« June 2008 | Main | August 2008 »
July 30, 2008
از لایحه ی خانواده تا منجلاب فساد - معیار سنجش قوانین ما کجاست؟

اول موضوع طرح لایحه ی به اصطلاح حمایت خانواده است که در مجلس به بررسی گذاشته شده و با ترکیب محافظه کار مجلس هیچ بعید نیست که به تصویب کامل هم برسد. من حقوق دان نیستم و منظورم هم بررسی تخصصی نیست. برای یک بررسی تقریبا کامل می توانیم این نوشته ی دکتر رُزا قراچورلو وکیل پایه یک دادگستری را بخوانیم.

اما دیدن نارسایی ها و تبعیض های آشکار این قانون در حق زنان، حتما مدرک دانشگاه حقوق را نمی خواهد. اصولا نگاه و روح حاکم بر این قانون، با موقعیت انسانی زن و حقوق او بیگانه است. مسئله ی ازدواج دوباره (دائم) و ازدواج موقت شاید یکی از مسائلی باشد که در این مدت فعالان زن درباره ی آن بحث کرده اند. برای ازدواج دوباره چه دائم و چه موقت، مرد حتی لازم نیست پیشتر به زن اول خبر بدهد چه رسد که حقی برای زن اول قائل شود.
در مورد ازدواج موقت یا صیغه، در نهایت زن است که پس از مدت تعیین صیغه بازنده ی ماجرا محسوب می شود چرا که هم از حق ارث محروم است و هم از حق نفقه. بله، زن می تواند در شرط ازدواج موقت، نفقه را هم بگنجاند. ولی ما که نمی خواهیم خودمان را فریب بدهیم. باید دید که کدام گروه زنان عملا در جامعه ی ما حاضر به قبول صیغه می شوند. آیا این گروه زنان در مقایسه با مردانی که آنها را صیغه می کنند آنقدر قدرت و جایگاه اقتصادی و اجتماعی دارند که بتوانند موقع عقد صیغه شرط و شروطی هم بگذارند؟ قانون گذار که قانون اش را در یک فضای خالی اجتماعی نمی نویسد. قانون گذار باید ببیند که با قانونی که وضع می کند کدام گروه های اجتماعی از آن برخوردار می شوند و چه کسی دست بالا را بر دیگری پیدا می کند.

به نظر من همه ی ما چه زن و چه مرد باید بخاطر شان انسانی و عدالت و عدم تبعیض آنهم اینقدر خشن و آشکار، با فعالان جنبش زنان همکاری کنیم و صدای اعتراض مان را لااقل به گوش جامعه برسانیم. چون آقایان که در حجره ها و دفترهای طلبگی شان نشسته اند و بدون در نظر گرفتن وضعیت و شرایط واقعی اجتماع قوانینی را تصویب می کنند و بعد هم با خشونت به اجرا می گذارند. این آقایان گوش شان به این حرف ها بدهکار نیست. بر سر سفره ی زر و زور نشسته اند و طومار برای زندگی من و تو صادر می کنند.

یک موضوع هم این موج دوباره ی اعدام هاست و موضوع آسیب های اجتماعی و فساد و مانند اینها. وقتی که می گوییم که باید منشاء قوانین جامعه از بالا تا پایین، علوم و دستآوردهای علمی اجتماعی و اقتصادی باشد و نه تفسیرهای عجیب و غریب ما از متون دینی که در شرایطی دیگر و برای حل مسائلی دیگر طرح شده اند، خیلی زود برچسب های مختلف شروع می شود: از غرب زدگی و فریب خوردگی تا خیانت و جاسوسی و سرسپردگی.
مسئله اینجاست که قوانین ِ انسان نوشته روز به روز در جامعه ی بشری مورد ارزیابی و تغییر قرار می گیرند. این قوانین مقدس نیستند. اگر اشتباه بودند یا مفید نبودند یا آلترناتیوهای بهتری برای آنها پیدا شد می توانند با قوانین بهتر جایگزین شوند و نفع شان برای جامعه می ماند.
حالا باید پرسید این حکام و قاضیان شرع که سی سال است با کمی بالا و پایین مدام حکم اعدام و شلاق صادر می کنند، آیا یک آمار رسمی و مورد اطمینان وجود دارد که نتیجه ی این مجازات های خشن و اعدام در میدان های شهر چه بوده است؟
معلوم نیست که پس بخش های علوم جامعه شناسی و روان شناسی و جرم شناسی دانشگاه های ما به چه دردی می خورند؟ اگر قرار است قاضی شرع بنشیند و بر اساس کتاب های طلبگی اش حکم صادر کند و یک برچسب مقدس هم روی آن بزند پس جامعه چطور و با چه روشی می تواند اثرات این احکام حبس و اعدام را بسنجد و ببیند که آیا نتیجه ی این احکام مثبت بوده است یا نه؟
دیروز 29 نفر را اعدام کردند، فردا شاید 29 نفر دیگر را اعدام کنند بدون اینکه ذره ای وجدان اجتماعی وجود داشته باشد که از خودش بپرسد اگر این احکام مقدس هستند و حق بودن شان را از جای دیگری کسب می کنند، پس چرا در حل مسائل اجتماعی ما در مانده اند و آسیب ها و فساد اجتماعی در کشور ما سیر صعودی دارد و جامعه به یک منجلاب فساد تبدیل شده است؟

نوشته شده توسط پویا در 05:28 PM

July 25, 2008
ارزش درک اندیشه ی جدید - باز هم به یاد دکتر آدمیت

به نظر من زنده یاد فریدون آدمیت با دو دسته از روشنفکران ما تفاوت بزرگی داشته است. موضوع این تفاوت بزرگ، برخورد ما با اندیشه ی تجدد یا مدرنیته و شیوه ی زندگی مدرن است. می دانیم که یک دسته اصلا اندیشه ی تجدد را از اساس و ماهیت یک فکر غربی می دانند که با توطئه های عجیب استعماری، از دوره ی قاجار به بعد فرهنگ ما و زندگی ما را زیر حمله گرفته است. دسته ی دیگر از آنطرف کلا اندیشه ی مدرنیته و تفاوت آن را با اندیشه و شیوه ی زندگی سنتی یک تقابل ساخته و پرداخته شده می دانند که هدف آن جدا کردن انسان ها و "خوب و بد" جلوه دادن گروه های انسانی است.
شیوه ی تفکر این دسته ی آخر بخصوص امروزه در دانشگاه های غربی طرفداران زیادی دارد. بیشتر از همه برای ایستادن جلوی شرق شناسان و استعمارگرایان گذشته که جامعه ی شرقی را بعنوان جامعه ای اسیر احساسات و بی نظمی جلوه می دادند که "تمدن غربی" وظیفه دارد آن را سر و سامان بدهد و به اصطلاح آنها را (شرق) را متمدن کند. از طرف دیگر "غرب"، خودش را می توانست در مقابل این "شرق" ساخته و پرداخته شده بعنوان مهد تمدن و عقل گرایی تعریف کند.
متاسفانه نسل جدیدی از دانشجویان ما که در دانشگاه های غربی و بخصوص آمریکا درس می خوانند، به جای اینکه به نقد خلاقانه ی این برداشت های پسامدرنیستی بنشینند و تاریخ و فرهنگ جامعه های شرقی و سیر اندیشه ی تجدد را در آنها کند وکاو کنند، «عملا» به همان جایی می رسند که سنت گرایان در پی آن هستند. یعنی تخطئه کردن اندیشه ی تجدد و ویژگی های آن مثل سکولاریسم، عقل گرایی و دوباره سازمان دادن اقتصادی و فرهنگی جامعه برای اینکه با زمان هماهنگ باشد. به نظر من روشنفکر شرقی موقعیت خوبی دارد تا بتواند اندیشه ی داد و ستد تمدن را با همکار غربی اش مدون کند اما بشرطی که مثل امروز مجذوب همان تئوری های دانشگاه های غربی نشود. ادوارد سعید در زمان خودش کار بسیار بزرگی را انجام داد. امروز به نظر من باید بتوان از سعید هم گذشت و فقط به نقد شرق شناسی ننشست. به نظر من تئوری های امروز می گویند چه چیزی یا چطور نباید باشد، اما اینکه چطور باید باشد دستآورد بزرگی ندارند. البته این نظر شخصی من است.

چیزی که من در برداشت های زنده یاد آدمیت برایش ارزش زیادی قائلم این است که او موضوع نقد و مخالفت و مبارزه با سیاست های استعماری را به هیچ وجه با دستآوردهای اندیشه ی مدرن مخلوط نمی کرد. و معتقد بود که "مسئله ی نوجویی و اخذ تمدن فرنگی بوجود آمد و ذهن افراد بیداردل مشرق زمین را ربود. نوآوران و دانایانی که دراین باره می اندیشیدند همه واقعا شیفته و دلباخته ی فرنگستان نبودند-اتفاقا اغلب از فرنگیان بدشان می آمد. اما مسئله ی بود و نبود و هست و نیست کشورشان در میان بود. آن کسان پی بردند که تمدن اروپایی سیلی است روان، ایستادگی سرسختانه در برابرش بیحاصل و آب در هاون کوبیدن است. یا باید به خواری و بندگی و استعمار وحشتناک غرب تن در بدهند – یا اگر طالب حیثیت و شخصیت خویش اند خود را به همان حربه ی برنده ی دانش غربیان مجهز گردانند و با همان اسلحه به مقابله ی فرنگیان زبر دست زورگوی (که در پیش بردن مقاصد شومشان پای بند هیچ آئین اخلاقی نبودند و نیستند) برخیزند." از کتاب «اندیشه های میرزا آقاخان کرمانی».

تمدن بشری وابسته به داد وستدهای فرهنگی و بینشی میان اجزای این تمدن بوده است. خود زنده یاد آدمیت در کتاب «تاریخ فکر» نشان داده که حتی شهر نشینی و دموکراسی و عقل گرایی را که تا همین میانه ی قرن بیستم تصور می کردیم اول بار در یونان بوجود آمده اند، در واقع حاصل یک داد و ستد تمدنی از سومر تا کرت و بعد از آن به یونان بوده است. تاریخ، همین بده بستان های تمدنی است و نه توطئه ها و تهاجم های فرهنگی.

راه مقابله با اقتدارگرایی و سروری طلبی آنچه که به اصطلاح غرب اسم اش را می گذاریم، به نظر من پناه بردن به دخمه های سنت و دلخوش کردن به "آنچه خود داریم" نیست. اگر بومی کردن اندیشه ی تجدد، مسخ آن اندیشه و دوباره حاکم کردن سنت زیر اسم های دیگر باشد، باز هم فقط خودمان را گول زده ایم. هر جامعه ای تاریخ و سنتی دارد که برایش گرامی است اما اگر بخواهد با تکیه زدن بر آن سنت، زمان را سپری کند، چاره ای ندارد جز اینکه در بحران کهنه و نو و برزخ میان این دو غرق شود. و به نظر من، ما به این نقطه رسیده ایم. به ناچار در امروز زندگی می کنیم اما با نگاه و فکر سنت صدها ساله دنیا را درک می کنیم.

شاید بهترین مثال هایمان را بتوانیم از وضعیت زنان جامعه مان بیاوریم. از یک طرف زن ایرانی می تواند تا بالاترین درجات تحصیل کند، توانایی این را دارد که دوش به دوش مردان کار کند و همان ارزش ها را تولید کند اما همین زن، وضعیت حقوقی اش ریشه در سنت های کهنه ی ایرانی و دینی اش دارد. برای کار کردن باید از شوهر اجازه بگیرد، انتخاب خانه و کاشانه اش در دست مرد است، بچه اش را اجبار باید به دست مرد بسپارد، رای او فقط نیمی از رای مرد ارزش داشته باشد و حتی سهم اش از ارث. و تازه این قانون تازه ی خانواده که مرد حتی نیازی ندارد به زن تحصیل کرده و یا زحمتکشی که زندگی را ذره ذره استوار کرده چیزی بگوید برای اینکه بتواند به راحتی زن های دیگری اختیار کند.
برای این است که من معمولا اسم وضعیت امروز را برزخ می گذارم. نه این، نه آن. نه سنت چون دیگر جواب نمی دهد و نه مدرنیته چون فقط به ظواهر آن دلخوش کرده ایم. نمونه ها فراوان هستند اما دوستان می دانید که مسئله ی رفع تبعیض زنان و برابر-حقوقی آنها از دغدغه های من است و برای همین به نمونه ای از آن اشاره کردم.

یکی از ارزش های امثال دکتر آدمیت به نظر من در درک همین ضرورت های تاریخی و مستند کردن آنها است. این روزها ویژه نامه ی مجله ی بخارا به مناسبت درگذشت دکتر آدمیت را می خوانم. این چیزی بود که در ذهنم می گذشت، گفتم با شما دوستان قسمت کنم.

نوشته شده توسط پویا در 02:45 PM

July 19, 2008
پراکنده ها: از دلتنگی ها تا "مردانگی"

این روزها فاصله ی پست های وبلاگم بلندتر از قبل شده است. این وبلاگ بیشتر آیینه ی زندگی درونی نویسنده اش که من باشم است، یا اگر صادقانه بگویم تلاش می کنم که اینطور باشد. شاید یکی از دلایلی که فاصله ی نوشته ها کمی بیشتر از قبل شده بخاطر این است که بیشتر می خوانم و کمتر دستم به قلم (یا همین دکمه ها) می رود.
دوره هایی از زندگی هست که بیشتر از آنکه بخواهی بنویسی و قسمت کنی، تشنه ی خواندن هستی. راستش هم برای بیشتر یاد گرفتن، و هم شاید برای گریز از بعضی دلتنگی ها و خاطره ها. دلتنگی ها و خاطره هایی که هر از چندی معلوم نیست از کدام گوشه ی جان، سرازیر می شوند و مثل اینکه همه ی وجود آدمی را تسخیر می کنند. می گویم تسخیر. این روزها که تابستان و تعطیلات اروپا می رسد و صبح زود که سر کار می روم جاده ها خلوت و خالی است، مثل اینکه در مَهی از خاطرات می رانم. آدم ها با چهره های سالیان دراز گذشته که در خاطرم مانده اند از جلوی چشم ام می گذرند و گویی تمام روز با هم هستیم. برای این می گویم تسخیر.
بگذریم از این دلتنگی های مهاجرت...

در این حال و هوا، مشغول آماده کردن طرح پروژه ای هستم که در سال 2009 شروع خواهد شد. وقت و کار می طلبد تا بتوانی طرحی را تهیه کنی که از تصویب بگذرد. در این پروژه باید حتما بخشی را به بیومکانیک اختصاص بدهیم. و به احتمال خیلی زیاد خودم باید کسی باشم که وارد این قسمت می شوم که برایم در واقع رشته ی تازه ای است. من مقداری در این باره می دانم اما برای یک تحقیق جدی باید دانسته هایم را بیشتر کنم. از ویژگی های تحقیق، یکی همین است که نباید از چیزهای تازه، از یاد گرفتن، ترسید. نباید به یاد گرفتن چیزهای تازه مثل یک مانع نگاه کرد، بیشتر مثل یک چالش. با رئیس بخش تحقیقات که درباره ی تقسیم وظایف بحث می کردیم می گفت فکر می کنم برای یک دکتر طب، یاد گرفتن فیزیک یا مکانیک سخت تر است تا یاد گرفتن فیزیولوژی برای یک فیزیکدان؛ برای همین خودت قسمت "بیو" را بعهده بگیر. لحن اش کمی شوخی هم در آن بود. حالا خواهیم دید که درست می گوید یا نه.

دیروز با آسیه درباره ی سایت خوب مدرسه ی فمینیستی گپ می زدیم و هر دو بر این باور بودیم که چقدر خوب است یک سایت مخصوص مسائل تئوریک برای جنبش زنان وجود دارد. هر چند که هر دوی ما معترف بودیم که با این حال جای بسیاری از مسائل مهم تئوریک خالی است. در چند سایت جنبش زنان که داریم، آنقدر حجم خبرهای مربوط به فعالان زن و فعالیت های شان زیاد است که جای کمتری برای طرح مسائل تئوریک می ماند. در حالیکه همین مسائل تئوریک هستند که بینش و انتخاب راه را پیش پای فعالان می گذارند.
در کشورهای غربی فعالیت های زیادی روی تئوری فمینیسم و موضوعات آن انجام می شود. همینطور مسائل مهمی مانند مردانگی یا Masculinity در کنار فمینیسم و همراه با آن مطرح می شود که موضوع موقعیت مردان را در جامعه ی مردسالار بررسی می کند و اینکه جنسیتی به نام "مرد" در مقابل "زن" چگونه ساخته و پرداخته می شود. مسائلی مانند: مردان در خانه و جامعه، مردان و انزوای اجتماعی و خشونت مردانه. خشونت و سروری بر زن، یکی از ویژگی های مهمی است که به نام "مردانگی"، به مردان از طریق آموزش و فرهنگ تحمیل می شود و به جزئی از خصلت "مردانه" در می آید. مسئله این است که جامعه ی مردسالار و مبتنی بر تبعیض جنسیتی در تحلیل آخر، جامعه ی مناسبی برای مردان هم نیست.
دوستان امیدوارم به تفاوت مرد و "مردانگی" توجه داشته باشید.
خوب، به هر حال روی مسئله ی جنسیت کارهای تئوریک زیادی در جریان است که متاسفانه من مطمئن نیستم به خوبی به ایران، حتی در محدوده ی دانشگاهی، منتقل می شود.
قدر و ارزش سایت هایی مانند مدرسه ی فمینیستی را بدانیم. آن را بخوانیم، یاد بگیریم و اگر می توانیم کمک شان کنیم: با نوشتن، ترجمه و مانند اینها.

نوشته شده توسط پویا در 08:48 PM

July 15, 2008
موقعیت بحران کشور ما در رسانه های اروپا - نگرانی ازتکرار جریان "توپهای آگوست"

دوستان می دانید که من ترجیح می دهم در وبلاگم کمتر درباره ی اتفاقات سیاسی روز بنویسم چون می دانم سایت های خبری هستند که اخبار را بسرعت و با دقت بیشتر در اختیار همه ی ما می گذارند. آنقدر حجم خبر و وقایع سیاسی دور و بر ما زیاد است که وارد شدن در تحلیل خبرها، ناچار مطالب را یکنواخت می کند و از طرف دیگر جلوی نوشتن مطالب دیگری را که به نظر خودم مهم هستند می گیرد. اما با این همه بعضی وقت ها بخاطر حساس بودن خودم روی خبری یا شرایط خاصی اگر باشد حتما به خبرهای روز هم اشاره ای دارم.

یکی از این شرایط خاص به نظر من این روزها جریان دارد. دوستانی که در ایران زندگی می کنند شاید از فضای حاکم بر نشریات و رسانه های خارجی کمتر اطلاع داشته باشند. اما در اروپا خبرها و تحلیل های مربوط به ایران دیگر همه روزه شده است. بخصوص وارد شدن اسرائیل با مانور یک ماه پیش خودش در دریای مدیترانه که نوعی شبیه سازی یک حمله به تاسیسات اتمی ایران بود، باعث شده که این بحث ها داغ تر از قبل هم بشود. در روزنامه های اینجا از مفسرهای دیگر و بخصوص در آمریکا یاد می کنند که جریانات این دوره را به ماجراهای کتاب تاریخی "توپهای آگوست" (1962) تشبیه می کنند. نویسنده باربارا تاچمن در این کتاب بخوبی نشان می دهد که چطور دولت های اروپایی بدون برنامه ریزی دقیق و طولانی مدت درگیر جنگ جهانی اول شدند. امروزه عبارت "توپهای آگوست" بیشتر درباره ی شمارش معکوس برای جنگی ناخواسته بکار می رود. توضیح این کتاب در ویکی پدیای انگلیسی.

از یک طرف مذاکرات احتمالی سوریه و اسرائیل است که اگر موفق شوند اولا ایران از این هم ایزوله تر می شود و دوم اینکه راه کمک رسانی ایران به حزب الله لبنان هم به احتمال زیاد مسدود خواهد شد.
از طرف دیگر مسئله ی مانور اسرائیل است و آزمایش های موشکی آقایان که اگر هیچ سودی نداشته باشد لااقل برای محافظه کاران و تندروهای آنطرف خوراکی فراهم می کند برای سیاست های جنگی شان. درباره ی موضوع تهدیدهای ایران و آزمایش موشکی، نشریات اروپایی می نویسند که اگر حمله ای در کار باشد، سنگین و نابود کننده خواهد بود، دقیقا بخاطر اینکه ایران وقت و توان پاسخ گویی جدی را نداشته باشد. و آن تئوری "حمله ی محدود نظامی" حالا دیگر گویا خریداری ندارد.

دوستان اینها را نوشتم تا بدانید در روزنامه ها و رسانه های خبری اروپا چه خبر است. در اینترنت می خوانم که بخصوص آقای احمدی نژاد و خیلی های دیگر این حرف ها را جنگ روانی برای ترساندن و تسلیم ایران می دانند. حتما در درون این حرف ها جنگ روانی هم هست. اما آنچه من نوشتم مخاطبان شان رهبران ایران و مردم ایران نیستند. این ها را از روزنامه و نشریات داخلی اروپایی نوشتم که خواننده های شان مردم کشورهای اروپایی هستند و هر روز صبح زود از صندوق پستی شان بر می دارند تا سر میز صبحانه بخوانند.

متاسفانه حرف ها و سیاست های آقایان هم کاری کرده است که آنچنان صدای مخالفتی که کارساز هم باشد از جامعه ی مدنی کشورهای اروپایی بلند نمی شود. وقتی که رهبران ایران هولوکاست را نفی می کنند و مستقیما از محو یک کشور دیگر حرف می زنند طبیعی است که از همه ی اینها جنگ طلبی برداشت می شود و طرفداری هم پیدا نمی کند. نه اینکه جنبش صلح ضرورتا کاری بتواند از پیش ببرد. همانطور که نتوانست از جنگ علیه عراق هم جلوگیری کند. اما همان افکار عمومی هم در حد عراق، امروز همراه نیست.
----------
وقتی این فیلم سخنرانی احمدی نژاد را برای 300-200 نفر از فرماندهان نظامی می دیدم که همگی بدون هیچ عکس العملی جدی و بگوش نشسته اند، بی اختیار از خودم پرسیدم که آیا چنین جمعی که تصمیم گیری های امروزش شاید با سرنوشت کشور ما بازی می کند، می داند که دارد چه می کند و اصولا چه دید و برداشتی از وضعیت جهان دارد؟
دوستان! این فیلم را با دقت تماشا کنید. خیلی جاهای آن متاسفانه فقط می شود گفت خنده دار است. اما واقعا آدم هایی که قرار است تصمیم بگیرند با چنین منطق و دیدی فکر می کنند و به این حرف ها باور دارند. این جای اش فکر نمی کنم دیگر خنده بر لب کسی بیاورد.

یا اینکه حمله ی احتمالی قرار است با موشک های هدایت شونده و هواپیماهای پیشرفته انجام بگیرد، آنوقت فرمانده ی ما از کندن قبر در حاشیه ی مرزی حرف می زند! و لابد همین فرمانده هم قرار است موقعیت توانایی نظامی کشور را برای سیاست مداران تشریح کند.

بهرحال بعنوان یک وبلاگ نویس که در خارج از کشور زندگی می کند فکر کردم این ها را بنویسم تا دوستان مقیم ایران هم کمی در فضای رسانه ای اروپا قرار بگیرند. همه چیز را نمی شود با گفتن اینکه "جنگ روانی است" توجیه کرد. این ها با سرنوشت کشور و مردم ما سر و کار دارد.

نوشته شده توسط پویا در 06:12 PM

July 11, 2008
ابتکار فتوشاپی آقایان بر سر کوی و برزن + معرفی دو کتاب خواندنی

دوستان می دانید که من اهل پرداختن به خبرهای جنجالی نیستم. این روزها آقایان به هر وسیله ای می خواهند به ما بگویند اگر سیاست های شان به جنگ هم کشید اشکالی ندارد و برای همراه کردن افکار عمومی با خودشان به هر کاری دست می زنند. خواستم فقط گفته باشم که قضیه ی شاهکار و ابتکار کارمندان شان برای کپی کردن فتوشاپی موشکی که عمل نکرده، در خارج کشور بر سر هر کوی و برزنی آشکار شده است. روزنامه های معمولی هم با لحنی طنزآلود از این جعلیات می گویند و عکس های مونتاژ شده را چاپ می کنند.


----------
دوستانی که به تاریخ علاقه دارید، مجله ی بخارا ویژه نامه ای را که حدود 600 صفحه است به یاد دکتر فریدون آدمیت منتشر کرده است که نوشته های زیادی درباره ی جنبه های مختلف زندگی و کار این تاریخ شناس برجسته ی ما از زبان همکاران و دوستان اش دارد. من به خیلی از دوستانم تهیه ی این ویژه نامه را توصیه کرده ام.
نکته ای را هم در این ویژه نامه یاد گرفتم. من معمولا برای بیان چیزی که توجه ام را جلب کرده واژه ی "جالب" را بکار می برده ام. اما جالب بودن یک وجه مثبت در زبان فارسی دارد یعنی چیزی که به طرز مثبتی توجه را جلب کند. مثل یک فیلم جالب، یک اتفاق جالب. بعضی از دوستان ام از جمله آسیه چند بار که موضوعی پیش می آمد هر بار می پرسید آخر چه چیز این ماجرا جالب است؟ که مجبور بودم توضیح بدهم منظورم جلب توجه بوده است حالا مثبت و منفی اش را در نظر نداشته ام. و اتفاقا در این ویژه نامه به این گفته ی دکتر آدمیت به نویسنده ای برخورد کردم که: "معمولا می نویسید «موضوع جالب» که البته صحیح نیست و باید بنویسید «موضوع جالب توجه»". بهرحال همیشه باید یاد گرفت.

حالا که موضوع به کتاب کشید، یک کتاب دیگر هم معرفی کنم:
نصرت کریمی بازیگر و کارگردان بزرگ تئاتر وسینما که هنرهای دیگری مثل مجسمه سازی هم دارد (فیلم محلل یا آقا جان سریال دائی جان ناپلئون برای دوستانی که شاید او را نشناسند) این روزها کتاب یادنامه ی عبدالحسین نوشین را منتشر کرده است. در این کتاب تلاش شده که به شخصیت هنری و نه سیاسی نوشین پرداخته شود.

می دانیم که نوشین بنیان گذار تئاتر مدرن ایران است. بعدها نوشین به کار حزبی مشغول شد و متاسفانه زندگی هنری اش همراه با فراز ونشیب های حزب توده بود. چنانکه با دستگیری رهبران حزب در بهمن 1327 او هم به زندان افتاد و با همان هیئت رهبری مجبور به فرار از زندان و مهاجرت به شوروی شد. طبیعتا هنرمند تئاتر کار زیادی در کشور خارجی نمی تواند انجام بدهد، پس به کار ادبی و تصحیح شاهنامه مشغول شد.

یادم هست یک بار هم من نظر خودم را نوشتم که متاسفانه تاریخ معاصر ما اینطور رقم خورد که مدافع حقوق زنان و شاعر و نویسنده و هنرمند و روشنفکر در جستجوی فضای کار و همدلی به حزب سیاسی پیوست و با زیر ضرب رفتن حزب تبدیل به کادر مخفی و مهاجر سیاسی شد. که البته نه سیاست مداران خوبی از کار درآمدند و نه به کار اجتماعی یا هنری شان رسیدند. نمونه ها کم نیستند: بزرگ علوی، افراشته، مریم فیروز به نوعی، احسان طبری هم به نوعی دیگر و از برجسته ترین و هنرمند ترین شان عبدالحسین نوشین. هیچکدام از اینها چهره ی سیاسی به معنای سیاست مدار نبودند و نشدند اما فضایی هم برای ادامه و رشد دغدغه های اجتماعی و هنری و فکری شان پیدا نکردند.
اما برگردیم به کتاب «یادنامه عبدالحسین نوشین» : نصرت کریمی عزیز در آخر کتاب تعداد زیادی عکس نمایش های دوره ی سالهای 1320 تا 1326 را آورده که ارزش تاریخی دارند.

نوشته شده توسط پویا در 10:10 PM

July 07, 2008
عصیان نسل جوان های حاشیه نشین اروپا - نمونه ی دانمارک

دوستان خواستم نوشته ی امشب چهار پنج خط بیشتر نشود که می بینید خیلی بیشتر شد. امیدوارم تحمل خواندن اش را داشته باشید.

ما که در خارج از ایران هستیم، نمی توانیم جدا از جامعه ای که در آن کار و زندگی می کنیم باشیم. زندگی در کشوری دیگر خواه ناخواه مسائلی را دارد که لزوما قابل لمس برای دوستانی که مقیم ایران هستند نیست. اما همین که درباره ی آن بنویسیم هم به خودمان کمک می کند که درباره ی این مسائل فکر کنیم و شاید راحت تر با آنها کنار بیاییم و هم اینکه دوستان دیگر آگاهی از اوضاع اجتماعی و مسائل متفاوت اجتماعی بگیرند.

یادم هست که خشونت های جوانان مهاجر پاریس و آتش زدن ماشین ها موقعی که حدود دو سال پیش شروع شده بود یکی دو بار درباره ی آن نوشتم. قبل از هر چیز به خاطر نگرانی خودم از سرنوشت نسل درجه ی دو و حاشیه نشینی که دارد در اروپا شکل می گیرد.
بهانه ی نوشتن آن یادداشت ها، خشونت های محله های مهاجرنشین پاریس بود و بهانه ی نوشتن این یادداشت هم یک گزارش از کشور دانمارک بود که اتفاقی به آن بر خوردم و دو سه روز پیش خواندم.
موضوع گزارش این بود که در ماه فوریه همین امسال به مدت 12 شب در محله هایی از شهر کپنهاگ که بیشتر مهاجرنشین هستند بین جوان ها و پلیس درگیری شده بود و مثل جریان پاریس، در اینجا هم ماشین ها و کانتینرهای زباله را آتش می زدند. طبق آن گزارش همه چیز از یک اتفاق کوچک شروع شده بود.

مسئله ای که قبلا هم به آن اشاره کرده بودم این بود که در بیشتر کشورهای اروپایی (در آمریکا و کانادا هم شاید به همین شدت باشد)، قشر بزرگ حاشیه نشینی از نسل دوم و سوم مهاجران تشکیل شده که بیشتر آنها از نظر اقتصاد و رفاه از حد متوسط بقیه ی جامعه پایین تر هستند. این قشر وسیع بخاطر عوامل مختلفی از امکانات و توانایی های هم سن و سال های شان عقب تر هستند.

بسیاری از نسل اول مهاجران با شرایط بد اقتصادی و کارهای کم درآمد ساخته اند و از نظر اجتماعی و فرهنگی توانسته اند به نوعی با حاشیه نشینی خودشان کنار بیایند. بسیاری از این نسل اول توانسته اند با جمع شدن در کنار همدوره های خودشان، بیرون ماندن از اجتماع میزبان را جبران کنند. نسل اول، باو جود دوری از کشور و جامعه و فرهنگ اصلی خودش، می تواند از زندگی و داشته ها و تجربه های گذشته اش، تکیه گاهی برای توجیه وضعیت امروزش و کنار آمدن با مشکلات اش بسازد. همیشه می تواند با مقایسه با جامعه ی احیانا فقیری که از آن آمده، از وضعیت امروزش راضی تر باشد و در واقع موقعیت فرودست اش را قابل قبول بداند. از نظر فرهنگی همیشه یک فرهنگ دیگر دارد که بتواند با آن در مقابل فرهنگ غالب امروز مقاومت کند و به اصطلاح به خودش هویت ببخشد. از نظر اجتماعی می تواند با هم نسلان خودش در کافه های مهاجران و مسجد شهرش رفت و آمد کند. بسیاری از زنان نسل اول هنوز در همان فرهنگ خانواده ی پدرسالار زندگی می کنند و روابط اجتماعی شان چندان فرقی با روابط اجتماعی جامعه ی اصلی که از آن آمده اند ندارد. نسل اول همیشه جایی و چیزی برای مقایسه با شرایط امروزش دارد.

اما نسل های بعدی مهاجران، فرزندان همان نسل اولی ها، تقریبا هیچکدام از این شرایط را ندارند. جامعه و فرهنگی که این نسل خودش را با آن تعریف می کند، خواه ناخواه جامعه ای است که در آن بدنیا آمده و بزرگ شده است. درست است که دو فرهنگی بودن خودش را می بیند اما اگر مقایسه ای در ذهن اش است با همین جامعه ای است که در آن بزرگ شده. جامعه ای که از راه های مختلف به او می گوید که او یک "خارجی" است. زبانی که به اندازه ی هم سن وسالان جامعه ی میزبان به آن تسلط ندارد، بخاطر اینکه در خانواده ای بزرگ شده که زبان اصلی اش چیز دیگری بوده است. بسیاری از بچه ها و نوجوان های نسل دوم با بیان مفاهیم مجرد در زبان جامعه ی میزبان مشکل دارند. برای بسیاری از این بچه ها مشکل تازه از دبیرستان شروع می شود یعنی وقتی که درس ها و مطالب بیشتر به صورت تجریدی و عمیق مطرح می شوند.
نسل دوم به شکل های مختلف در معرض نژاد پرستی (راسیسم) پنهان در جامعه ی اروپایی است. غلبه کردن بر این نژاد پرستی پنهان برای بیشتر افراد طاقت فرسا است و قدرت روحی و شخصیتی فوق العاده ای می خواهد. کودک و نوجوان مهاجر بخوبی حس می کند که با او با روش دیگری برخورد می شود و جامعه از او انتظاراتی دارد و فشارهایی بر او وارد می آورد که یک نوجوان اروپایی در زندگی عادی خودش از این فشارها فارغ است.

نسل دوم و حتی سوم از یک طرف بخاطر تمایلات منفی جامعه ی میزبان کنار گذاشته می شود و از طرف دیگر بخاطر نداشتن امکانات مالی و فرهنگی برابر با جامعه ی میزبان، باز هم در خیلی از فعالیت ها و موقعیت ها نمی تواند شرکت داشته باشد. مثلا فعالیت های فوق برنامه و در کنار مدرسه اغلب امکانات مالی می خواهد که خانواده های مهاجران بخصوص اگر پر جمعیت هم باشند از پس آن بر نمی آیند. همین خودش باز هم موجب کنار ماندن بیشتر از جریان جامعه ی غالب می شود.
[یک نمونه ی شخصی: در تیم فوتبال بچه ها که پسرم در آن بازی می کرد چندین بار اتفاق افتاد که سه چهار نفر از بچه های مهاجر نزدیک بود تیم را کنار بگذارند چون اولا قیمت کفش فوتبال که مدام هم باید عوض می کردند بالا بود و هم خرج تورنمنت های فوتبال نوجوانان. فکری که کردیم این بود که در خود تیم یک جلسه ی والدین گذاشتیم و صندوقی تهیه کردیم که با همیاری همه ی پدر و مادرها بتوان این بچه ها را در تیم نگاه داشت. این صندوق تا وقتی که بچه ها بزرگ شده بودند وجود داشت و این نوع مخارج را تامین می کرد. در تیم ما هیچکدام از بچه های مهاجر مجبور به ترک تیم نشدند].

این حاشیه نشینی مداوم از یک طرف نسل های بعدی مهاجران را از نظر هویتی با جامعه ای که در آن بدنیا آمده اند و بزرگ شده اند بیگانه می کند و از طرف دیگر وقتی هم که باید پا به دنیای کار و زندگی خودشان بگذارند، آن توانایی های تحصیلی و مهارت ها را ندارند تا شغل دلخواه شان را بگیرند و درآمد و رفاهی داشته باشند. یعنی در یک دایره ی بسته ی عدم توانایی و موقعیت پایین گشتن که فرار از این دایره آنقدرها هم که فکر می کنیم راحت نیست. تعداد بیکاران در میان جوان های نسل دوم مهاجران در بهترین وضعیت اقتصادی کشورهای اروپایی هم باز خیلی بالاتر از میانگین جامعه است.

کم کم در میان این جوانان به حاشیه رانده شده، وقتی که به طرف هم کشیده می شوند، خرده فرهنگ ها پا می گیرد که حتی زبان ارتباطی و طرز رفتار و کدهای اجتماعی شان مختص خودشان می شود. خرده فرهنگ همیشه و خود بخود منفی نیست. همه ی ما به نوعی در کنار فرهنگ غالب، در چند خرده فرهنگ هم زندگی می کنیم. اما برای این جوان ها خیلی وقت ها این خرده فرهنگ، تبدیل به هویت شان می شود که معمولا با فرهنگ غالب به تضاد می افتد و باعث می شود باز هم از مسائل اصلی اجتماعی دورتر شوند و بیشتر در خودشان فرو بروند.

حاشیه نشینی و هویت مخدوش و نداشتن رفاه و امید به بهتر شدن، طبیعتا روی دیگرش عصیان است. عصیان هم برای ابراز وجود و دیده شدن و جدی گرفته شدن و هم برای خالی کردن خشم و تحقیر و اعتراض. برای همین هم هست که این اعتراض ها و عصیان ها اینقدر زود مثل آتش پخش می شود و در یک مدت خیلی کوتاه محله های پراکنده ی مهاجرنشین را وارد جریان می کند. برای چنین موقعیتی لازم نیست که مسئله ی خیلی مهمی بوجود بیاید تا جرقه ی شورش و عصیان زده شود. کوچکترین بهانه ای کافی است چون دلیل اصلی این آتش ها در جای دیگر یعنی در موقعیت بد این جوانهاست.

جالب این بود که در مورد دانمارک، این گزارش اشاره کرده بود که تمام شدن شورش ها و اعتراض های جوان ها بخاطر قدرت پلیس یا سیاست های درست برای جلب آنها نبوده است. بلکه این باندهای تبهکار در این محله ها بوده اند که جوان ها را مجبور کرده اند تا آرام شوند بخاطر اینکه اعتراضات آنها باعث باز شدن پای پلیس به محله های آنها شده بود. در یک مورد مشخص این گزارش می گوید که باند «کبرای سیاه» (Black Cobra) به جوان های معترض پیغام داده بود تا بلافاصله شورش ها را تمام کنند.

بهر حال دوستانی که در اروپا زندگی می کنند حتما درک می کنند که وجود این حاشیه نشین های جدید چه موقعیت های خطرناک و نگران کننده ای بوجود خواهد آورد. به نظر من تنها راه حل این جریان کار مدت دار سیاسی و فرهنگی و با شرکت خود مهاجران روی جامعه ی میزبان و همینطور روی خود مهاجران است. مهم تر از همه این است که امکانات برابر برای این نسل بچه ها و نوجوان ها فراهم شود وگرنه فقط در این دور باطل و خطرناک می مانیم.

نوشته شده توسط پویا در 06:26 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661