<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0" 
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  
xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"

xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

<channel>
<title>وبلاگ پویا</title>
<link>http://www.pouyashome.com/weblog/</link>
<description></description>
<dc:language>en-us</dc:language>
<dc:creator>pouya@pouyashome.com</dc:creator>
<dc:date>2008-10-05T10:41:57+00:00</dc:date>
<admin:generatorAgent rdf:resource="http://www.movabletype.org/?v=2.661" />
<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
<sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

<item>
<title> بر طرف کردن موانع- خیانت و خدمت از نظر آقای خاتمی</title>
<link>http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000939.html</link>
<description>آقای خاتمی برای کاندید شدن اش در انتخابات ریاست جمهوری دو شرط گذاشته است. یکی : &quot;تفاهم با ملت بر سر خواسته های شان&quot;. دومی: &quot;داشتن امکان برای اجرای طرح های اش&quot;.

در مورد خواسته های مردم گفته است: آزادی و پیشرفت و عدالت، البته به شرطی که اینها &quot;سازگار با دین و ارزش های فرهنگی&quot; باشند. 
خوب، پس از سی سال تجربه ی حکومت دینی، دیگر در برابر شعارهای زیبای آزادی و عدالت که &quot;سازگار با دین&quot; هم باشند، باید تامل کنیم و بپرسیم که این شرط و شروط دینی گذاشتن برای آزادی و عدالت دقیقا چه معنی دارد؟ تجربه کرده ایم که اینجور شرط  گذاشتن سازگاری داشتن وسیله ای شده است برای تفسیرهای دور و دراز تا جایی که در آخر جز کلمه های مسخ شده ای از همان &quot;آزادی&quot; و &quot;عدالت&quot; برای مان باقی نماند. آقای خاتمی و دوستان اصلاح طلب شان نه این بار که هیچوقت نخواسته اند تفسیر خودشان را ارائه بدهند. واقعا در نظر آقای خاتمی، مرزهای آزادی دگراندیشان تا کجاست؟ 
در مورد عدالتی که سازگار با دین باشد، تفسیرهای حاکم می گویند که وجود تفاوت میان مردم از نظر جنسیتی و باورهای دینی عین عدالت است. هیچ مفسر دینی و هیچ سیاست مداری در حکومت ما نگفته است که فرق گذاشتن میان مردم بخاطر عقاید شان یا جنسیت شان ناعدالتی است. تبعیض میان زن و مرد در حقوق مدنی و اجتماعی شان (مثل حق ارث، حق سرپرستی فرزند، حقوق در ازدواج و طلاق و تحصیل و ...) در قوانین ما نهادینه شده اند. اما قانونگذاران می گویند این عین عدالت دینی است. نظر آقای خاتمی در این باره چیست؟ 

شرط دوم بیشتر سر و صدا کرده است چون خیلی روشن با سیاست های روز ارتباط دارد. آقای خاتمی درست می گوید که اگر کسی طرح و برنامه ی خوب و مردمی هم ارائه کند، موانعی وجود دارند و اهرم قانونی برای اجرای آن طرح های خوب در دسترس نیست. آقای خاتمی، مثل دفعه های قبل، مایل نیست که به این موانع اشاره ای کند. من هم موافقم که به قول معروف شاید شرط عقل نباشد آقای خاتمی حالا که هنوز نه به دار است و نه به بار، خودش را درگیر با آن &quot;موانع&quot; کند. چون آن &quot;موانع&quot; طبق قانون اساسی در بالاترین مراجع تصمیم گیری نشسته اند و اصلا اجازه ی شرکت خود آقای خاتمی در انتخابات موکول به تایید آن &quot;موانع&quot; است.

اما آقای خاتمی یک دوره ی 8 ساله در همین مقامی که امروز برای آن شرط و شروط می گذارد نشسته است. یعنی آقای خاتمی می داند که بزرگترین مانع برای اجرای طرح های سازنده و مردمی، همین جدا نبودن واقعی و عملی قوای سه گانه است. بر فراز قوای سه گانه مقام ولایت فقیه نشسته است که عملا بر تمام نظام سیاسی و قضایی کنترل دارد، با قدرتی نا محدود و مطلقه. و همین نهاد مطلقه چندین و چند زیر مجموعه ی نظامی و سیاسی و اقتصادی دارد که آنها هم از نظارت مردمی معاف هستند. 
از طرف دیگر نهادی وجود دارد به نام شورای نگهبان که تمام تصمیمات مجلس وابسته به تایید آنهاست. یعنی اگر بهترین دولت را داشته باشیم که بهترین طرح را ارائه کند و بهترین مجلس را داشته باشیم که آن بهترین را لایحه را تصویب کند، با یک &quot;نه&quot; شورای نگهبان همه چیز نقش بر آب است. تمام اینها در متن قانون اساسی آمده است و توجیه قانونی پیدا کرده است. یعنی این موانع جز با تغییر ساختاری قانون اساسی برداشته نمی شوند. 
ولی عجیب است که وقتی دانشجویان و نیروهای سیاسی در دوران قبلی ریاست جمهوری ایشان از تغییر قانون اساسی می گفتند، آقای خاتمی گفت که این حرفها &quot;خیانت&quot; است. 
آقای خاتمی و دوستان شان و همه ی ما مردم دیدیم که با نصیحت و موعظه و گریه و لبخند در طول 8 سال نمی توان &quot;آن موانع&quot; را بر طرف کرد. پس اگر تغییر قانون اساسی هم خیانت است، به نظر آقای خاتمی موانع را چطور می توان بر طرف کرد؟ تازه آقای خاتمی وقتی واژه ی &quot;خیانت&quot; را به کار برد که اکثریت مطلق مجلس هم در دست همفکرانش بود.

موانع دیگر، قدرت های نامحدود اما بدون مسئولیت است. همان شبکه ی مافیایی قدرت سیاسی و اقتصادی که رسما جایگاه آنها معلوم نیست اما عملا در همه جا نفوذ دارند و از رانت های بزرگ سیاسی و اقتصادی استفاده می کنند، بدون اینکه در مقابل نهادی جوابگو باشند یا حسابی به کسی پس بدهند.

آقای خاتمی و دوستان شان باید خوب بدانند موانع در کجاست. مهم، فقط شرط و شروط گذاشتن نیست. اصلا در همان دوره ی 8 ساله هم مردم به ایشان رای دادند که بیاید و تلاشی کند برای بر طرف کردن همین موانع. که البته ایشان (هر چقدر هم با حسن نیت و صداقت) نتوانست جزئی از این موانع را حتی تکانی بدهد. اما حالا آقای خاتمی بر طرف شدن این موانع را از محافظه کاران طلب می کند!
شرط و شروط گذاشتن بعنوان یک حربه ی انتخاباتی خوب است. اما مشکل در این است که آیا آقای خاتمی و دوستان اش اصلا چه طرح و برنامه ای برای بر طرف کردن این موانع دارند؟ 
اگر فردا آقای خاتمی روی کار بیایند، آنها که از تغییرات قانونی حرف می زنند، باز هم به &quot;خیانت&quot; متهم می شوند؟ اگر این &quot;خیانت&quot; است، آقای خاتمی &quot;خدمت&quot; را در چه می بیند؟
</description>
<guid isPermaLink="false">939@http://www.pouyashome.com/weblog/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2008-10-05T10:41:57+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>نگاه تاریخی و فرهنگی به دین- به بهانه ی نوشته ی اکبر گنجی</title>
<link>http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000938.html</link>
<description>مدتی است که دکتر سروش و همین روزها اکبر گنجی (در سایت زمانه) با الهام از سروش، بحث جالبی را درباره ی رابطه ی دین و پیامبران دینی با زمینه ی فرهنگی اجتماعی شان شروع کرده اند. موضوع این است: رابطه ی دین و پیامبران با جامعه و بستر فرهنگی و اجتماعی که آن پیامبران در آن زندگی کرده اند و دینی که در همان بستر بوجود آمده و گسترش پیدا کرده است.
مشکل نگاه سنتی این بوده که برای دین و پیامبران و مقدسین جایگاهی قائل می شده فرای هر زمینه ی اجتماعی و فرهنگی. در نگاه سنتی، نقش دین و متون مقدس و افراد مقدس فقط این بوده که روی محیط اطراف شان بطور یک جانبه تاثیر بگذارند. این نگاه سنتی اگر گاهی به اجبار مجبور بوده که تاثیر جامعه و فرهنگ را بپذیرد آن تاثیر را بیش از حد حاشیه ای و فرعی دیده است.

نگاه سنتی، هزاران سال توانسته است که دین و مقدسات اش را از حیطه ی پیرامون جدا کند و بعنوان موضوعی مطلق و ناب معرفی کند. در دوران جدید که پرسش گری و دانش های جدید از مشخصه های آن است مشکل بتوان این &quot;فرای هر چیز بودن&quot;، این &quot;ناب بودن&quot; را حفظ کرد. 
با تحقیقات تاریخی و فرهنگی و ادبی و زبان شناختی روی متون مقدس، بیشتر و بیشتر نقش و تاثیر بستر اجتماعی و فرهنگی روی دین ها و مقدسات شان آشکار می شود. اکبر گنجی در مقاله اش سعی کرده چند نمونه را از قرآن یادآوری کند. از جمله مثلا ضرورت های جنگی در مقابل مسیحیان و یهودیان (برای کشتن آنها) و یا ساختار پدرسالارانه و مرد-محور که پایه ی نگاه قرآن را به زنان می سازد.

شاید دوستان خواننده ی این وبلاگ در نظر دارند که من تا حالا چند بار به این پیوند عمیق دین و مقدسات اش به بستر فرهنگی و اجتماعی اشاره کرده ام. در چندین پست درباره ی ریشه های مهم ترین اسطوره های دینی در کتاب های مقدس نوشته ام. از جمله تلاش ام این بوده که نشان بدهم اسطوره های دینی در کتاب های مقدس، در واقع در همان زمینه ی تاریخی و فرهنگی اما با هزاران سال فاصله قبل از متون مقدس وجود داشته اند. از جمله ی این اسطوره ها، آدم و حوا است، سرشته شدن انسان از گِل و دمیده شده روح الهی در آن است و همینطور طوفان نوح و چند اسطوره ی مهم دیگر. تحقیقات تاریخی نشان داده که همه ی این اسطوره ها ریشه در فرهنگ بین النهرینی داشته اند و از آنجا به کتاب های دینی راه پیدا کرده اند.

البته سروش و گنجی از دیدگاه دین عرفانی خودشان می خواهند به اصطلاح به بُن مایه ها و آن وجه مشترک تجربه ی دینی برسند (همان که عشق اسم می گذارند)  و &quot;ذاتی و عَرَضی&quot; دین را از هم جدا کنند. این دیگر مسئله ی خود آنهاست که بعد بیایند و رابطه ی مقدسات را با دنیای مادی بررسی کنند. من نمی خواهم در این مسائل وارد شوم.

آن چیزی که به نظر من اهمیت دارد این است که ببینیم رابطه ی دین با بستر اجتماعی وفرهنگی اش چیست. چطور از آن بستر مایه و تاثیر می گیرد و مهم اینکه چطور روی آن بستر تاثیر می گذارد. در کجاها و با چه معیارهای جدیدی روابط گذشته را بازتولید و تقویت می کند (مثلا تفاوت های جنسیتی را) و در کجاها باعث تحول در روابط گذشته می شود. همه ی اینها فرای این است که ما از کدام دین و متن مقدسی حرف می زنیم. 
یک نگاه به جواب های سنت گرایان دینی به سروش، نشان می دهد که مهم ترین چیزی که باعث آشفتگی آنها می شود، همین تلاش سروش است برای نگاه تاریخی و فرهنگی به دین.                
</description>
<guid isPermaLink="false">938@http://www.pouyashome.com/weblog/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2008-09-29T17:13:37+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>پیدایش رمان فارسی + نگاهی به نگرانی گلشیری </title>
<link>http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000937.html</link>
<description>در پست قبلی درباره ی کتاب «پیدایش رمان فارسی» نوشته ی کریستف بالائی نوشتم که موضوع اش شکل گرفتن نوع ادبی جدید بخصوص در داستان نویسی فارسی است. جدید، هم از نظر زبان و هم بخصوص از نظر ساختار داستان پردازی. نوشتم که کریستف بالائی از ترجمه های اولیه به زبان فارسی شروع می کند چون همین ترجمه ها بودند که پایه ای شدند برای رمان های فارسی در سال های بعد. همینطور اشاره ای هم به این داشتم که معیار انتخاب کتاب برای ترجمه بیشتر شناخت و آگاهی نسبت به دنیای جدید بود تا ارزش ادبی آنها. اصولا مترجمان اولیه ی ما چون هنوز خودشان به ساختار رمان غربی زیاد شناخت نداشتند، طبیعتا قضاوتی هم نمی توانستند درباره ی ارزش ادبی آنها داشته باشند. 

بهرحال کریستف بالائی به اولین رمان های فارسی می رسد و با تجزیه و تحلیل زبان و ساختار سه داستان امیر ارسلان (نقیب الممالک نقال ناصرالدین شاه)، کتاب احمد (طالبوف تبریزی) و سیاحتنامه ی ابراهیم بیک (زین العابدین مراغه ای) تلاش دارد تا مراحل شکل گیری رمان فارسی را تا دوران پیش از پهلوی نشان بدهد. اولین کتاب، سرگذشت امیرارسلان است که به نظر کریستف بالائی مثل فسیل زنده ای است که نشان می دهد ادبیات ایران چطور بتدریج ولی با قاطعیت از سنت فاصله می گیرد. در «امیر ارسلان» هنوز زمان، انتزاعی و مجرد است و ربطی به زمان در دنیای واقعی ندارد، هنوز دنیای اوهام و اسطوره ها قوی است. ولی در «کتاب احمد» و «سیاحتنامه ی ابراهیم بیک» به واقع گرایی نزدیک می شویم. به نظر کریستف بالائی، در «سیاحتنامه ی ابراهیم بیک» است که &quot;ماهیت انسان ظهور می کند&quot;. جایی که راوی حذف می شود و شخصیت کتاب را آزاد می کند و به او فردیت می بخشد. 
این سه کتاب به نوعی نماینده ی سه قشر اجتماعی هم هستند: درباریان و اشراف زاده گان (امیر ارسلان)، دانشمندان و مربیان (کتاب احمد) و منتقدین و مخالفان سیاسی (سیاحت نامه ی ابراهیم بیک).
چون این سه کتاب در دسترس ما هم هستند به نظر من مطالب، ملموس ترند برای کسانی که این سه کتاب را خوانده باشند.

اما این ملموس بودن کتاب ها برای ما، وقتی که رمان هایی از دوره ی اول پهلوی انتخاب می شوند دیگر وجود ندارد. از 11 رمانی که کریستف بالائی از سال 1288 تا 1321 خورشیدی انتخاب می کند، بیشتر آنها نایاب هستند (این هم از آن طنزهای تاریخ ماست). برای همین هم هست که نقل های طولانی را از این کتاب ها می آورد. و نشان می دهد که این کتاب های دوره ی جدید، به نوعی هر کدام دنباله ی شاخه ای هستند که آن سه رمان فارسی که در بالا نوشتم بوجود آورده بودند. 

من با خواندن نقل های طولانی از «تهران مخوف» (1304-1301) نوشته ی مشفق کاظمی که بعنوان اولین رمان اجتماعی معرفی می شود خیلی علاقمند شدم که این کتاب را پیدا کنم. بیشتر بخاطر اینکه تصویر زنده ای از جامعه ی سال های پایان قاجار و اوایل پهلوی می دهد، آنهم در قالب داستانی پر کشش و جذاب. گرچه متاسفانه این کتاب نایاب است. 

کریستف بالائی در جایی از کتاب با لحنی دلگیر نقل قولی را هم از زنده یاد هوشنگ گلشیری می آورد که در جلسه ای در تهران به او گفته است: چرا شما مدام به دنبال ادبیات دوره ی قدیم ایران هستید؟ ادبیات نوین ایران تغییرات زیادی کرده و دستاوردهای تازه ی داشته است.
کریستف بالائی می گوید که برای شناخت ادبیات نوین باید به ریشه ها و پایه های آن در ادبیات سنتی و دوران گذار هم بپردازیم.

من البته با کریستف بالائی موافقم. ولی با این حال فکر می کنم که در دانشگاه های غربی هنوز بخاطر سنت شرق شناسی اروپایی، می خواهند ادبیات ما را با حافظ و سعدی و خیام بسنجند. بودجه های زیادی صرف ترجمه و چاپ این اثرهای درخشان می شود. این درست، اما آنقدر غرق در این آثار قدیمی می شوند که آثار جدید ادبی ما را که اتفاقا تصویر واقعی تری از &quot;ما&quot; می دهند فراموش می کنند. من همین 6 ماه پیش با مترجمی در دانشگاه حرف می زدم. تعریف می کرد که در کار ترجمه ی گلستان سعدی است (با بودجه ی دانشگاه). تشویق اش کردم. ولی وقتی از او درباره ی نویسنده ها و شاعران جدید ایرانی پرسیدم، با اینکه این مترجم خودش نیمه ایرانی است بسیاری از چهره های مطرح و با ارزش شعر و رمان ما را نمی شناخت. هنوز در پی گلستان سعدی بود و چند غزلی از مولانا. از رمان نویسان نوین ما فقط هدایت را می شناخت و محمود دولت آبادی را. آنهم به طور ناقص. مثلا شاهکار دولت آبادی «کلیدر» را نمی شناخت اما «جای خالی سلوچ» را خوانده بود. هدایت را خیلی ناقص خوانده بود، یعنی همان مقدار که در کلاس های استاندارد دانشگاه درس می دهند. از شاعران نوین ما که تقریبا کسی را نمی شناخت. بعضی را مثل شاملو به اسم می شناخت و شاید یکی دو شعرشان را خوانده بود. اخوان را بسیار شک دارم که اسم اش را هم شنیده بود. از دیگران که اصلا نگو!
خوب، این مترجم تحصیل کرده ی ادبیات بهر حال کسی است که سالانه چند هزار یورو یا دلار حقوق می گیرد تا آثار زبان فارسی را ترجمه کند. اما هنوز در کلاسیک های ما در جا می زنند. بخاطر همین است که با این که نمی شود با حرف کریستف بالائی مخالف بود، ولی نگرانی های گلشیری هم زیاد بی ربط نبوده است.   
     
</description>
<guid isPermaLink="false">937@http://www.pouyashome.com/weblog/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2008-09-27T18:57:30+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>کتاب خوانی در تعطیلات: پیدایش رمان فارسی</title>
<link>http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000936.html</link>
<description>به نظر من در تاریخ معاصر ما جنبش مشروطه بیشترین تاثیر را از نظر اجتماعی و فرهنگی و سیاسی روی کشور ما داشته است. با اینکه ما جنبش های مهمی مثل جنبش ملی کردن صنعت نفت و یا انقلاب 57 را داشته ایم. ولی این جنبش مشروطه بود که مفهوم و گفتمان تجدد را در مقابل سنت با خودش آورد. از آن زمان، ما بدون اینکه کاملا شیوه ی مدرن فکر و عمل اجتماعی و فردی را پیاده کرده باشیم اما یک بار برای همیشه با سنت هم فاصله گرفته بودیم. پس از جنبش مشروطه است که حتی هواداران سر سخت سنت هم باز نمی توانند از گفتمان تجدد و نهادهای دوران مدرن چشم پوشی کنند. هواداران سنت خیلی جاها مجبورند از زبان مدرن و نهادهای دوران مدرن استفاده کنند، هر چند که زبان مدرن را از معنی واقعی آن خالی کنند و یا نهادهای دوران مدرن را به حال مسخ شده و عقیم در آورند. امروزه مثلا حتی سنتی ترین نیروهای اجتماعی مجبورند در چارچوب گفتمان تفکیک قوا، مجلس قانونگذاری و مانند اینها حرف بزنند و عمل کنند، هر چند که محتوای این مفاهیم را خالی کنند و آنها را عقیم و بی خاصیت بگذارند. 

جنبش مشروطه و گفتمان مدرنیته تاثیر زیادی روی زبان و فرهنگ و ادبیات ما گذاشت. زبان و ادبیات دوران پس از مشروطه تفاوت بنیادی با زبان و ادبیات سنتی دارد. زبان جدید، آن زبان سنگین و پر آرایش سنتی نیست که اختصاص به چند منشی درباری داشته باشد و برای قشر خاصی نوشته شود. زبان جدید، زبانی است که بتواند مفاهیم و مسائل اجتماعی و فردی را برای گسترده ترین قشرهای جامعه (بخصوص از طریق روزنامه ها) مطرح کند. شعر و داستان جدید هم زبان و ساختاری می خواهد که مسائل روز جامعه و آدم متعلق به دوران جدید را با خوانندگان اش در میان بگذارد. دوستانی که به این مسائل علاقه دارند حتما کتاب «یا مرگ یا تجدد» دکتر آجودانی را خوانده اند یا لازم است که بخوانند.
همه ی اینها که نوشتم به این بهانه بود که به دومین کتابی که فرصت شد در تعطیلات ام بخوانم اشاره ای کنم. کتاب «پیدایش رمان فارسی» نوشته ی کریستف بالائی ایران شناس فرانسوی است که نویسنده بررسی عمیقی دارد در روند فاصله گرفتن از داستان ها و قصه های سنتی و روی آوردن به ساختار و زبان جدید برای نوشتن رمان در ایران دوران قاجار. 

نویسنده از اولین ترجمه های فارسی رمان های فرانسوی و انگلیسی شروع می کند و با بررسی متن فارسی نشان می دهد که مترجمان شان چطور بتدریج از زبان و حتی ساختار سنتی در ترجمه های شان فاصله می گرفتند و به متن اصلی رمان ها نزدیک می شدند. نویسنده با مقایسه ی متن ترجمه (دوران قاجار) و متن اصلی نشان می دهد که چقدر مترجمان اولیه با شیوه ی تفکری که باعث بوجود آمدن رمان جدید شده بودند بیگانه بودند و هنوز می خواستند رمان های خارجی را در قالب سنتی خودشان بریزند. و این موضوع حتی تا ترجمه های زمان رضا شاه هم وجود داشت. 

اولین نویسندگانی که کتاب های شان ترجمه شد از الکساندر دوما (پدر) بود تا ولتر و ژول ورن. بقول کریستف بالائی &quot;وجه اشتراک&quot; این نویسندگان &quot;به نوعی با شناخت و آگاهی ها در ارتباط بودند&quot;. یعنی برای مترجمان ارزش ادبی یا نوع ادبی یا علمی کتاب ها معیار نبود. معیار آنها کتابی بود که بتوانند بوسیله ی آن، دنیای جدید و ارزش های جدید و شیوه ی تفکر جدید را بشناسند. مثلا انتخاب رمان های الکساندر دوما بخاطر آن بود که موضوع نوشته های او تقریبا تمامی دوران انقلاب فرانسه را در بر می گیرد. مترجمان می خواستند بوسیله ی رمان های او، جامعه و تاریخ فرانسه را درک کنند و نشان بدهند. و یا ترجمه ی رمان های ژول ورن بخاطر آشنایی با دنیاهای جدید و علوم غربی بود. 

فکر می کردم این نوشته را در این پست تمام می کنم ولی مثل اینکه دارد طولانی می شود و بقیه را باید بگذارم برای پست بعدی.           
</description>
<guid isPermaLink="false">936@http://www.pouyashome.com/weblog/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2008-09-24T18:15:57+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>باز هم دگراندیشان </title>
<link>http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000935.html</link>
<description>خوب، دیگر کم کم زندگی دارد شکل عادی به خودش می گیرد و می توانم راحت تر در اینجا بنویسم و ضمنا بعضی مسئولیت های عقب افتاده را هم تمام کنم.
اول باید این بحثی را که در پست قبلی شروع کردم سر و سامانی بدهم. باید این را بگویم که موضوع اصلی کتاب «کارنامه فرهنگی فرنگی در ایران» دگراندیشان و مدارا در جامعه ی ایران نیست. موضوع ِ وضعیت یهودیان و یا کشتار ارامنه بوسیله ی ترکان عثمانی، خواه ناخواه در کنار بررسی مدارس میسیونرهای خارجی (بخصوص فرانسوی، انگلیسی و آمریکایی) مطرح شده اند. 

من نمونه ی وضعیت یهودیان را (و همینطور بابی ها را) آوردم تا نشان داده باشم چطور حاکمان مرکزی یا محلی و همینطور روحانیان قدرت مند، از اختلاف انداختن میان افراد جامعه برای بدست آوردن و حفظ قدرت و ثروت بیشتر استفاده کرده اند. همیشه گروه هایی از مردم را بعنوان &quot;عامل بیگانه&quot; یا &quot;بد دین&quot; و &quot;ناپاک&quot; معرفی می کردند و بسیج علیه این گروه های &quot;اقلیت&quot; وسیله ای می شد برای ابراز وجود و مرید پروری و سردسته گی و باج گیری. نتیجه اش اما برای مردم دامن زدن به اختلافات غیر واقعی و جاانداختن فرهنگ عدم مدارا با دگراندیشان بود. چنین فرهنگی تا روزگار امروز ما دوام آورده، بخصوص که حالا حکومت مدعی است که نماینده ی اکثریت با &quot;دین حقه&quot; است و دیگران یعنی آنها که از این دین و مذهب حقه بیرون اند یا تحمل می شوند و یا بعضی از آنها اصولا حق حیات ندارند. یک نمونه را پیش از این در مورد بهائیان نشان دادم که خود آیت الله منتظری تعریف می کند که همین 40-30 سال پیش بهائیان منطقه شان را از ضروری ترین نیازهای زندگی محروم می کردند. نمونه های دیگر هم کم نیست: از برخورد با دگراندیشان سکولار تا درویشان و حتی ایرانیان سنی که این آخری تقریبا سراسر خط مرزی کشور ما را از بلوچستان تا ترکمن صحرا و کردستان می پوشانند. 

و اما برای اینکه نوشته ی پست قبلی را نیمه کاره نگذاشته باشم می خواهم 11 مورد دیگر را از قانون حکومت همدان در مورد یهودیان در اینجا بیاورم. 11 مورد اولی را حتما در پست قبلی دیده اید. و اما ادامه:
12- یهودی حق ساختن خانه ی گرانبها را ندارد.
13- باید خانه ی یهودی کوتاه تر از خانه ی دیگران باشد.
14- یهودی حق ندارد خانه ی خود را گچکاری کند. 
15- در ِ خانه ی یهودی باید کوتاه باشد.
16- یهودی حق پوشیدن بالاپوش ندارد. می تواند بالاپوش را زیر بغل بگیرد.
17- یهودی حق ندارد ریش خود را بتراشد.
18- یهودی حق ندارد از شهر خارج شود و یا برای هواخوری به بیرون شهر برود.
19- پزشکان یهودی حق اسب سواری ندارند.
20- اگر یهودی مِی زده باشد نباید در کوچه دیده شود، ورنه محکوم به مرگ است.
21- جشن همسری یهودی باید کاملا در خفا انجام گیرد.
22- یهودیان حق خوردن میوه های خوشمزه را ندارند.

با این حال هما ناطق تاکید می کند که این مقررات و محدودیت ها در همه جای ایران مو به مو اجرا نمی شد. ولی با این حال 2 سال بعد (1893) که بحران اقتصادی و سیاسی بوجود آمد، آزار و محدودیت برای یهودیان تا تهران هم کشیده شد. در سال 1897 سید ریحان الله که می خواست ادعای قدرتی بکند، عده ای را بسیج کرد که چرا یهودیان شهر علامت &quot;یهودانه&quot; به لباس شان نمی زنند. به محله ی یهودیان ریختند و هر کس را می گرفتند  به زور پیش سید ریحان الله می بردند که گوشه ی موی او را کوتاه کند و علامت یهودانه را به سینه اش بزند. کار بالا گرفت و حکومت مجبور به مداخله شد و حتی سید را تهدید به ترک تهران کرد. اما هیچ چیز کمک نکرد تا اینکه سید ریحان الله که &quot;رگ غیرت دینی اش&quot; جنبیده بود، با گرفتن &quot;مبلغ هنگفتی پول&quot; رضایت داد و وضع به حال عادی برگشت. همین موضوع چند ما بعد در لار فارس تکرار شد و کار با پرداخت 10 هزار تومان پول و مقداری خواروبار حل شد.

فکر می کنم با حرف هایی که در بالا نوشتم و آوردن این نمونه ها چیز زیاد دیگری برای گفتن در این نوشته نمانده باشد.

راستی حالا که درباره ی دوران مشروطه نوشتم، این گفتگوی دکتر آجودانی را از دست ندهید. نظرات دکتر آجودانی در مورد روشنفکران دوران مشروطه و نقد برداشت های ما از تجدد به نظر من بسیار جالب است و به یک آسیب شناسی کلی حتی تا زمان امروزمان نیاز دارد. مثلا من هیچ جا ندیده ام که اصلاح طلبان حکومتی برداشت و نظرشان را درباره ی &quot;حقوق ملی&quot;، &quot;حقوق شهروندی&quot;، &quot;دموکراسی&quot; و مانند اینها گفته یا نوشته باشند؛ شاید از سر محافظه کاری در مقابل جناح مقابل و یا اصولا نداشتن فکری روشن درباره ی این مفاهیم کلیدی.     
</description>
<guid isPermaLink="false">935@http://www.pouyashome.com/weblog/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2008-09-21T12:51:43+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>دگرانديشان</title>
<link>http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000934.html</link>
<description>
</description>
<guid isPermaLink="false">934@http://www.pouyashome.com/weblog/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2008-09-19T14:12:36+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>Neveshteye emrooz</title>
<link>http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000933.html</link>
<description>
</description>
<guid isPermaLink="false">933@http://www.pouyashome.com/weblog/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2008-09-17T14:33:30+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>Tozih ...</title>
<link>http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000932.html</link>
<description>
</description>
<guid isPermaLink="false">932@http://www.pouyashome.com/weblog/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2008-09-05T12:59:13+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>سرشار شدن تن و روح در کرت</title>
<link>http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000930.html</link>
<description>
نمای دریا از بلندی کوه-غرب کرت آگوست 2008 
دیشب از تعطیلات برگشته ایم. من همیشه کرت (crete) را به جزیره های دیگر یونان ترجیح داده ام. کرت به نوعی به سال های نوجوانی و جوانی من پیوند خورده است. به سال های شکل گیری باورها و انتخاب راهی برای زندگی. کرت را اول بار از طریق رمان های نیکوس کازانتزاکیس شناختم و با دردها و تحقیرها، و همزمان مبارزه و خستگی ناپذیری اش آشنا شدم. نمایی از جزیره را بعدها در فیلم «زوربای یونانی» دیدم و بالاخره پس از چندین سال به همان ساحلی رفتم که زوربا در آنجا با آهنگ هستی رقصیده بود. کرت به نوعی الگویی برای من و بسیاری از نسل من بوده.

قدیمی ترین درخت زیتون جهان-3 هزار سال-کرت آگوست 2008 
حالا چند سالی است هر موقع قرار است به یونان برویم انتخاب اول آنجاست. حس می کنم هفته های بودن در کرت، تن و روحم را سرشار می کند. آفتاب سوزان اش، بوی درختان انجیر و لیمو در کوچه باغهای خلوت، تماشای سبزی دره های عمیق و آبی دریا از جاده ی مارپیچ کوهستانی، نان نذری کلیسا و شراب و جشن و موسیقی در شب ِ دهکده ای دور افتاده، تن زدن به آب دریا و خستگی را در کافه ی کوچکی فراموش کردن. همه ی اینها سرشارم می کنند. 

کلیسای قدیمی بنا شده در داخل غار- کرت آگوست 2008 
کرت یک جزیره ی توریستی هم هست. دیدنی زیاد است. از خیابان های شلوغ و پر از فروشگاه و رستوران تا غارهای دور افتاده و قصرهای باستانی چند هزار ساله و قلعه های چند صد ساله و کلیساهای بسیار قدیمی. اما همیشه جا برای خلوت آدمی دارد و شاید برای همین است که هیچوقت در آنجا احساس غریبی نکرده ام. </description>
<guid isPermaLink="false">930@http://www.pouyashome.com/weblog/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2008-08-30T21:19:13+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>چرا این قانون &quot;حمایت&quot; از خانواده، قانون من نیست؟</title>
<link>http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000929.html</link>
<description>صنم در وبلاگ خورشید خانم از چند نفر از دوستان اش که اسم من هم میان شان هست، خواسته تا مطلبی را درباره ی لایحه ی جدید به اصطلاح &quot;حمایت از خانواده&quot; بنویسیم. حتما بخاطر اینکه موضوع تازه بماند و یک گفتگویی روی آن در وبلاگ ها انجام بگیرد.
من تا جایی که یادم هست دو بار در اینباره نوشته ام. ولی دعوت صنم فرصتی است تا از یک زاویه ی شخصی به این لایحه نگاه کنم. و نه فقط مواد قدیم و جدید آن، بلکه بیشتر روح حاکم بر این لایحه و قوانین مربوط به خانواده و روابط زن و مرد در چارچوب آنها. دوستان خواننده ی این وبلاگ که مدتی اینجا را خوانده باشند می دانند که من هم عضوی از خانواده ای هستم با یک زن به عنوان همسر و یک دختر جوان به عنوان دختر و یک پسر به عنوان پسر خانواده. پس طبیعی ست که وقتی چنین لایحه ای در می آید من با این چشم، یعنی از چشم یک مرد، یک همسر و یک پدر هم به آن نگاه کنم. همین نگاه است که ترجیح داده ام درباره ی آن بنویسم.

روح حاکم بر این لایحه حکایت از دید آقایان در یک خانواده ی پدرسالار و مرد- محور دارد. مرد به عنوان سَرور و رئیس خانه. موجود برتر و قوی تر که از حقوق بیشتری هم برخوردار است. مرد است که قوانین خانه را تعیین می کند و حق تصمیم با اوست. زن موجودی پایین دست و کالایی مقبول است که می توان هر چند تا از آن را داشت. مرز آن را هم خود مردان تعیین می کنند.

من اما مردی هستم که در جامعه ی امروز زندگی می کند و نگاه اش به انسان و زیستگاه او از اساس چیز دیگری ست. از نگاه من، جنسیت انسان فضیلتی برای او نمی آورد. این قوی تر بودن، این سَرور بودن را من درک نمی کنم. ما در دوره ی پهلوانی های اسطوره ای زندگی نمی کنیم که بر و بازوی قوی تر به من برتری بدهد. من در یک دنیای واقعی زندگی می کنم: در طول زندگی ضعف و قوت ام، هر دو را تجربه کرده ام. همین ضعف و قوت ها را در زنان هم دیده ام. من از ضعف ها و قوت های واقعی و نه اسطوره ای حرف می زنم. از ضعف و قوت رو به رو شدن با مسائل و مشکلات زندگی و پله پله بر آنها پیروز شدن و یا نه، سوختن و ساختن با آن مشکلات. 

زن، همسر من حداقل به اندازه ی من زندگی کرده، تجربه کرده، درس خوانده و پخته شده است. چه مزیتی در من هست که بتوانم برای مکان زندگی اش و شغل اش تصمیم بگیرم؟ من از مسئولیت روی گردان نیستم. اما می بینم که همسرم، زن، همانقدر می تواند درباره ی مصلحت های زندگی اشتباه کند که من، مرد. پس چرا &quot;قدرت&quot; تصمیم گیری، قدرت انتخاب مصلحت خانواده باید با من باشد؟ من نیازی به فرمانروایی بر انسانی دیگر ندارم، حتی اگر این فرمانروایی  را با هزار واژه و مفهوم اخلاقی و دینی و فلسفی رنگ و روغن زده باشند. من آن موقعی خوشبخت ترم که بدانم همفکری هم پایه و برابر با خودم دارم و مصلحت های زندگی با رضایت برابر هر دوی ما انتخاب می شوند. من نمی خواهم تصمیم گیرنده برای زندگی دیگری باشم مگر اینکه راهی را با هم انتخاب کرده باشیم. فقط در این صورت است که می توانم مطمئن باشم که انسانی که با من زندگی می کند خوشبخت است. مهم نیست که اشتباه می کنیم. اما این هر دو هستیم که اشتباه می کنیم و درس می گیریم. من نمی خواهم کسی وابسته ی من باشد. من مثل هر انسان دیگری آن موقع خوشبخت ترم که همراهی در کنارم باشد و نه فرمان بری و یا فرمان روایی.

من، پس از این همه سال، پایه ی زندگی با همسرم را عشق می دانم و راستی و صداقت. اگر این دو تا نباشد چه انگیزه ای برای زندگی مشترک باقی می ماند؟ من اما، نمی توانم عشق را میان همسرم و دیگری و دیگران تقسیم کنم. اگر من بتوانم، چرا همسرم نتواند؟ چرا یک زن نتواند؟ اما من نمی خواهم در چنین وضعیتی زندگی کنم. عشق برای من، دفع نیاز جنسی و داشتن اطاقی گرم و سفره ای پهن و آشپزخانه ای با غذاهای مورد علاقه ام نیست. عشق برای من آن احساس زیبا و تعریف نشدنی آرامش و اطمینان خاطری ست که در کنار زنی، برایم وجود دارد. همان احساسی که فقط دو طرفه بودن اش آن را واقعی و پایدار می کند. من چنین احساسی را نمی توانم با زن دیگری تقسیم کنم. اگر این تقسیم کردن شدنی ست پس برای زن هم شدنی ست. پس چرا قانون چنین حقی را فقط برای یک طرف به رسمیت می شناسد؟ و نه فقط همین. من، مرد، می توانم طبق این قانون و نگاه ِ مرد – محور زندگی با دیگری را از همسرم، زن، پنهان کنم. من می توانم قانونا دروغ بگویم. مگر نگفتن حقیقت دروغ نیست؟
من اما نمی خواهم به انسانی که ادعا می کنم عاشق او هستم دروغ بگویم اگر من بتوانم دروغ بگویم و با دروغ زندگی کنم چرا او نتواند؟ اما کدام انسانی می خواهد با دروغ زندگی کند؟ این قانون ادعا می کند که از خانواده ای که من هم عضوی از آن هستم حمایت می کند. چه حمایتی؟ حمایت از دروغ و فریب دادن دیگری؟ 

این قانون، قانون زنان نیست. این قانون، قانون من هم به عنوان یک مرد معمولی این جامعه نیست. من نمی خواهم چنان موجودی باشم که این قانون از او به اصطلاح حمایت می کند. من خودم را خوشبخت تر در خانواده ای می بینم که برابر-حقوقی پایه ی آن باشد. این فقط حقوق برابر است که به دو طرف آرامش می دهد. عشق و مهر فقط واژه های زیبا گفتن و گل و هدیه دادن نیست. پایه ی عشق بر فضیلت های برابر و حقوق برابر است.

من، نه آن مردی هستم که چنین قانونی برای اش تصویب می شود و نه آرزو دارم چنین موجودی باشم. من آن کلیشه ای نیستم که آقایان شب و روز از منبر و تریبون توصیف اش می کنند و برایش در قوانین به اصطلاح حق و حقوق می تراشند. من آدمی هستم که می خواهم در کنار همسرم، انسانی برابر با خودم، هر دو تلاش کنیم تا سهم خودمان را از این چیزی که زندگی می نامیم اش بگیریم.

دوستان بگذارید من آدم های بخصوصی را دعوت نکنم. همه بنویسیم و همه بگوییم. 

 
</description>
<guid isPermaLink="false">929@http://www.pouyashome.com/weblog/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2008-08-13T16:41:33+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>سیاست ایرانی یا Politics of the Absurd ؟</title>
<link>http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000928.html</link>
<description>
تصویر بالا مدرک جعل شده ی دکترای افتخاری است که البته دکترای افتخاری مدرکی برای داشتن تخصص علمی در آن رشته نیست.
تصویر پایین هم مراسم رسمی توزیع این مدرک جعلی در میان مقامات مملکتی است. به اضافه ی گفته های رئیس جمهور درباره ی کاغد پاره بودن مدارک علمی!


دوستان، من سررشته ی زیادی از هنرهای نمایشی ندارم اما می دانم چیزی وجود دارد به نام Theatre of the Absurd که در آن شخصیت ها و وضعیت ها با واقعیت و عقل و منطق زندگی نمی خوانند. بیشتر از این چیزی نمی نویسم اما به این نتیجه رسیده ام که در کشور ما، سیاست مشخصاتی دارد که من می خواهم اسم آن را سیاست absurd بگذارم.

بعد از آن جریان موشک ها و مانوورهای نظامی فتوشاپی، وقتی که به جریان درست کردن مدرک دکترای افتخاری جعلی برای وزیر جدید مملکت فکر می کردم، واقعا نتوانستم در ذهن خودم بگنجانم که چنین صحنه هایی ممکن است در هیچ کشوری در دنیا رخ بدهد. آقایان در کنار غارت ثروت ما مردم، شعور ما را هم رسما به تمسخر می گیرند.

جریان این است که پس از ادعای نداشتن مدرک مورد ادعای وزیر پیشنهادی احمدی نژاد در مجلس، آقایان بسرعت با یک &quot;شاهکار&quot; فتوشاپی دیگر مدرک دکترای افتخاری برای علی کردان وزیر کشور درست می کنند و در &quot;حضور رئیس جمهور، دبیر شورای نگهبان، فرمانده نيروي انتظامي، رئيس شوراي شهر تهران، دادستان تهران، استاندار تهران، معاون پارلماني رئيس جمهور، معاونان وزارت كشور، استانداران و كاركنان اين وزارتخانه در تالار 600 نفری وزارت کشور برگزار شد، تصویر مدرک دکترای افتخاری کردان که به عنوان یکی از ابهامات درخصوص وی مطرح بود، توزیع شد&quot;. 

حالا این چه مدرکی است؟ مدرک دانشگاه اکسفورد یعنی دومین دانشگاه معتبر دنیا و یکی از قدیمی ترین دانشگاه های جهان غلط املایی دارد و پر از ویرگول های بی معنی در متن است! از طرف دیگر این مدرک دکترای حقوق است ولی پیشنهاد دهنده ی دکترای افتخاری و امضا کنندگان آن همه از دانشکده ی روانشناسی و علوم اعصاب آن دانشگاه هستند!

اول اینکه در هیچ کجای دنیا دکترای افتخاری یک مدرک علمی و تخصصی محسوب نمی شود و اصولا ربطی به تخصص علمی کسی ندارد. تخصص در رشته ی حقوق با مدرک دکترای حقوق معلوم می شود مثل دکتر شیرین عبادی یا ناصر زرافشان یا دکتر لاهیجی.
 
دوم هم اینکه جالب توجه است که در همان جلسه آقای احمدی نژاد که ادعای مدرک آکادمیک دانشگاهی در سطح دکترا دارد، نه یک جا که چند جا در صحبت اش در همان جلسه، به مدارک دانشگاهی و فوق لیسانس  می گوید: &quot;کاغذ پاره&quot;. خوب جای تعجب ندارد. یا ایشان معنای کاغذ پاره را نمی داند و یا اصولا مدرک علمی دانشگاهی را نمی شناسد.

به این سیاست، جز همان بی معنی و بی منطق و absurd چه می توان گفت؟  </description>
<guid isPermaLink="false">928@http://www.pouyashome.com/weblog/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2008-08-10T22:40:58+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>اعدام یک روزنامه نگار و وبلاگ نویس - دستگیری، محاکمه  و اعدام پشت درهای بسته ی حکومتی</title>
<link>http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000927.html</link>
<description>
عکس وبلاگ یعقوب مهر نهاد 1387 - 1358  

دوستان می دانم که خبر اعدام روزنامه نگار و وبلاگ نویس جوان بلوچ را در سایت ها خوانده اید. خواستم فقط بگویم که در برابر اعدام یک انسان و بخصوص آدمی با دغدغه های اجتماعی بی تفاوت نباشیم. اینکه باورهای اش مثل من و تو نبوده بی اهمیت است.
حق هر شهروند است که آزاد زندگی کند و حرف اش را بزند. حق هر شهروند است که حکومت، در برابر فشار بر او و دستگیری و بازجویی اش پاسخگو باشد. حق هر شهروند است که به پرونده اش در دادگاه علنی و با حضور وکیل مدافع انتخابی خودش رسیدگی شود. و حق هر شهروند است که جان و هستی اش در برابر جامعه و حکومت محترم و محفوظ باشد.

اگر این حقوق برای کسی مثل یعقوب مهرنهاد رعایت نشده، فردا به همین سادگی می تواند برای من و تو نادیده گرفته شود. هر بار به بهانه ای. هزاران بار بی هیچ بهانه ای ...
...
و ما هم چنان
دوره می کنیم
شب را و روز را 
هنوز را ...
</description>
<guid isPermaLink="false">927@http://www.pouyashome.com/weblog/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2008-08-05T17:30:54+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>باج گیرهای جوان - شغل جدید قربانیان؟</title>
<link>http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000924.html</link>
<description>می گوید: 
&quot;رفته بودیم آریاشهر. دو سه نفر توی مغازه ی لباس فروشی در حال خرید بودیم. یک جوان قوی هیکل آمد تو و به صاحب مغازه گفت: ... امانتی ما حاضره؟ صاحب مغازه جواب داد ... آقا (اسمش یادم نماند) الآن مشتری دارم. بعد از ظهر حتما حاضر می کنم. جوان رو کرد به ما مشتری ها که آقایون و خانوما، مغازه تعطیله! بیرون لطفا. به پسر برادرم که با من بود برخورد و رفت اعتراض کند که صاحب مغازه پا در میانی کرد و چیزی توی گوش جوان گفت. او هم رفت بیرون و همراه یک جوان دیگر مثل گاردها بیرون ایستاد و صاحب مغازه هم ما را در واقع دست بسر کرد تا زودتر بیرون برویم و بتواند امانتی را تحویل جوان قوی هیکل بدهد.&quot; می پرسد باور می کنی؟ روز روشن. با آن همه ماشین پلیس و گشت که برای کنترل دخترها و حجاب شان گذاشته اند در آریاشهر.
ادامه می دهد:
&quot;دو سه روز بعد رفته بودیم سلسبیل. عصر بود و بیداد ِ گرما. گفتیم رو به روی بستنی فروشی پارک کنیم تا پسر برادرم برود برایمان بستنی یا فالوده ای چیزی بگیرد. با برادرش رفتند و من از پنجره ی ماشین نگاهشان می کردم. دیدم دو تا جوان قوی هیکل با لباس های خوش دوخت اسپرت ایستاده اند دم در و به برادرزاده هایم اشاره کردند و چیزی گفتند. برادرزاده هایم سرشان را تکان دادند و رفتند داخل. یکی از جوان ها آمد کنار ماشین ما و شروع کرد به قدم زدن. برادرزاده هایم زود برگشتند با بستنی و وقتی نزدیک ماشین ما رسیدند، آن دو جوان دیگر کرکره ی مغازه را تا نیمه پایین کشیدند و خودشان ایستادند کنار در بستنی فروشی. ما هم ماشین را روشن کردیم و راه افتادیم&quot;. از برادر زاده هایم پرسیدم چه خبر بود؟ گفت نفر اصلی شان توی مغازه بود و آمده بود تا باج این دفعه اش را وصول کند. آن دو تا هم نگهبان بودند.
باز می پرسد: &quot;باور می کنی؟ از آن دفعه ی قبلی دو روز گذشته بود. در عرض دو روز من دو صحنه ی باج گیری علنی دیدم!&quot;
این ها صحنه هایی است که یک دوست بهت زده همین چند روز پیش برایم تعریف کرد. رو به رویم نشسته بود با استکان چای، و قرار بود مثلا از خاطرات خوش سفرش بگوید.

کار بیکاری و فساد اجتماعی در جامعه ی ایران به اینجا کشیده است. بیشتر این ها جوان هایی هستند که بیشتر از 20 و 25 و 30 سال ندارند. زیر مدیریت همین آقایان بدنیا آمده اند و رشد کرده اند. تحصیل کردن و داشتن شغل حق اینهاست. 
دستگیر کردن و اعدام کردن شان در میدان های شهر ساده ترین کار است. اما تجربه نشان داده که خشونت لزوما بهترین یا حتی یکی از بهترین راه ها هم نیست. خشونت فقط جو جامعه را خشن تر و ارتباط آدم ها را نسبت به هم بی پرواتر و غیر انسانی تر می کند. 
در طول همه ی این سال ها، بگیر و ببند و مجازات اعدام در مورد این آسیب های اجتماعی و از جمله اعتیاد، سیاست رسمی و عادی آقایان بوده است. مگر سودی هم داشته است؟ کدام خانواده ی ایرانی است که بتواند ادعا کند در خود خانواده یا فامیل نزدیک، مصرف مواد مخدر و آدم معتاد وجود ندارد؟ 
این نسل جوان معتاد و باج گیر و درگیر در هزار و یک جرم اجتماعی، زیر سلطه ی همین قوانین و مجازات های خشونت آمیز رشد کرده است. اما آیا میزان جرم های اجتماعی یا تعداد مجرمین کمتر شده است؟ 

آقای جنتی که از بالاترین مقامات کشور در همه ی این سال ها بوده در نماز جمعه می گوید: &quot;کسانی که مجازات افراد شرور را محکوم می‌کنند، نمی‌فهمند که مردم از دست اوباش چه می‌کشند و برای درک مساله باید در جایگاه زخم‌خوردگان از عناصر فاسد قرار گیرند&quot;. 
جای تاسف دارد که مقامات تصمیم گیرنده و مسئول در کشور ما موضوع بر طرف کردن مشکلات و آسیب های اجتماعی را با انتقام جویی و زهر چشم گرفتن از افراد مجرم اشتباهی گرفته اند. امروزه مقامات سیاسی در کشورهای پیشرفته که اتفاقا میزان جرایم شان از ما خیلی هم پایین تر است، بطور منظم با جامعه شناسان و روان شناسان و متخصصان تربیتی و جرم شناسان در تماس هستند تا از بهترین راه های علمی برای کاهش آسیب های اجتماعی استفاده کنند. اما در کشور ما متاسفانه، همیشه عقب افتاده ترین و ابتدایی ترین و ساده ترین راه ها را انتخاب می کنند. هیچ نهاد نظارتی هم وجود ندارد و از امثال آقای جنتی نمی پرسد که نتیجه ی مثبت این اقدامات شما در طول سال های گذشته چه بوده و در مقابل افزایش اعدام و در خیابان گرداندن مجرمین چه آماری از کاهش جرایم داشته اید که اینقدر روی این سیاست ها پافشاری می کنید؟ 

خود این مجرمین هم قربانی سیستم اجتماعی و فقر و رشوه گیری و پارتی بازی و رانت خواری هستند. آسیب های اجتماعی، راه حل های اجتماعی می طلبد وگرنه چه کاری راحت تر از بگیر و ببند و دار زدن در میدان شهر؟    </description>
<guid isPermaLink="false">924@http://www.pouyashome.com/weblog/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2008-08-02T18:09:40+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>از لایحه ی خانواده تا منجلاب فساد - معیار سنجش قوانین ما کجاست؟</title>
<link>http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000923.html</link>
<description>اول موضوع طرح لایحه ی به اصطلاح حمایت خانواده است که در مجلس به بررسی گذاشته شده و با ترکیب محافظه کار مجلس هیچ بعید نیست که به تصویب کامل هم برسد. من حقوق دان نیستم و منظورم هم بررسی تخصصی نیست. برای یک بررسی تقریبا کامل می توانیم این نوشته ی دکتر رُزا قراچورلو وکیل پایه یک دادگستری را بخوانیم.

اما دیدن نارسایی ها و تبعیض های آشکار این قانون در حق زنان، حتما مدرک دانشگاه حقوق را نمی خواهد. اصولا نگاه و روح حاکم بر این قانون، با موقعیت انسانی زن و حقوق او بیگانه است. مسئله ی ازدواج دوباره (دائم) و ازدواج موقت شاید یکی از مسائلی باشد که در این مدت فعالان زن درباره ی آن بحث کرده اند. برای ازدواج دوباره چه دائم و چه موقت، مرد حتی لازم نیست پیشتر به زن اول خبر بدهد چه رسد که حقی برای زن اول قائل شود. 
در مورد ازدواج موقت یا صیغه، در نهایت زن است که پس از مدت تعیین صیغه بازنده ی ماجرا محسوب می شود چرا که هم از حق ارث محروم است و هم از حق نفقه. بله، زن می تواند در شرط ازدواج موقت، نفقه را هم بگنجاند. ولی ما که نمی خواهیم خودمان را فریب بدهیم. باید دید که کدام گروه زنان عملا در جامعه ی ما حاضر به قبول صیغه می شوند. آیا این گروه زنان در مقایسه با مردانی که آنها را صیغه می کنند آنقدر قدرت و جایگاه اقتصادی و اجتماعی دارند که بتوانند موقع عقد صیغه شرط و شروطی هم بگذارند؟ قانون گذار که قانون اش را در یک فضای خالی اجتماعی نمی نویسد. قانون گذار باید ببیند که با قانونی که وضع می کند کدام گروه های اجتماعی از آن برخوردار می شوند و چه کسی دست بالا را بر دیگری پیدا می کند. 

به نظر من همه ی ما چه زن و چه مرد باید بخاطر شان انسانی و عدالت و عدم تبعیض آنهم اینقدر خشن و آشکار، با فعالان جنبش زنان همکاری کنیم و صدای اعتراض مان را لااقل به گوش جامعه برسانیم. چون آقایان که در حجره ها و دفترهای طلبگی شان نشسته اند و بدون در نظر گرفتن وضعیت و شرایط واقعی اجتماع قوانینی را تصویب می کنند و بعد هم با خشونت به اجرا می گذارند. این آقایان گوش شان به این حرف ها بدهکار نیست. بر سر سفره ی زر و زور نشسته اند و طومار برای زندگی من و تو صادر می کنند.

یک موضوع هم این موج دوباره ی اعدام هاست و موضوع آسیب های اجتماعی و فساد و مانند اینها. وقتی که می گوییم که باید منشاء قوانین جامعه از بالا تا پایین، علوم و دستآوردهای علمی اجتماعی و اقتصادی باشد و نه تفسیرهای عجیب و غریب ما از متون دینی که در شرایطی دیگر و برای حل مسائلی دیگر طرح شده اند، خیلی زود برچسب های مختلف شروع می شود: از غرب زدگی و فریب خوردگی تا خیانت و جاسوسی و سرسپردگی. 
مسئله اینجاست که قوانین ِ انسان نوشته روز به روز در جامعه ی بشری مورد ارزیابی و تغییر قرار می گیرند. این قوانین مقدس نیستند. اگر اشتباه بودند یا مفید نبودند یا آلترناتیوهای بهتری برای آنها پیدا شد می توانند با قوانین بهتر جایگزین شوند و نفع شان برای جامعه می ماند. 
حالا باید پرسید این حکام و قاضیان شرع که سی سال است با کمی بالا و پایین مدام حکم اعدام و شلاق صادر می کنند، آیا یک آمار رسمی و مورد اطمینان وجود دارد که نتیجه ی این مجازات های خشن و اعدام در میدان های شهر چه بوده است؟ 
معلوم نیست که پس بخش های علوم جامعه شناسی و روان شناسی و جرم شناسی دانشگاه های ما به چه دردی می خورند؟ اگر قرار است قاضی شرع بنشیند و بر اساس کتاب های طلبگی اش حکم صادر کند و یک برچسب مقدس هم روی آن بزند پس جامعه چطور و با چه روشی می تواند اثرات این احکام حبس و اعدام را بسنجد و ببیند که آیا نتیجه ی این احکام مثبت بوده است یا نه؟
دیروز 29 نفر را اعدام کردند، فردا شاید 29 نفر دیگر را اعدام کنند بدون اینکه ذره ای وجدان اجتماعی وجود داشته باشد که از خودش بپرسد اگر این احکام مقدس هستند و حق بودن شان را از جای دیگری کسب می کنند، پس چرا در حل مسائل اجتماعی ما در مانده اند و آسیب ها و فساد اجتماعی در کشور ما سیر صعودی دارد و جامعه به یک منجلاب فساد تبدیل شده است؟       
</description>
<guid isPermaLink="false">923@http://www.pouyashome.com/weblog/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2008-07-30T17:28:52+00:00</dc:date>
</item>
<item>
<title>ارزش درک اندیشه ی جدید - باز هم به یاد دکتر آدمیت</title>
<link>http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000922.html</link>
<description>به نظر من زنده یاد فریدون آدمیت با دو دسته از روشنفکران ما تفاوت بزرگی داشته است. موضوع این تفاوت بزرگ، برخورد ما با اندیشه ی تجدد یا مدرنیته و شیوه ی زندگی مدرن است. می دانیم که یک دسته اصلا اندیشه ی تجدد را از اساس و ماهیت یک فکر غربی می دانند که با توطئه های عجیب استعماری، از دوره ی قاجار به بعد فرهنگ ما و زندگی ما را زیر حمله گرفته است. دسته ی دیگر از آنطرف کلا اندیشه ی مدرنیته و تفاوت آن را با اندیشه و شیوه ی زندگی سنتی یک تقابل ساخته و پرداخته شده می دانند که هدف آن جدا کردن انسان ها و &quot;خوب و بد&quot; جلوه دادن گروه های انسانی است. 
شیوه ی تفکر این دسته ی آخر بخصوص امروزه در دانشگاه های غربی طرفداران زیادی دارد. بیشتر از همه برای ایستادن جلوی شرق شناسان و استعمارگرایان گذشته که جامعه ی شرقی را بعنوان جامعه ای اسیر احساسات و بی نظمی جلوه می دادند که &quot;تمدن غربی&quot; وظیفه دارد آن را سر و سامان بدهد و به اصطلاح آنها را (شرق) را متمدن کند. از طرف دیگر &quot;غرب&quot;، خودش را می توانست در مقابل این &quot;شرق&quot; ساخته و پرداخته شده بعنوان مهد تمدن و عقل گرایی تعریف کند. 
متاسفانه نسل جدیدی از دانشجویان ما که در دانشگاه های غربی و بخصوص آمریکا درس می خوانند، به جای اینکه به نقد خلاقانه ی این برداشت های پسامدرنیستی بنشینند و تاریخ و فرهنگ جامعه های شرقی و سیر اندیشه ی تجدد را در آنها کند وکاو کنند، «عملا» به همان جایی می رسند که سنت گرایان در پی آن هستند. یعنی تخطئه کردن اندیشه ی تجدد و ویژگی های آن مثل سکولاریسم، عقل گرایی و دوباره سازمان دادن اقتصادی و فرهنگی جامعه برای اینکه با زمان هماهنگ باشد. به نظر من روشنفکر شرقی موقعیت خوبی دارد تا بتواند اندیشه ی داد و ستد تمدن را با همکار غربی اش مدون کند اما بشرطی که مثل امروز مجذوب همان تئوری های دانشگاه های غربی نشود. ادوارد سعید در زمان خودش کار بسیار بزرگی را انجام داد. امروز به نظر من باید بتوان از سعید هم گذشت و فقط به نقد شرق شناسی ننشست. به نظر من تئوری های امروز می گویند چه چیزی یا چطور نباید باشد، اما اینکه چطور باید باشد دستآورد بزرگی ندارند. البته این نظر شخصی من است.

چیزی که من در برداشت های زنده یاد آدمیت برایش ارزش زیادی قائلم این است که او موضوع نقد و مخالفت و مبارزه با سیاست های استعماری را به هیچ وجه با دستآوردهای اندیشه ی مدرن مخلوط نمی کرد. و معتقد بود که &quot;مسئله ی نوجویی و اخذ تمدن فرنگی بوجود آمد و ذهن افراد بیداردل مشرق زمین را ربود. نوآوران و دانایانی که دراین باره می اندیشیدند همه واقعا شیفته و دلباخته ی فرنگستان نبودند-اتفاقا اغلب از فرنگیان بدشان می آمد. اما مسئله ی بود و نبود و هست و نیست کشورشان در میان بود. آن کسان پی بردند که تمدن اروپایی سیلی است روان، ایستادگی سرسختانه در برابرش بیحاصل و آب در هاون کوبیدن است. یا باید به خواری و بندگی و استعمار وحشتناک غرب تن در بدهند – یا اگر طالب حیثیت و شخصیت خویش اند خود را به همان حربه ی برنده ی دانش غربیان مجهز گردانند و با همان اسلحه به مقابله ی فرنگیان زبر دست زورگوی (که در پیش بردن مقاصد شومشان پای بند هیچ آئین اخلاقی نبودند و نیستند) برخیزند.&quot; از کتاب «اندیشه های میرزا آقاخان کرمانی».

تمدن بشری وابسته به داد وستدهای فرهنگی و بینشی میان اجزای این تمدن بوده است. خود زنده یاد آدمیت در کتاب «تاریخ فکر» نشان داده که حتی شهر نشینی و دموکراسی و عقل گرایی را که تا همین میانه ی قرن بیستم تصور می کردیم اول بار در یونان بوجود آمده اند، در واقع حاصل یک داد و ستد تمدنی از سومر تا کرت و بعد از آن به یونان بوده است. تاریخ، همین بده بستان های تمدنی است و نه توطئه ها و تهاجم های فرهنگی. 

راه مقابله با اقتدارگرایی و سروری طلبی آنچه که به اصطلاح غرب اسم اش را می گذاریم، به نظر من پناه بردن به دخمه های سنت و دلخوش کردن به &quot;آنچه خود داریم&quot; نیست. اگر بومی کردن اندیشه ی تجدد، مسخ آن اندیشه و دوباره حاکم کردن سنت زیر اسم های دیگر باشد، باز هم فقط خودمان را گول زده ایم. هر جامعه ای تاریخ و سنتی دارد که برایش گرامی است اما اگر بخواهد با تکیه زدن بر آن سنت، زمان را سپری کند، چاره ای ندارد جز اینکه در بحران کهنه و نو و برزخ میان این دو غرق شود. و به نظر من، ما به این نقطه رسیده ایم. به ناچار در امروز زندگی می کنیم اما با نگاه و فکر سنت صدها ساله دنیا را درک می کنیم. 

شاید بهترین مثال هایمان را بتوانیم از وضعیت زنان جامعه مان بیاوریم. از یک طرف زن ایرانی می تواند تا بالاترین درجات تحصیل کند، توانایی این را دارد که دوش به دوش مردان کار کند و همان ارزش ها را تولید کند اما همین زن، وضعیت حقوقی اش ریشه در سنت های کهنه ی ایرانی و دینی اش دارد. برای کار کردن باید از شوهر اجازه بگیرد، انتخاب خانه و کاشانه اش در دست مرد است، بچه اش را اجبار باید به دست مرد بسپارد، رای او فقط نیمی از رای مرد ارزش داشته باشد و حتی سهم اش از ارث. و تازه این قانون تازه ی خانواده که مرد حتی نیازی ندارد به زن تحصیل کرده و یا زحمتکشی که زندگی را ذره ذره استوار کرده چیزی بگوید برای اینکه بتواند به راحتی زن های دیگری اختیار کند.       
برای این است که من معمولا اسم وضعیت امروز را برزخ می گذارم. نه این، نه آن. نه سنت چون دیگر جواب نمی دهد و نه مدرنیته چون فقط به ظواهر آن دلخوش کرده ایم. نمونه ها فراوان هستند اما دوستان می دانید که مسئله ی رفع تبعیض زنان و برابر-حقوقی آنها از دغدغه های من است و برای همین به نمونه ای از آن اشاره کردم.

یکی از ارزش های امثال دکتر آدمیت به نظر من در درک همین ضرورت های تاریخی و مستند کردن آنها است. این روزها ویژه نامه ی مجله ی بخارا به مناسبت درگذشت دکتر آدمیت را می خوانم. این چیزی بود که در ذهنم می گذشت، گفتم با شما دوستان قسمت کنم.     
</description>
<guid isPermaLink="false">922@http://www.pouyashome.com/weblog/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>2008-07-25T14:45:39+00:00</dc:date>
</item>

<atom:link href="http://www.pouyashome.com/weblog/index.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
</channel>
</rss>