« October 2008 | Main | December 2008 »
November 29, 2008
حملات بمبئی- تکه ی کوچکی از یک پازل بزرگ

افراد عادی در حمله ی تروریستی بمبئی

من چند بار در وبلاگم، با نگرانی از وضعیت پاکستان و قدرت گیری اسلام گرایان در آنجا نوشته ام. از جمله در این آدرس ها: + + + + .
مدرسه های اسلامی، و بخصوص مدارس فرقه ی سلفی دئوبندی، در شهرهای پاکستان که روز به روز هم تعدادشان زیاد می شود و یکی از منابع اصلی عضوگیری و پرورش تروریست ها از میان نوجوان های خانواده های فقیر هستند. تعداد مدارس دئوبندی (لینک انگلیسی ویکیپدیا در مورد این مدارس) در هندوستان که تازه مسلمان ها در آنجا در اقلیت هستند حدود 9 هزار است.

موضوع دیگر پشتیبانی گروه های قدرتمند در ارتش و دستگاه اطلاعاتی پاکستان (ISI) برای حمایت از گروه های تروریستی اسلامی است که سال هاست شکل گرفته اند. چون از یک طرف از این گروه ها در جنگ های منطقه ی کشمیر بر علیه هندوستان استفاده می کنند و از طرف دیگر می ترسند که سرکوب این گروه های تروریستی در مناطق دیگر، باعث دلسرد شدن و بدبین شدن اسلام گرایان کشمیر و ضعیف شدن کنترل پاکستان بشود. و بالاخره مسئله ای که اصلا هم کم اهمیت نیست یعنی زیاد شدن فقر و نابرابری های اجتماعی و فساد دستگاه دولتی در پاکستان و همینطور در هندوستان. مثلا هندوستان رشد اقتصادی بسیار بالایی داشته است و حتی باعث رشد و تقویت یک طبقه ی متوسط تکنوکرات مرفه شده است. ولی از طرف دیگر فقر و بیچارگی هم در گروه های دیگر اجتماع و بخصوص اقلیت مسلمان در هندوستان که حدود 150 میلیون نفر هستند رشد کرده است. همین باعث تقویت اسلام گرایان افراطی و گروه های تروریستی می شود که با شعار حکومت عدل اسلامی به میدان می آیند.

در این حمله ی آخری چهارشنبه در شهر بمبئی، تا جایی که من خوانده ام خیلی ها معتقدند که شیوه ای که تروریست ها برای عملیات شان داشته اند به القاعده شبیه است. مسئله اینجاست که امروز القاعده علاوه بر یک سازمان متشکل اما پراکنده، به یک سرمشق و ایدئولوژی هم برای گروه های دیگر اسلام گرایان افراطی سلفی در آمده است.
تا به حال چندین بار حمله های تروریستی در هند انجام شده است اما هدف ها بیشتر هندوها و معبدهای مقدس آنها بوده اند. این دفعه هدف، خارجی ها بوده اند آنهم در محل هایی که به نوعی بعنوان سمبل هندوستان و مایه ی افتخار آنها حساب می شده اند مثل هتل قدیمی و زیبای تاج محل.

منظور من از این نوشته این نیست که بدنبال دست های پنهان این عملیات تروریستی بمبئی بگردیم. بالاخره تا چند روز آینده در اخبار و رسانه ها معلوم خواهد شد که چه گروهی پشت ماجرا بوده است.

منظور من بیشتر تاکید روی نگرانی رشد گروه های تروریستی اسلام گرا در منطقه است که چند بار هم درباره ی آن نوشته ام. گروه های تروریستی اسلام گرایی که رسیدن به هدف های عقب مانده شان، بکار بردن هر وسیله ای را توجیه می کند، حتی کشتن آدم های بیگناه که تصادفا بر سر راه آنها قرار گرفته اند. برای آنها مهم این است که هدف های سمبلیک و پر سر و صدای شان را نابود کنند، حتی به قیمت گرفتن جان آدم های معمولی.

مشکل این است که این گروه ها از طرف گروه های قدرتمند در عربستان سعودی و پاکستان حمایت می شوند، البته برای رسیدن به هدف های منطقه ای این کشورها. یک مشکل دیگر هم همانطور که نوشتم این است که در مناطق فقیر نشین و حاشیه نشین پاکستان و هندوستان و جنوب و شرق افغانستان همیشه محلی برای لانه کردن این گروه ها و گسترش آنها وجود دارد.

می گویند که فقط از سال 1996 تا 2001 یعنی سال های قدرت گیری طالبان و بر پا شدن اردوگاه های نظامی القاعده در افغانستان، تعدادی بین 20 هزار تا صد هزار نفر از کشورهای مختلف، از کشورهای خاورمیانه و جمهوری های سابق شوروی تا کشورهای آفریقایی و اروپایی، در این اردوگاه ها آموزش نظامی چریکی و تروریستی دیده اند و به کشورهای شان برگشته اند. فقط در یک مورد بلافاصله پس از حمله ی آمریکا به افغانستان در سال 2001، القاعده برای خارج کردن یک گروه هشتصد تا هزار نفری از افراد خودش چیزی حدود هزار دلار برای هر نفرشان به قاچاقچیان پول پرداخت کرد. یک مشکل دیگر هم اینجاست که کسی نمی داند این تعداد آدم که بوده اند و پس از خارج شدن شان از افغانستان به کجا رفته اند و حالا چه می کنند.

می خواهم بگویم که ماجرا خیلی کلی تر و فراتر از همین ماجرایی است که این روزها خبر اول رسانه ها شده است.

نوشته شده توسط پویا در 01:40 PM

November 27, 2008
مجازات اعدام - تقدیس خشونت

پیش از دیداری با شیرین عبادی، به دیدن فیلم «ماده 61» نشسته ایم. دو سه سال پیش. «زن» به جرم قتل شوهرش در زندان است؛ شوهری که ناپدری دختر نوجوان اش بوده. می گوید که رفتار شوهر صیغه ای با دخترش طبیعی نبوده است. تا اینکه روزی (یا شبی) به صدای دخترش از خواب می پرد و می بیند که شوهرش قصد تجاوز به دخترک را دارد. از خود بیخود می شود ... شوهر را می کشد و جسدش را مثله می کند ...

دخترش در فیلم از وضعیت زندگی شان می گوید، از بدبختی های زندگی. مادرش ادامه می دهد... جزء به جزء. از زندگی اش می گوید تا جنون آن شب در صحنه ای که مرد روی دخترش افتاده بوده، از کشتن مرد...
نشستن و به جزء جزء زندگی مردم و آن هم با این بدبختی و پلشتی انسانی، وارد شدن راحت نیست. فکر نمی کنم کسی از ما تماشا کنندگان آن فیلم توانسته باشد جلوی اشک خودش را بگیرد.
آن «زن» فاطمه ی پژوه دیروز اعدام شد.
مسئله، دلسوزی برای کسی، تبرئه ی کسی و محکومیت دیگری نیست. بسیاری پلشتی ها در زندگی هست که قربانی و مجرم ندارد. همه قربانی اند.

قانون و دادگاه نماینده ی اجتماع است. وظیفه ی آنها انتقام کشی از مجرمان نیست، آن هم مجرمی که خودش قربانی بزرگ است. اجتماعی روی پلشتی را کمتر می بیند که بتواند ریشه های انتقام و خشونت را ناتوان تر کند. اجتماعی که دستگاهی قانونی برای انتقام کشی و خشونت علنی داشته باشد، چطور می خواهد ذهن و روح شهروندان اش را از خشونت خالی کند، یا لااقل آن خشونت را کنترل کند؟

باز هم فکر می کنیم که با این روش ها، آدم ها را سر عقل می آوریم که خشونت نکنند؟ پیش از فاطمه پژوه چند نفر در این اجتماع به دار آویخته شده بودند؟ چند نفر را قصاص کرده بودند؟ پس چرا تمام این دار زدن ها، آدم کشتن ها و انتقام کشیدن ها نتوانسته جلوی ارتکاب جرم را بگیرد و جامعه ی ما روز به روز خشن تر و انتقام جو تر می شود؟
امروز دیگر نه آن شوهر متجاوز زنده است، نه فاطمه پژوه که در حال جنون دست به قتل یک انسان زد. اما چند نفر دیگر از جمله بچه های فاطمه هم به قربانیان این خون و انتقام کشی اضافه شدند. تنها چیزی که باقی مانده خشونت است و نه چیز دیگر.
و این داستان هر روزه ی ماست که ادامه پیدا می کند ...

نوشته شده توسط پویا در 07:24 PM

November 21, 2008
فمینیسم و سیاست ِ بد

در موسسه ی تحقیقاتی که کار می کنم سال هاست که کمیته ی کوچکی از همکاران رشته های مختلف تشکیل می شود که وظیفه اش ترتیب دادن سخنرانی های عمومی برای کارکنان موسسه در روزهای جمعه یعنی آخرین روز کاری است. موضوع سخنرانی های هفتگی بیشتر مسائل جالب علمی و اجتماعی است. سخنران ها هم از استادان دانشگاه، محققان خارج از محل کار ما، روزنامه نگارها و یا فعالین اجتماعی هستند، بستگی دارد که موضوع سخنرانی چه باشد. بعضی وقت ها علوم طبیعی است که رشته ی ما هم هست و بعضی وقت ها هم علوم اجتماعی و حتی روانشناسی.

دو هفته پیش نادیا یک فعال فمینیست عرب سخنران میهمان بود. نادیا در رسانه ها آدم شناخته شده ای است، بیشتر از همه بخاطر نظرات تند و رادیکال و انتقادش به دین و وضعیت زنان در جوامع خاورمیانه. با این که من زیاد اهل بحث و جدل نیستم اما مجبور شدم در قسمت پرسش و پاسخ ِ جلسه با نادیا یک بحثی داشته باشم که حالا می نویسم.

روی هم رفته موضوع سخنرانی نادیا جالب بود: زنان و اسلام گرایی در جوامع خاورمیانه. او گفتمان حاکم بر جنبش زنان را به دو دسته ی دینی و سکولار تقسیم کرد. منظورش از گفتمان دینی، روی آوردن زنان به جنبش هایی که رنگ و شعارهای دینی دارند بود. مسئله ای که امروزه بخصوص در کشورهای عربی یا مثلا پاکستان وجود دارد. و اینکه با وجود وارد شدن زنان به عرصه ی فعالیت های اجتماعی، اما از نظر خواسته های این جنبش و نقش زنان در آن، هنوز روابط پدرسالارانه حکمفرما است. با اینکه زنان به فعالیت اجتماعی وارد می شوند اما در همان حد نقش درجه ی دوم باقی می مانند و سیاست های حاکم و قوانین حاکم بر جنبش کماکان تبعیض آمیز بر جا می مانند. من با حرف های نادیا در کلیت اش، حالا نه لزوما جزء به جزء موافق بودم.

در مورد جنبش های سکولار زنان در خاورمیانه، متوجه شدم که نادیا با یک نگاه سطحی از آن گذشت و با یک نگاهی که به نظر من مغشوش آمد، وجود و کارایی این جنبش سکولار را موکول به دخالت فعال فمینیست های غربی کرد. بطور کلی نادیا تلاش می کرد که با لحن هشداردهنده ای ای بگوید که اسلام گرایان دارند زنان و جنبش اجتماعی آنها را در خاورمیانه قبضه می کنند. و فمینیست های غربی باید از سیاست مماشات با اسلام گرایان در خاورمیانه دست بردارند. نادیا می خواست بگوید، یعنی خیلی رک و راست گفت که امیدی به پاگیری گفتمان سکولار فمینیستی از درون خود جوامع خاورمیانه ندارد.

به نظر من نادیا، جوامع امروز خاورمیانه را عملا بصورت واحدهای ایستا و بدون تغییر می دید که هر چه هست باید از خارج به آنها وارد شود. در بحث کوتاهی که با او داشتم اشاره کردم که همین امروز هم در جوامع خاورمیانه، جنبش های سکولار زنان وجود دارد. مثال از جنبش زنان در کشور خودمان زدم و کمپین 1 میلیون امضا، که اتفاقا بزرگترین و مهم ترین بخش های آن عملا در چارچوب گفتمان سکولار کار و فعالیت می کنند. حتی بسیاری از کسانی هم که فکر می کنند با چانه زنی با مقامات حکومتی ممکن است بتوان امتیازی گرفت، این را بیشتر یک تاکتیک سیاسی می بینند تا اینکه بخواهند در چارچوب گفتمان آقایان حکومتی بمانند. مثال دیگر را از جنبش زنان مصر زدم که قاعدتا نادیا باید لااقل آن را می شناخت.

برایم جالب بود که نادیا با کمپین 1 میلیون امضا آشنا بود و آن را بخوبی می شناخت و می دانست که این جنبش، خواست های اش و شکل فعالیت اش یک جنبش سکولار است. اما او به نظر می رسید که واقعیت ها را آنطور جلوه می داد که با شعارهای سیاسی اش جور در بیاید. وقتی که به این مثال های روشن اشاره کردم، اتفاقا در جمعی که گوش می کردند علاقه و انگیزه ای پیدا شد چون با مسائل تازه ای آشنا می شدند. مسائلی که توقع داشتند نادیا بعنوان یک فعال جدی جنبش زنان درباره ی آنها حرف بزند و نه اینکه به نفع موضع سیاسی خودش این جنبش ها را به اصطلاح پنهان کند. در بحثی که در گرفت تقریبا همه موافق بودند که تغییر در درون خود جوامع باید صورت بگیرد و با سیاست های صادراتی نمی شود جنبش زنان را سکولار و دموکراتیک کرد. نادیا تاکید کرد که او روی نیروهای مسلط و قدرتمند که گفتمان دینی دارند بیشتر تاکید دارد و خطر آنها را بزرگ می بیند. و من گفتم که همین نیروهای در حاشیه هستند که می توانند گفتمان اجتماعی را به نفع گفتمان سکولار عوض کنند. آنها با ایده های فمینیسم و شرایط اجتماعی و فرهنگی جامعه شان آشنا هستند و امکان عمل اجتماعی دارند. مقبولیت اجتماعی دارند، با اینکه هم از طرف حکومت ها و هم از طرف بنیادگراهای دینی زیر فشار هستند.

من و نادیا در آن جمع به یک نیمه توافقی در میان راه رسیدیم. اما من هم سعی می کنم لااقل تا حدی نگرانی نادیا را درک کنم. یک واقعیتی است که سیاست های تهاجمی آمریکا در منطقه، طرفداری یکطرفه از اسرائیل و ناکارآمدی حکومت های دیکتاتور و فاسد و نداشتن امیدی به تغییر در این وضع فجیع زندگی، باعث شده که گفتمان رادیکال دینی در منطقه و کشورهایی مثل پاکستان خیلی قوی بشود. زنان هم که اتفاقا بار و فشار بحران های اجتماعی بیشتر روی دوش آنهاست، خواه ناخواه به جنبش های اعتراضی کشیده می شوند. اما در این جنبش ها حقوق زنان جایی ندارد و همه چیز به عدالتی آرمانی و خیالی موکول می شود. ولی در همین جوامع، جنبش های زنان که تلاش می کنند بیرون از گفتمان دینی فعالیت کنند وجود دارند. نگرانی امروز ما نباید و نمی تواند جلوی دیدن این واقعیت را بگیرد. من به این می گویم سیاست فمینیستی بد. یعنی فمینیسمی که در چنگ سیاست بازی افتاده است.

خود نادیا سخنرانی اش را با شعر معروف مثنوی مولوی «پیل اندر خانه ی تاریک» شروع کرد (البته نه به فارسی یا عربی!). در بیرون جلسه هم از او پرسیدم که آیا خود او اسیر فقط بخشی از واقعیت نشده است؟
من و نادیا به نوعی از یک نسل هستیم. در یک سن مهاجرت کرده ایم، هر دو از جامعه هایی از نظر فرهنگی نزدیک به هم.
با من مخالفتی نداشت، اما شدیدا نگران آینده بود. یک جور عصیان، یک جور دست انداختن به هر تخته پاره ای.
----------
این هم قسمتی از شعر مولانا در مثنوی. این را بارها دیده ام که وقتی بحث پژوهش و شناخت به میان می آید خیلی از محققان اروپایی و آمریکایی حرف شان را با مضمون این شعر شروع می کنند. هر دفعه برایم جالب است:

پیل اندر خانه تاریک بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی
اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود
اندر آن تاریکی اش کف می بسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودانست این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید
آن بر او چون بادبیزن شد پدید
...
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هر کس اگر شمعی بدی
اختلاف از گفتشان بیرون شدی

نوشته شده توسط پویا در 09:23 PM

November 18, 2008
هویت شهر ما - به بهانه ی گزارشی درباره ی لاله زار

می گوید: در سال های 1320 "تهران... شهر کوچک و نُقلی و تر و تمیز که مرکز آن هم خیابان نادری و لاله زار بود. لاله زاری که من می شناختم برای آن روز تهران خیابان عریضی بود با سینماهای تمیز و متعدد"*.
لاله زار در همین سال های 20 و پیش از آن محل نمایش تئاتر مدرن ایران بود، محل کار نوشین بنیانگذار تئاتر مدرن ایران و نمایشنامه های گروه هنری اش.
و باز عقب تر که برویم، آواز قمر بوده و کنسرت های عارف قزوینی و درویش خان و انجمن اخوان در گراند هتل تهران، باز هم در لاله زار.
همه ی اینها یک دوره ی طلائی از زندگی هنری و فرهنگی ما مردم است. شاید طبیعی تر از هر چیز آن بود که همه ی این دوره را، آن خاطرات را حفظ می کردیم. عکس پایین تصویری از لاله زار سال های 20 است.


همه ی اینها که نوشتم اما دیگر در دوره ی نوجوانی نسل من، من ِ 16-15 ساله ی آخرین سالهای پیش از انقلاب دیگر وجود نداشت. خاطره شان فقط در ذهن پدر و مادرهای ما بود. اما نشانی ها، ساختمان ها، همه از همان دوره ی نوجوانی در حال فرو ریختن بودند.
لاله زار برای من، خود ِ شلوغی بود و در هم لولیدن آدم ها در هم، بیکارهای بی پول و سرگردان، مال فروش ها، پاساژهای بی قواره، دست فروش ها با سیگار وینستون و تخمه ی ژاپونی و ساندویچ تخم مرغ برای مشتریان سینماهای دو فیلم و سه فیلم با یک بلیط. این لاله زاری بود که من تجربه کردم.
عکس پایین گراند هتلی است که امروز به این شکل در آوردیم اش.

نه دیگر نشانی از گراند هتل مانده بود و نه از آن تئاترها و سینماها و نه حتی از یادشان. همین است که هر نسلی از ما از زندگی نسل گذشته اش بی خبر است. عادت کرده ایم که بی خبر باشیم و بی خبر بمانیم.

در خیلی از جاهای دنیا خاطرات تاریخی شان را نگه می دارند. نه فقط برای بلیط فروختن به توریست ها و کسب درآمد. بیشتر بخاطر اینکه شهرشان، محل زندگی شان هویت داشته باشد. مهم است بچه یا نوجوانی که در محل زندگی اش قدم می زند بداند که اینجایی که او هست وجود داشته، آدم هایی پیش از او آمده اند، کارهایی کرده اند. نشانه هایی از آنها هست. همین چیزهاست که احساس تعلق به جایی می آفریند. احساسی از آرامش و زیبایی و امنیت به آدم می دهد. تغییر در همه جا هست. اما تغییر هم پایه ای می خواهد، فضایی می خواهد برای رشد. در بی هویتی و خالی بودن نمی شود. شهر مدرن هم هویتی دارد. وقتی در مدرن ترین شهرهایی که هویت تاریخی دارند قدم می زنید تاریخ آن شهر و نسل های گذشته اش را حس می کنید. نشانه ها را می بینید. ما اما اصلا در بند این چیزها نیستیم. یا آنقدر در پستوهای بوی نا گرفته ی سنت گرفتاریم و یا از طرف دیگر آنقدر اسیر زندگی ای که در واقع کاریکاتور و تقلیدی ناشیانه و سطحی از مدرنیته است.

حدود یک ماه پیش آن عکس سیاه و سفید بالا را از خیابان لاله زار ِ دهه ی 20 در اینترنت دیدم و همان موقع برای دوستی فرستادم و برایش نوشتم: "حتما خودت بهتر می دانی که لاله زار قدیم تهران در واقع خیابان هنری و فرهنگی و محل تفریح به اصطلاح متجددین بوده یعنی پیش از کودتای 28 مرداد و چند سال پس از آن، بعدها بود که به آن خیابان شلوغ و کثیف و بی فرهنگ ِ لومپن مآب تبدیل شد".
همین چند روز پیش این گزارش را در جدید آنلاین خواندم و شنیدم و اینبار گفتم این فکرها را با دوستان وبلاگ ام هم مطرح کرده باشم.
این هم یک گزارش دیگر: از سایت بی بی سی درباره ی تاریخچه ی لاله زار.

*نقل قول را از خاطرات مهدی خانبابا تهرانی که در سال 57 پس از چندین سال مهاجرت از خارج برگشته بود آوردم.

نوشته شده توسط پویا در 08:44 PM

November 15, 2008
رضا شاه - نه ضد قهرمان مشروطه و نه قهرمان آن

دکتر ماشاءالله آجودانی در گفتگویی با مسعود لقمان روزنامه نگار مقیم ایران می گوید: "بنابراين خواست آزادی، يعنی آزادی مطبوعات، آزادی مشارکت سياسی و ... (هر چند که معتقدم اين آزادی در جريان انقلاب مشروطه و پيش از آمدن رضاشاه قربانی شده بود) قربانی دو خواست اصلی از سه خواست اساسی مشروطیّت، يعنی ايجاد حکومت مقتدر مرکزی و دولتی مقیّد به قانون که امنيت اجتماعی و استقلال سياسی ايران را تضمين کند و ديگری مدرن کردن سازمان های اداری و مملکتی، رشد تجارت و صنايع داخلی، ساخت راه آهن، دانشگاه، مدارس جديد و ايجاد دادگستری و محدود کردن قدرت شرع و آنچه که در مجموع از آن به "تجدّد" يا مدرنيزاسيون می توان ياد کرد، شد. به اين دلايل است که می گويم رضاشاه قهرمان مشروطیّت ايران است".

مدتی بود که می خواستم درباره ی این لقب "قهرمان مشروطه" نظر خودم را بنویسم. البته بیشتر به خاطر آن روی واژه ی "قهرمان" حساس شدم که بار فرهنگی و سیاسی مشخصی را به خواننده القا می کند. حتی شاید بدون آنکه خود گوینده لزوما چنین باری را در نظر داشته باشد؛ بخصوص کسی مانند دکتر آجودانی که با تاریخ مشروطه هم از نظر اجتماعی-سیاسی و هم از نظر اندیشه ی سیاسی بخوبی آشنائی دارد.
دوستانی که مطالب وبلاگ مرا می خوانند شاید به این توجه کرده اند که در موضوع مدرنیته و انقلاب مشروطه من با نظرات دکتر آجودانی (نظریه استمرار اندیشه ی بومی ما درباره ی تجدد) خیلی بیشتر همخوانی فکری دارم تا نظریه ی دکتر جواد طباطبائی (نظریه ی گسست اندیشه ی سیاسی). اما این موافقت و همخوانی فکری لزومی ندارد که جلوی نقادی و پرسشگری ما را بگیرد. از درون همین پرسشگری هاست که بالاخره ممکن است به نظریه ی درست تری که برای گذار از این برزخ ِ «نه سنت و نه مدرنیته» به کار ما بیاید، برسیم.

من تلاش کرده ام و امیدوارم موفق هم باشم که واقعیت های تاریخی را موکول به دیدگاه های سیاسی به معنای سیاست-بازی آن نکنم. یعنی اینکه به خاطر به کرسی نشاندن نظرات و سیاست های امروزی خودم، یک تصویر غیر واقعی سیاه و سفید از تاریخ مان رسم کنم و هر که را با نظرات یا سیاست های امروزی من همخوانی نداشت رنگ سیاه بزنم و بر عکس هر چه را که موافق با سیاست ها و نظرات من بود، بعنوان تاریخ واقعی و درست معرفی کنم. همه چیز تاریخ را جعل کنم تا نقش شخصیت مورد نظر من آنطوری که من می خواهم جلوه گر شود. کاری که آقایان حاکمان حداقل سی سال است در کشور ما انجام داده اند.

بخاطر همین من مخالفتی ندارم که سیاست های اصلاحات از بالا و آمرانه ی رضا شاه و دستگاه دور و بر او در مورد ایجاد یک دولت ملی، عرفی کردن قوه ی قضائیه، همگانی کردن آموزش سراسری و از جمله آموزش دختران، ایجاد دانشگاه، ایجاد دستگاه اداری مدرن و مانند اینها، همه در جهت همان خواست هایی بود که جنبش مشروطه روی آن ها شکل گرفته بود. اما به نظر من عامل بسیار مهم و اساسی دیگری در مدرنیته وجود دارد که در واقع با تکیه بر آن است که دستآوردهای مدرنیته در اجتماع نهادینه می شود و خود اجتماع به اصطلاح به طرف مدرن شدن پیش می رود. این عامل «جامعه ی مدنی» است. جامعه ی مدنی را بعنوان فضای میان جامعه و دولت تعریف می کنم و جامعه ی مدنی آن نهادهایی هستند که در آنها خرد جمعی و تلاش جمعی افراد اجتماع در آنها نمود پیدا می کند: مثل احزاب و اتحادیه ها و انجمن ها و موسسات غیردولتی.
یکی از موانع بزرگی که موجب می شد تا اندیشه ی مدرن در جامعه ی ایرانی نهادینه نشود، اتفاقا همین سیاست اصلاحات از بالا و آمرانه ی رضاشاهی بود. در حالیکه از اهداف بزرگ مشروطه غیر از برقراری نهادهای مدرن مثل دولت مدرن و ارتش مدرن، بردن اندیشه ی مدرن در در درون جامعه ی ایران و تحول این جامعه ی سنتی بود.
در سیاست های رضا شاه، فعالیت مستقلانه ی مردم و اندیشمندان روشن اندیش جایی نداشت و تمام سیاست ها باید از کانال دستگاه دولتی می گذشت. حتی روشنفکرانی مانند فروغی و داور که از فعالان مدرنیزاسیون دستگاه قضائی و اداری بودند بزودی مغضوب دستگاه دولتی یا در واقع رضا شاه شدند. در حالیکه با وجود تمام کاستی ها و بحران های اواخر دوران قاجار، اتحادیه های زنان و روشنفکران و روزنامه ها پا گرفته بودند، اینها هم بزودی زیر فشار رفتند. پارادوکس یا تناقض این اصلاحات آمرانه که تا دوران پهلوی دوم هم ادامه پیدا کرد این بود که از یک طرف با افزایش مدارس و دانشگاه و نیاز دستگاه اداری، اقشار متوسط و تحصیل کرده و متخصص رشد سریعی داشتند و از طرف دیگر دستگاه دولتی قدرتمند و استبدادی با خصلتی پدرسالارانه می خواست که برای مصلحت همه ی این اقشار تصمیم بگیرد و به خود آنها اجازه ی فعالیت های مستقل را ندهد.

از نمونه های بسیار روشن اینکه اصلاحات آمرانه ی دوره رضاشاه لزوما مساوی با به ثمر رسیدن اهداف جنبش مشروطه نبود، موضوع تفکیک قوای سه گانه در این دوران بود. در حالیکه طبق قانون اساسی مشروطه، تفکیک قوای سه گانه تضمین شده بود اما خصلت استبدادی حکومت، این هدف بزرگ جنبش مشروطه را اهمیتی نداد و درست در جهت مخالف آن عمل کرد. مجلس شورای ملی که زمانی مظهر مشروطه و سمبل پیروزی جنبش مشروطه بود، در دوره ی رضاشاه استقلال عمل خودش را کاملا از دست داد و به یک نهاد تشریفاتی و در حقیقت انتصابی تبدیل شد.

به نظر من این نمونه ها نشان می دهند که در حالیکه اصلاحات آمرانه و از بالا در جهت رسیدن به هدف های جنبش مشروطه وجود داشت، اما از طرف دیگر بخش مهمی از اهداف جنبش مشروطه مورد توجه قرار نگرفت و از طرف دیگر از مهم ترین نهادهای مشروطه مثل مجلس شورای ملی جز شکلی بدون محتوا چیزی باقی نماند. نمونه های دیگر از سرکوب و فساد دولت استبدادی رضاشاه فراوان هستند و حتما دوستان در کتاب های تاریخ خوانده اند. سیاست های آمرانه ی دوره ی رضاشاه در عین حال قدم بزرگی هم در جهت درجا زدن کشور ما در دایره ی تاریخی استبداد بود.

برای همین به نظر من دادن لقب "قهرمان مشروطه" به رضاشاه حتی در حد همان تعریفی که دکتر آجودانی از آن داشته اند، بیانگر همه ی واقعیت نیست.

نوشته شده توسط پویا در 05:44 PM

November 12, 2008
لابلای اخبار جنگ در کنگو آدم ها نشسته اند - قربانیان

جنگ هم مثل خیلی از پدیده ی اجتماعی دیگر، جنسیتی است. انسان ها بنا بر جنسیتی که دارند به نوعی قربانی جنگ می شوند. اگر مردان را (مثل بوسنی) بطور دسته جمعی قتل عام می کنند، زنان را بطور سازمان یافته مورد تجاوز جنسی قرار می دهند. اگر پسران نوجوان را (مثل کشور آفریقایی کنگو) از مدرسه و خانه به زور بیرون می کشند و راهی اردوگاه های نظامی می کنند تا از آنها سربازان بیرحم و ماشین های بی روح تجاوز و قتل بسازند، دختران نوجوان را در همان اردوگاه های نظامی به آشپزی و بردگی جنسی برای فرماندهان و سربازان "شجاع" شان وادار می کنند.

این روزها که اخبار جنگ را در شرق کشور کنگو می خوانیم در پشت مسائل سیاسی و خبرهای آن، درد و رنج و تجاوز و قتل عام های انسان هاست و همه ی اینها یا اصلا دیده و شنیده نمی شوند و یا ما خیلی زود فراموش شان می کنیم.
بخصوص زنان و دختران طرف مقابل در این جنگ ها بطور سازمان یافته و از روی نقشه قربانی تجاوز و قتل می شوند تا از یک طرف حس تحقیر را در مردان دشمن بر انگیخته باشند و هم به اصطلاح از دشمن انتقام کشیده و آنها را ترسانده باشند. بخصوص که بیشتر این تجاوزها را با خشونت و وحشی گری باورنکردنی انجام می دهند.
اخبار غارت خانه ها و تجاوزهای بی شمار به زنان در جنگی که این روزها شدت گرفته بیشتر بعنوان حاشیه ی خبرها می آید. با اینکه همین انسان های قربانی هستند که تا سال ها جسم و روح شان در عذاب وحشی گری های جنگی است و بیشتر آنها هیچوقت از این عذاب رها نخواهند شد.

یکی دیگر از مسائلی که در این چند ماهه و چند هفته در شرق کنگو اتفاق می افتد، کوچ دادن اجباری کودکان و نوجوانان از مدرسه و خانه شان است به اردوگاه های نظامی که در آنجا تعلیم ببینند و راهی جبهه های نبرد بشوند. پسران 10 تا 17-16 ساله بهترین طعمه برای فرماندهان جنگی هستند. با این همه کم هم نیستند نوجوان هایی که از چهار – پنج سالگی در اردوگاه های نظامی زندگی کرده اند. دختران نوجوان را هم برای خدمات اردوگاه ها و بردگی جنسی به زور می برند. یک کارمند سازمان یونیسف می گوید در منطقه ای که او کار می کند در ظرف یک هفته 37 کودک را به زور برده اند.

یکی از استفاده هایی که از این کودکان می کنند، این است که آنها را بدون احساس انسانی باصطلاح بار می آورند. یک ماشین آدمکشی. برای آنها همه چیز در فرمانده ی واحدشان خلاصه می شود. با مواد مخدر آنها را تخدیر می کنند و آنوقت است که همین کودکان 16-15 ساله با تفنگ و خنجر و ساطور تبدیل به ماشین های بی روح تجاوز و کشتار می شوند. قربانی ای که خودش به بدترین شکل قربانی می گیرد.
اینها را نوشتم که چند دقیقه هم به آنچه که در پشت خبرهایی که می شنویم یا می خوانیم اندیشه کنیم. به آنچه که بر سر آدمی می آید.

یادم هست که دو سال پیش مقاله ای درباره ی کودکان سرباز برای سایت زنستان نوشتم. امروز دیگر آن سایت وجود ندارد. اما مقاله را در این آدرس گذاشته ام (فایل PDF) که شما دوستان می توانید آن را در همان جا بخوانید یا دانلود کنید.
* عکس این نوشته از اوفارس میریندی است که در سال 2006 در جریان جنگ داخلی در کنگو مورد تجاوز قرار گرفت. برای او دنیا هنوز جای امنی نیست.

نوشته شده توسط پویا در 07:39 PM

November 08, 2008
نمایش اعتراف عشا مومنی + ما فکر می کنیم به همه کلک می زنیم

دوباره آقایان قوه ی "عدلیه" ی ما تصمیم گرفته اند با تهمت و افترا کارهای غیرقانونی خودشان را بپوشانند و هزینه ی آن را مثل همیشه قربانیان دستگاه و سیستم قضایی ما هستند که می پردازند.
وقتی که گفته های باصطلاح مستند پدر عشا مومنی را، دانشجویی که آمده بود تا درباره ی جنبش زنان کار میدانی تحقیقی انجام بدهد، می خواندم باز به این فکر می کردم که در کمتر جایی از دنیا سیستم قضایی اینهمه تابع مصلحت های سیاسی حاکمان است. حالا به خانواده ی عشا مومنی چه وعده ای داده اند؟ اینکه اگر قبول کنید که دخترتان کار غیرقانونی انجام داده و به اصطلاح اعتراف او را بگیرید، ما هم سعی می کنیم یک طوری مسئله را رفع و رجوع کنیم؟
مهم این است که آقایان بتوانند وانمود کنند جلوی "توطئه" ای را گرفته اند. این که این آدم واقعا چه کرده و چه جرمی مرتکب شده و سند و مدرک و دادگاه و وکیل چرا در میان نیست، اینها دیگر موضوعاتی است که کمترین اهمیت را دارند. هر چند که همین ها بدیهی ترین حقوق شهروندی مردم باشند.

یادمان نرفته که بر سر آن دختر خبرنگار بخت برگشته در بندرعباس که مطلبی را از اینترنت در روزنامه اش کپی کرده کرده بود (نوشته ی ف.م. سخن)، همین بلای اعتراف به جرم ناکرده را به خودش و خانواده اش تحمیل کردند. در جریان کشته شدن زهرا کاظمی در زندان اوین هم با همین باصطلاح رضایت نامه های زیر فشار گرفته شده بود که جسد او را بدون آزمایش و بررسی قانونی دفن کردند تا معلوم نشود چرا و چطور این زن در زندان به قتل رسید. خانواده اش پس از مدتی اعلام کردند که با زور به دفن جسد بدون معاینه رضایت داده بودند.
----------
و اما یک موضوع به کلی متفاوت:
این روزها با این موضوع رادیو زمانه و خبرهای مربوط به شروع کار تلویزیون بی بی سی و به طور کلی بنگاه های خبرپراکنی مانند اینها، به این فکر می کردم که گویا در فرهنگ ما همه چیز بصورت پاندولی از یک سر به سر دیگر در نوسان است و هر چیزی امروز باید در تضاد و تقابل با دیروز باشد.
به این فکر می کردم که روزی مبارزه برای حقوق و آزادی ها و عدالت اجتماعی را به آرمانی عارفانه و از روی جان گذشتگی تبدیل کرده بودیم و روشنفکران مان هنوز با اندیشیدن، درست آشنا نشده تبدیل به سرباز و چریک می شدند و به جای قلم و زبان، تفنگ به دست می گرفتند و سیانور زیر زبان. از روی خلوص نیت اعلام می کردند که می دانیم دوره ی زندگی یک چریک بیشتر از حدود سه سال نیست. پس فدا شدن و فنا شدن و جهاد کردن و شهید شدن خودشان به هدف تبدیل شده بودند. این آن طرف پاندول روشنفکری و مبارزه ی اجتماعی ما بود. نتیجه ای نداد و فقط شاید ظرفیت های بزرگی از آدم های با دغدغه را فدای آرمان های غیرواقعی کرد.

امروز به نوعی در آن سوی دیگر پاندول هستیم. ایدئولوژی های تمامیت خواه و آرمان های عرفان مآبانه را به کناری گذاشته ایم. آنها را نقد نکرده ایم بلکه فقط کنارشان گذاشته ایم و خودمان تبدیل شده ایم به پراگماتیک ترین و عمل گرا ترین آدم ها. از این شاخه به آن شاخه پریدن. از کار در نشریات جناح های حکومتی تا کار در رسانه ای با سیستم و هدف های تعیین شده مثل بی بی سی. در این سی سال یاد گرفته ایم آن نباشیم که وانمود می کنیم. یاد گرفته ایم به نوعی زندگی دوگانه و چندگانه داشته باشیم. و هر بار فکر کنیم که این ما هستیم که داریم به سیستم مسلط به اصطلاح کلک می زنیم. در این که با این کار به کجا رسیده ایم می توان خیلی زیاد بحث کرد. امروز هم روشنفکر و ژورنالیست مان شاید به این فکر است که از پول خارجی و حتی سیستم جا افتاده ای مانند رسانه های بین المللی استفاده می کنیم و سیاست و فکر خودمان را پیش می بریم و حرف خودمان را می زنیم. ضمنا از نظر شخصی هم تامین هستیم. همه از ما فریب می خورند. این حرف من است که دارد پخش می شود. حرف من و نوشته ی من جزئی از یک پازل بزرگتر و تصویر بزرگتر نیست.
شاید این طور تصور می کنیم که، روزی در اینجا و روزی در آنجا، این ما هستیم که بار خودمان را جلو می رانیم و تولید اندیشه می کنیم. می شود چنین تصوراتی داشت. اما شاید ارزش داشته باشد به این هم فکر کنیم که علاوه بر آن تصورات شخصی، ما مهره ای باشیم در خدمت سیستم های بزرگتر و جاافتاده و هدفمند تبلیغاتی.

همین هفته ها تلویزیون بی بی سی به راه می افتد و ما هنوز در این سر پاندول هستیم. بی نهایت عمل گرا و با عزمی جزم برای کلک زدن به دیگری و بار خود را پیش بردن. ببینیم از این راه به کدام ناکجاآبادی خواهیم رسید.
دوستان- این نوشته را خیلی کلی نوشته ام. مخصوصا اسم افرادی را نیاورده ام چرا که موقع فکر کردن به این مسائل بیشتر به رسانه های مان و جریانات روشنفکری به اصطلاح عمل گرای امروزمان نظر داشته ام، نه این فرد یا آن فرد. اصلا به نظر من این مشکل ما خیلی بزرگتر از این یا آن شخص با هر اسم و مقام واقعی یا خودساخته است.

نوشته شده توسط پویا در 12:08 PM

November 05, 2008
فکرهای روز برنده شدن اوباما در انتخابات آمریکا

این مدتی که جریان مبارزات انتخابات آمریکا بود هر بار به این فکر می کردم که در انتخاب اوباما باید چند نکته را فراموش نکنیم. به نظر من لااقل از 7-6 ماه قبل تقریبا قطعی بود که اوباما برنده ی این انتخابات است. نیازی هم به این بحران اقتصادی آخری در آمریکا نداشت. سیاست های تهاجمی جمهوریخواهان بخصوص از زمان حمله به عراق آنقدر نتیجه های منفی سیاسی و اقتصادی داشت که دیگر برنده نشدن اوباما احتیاج به معجزه داشت و نه برنده شدن اش.

اوباما با بهترین و موثرترین شعار یعنی "تغییر" به میدان آمد. شعاری که هم مردم آمریکا و هم مردم دنیا خواهان اش بودند. خود مردم آمریکا بخاطر وضعیت اقتصادی شان بیشتر روی ضرورت این تغییر حساس بودند.

یکی از جنبه هایی که به آن فکر می کردم برنده شدن یک سیاهپوست بعنوان رئیس جمهوری آمریکا بود که به نظر من در نفس خودش موضوع کمی نیست. البته اینقدر نباید ساده بین بود که تصور کرد حالا دیگر همه ی ناعدالتی ها و تبعیض ها نسبت به سیاهان یا سرخپوستان آمریکایی تمام می شود و دیگر همه با لبخند و عشق و برابری در کنار هم زندگی خواهند کرد. اما همین انتخاب می تواند پشت گرمی برای مبارزه با تبعیض باشد. از طرف دیگر سیاست های داخلی هر رئیس جمهوری هم قاعدتا ترکیبی است از منافع قدرت های اقتصادی داخلی، مالیات ها، مسئله ی بیکاری، سیاست های رفاهی و بیمه و البته وضعیت جهانی. من زیاد درباره ی وضعیت داخلی آمریکا نمی دانم و نمی خواهم چیزی بنویسم چون به آن فکر هم کمتر می کنم.

اما یک جنبه ی دیگر راست اش شعارهای اوباما در مورد وضعیت دنیا و بخصوص خاورمیانه و دیدگاه خیلی ساده و غیر واقعی او از جریانات بود. اوباما در خیلی مصاحبه های اش می گفت که "بله در آنجا (خاورمیانه) مسئله زیاد پیچیده نیست. ما می رویم و با همه ی طرف ها پشت میز می نشینیم و مذاکره می کنیم و مشکل را حل می کنیم". البته این شعارها در مقابل سیاست های جنگی جمهوریخواهان خیلی زیباتر و متمدنانه تر به گوش می نشیند. مسئله اینجاست که نه جنگ و تهاجم و طرفداری یکطرفه از اسرائیل راه حل مشکل است و نه ساده جلوه دادن وکوچک کردن مسائل. مشکل در آنجاست که اگر راه حل های ساده انگارانه به نتیجه نرسید یا نتیجه ی عکس داد، آنوقت راه حل چیست؟

دموکرات ها در سال های 90 میلادی با ساده بینی و البته برای حفظ منافع خودشان از یک طرف دیگر، دست سرداران جنگی افغان (همین امثال ژنرال دوستم و امثال او) را تقریبا باز گذاشته بودند و فکر می کردند با رفتن شوروی از افغانستان دیگر همه چیز «خود بخود» رو به راه خواهد شد. سرداران جنایتکار جنگی از یک طرف و القاعده و طالبان هم از طرف دیگر با کمک های سرشاری که در طول سالها از آمریکایی ها گرفته بودند رو در روی هم در افغانستان صف بندی می کردند و نطفه ی جریان های پیچیده ی امروزی در آن روزها بسته می شد بدون اینکه کسی کوچکترین نگرانی حس کند. و از همه کمتر آمریکایی ها، با اینکه میلیاردها دلار پول و اسلحه های پیشرفته را در منطقه پخش کرده بودند. مثل همیشه مردم افغان تاوان می دادند، کشورشان ویران تر و طالبان و القاعده قدرتمندتر می شدند.

اینها را نوشتم تا گفته باشم که همه چیز با شعارهای زیبا و دیدگاه آرمان خواهانه در این دنیا پیش نمی رود. می خواهم بگویم که با آمدن یک رئیس جمهور جدید ضرورتا آن «تغییر» لازم انجام نخواهد گرفت. لااقل در منطقه ی پر تشنجی که ما در آن زندگی می کنیم تغییر واقعی فقط با کمک به مردم مناطق محروم مثل افغانستان و فلسطین برای دوباره ساختن کشورشان عملی می شود. وگرنه آنقدر پیچیدگی های سیاسی و دست قدرت های خارجی (مثل پاکستان در افغانستان) وجود دارند که ساده کردن و کوچک کردن مسائل فقط به بدتر شدن آنها کمک می کند.
سیاست تهاجم وجنگ ثابت کرد که مشکل را فقط پیچیده تر می کند.
تا حالا اوباما خیلی از اعزام سرباز بیشتر به افغانستان گفته است اما راست اش من کمتر شنیده ام که کسی از سیاست درست برای بازسازی افغانستان بگوید. که به نظر من کمک به بازسازی آنجا، و نه حمایت از سرداران جنایتکار و فاسد جنگی، می تواند در دراز مدت مایه ی امیدی باشد برای «تغییر».

نوشته شده توسط پویا در 05:31 PM

November 01, 2008
خویشاوندی پنهان - کتاب تازه ی آرامش دوستدار

«خویشاوندی پنهان» کتاب تازه ی آرامش دوستدار در خارج کشور به بازار آمده است. کتاب، مجموعه ای از نوشته های کوتاه جدا از هم است و همچنین تعدادی از مقاله های آرامش دوستدار در روزنامه ی کیهان چاپ لندن که تاریخ بیشتر آنها 1365 خورشیدی است. یعنی دهه ی اول انقلاب. این نوشته های جداگانه را بهرام محیی از دوستان آرامش دوستدار جمع آوری کرده است.
کتاب 4 بخش دارد:
جستارها، مقاله ها و نقدهای فلسفی، یادداشت های فرهنگی-سیاسی و سنجش پنداشت ها.
موضوع نوشته های کتاب مثل کتاب های قبلی آرامش دوستدار به گفته ی خودش "این است که در نقطه ی مقابل فرهنگ غربی که تنها شاگرد استقلال یافته ی یونانیان و ماًلا تنها فرهنگ پُرسنده و اندیشیده باشد، فرهنگ ما فرهنگی ست ناپُرسنده و نیندیشیده و هرگز جز این نبوده است". و این ناپرسندگی و عدم کنجکاوی و داشتن پاسخ های حاضر و آماده است که آرامش دوستدار آن را "دینخویی" اسم گذاشته است. در مقاله ی آخر کتاب دینخویی را اینطور تعریف می کند:
"دینخویی آن رفتار و کردار درونی ست که خصیصه ای عمده از اصل دینی را همچنان حفظ کرده، بی آنکه بر منشاً این خصیصه واقف باشد. این خصیصه عبارت است از دریافتی بیگانه به پرسش و دانش از امور ... دینخویی یعنی آن رفتاری که امور را بدون پرسش و دانش می فهمد".

به این معنی دینخویی در نظر آرامش دوستدار چیزی فراتر از متدین بودن به یک دین خاصی است. یک بیدین هم می تواند در این تعریف دینخو باشد اگر برای هر مسئله و پرسشی از پیش جواب های حاضر و آماده دم دست داشته باشد و همه چیز را در آن چارچوب ها و فرمول های از پیش تعیین شده جستجو کند. به این معنی، یک مارکسیست هم اگر بخواهد در چارچوب ها و فرمول های از پیش حاضر بماند و آن قالب ها و مدل های فکری را مدام به پرسش نکشد، خصلت دینخویی دارد.

اما در مورد خود کتاب. مقاله ی اول کتاب، همان اسم کتاب را دارد: "خویشاوندی پنهان". نوشته ای است صریح و کوبنده و به قول خود دوستدار هدف اش بیدار کردن خواننده از خواب خرگوشی حداقل سی ساله. آرامش دوستدار با حمله ی صریح به جنبه های مختلف فرهنگ ما، سنت و نامداران ادبیات سنتی ما، روشنفکری ما و مانند اینها می خواهد نشان بدهد که فرهنگ ناپرسندگی و دلخوش کردن به گذشته هایی که جرات عبور از آنها را هم نداریم، تا کجا در ما رخنه کرده است.

و البته به نظر من مثل هر متن و گفته ی کوبنده ای بعضی وقت ها به ناچار یک طرفه و ساده بین می شود. پیچیدگی های مسائل را ساده می کند تا ما را فعلا از خواب سنگین بیدار کرده باشد. و البته من این ساده کردن ها را یک ضعف می بینم.

مثلا می توان پرسید که چرا وقتی آرامش دوستدار می گوید ما "خاورمیانه ای ها و ایرانی ها فاقد هوشمندی و کوشایی و پشتکار و بی ادعایی هستیم"، هوشمندی را که یک ویژگی طبیعی همه ی انسان ها است در کنار کوشایی و پشتکار می گذارد که این دو تا آخری در ساختارهای اجتماعی و تربیتی و فرهنگی شکل می گیرند. به نظر من به سادگی می شود ادعا کرد که گذاشتن هوشمندی در کنار آن سه خصلت دیگر، یک نوع نژادپرستی است. بدون اینکه بخواهم گفته باشم که آرامش دوستدار نژادپرست است؛ تلاش او برای بیداری فرهنگی ما همین را نشان می دهد که او در واقع اینقدر ساده بین نیست.

یا در جای دیگر برای آوردن برتری فرهنگی غرب، از سازمانهای خیریه غربی و سرپرستی بچه های آفریقایی بوسیله ی سازمان های غربی مدافع کودکان می گوید. این دیگر ساده کردن مطلب است و یک طرفه دیدن قضایا. طرف دیگر مسئله فجایعی است که سودجویی همان غربی ها در قالب سیاست های نواستعماری در حق مردم آفریقا و آسیا انجام شده و می شوند. یکی از مهم ترین آنها که ریشه ی بسیاری از جنگ ها و اختلافات در کشورهای آفریقایی بوده تقسیم بی خردانه و غیر منطقی این کشورها توسط استعمارگران غربی است. از غارت منابع طبیعی و انسانی آنها گفتن تکرار مکررات است. البته آرامش دوستدار می خواهد حس مسئولیت پذیری را به ما القا کند ولی مگر با ساده کردن بیش از حد مسائل می شود؟ همینطور ضعف دیگرش به نظر من بیرون کشیدن پدیده های ناهنجار فرهنگی ما از بسترها و ساختارهای اجتماعی ما است. یعنی گویا این ناهنجاری های فرهنگی توسط نیروهای غیبی در ما عجین می شوند و نه توسط نهادهای اجتماعی و سیاسی.

اما این را باید بگویم که باید وسوسه نشویم و هشدارهای آرامش دوستدار را مایه ی غربزدگی او ندانیم. من مخصوصا گفتم غربزدگی چون مثل اینکه میراث جلال آل احمد در خیلی از ما جا خوش کرده و هر که را که از خردگرایی و تجدد و پرسندگی و غرب حرف می زند خیلی زود با یک برچسب غربزده می خواهیم ساکت کنیم. یا لااقل خودمان را راضی کنیم به بومی گرایی خودمان.

همان بومی گرایی که عملا ثابت کرده که عقیم است و در نهایت به محکم کردن پایه های سنت و همان ریشه های ناپرسندگی و دینخویی می رسد. نه فقط آرامش دوستدار بلکه سال ها قبل از او دکتر فریدون آدمیت هم تاکید کرد که اندیشه ی مدرن را که در غرب پدید آمده و رشده کرده، نمی شود به کناری گذاشت و در تاریخ ما بدنبال ریشه های عقل گرایی و مدرنیته گشت. عقل گرایی در تاریخ ما در بهترین حالت فقط جرقه های کوچکی بوده اند که امروز دیگر آبی را گرم نمی کنند. اگر کسانی هم مانند رازی پیدا شده اند با هزار سرکوب و ترفند از خودمان راندیم شان.

در مقاله ی "شاخص های فرهنگ دینی" آرامش دوستدار این شاخص ها را در مقایسه با فرهنگ غیردینی، در پنج بُعد بررسی می کند که من خیلی کوتاه و به اشاره در اینجا می آورم.
در فرهنگ دینی:
بُعد اول "آن است که به جای پرسش، تحلیل و استدلال منحصرا مرجع بی چون و چرا دارد برای هدایت جمع و فرد هر دو".
بُعد دوم "آن است که هر مرجعی، به همانگونه که در ادیان می بینیم، فقط خودش را قبول دارد و به رسمیت می شناسد، نه مراجع فرهنگ دینی یا غیر دینی دیگر را، مگر آنکه مراجع در یک فرهنگ دینی واحد هم مرام باشند.
بُعد سوم آن است که در فرهنگ دینی "اِخبار آن، از آنجا که چون و چرا بردار نیست، با استدلال کمترین سر و کاری ندارد" و "نامستدل بودن اش را حمل بر برتری خود بر استدلال می کند. این یعنی برتری «خبر» بر «دلیل»".
"بُعد چهارم فرهنگ دینی، متناسب با فرابشری و آسمانی بودن دین، آن است که منشا اِخبار در آن نهایتا و لااقل نیمه بشری-نیمه آسمانی ست.
و بالاخره "بُعد پنجم فرهنگ دینی تمام خواهی آن است. یعنی بهر گونه که باشد فرهنگ دینی نمی گذارد در هیچ زمینه ای و در هیچ موردی عنان اختیار فرد و جمع از دستش خارج شود، تا جایی که آدم ِ چنین فرهنگی را حتی رسما «سرپرستخواه و سرپرستجو بار می آورد".

کتاب «خویشاوندی پنهان» مقاله ی جالبی به نام "روشنفکری پیرامونی و مسئله ی زبان" دارد. و همینطور 4 نوشته ی کوتاه فلسفی درباره ی نیچه و کانت. به "یادداشت های فرهنگی-سیاسی" اشاره کردم که مقاله های کوتاه آرامش دوستدار در روزنامه ی کیهان لندن است.

در آخرین بخش کتاب اش، در یکی از مقاله ها آرامش دوستدار به نقد نظرات عبدالکریم سروش پرداخته است و بخصوص نظرات او درباره ی شکل های مختلف فهم های دینی از دین در کتاب «قبض و بسط تئوریک شریعت». آرامش دوستدار سروش را هنوز در خواب شیرین و سنگین دین می داند و بعنوان یک مثال در جواب او که گفته است "می خواهد دین را انسانی کند" به سروش می گوید:
"آیا اصلا می توان در دین، که به زعم او (سروش) ثابت، مطلق و ناپژوهیدنی ست و فقط فهم آن برای ما میسر می گردد، تصرف کرد و آن را دگرگون ساخت برای اینکه «انسانی» شود؟ - بی تفاوت است با چه قصد و آرزویی".

دوستان منظور من از این نوشته بیشتر معرفی کتاب «خویشاوندی پنهان» است و معتقدم که حرف های آرامش دوستدار ارزش دوباره خواندن و دوباره فکر کردن را دارد. دینخویی و ناپرسندگی با تعریفی که آرامش دوستدار از آن می کند، به این سادگی دست از سر آدمی بر نمی دارد. فقط مطالعه و کتاب خواندن نیست. باید مدام مراقب بود مبادا که پرسشگری را کنار بگذاریم و به نوعی دیگر، به شکلی دیگر باز به مسائل مقدسی که قابل پرسش و چون و چرا نیستند دلخوش کنیم.

آخرین کلام را هم به خود آرامش دوستدار در همین کتاب تازه اش بسپاریم:
"چگونه فرهنگی سالخورده، که همیشه پرسش زبانی را بجای پرسش اندیشنده گرفته و زبان را به سادگی حامل اندیشه پنداشته، می تواند پرسیدن و اندیشیدن بیاموزد، کاری که می بایستی در کودکی و نوجوانی اش می کرده و نکرده است و راهش چیست؟"

نوشته شده توسط پویا در 08:56 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661