« September 2008 | Main | November 2008 »
October 31, 2008
آزمایش در جنگل


بعد از چهار روز سفر کاری در جنگل های پر برف خسته و راضی برگشته ام. برای اندازه گیری امواج صدا و آزمایش دستگاه های تحقیقاتی تازه مان باید در جنگل و فضای باز خارج از آن کار می کردیم، در چادر و کیلومترها دور از نزدیکترین آبادی. عکس بالا را هم برای این وبلاگ گرفتم.
پیش از این هم نوشته بودم که خیلی ها تصورشان از کار تحقیقاتی، آدم هایی است با روپوش سفید در آزمایشگاه یا در یک دفتر نسبتا خاک گرفته با کلی کتاب. یکی از جنبه های مهم کار تحقیقاتی این است که بتوانی مدل های ریاضی و برنامه های کامپیوتری را که در آن دفتر خاک گرفته تهیه کرده ای با آنچه واقعی است در طبیعت محک بزنی و ببینی که تا کجا با آن واقعیت بیرون مطابقت دارد. پس باید بیرون زد و آزمایش کرد و دوباره به آن دفتر خاک گرفته برگشت برای مقایسه و بهتر کردن آن مدل.
تجزیه و تحلیل این آزمایشات چهار روزه قاعدتا 7-6 ماهی طول می کشد. بگذریم ...

کتاب تازه ی آرامش دوستدار، «خویشاوندی پنهان» را خوانده ام. باید در پست بعدی یک چند خطی درباره ی آن بنویسم.

نوشته شده توسط پویا در 01:22 PM

October 26, 2008
روزنامه نگار و گزارش از زندگی مردم - آنا پولیتوفسکایا

مدت ها بود که می خواستم کتاب «روسیه پوتین» را بخوانم. فرصتی دست نمی داد. هفته ی پیش که برای یک سفر کاری 3 روزه به دانمارک می رفتم در کتابفروشی فرودگاه اتفاقی این کتاب را دیدم و خوشبختانه بهترین موقع بود برای خریدن و خواندن آن در طول سفر.
«روسیه پوتین» را روزنامه نگار روسی آنا پولیتوفسکایا نوشته است. و احتمالا این یکی از کتاب هایی بود که بخاطر آن روز شنبه 7 اکتبر 2006 یعنی تقریبا 2 سال پیش در آسانسور آپارتمان اش با گلوله کشته شد. آنا بخاطر نوشته هایش، بخصوص در مورد وضعیت مردم در جمهوری چچن و رفتار نظامیان روسی در آنجا، از چند سال پیش زیر نظر دستگاه های امنیتی روسیه ی به اصطلاح دموکراتیک امروز بود.

یکی از نمونه های آن موضوع سقوط هلی کوپتری در گروزنی پایتخت چچن بود در سپتامبر 2001. سرنشین های هلی کوپتر اعضای یک کمیسیون بودند که برای رسیدگی به رفتار خشن و غیر قانونی و جنایت های حکومت چچن (طرفدار مسکو) به گروزنی آمده بودند. روزنامه نگار ما یعنی آنا پولیتوفسکایا یکی از معدود آدم هایی بود که توانسته بود از پست های نظامی بگذرد و اتفاقا در همان روز در مرکز گروزنی باشد. مقامات روسی گفتند که هلی کوپتر را شورشیان چچن با موشک زده اند اما آنا توانست واقعیت ماجرا را در گزارشی بنویسد و با تلفن به روزنامه اش بفرستد. فقط چند دقیقه بعد بود که از سازمان امنیت ارتش به روزنامه تلفن می زنند که آنها حق چاپ مطلب را ندارند. 3 روز بعد هم سردبیر روزنامه را به سازمان امنیت کشاندند تا بگویند که بهتر است آنا از خانه اش بیرون نیاید چون جانش در خطر است. بخاطر همین آنا کم و بیش در یک دستگیری غیر رسمی زندگی می کرد. جریان سقوط هلی کوپتر را مجله ی معروف نیوزویک حدود 4 ماه بعد منتشر کرد.

همانطور که نوشتم آنا پولیتوفسکایا خیلی روی مسئله ی چچن کار می کرد. برای آنا بعنوان یک روزنامه نگار فعال حقوق بشر مهم بود که خشونت ها و بدرفتاری ها و سوء استفاده از قدرت هم در مورد حکومت و نظامیان روسی و هم در مورد رهبران شورشی های چچن آشکار شود. چون این مردم بودند که باید تاوان این رفتارها را می دادند. و از طرف دیگر همین رفتارها و سرکوب خشن بود که نمی گذاشت وضعیت چچن به حال عادی بر گردد.

روش کار آنا پولیتوفسکایا برای نشان دادن وضعیت کلی، گزارش زندگی مردم بود و اینکه اجرای سیاست های حاکمان چه تاثیری روی زندگی مردم دارد. چون سیاستمدارها می توانند بیشترین ادعاها و قشنگ ترین شعارها را داشته باشند ولی در آخر زندگی مردم است که نشان می دهد ادعاها و شعارها تا کجا واقعیت دارند. کتاب «روسیه پوتین» پر از همین تکه گزارش های کوتاه زندگی مردم روسیه است و اینکه سیاست های پوتین که اینقدر رویش تبلیغ می شود چه تاثیری روی وضعیت مردم داشته است.

آنا کتابش را با وضعیت نابسامان سربازان و افسران در سیستم نظامی روسیه شروع می کند. بعد به وضعیت حکومت نظامی در جمهوری چچن می رسد. آنا چندین صفحه را درباره ی پرونده ی حسن اوف افسر چچن می نویسد و با بررسی اسناد و مدارک بازجویی ها و دادگاه، تبانی و پرونده سازی ها را نشان می دهد. و وقتی که پرونده سازی انجام شد آنوقت نوبت شکنجه های طاقت فرسا و داروهای روان گردان است برای اینکه متهم به گناهان ناکرده اعتراف کند تا پرونده کامل شود.

آنا بعد به سراغ پرونده ی بودانف می رود و با بررسی مدارک آن اوج فساد و تبانی را تا بالاترین سطح نظامیان روسی در جمهوری چچن نشان می دهد. بودانف فرمانده ی نظامی روسی همراه با چند سرباز شبی در ماه مارس 2000 به بهانه ی دستگیری تروریست ها با یک زره پوش به در خانه ی خانواده ی کانگاژوا در دهکده ی تانگی می رود. دختر 18 ساله ی خانواده الزا را جلوی چشم پدر و عمو و برادر و خواهرهای کوچک ترش لای پتو می پیچند و به پایگاه می برند. بودانف دفترش را خلوت می کند. بعد از تجاوز به الزا او را خفه می کند و بعد به سربازان اش دستور می دهد تا جسد الزا را در همان پایگاه مخفیانه دفن کنند. دادگاه بودانف سه سال طول می کشد. مدارک نشان می دهد که نه الزا و نه خانواده اش اصلا رابطه ای با شورشیان نداشته اند و بودانف قبل از آن شب عکس الزا را از طریق خبرچین های اش در ده تانگی دیده بوده و برایش نقشه کشیده است. بودانف بطور استثنا به ده سال زندان محکوم و نشان های نظامی او پس گرفته می شود.

اما آنا نشان می دهد که اتفاقات سیاسی باعث محکومیت بودانف شده اند و نه استقلال سیستم قضائی کشور. در پرونده ی دیگری مربوط به ژانویه ی 2002 سربازان سازمان امنیت ارتش روسیه در دهکده ی داج در تعقیب شورشیان، یک مینی بوس را متوقف می کنند، از آنها در مورد شورشی ها سوال می کنند و وقتی چیزی نصیب شان نمی شود همه ی 6 سرنشین مینی بوس را شکنجه می کنند، به گلوله می بندند و بعد جسد آنها را آتش می زنند. در میان آنها یک زن حامله زینب دژاناتوا و یک مدیر مدرسه ی 69 ساله بوده است. شوهر زینب از باقیمانده ی پا و کفش زینب او را شناسائی می کند. همه ی سربازان و فرماندهان آنها در این جنایت جنگی حبس های کوتاه مدتی می گیرند و خیلی زود آزاد می شوند.
و تکه گزارش های آنا ادامه دارد...
که البته به خاطر طولانی نشدن زیاد مطلب بهتراست بیشتر از این ننویسم.

هدف این گزارش ها وضعیت نابسامانی است که سیاست های پوتین و حاکمان روسیه برای مردم بوجود آورده اند. آنا پولیتوفسکایا امیدوار بود که بتواند با مقاله ها و گزارش ها و کتاب های اش وجدان مردم روسیه را بیدار کند و به سهم خودش نگذارد تا وضعیت گذشته تکرار شود. آنا پولیتوفسکایا تا آخرین لحظه امیدوار بود و جانش را بر سر این امید گذاشت.
این لینک انجمن قلم درباره ی آنا پولیتوفسکایا است.

نوشته شده توسط پویا در 01:36 PM

October 18, 2008
لغو اعدام نوجوان ها به قانون احتیاج دارد نه فقط بخشنامه + رابطه ی "مردانگی" با خشونت و غیرت

معاون قضایی دادستان کل ایران گفته است که مجازات اعدام برای افراد زیر 18 سال ممنوع می شود؛ طبق یک بخشنامه ی رئیس قوه قضائیه. باید امیدوار باشیم که این ممنوع شدن مجازات واقعی باشد نه اینکه مجرمان زیر 18 سال را تا رسیدن به سن قانونی در حبس نگه دارند و وقتی 18 سال شان شد اعدام شان کنند. کاری که متاسفانه سال هاست انجام داده اند.

صادر کردن این بخشنامه قدم مثبتی است که به نظر من دلیل آن دو چیز است: یکی فعالیت های فعالان حقوق بشر در ایران و خارج از ایران و یکی دیگر اینکه آقایان سیاست مداران فعلا نمی خواهند بر سر این مسائل مثل همه ی سال های گذشته در سازمان های بین المللی محکوم بشوند و زیر فشار بروند.

اما نسرین ستوده که هم وکیل دادگستری است و هم فعال حقوق بشر نگاه عمیق تری به موضوع دارد. نسرین ستوده می گوید که اجرای حکم اعدام برای افراد زیر 18 سال یک پایه ی قانونی دارد که این را به سادگی نمی شود با بخشنامه و دستور اداری نادیده گرفت. موضوع اصلی اینجاست که طبق قانون مجلس، سن کیفری برای دختران 9 سال است و برای پسران 15 سال! نسرین ستوده درست می گوید که قانون مجلس را باید عوض کرد وگرنه هر قاضی هم که حکم اعدام برای فرد زیر 18 ساله بدهد عملا کار غیر قانونی نکرده است.
و مگر همیشه این دستورها و بخشنامه ها اجرا می شوند؟ همین مدتی پیش بود که قاضی پرونده وقتی دید حکم سنگساری را که صادر کرده بوده از مرکز متوقف کرده اند، زندانی نگون بخت را برداشت و برد در بیابان سنگسارش کردند. برای آن بخشنامه ی مرکز تره هم خرد نکرد.

حالا باید ببینیم که اگر آقایان برای یک بار هم که شده می خواهند کار جدی بکنند، لایحه ی افزایش سن کیفری را به مجلس ببرند. تازه معلوم نیست که با این ترکیب مجلس و وجود شورای نگهبان بتوان قانون درستی را از مجلس بیرون آورد.
من یادم نیست که وقتی اصلاح طلبان بر سر کار بودند آیا دولت خاتمی لایحه ای در اینباره مطرح کرد یا اصولا این مسائل مطرح شد یا نه؟ بهر حال معیارهای اصلاح طلبی همین چیزهاست.

بهر حال نسرین ستوده دست روی پاشنه ی آشیل این دستورها و بخشنامه ها می گذارد. بخشنامه هایی که در کشور ما بیشتر تابع سیاست های روز هستند تا هموار کردن مشکلات مردم.
مصاحبه ی کوتاه نسرین ستوده برای من خیلی روشن گر بود.
در همین رابطه: اما و اگرهای بخشنامه از همین حالا شروع شده است. محکومان قصاص، همچنان اعدام مي شوند.
----

بحث جنسیت و رابطه ی آن با ساختارهای اجتماعی و فرهنگی چند سالی است که در گفتمان فمینیستی کشورمان مطرح بوده و دیگر کمتر فمینیست یا اصولا جامعه شناس و مردم شناس جدی است که موضوع نقش جنسیت را ناشی از خصلت های غریزی و غیرقابل تغییر بداند. با این همه این بحث بیشتر در مورد زنان بکار برده شده و بیشتر به دنبال ساختارهایی بوده اند که باعث تبعیض زنان بعنوان زن می شوند. در مورد مردان و اینکه جنسیت آنها چطور در محیط اجتماعی و فرهنگی شکل می گیرد کمتر من مطلب دیده ام. البته حتما در محیط های دانشگاهی ما هستند ولی مخاطب آنها محدود است و هیچوقت به سطح اجتماع نمی رسد. در کشورهای غربی موضوع مردانگی یا "masculinity" از رشته های مهم دانشگاهی است که در بخش مطالعات جنسیتی زیر مجموعه ای از آن است.

امروز مطلبی را در مورد "مردانگی" در سایت مدرسه فمینیستی دیدم که دقیقا به همین موضوع پرداخته که اصلا چطور آن تصورات و برداشت هایی که ما از "مردانگی" داریم در طول زندگی اجتماعی و فرهنگی شکل می گیرند. موضوع مقاله مردانگی و خشونت است و اینکه چطور خشونت باعث شکل گرفتن "هویت مردانه" می شود.

البته ی همه ی موضوع جنسیت مرد و مردانگی او خشونت نیست، اما فکر نمی کنم حرفی در این داشته باشیم که خشونت کردن به نوعی برای همه ی ما مردان، هویت ساز است. پسری که اهل خشونت نباشد، بخصوص آن زمان که به سن نوجوانی می رسد به نوعی دارای رفتار زنانه یا فمینین تلقی می شود. مقاله یک پیام مهم دیگر هم دارد: مردانگی چیزی است که در رفتار و موضع گیری ها و زندگی ما مردان، مدام باید تصدیق و اثبات شود. ما مردان مدام زیر فشار هستیم برای تایید و اجرای آن تصورات و معیارهایی که در جامعه بعنوان "مردانگی" معرفی می شوند.
شعار "بی حجابی زن از بی غیرتی شوهر اوست"، این را تقریبا همه ی ما روی دیوارهای شهر دیده ایم. این شعار، گذشته از مسئله ی حجاب و محدودیت برای پوشش زنان، یک پیام دیگر هم برای مردان دارد: این که حق تصمیم گیری (اغلب با خشونت) برای زن به مرد "مردانگی" می بخشد. زنی که حجاب ندارد، زنی که قدرت انتخاب پوشش اش با خود اوست، مرد همراه اش هم "مرد" نیست. شوهر اگر می خواهد "مرد" باشد باید حجاب را با صلابت و خشونت بر سر زن بیاندازد. "غیرت مردانه" همیشه در فرهنگ ما به نوعی با خشونت همراه بوده است.

نوشته را بخوانیم و امیدوار باشیم که این بحث ها بیشتر و کامل تر در سطح عمومی ما مطرح شوند.

نوشته شده توسط پویا در 03:44 PM

October 14, 2008
پیامبران "مدارا"، میزبانان نشست دین در دنیای معاصر- جلوه گری های بی مسمّا

به نظر من اگر بخواهیم منصف باشیم، کشور ما جای مناسبی برای برگزاری سمیناری با نام و هدف "مدارای دینی" – حتی اگر قبول کنیم که چنین مفهومی می تواند واقعیت داشته باشد - نیست. معمولا چنین سمیناری را باید در جایی برگزار کرد که کارنامه ی روشنی در احترام به مردم خودش و دنیا صرف نظر از باورهای دینی شان داشته باشد؛ باید در جایی برگزار کرد که میزبانان به نوعی پیشاهنگ و الهام بخش این اندیشه ها در کشور خودشان و در دنیا باشند.

این هم یک نوع اختلال و خودبزرگ بینی فرهنگی است که وقتی در سرای خودمان مردم را بر پایه ی باورهای شان دسته بندی می کنیم، همزمان می خواهیم در چشم دنیا، بعنوان رهبران معنوی و سرآمدان مدارا و تسامح دینی جلوه گر شویم؟ ما که جملات قانون اساسی مان را با عبارت "دین حقه" ی خودمان شروع کرده ایم که معنای دیگرش "باورهای غیر حق دیگران" است؟

می گویند آقای خاتمی میزبان این همایش «دین در دنیای معاصر» است که البته باورکردن اش با ساختار حکومتی ما مشکل است. مشکل است که باور کنیم آقای خاتمی بدون اجازه ی مقامات بالاتر بتواند دست به چنین کاری بزند و برای خودش سمینار بگذارد و رئیس جمهور و نخست وزیر (سابق) دعوت کند. چرا "مقامات بالا" باید این اجازه را داده باشند؟ جز اینکه می خواهند فشارهای بین المللی را کم کنند و چهره ی "روحانی" و "معنوی" از خودشان ارائه دهند؟

همین مقامات بالا مدت زیادی نیست که خانقاه درویشان را یک شبه به پارکینگ ماشین ها تبدیل کردند. چندین میلیون سنی مذهب در کشور ما، تقریبا سراسر نوار مرزی، زندگی می کنند اما از حقوق برابر شهروندی با دیگران محروم اند. از پیروان بهائی بگذریم که اصلا حقوقی برای شان در قوانین ما متصور نیست، آنجا که موقعیت اش باشد مال شان مُباح و خون شان هم هدر است.

کسی مانند گاندی اگر سمبل مدارا شد، با نشست و سمینار و میهمانی دادن و جلوه گری های بی مسما نبود. گاندی پله ی اول را در سرای خودش، برای مردم خودش گذاشت. گاندی که حتی واژه ی تحمل یا تولرانس را کافی نمی دانست و می گفت تولرانس یعنی من بر حق هستم و نا حقی تو را فقط تحمل می کنم و این هنوز برای احترام به انسان های دیگر صرف نظر از باورهای دینی شان کافی نیست.
چرا ما، چرا آقای خاتمی از جامعه ی خودمان، از کشور خودمان و از قوانین خودمان شروع نمی کنیم؟ کجا کوچکترین انتقاد و اعتراضی به تبعیض نهادینه شده در قوانین مان شنیدیم، کجا کوچکترین اعتراضی به سرکوب خشن مردم با باورهای غیر رسمی شد که حالا می خواهیم نظم تازه ای در دنیا بریزیم؟
کاش آقای خاتمی و دوستان شان تلاشی می کردند برای نشست و سمیناری با عنوان " دین در ایران معاصر". این همه هم خرج و جلوه گری نیاز نداشت. آن "مدارای" آقایان آنجا آشکار می شد که تا کجا صداقت دارند و سیاست بازی پیشه نکرده اند.

توشته اند قرار است میهمانان سری هم به یزد، زادگاه آقای خاتمی بزنند. بد نیست اگر با اتوبوس تشریف می برند برای نهار در قم در پارکینگ ای که تا همین چند وقت پیش خانقاه درویشان بود توقفی بکنند و نمونه ای از مدارا و تسامح دینی میزبانان را به تماشا بنشینند و سر انگشت حیرت به دندان بگزند.

نوشته شده توسط پویا در 02:07 PM

October 09, 2008
لباس گلشیفته فراهانی، چرا قبا و گیوه ی مردانه نه؟ چارچوب های مرد-محور

خیلی تصادفی بود که شب شنبه قبل فیلم "بوتیک" را گذاشتیم برای دیدن. از دسته ی سی دی های فیلم که به دستمان رسیده بود جدا کردم. بخصوص که دیدم گلشیفته فراهانی بازی می کند. هنوز نمی دانستم که گلشیفته در یک فیلم آمریکایی با چند بازیگر معروف بازی کرده است. فقط خیلی سرسری خوانده بودم که در فرودگاه از طرف آقایان مشکل پیدا کرده است. پیش از این چند فیلم از او دیده بودم و هر بار به قدرت بازیگری اش آفرین گفته بودم. شاید این طور چیزها علاوه بر خصوصیات فردی و تمرین زیاد، کمی ارثی هم باشد. پدر گلشیفته، بهزاد فراهانی هم از بازیگران پر قدرت تئاتر و سینما بوده و هست، از خیلی سال های پیش.

در فیلم بوتیک هم این گلشیفته بود که قوی تر از همه نقش آفرینی می کرد. با وجود سن کم اش، با وجود بازی در کنار بازیگری (محمد رضا گلزار) که تبلیغات هنری را در پشت سرش دارد و بعنوان "پسر خوش سیما و خوش تیپ سینمای ایران" مطرح است، بدون اینکه از نظر بازیگری استعداد قابل ملاحظه ای داشته باشد. نقشی که گلشیفته بازی می کرد، به نظر من نقش اصلا ساده ای نبود چون آدمی را بازی می کرد که در بند منطق زندگی و فکر نبود و در دنیای رویایی خودش زندگی می کرد. زندگی خیالی که چون واقعیت ندارد، باید بتوان خیلی قوی بازی اش کرد تا بشود فردیتی برای اش خلق کرد. فردیتی که من و تو باور کنیم چنین شخصیتی می تواند وجود داشته باشد و اینطور رفتار کند.
بگذریم ... منظورم زیاد مطرح کردن فیلم و گلشیفته نبود. اما خبر بازیگری اش در فیلم هالیوود و ظاهر شدن اش در رسانه ها و عکس هایی که از او در اینترت آمده موجب به راه افتادن بحث هایی شده بود که واقعا تعجب کردم.

مایه ی تعجب ام این بود که فردیت گلشیفته فراهانی چرا به این زودی فراموش می می شود. مثلا یکی نوشته ی وبلاگ ایمایان بود که تن و پوشش گلشیفته (بعنوان یک زن) را بعنوان وسیله ای برای جداسازی هویتی "ما" از "غربیان" فرض کرده است. گویی ما می توانیم به اجبار خشن یا ملایم، برای انسانی تعیین تکلیف کنیم که چطور بپوشد یا رفتار کند تا "هویت فرهنگی ما" حفظ شود. و اصلا توجه نداریم که این خود ما هستیم که این نِماد ها را ساخته ایم و امروز اسیرش شده ایم و تصور می کنیم اینطور فرهنگ خودمان را تعریف کرده ایم. مگر چه کسی کراوات مردان را نماد غرب گرایی ساخته است؟ مگر در فرهنگ سنتی ایران مرد کت و شلوار می پوشیده است؟ چرا کت و شلوار و پیراهن من امروز نمادی برای غرب زدگی و بی هویتی نیست اما کراوات اش هست؟ آیا اگر بازیگر مردی در موقعیت گلشیفته قرار می گرفت باید با ارخالق و قبا و شال و گیوه و مثلا کلاه نمدی قشقائی در آنجا می بود تا ایرانی بودن اش را ثابت می کرد؟

من همیشه نگاهی به تاریخ دارم:
در زمان عباس میرزا ولیعهد قاجار که افسران نظامی فرانسوی برای سر و سامان دادن به ارتش ایران، به کشور ما آمده بودند یکی از مشکلات این افسرها این بود که به ایرانیان پوشیدن اونیفورم را با شلوار بقبولانند. چون ایرانی ها پوشیدن شلوار تنگ را بد و ننگ می دانستند و می خواستند همان قبای بلند سنتی را بپوشند که پشت اش پوشیده بود. حالا همان لباس "ننگ آور" آن روز را می پوشیم منتها کروات اش را ننگ غربزدگی می دانیم! مثل لباس گلشیفته، مثل آرایش این زن و تار موی آن یکی.

حرف من خیلی ساده این است که تن و پوشش زن را به دستاویزی برای شعارهای سیاسی خودمان تبدیل نکنیم. از فردیت و زندگی انسان ها نمادهایی نسازیم که بعد از همان نهادها بعنوان چماقی برای تعیین تکلیف برای آدم ها استفاده کنیم. نه چادر مادر من و نه لباس کوتاه تر دختر جوان من، هیچکدام قرار نیست پیامی و نمادی برای شعارهای سیاسی و فرهنگی من باشند. این ها را بگذاریم انتخاب هایی که هر انسانی در زندگی فردی اش دارد.

جالب این است که چنین تعیین تکلیف کردن هایی معمولا به ایجاد محدودیت برای زنان منجر می شود. این زن است که باید در چارچوب های تعیین شده ی "من" حرکت و رفتار کند. یکی به بهانه ی زیبایی چارچوب می گذارد، یکی بعنوان حفظ "فرهنگ اصیل"، یکی بعنوان ناموس ایران و بالاخره زن تنها چیزی که ندارد فردیت است. یا خواهر مرد است، یا مادر مرد، یا ناموس مرد است، یا زیبا در نظر مرد، یا عفیف در نظر مرد است، یا مظهر فرهنگ مرد. نقش زن در همه حال عوض می شود اما مرد بعنوان محور پا بر جا می ماند. این مرد است که ثبات دارد و این زن است که هر بار در چارچوب هایی به دور مرد در حرکت است. این مرد است که فردیت دارد اما زن آن است که در ارتباط با مرد و از چشم و نگاه مرد تعریف می شود.

شاید برای همین است که در چشم ما گلشیفته از فردیت اش خارج می شود، توانایی های فردی انسانی مثل بازیگری قدرتمند او و وجودش و آنچه می اندیشد همه و همه در حاشیه ی زن بودن اش قرار می گیرد. آن هم زنی که از چارچوب های من خارج شده. پس نه زیباست، نه از فرهنگ ما.
بحث همه اش بر سر همین چارچوب های پدرسالارانه و مرد-محور است.

در همین زمینه
وبلاگ زنانه ها - برخورد " مردانه " با حجاب !!!
وبلاگ خوابگرد - در حاشیه‌ی گلشیفته‌ی بی‌روسری!
زندگی دوگانه ی اینانا - دختر زیبا


نوشته شده توسط پویا در 05:33 PM

October 05, 2008
بر طرف کردن موانع- خیانت و خدمت از نظر آقای خاتمی

آقای خاتمی برای کاندید شدن اش در انتخابات ریاست جمهوری دو شرط گذاشته است. یکی : "تفاهم با ملت بر سر خواسته های شان". دومی: "داشتن امکان برای اجرای طرح های اش".

در مورد خواسته های مردم گفته است: آزادی و پیشرفت و عدالت، البته به شرطی که اینها "سازگار با دین و ارزش های فرهنگی" باشند.
خوب، پس از سی سال تجربه ی حکومت دینی، دیگر در برابر شعارهای زیبای آزادی و عدالت که "سازگار با دین" هم باشند، باید تامل کنیم و بپرسیم که این شرط و شروط دینی گذاشتن برای آزادی و عدالت دقیقا چه معنی دارد؟ تجربه کرده ایم که اینجور شرط گذاشتن سازگاری داشتن وسیله ای شده است برای تفسیرهای دور و دراز تا جایی که در آخر جز کلمه های مسخ شده ای از همان "آزادی" و "عدالت" برای مان باقی نماند. آقای خاتمی و دوستان اصلاح طلب شان نه این بار که هیچوقت نخواسته اند تفسیر خودشان را ارائه بدهند. واقعا در نظر آقای خاتمی، مرزهای آزادی دگراندیشان تا کجاست؟
در مورد عدالتی که سازگار با دین باشد، تفسیرهای حاکم می گویند که وجود تفاوت میان مردم از نظر جنسیتی و باورهای دینی عین عدالت است. هیچ مفسر دینی و هیچ سیاست مداری در حکومت ما نگفته است که فرق گذاشتن میان مردم بخاطر عقاید شان یا جنسیت شان ناعدالتی است. تبعیض میان زن و مرد در حقوق مدنی و اجتماعی شان (مثل حق ارث، حق سرپرستی فرزند، حقوق در ازدواج و طلاق و تحصیل و ...) در قوانین ما نهادینه شده اند. اما قانونگذاران می گویند این عین عدالت دینی است. نظر آقای خاتمی در این باره چیست؟

شرط دوم بیشتر سر و صدا کرده است چون خیلی روشن با سیاست های روز ارتباط دارد. آقای خاتمی درست می گوید که اگر کسی طرح و برنامه ی خوب و مردمی هم ارائه کند، موانعی وجود دارند و اهرم قانونی برای اجرای آن طرح های خوب در دسترس نیست. آقای خاتمی، مثل دفعه های قبل، مایل نیست که به این موانع اشاره ای کند. من هم موافقم که به قول معروف شاید شرط عقل نباشد آقای خاتمی حالا که هنوز نه به دار است و نه به بار، خودش را درگیر با آن "موانع" کند. چون آن "موانع" طبق قانون اساسی در بالاترین مراجع تصمیم گیری نشسته اند و اصلا اجازه ی شرکت خود آقای خاتمی در انتخابات موکول به تایید آن "موانع" است.

اما آقای خاتمی یک دوره ی 8 ساله در همین مقامی که امروز برای آن شرط و شروط می گذارد نشسته است. یعنی آقای خاتمی می داند که بزرگترین مانع برای اجرای طرح های سازنده و مردمی، همین جدا نبودن واقعی و عملی قوای سه گانه است. بر فراز قوای سه گانه مقام ولایت فقیه نشسته است که عملا بر تمام نظام سیاسی و قضایی کنترل دارد، با قدرتی نا محدود و مطلقه. و همین نهاد مطلقه چندین و چند زیر مجموعه ی نظامی و سیاسی و اقتصادی دارد که آنها هم از نظارت مردمی معاف هستند.
از طرف دیگر نهادی وجود دارد به نام شورای نگهبان که تمام تصمیمات مجلس وابسته به تایید آنهاست. یعنی اگر بهترین دولت را داشته باشیم که بهترین طرح را ارائه کند و بهترین مجلس را داشته باشیم که آن بهترین را لایحه را تصویب کند، با یک "نه" شورای نگهبان همه چیز نقش بر آب است. تمام اینها در متن قانون اساسی آمده است و توجیه قانونی پیدا کرده است. یعنی این موانع جز با تغییر ساختاری قانون اساسی برداشته نمی شوند.
ولی عجیب است که وقتی دانشجویان و نیروهای سیاسی در دوران قبلی ریاست جمهوری ایشان از تغییر قانون اساسی می گفتند، آقای خاتمی گفت که این حرفها "خیانت" است.
آقای خاتمی و دوستان شان و همه ی ما مردم دیدیم که با نصیحت و موعظه و گریه و لبخند در طول 8 سال نمی توان "آن موانع" را بر طرف کرد. پس اگر تغییر قانون اساسی هم خیانت است، به نظر آقای خاتمی موانع را چطور می توان بر طرف کرد؟ تازه آقای خاتمی وقتی واژه ی "خیانت" را به کار برد که اکثریت مطلق مجلس هم در دست همفکرانش بود.

موانع دیگر، قدرت های نامحدود اما بدون مسئولیت است. همان شبکه ی مافیایی قدرت سیاسی و اقتصادی که رسما جایگاه آنها معلوم نیست اما عملا در همه جا نفوذ دارند و از رانت های بزرگ سیاسی و اقتصادی استفاده می کنند، بدون اینکه در مقابل نهادی جوابگو باشند یا حسابی به کسی پس بدهند.

آقای خاتمی و دوستان شان باید خوب بدانند موانع در کجاست. مهم، فقط شرط و شروط گذاشتن نیست. اصلا در همان دوره ی 8 ساله هم مردم به ایشان رای دادند که بیاید و تلاشی کند برای بر طرف کردن همین موانع. که البته ایشان (هر چقدر هم با حسن نیت و صداقت) نتوانست جزئی از این موانع را حتی تکانی بدهد. اما حالا آقای خاتمی بر طرف شدن این موانع را از محافظه کاران طلب می کند!
شرط و شروط گذاشتن بعنوان یک حربه ی انتخاباتی خوب است. اما مشکل در این است که آیا آقای خاتمی و دوستان اش اصلا چه طرح و برنامه ای برای بر طرف کردن این موانع دارند؟
اگر فردا آقای خاتمی روی کار بیایند، آنها که از تغییرات قانونی حرف می زنند، باز هم به "خیانت" متهم می شوند؟ اگر این "خیانت" است، آقای خاتمی "خدمت" را در چه می بیند؟

نوشته شده توسط پویا در 10:41 AM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661