|
|
|
« May 2008 |
Main
| July 2008 »
June 30, 2008
گزارش سیمور هرش و جنبش مدنی کشور ما
امروز می خواستم درباره ی این افشاگری های تقریبا روزانه ی فساد و روابط مافیایی در رسانه ها و سایت ها بنویسم که خود آقایان ِ دست اندرکار درگیر آن شده اند. همینطور درباره ی ورود نهادهای اقتصادی بدون کنترل و بازرسی مثل بنیاد مستضعفان در فروش نفت. اما گزارش سیمور هرش را که در مجله ی نیویورکر (خلاصه به فارسی) دیدم، ترجیح دادم در مورد آن بنویسم. سیمور هرش روزنامه نگار معروف آمریکایی در تازه ترین مقاله اش، در مورد برنامه ی دولت بوش و سازمان سیا می نویسد که با یک بودجه ی 400 میلیون دلاری می خواهند حکومت ایران را متزلزل کنند. سیمور هرش بطور مشخص به گروه های اقلیت های قومی مثل حزب آزادی احواز در خوزستان (آنها اسم شان را اینطور می نویسند و نه اهواز) و جندالله در بلوچستان و پژاک در کردستان اشاره می کند و همینطور به سازمان مجاهدین خلق در عراق. قضاوت کامل درباره ی گزارش سیمور هرش طبیعتا به درستی مدارک او بستگی دارد که او البته نمی تواند این دلایل را با نام و نشان مستند کند. منظور من هم قضاوت درباره ی گزارش او نیست. سیمور هرش هم آدم شناخته شده ای است و هم با دولت بوش مخالفت کامل دارد و به گفته ی خودش برای رفتن او روزشماری می کند. آنچه برای من بعنوان یک ایرانی اهمیت دارد این است که: دوما - اگر گزارش سیمور هرش نادرست و یا غیر دقیق باشد، این تصفیه حساب های سیاسی در داخل آمریکا ممکن است به سود کسانی باشد که از هرش حمایت می کنند ولی مسلما به سود جنبش های مدنی ما نخواهد بود که پیش از این هم زیر ضرب هستند و هزار تهمت و افترای بی اساس به آنها زده می شود. برای همین در اول این یادداشت نوشتم که به نظر من باید زمینه های سیاسی و اجتماعی را از بین برد تا توطئه پا نگیرد. نوشته شده توسط پویا در 04:48 PM June 25, 2008دینخویی و پرسشگری- به بهانه ی نوشته ی آرامش دوستدار
آرامش دوستدار در مقاله ی تازه اش که در گویا نیوز خواندم، مطلب جالبی درباره ی مفهوم "دینخویی" نوشته است و به درستی عنصر اصلی این مفهوم را دوری کردن و ترس از پرسش گری و چون و چرا کردن معرفی می کند. و باز هم به درستی تاکید می کند که دینخو نبودن با بی دین بودن یکی نیست. یعنی می توان باور به یک دین الهی هم نداشت ولی باز به حقیقت ها و راه حل های جزمی و یک بار برای همیشه تعریف شده معتقد بود. که در این صورت اش هم جایی برای سوال و چون و چرا باقی نمی ماند. ما در تاریخ معاصر خودمان نمونه ی این نوع دینخویی را کم نداشته ایم. یعنی روشنفکرانی که لزوما باور دینی نداشته اند اما به همان باور غیر دینی شان ایمانی مقدس، دینی و مذهبی داشته اند. به این معنی که در درستی مطلق باورشان هرگز تردید نکرده اند. اندیشه ی چپ سوسیالیستی که در دامن مدرنیته ی اروپایی شکل گرفته بود و از نقد و چون و چرا کردن در نظم موجود یعنی سرمایه داری (هم از نظر اقتصادی و هم از نظر اجتماعی و انسانی) شروع کرده بود، کم کم به یک دستگاه ایدئولوژیک تمام و کمال تبدیل شد با اصول خدشه ناپذیر و غیر قابل تغییر که باصطلاح فقط لازم بود واقعیت را از فیلتر این اصول رد کرد تا در آن طرف معادله یک راه حل "همیشه درست" بیرون بیاید. و همین دستگاه بسته، پای اش که به جغرافیای ما رسید تبدیل به ایمان شد. که در واقع فرقی با ایمان مذهبی و بدون چون و چرا نداشت. حتی برای ترجمه ی متن های سوسیالیستی واژه های مذهبی به کار گرفته شد: مثل مرتد. البته آدم های با باور مطلق و ایمان محکم شاید بتوانند در مقابل فشارهای سخت پلیسی که در تمام طول تاریخ معاصر جزئی از زندگی سیاسی و اجتماعی ما بوده مقاومت کنند اما از طرف دیگر مطمئنا به جزمی شدن و مطلق شدن اندیشه ها می رسد و پروژه ای که در ابتدا قرار بوده برای شناخت واقعیت ها بکار برود خودش تبدیل به سد راه این شناخت می شود چون با هر تغییر و دگرگونی کار به توجیه و تفسیرهای ایدئولوژیک می کشد بدون اینکه چون و چرایی در درستی خود آن اصول شده باشد. گفتم که وقتی پای اندیشه ی انتقادی چپ به جغرافیای ما رسید تبدیل به ایمان شد. منظورم از این جغرافیا فقط کشور و جامعه ی خود ما نبود. مهدی خانبابا تهرانی که از فعالان قدیمی چپ است و سال ها در چین در سال های قدرت مائو زندگی کرده در خاطرات اش به گوشه های جالبی اشاره می کند. نمونه هایی که مائو را مانند یک قدیس مذهبی نشان می دهد. شاید خیلی زیاد نوشتم، اما خواستم گفته باشم که با نظر آرامش دوستدار موافقم که دین خویی چیزی خیلی بیشتر از مجذوب یک باور دینی بودن است. از تغییر باورها و راه حل ها باید نترسید. به نظر من پروژه ها و باورهای اجتماعی هم باید از منطق علوم طبیعی پیروی کنند. یعنی مدام خودشان را با واقعیت محک بزنند و درستی خودشان را اثبات کنند. نوشته شده توسط پویا در 05:23 PM June 22, 2008فوتبال ما بعنوان بخشی از اجتماع
این روزها که بازی های فوتبال جام ملت های اروپاست من هم وقتی که فرصت کنم مثل خیلی های دیگر می نشینم و تماشا می کنم. همین چند هفته ی پیش هم چند بازی تیم ایران را با امارات و سوریه دیدم. در کشور ما از باشگاه ها تا تیم ملی و فدراسیون فوتبال، یک مدیریت ناکارامد که بر پایه ی روابط پنهانی و مافیایی بوجود آمده و رشد کرده حکومت می کند. هر از چندی گوشه ای از فساد و بی برنامگی این محافل مافیایی به شکلی رو می شود. اما درست مانند دیگر بخش های اجتماعی، اراده ای برای تغییرات اساسی وجود ندارد و همان روابط ناکارآمد ادامه پیدا می کند. یک نمونه ی آشکار آن همین جریان انتخاب مربی تیم ملی بود که افراد مشخصی کاندیدا شده بودند. ولی یک شبه علی دائی بعنوان مربی اعلام شد و معلوم نشد که چه معیارهایی در کار بوده و توانایی ها و سابقه ی ایشان برای مربی گری چیست. حتی اگر بپذیریم که دائی هم شایستگی تیم ملی را داشته باید اولا پاسخ داده شود چرا جزو کاندیداهای مطرح نبوده و دوم اینکه طبق چه معیارهایی از دیگران بهتر بوده است. به موضوع فوتبال مان که بر گردیم، نمونه ها از روابط و تصمیم های نامشخص و اتفاقی کم نیستند. نبودن معیارهای مشخص و تعریف شده برای: سیستم مدیریت تیم ملی، انتخاب بازیکنان تیم ملی، برنامه ریزی برای تمرین ها و مسابقات آمادگی، وضعیت اقتصادی نابسامان باشگاه ها با وجود رد وبدل شدن پول های کلان و مانند اینها. موضوع اصلی این نیست که ما چقدر از فوتبال امروزی دنیا بدور هستیم، یک مقایسه ی کوچک میان یکی از همین بازی های متوسط جام ملت های اروپا با بهترین بازی تیم ملی ما نشان می دهد که این فاصله چقدر زیاد است. موضوع اصلی این است که امروزه فوتبال بخشی از زندگی اجتماعی و اقتصادی است و جزئی از پیکره ی مدیریت اجتماعی است. نوشته شده توسط پویا در 04:43 PM June 17, 2008آقای پالیزدار و خربنده گان امروزین + فراموش کار نباشیم
در کشور ما رسم بر این بوده که آگاهی مردم به فساد و بی قانونی حاکمان نتیجه ی حکومت قانون و نظارت نهادهای مردمی و رسانه های آزاد نباشد. آگاهی مردم از آنچه در میان حاکمان و نهادهای حکومتی می گذرد بیشتر تابع رقابت گروه های صاحب قدرت در حکومت بوده است و به خاطر همین بیشتر حالت موجی دارد که مدت زمانی کوتاه بالا می رود و بعد در چارچوب توافق های حاکمان آرام می گیرد. اما با این همه نقش آگاهی دهنده ی این موج های ناگهانی را نمی توانیم انکار کنیم. گفته های آقای پالیزدار (فیلم گفته های ایشان) را هم به نظر من باید در چارچوب همین رقابت های جناحی دید. منتها این بار گویا رقابت های شدید به داخل جبهه ی خودی ها کشیده شده که میزان فساد بالاترین مقامات روحانی حکومت به اصطلاح رو می شود. حرف های او زیاد تازه نیست اما اینبار اسم واقعی آدمها جای سه نقطه های مقالات روزنامه ها را گرفته است. که چه رقم های افسانه ای و چه رانت های مافیایی بزرگی جابجا می شود، توسط همان ها که از تریبون های شان از قناعت و معنویت و آهن گداخته ی علی در دست مسلم بن عقیل می گویند. همان ها که این دنیا را دار فانی و بی ارزش می نامند. بگذریم ... منطق خربنده گی را شنیده اید؟ من قبلا یک بار دیگر حدود 2 سال پیش در وبلاگم درباره ی مافیای شکر آقای مکارم شیرازی و مصباح نوشتم. البته نه بعنوان افشاگری بلکه بعنوان نقل خبرهای رسانه ها. در زیر آن مطلب این نقل قول را از چهار مقاله عروضی آوردم: نوشته شده توسط پویا در 04:47 PM June 14, 2008خاطرات سرتیپ درخشانی - از رویارویی با جنبش جنگل تا تسلیم پادگان تبریز به فرقه دموکرات
در سفر کاری چند روز گذشته فرصت داشتم که کتاب "خاطرات سرتیپ علی اکبر درخشانی" را بخوانم. خوشبختانه مایوس کننده نبود و بر خلاف خیلی از خاطره نویسی های دیگر چیزهای زیادی را توانستم از درون خاطرات این افسر ارتش دوران شاه بیرون بکشم که مستقیما با چند دوره ی تاریخ معاصر کشورمان رابطه داشت. خاطرات سرتیپ درخشانی به نظر من سه دوره ی اصلی و جالب توجه را در بر می گیرد: نکته ی جالبی را که در خاطرات سرتیپ درخشانی دیدم این بود که او اصلا نمی خواهد ناآرامی ها و جنبش های مردم را به طور یکجانبه و بدون قید و شرط طغیان یاغیان و یا توطئه ی خارجی جلوه بدهد. در بیان خاطرات اش درباره ی دوره ی جنگ با جنگلی ها در گیلان بارها اشاره به حمایت های بیدریغ مردم منطقه از جنبش جنگل می کند و "دل خوش نداشتن" از نظامی ها. خواندن نوشته های درخشانی از نظر آشنا شدن با وضعیت فلاکت بار قوای نظامی ایران در آن دوران هم خیلی جالب است بخصوص آنجا که جابجایی های نظامی ها را از یک منطقه به منطقه ی دیگر با جزئیات شرح می دهد. شاید عامل عمده ای که باعث شد تا کشور ما به اشغال مستقیم کشور دیگری درنیاید موازنه ی قدرت انگلستان و روسیه بود وگرنه وضعیت آشفته و درهم ما از نظر سیاسی و اقتصادی و نظامی توانی برای مقاومت باقی نگذاشته بود. دوره ی دوم خاطرات که نظرم را به خودش جلب کرد موضوع کنترل عشایر و به اصطلاح تخته قاپو کردن آنها بود. این یک واقعیت است که به خاطر ضعف دولت مرکزی در آن دوران، در مناطق دور از مرکز مثل کردستان یا لرستان و بلوچستان امکانات و امنیت وجود نداشت و اغلب سران طایفه ها و خان های قدرتمند اداره ی امور را به نفع خودشان در دست داشتند. اما این هم یک روی دیگر واقعیت است که رضا شاه سیاست سرکوب شدید و خشنی را در مقابل عشایر در پیش گرفت و اتفاقا همین مناطقی که به خاطر به اصطلاح حفظ "وحدت ملی" بیشتر مورد کنترل نظامی بودند، به صورت محروم ترین و فقیرترین قسمت های ایران هم از نظر اقتصادی و بازار کار و هم از نظر اجتماعی و فرهنگی در آمدند. در حالی که حفظ وحدت ملی بدون امکانات برابر ملی برای پیشرفت چه معنی خواهد داشت؟ دوره ی دیگر خاطرات درخشانی مربوط به جنبش آذربایجان و فرقه ی دموکرات و وابستگی این فرقه به حکومت شوروی (بخصوص به آذربایجان شوروی زیر سلطه ی باقروف) است. درخشانی با دیدن قدرت فرقه ی دموکرات و حمایت مردمی در آذر 1324 تصمیم به انحلال لشگر 3 آذربایجان و پادگان تبریز می گیرد و با چند افسر به تهران بر می گردد. سرتیپ درخشانی در یک مصاحبه در اینباره می گوید: شاید سرتیپ درخشانی از معدود افراد "آن طرف ماجرا" باشد که اعتراف می کند یک نهضت مردمی در آذربایجان وجود داشته که منتها با وابستگی ها و سیاست های غلط رهبران آن نهضت از یک طرف و وابستگان به سیاست انگلستان در ارتش و دربار به آن روز افتاد. تا حالا بیشتر جریان جنبش آذربایجان بطور یکطرفه قضاوت شده است. یعنی از یک طرف تاریخ نویسان شاهنشاهی و باورمندان آنها نوشته اند که به اصطلاح غائله ی آذربایجان بوسیله ی حکومت شوروی و وابستگان به آن طراحی و اجرا شده بود و عاملان آن مهاجرین از قفقاز برگشته به ایران بودند، و در آذرماه 1325 نیروهای ارتش پیروزمندانه توانستند خائنین را سرکوب کنند. کتاب خاطرات سرتیپ درخشانی، کتابی خواندنی است و به نظر من به درک بهتر وقایع تاریخی آن زمان خیلی کمک می کند. سرتیپ درخشانی بعد از آن زمان مغضوب رژیم پهلوی ماند تا در سال 57 توسط ساواک دستگیر می شود و پس از چند ساعت در زندان فوت می کند. یک نکته: به یک برنامه ی صدای آمریکا نگاه می کردم. در آنجا مجری برنامه و یکی از آقایان متخصصین اصرار داشتند که nation-building به معنی "کشور سازی" است که البته ترجمه ی بسیار بی معنی و اشتباهی است. کشور که وجود دارد مثل کشور کنونی افغانستان با مرزهای شناخته شده ی بین المللی. آنچه باید ساخته شود یک واحد سراسری با مدیریت واحد و سیاست های اجرایی و اقتصاد و امنیت واحد است که اسم آن را ملت می گذاریم. نوشته شده توسط پویا در 08:16 PM June 11, 2008سالروز 22 خرداد - زمینه ساز کمپین 1 میلیون امضا: چهره به چهره با مردم از تهران تا زاهدان
پی نوشت: پنجشنبه 23 خرداد 1387 - بازداشت هشت نفر از فعالان جنبش زنان در سالگرد 22 خرداد ![]() نوشته ی امشب را فقط درباره ی سالروز 22 خرداد، روز گردهمایی زنان برابری-طلب در میدان هفت تیر می نویسم و یادداشت خودم را به روز دیگری، شاید همین فردا می گذارم. زمینه ی گردهمایی 22 خرداد هم اندیشی و همکاری بود و دستآورد بزرگ و مهم و غرور انگیز آن کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز. تلاشی چهره به چهره با مردم. بیانیه بیش از 1200 تن از فعالان جنبش زنان و مدافعان حقوق برابر به مناسبت سالگرد ۲۲ خرداد – سایت تغییر برای برابری نوشته شده توسط پویا در 08:22 PM June 06, 2008"اسرار مرگ یک نویسنده" + پایان یک دوره در زندگی
"فرموده بودید چرا این همه مزایای حکومت اسلامی را ندیده ام و به تمجید نپرداخته ام. این وظیفه ی اخلاقی را شاعران و نویسندگان محترمی که با چرخشی ناگهانی در سلک هواداران ولایت فقیه در آمده اند بهتر و موثرتر انجام می دهند. وانگهی رژیمی که علاوه بر فرستنده های رادیویی و تلویزیونی هزاران منبر و مسجد را در اختیار دارد چه نیازی به مدیحه سرایی مطرودان دارد، به خصوص نویسنده کج سلیقه ای که هرگز در مدح هیچ امیر و حاکمی قلم نزده است". (از آخرین نامه ی زنده یاد سعیدی سیرجانی به آقای خامنه ای). دوستان مدت ها بود به دنبال مطلبی بودم که عمادالدین باقی درباره ی کشته شدن زنده یاد سعیدی سیرجانی در زندان جمهوری اسلامی نوشته بود. باقی در آذر ماه 1378 در روزنامه ی اصلاح طلب صبح آزادگان موضوع چگونگی کشته شدن سیرجانی ادیب و نویسنده را بدست شکنجه گران مفصلا توضیح داد. خوشبختانه این روزها خیلی اتفاقی به فایل PDF این مقاله برخورد کردم که با کلیک کردن روی اینجا می توانید آن را بخوانید و دانلود کنید. اگر موقع باز کردن فایل حروف ناخوانا بودند می توانید به این آدرس بروید و دو قلم (فونت) فارسی را که در آنجا هست دانلود و نصب کنید. بعد از نصب قلم ها دوباره فایل PDF را باز کنید، حتما قابل خواندن خواهد بود. نوشته شده توسط پویا در 03:09 PM June 03, 2008هزارفامیل دوره ی ما + ملت-سازی با اسطوره ی تیمور لنگ
منظورم به میان آوردن مسائل خصوصی زندگی مردم نیست. اما وقتی خبر ازدواج دختر رضا خاتمی برادر محمد خاتمی رئیس جمهور اصلاحات را با پسر خرازی وزیر خارجه ی قبلی خواندم بی اختیار به این فکر افتادم که چطور قدرت و استفاده های آن در جامعه ای مانند جامعه ی ما در یک دایره ی بسته دست به دست می شود. چند روز پیش هم خبر عروسی پسر رئیس جمهور بود با دختر رئیس سازمان گردش گری و مامور در شهرداری. زمانی از هزار فامیل دوران پهلوی می گفتند که قدرت و مواهب آن در تعداد محدودی از محفل های قدرتمندان رد و بدل می شد. امروز هزار فامیل به گونه ای دیگر شکل می گیرد. اما در فرهنگ سیاسی nation-building یا همین ملت-سازی معنای خاص خودش را دارد که لزوما هم منفی نیست. بخصوص در کشورهایی با قومیت ها و قبیله های مختلف. طبیعی است که اگر رقابت ها و برتری طلبی های قبیله ای بخواهد در این کشورها حاکم باشد باصطلاح سنگ روی سنگ بند نمی شود و هیچ طرحی در مقیاس کشوری به نتیجه ای نخواهد رسید. یک دوست من که اهل تانزانیا بود برایم تعریف می کرد که در کشورشان 200 زبان مختلف قبیله ای وجود دارد. باور کردن اش برای ام مشکل بود ولی واقعیت داشت. ایده آل این است که قومیت ها و قبیله های مختلف با حفظ کاراکتر و شخصیت خودشان (زبان وفرهنگ) بتوانند در یک همبستگی ملی با هم زندگی کنند. نه اینکه به زور اسلحه و سرکوب و تحمیل بخواهند اتحاد ملی "تولید" کنند. به هر حال همانطور که قبلا در اینجا هم نوشتم یکی از ویژگی های پدیده ای به نام ملت، "اسطوره ها و حافظه ی تاریخی مشترک" است. در سفرنامه ی مریم سطوت بخوبی تشریح شده که امروزه چطور از شخصیتی مانند تیمور لنگ می خواهند یک نماد ملی برای ازبکستان بسازند. تیمور لنگ روزی شخصیتی مخرب و خشن و نابود کننده ی انسان ها و تمدن ها بوده. هنر بزرگ او ساختن کله منار از سر مردم مناطقی که فتح می کرده است بود. اما امروز بعنوان یک اسطوره ی ملی برای ازبک ها از نو ساخته می شود. یک هویت ملی و فرای قبیله ها و طایفه های ازبک در حال ساخته شدن است. از تیمور جد مشترک و پدر ملت ازبک ساخته می شود. نمونه ای که یکی از ویژگی های جامعه ی پدرسالار است. هم آسان تر در جامعه جا می افتد و هم آن پدرسالاری را تقویت می کند. نوشته شده توسط پویا در 05:05 PM June 01, 2008دیدگاه جدید آقای منتظری: حد و حدود حقوق شهروندی مردم تا کجاست؟
دیروز: "آن وقت کاری که من کردم این بود که تمام طبقات و اصناف نجف آباد را دعوت کردم و همه علیه بهائیت اعلامیه دادند، مثلا نانواها نوشتند ما به بهائیان نان نمی فروشیم، راننده ها امضا کردند که ما دیگر سوارشان نمی کنیم، از همه علمای نجف آباد و افرادی که با صنف های مختلف مربوط بودند کمک گرفتیم، خلاصه کاری کردیم که از نجف آباد تا اصفهان که کرایه ماشین یک تومان بود یک بهائی التماس می کرد پنجاه تومان بدهد و او را نمی بردند. بالاخره با این حرکت آنها در نجف آباد متلاشی شدند ... بعدها این قضیه را ما به اصفهان هم کشاندیم ..." – آقای منتظری – خاطرات صفحه ی 94 . به نظر من گفته های آیت الله منتظری را درباره ی دستگیری بهائیان از چند زاویه می توان نگاه کرد. آن چیزی که شاید اول از همه به ذهن می آید جدا کردن امور شهروندی از دین و ایدئولوژی است. آقای منتظری از حق آب و گل داشتن و شهروندی می گوید و اینکه همین اینها کافی است تا مردم از امنیت برخوردار باشند. و البته حقوق شهروندی فقط حق داشتن امنیت نیست. این حداقل است. شاید برای همین است که آقای منتظری از "حقوق" شهروندی می گوید. حقوق شهروندی غیر از اینکه آدمی در زندگی اش امنیت جانی داشته باشد، حق تحصیل و آموزش هم هست، حق کار کردن و محروم نشدن از شغل قانونی و مورد علاقه اش هم هست، حق به جا آوردن آداب و باورهای دینی اش هم هست، حق عدم تبعیض و داشتن احترام در جامعه و رسانه های جمعی هم هست و همینطور برابری در نظام حقوقی. تهمت جاسوسی و توطئه را هم بسادگی و یکدست و همگون در مورد گروه بزرگی از مردم پیرو این باور دینی بکار می برند. تا جایی که یادمان می آید هر جا خواسته اند مخالفی را ساکت کنند اول نسبت جاسوسی و خیانت داده اند تا زمینه ی فکری مناسب در میان مردم و پیروان خود حکومت فراهم شود. نکته ی دیگری را که از پیام آقای منتظری می توان دریافت همین است که این فشارها و دستگیری ها به احتمال خیلی زیاد ربطی به جاسوسی و توطئه ندارد و بیشتر مصرف داخلی دارد: شاید ادامه ی همان خط "توطئه ی دشمن". همین جدا کردن حقوق شهروندی و باورهای دینی در پیام آقای منتظری به نظر من گام بزرگی است برای طرح یک دیدگاه جدید. اما باید با احتیاط اظهار نظر کرد چون متاسفانه در فرهنگ آقایان، عادت دارند طوری بگویند و بنویسند که پس از آن جای زیادی برای تفسیر و اما و اگر بماند. مثلا در همین گفتار کوتاه خود آقای منتظری و تایید دفتر ایشان، هنوز حدود این حقوق شهروندی معلوم نیست. معلوم نیست دگراندیشان با هر دین و باور، حد برابری شان با دیگران تا کجاست. نوشته شده توسط پویا در 12:51 AM |
![]()
![]() صبحانه
|