<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/atomfull.xsl" type="text/xsl" media="screen"?><?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css" type="text/css" media="screen"?><feed xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" version="0.3" xml:lang="en">
  <title>وبلاگ پویا</title>
  <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pouyashome.com/weblog/" />
  <modified>2009-01-04T13:34:50Z</modified>
  <tagline />
  <id>tag:www.pouyashome.com,2009:/weblog/1</id>
  <generator url="http://www.movabletype.org/" version="2.661">Movable Type</generator>
  <copyright>Copyright (c) 2009, 2pouyaiee</copyright>
  <link rel="start" href="http://feeds.feedburner.com/pouyashome" type="application/atom+xml" /><entry>
    <title>یک سوال از عبدالله نوری: برنامه ی شما برای تدارکاتچی نبودن چیست؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000960.html" />
    <modified>2009-01-04T13:34:50Z</modified>
    <issued>2009-01-04T13:34:50+00:00</issued>
    <id>tag:www.pouyashome.com,2009:/weblog/1.960</id>
    <created>2009-01-04T13:34:50Z</created>
    <summary type="text/plain">چند ماه پیش بود که یک از دوستان مقیم ایران درباره ی مذاکرات برای کاندید شدن عبدالله نوری در انتخابات ریاست جمهوری خبری به من داد. این روزها موضوع کاندیدا شدن نوری جدی تر شده است و بعضی از روزنامه نگاران و فعالان اجتماعی روشن و صریح درباره ی آن حرف می زنند و مقاله می نویسند. گویا سایت هایی هم به هواداری نوری درست کرده اند. من سایت خرداد را دیدم و نگاهی به مطالب آن انداختم. ساختار حکومتی در کشور ما به همت آقایان، پیچیدگی ها و گره هایی پیدا کرده است که معلوم نیست از کجا می...</summary>
    <author>
      <name>Pouya</name>
      <url>pouyashome.com</url>
      <email>pouya@pouyashome.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pouyashome.com/weblog/">
      <![CDATA[<p>چند ماه پیش بود که یک از دوستان مقیم ایران درباره ی مذاکرات برای کاندید شدن عبدالله نوری در انتخابات ریاست جمهوری خبری به من داد. این روزها موضوع کاندیدا شدن نوری جدی تر شده است و بعضی از روزنامه نگاران و فعالان اجتماعی روشن و صریح درباره ی آن حرف می زنند و مقاله می نویسند. گویا سایت هایی هم به هواداری نوری درست کرده اند. من <a href="http://www.khordaad.com">سایت خرداد</a> را دیدم و نگاهی به مطالب آن انداختم.</p>

<p>ساختار حکومتی در کشور ما به همت آقایان، پیچیدگی ها و گره هایی پیدا کرده است که معلوم نیست از کجا می شود این گره ها را باز کرد. در یکی از نوشته های همین سایت خرداد از قول آقای نوری آمده است: "<a href="http://www.khordaad.com/VNews.aspx?c=1&Id=118">اگر بيايم رييس‌جمهور ايران خواهم بود نه تداركاتچي قدرت</a>". حرف و شعار زیبایی است. اما تا اجرا شدنش راه دراز و پر پیچ و خمی در پیش روی ماست. </p>

<p>به نظر من یکی از چیزهایی که ما مردم نباید فراموش کنیم سوال کردن از سیاست مداران است. یک موقع است که سیاست مداری منتصب مقام و یا دستگاهی است و خودش را هم به هیچ کس پاسخگو نمی شناسد و ادعایی هم ندارد. مامور و معذور می آید و مامور و معذور هم می رود. معمولا حساب مردم با این سیاست مدار روشن است. نه آن سیاست مدار خواهان مشروعیت مردمی است و نه مردم برای او مشروعیتی قائل اند. با زور فیلتر تایید صلاحیت می آید، چند صباحی به مقام و دستگاه ها خدمتی می کند و می رود. </p>

<p>اما موقعی هست که سیاست مداری با شعارهای مردم سالارانه به میدان می آید و امید دارد که با شعارها وعده های اش مردم به او اطمینان کنند. در اینجاست که باید یاد بگیریم سوال کنیم. اگر امروز سوال نکنیم آنوقت که سیاست مدار ما با رای ما به قدرت رسید، هر وقت که با بحرانی رو به رو شود و توانایی برخورد با آن را نداشته باشد می تواند با هزار بهانه از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند چون هیچوقت مجبور نبوده به مردم جواب بدهد که «چه برنامه ای دارد و چطور می خواهد آن را پیاده کند؟».</p>

<p>حرف و شعار آقای نوری برای تدارکاتچی نبودن رئیس جمهور، حرف مردم پسندی است اما بقول حافظ : "... آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها".<br />
یک نگاه کوتاه به قانون اساسی کشور ما و مقایسه ی اختیارات رهبر و شورای نگهبان روی هم با وظایف رئیس جمهور، به ما می گوید که برای تدارکاتچی نبودن، اول باید مهم ترین اصل های قانون اساسی تغییر کنند. حالا معلوم نیست که منظور آقای نوری این است که اول باید این اصول تغییر کنند و اختیارات لازم به نهاد منتخب یعنی رئیس جمهور داده شود تا ایشان حاضر به کاندید شدن بشوند؟ یا اینکه ایشان امید دارند که بیایند و با تلاش و مقاومت اختیارات رئیس جمهوری را به یک مقام با مسئولیت های اساسی ارتقا بدهند؟ (برای مقایسه اختیارات رهبر و شورای نگهبان با وظایف رویس جمهور متن قانون اساسی را در اینجا نگاه کنید).</p>

<p>عبدالله نوری می پرسد: " آیا واقعا رییس جمهور قادر است برنامه های خود برای حل برخی مشکلات اقتصادی مرتبط با سیاست خارجی، ایجاد امنیت اقتصادی، تعامل و تنظیم روابط بین المللی و یا ده ها موضوع دیگر را اجرا کند؟ آیا در تعامل با نهادهای پاسخگو و غیر پاسخگو توانایی دارد؟ آیا می تواند به پشتوانه اینکه منتخب مردم است بر دفاع از برنامه های خود اصرار و پافشاری نماید؟ یا در نهایت به یک تدارکاتچی بدل خواهد شد؟"</p>

<p>اول این که تعیین همان سیاست خارجی که آقای نوری به درستی می گوید باعث مشکلات اقتصادی شده از اولین و مهم ترین اختیارات رهبر است. فکر می کنم آن ده ها موضوع دیگر هم در چارچوب "سیاست های کلی نظام" می گنجند که باز هم از اختیارات رهبر است. البته رهبر می تواند مشورت کند (آنهم با مجلس تشخیص مصلحت) ولی تصمیم گیرنده در هر حال رئیس جمهور نخواهد بود. </p>

<p>بعد هم آقای نوری از توانایی "تعامل با نهادهای غیر پاسخگو" می گوید. آقای خاتمی و دوستان اصلاح طلب شان این تعامل را به چانه زنی های ضعیف پشت درهای بسته تبدیل کردند که نتیجه اش عقیم شدن جنبش اصلاحات شد. پس جای سوال دارد که بپرسیم این "تعامل" از نظر آقای نوری چه معنی دارد.</p>

<p>آقای خاتمی و دوستان شان زمانی گفتند که مجموعه ی قدرت رئیس جمهور و مجلس در کشور ما فقط 30 درصد از کل قدرت سیاسی است. خوب حالا باید پرسید که برنامه ی آقای نوری برای بالا بردن این سهم از قدرت چیست؟ به نظر من آقای نوری برای این سوال که خوشبختانه خیلی صریح مطرح شده، متاسفانه یک جواب به اصطلاح آخوندی و چند پهلو داده است. </p>

<p>باز هم تکرار می کنم نفس این سوال کردن از سیاست مداری که با شعار مردم سالاری و پاسخگویی به ملت و طلب مشروعیت از ملت به میدان می آید، کار لازمی است. لااقل، چه رای بدهیم و چه رای ندهیم، می دانیم چرا این تصمیم را گرفته ایم.  <br />
</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>تحریک و مردم فریبی در سایه ی آتش و خون و کشتار مردم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000959.html" />
    <modified>2009-01-03T10:14:36Z</modified>
    <issued>2009-01-03T10:14:36+00:00</issued>
    <id>tag:www.pouyashome.com,2009:/weblog/1.959</id>
    <created>2009-01-03T10:14:36Z</created>
    <summary type="text/plain">برای ما که خارج از کشور زندگی می کنیم سال نو شروع شده و از روز دوشنبه پس فردا تعطیلات تمام می شود و زندگی مان را تب وتاب هر روزه پر می کند. همانطور که در پست قبلی هم نوشته بودم این روزها سرگرم ساختن یک کلیپ برای مراسم بین المللی که «کمپین 1 میلیون امضا» در آن شرکت خواهد داشت بودم. حالا دیگر 99 درصد کار تمام شده و رسیده ام که حرف های نگفته ی این چند روزه را در اینجا بنویسم. نمی دانم لیست آخرین کامنت های این وبلاگ را که در ستون سمت راست گذاشته...</summary>
    <author>
      <name>Pouya</name>
      <url>pouyashome.com</url>
      <email>pouya@pouyashome.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pouyashome.com/weblog/">
      <![CDATA[<p>برای ما که خارج از کشور زندگی می کنیم سال نو شروع شده و از روز دوشنبه پس فردا تعطیلات تمام می شود و زندگی مان را تب وتاب هر روزه پر می کند. همانطور که در پست قبلی هم نوشته بودم این روزها سرگرم ساختن یک کلیپ برای مراسم بین المللی که «کمپین 1 میلیون امضا» در آن شرکت خواهد داشت بودم. حالا دیگر 99 درصد کار تمام شده و رسیده ام که حرف های نگفته ی این چند روزه را در اینجا بنویسم.</p>

<p>نمی دانم لیست آخرین کامنت های این وبلاگ را که در ستون سمت راست گذاشته ام، زیر لینک ویلاگ های دیگر، نگاه می کنید یا نه. در این چند روزه بخاطر جنگ و کشتار در نوار غزه بعضی خوانندگان این وبلاگ برای پستی که حدود 2 سال پیش در مورد جنگ لبنان نوشته بودم پیام گذاشته بودند. یکی از آنها نوشته است که آنچه من درباره ی موضوع اسرائیل و فلسطین فکر می کنم، اینکه این بحران راه حل نظامی ندارد، "غیر انسانی" است.</p>

<p>البته هر وقت که آتش جنگ و کشتار بالا می گیرد و بدن های متلاشی کودکان روی صفحه ی تلویزیون ها می رود، اینکه کسی بیاید و بگوید که مردم، قربانی سیاست بازی های گروه های رادیکال و فرصت طلب هستند، هم در طرف اسرائیل و هم در طرف فلسطینی و هم در دولت های منطقه، شاید کمتر خریدار پیدا کند. اتفاقا هدف گروه های افراطی و فرصت طلب هم همین است که آتش و خون و وحشت و کینه بر پا باشد و حکومت کند. </p>

<p>دوستان این وبلاگ متوجه هستند که من در اینجا هدف ها و منافع سیاسی و گروهی ندارم که اندیشه ی خودم را تابع پسند و سیاسی-کاری های روز بکنم. هنوز هم بر این نظر هستم که گروه ها و جناح های افراطی، هم در طرف اسرائیل و هم در طرف فلسطینی، آب به آسیاب همدیگر می ریزند و با تحریکات نظامی و سیاست هایی که در واقع هدف شان حل مشکل نیست، هر کدام شان می خواهند با تکیه به جو وحشت و کینه افکار عمومی و رای مردم را به طرف خودشان بکشانند و قدرت بگیرند. نه امثال گروه حماس و حزب الله و نه افراطیون اسرائیلی هیچکدام نمی خواهند خشونت و کینه و وحشت در فلسطین و اسرائیل پایانی داشته باشد. هر وقت که آتش جنگ و کشتار بر پا می شود اول از همه نیروهای صلح جو و آرامش طلب در دو طرف هستند که منزوی می شوند و همه ی تلاش های شان دوباره به نقطه ی صفر بر می گردد.</p>

<p>از طرف دیگر بسیاری از حکومت های منطقه اهداف خودشان را در فلسطین و لبنان دنبال می کنند. تنها چیزی که برای آنها مطرح نیست و ارزشی ندارد جان مردم فلسطین و لبنان است و یا اتحاد عربی که اینقدر درباره ی آن شعار می دهند. این دولت ها همین که تحریکی بتوانند بکنند که تشنج در منطقه ادامه داشته باشد برای شان کافی است. </p>

<p>هدف حکومت هایی مثل سوریه استفاده از گروه های افراطی فلسطینی و لبنانی برای فشار آوردن روی اسرائیل است و نشان دادن اینکه صلح در منطقه بدون توافق با سوریه و دادن امتیاز به آن کشور، مثل تحویل دادن بلندی های جولان، ممکن نیست.</p>

<p>هدف حکومت هایی مثل حکومت آقایان در کشور خودمان، گسترش حاشیه امنیتی خودشان است تا نزدیک گوش اسرائیل. مدتی پیش در سایت تابناک مطلبی از قول یکی از مقامات نظامی ایران بود در همین مورد. حالا آقایان خودشان هم معترف به این هستند که می خواهند در کنار گوش اسرائیل بازوی نظامی داشته باشند. خوب، اگر این جو متشنج و آتش و خون نباشد دیگر کسی به کمک ها و سیاست های حکومت هایی مثل سوریه و حکومت آقایان نیازی نخواهد داشت. یکی از نمونه ها ارسال اسلحه و موشک ها برای گروه های مسلح فلسطینی است. با کمی دقت معلوم می شود که نوع سلاح ها و موشک هایی که به گروه های افراطی لبنانی و فلسطینی می دهند دقیقا همانقدر است که بتواند تشنج و تحریکی در منطقه ایجاد کند و نه بیشتر. </p>

<p>تمامی اینها که نوشتم هیچکدام برای توجیه حمله ی اسرائیل به مناطق مسکونی و کشتار مردم نیست. همانطور که تمام اینها برای توجیه بستن راه غذا و سوخت و دارو به مردم، پیش از آغاز این جنگ، نبود. همه ی اینها برای این است که بدانیم مردم منطقه و بخصوص مردم فلسطین و لبنان چطور قربانی سیاست بازی های گروه های افراطی و اسرائیل و حکومت های منطقه هستند. برای این است که فریب تحریکات و تبلیغات بی اساس را نخوریم. امروز باید فقط تلاش کرد که هر چه زودتر این جنگ و کشتار مردم غزه پایان بگیرد و آتش بس اعلام شود. اسرائیل هم امروز هدف های نظامی خودش را دنبال می کند که حاضر است برای رسیدن به آن هدف ها مثل گذشته از هیچ جنایت و کشتار کوری خودداری نداشته باشد.</p>

<p>اما به هیچ وجه هم نمی پذیرم که حقیقت های تلخ را نادیده یا کمرنگ بگیرم تا بتوانم برای ارضای خودخواهی و حق به جانبه گی روشنفکرانه ی مبتذل خودم با iPod در گوش و چفیه ی فلسطینی بر گردن با ژست های مدافع حقوق بشر در خیابان های اروپا و آمریکا راه بروم و وانمود کنم که مبارزه می کنم. و تا مدتی دیگر که آتشی بر پا شود و من باز با حق به جانبه گی خودم به "میدان" بیایم. به نظر من آن نیروهای صلح طلبی که علیرغم همه ی فشارهای افراطیون از چند طرف، برای صلح و راه حل های سیاسی تلاش می کنند در میدان اصلی مبارزه اند. همان ها که در فلسطین تلاش می کنند در شرایطی آرام از یک طرف برای صلح پایدار و عادلانه کار کنند و از طرف دیگر سر و سامانی به جامعه ای عقب مانده و وابسته و عمیقا پدرسالار بدهند. همان ها که می دانند در شرایط خشونت و جنگ فقط نیروهای افراطی هستند که قدرت می گیرند. نیروهای افراطی که از یک طرف تا بن استخوان به حکومت های منطقه وابسته اند و از طرف دیگر برنامه ی جدی برای صلح و پیشرفت یک کشور فلسطینی ندارند. </p>

<p>به یک نمونه ی این تحریکات و فریب های حکومتی، <a href="http://www.roozonline.com/archives/2008/12/post_10792.php">احمد زیدآبادی در مقاله ای </a>در سایت روز اشاره کرده بود. همین نمایش اسم نویسی در خیابان های تهران برای گردان های استشهادی. یک نگاهی به نقشه ی غزه بکنید. یک طرف غزه دریای مدیترانه است، یک طرف اسرائیل و یک طرف هم مصر. مصر هم که طبق گفته ی آقایان خیانت کاران و تسلیم شده گان صهیونیسم هستند و بهرحال نمی خواهند راه عبور "عاشقان شهادت" باشند. حالا مردم نباید بپرسند که آیا این ها فقط تبلیغات بدون پایه و مردم فریبی نیست؟ دود آن تحریکات منطقه ای و این افراط گرایی های وطنی هم فقط به چشم کشور و مردم خود ما خواهد رفت. </p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>چند مطلب پراکنده در آستانه ی سال نو</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000958.html" />
    <modified>2008-12-26T21:11:09Z</modified>
    <issued>2008-12-26T21:11:09+00:00</issued>
    <id>tag:www.pouyashome.com,2008:/weblog/1.958</id>
    <created>2008-12-26T21:11:09Z</created>
    <summary type="text/plain">دوستان امروز ناچارم که چند مطلب را پراکنده بنویسم: کریسمس رسید و شب سال نو میلادی هم همین چند روز آینده می رسد. به همه ی دوستان این روزهای عید و شادی را تبریک می گویم و امیدوارم که سال نو میلادی سال بهتری برای انسان ها روی این کره ی خاکی، بخصوص آنها که بیشتر از ما رنج می کشند، باشد. پروین اردلان برایم در ایمیل اش می نویسد: "خوبه آدم در دنیایی زندگی کنه که دو سال جدید را ببینه". در جوابش می نویسم: "ممنون از تبریک ات پروین جان. دیگر نمی دانم خوب است که آدم در...</summary>
    <author>
      <name>Pouya</name>
      <url>pouyashome.com</url>
      <email>pouya@pouyashome.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pouyashome.com/weblog/">
      <![CDATA[<p>دوستان امروز ناچارم که چند مطلب را پراکنده بنویسم:<br />
کریسمس رسید و شب سال نو میلادی هم همین چند روز آینده می رسد. به همه ی دوستان این روزهای عید و شادی را تبریک می گویم و امیدوارم که سال نو میلادی سال بهتری برای انسان ها روی این کره ی خاکی، بخصوص آنها که بیشتر از ما رنج می کشند، باشد.<br />
پروین اردلان برایم در ایمیل اش می نویسد: "خوبه آدم در دنیایی زندگی کنه که دو سال جدید را ببینه". <br />
در جوابش می نویسم: "ممنون از تبریک ات پروین جان. دیگر نمی دانم خوب است که آدم در کجا زندگی کند. فقط می دانم که این روزها دیگر سال هایی می رسد که من نیمه ی بیشتری<br />
از عمرم را بیرون از ایران زندگی کرده ام. احساس خوبی نیست".</p>

<p>این روزها در حال ساختن کلیپی برای جنبش 1 میلیون امضا هستم. حرف های زیادی در جنبش هست، بحث های زیادی هست. خواندن همه شان هم، لذت بخش و حتی ساده نیست. همینطور که اینجا نشسته ام پای کامپیوتر و روی کلیپ کمپین کار می کنم و گاه گاهی بحث ها را می خوانم، با خودم می گویم خوب است که به این سن رسیده ام و تجربیاتی در زندگی بوده که این حرف ها و بحث ها دیگر نمی تواند گرد و غباری روی آن آرمان انسانی آدمی (نه از دین حرف می زنم، نه از یک دستگاه از پیش ساخته ی ایدئولوژیک) بنشاند. گاهی آهی از نهاد آدمی بر می آید و یاد گرفته ایم که دندانی دیگر روی جگر بگذاریم و این سنگلاخ را ادامه بدهیم.<br />
----------<br />
دوستانی که به جنبش های اجتماعی مردم ایران در طول تاریخ علاقمند هستند، نمی دانم کتاب «کشاکش های مانوی-مزدکی در ایران عهد ساسانی" را دیده اند یا نه. کتاب چند مقاله ی جداگانه (هم ترجمه و هم از پژوهش گران ایرانی) است درباره ی شکل گیری دین مانی و جنبش اصلاح طلبانه ی مزدک در دوره ی ساسانیان. این اصطلاح "اصلاح طلبی" مزدکی را با کلمه ی اصلاح طلبی که این روزها بر سر زبان است اشتباه نکنیم که بقول شاعر "میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است".</p>

<p>بخصوص دو مقاله درباره ی جنبش مزدکی بود که توجه ام را خیلی به خودش جلب کرد. یکی از منصور شکی با نام «درست دینان» و دیگری «کیش مزدکی» از احسان یارشاطر. و بخصوص از مقاله ی منصور شکی چیزهای زیادی یاد گرفتم. در پست بعدی حتما در این باره می نویسم چون موضوع جنبش های اجتماعی در طول تاریخ یکی از بخش هایی بوده که همیشه به خواندن و یاد گرفتن آن علاقه داشته ام.   </p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>علی سنتوری - نشانه ی زوال یک اجتماع</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000957.html" />
    <modified>2008-12-23T19:03:25Z</modified>
    <issued>2008-12-23T19:03:25+00:00</issued>
    <id>tag:www.pouyashome.com,2008:/weblog/1.957</id>
    <created>2008-12-23T19:03:25Z</created>
    <summary type="text/plain"> نمی دانم کدام ذهن ساده اندیشی [حداقل] در خارج از کشور شایع کرده بود که فیلم «سنتوری» ساخته ی داریوش مهرجویی را بخاطر اسم کوچک قهرمان داستان که علی (اشاره به علی خامنه ای) است، یا عباپوشی او و یا دست از کار افتاده اش توقیف کرده اند. فیلم را بالاخره توانستم تماشا کنم. داستان «علی سنتوری» داستان زوال است، داستان انحطاط آدم هاست. انحطاط آدم ها در اجتماعی که در آن حقوق و ارزش های آدمی رو به زوال است. مهرجویی داستان این زوال را با استادی به تصویر کشیده که با بازی خوب بهرام رادان و گلشیفته...</summary>
    <author>
      <name>Pouya</name>
      <url>pouyashome.com</url>
      <email>pouya@pouyashome.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pouyashome.com/weblog/">
      <![CDATA[<p><center><object width="400" height="324"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/wkUEK91tqqM&hl=en&fs=1"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/wkUEK91tqqM&hl=en&fs=1" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="400" height="324"></embed></object></center><br />
نمی دانم کدام ذهن ساده اندیشی [حداقل] در خارج از کشور شایع کرده بود که فیلم «<b>سنتوری</b>» ساخته ی داریوش مهرجویی را بخاطر اسم کوچک قهرمان داستان که علی (اشاره به علی خامنه ای) است، یا عباپوشی او و یا دست از کار افتاده اش توقیف کرده اند. <br />
فیلم را بالاخره توانستم تماشا کنم. داستان «علی سنتوری» داستان زوال است، داستان انحطاط آدم هاست. انحطاط آدم ها در اجتماعی که در آن حقوق و ارزش های آدمی رو به زوال است. مهرجویی داستان این زوال را با استادی به تصویر کشیده که با بازی خوب بهرام رادان و گلشیفته فراهانی کار خیلی خوبی ارائه شده است. در تمام طول فیلم نمی توانی لحظه ای زوال علی را جدا از زوال اجتماعی که در آن زندگی می کند ببینی. علی سنتوری یک سمبل است نه یک کلیشه ی اجتماعی. </p>

<p>شاید فقط این هنرمندان باشند که هیچوقت نتوانند با انحطاط محیط شان کنار بیایند. حتی روشنفکران – از روی صداقت و یا از روی بهانه ی تغییر و در واقع فرصت طلبی- می توانند به نوعی با انحطاط کنار بیایند. روشنفکران می توانند حتی توجیه گر و تئوری پرداز انحطاط باشند یا بشوند. اما هنرمند همین که تن به انحطاط و زوال بدهد حرف و کارش یا تبدیل به لفاظی های سطحی می شود و یا کلیشه های شعاری و تکراری. از این نمونه های کلیشه ای و شعاری بخصوص در این سال ها کم نداشته ایم. همان هنر باصطلاح اسلامی که از اول هم معلوم نبود چه چیزی هست اما در عمل که پیاده شد یا در حد مداحی های سطحی و بازاری – مثلا در شعر- بوده و یا در حد فیلم ها و تئاترهایی با کمترین ارزش هنری و فنی و پر از نقش های کاریکاتوری و دیالوگ های شعاری. هنری که فقط به زور بودجه های دریافتی کلان از بنیادها و وزارتخانه های دولتی دوام می آورد.  </p>

<p>همه ی آدمها و بخصوص یک هنرمند همیشه به فضایی آزاد برای زندگی و رشد احتیاج دارند. فضا که مسموم باشد لابد یا باید مثل «علی» در گوشه ی تنهایی خودت را محدود کنی و از اجتماع بیرون بکشی و یا مثل «هانیه» روح ات را برداری و بروی. گرچه، این "بیرون" هم بعضی وقت ها سرابی بیشتر نیست، بخصوص برای یک هنرمند که باید در سرزمین اش و میان مردم اش باشد تا بارور بماند. شاید اینطور آدم روح خودش را نجات بدهد اما در اجتماع رو به زوال بیشتر و بیشتر، آدمها می شکنند و خُرد می شوند. هیچکس با انحطاط خو نمی گیرد. تازه این گوشه نشینی یا از جا کنده شدن، نصیب خوشبخت ترین ها می شود.<br />
دوستانی که فیلم را ندیده اید، پیشنهاد می کنم حتما ببینید که ارزش این را دارد. قطعات موسیقی زیبا و شنیدنی آن هم ساخته ی اردلان کامکار است با صدای محسن چاووشی.<br />
 فیلم با این که در ایران توقیف است، به صورت DVD در فروشگاه های ایرانی خارج از کشور هست و مطمئنم که روی نت هم برای دیدن گذاشته اند. <br />
----------<br />
نمی توانم این را هم نگویم که در صحنه ای از فیلم، هانیه می گوید که "نیاز به شوهری دارد که مثل یک مرد بالای سرش باشد"، یا چیزی شبیه به این. این جمله شاید تنها جمله ای بود که به نظرم کلیشه ای آمد. شاید خیلی زن ها در جامعه ی ما در یک دعوای خانوادگی چنین چیزی را بگویند اما در زمینه ی این فیلم، به نظر می آمد که «هانیه» با آن شخصیت هنری و استقلال اقتصادی اش بیشتر نیازی به یک همراه روحی دارد و یک تکیه گاه روحی که البته این ها فرق دارند با اینکه کسی "بالای سر کسی" باشد. نیاز به تکیه گاه داشتن در زندگی فقط برای زن نیست. این یک نیاز انسانی است. ما مردها یاد گرفته ایم – یا فکر می کنیم یاد گرفته ایم- که این نیاز را بتوانیم پنهان کنیم و آن را ناقض "مردانگی" مان بدانیم: چیزی که برای خیلی از ما مردها جز احساس تنهایی و خودخوری و زحمت های روحی به بار نمی آورد. <br />
به هر حال اگر منظور فیلم چنین تکیه گاهی بوده، آن جمله معنی دیگری می دهد و فقط یک کلیشه ی بی جا را تداعی می کند.         </p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>انسان- قربانی آن "امر مقدس"</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000956.html" />
    <modified>2008-12-17T19:12:26Z</modified>
    <issued>2008-12-17T19:12:26+00:00</issued>
    <id>tag:www.pouyashome.com,2008:/weblog/1.956</id>
    <created>2008-12-17T19:12:26Z</created>
    <summary type="text/plain">این روزها مشغول خواندن کتاب «استالین و آدم کش هایش (Stalin and his hangmen)» هستم. نویسنده یک پروفسور تاریخ روسیه و گرجستان است که با استفاده از منابع دست اول و آرشیوهای شوروی سابق به شرح زندگی استالین و همکاران اش مثل دزرژینسکی و بریا پرداخته است. همان ها که در سال های سی میلادی تصفیه ی بزرگ و خونین را با اعترافات و دادگاه های نمایشی به راه انداختند. ممکن است دوست خواننده ی این وبلاگ با خودش بگوید حالا چه وقت خواندن این کتاب هاست؟ جنایات آن دوران را که دیگر همه می دانند و گفته اند و...</summary>
    <author>
      <name>Pouya</name>
      <url>pouyashome.com</url>
      <email>pouya@pouyashome.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pouyashome.com/weblog/">
      <![CDATA[<p>این روزها مشغول خواندن کتاب «<a href="http://www.amazon.com/Stalin-His-Hangmen-Authoritative-Portrait/dp/0141003758/ref=sr_1_3?ie=UTF8&s=books&qid=1229546974&sr=8-3">استالین و آدم کش هایش</a> (Stalin and his hangmen)» هستم. نویسنده یک پروفسور تاریخ روسیه و گرجستان است که با استفاده از منابع دست اول و آرشیوهای شوروی سابق به شرح زندگی استالین و همکاران اش مثل دزرژینسکی و بریا پرداخته است. همان ها که در سال های سی میلادی تصفیه ی بزرگ و خونین را با اعترافات و دادگاه های نمایشی به راه انداختند. ممکن است دوست خواننده ی این وبلاگ با خودش بگوید حالا چه وقت خواندن این کتاب هاست؟ جنایات آن دوران را که دیگر همه می دانند و گفته اند و نوشته اند. حتی در خود سیستم شوروی به اصطلاح استالین زدایی کردند و "کیش شخصیت" را بر انداختند. (برانداختند؟) </p>

<p>من از چند جهت مدتی بود که منتظر فرصتی برای خواندن درباره ی سیستم درونی شوروی بودم. بخصوص اینکه چطور آن سیستم بسته و خشن شکل گرفت. سیستم خشنی که با وجود ادعاهای اش برای رهایی انسان و آزادی و عدالت برای او، بر عکس، آن انسان را اسیر دست نهادهای مقتدر پنهان و آشکار حکومتی کرد. از طرف دیگر تصفیه های خونین دوران استالین حداقل در دو نوبت به طور گسترده ای دامن ایرانی ها را هم گرفت. آن هم ایرانی هایی که در کشورشان برای برقراری چنان سیستم مستبدی زندان می رفتند و شکنجه و اعدام می شدند. و در فرصتی، یا از روی آرزوهای توخالی و یا از روی اجبار به سرزمین رویایی شان مهاجرت می کردند. کنجکاو بودم که بدانم چطور این ایرانی هایی که هر کدام شان مظهر وفاداری به آن سیستم بودند، به چنان رنج و بیچارگی افتادند. شاید هیچ دردی بدتر از این نباشد که انسان در جامعه ای که زندگی می کند بی حق و حقوق باشد. با یک تهمت دروغین، بدون هیچ امکانی برای اینکه بتوانی حتی حرفی بزنی یا روانه ی میدان اعدام می شوی و یا اگر خیلی خوش شانس باشی بهترین سال های عمرت را در اردوگاه های یخ زده ی سیبری سپری می کنی تا یا زیر یخ ها جان بدهی  و یا پس از ده سال و بیست سال با تن و روح در هم شکسته در شهر کوچکی رهایت کنند. <br />
حدود 8 ماه پیش اشاره ای به سرنوشت این ایرانی ها داشتم در این یادداشت به نام «<a href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000895.html">نسل گمشده</a>».</p>

<p>شاید یکی از دلایل این کنجکاوی ها، سرنوشتی است که به نوعی انقلاب را در کشور خودمان هم به آن گرداب و بیراهه ی خشونت و تهمت و بی حقوقی کشاند. از انسان ها موجوداتی ساخت با هویت های متناقض: یک هویت برای امکان ماندن و کار کردن و زندگی را چرخاندن و یکی هم برای لحظه ای رفع خستگی و بیزاری از نقش بازی کردن. </p>

<p>بهانه برای خشونت انقلابی و محروم کردن آدم ها از حقوق شان برای مدتی نامحدود هیچوقت کم نبوده است. و خشونت آنوقت که بر باوری و ایمانی تکیه داشته باشد، بی رحم تر و کور تر است. عاملان خشونت ها شاید فقط چند سال بعد خودشان روی صندلی اتهام می نشستند و توسط همان سیستم شکنجه و اعدام می شدند. یک نمونه اش ژکاپ پترس است: از خشن ترین و بی رحم ترین ماموران چکا که بعدها در سال 1938 خودش به اتهام فاشیست و جاسوس اعدام شد. <br />
وقتی که دستگاه امنیتی «چکا» فقط چند ماه پس از انقلاب اکتبر به ریاست دزرژینسکی به راه افتاد، این رئیس انقلابی با ساده ترین لباس ها در ساده ترین و سردترین دفترها کار می کرد و ساده ترین غذا را می خورد. و در همان حال شاید بزرگترین بی عدالتی ها در خیابان در جریان بود و پایه های اش محکم می شد. فقط چند ماه پس از انقلاب حقوقدانان در نامه ای با قلم ژدانف به لنین می نویسند:<br />
"نبود ِ کنترل، نبود ِ حقی برای تصمیم گیری روی پرونده ها، نبود ِ وکیل مدافع، علنی نبودن دادگاه ها و عدم امکان فرجام خواهی، استفاده از جو سازی و تحریک، اینها مواردی است بر چکا حاکم شده است. نتیجه اش تبدیل چکا به جایی خواهد بود که آشیانه ای برای آدمهایی باشد که در زیر پوشش پنهان کاری و قدرت نامحدود دیوانه وار بدنبال منافع شخصی و حزبی خودشان باشند. من بر این باورم که فعالیت چکا بزرگترین عامل بی اعتباری قدرت شوراها خواهد شد".<br />
هیچ نشانه ای نیست که در سیستم هایی که بر مبنای خودی و غیر خودی شکل می گیرند، این بی حقوقی انسانها کمرنگ شده باشد.          </p>

<p>مارتین لاسیز، دوست همان ژکاپ پترس که در بالا به او اشاره کردم، مامور تبلیغاتی چکا بود و در سال 1921 نوشت:<br />
"چکا فقط یک ارگان تحقیق و بازرسی نیست بلکه یک ارگان جنگی است، برای حزب و برای آینده. چکا بدون دادگاه نابود می کند و یا با زندانی کردن در اردوگاه ها، مجرمان را از اجتماع جدا می کند. حرف چکا قانون است. محدوده ی کار چکا باید تمام زندگی عمومی را در بر بگیرد. موقع بازجویی بدنبال مدرک یا اثبات جرم متهم بر علیه شوروی نباش. اولین سوالی که باید از متهم بکنی این است که او از چه طبقه ی اجتماعی است، چه تحصیلاتی دارد، چه نوع تربیتی دارد و اصلیت و حرفه اش چیست. این سوال ها باید سرنوشت متهم را تعیین کنند. این معنا و جوهر وحشت سرخ است. چکا در مورد دشمن قضاوت نمی کند بلکه به دشمن ضربه می زند. هیچ رحم و عطوفتی نشان نمی دهد بلکه خاکستر می کند هر کسی را که در آن سوی سنگر، سلاح بدست گرفته باشد و یا مورد استفاده ی ما نتواند باشد. ولی این یک گیوتین برای سر بریدن محکومان دادگاه نیست. ما، همانند قوم اسرائیل (منظورش قوم اسرائیل است در تورات – پویا)، باید در زیر حمله ی مداوم دشمن، سلطنتی برای آینده بنا کنیم".</p>

<p>با این منطق است که آدم ها دسته بندی می شوند، با سرنوشت هایی از پیش تعیین شده. هر چیز انسانی و هر حقی پایمال آن "امر مقدس" یا همان "سلطنت جاودان مقدس" می شود.        </p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>"ما و عرب ها" - تحقیر و آرمان گرایی پر از مبالغه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000955.html" />
    <modified>2008-12-13T17:48:39Z</modified>
    <issued>2008-12-13T17:48:39+00:00</issued>
    <id>tag:www.pouyashome.com,2008:/weblog/1.955</id>
    <created>2008-12-13T17:48:39Z</created>
    <summary type="text/plain">یک هفته است که به «وبلاگ زمینی» قول داده ام درباره ی موضوعی که پیشنهاد کرده بود بنویسم: "ما و عرب ها". و تازه امروز نشسته ام تا آنچه را که فکر می کنم روی کاغذ یا در واقع روس صفحه ی مونیتور بیاورم. دلیل این تاخیرهای هر از گاهی را در پست قبلی نوشته ام. راست اش من درباره ی این موضوع "ما و عرب ها" در این سال ها فکر کرده ام. دلیل اصلی اش هم این بوده که در خارج از کشور خیلی از ایرانی ها که با آنها برخورد داشته ام و از جمله چند نفر...</summary>
    <author>
      <name>Pouya</name>
      <url>pouyashome.com</url>
      <email>pouya@pouyashome.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pouyashome.com/weblog/">
      <![CDATA[<p>یک هفته است که به «<a href="http://zaminii.blogspot.com/">وبلاگ زمینی</a>» قول داده ام درباره ی موضوعی که پیشنهاد کرده بود بنویسم: "ما و عرب ها". و تازه امروز نشسته ام تا آنچه را که فکر می کنم روی کاغذ یا در واقع روس صفحه ی مونیتور بیاورم. دلیل این تاخیرهای هر از گاهی را در پست قبلی نوشته ام.</p>

<p>راست اش من درباره ی این موضوع "ما و عرب ها" در این سال ها فکر کرده ام. دلیل اصلی اش هم این بوده که در خارج از کشور خیلی از ایرانی ها که با آنها برخورد داشته ام و از جمله چند نفر از آشنایان خود من، به گرایش های تند ناسیونالیستی کشیده شده اند. به نوعی مبالغه های غیر واقعی درباره ی آنچه که "ایرانی" می دانند یا می نامند در مقابل عرب ها و همینطور در مقابل "اروپایی های چشم آبی". در تفکر این کسان، "ایرانی" وجودی یا هویتی است با فرهنگی آرمانی که آن هویت یک بار برای همیشه در دوران باستان شکل گرفته و این وجود و هویت که با مرزهای سخت و غیرقابل تغییر از دیگران یا انیران جداست، در طول تاریخ مورد هجوم بیگانگان واقع شده و امروز در پایین ترین حد جایگاه خودش قرار دارد: یک قربانی که همچنان زیر هجوم است و باید از این هویت "قربانی شده" دفاع کرد. من خیلی هم دیده ام که حتی این برداشت های یک جانبه و غیر دقیق از «هویت» و «فرهنگ» به مرزهای نژادپرستی می رسد و خیلی جاها واژه های "فرهنگ" فقط پوششی می شود برای برتری طلبی نژادی و تحقیر نژادهای دیگر.</p>

<p>از دلایلی که به نظر من این برداشت های تند و مبالغه آمیز در خارج از کشور تقویت می شوند، یکی بحران هویتی مهاجران است و یکی هم مشکلات خاص مهاجرت و احیانا تحقیری که در مورد مهاجران بخصوص در کشورهای اروپایی وجود دارد. در مورد بحران هویتی باید بگویم که به نظر من نفس وجود این بحران لزوما منفی نیست. هویت و فرهنگ از آن پدیده های فردی و اجتماعی هستند که بر خلاف آنچه که به نظر می آید یا فکر می کنیم، بی اندازه سیال و انعطاف پذیرند. هویت ها و فرهنگ ها از کوچکترین رابطه ها از هم تاثیر می گیرند چه رسد به آنکه کسی با فرهنگ و هویتی که از خود در نظر دارد، خواسته یا ناخواسته در یک بستر فرهنگی جدید قرار بگیرد. همین تاثیر و نیاز برای تغییر است که من در اینجا اسم اش را بحران گذاشته ام. هویت هر مهاجری پس از مدت کوتاهی اقامت در کشور جدیدش، ترکیبی ست از عناصری از هویت اش پیش از مهاجرت و عناصری از فرهنگ جدیدی که در آن زندگی می کند. هر تغییری و بحرانی در سنت ها و عادت ها و باورها سخت است. شاید یکی از روش های مقاومت درباره ی نیاز به تغییر هویتی و فرهنگی، مبالغه درباره ی بهترین بودن "آنچه خود داریم" است و تحقیر آن فرهنگی که برای یک مهاجر، خواه ناخواه، فرهنگ مسلط است.<br />
دلیل دیگرش می تواند فشارهای اجتماعی باشد که او را در جایگاه اجتماعی پایین تری از دیگران قرار می دهد و در خیلی از موارد خود او از راه های مختلف تحقیر می شود. یکی از واکنش ها درباره ی این تحقیر اجتماعی، ساختن یک جایگاه آرمانی و خیلی وقت ها مبالغه آمیز از "داشته های خود" است. شکی نیست که این واکنش های آرمانی و مبالغه آمیز، به نوعی برتر دانستن خود و فرهنگ خودی و خیلی وقت ها نژاد خودی گسترش پیدا می کند. باستانی بودن ایران و نقش ایران در تاریخ به تقویت این مبالغه ها و آرمان گرایی ها کمک می کند. </p>

<p>جالب این است که حتی مهاجرانی که لزوما این باستان گرایی ما را ندارند، از راه های دیگری این برتری جویی آرمانی را تکیه گاه خودشان می سازند. یکی از این راه ها و وسیله ها "دین برتر" است، "دین حق" در سرزمین کفر. در اینجا فرهنگ مسلط تحقیرکننده، فرهنگ کفر است که اگرچه امروز مسلط است اما حقانیتی مقدس ندارد. در اینجا، تحقیر شده به یک تقدس آسمانی و الهی تکیه می کند. اگر برای یک ایرانی، گذشته اش و تاریخ باستانی اش عامل برتری اوست، برای آن دیگری دین و مذهب اش برای او یک برتری آرمانی می آورد. </p>

<p>من تا اینجا از انگیزه های چنین برداشتی در خارج کشور گفتم. هر چند که به بعضی موضوع هایی که عمومیت هم دارند، مثلا سیال بودن هویت و فرهنگ و واکنش به تحقیر، اشاره کردم.</p>

<p>و اما در مورد بخصوص "ما و عرب ها"، اگر نخواهیم خیلی در کوچه پس کوچه های تاریخ قدم بزنیم، لااقل می دانیم که چنین اندیشه های باستان گرایانه در دوران نزدیک به ما، از قرن نوزدهم با میرزا فتحعلی آخوندزاده شروع شد و بخصوص با اندیشه های میرزا آقاخان کرمانی در سال های پیش از مشروطه ادامه پیدا کرد. رد این اندیشه ها ما را به دوران پهلوی می رساند و به احمد کسروی و در دوره ای صادق هدایت. من برای همه ی این زنده یادان احترام زیادی قائل ام. درست است که این باستان گرایی و آرمان های مبالغه آمیز را قبول ندارم اما همه ی آنها را پیشگامان بزرگی می شناسم در نقد سنت در کشور ما. آدم هایی که درک درستی از تجدد و مدرنیته داشتند. اندیشه های مدرن را می شناختند.</p>

<p>می دانیم که دوران قاجار، دورانی بود که نهادهای دینی و روحانیون و نهاد سلطنت و حکومت بیشتر و بیشتر در هم تنیده شده بودند. سلطنت فاسد و تن پرور برای ادامه ی غارت و سلطه ی خودش دقیقا به همان چیزی احتیاج داشت که روحانیون قدرتمند در کشور خواستارش بودند: حفظ دین و تقویت سنت. در این دوره بود که روشنفکرانی مانند آخوند زاده می خواستند از باستان گرایی ایرانی، یک نوع ایدئولوژی را شکل بدهند برای دور کردن توده های مردم از روحانیون و دین سنتی که آن روحانیون تبلیغ می کردند. این روشنفکران تاریخ ایران را بخوبی می شناختند و مثلا می دانستند که علت اصلی شکست ایرانیان را از اعراب باید در وضعیت نابسامان سیاسی و اجتماعی و فکری خود ایرانیان در دوره ی ساسانی جستجو کرد. گفتمان روشنفکرانی مثل آخوندزاده و آقاخان کرمانی با دیدگاه نژادی تفاوت اساسی داشت. نگاه آنها هم به آن روز ایران، نگاه شان برای ایرانی رو به جلو بود و هدف شان دست کشیدن ایرانیان از سنت های خرافی بود و آشنایی آنها با اندیشه های مدرن و شیوه ی زندگی مدرن.</p>

<p>در دوره ی پهلوی اول، ناسیونالیسم و باستان گرایی به ایدئولوژی رسمی حکومتی تبدیل شد. خود رضا شاه یک جمع هشت نفره داشت که هر روز بعد از ظهر باید در کاخ حاضر می شدند و در آن مجلس، آن جمع شاهنامه ی فردوسی را می خواندند و درباره ی گذشته ی پر افتخار ایران صحبت می کردند.</p>

<p>اینها را نوشتم تا توجه داشته باشیم که گفتمان ضدیت با عرب ها و برجسته کردن گذشته های پر افتخار و مبالغه در مورد این مطالب از کجا شروع شد و دلایل آن چه بود. به قول زنده یاد دکتر آدمیت:<br />
"شیفتگی به گذشته ی تاریخی و نفرت از اجنبی پدیده ی اجتماعی پر پیچ و تابی است که در شناخت آن باید همه ی عوامل تاریخی و سیاسی و روانی را در نظر گرفت وگرنه از درک و تحلیل آن فرو می مانیم. توجه به تاریخ کهن از جهتی نشانه ی هوشیاری تاریخی است. از جهت دیگر عامل تحکیم مبانی ملیت است. به علاوه همه ی ملل مشرق زمین که از دست مغرب شکست خوردند و به غرور و شخصیت آنان ضربه های مهلک وارد گشت- عشق به گذشته ی افتخار آمیز، داروی مسکن درد درماندگی حال آنان بود". (اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده)</p>

<p>مهم است که توجه داشته باشیم واقعیت آن گذشته ی آرمانی و دوره ی طلائی چه بوده است و دچار مبالغه نشویم. از طرف دیگر اگر روزی ایران دارای تمدنی بزرگ تر و پبچیده تر و پیشرفته تر در مقابل مهاجمان عرب بود، این ربطی به برتری "عنصر ایرانی" ندارد، بخصوص اگر این عنصر ایرانی را چیزی طبیعی و نژادی تعریف کنیم. چون اولا که این تعریف پایه ی علمی ندارد و دوم اگر به همین منوال باشد پس خواه ناخواه حق را به غربی ها می دهیم تا با همین منطق، "عنصر ایرانی" را پست تر از خودشان بدانند و تحقیرش کنند. امروز فرهنگ و اجتماع و مشکلات و نابسامانی های ما نزدیکی زیادی با جوامعی که آنها را عربی اسم می گذاریم دارند. امروزه همه ی ما از ایرانی و عرب از درد حاشیه نشینی در این دنیا رنج می بریم. از یک طرف اسیر دست جامعه ای مستبد و با پدرسالاری کهنه (حتی در شکل های جدیدش) هستیم و از طرف دیگر حاشیه نشین سیاست و اقتصاد بین المللی. باید برای اینها فکری کرد. در همین کشورهای عربی که ما تحقیرشان می کنیم تعداد زیادی روشنفکر و فعالان اجتماعی مترقی وجود دارند که اتفاقا با همان مشکلات ما دست و پنجه نرم می کنند. به جای اینکه ما آنها را یا آنها ما را تحقیر کنند، چاره ای نداریم مگر همفکری و همدلی.</p>

<p>در آخر هم اینکه به نظر من میهن دوستی اندیشه ای مترقی است و ربطی به تحقیر دیگران و برتر دانستن خود ندارد. انسان هایی در یک سرزمین بدنیا آمده اند و با زبان (علیرغم چندگونه گی اش) و آداب و رسوم و زندگی و تاریخ مشترکی (خوب و بدش) با هم پیوند دارند. پیشرفت ملی می تواند انگیزه و هدف تلاش های این انسان ها در آن چارچوب جغرافیایی باشد.<br />
مهم این است که بدانیم هویت و فرهنگ، مرزهای یک بار برای همیشه تعریف شده و غیر قابل تغییری ندارند. هویت و فرهنگ همه ی ما بخصوص با این گسترش ارتباطات و انتقال اطلاعات و اندیشه ها و روش های فکری و زندگی، دائم در حال تغییر اند.</p>

<p>این نوشته با همه ی طولانی بودن اش یک چیز کم دارد. من خیلی از مبالغه در گذشته و آرمان گرایی های بی پشتوانه نوشتم. اما کمتر نمونه ای را بدست دادم. اول اینکه انتظار دارم دوستان خواننده یا این مبالغه ها را بدانند و یا در کتاب های تاریخی بدنبال آن بگردند. دوم اینکه من یک نمونه را حدود دو سال و نیم نوشتم که لینک اش را در اینجا می گذارم:<br />
<a href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000537.html">نگاهی دوباره به الگوهای ما درباره‌ی حقوق زنان</a>.                 </p>

<p> </p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>"ملت" یعنی همین ما که بر سفره ی گسترده ی قدرت و مال نشسته ایم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000954.html" />
    <modified>2008-12-06T20:11:18Z</modified>
    <issued>2008-12-06T20:11:18+00:00</issued>
    <id>tag:www.pouyashome.com,2008:/weblog/1.954</id>
    <created>2008-12-06T20:11:18Z</created>
    <summary type="text/plain">می دانم که این روزها کمتر نوشته ام. در چند هفته ی گذشته و بخصوص این هفته ی آخری وضع روحی خاصی داشته ام. برای دوستی که باید مقاله اش را ترجمه می کردم نوشتم: "این چند روزه درون گرا شده ام. روحم سنگین شده است و اینکه برایم سخت است توصیف اش. یعنی واژه ای پیدا نمی کنم". همینطور نشسته ام و یکباره می بینم که نیم ساعت است که غرق افکارم شده ام. من آدم درون گرایی هستم اما این چند هفته از همیشه بیشتر بوده است. به تنها چیزی که نیاز داشته ام سکوت بوده است و...</summary>
    <author>
      <name>Pouya</name>
      <url>pouyashome.com</url>
      <email>pouya@pouyashome.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pouyashome.com/weblog/">
      <![CDATA[<p>می دانم که این روزها کمتر نوشته ام. در چند هفته ی گذشته و بخصوص این هفته ی آخری وضع روحی خاصی داشته ام. برای دوستی که باید مقاله اش را ترجمه می کردم نوشتم: "این چند روزه درون گرا شده ام. روحم سنگین شده است و اینکه برایم سخت است توصیف اش. یعنی واژه ای پیدا نمی کنم". همینطور نشسته ام و یکباره می بینم که نیم ساعت است که غرق افکارم شده ام. من آدم درون گرایی هستم اما این چند هفته از همیشه بیشتر بوده است. به تنها چیزی که نیاز داشته ام سکوت بوده است و خواندن. و از هر دو تا زیاد داشته ام. هم در تنهایی نشسته ام و هم با ولع زیاد کتاب خوانده ام. برای من خواندن از بچگی یکی از کارهای روزانه ام بوده است. بعدها در نوجوانی بود که توانستم نظمی به این خواندن ها بدهم. و این روزها بیشتر از معمول نیاز به خواندن دارم و همینطور سکوت. به خاطر همین بود که این چند روزه نتوانستم چیزی بنویسم. <br />
----------<br />
و درباره ی <a href="http://www.sarmayeh.net/ShowNews.php?26350">یک خبر که در اینترنت خواندم</a>: دفاع از تشکیل «دولت وحدت ملی» در گردهمايی کارگزاران. <br />
"وحدت ملی" : وضع اصول گرایان یا تمامیت خواهان یا محافظه کاران دست راستی حکومتی یا هر اسم دیگری که روی شان بگذاریم روشن است. آنها روی گفتمان جدا کردن مردم از هم و گرفتن حق شهروندی از هر دگراندیش و فرد و گروهی که از خودشان نباشد سرمایه گذاری می کنند. برای این جداسازی مردم هم همه جور توجیه مذهبی دارند. برای آنها نه فقط شیعه و سنی و درویش، مسلمان و غیر مسلمان، موافق و مخالف نظام برابر نیستند بلکه حتی مردم را بر اساس جنسیت شان طبقه بندی می کنند. برای همه ی اینها، هم توجیه مذهبی دارند و هم نفع سیاسی.</p>

<p>اما اصلاح طلبان حکومتی، از راست ترین گروه های شان که همین کارگزاران باشند تا رادیکال ترین آنها، با گفتمان دیگری حرکت می کنند. آنها حرف از "وحدت ملی" می زنند، حرف از "همه ی ایرانیان" و حرف از "مشارکت" می زنند. برای همین است که باید آنها را به چالش کشید و از آنها خواست تا منظورشان را از مفاهیم و واژهایی مثل "ملی"، "همه" و "مشارکت"، روشن بگویند. </p>

<p>این گروه ها دیده اند که اولا وضعیت مدیریت کشور و جامعه در اثر این "خودی و غیر خودی" کردن ها در بحران است. نه فقط در دوره ی احمدی نژاد که اصلاح طلبان دوست دارند اینطور وانمود کنند. در دوره ی خاتمی و پیش از آن هم چنین بحران مدیریتی وجود داشته است. یک نمونه ی آن رانت خواری و روابط مافیای قدرت است که در تمامی این سال ها با شدت و قدرت عمل کرده است. </p>

<p>از طرف دیگر گروه های اصلاح طلب حکومتی می بینند که مردم دیگر با پوست و گوشت شان این را لمس می کنند که خواسته های آنها و افکار آنها و سلیقه ی آنها جا و ارزشی برای حاکمان ندارد و حکومت با خشن ترین شکل پدرسالارانه بر آنها حکم رانی می کند و برای شان تصمیم می گیرد، حتی در خصوصی ترین عرصه های زندگی شان.</p>

<p>وقتی که یک نیروی سیاسی روی نارضایتی ها و خواسته های نادیده گرفته شده ی مردم سرمایه گذاری می کند، باید از آن خواست تا با مردم شفاف باشد. <br />
آقای کرباسچی می گوید: "برای انتخابات باید به دنبال احیای حق ملت ایران بود که بر گردن ما برای آموزش، زندگی و فراهم شدن شرایط آزادی حق بسیاری دارند که در این زمینه دو راهکار وجود دارد. اگردر سطح ملی تمام دلسوزان در همه جناح ها این فرصت و خطر را احساس کنند که باید اقدام جدی صورت گیرد، تشکیل دولت وحدت ملی از همه نیروهای فعال کشور تضمینی است برای توسعه کشور".</p>

<p>حرف آقای کرباسچی معلوم است. از نظر ایشان و دوستان شان "ملت" یعنی همین جناح های حکومتی که سی سال است هر کدام شان به نوعی و در نقشی در بازی شرکت داشته اند. "سطح ملی" برای کارگزاران یعنی همین جناح های حکومتی. راه حل این همه مشکل اقتصادی و اجتماعی و سیاسی مردم به نظر آقایان همین است که یک تقسیم دوباره ی قدرت برای جناح های مختلف خودی در حکومت شکل بگیرد.  <br />
وقتی که حرف ملت به میان می آید، وقتی که حرف کشور به میان می آید باید استفاده از این واژه ها را به چالش کشید. به نظر من این اهمیت ندادن به حربه های تبلیغاتی آقایان است که هر از چندی و در هر انتخاباتی، جناحی از حاکمان می توانند مردم مستاصل شده را بدنبال خودشان بکشند.</p>

<p>دوستان حکومتی آقای خاتمی، با شعار قانون و جامعه ی مدنی رای و نظر توده ی مردم تشنه ی قانون و حقوق شهروندی را بدنبال خودشان کشیدند و در همان اول راه آنها را رها کردند. 8 سال بعد جناح کاملا مقابل اصلاح طلبان یعنی راست ترین جناح حکومتی در قالب احمدی نژاد توانست با شعار پایان دادن به بی عدالتی و فراهم کردن لقمه ای نان ارزان برای مردم، رای توده ها را به نفع خودش جلب کند. روابط مافیایی، رانت خواری و بی عدالتی اجتماعی و نابسامانی اقتصادی در دوره ی این "طرفدران مستضعفان" که "کاپشن 5 هزار تومانی" می پوشیدند بدتر شد!</p>

<p>من این حرف ها و فکرهایم را در اینجا می نویسم چون بیشتر دوستان وبلاگ نویس از میان روشنفکران این کشور هستند. یک وظیفه ی روشنفکر، به نظر من تلاش برای آن است که سیاست مداران شفاف حرف بزنند و شفاف عمل کنند. در یک اجتماع توده ای و بدون شکل مثل ایران، همیشه سیاست مداران توانسته اند روی فریب دادن و استفاده از استیصال مردم حساب کنند. پیروزی سیاست مداران نه بخاطر برنامه های شان بلکه برای پیدا کردن باصطلاح "رگ خواب" مردم در هر دوره است.</p>

<p>گفتمان جداسازی مردم از روی جنسیت و باورهای دینی و وفاداری به حکومت، بر خلاف همه ی معیارهای شهروندی و حقوق بشر است. بر سر اینکه اختلاف زیادی نداریم.<br />
اما نگذاریم که طرف دیگر با دست گذاشتن روی استیصال ما، نمد دیگری برای خودش بدوزد. حداقل اش این است که فشار بیاوریم تا سیاست ها و برنامه های شان را آن طور که هست بگویند. </p>

<p>همه شان مثل آقای کرباسچی صادقانه نمی گویند که: ملت یعنی همین ما ها که سی سال است قدرت را دست به دست کرده ایم و بر سر این سفره ی گسترده و پر برکت نشسته ایم.</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>حملات بمبئی- تکه ی کوچکی از یک پازل بزرگ</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000953.html" />
    <modified>2008-11-29T13:40:07Z</modified>
    <issued>2008-11-29T13:40:07+00:00</issued>
    <id>tag:www.pouyashome.com,2008:/weblog/1.953</id>
    <created>2008-11-29T13:40:07Z</created>
    <summary type="text/plain">افراد عادی در حمله ی تروریستی بمبئی من چند بار در وبلاگم، با نگرانی از وضعیت پاکستان و قدرت گیری اسلام گرایان در آنجا نوشته ام. از جمله در این آدرس ها: + + + + . مدرسه های اسلامی، و بخصوص مدارس فرقه ی سلفی دئوبندی، در شهرهای پاکستان که روز به روز هم تعدادشان زیاد می شود و یکی از منابع اصلی عضوگیری و پرورش تروریست ها از میان نوجوان های خانواده های فقیر هستند. تعداد مدارس دئوبندی (لینک انگلیسی ویکیپدیا در مورد این مدارس) در هندوستان که تازه مسلمان ها در آنجا در اقلیت هستند حدود 9...</summary>
    <author>
      <name>Pouya</name>
      <url>pouyashome.com</url>
      <email>pouya@pouyashome.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pouyashome.com/weblog/">
      <![CDATA[<p><center><img src="http://www.pouyashome.com/images/ind2008.jpg"></center><center>افراد عادی در حمله ی تروریستی بمبئی</center><br />
من چند بار در وبلاگم، با نگرانی از وضعیت پاکستان و قدرت گیری اسلام گرایان در آنجا نوشته ام. از جمله در این آدرس ها: <a href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000806.html">+</a>  <a href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000807.html">+</a>  <a href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000767.html">+</a>  <a href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000758.html">+</a> . <br />
مدرسه های اسلامی، و بخصوص مدارس فرقه ی سلفی دئوبندی، در شهرهای پاکستان که روز به روز هم تعدادشان زیاد می شود و یکی از منابع اصلی عضوگیری و پرورش تروریست ها از میان نوجوان های خانواده های فقیر هستند. تعداد مدارس دئوبندی (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Deobandi">لینک انگلیسی ویکیپدیا در مورد این مدارس</a>) در هندوستان که تازه مسلمان ها در آنجا  در اقلیت هستند حدود 9 هزار است.         </p>

<p>موضوع دیگر پشتیبانی گروه های قدرتمند در ارتش و دستگاه اطلاعاتی پاکستان (ISI) برای حمایت از گروه های تروریستی اسلامی است که سال هاست شکل گرفته اند. چون از یک طرف از این گروه ها در جنگ های منطقه ی کشمیر بر علیه هندوستان استفاده می کنند و از طرف دیگر می ترسند که سرکوب این گروه های تروریستی در مناطق دیگر، باعث دلسرد شدن و بدبین شدن اسلام گرایان کشمیر و ضعیف شدن کنترل پاکستان بشود. و بالاخره مسئله ای که اصلا هم کم اهمیت نیست یعنی زیاد شدن فقر و نابرابری های اجتماعی و فساد دستگاه دولتی در پاکستان و همینطور در هندوستان. مثلا هندوستان رشد اقتصادی بسیار بالایی داشته است و حتی باعث رشد و تقویت یک طبقه ی متوسط تکنوکرات مرفه شده است. ولی از طرف دیگر فقر و بیچارگی هم در گروه های دیگر اجتماع و بخصوص اقلیت مسلمان در هندوستان که حدود 150 میلیون نفر هستند رشد کرده است. همین باعث تقویت اسلام گرایان افراطی و گروه های تروریستی می شود که با شعار حکومت عدل اسلامی به میدان می آیند.</p>

<p>در این حمله ی آخری چهارشنبه در شهر بمبئی، تا جایی که من خوانده ام خیلی ها معتقدند که شیوه ای که تروریست ها برای عملیات شان داشته اند به القاعده شبیه است. مسئله اینجاست که امروز القاعده علاوه بر یک سازمان متشکل اما پراکنده، به یک سرمشق و ایدئولوژی هم برای گروه های دیگر اسلام گرایان افراطی سلفی در آمده است. <br />
تا به حال چندین بار حمله های تروریستی در هند انجام شده است اما هدف ها بیشتر هندوها و معبدهای مقدس آنها بوده اند. این دفعه هدف، خارجی ها بوده اند آنهم در محل هایی که به نوعی بعنوان سمبل هندوستان و مایه ی افتخار آنها حساب می شده اند مثل هتل قدیمی و زیبای تاج محل.</p>

<p>منظور من از این نوشته این نیست که بدنبال دست های پنهان این عملیات تروریستی بمبئی بگردیم. بالاخره تا چند روز آینده در اخبار و رسانه ها معلوم خواهد شد که چه گروهی پشت ماجرا بوده است.</p>

<p>منظور من بیشتر تاکید روی نگرانی رشد گروه های تروریستی اسلام گرا در منطقه است که چند بار هم درباره ی آن نوشته ام. گروه های تروریستی اسلام گرایی که رسیدن به هدف های عقب مانده شان، بکار بردن هر وسیله ای را توجیه می کند، حتی کشتن آدم های بیگناه که تصادفا بر سر راه آنها قرار گرفته اند. برای آنها مهم این است که هدف های سمبلیک و پر سر و صدای شان را نابود کنند، حتی به قیمت گرفتن جان آدم های معمولی. </p>

<p>مشکل این است که این گروه ها از طرف گروه های قدرتمند در عربستان سعودی و پاکستان حمایت می شوند، البته برای رسیدن به هدف های منطقه ای این کشورها. یک مشکل دیگر هم همانطور که نوشتم این است که در مناطق فقیر نشین و حاشیه نشین پاکستان و هندوستان و جنوب و شرق افغانستان همیشه محلی برای لانه کردن این گروه ها و گسترش آنها وجود دارد. </p>

<p>می گویند که فقط از سال 1996 تا 2001 یعنی سال های قدرت گیری طالبان و بر پا شدن اردوگاه های نظامی القاعده در افغانستان، تعدادی بین 20 هزار تا صد هزار نفر از کشورهای مختلف، از کشورهای خاورمیانه و جمهوری های سابق شوروی تا کشورهای آفریقایی و اروپایی، در این اردوگاه ها آموزش نظامی چریکی و تروریستی دیده اند و به کشورهای شان برگشته اند. فقط در یک مورد بلافاصله پس از حمله ی آمریکا به افغانستان در سال 2001، القاعده برای خارج کردن یک گروه هشتصد تا هزار نفری از افراد خودش چیزی حدود هزار دلار برای هر نفرشان به قاچاقچیان پول پرداخت کرد. یک مشکل دیگر هم اینجاست که کسی نمی داند این تعداد آدم که بوده اند و پس از خارج شدن شان از افغانستان به کجا رفته اند و حالا چه می کنند.</p>

<p>می خواهم بگویم که ماجرا خیلی کلی تر و فراتر از همین ماجرایی است که این روزها خبر اول رسانه ها شده است.  <br />
        </p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>مجازات اعدام - تقدیس خشونت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000952.html" />
    <modified>2008-11-27T19:24:04Z</modified>
    <issued>2008-11-27T19:24:04+00:00</issued>
    <id>tag:www.pouyashome.com,2008:/weblog/1.952</id>
    <created>2008-11-27T19:24:04Z</created>
    <summary type="text/plain">پیش از دیداری با شیرین عبادی، به دیدن فیلم «ماده 61» نشسته ایم. دو سه سال پیش. «زن» به جرم قتل شوهرش در زندان است؛ شوهری که ناپدری دختر نوجوان اش بوده. می گوید که رفتار شوهر صیغه ای با دخترش طبیعی نبوده است. تا اینکه روزی (یا شبی) به صدای دخترش از خواب می پرد و می بیند که شوهرش قصد تجاوز به دخترک را دارد. از خود بیخود می شود ... شوهر را می کشد و جسدش را مثله می کند ... دخترش در فیلم از وضعیت زندگی شان می گوید، از بدبختی های زندگی. مادرش ادامه می...</summary>
    <author>
      <name>Pouya</name>
      <url>pouyashome.com</url>
      <email>pouya@pouyashome.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pouyashome.com/weblog/">
      <![CDATA[<p>پیش از دیداری با شیرین عبادی، به دیدن فیلم «ماده 61» نشسته ایم. دو سه سال پیش. «زن» به جرم قتل شوهرش در زندان است؛ شوهری که ناپدری دختر نوجوان اش بوده. می گوید که رفتار شوهر صیغه ای با دخترش طبیعی نبوده است. تا اینکه روزی (یا شبی) به صدای دخترش از خواب می پرد و می بیند که شوهرش قصد تجاوز به دخترک را دارد. از خود بیخود می شود ... شوهر را می کشد و جسدش را مثله می کند ...</p>

<p>دخترش در فیلم از وضعیت زندگی شان می گوید، از بدبختی های زندگی. مادرش ادامه می دهد... جزء به جزء. از زندگی اش می گوید تا جنون آن شب در صحنه ای که مرد روی دخترش افتاده بوده، از کشتن مرد... <br />
نشستن و به جزء جزء زندگی مردم و آن هم با این بدبختی و پلشتی انسانی، وارد شدن راحت نیست. فکر نمی کنم کسی از ما تماشا کنندگان آن فیلم توانسته باشد جلوی اشک خودش را بگیرد. <br />
آن «زن» فاطمه ی پژوه دیروز اعدام شد.<br />
مسئله، دلسوزی برای کسی، تبرئه ی کسی و محکومیت دیگری نیست. بسیاری پلشتی ها در زندگی هست که قربانی و مجرم ندارد. همه قربانی اند. </p>

<p>قانون و دادگاه نماینده ی اجتماع است. وظیفه ی آنها انتقام کشی از مجرمان نیست، آن هم مجرمی که خودش قربانی بزرگ است. اجتماعی روی پلشتی را کمتر می بیند که بتواند ریشه های انتقام و خشونت را ناتوان تر کند. اجتماعی که دستگاهی قانونی برای انتقام کشی و خشونت علنی داشته باشد، چطور می خواهد ذهن و روح شهروندان اش را از خشونت خالی کند، یا لااقل آن خشونت را کنترل کند؟</p>

<p>باز هم فکر می کنیم که با این روش ها، آدم ها را سر عقل می آوریم که خشونت نکنند؟ پیش از فاطمه پژوه چند نفر در این اجتماع به دار آویخته شده بودند؟ چند نفر را قصاص کرده بودند؟ پس چرا تمام این دار زدن ها، آدم کشتن ها و انتقام کشیدن ها نتوانسته جلوی ارتکاب جرم را بگیرد و جامعه ی ما روز به روز خشن تر و انتقام جو تر می شود؟<br />
امروز دیگر نه آن شوهر متجاوز زنده است، نه فاطمه پژوه که در حال جنون دست به قتل یک انسان زد. اما چند نفر دیگر از جمله بچه های فاطمه هم به قربانیان این خون و انتقام کشی اضافه شدند. تنها چیزی که باقی مانده خشونت است و نه چیز دیگر.<br />
و این داستان هر روزه ی ماست که ادامه پیدا می کند ...<br />
 <br />
</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>فمینیسم و سیاست ِ بد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000951.html" />
    <modified>2008-11-21T21:23:12Z</modified>
    <issued>2008-11-21T21:23:12+00:00</issued>
    <id>tag:www.pouyashome.com,2008:/weblog/1.951</id>
    <created>2008-11-21T21:23:12Z</created>
    <summary type="text/plain">در موسسه ی تحقیقاتی که کار می کنم سال هاست که کمیته ی کوچکی از همکاران رشته های مختلف تشکیل می شود که وظیفه اش ترتیب دادن سخنرانی های عمومی برای کارکنان موسسه در روزهای جمعه یعنی آخرین روز کاری است. موضوع سخنرانی های هفتگی بیشتر مسائل جالب علمی و اجتماعی است. سخنران ها هم از استادان دانشگاه، محققان خارج از محل کار ما، روزنامه نگارها و یا فعالین اجتماعی هستند، بستگی دارد که موضوع سخنرانی چه باشد. بعضی وقت ها علوم طبیعی است که رشته ی ما هم هست و بعضی وقت ها هم علوم اجتماعی و حتی روانشناسی....</summary>
    <author>
      <name>Pouya</name>
      <url>pouyashome.com</url>
      <email>pouya@pouyashome.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pouyashome.com/weblog/">
      <![CDATA[<p>در موسسه ی تحقیقاتی که کار می کنم سال هاست که کمیته ی کوچکی از همکاران رشته های مختلف تشکیل می شود که وظیفه اش ترتیب دادن سخنرانی های عمومی برای کارکنان موسسه در روزهای جمعه یعنی آخرین روز کاری است. موضوع سخنرانی های هفتگی بیشتر مسائل جالب علمی و اجتماعی است. سخنران ها هم از استادان دانشگاه، محققان خارج از محل کار ما، روزنامه نگارها و یا فعالین اجتماعی هستند، بستگی دارد که موضوع سخنرانی چه باشد. بعضی وقت ها علوم طبیعی است که رشته ی ما هم هست و بعضی وقت ها هم علوم اجتماعی و حتی روانشناسی. </p>

<p>دو هفته پیش نادیا یک فعال فمینیست عرب سخنران میهمان بود. نادیا در رسانه ها آدم شناخته شده ای است، بیشتر از همه بخاطر نظرات تند و رادیکال و انتقادش به دین و وضعیت زنان در جوامع خاورمیانه. با این که من زیاد اهل بحث و جدل نیستم اما مجبور شدم در قسمت پرسش و پاسخ ِ جلسه با نادیا یک بحثی داشته باشم که حالا می نویسم.</p>

<p>روی هم رفته موضوع سخنرانی نادیا جالب بود: زنان و اسلام گرایی در جوامع خاورمیانه. او گفتمان حاکم بر جنبش زنان را به دو دسته ی دینی و سکولار تقسیم کرد. منظورش از گفتمان دینی، روی آوردن زنان به جنبش هایی که رنگ و شعارهای دینی دارند بود. مسئله ای که امروزه بخصوص در کشورهای عربی یا مثلا پاکستان وجود دارد. و اینکه با وجود وارد شدن زنان به عرصه ی فعالیت های اجتماعی، اما از نظر خواسته های این جنبش و نقش زنان در آن، هنوز روابط پدرسالارانه حکمفرما است. با اینکه زنان به فعالیت اجتماعی وارد می شوند اما در همان حد نقش درجه ی دوم باقی می مانند و سیاست های حاکم و قوانین حاکم بر جنبش کماکان تبعیض آمیز بر جا می مانند. من با حرف های نادیا در کلیت اش، حالا نه لزوما جزء به جزء موافق بودم.</p>

<p>در مورد جنبش های سکولار زنان در خاورمیانه، متوجه شدم که نادیا با یک نگاه سطحی از آن گذشت و با یک نگاهی که به نظر من مغشوش آمد، وجود و کارایی این جنبش سکولار را موکول به دخالت فعال فمینیست های غربی کرد. بطور کلی نادیا تلاش می کرد که با لحن هشداردهنده ای ای بگوید که اسلام گرایان دارند زنان و جنبش اجتماعی آنها را در خاورمیانه قبضه می کنند. و فمینیست های غربی باید از سیاست مماشات با اسلام گرایان در خاورمیانه دست بردارند. نادیا می خواست بگوید، یعنی خیلی رک و راست گفت که امیدی به پاگیری گفتمان سکولار فمینیستی از درون خود جوامع خاورمیانه ندارد.</p>

<p>به نظر من نادیا، جوامع امروز خاورمیانه را عملا بصورت واحدهای ایستا و بدون تغییر می دید که هر چه هست باید از خارج به آنها وارد شود. در بحث کوتاهی که با او داشتم اشاره کردم که همین امروز هم در جوامع خاورمیانه، جنبش های سکولار زنان وجود دارد. مثال از جنبش زنان در کشور خودمان زدم و کمپین 1 میلیون امضا، که اتفاقا بزرگترین و مهم ترین بخش های آن عملا در چارچوب گفتمان سکولار کار و فعالیت می کنند. حتی بسیاری از کسانی هم که فکر می کنند با چانه زنی با مقامات حکومتی ممکن است بتوان امتیازی گرفت، این را بیشتر یک تاکتیک سیاسی می بینند تا اینکه بخواهند در چارچوب گفتمان آقایان حکومتی بمانند. مثال دیگر را از جنبش زنان مصر زدم که قاعدتا نادیا باید لااقل آن را می شناخت. </p>

<p>برایم جالب بود که نادیا با کمپین 1 میلیون امضا آشنا بود و آن را بخوبی می شناخت و می دانست که این جنبش، خواست های اش و شکل فعالیت اش یک جنبش سکولار است. اما او به نظر می رسید که واقعیت ها را آنطور جلوه می داد که با شعارهای سیاسی اش جور در بیاید. وقتی که به این مثال های روشن اشاره کردم، اتفاقا در جمعی که گوش می کردند علاقه و انگیزه ای پیدا شد چون با مسائل تازه ای آشنا می شدند. مسائلی که توقع داشتند نادیا بعنوان یک فعال جدی جنبش زنان درباره ی آنها حرف بزند و نه اینکه به نفع موضع سیاسی خودش این جنبش ها را به اصطلاح پنهان کند. در بحثی که در گرفت تقریبا همه موافق بودند که تغییر در درون خود جوامع باید صورت بگیرد و با سیاست های صادراتی نمی شود جنبش زنان را سکولار و دموکراتیک کرد. نادیا تاکید کرد که او روی نیروهای مسلط و قدرتمند که گفتمان دینی دارند بیشتر تاکید دارد و خطر آنها را بزرگ می بیند. و من گفتم که همین نیروهای در حاشیه هستند که می توانند گفتمان اجتماعی را به نفع گفتمان سکولار عوض کنند. آنها با ایده های فمینیسم و شرایط اجتماعی و فرهنگی جامعه شان آشنا هستند و امکان عمل اجتماعی دارند. مقبولیت اجتماعی دارند، با اینکه هم از طرف حکومت ها و هم از طرف بنیادگراهای دینی زیر فشار هستند.</p>

<p>من و نادیا در آن جمع به یک نیمه توافقی در میان راه رسیدیم. اما من هم سعی می کنم لااقل تا حدی نگرانی نادیا را درک کنم. یک واقعیتی است که سیاست های تهاجمی آمریکا در منطقه، طرفداری یکطرفه از اسرائیل و ناکارآمدی حکومت های دیکتاتور و فاسد و نداشتن امیدی به تغییر در این وضع فجیع زندگی، باعث شده که گفتمان رادیکال دینی در منطقه و کشورهایی مثل پاکستان خیلی قوی بشود. زنان هم که اتفاقا بار و فشار بحران های اجتماعی بیشتر روی دوش آنهاست، خواه ناخواه به جنبش های اعتراضی کشیده می شوند. اما در این جنبش ها حقوق زنان جایی ندارد و همه چیز به عدالتی آرمانی و خیالی موکول می شود. ولی در همین جوامع، جنبش های زنان که تلاش می کنند بیرون از گفتمان دینی فعالیت کنند وجود دارند. نگرانی امروز ما نباید و نمی تواند جلوی دیدن این واقعیت را بگیرد. من به این می گویم سیاست فمینیستی بد. یعنی فمینیسمی که در چنگ سیاست بازی افتاده است. </p>

<p>خود نادیا سخنرانی اش را با شعر معروف مثنوی مولوی «پیل اندر خانه ی تاریک» شروع کرد (البته نه به فارسی یا عربی!). در بیرون جلسه هم از او پرسیدم که آیا خود او اسیر فقط بخشی از واقعیت نشده است؟ <br />
من و نادیا به نوعی از یک نسل هستیم. در یک سن مهاجرت کرده ایم، هر دو از جامعه هایی از نظر فرهنگی نزدیک به هم. <br />
با من مخالفتی نداشت، اما شدیدا نگران آینده بود. یک جور عصیان، یک جور دست انداختن به هر تخته پاره ای. <br />
----------<br />
این هم قسمتی از شعر مولانا در مثنوی. این را بارها دیده ام که وقتی بحث پژوهش و شناخت به میان می آید خیلی از محققان اروپایی و آمریکایی حرف شان را با مضمون این شعر شروع می کنند. هر دفعه برایم جالب است:<br />
 <br />
پیل اندر خانه تاریک بود<br />
عرضه را آورده بودندش هنود<br />
از برای دیدنش مردم بسی<br />
اندر آن ظلمت همی شد هر کسی<br />
دیدنش با چشم چون ممکن نبود<br />
اندر آن تاریکی اش کف می بسود<br />
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد<br />
گفت همچون ناودانست این نهاد<br />
آن یکی را دست بر گوشش رسید<br />
آن بر او چون بادبیزن شد پدید<br />
...<br />
از نظرگه گفتشان شد مختلف<br />
آن یکی دالش لقب داد این الف<br />
در کف هر کس اگر شمعی بدی<br />
اختلاف از گفتشان بیرون شدی <br />
</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>هویت شهر ما - به بهانه ی گزارشی درباره ی لاله زار</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000950.html" />
    <modified>2008-11-18T20:44:44Z</modified>
    <issued>2008-11-18T20:44:44+00:00</issued>
    <id>tag:www.pouyashome.com,2008:/weblog/1.950</id>
    <created>2008-11-18T20:44:44Z</created>
    <summary type="text/plain">می گوید: در سال های 1320 "تهران... شهر کوچک و نُقلی و تر و تمیز که مرکز آن هم خیابان نادری و لاله زار بود. لاله زاری که من می شناختم برای آن روز تهران خیابان عریضی بود با سینماهای تمیز و متعدد"*. لاله زار در همین سال های 20 و پیش از آن محل نمایش تئاتر مدرن ایران بود، محل کار نوشین بنیانگذار تئاتر مدرن ایران و نمایشنامه های گروه هنری اش. و باز عقب تر که برویم، آواز قمر بوده و کنسرت های عارف قزوینی و درویش خان و انجمن اخوان در گراند هتل تهران، باز هم در...</summary>
    <author>
      <name>Pouya</name>
      <url>pouyashome.com</url>
      <email>pouya@pouyashome.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pouyashome.com/weblog/">
      <![CDATA[<p>می گوید: در سال های 1320 "تهران... شهر کوچک و نُقلی و تر و تمیز که مرکز آن هم خیابان نادری و لاله زار بود. لاله زاری که من می شناختم برای آن روز تهران خیابان عریضی بود با سینماهای تمیز و متعدد"*. <br />
لاله زار در همین سال های 20  و پیش از آن محل نمایش تئاتر مدرن ایران بود، محل کار نوشین بنیانگذار تئاتر مدرن ایران و نمایشنامه های گروه هنری اش. <br />
و باز عقب تر که برویم، آواز قمر بوده و کنسرت های عارف قزوینی و درویش خان و انجمن اخوان در گراند هتل تهران، باز هم در لاله زار.<br />
همه ی اینها یک دوره ی طلائی از زندگی هنری و فرهنگی ما مردم است. شاید طبیعی تر از هر چیز آن بود که همه ی این دوره را، آن خاطرات را حفظ می کردیم. عکس پایین تصویری از لاله زار سال های 20 است. <br />
<center><img src="http://www.pouyashome.com/images/l2.jpg"></center><br />
همه ی اینها که نوشتم اما دیگر در دوره ی نوجوانی نسل من، من ِ 16-15 ساله ی آخرین سالهای پیش از انقلاب دیگر وجود نداشت. خاطره شان فقط در ذهن پدر و مادرهای ما بود. اما نشانی ها، ساختمان ها، همه از همان دوره ی نوجوانی در حال فرو ریختن بودند. <br />
لاله زار برای من، خود ِ شلوغی بود و در هم لولیدن آدم ها در هم، بیکارهای بی پول و سرگردان، مال فروش ها، پاساژهای بی قواره، دست فروش ها با سیگار وینستون و تخمه ی ژاپونی و ساندویچ تخم مرغ برای مشتریان سینماهای دو فیلم و سه فیلم با یک بلیط. این لاله زاری بود که من تجربه کردم. <br />
عکس پایین گراند هتلی است که امروز به این شکل در آوردیم اش.<br />
<center><img src="http://www.pouyashome.com/images/la3.jpg"></center><br />
نه دیگر نشانی از گراند هتل مانده بود و نه از آن تئاترها و سینماها و نه حتی از یادشان. همین است که هر نسلی از ما از زندگی نسل گذشته اش بی خبر است. عادت کرده ایم که بی خبر باشیم و بی خبر بمانیم.</p>

<p>در خیلی از جاهای دنیا خاطرات تاریخی شان را نگه می دارند. نه فقط برای بلیط فروختن به توریست ها و کسب درآمد. بیشتر بخاطر اینکه شهرشان، محل زندگی شان هویت داشته باشد. مهم است بچه یا نوجوانی که در محل زندگی اش قدم می زند بداند که اینجایی که او هست وجود داشته، آدم هایی پیش از او آمده اند، کارهایی کرده اند. نشانه هایی از آنها هست. همین چیزهاست که احساس تعلق به جایی می آفریند. احساسی از آرامش و زیبایی و امنیت به آدم می دهد. تغییر در همه جا هست. اما تغییر هم پایه ای می خواهد، فضایی می خواهد برای رشد. در بی هویتی و خالی بودن نمی شود. شهر مدرن هم هویتی دارد. وقتی در مدرن ترین شهرهایی که هویت تاریخی دارند قدم می زنید تاریخ آن شهر و نسل های گذشته اش را حس می کنید. نشانه ها را می بینید. ما اما اصلا در بند این چیزها نیستیم. یا آنقدر در پستوهای بوی نا گرفته ی سنت گرفتاریم و یا از طرف دیگر آنقدر اسیر زندگی ای که در واقع کاریکاتور و تقلیدی ناشیانه و سطحی از مدرنیته است. </p>

<p>حدود یک ماه پیش آن عکس سیاه و سفید بالا را از خیابان لاله زار ِ دهه ی 20 در اینترنت دیدم و همان موقع برای دوستی فرستادم و برایش نوشتم: "حتما خودت بهتر می دانی که لاله زار قدیم تهران در واقع خیابان هنری و فرهنگی و محل تفریح به اصطلاح متجددین بوده یعنی پیش از کودتای 28 مرداد و چند سال پس از آن، بعدها بود که به آن خیابان شلوغ و کثیف و بی فرهنگ ِ لومپن مآب تبدیل شد". <br />
<a href="http://www.jadidonline.com/story/14112008/frnk/laaleh_zaar">همین چند روز پیش این گزارش را در جدید آنلاین خواندم و شنیدم </a>و اینبار گفتم این فکرها را با دوستان وبلاگ ام هم مطرح کرده باشم.<br />
<a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/06/070629_h_tehran_lalehzar.shtml">این هم یک گزارش دیگر: از سایت بی بی سی درباره ی تاریخچه ی لاله زار</a>.</p>

<p>*نقل قول را از خاطرات مهدی خانبابا تهرانی که در سال 57 پس از چندین سال مهاجرت از خارج برگشته بود آوردم.     <br />
 <br />
</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>رضا شاه - نه ضد قهرمان مشروطه و نه قهرمان آن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000949.html" />
    <modified>2008-11-15T17:44:53Z</modified>
    <issued>2008-11-15T17:44:53+00:00</issued>
    <id>tag:www.pouyashome.com,2008:/weblog/1.949</id>
    <created>2008-11-15T17:44:53Z</created>
    <summary type="text/plain">دکتر ماشاءالله آجودانی در گفتگویی با مسعود لقمان روزنامه نگار مقیم ایران می گوید: "بنابراين خواست آزادی، يعنی آزادی مطبوعات، آزادی مشارکت سياسی و ... (هر چند که معتقدم اين آزادی در جريان انقلاب مشروطه و پيش از آمدن رضاشاه قربانی شده بود) قربانی دو خواست اصلی از سه خواست اساسی مشروطیّت، يعنی ايجاد حکومت مقتدر مرکزی و دولتی مقیّد به قانون که امنيت اجتماعی و استقلال سياسی ايران را تضمين کند و ديگری مدرن کردن سازمان های اداری و مملکتی، رشد تجارت و صنايع داخلی، ساخت راه آهن، دانشگاه، مدارس جديد و ايجاد دادگستری و محدود کردن قدرت شرع...</summary>
    <author>
      <name>Pouya</name>
      <url>pouyashome.com</url>
      <email>pouya@pouyashome.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pouyashome.com/weblog/">
      <![CDATA[<p>دکتر ماشاءالله آجودانی در <a href="http://news.gooya.com/politics/archives/2008/09/077077.php">گفتگویی با مسعود لقمان روزنامه نگار مقیم ایران </a>می گوید: "بنابراين خواست آزادی، يعنی آزادی مطبوعات، آزادی مشارکت سياسی و ... (هر چند که معتقدم اين آزادی در جريان انقلاب مشروطه و پيش از آمدن رضاشاه قربانی شده بود) قربانی دو خواست اصلی از سه خواست اساسی مشروطیّت، يعنی ايجاد حکومت مقتدر مرکزی و دولتی مقیّد به قانون که امنيت اجتماعی و استقلال سياسی ايران را تضمين کند و ديگری مدرن کردن سازمان های اداری و مملکتی، رشد تجارت و صنايع داخلی، ساخت راه آهن، دانشگاه، مدارس جديد و ايجاد دادگستری و محدود کردن قدرت شرع و آنچه که در مجموع از آن به "تجدّد" يا مدرنيزاسيون می توان ياد کرد، شد. به اين دلايل است که می گويم رضاشاه قهرمان مشروطیّت ايران است".</p>

<p>مدتی بود که می خواستم درباره ی این لقب "قهرمان مشروطه" نظر خودم را بنویسم. البته بیشتر به خاطر آن روی واژه ی  "قهرمان" حساس شدم که بار فرهنگی و سیاسی مشخصی را به خواننده القا می کند. حتی شاید بدون آنکه خود گوینده لزوما چنین باری را در نظر داشته باشد؛ بخصوص کسی مانند دکتر آجودانی که با تاریخ مشروطه هم از نظر اجتماعی-سیاسی و هم از نظر اندیشه ی سیاسی بخوبی آشنائی دارد. <br />
دوستانی که مطالب وبلاگ مرا می خوانند شاید به این توجه کرده اند که در موضوع مدرنیته و انقلاب مشروطه من با نظرات دکتر آجودانی (نظریه استمرار اندیشه ی بومی ما درباره ی تجدد) خیلی بیشتر همخوانی فکری دارم تا نظریه ی دکتر جواد طباطبائی (نظریه ی گسست اندیشه ی سیاسی). اما این موافقت و همخوانی فکری لزومی ندارد که جلوی نقادی و پرسشگری ما را بگیرد. از درون همین پرسشگری هاست که بالاخره ممکن است به نظریه ی درست تری که برای گذار از این برزخ ِ «نه سنت و نه مدرنیته» به کار ما بیاید، برسیم.</p>

<p>من تلاش کرده ام و امیدوارم موفق هم باشم که واقعیت های تاریخی را موکول به دیدگاه های سیاسی به معنای سیاست-بازی آن نکنم. یعنی اینکه به خاطر به کرسی نشاندن نظرات و سیاست های امروزی خودم، یک تصویر غیر واقعی سیاه و سفید از تاریخ مان رسم کنم و هر که را با نظرات یا سیاست های امروزی من همخوانی نداشت رنگ سیاه بزنم و بر عکس هر چه را که موافق با سیاست ها و نظرات من بود، بعنوان تاریخ واقعی و درست معرفی کنم. همه چیز تاریخ را جعل کنم تا نقش شخصیت مورد نظر من آنطوری که من می خواهم جلوه گر شود. کاری که آقایان حاکمان حداقل سی سال است در کشور ما انجام داده اند.</p>

<p>بخاطر همین من مخالفتی ندارم که سیاست های اصلاحات از بالا و آمرانه ی رضا شاه و دستگاه دور و بر او در مورد ایجاد یک دولت ملی، عرفی کردن قوه ی قضائیه، همگانی کردن آموزش سراسری و از جمله آموزش دختران، ایجاد دانشگاه، ایجاد دستگاه اداری مدرن و مانند اینها، همه در جهت همان خواست هایی بود که جنبش مشروطه روی آن ها شکل گرفته بود. اما به نظر من عامل بسیار مهم و اساسی دیگری در مدرنیته وجود دارد که در واقع با تکیه بر آن است که دستآوردهای مدرنیته در اجتماع نهادینه می شود و خود اجتماع به اصطلاح به طرف مدرن شدن پیش می رود. این عامل «جامعه ی مدنی» است. جامعه ی مدنی را بعنوان فضای میان جامعه و دولت تعریف می کنم و جامعه ی مدنی آن نهادهایی هستند که در آنها خرد جمعی و تلاش جمعی افراد اجتماع در آنها نمود پیدا می کند: مثل احزاب و اتحادیه ها و انجمن ها و موسسات غیردولتی. <br />
یکی از موانع بزرگی که موجب می شد تا اندیشه ی مدرن در جامعه ی ایرانی نهادینه نشود، اتفاقا همین سیاست اصلاحات از بالا و آمرانه ی رضاشاهی بود. در حالیکه از اهداف بزرگ مشروطه غیر از برقراری نهادهای مدرن مثل دولت مدرن و ارتش مدرن، بردن اندیشه ی مدرن در در درون جامعه ی ایران و تحول این جامعه ی سنتی بود. <br />
در سیاست های رضا شاه، فعالیت مستقلانه ی مردم و اندیشمندان روشن اندیش جایی نداشت و تمام سیاست ها باید از کانال دستگاه دولتی می گذشت. حتی روشنفکرانی مانند فروغی و داور که از فعالان مدرنیزاسیون دستگاه قضائی و اداری بودند بزودی مغضوب دستگاه دولتی یا در واقع رضا شاه شدند. در حالیکه با وجود تمام کاستی ها و بحران های اواخر دوران قاجار، اتحادیه های زنان و روشنفکران و روزنامه ها پا گرفته بودند، اینها هم بزودی زیر فشار رفتند. پارادوکس یا تناقض این اصلاحات آمرانه که تا دوران پهلوی دوم هم ادامه پیدا کرد این بود که از یک طرف با افزایش مدارس و دانشگاه و نیاز دستگاه اداری، اقشار متوسط و تحصیل کرده و متخصص رشد سریعی داشتند و از طرف دیگر دستگاه دولتی قدرتمند و استبدادی با خصلتی پدرسالارانه می خواست که برای مصلحت همه ی این اقشار تصمیم بگیرد و به خود آنها اجازه ی فعالیت های مستقل را ندهد.   </p>

<p>از نمونه های بسیار روشن اینکه اصلاحات آمرانه ی دوره رضاشاه لزوما مساوی با به ثمر رسیدن اهداف جنبش مشروطه نبود، موضوع تفکیک قوای سه گانه در این دوران بود. در حالیکه طبق قانون اساسی مشروطه، تفکیک قوای سه گانه تضمین شده بود اما خصلت استبدادی حکومت، این هدف بزرگ جنبش مشروطه را اهمیتی نداد و درست در جهت مخالف آن عمل کرد. مجلس شورای ملی که زمانی مظهر مشروطه و سمبل پیروزی جنبش مشروطه بود، در دوره ی رضاشاه استقلال عمل خودش را کاملا از دست داد و به یک نهاد تشریفاتی و در حقیقت انتصابی تبدیل شد.</p>

<p>به نظر من این نمونه ها نشان می دهند که در حالیکه اصلاحات آمرانه و از بالا در جهت رسیدن به هدف های جنبش مشروطه وجود داشت، اما از طرف دیگر بخش مهمی از اهداف جنبش مشروطه مورد توجه قرار نگرفت و از طرف دیگر از مهم ترین نهادهای مشروطه مثل مجلس شورای ملی جز شکلی بدون محتوا چیزی باقی نماند. نمونه های دیگر از سرکوب و فساد دولت استبدادی رضاشاه فراوان هستند و حتما دوستان در کتاب های تاریخ خوانده اند. سیاست های آمرانه ی دوره ی رضاشاه در عین حال قدم بزرگی هم در جهت درجا زدن کشور ما در دایره ی تاریخی استبداد بود.</p>

<p>برای همین به نظر من دادن لقب "قهرمان مشروطه" به رضاشاه حتی در حد همان تعریفی که دکتر آجودانی از آن داشته اند، بیانگر همه ی واقعیت نیست.        <br />
          <br />
</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>لابلای اخبار جنگ در کنگو آدم ها نشسته اند - قربانیان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000948.html" />
    <modified>2008-11-12T19:39:58Z</modified>
    <issued>2008-11-12T19:39:58+00:00</issued>
    <id>tag:www.pouyashome.com,2008:/weblog/1.948</id>
    <created>2008-11-12T19:39:58Z</created>
    <summary type="text/plain">جنگ هم مثل خیلی از پدیده ی اجتماعی دیگر، جنسیتی است. انسان ها بنا بر جنسیتی که دارند به نوعی قربانی جنگ می شوند. اگر مردان را (مثل بوسنی) بطور دسته جمعی قتل عام می کنند، زنان را بطور سازمان یافته مورد تجاوز جنسی قرار می دهند. اگر پسران نوجوان را (مثل کشور آفریقایی کنگو) از مدرسه و خانه به زور بیرون می کشند و راهی اردوگاه های نظامی می کنند تا از آنها سربازان بیرحم و ماشین های بی روح تجاوز و قتل بسازند، دختران نوجوان را در همان اردوگاه های نظامی به آشپزی و بردگی جنسی برای فرماندهان...</summary>
    <author>
      <name>Pouya</name>
      <url>pouyashome.com</url>
      <email>pouya@pouyashome.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pouyashome.com/weblog/">
      <![CDATA[<p><IMG style="WIDTH: 125px; HEIGHT: 87px" hspace=2 src="/images/cong2008.jpg" align=right>جنگ هم مثل خیلی از پدیده ی اجتماعی دیگر، جنسیتی است. انسان ها بنا بر جنسیتی که دارند به نوعی قربانی جنگ می شوند. اگر مردان را (مثل بوسنی) بطور دسته جمعی قتل عام می کنند، زنان را بطور سازمان یافته مورد تجاوز جنسی قرار می دهند. اگر پسران نوجوان را (مثل کشور آفریقایی کنگو) از مدرسه و خانه به زور بیرون می کشند و راهی اردوگاه های نظامی می کنند تا از آنها سربازان بیرحم و ماشین های بی روح تجاوز و قتل بسازند، دختران نوجوان را در همان اردوگاه های نظامی به آشپزی و بردگی جنسی برای فرماندهان و سربازان "شجاع" شان وادار می کنند. </p>

<p>این روزها که اخبار جنگ را در شرق کشور کنگو می خوانیم در پشت مسائل سیاسی و خبرهای آن، درد و رنج و تجاوز و قتل عام های انسان هاست و همه ی اینها یا اصلا دیده و شنیده نمی شوند و یا ما خیلی زود فراموش شان می کنیم. <br />
بخصوص زنان و دختران طرف مقابل در این جنگ ها بطور سازمان یافته و از روی نقشه قربانی تجاوز و قتل می شوند تا از یک طرف حس تحقیر را در مردان دشمن بر انگیخته باشند و هم به اصطلاح از دشمن انتقام کشیده و آنها را ترسانده باشند. بخصوص که بیشتر این تجاوزها را با خشونت و وحشی گری باورنکردنی انجام می دهند. <br />
اخبار غارت خانه ها و تجاوزهای بی شمار به زنان در جنگی که این روزها شدت گرفته بیشتر بعنوان حاشیه ی خبرها می آید. با اینکه همین انسان های قربانی هستند که تا سال ها جسم و روح شان در عذاب وحشی گری های جنگی است و بیشتر آنها هیچوقت از این عذاب رها نخواهند شد. </p>

<p>یکی دیگر از مسائلی که در این چند ماهه و چند هفته در شرق کنگو اتفاق می افتد، کوچ دادن اجباری کودکان و نوجوانان از مدرسه و خانه شان است به اردوگاه های نظامی که در آنجا تعلیم ببینند و راهی جبهه های نبرد بشوند. پسران 10 تا 17-16 ساله بهترین طعمه برای فرماندهان جنگی هستند. با این همه کم هم نیستند نوجوان هایی که از چهار – پنج سالگی در اردوگاه های نظامی زندگی کرده اند. دختران نوجوان را هم برای خدمات اردوگاه ها و بردگی جنسی به زور می برند. یک کارمند سازمان یونیسف می گوید در منطقه ای که او کار می کند در ظرف یک هفته 37 کودک را به زور برده اند. </p>

<p>یکی از استفاده هایی که از این کودکان می کنند، این است که آنها را بدون احساس انسانی باصطلاح بار می آورند. یک ماشین آدمکشی. برای آنها همه چیز در فرمانده ی واحدشان خلاصه می شود. با مواد مخدر آنها را تخدیر می کنند و آنوقت است که همین کودکان 16-15 ساله با تفنگ و خنجر و ساطور تبدیل به ماشین های بی روح تجاوز و کشتار می شوند. قربانی ای که خودش به بدترین شکل قربانی می گیرد. <br />
اینها را نوشتم که چند دقیقه هم به آنچه که در پشت خبرهایی که می شنویم یا می خوانیم اندیشه کنیم. به آنچه که بر سر آدمی می آید.</p>

<p>یادم هست که دو سال پیش مقاله ای درباره ی کودکان سرباز برای سایت زنستان نوشتم. امروز دیگر آن سایت وجود ندارد. اما <a href="http://pouyashome.com/articles/childsoldier2.pdf">مقاله را در این آدرس گذاشته ام</a> (فایل PDF) که شما دوستان می توانید آن را در همان جا بخوانید یا دانلود کنید.<br />
* عکس این نوشته از اوفارس میریندی است که در سال 2006 در جریان جنگ داخلی در کنگو مورد تجاوز قرار گرفت. برای او دنیا هنوز جای امنی نیست. <br />
      <br />
</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>نمایش اعتراف عشا مومنی + ما فکر می کنیم به همه کلک می زنیم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000947.html" />
    <modified>2008-11-08T12:08:15Z</modified>
    <issued>2008-11-08T12:08:15+00:00</issued>
    <id>tag:www.pouyashome.com,2008:/weblog/1.947</id>
    <created>2008-11-08T12:08:15Z</created>
    <summary type="text/plain">دوباره آقایان قوه ی "عدلیه" ی ما تصمیم گرفته اند با تهمت و افترا کارهای غیرقانونی خودشان را بپوشانند و هزینه ی آن را مثل همیشه قربانیان دستگاه و سیستم قضایی ما هستند که می پردازند. وقتی که گفته های باصطلاح مستند پدر عشا مومنی را، دانشجویی که آمده بود تا درباره ی جنبش زنان کار میدانی تحقیقی انجام بدهد، می خواندم باز به این فکر می کردم که در کمتر جایی از دنیا سیستم قضایی اینهمه تابع مصلحت های سیاسی حاکمان است. حالا به خانواده ی عشا مومنی چه وعده ای داده اند؟ اینکه اگر قبول کنید که دخترتان...</summary>
    <author>
      <name>Pouya</name>
      <url>pouyashome.com</url>
      <email>pouya@pouyashome.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pouyashome.com/weblog/">
      <![CDATA[<p><a href="http://www.fardanews.com/fa/pages/?cid=65526">دوباره آقایان قوه ی "عدلیه"</a> ی ما تصمیم گرفته اند با تهمت و افترا کارهای غیرقانونی خودشان را بپوشانند و هزینه ی آن را مثل همیشه قربانیان دستگاه و سیستم قضایی ما هستند که می پردازند. <br />
وقتی که گفته های باصطلاح مستند پدر عشا مومنی را، دانشجویی که آمده بود تا درباره ی جنبش زنان کار میدانی تحقیقی انجام بدهد، می خواندم باز به این فکر می کردم که در کمتر جایی از دنیا سیستم قضایی اینهمه تابع مصلحت های سیاسی حاکمان است. حالا به خانواده ی عشا مومنی چه وعده ای داده اند؟ اینکه اگر قبول کنید که دخترتان کار غیرقانونی انجام داده و به اصطلاح اعتراف او را بگیرید، ما هم سعی می کنیم یک طوری مسئله را رفع و رجوع کنیم؟<br />
 مهم این است که آقایان بتوانند وانمود کنند جلوی "توطئه" ای را گرفته اند. این که این آدم واقعا چه کرده و چه جرمی مرتکب شده و سند و مدرک و دادگاه و وکیل چرا در میان نیست، اینها دیگر موضوعاتی است که کمترین اهمیت را دارند. هر چند که همین ها بدیهی ترین حقوق شهروندی مردم باشند.</p>

<p>یادمان نرفته که بر سر آن دختر خبرنگار بخت برگشته در بندرعباس که مطلبی را از اینترنت در روزنامه اش کپی کرده کرده بود (نوشته ی ف.م. سخن)، همین بلای اعتراف به جرم ناکرده را به خودش و خانواده اش تحمیل کردند. در جریان کشته شدن زهرا کاظمی در زندان اوین هم با همین باصطلاح رضایت نامه های زیر فشار گرفته شده بود که جسد او را بدون آزمایش و بررسی قانونی دفن کردند تا معلوم نشود چرا و چطور این زن در زندان به قتل رسید. خانواده اش پس از مدتی اعلام کردند که با زور به دفن جسد بدون معاینه رضایت داده بودند.<br />
----------<br />
و اما یک موضوع به کلی متفاوت:<br />
این روزها با این موضوع رادیو زمانه و خبرهای مربوط به شروع کار تلویزیون بی بی سی و به طور کلی بنگاه های خبرپراکنی مانند اینها، به این فکر می کردم که گویا در فرهنگ ما همه چیز بصورت پاندولی از یک سر به سر دیگر در نوسان است و هر چیزی امروز باید در تضاد و تقابل با دیروز باشد. <br />
به این فکر می کردم که روزی مبارزه برای حقوق و آزادی ها و عدالت اجتماعی را به آرمانی عارفانه و از روی جان گذشتگی تبدیل کرده بودیم و روشنفکران مان هنوز با اندیشیدن، درست آشنا نشده تبدیل به سرباز و چریک می شدند و به جای قلم و زبان، تفنگ به دست می گرفتند و سیانور زیر زبان. از روی خلوص نیت اعلام می کردند که می دانیم دوره ی زندگی یک چریک بیشتر از حدود سه سال نیست. پس فدا شدن و فنا شدن و جهاد کردن و شهید شدن خودشان به هدف تبدیل شده بودند. این آن طرف پاندول روشنفکری و مبارزه ی اجتماعی ما بود. نتیجه ای نداد و فقط شاید ظرفیت های بزرگی از آدم های با دغدغه را فدای آرمان های غیرواقعی کرد.</p>

<p>امروز به نوعی در آن سوی دیگر پاندول هستیم. ایدئولوژی های تمامیت خواه و آرمان های عرفان مآبانه را به کناری گذاشته ایم. آنها را نقد نکرده ایم بلکه فقط کنارشان گذاشته ایم و خودمان تبدیل شده ایم به پراگماتیک ترین و عمل گرا ترین آدم ها. از این شاخه به آن شاخه پریدن. از کار در نشریات جناح های حکومتی تا کار در رسانه ای با سیستم و هدف های تعیین شده مثل بی بی سی. در این سی سال یاد گرفته ایم آن نباشیم که وانمود می کنیم. یاد گرفته ایم به نوعی زندگی دوگانه و چندگانه داشته باشیم. و هر بار فکر کنیم که این ما هستیم که داریم به سیستم مسلط  به اصطلاح کلک می زنیم. در این که با این کار به کجا رسیده ایم می توان خیلی زیاد بحث کرد. امروز هم روشنفکر و ژورنالیست مان شاید به این فکر است که از پول خارجی و حتی سیستم جا افتاده ای مانند رسانه های بین المللی استفاده می کنیم و سیاست و فکر خودمان را پیش می بریم و حرف خودمان را می زنیم. ضمنا از نظر شخصی هم تامین هستیم. همه از ما فریب می خورند. این حرف من است که دارد پخش می شود. حرف من و نوشته ی من جزئی از یک پازل بزرگتر و تصویر بزرگتر نیست.  <br />
شاید این طور تصور می کنیم که، روزی در اینجا و روزی در آنجا، این ما هستیم که بار خودمان را جلو می رانیم و تولید اندیشه می کنیم. می شود چنین تصوراتی داشت. اما شاید ارزش داشته باشد به این هم فکر کنیم که علاوه بر آن تصورات شخصی، ما مهره ای باشیم در خدمت سیستم های بزرگتر و جاافتاده و هدفمند تبلیغاتی. </p>

<p>همین هفته ها تلویزیون بی بی سی به راه می افتد و ما هنوز در این سر پاندول هستیم. بی نهایت عمل گرا و با عزمی جزم برای کلک زدن به دیگری و بار خود را پیش بردن. ببینیم از این راه به کدام ناکجاآبادی خواهیم رسید.<br />
دوستان- این نوشته را خیلی کلی نوشته ام. مخصوصا اسم افرادی را نیاورده ام چرا که موقع فکر کردن به این مسائل بیشتر به رسانه های مان و جریانات روشنفکری به اصطلاح عمل گرای امروزمان نظر داشته ام، نه این فرد یا آن فرد. اصلا به نظر من این مشکل ما خیلی بزرگتر از این یا آن شخص با هر اسم و مقام واقعی یا خودساخته است.     <br />
 <br />
</p>]]>
      
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>فکرهای روز برنده شدن اوباما در انتخابات آمریکا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000946.html" />
    <modified>2008-11-05T17:31:55Z</modified>
    <issued>2008-11-05T17:31:55+00:00</issued>
    <id>tag:www.pouyashome.com,2008:/weblog/1.946</id>
    <created>2008-11-05T17:31:55Z</created>
    <summary type="text/plain">این مدتی که جریان مبارزات انتخابات آمریکا بود هر بار به این فکر می کردم که در انتخاب اوباما باید چند نکته را فراموش نکنیم. به نظر من لااقل از 7-6 ماه قبل تقریبا قطعی بود که اوباما برنده ی این انتخابات است. نیازی هم به این بحران اقتصادی آخری در آمریکا نداشت. سیاست های تهاجمی جمهوریخواهان بخصوص از زمان حمله به عراق آنقدر نتیجه های منفی سیاسی و اقتصادی داشت که دیگر برنده نشدن اوباما احتیاج به معجزه داشت و نه برنده شدن اش. اوباما با بهترین و موثرترین شعار یعنی "تغییر" به میدان آمد. شعاری که هم مردم...</summary>
    <author>
      <name>Pouya</name>
      <url>pouyashome.com</url>
      <email>pouya@pouyashome.com</email>
    </author>
    
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.pouyashome.com/weblog/">
      <![CDATA[<p>این مدتی که جریان مبارزات انتخابات آمریکا بود هر بار به این فکر می کردم که در انتخاب اوباما باید چند نکته را فراموش نکنیم. به نظر من لااقل از 7-6 ماه قبل تقریبا قطعی بود که اوباما برنده ی این انتخابات است. نیازی هم به این بحران اقتصادی آخری در آمریکا نداشت. سیاست های تهاجمی جمهوریخواهان بخصوص از زمان حمله به عراق آنقدر نتیجه های منفی سیاسی و اقتصادی داشت که دیگر برنده نشدن اوباما احتیاج به معجزه داشت و نه برنده شدن اش.</p>

<p>اوباما با بهترین و موثرترین شعار یعنی "تغییر" به میدان آمد. شعاری که هم مردم آمریکا و هم مردم دنیا خواهان اش بودند. خود مردم آمریکا بخاطر وضعیت اقتصادی شان بیشتر روی ضرورت این تغییر حساس بودند.</p>

<p>یکی از جنبه هایی که به آن فکر می کردم برنده شدن یک سیاهپوست بعنوان رئیس جمهوری آمریکا بود که به نظر من در نفس خودش موضوع کمی نیست. البته اینقدر نباید ساده بین بود که تصور کرد حالا دیگر همه ی ناعدالتی ها و تبعیض ها نسبت به 