« May 2008 | Main | July 2008 »
June 30, 2008
گزارش سیمور هرش و جنبش مدنی کشور ما

امروز می خواستم درباره ی این افشاگری های تقریبا روزانه ی فساد و روابط مافیایی در رسانه ها و سایت ها بنویسم که خود آقایان ِ دست اندرکار درگیر آن شده اند. همینطور درباره ی ورود نهادهای اقتصادی بدون کنترل و بازرسی مثل بنیاد مستضعفان در فروش نفت. اما گزارش سیمور هرش را که در مجله ی نیویورکر (خلاصه به فارسی) دیدم، ترجیح دادم در مورد آن بنویسم.

سیمور هرش روزنامه نگار معروف آمریکایی در تازه ترین مقاله اش، در مورد برنامه ی دولت بوش و سازمان سیا می نویسد که با یک بودجه ی 400 میلیون دلاری می خواهند حکومت ایران را متزلزل کنند. سیمور هرش بطور مشخص به گروه های اقلیت های قومی مثل حزب آزادی احواز در خوزستان (آنها اسم شان را اینطور می نویسند و نه اهواز) و جندالله در بلوچستان و پژاک در کردستان اشاره می کند و همینطور به سازمان مجاهدین خلق در عراق.

قضاوت کامل درباره ی گزارش سیمور هرش طبیعتا به درستی مدارک او بستگی دارد که او البته نمی تواند این دلایل را با نام و نشان مستند کند. منظور من هم قضاوت درباره ی گزارش او نیست. سیمور هرش هم آدم شناخته شده ای است و هم با دولت بوش مخالفت کامل دارد و به گفته ی خودش برای رفتن او روزشماری می کند.
اتفاقا اصلا هم بعید نیست که سازمان سیا در داخل ایران دست به عملیات بزند و بخصوص از تنش های قومی استفاده کند. من یادم هست که موقع درگیری های خوزستان در دو سال و نیم پیش در وبلاگم نوشتم: "بسیار امکان دارد که برای فشار به ایران در مورد موضوع اتمی، از اختلافات قومی که در سراسراین سالها انبار شده است استفاده کنند. به نظر می رسد یکی از اهرم های فشار از طرف آمریکا ایجاد بحرانهای قومی باشد. که متاسفانه زمینه اش هم کم فراهم نیست".
همه ی اینها درست؛
اما آنچه با خواندن مقاله بیشتر از هر چیز در فکرم جرقه زد این است که نباید گذاشت هزینه ی این گزارش ها را جنبش های مدنی مانند جنبش زنان و دانشجویان و کارگران بدهند. مسائلی که گزارش هرش مطرح می کند به جنبش مدنی ما ربطی ندارد. همیشه راه کور کردن توطئه های خارجی برطرف کردن زمینه های سیاسی و اجتماعی آن توطئه ها است و نه امنیتی کردن بیشتر فضای جامعه. جنبش مدنی ما که اصولا در ذات اش خشونت گرایی و توطئه گری نیست، خواسته های مشخص و روشنی دارد با آدم هایی با اسم و رسم مشخص که در آن جنبش کار می کنند.

آنچه برای من بعنوان یک ایرانی اهمیت دارد این است که:
اولا - اگر گزارش سیمور هرش درست و دقیق باشد، باید گفت که هیچ ملتی با توطئه و بمب گذاری و ترور خارجی یا با موشک به دموکراسی نمی رسد. این راه سنگلاخ را فقط خود آن ملت می تواند طی کند. سیاستمداران و نظامیان آمریکایی تصور می کردند وقتی که پای سربازان آمریکایی به بغداد برسد، مردم با دسته های گل به پیشواز می آیند. دیدیم که نتیجه بر عکس شد و اختیار به دست افراطی ترین نیروها افتاد. دموکراسی عراق هم تبدیل شد به ائتلاف شکننده ی کردها و شیعیان عراق و اینبار سنی ها بودند که جزو "غیر خودی" ها در آمدند. دموکراسی فقط پای صندوق های رای رفتن نیست. مهم تقسیم قدرت انتخابی میان همه ی گروه های شهروندان کشور است.

دوما - اگر گزارش سیمور هرش نادرست و یا غیر دقیق باشد، این تصفیه حساب های سیاسی در داخل آمریکا ممکن است به سود کسانی باشد که از هرش حمایت می کنند ولی مسلما به سود جنبش های مدنی ما نخواهد بود که پیش از این هم زیر ضرب هستند و هزار تهمت و افترای بی اساس به آنها زده می شود.
-----------
دوستانی که نوشته های مرا می خوانند می دانند که همیشه نگاهی به تاریخ دارم. وقتی به موضوع استفاده ی بیگانگان از تنش های قومی کشورمان در گزارش هرش فکر می کردم بی اختیار به یاد حمله ی محمود افغان به ایران صفوی و جریان گرفتن کرمان به آن سادگی افتادم. راهب مسیحی تادوش کروسینسکی در آن زمان در اصفهان پایتخت شاه سلطان حسین زندگی می کرد و بخاطر روابط اش با دربار از اطلاعات دست اولی آگاه بود. او در گزارش اشغال ایران بدست سربازان محمود درباره ی کرمان می نویسد: "دامن زدن به تنش های درونی کشور از آن نوع ماشین هایی بود که به حرکت درآوردن آن به دست هایی ماهر نیاز داشت و همان طور که تا زمانی که فنرهای آن بخوبی نگهداری شده باشد، خوب کار خواهد کرد، در صورتی که بر اثر بی توجهی و بی مبالاتی کسانی که اداره ی آن فنر را به دست دارند، نظم آنها بر هم بخورد، نابسامانی هایی از آن تولید خواهد شد".
در جریان حمله ی محمود افغان، گویا منطقه ی کرمان ساده تر از جاهای دیگر به تصرف او در آمد. کروسینسکی علت این را تفرقه و تبعیض های دینی در حق مردم آن منطقه می داند. تعداد زیادی از زرتشتیان و پیروان دین ها و مذهب های دیگر در کرمان زندگی می کردند. طبق گفته ی دکتر جواد طباطبائی که گزارش کروسینسکی را بازنویسی کرده، همه ی سفرنامه نویسان گزارش کرده اند که در مناطق غیر شیعه نشین که تبعیض و نابرابری وجود داشت، شهرها زودتر به دست افغان ها در می آمد. و تازه این افغان ها که خبر وحشی گری و جنایت و خشونت شان پیش از خودشان به ایران رسیده بود!
نقل قول ها را از کتاب «سقوط اصفهان» نوشته ی دکتر جواد طباطبائی آوردم.

برای همین در اول این یادداشت نوشتم که به نظر من باید زمینه های سیاسی و اجتماعی را از بین برد تا توطئه پا نگیرد.

نوشته شده توسط پویا در 04:48 PM

June 25, 2008
دینخویی و پرسشگری- به بهانه ی نوشته ی آرامش دوستدار

آرامش دوستدار در مقاله ی تازه اش که در گویا نیوز خواندم، مطلب جالبی درباره ی مفهوم "دینخویی" نوشته است و به درستی عنصر اصلی این مفهوم را دوری کردن و ترس از پرسش گری و چون و چرا کردن معرفی می کند. و باز هم به درستی تاکید می کند که دینخو نبودن با بی دین بودن یکی نیست. یعنی می توان باور به یک دین الهی هم نداشت ولی باز به حقیقت ها و راه حل های جزمی و یک بار برای همیشه تعریف شده معتقد بود. که در این صورت اش هم جایی برای سوال و چون و چرا باقی نمی ماند.

ما در تاریخ معاصر خودمان نمونه ی این نوع دینخویی را کم نداشته ایم. یعنی روشنفکرانی که لزوما باور دینی نداشته اند اما به همان باور غیر دینی شان ایمانی مقدس، دینی و مذهبی داشته اند. به این معنی که در درستی مطلق باورشان هرگز تردید نکرده اند.
اصلا به نظر من همین گفتن اینکه من به چیزی باور دارم، اگر "باور داشتن" را درست معنی نکنیم کار خطرناکی است. باور داشتن اگر به معنی این باشد که راه حل من، پروژه ی من «کاملا و مطلقا» و برای همیشه درست است و همه ی جوانب واقعیت را در بر می گیرد و برای هر مشکلی جوابی دارد، آنوقت به همان منطقه ی خطر دینخویی وارد شده ایم. آنوقت است که اگر در جایی واقعیت هم با راه حل های ما و "باور" های ما نخواند، تلاش می کنیم به شکلی آن واقعیت را به اندازه و قالب باورهای مان در بیاوریم و یا اصلا به دروغ پنهان اش کنیم. نمونه های تاریخی این مطلق دیدن ها و یا حتی از روی صداقت پنهان کردن ها و لاپوشانی کردن ها کم نیستند اما نمی خواهم این نوشته ام را با مثال های تاریخی طولانی کنم. گرچه می شود مورد به مورد هم درباره اش نوشت. اگر خیلی کوتاه بخواهم اشاره کنم:
لیسنکو از روسای بخش بیولوژی آکادمی علوم شوروی که تئوری علمی مندل را در ژنتیک رد می کرد و تئوری های غیر علمی خودش را به صورت رسمی در سیستم سیاسی شوروی در آورده بود و دانشمندانی که از نظر علمی با او مخالفت می کردند دستگیر و زندانی می شدند.
نمونه ی دیگر تاریخ نویسی رسمی شوروی بود که یکی از اهداف آن اثبات دوره های تاریخی اشاره شده توسط مارکس و انگلس در تمام کشورهای جهان بود. یکی از مثال های آن تلاش برای اثبات دوره های برده داری و بخصوص فئودالی در ایران بود در حالیکه ایران هیچگاه دوره های تاریخی برده داری یا فئودالی را عملا از سر نگذرانده بود و سیستم زمینداری در ایران بطور کلی با سیستم فئودالی اروپا تفاوت داشت.

اندیشه ی چپ سوسیالیستی که در دامن مدرنیته ی اروپایی شکل گرفته بود و از نقد و چون و چرا کردن در نظم موجود یعنی سرمایه داری (هم از نظر اقتصادی و هم از نظر اجتماعی و انسانی) شروع کرده بود، کم کم به یک دستگاه ایدئولوژیک تمام و کمال تبدیل شد با اصول خدشه ناپذیر و غیر قابل تغییر که باصطلاح فقط لازم بود واقعیت را از فیلتر این اصول رد کرد تا در آن طرف معادله یک راه حل "همیشه درست" بیرون بیاید. و همین دستگاه بسته، پای اش که به جغرافیای ما رسید تبدیل به ایمان شد. که در واقع فرقی با ایمان مذهبی و بدون چون و چرا نداشت. حتی برای ترجمه ی متن های سوسیالیستی واژه های مذهبی به کار گرفته شد: مثل مرتد.

البته آدم های با باور مطلق و ایمان محکم شاید بتوانند در مقابل فشارهای سخت پلیسی که در تمام طول تاریخ معاصر جزئی از زندگی سیاسی و اجتماعی ما بوده مقاومت کنند اما از طرف دیگر مطمئنا به جزمی شدن و مطلق شدن اندیشه ها می رسد و پروژه ای که در ابتدا قرار بوده برای شناخت واقعیت ها بکار برود خودش تبدیل به سد راه این شناخت می شود چون با هر تغییر و دگرگونی کار به توجیه و تفسیرهای ایدئولوژیک می کشد بدون اینکه چون و چرایی در درستی خود آن اصول شده باشد.

گفتم که وقتی پای اندیشه ی انتقادی چپ به جغرافیای ما رسید تبدیل به ایمان شد. منظورم از این جغرافیا فقط کشور و جامعه ی خود ما نبود. مهدی خانبابا تهرانی که از فعالان قدیمی چپ است و سال ها در چین در سال های قدرت مائو زندگی کرده در خاطرات اش به گوشه های جالبی اشاره می کند. نمونه هایی که مائو را مانند یک قدیس مذهبی نشان می دهد.
در یک جا می نویسد که گروه های خارجی که برای آموزش مارکسیسم چینی و تجربیات انقلاب چین به آن کشور می رفتند، پیش از هر وعده غذا در محل رستوران آن ساختمان، کتاب نقل قول های مائو را باز می کردند و باید حتما چند نقل قول را می خواندند که مائو این را گفته یا آن را. مائو حقیقت ها را گفته است. درست مانند یک مراسم مذهبی. بقول خانبابا تهرانی مثل اینکه سر سفره ی افطار نشسته باشند!
در یک جای دیگر از دو هیئت نمایندگی از سودان و سومالی می گوید که مجسمه ی مائو را خریده بودند و کمی از خاک چین را هم برداشته بودند تا در کشورشان پای مجسمه ی مائو بریزند!

شاید خیلی زیاد نوشتم، اما خواستم گفته باشم که با نظر آرامش دوستدار موافقم که دین خویی چیزی خیلی بیشتر از مجذوب یک باور دینی بودن است. از تغییر باورها و راه حل ها باید نترسید. به نظر من پروژه ها و باورهای اجتماعی هم باید از منطق علوم طبیعی پیروی کنند. یعنی مدام خودشان را با واقعیت محک بزنند و درستی خودشان را اثبات کنند.
یک پروژه ی علمی مثل یک باور و دستور دینی نیست که حتی اگر با واقعیت های اجتماعی امروز هماهنگ نباشد، با هر زور و وسیله ای که شده بخواهند به کرسی بنشانند و کسی جرات چون و چرا هم نداشته باشد.
بقول آرامش دوستدار باید خطر کرد و قواعد بازی را بر هم زد. بازی ای که به آن خو گرفته ایم.

نوشته شده توسط پویا در 05:23 PM

June 22, 2008
فوتبال ما بعنوان بخشی از اجتماع

این روزها که بازی های فوتبال جام ملت های اروپاست من هم وقتی که فرصت کنم مثل خیلی های دیگر می نشینم و تماشا می کنم. همین چند هفته ی پیش هم چند بازی تیم ایران را با امارات و سوریه دیدم.
موقع تماشای بازی های اروپا، بیشتر به این فکر فرو می روم که فوتبال ما هم آئینه و نمونه ای از کل جامعه ی ماست. موضوع تازه ای نیست و همه می دانیم که این فوتبال سطح بالا و این درجه ی بالای تکنیک و هماهنگی و سازماندهی در زمین بازی، چه نظم و سازمان و مدیریت و اخلاق حرفه ای در پشت اش خوابیده است.
در این که هر تیم فوتبال حرفه ای امروز در اروپا یا آمریکای جنوبی یک بنگاه بزرگ اقتصاد سرمایه داری است حرفی نیست. همین وضعیت در کشور خود ما هم وجود دارد. بزرگترین باشگاه های ما هم جز این نیستند. اما گرداندن این سازمان بزرگ در درجه ی اول عقلانیت و مدیریت حرفه ای می خواهد.

در کشور ما از باشگاه ها تا تیم ملی و فدراسیون فوتبال، یک مدیریت ناکارامد که بر پایه ی روابط پنهانی و مافیایی بوجود آمده و رشد کرده حکومت می کند. هر از چندی گوشه ای از فساد و بی برنامگی این محافل مافیایی به شکلی رو می شود. اما درست مانند دیگر بخش های اجتماعی، اراده ای برای تغییرات اساسی وجود ندارد و همان روابط ناکارآمد ادامه پیدا می کند.

یک نمونه ی آشکار آن همین جریان انتخاب مربی تیم ملی بود که افراد مشخصی کاندیدا شده بودند. ولی یک شبه علی دائی بعنوان مربی اعلام شد و معلوم نشد که چه معیارهایی در کار بوده و توانایی ها و سابقه ی ایشان برای مربی گری چیست. حتی اگر بپذیریم که دائی هم شایستگی تیم ملی را داشته باید اولا پاسخ داده شود چرا جزو کاندیداهای مطرح نبوده و دوم اینکه طبق چه معیارهایی از دیگران بهتر بوده است.
اما کمتر کسی بود که نفهمید ارتباط های علی دائی با دست اندرکاران، او را در این مقام نشانده است. به نظر من اصولا پدیده ی علی دائی یک پدیده ی اجتماعی است. نمونه ی آشکاری از ساخت پدرسالارانه ی اجتماعی و سیاسی. افرادی که در سیستم جاخوش می کنند و اگر در بهترین حالت روزی برای سیستم کارایی داشتند، در نقش خودشان با شکل های مختلف باقی می مانند و در عمل فقط به تباهی سیستم کمک می کنند. مگر در سیستم سیاسی ما چنین وضعی وجود ندارد؟ نگاهی به لیست اسامی و مقامات حاکمان درجه ی اول و دوم امروز بیاندازید. از سی سال پیش تا حالا حلقه ی اصلی حاکمان در چارچوب تنگی قرار داشته است که گویی فقط جای و نقش آنها هر از گاهی عوض شده است.

به موضوع فوتبال مان که بر گردیم، نمونه ها از روابط و تصمیم های نامشخص و اتفاقی کم نیستند. نبودن معیارهای مشخص و تعریف شده برای: سیستم مدیریت تیم ملی، انتخاب بازیکنان تیم ملی، برنامه ریزی برای تمرین ها و مسابقات آمادگی، وضعیت اقتصادی نابسامان باشگاه ها با وجود رد وبدل شدن پول های کلان و مانند اینها.

موضوع اصلی این نیست که ما چقدر از فوتبال امروزی دنیا بدور هستیم، یک مقایسه ی کوچک میان یکی از همین بازی های متوسط جام ملت های اروپا با بهترین بازی تیم ملی ما نشان می دهد که این فاصله چقدر زیاد است. موضوع اصلی این است که امروزه فوتبال بخشی از زندگی اجتماعی و اقتصادی است و جزئی از پیکره ی مدیریت اجتماعی است.
به نظر من موضوع اصلی این است که ما با این وضعیت نابسامان و باری به هر جهت راه بجایی هم نخواهیم برد و فاصله مان با فوتبال علمی و سازماندهی پیشرفته ی آن فقط بیشتر و بیشتر خواهد شد.
منظورم از این نوشته تحلیل وضعیت فوتبال کشورمان نبود که اصلا کار من این نیست. فقط خواستم بگویم چه بخواهیم چه نخواهیم وضعیت فوتبال مان جدا از وضعیت اجتماعی مان نیست. همان نگاه باری به هر جهت و بدون برنامه و انحصارگرانه ی اجتماعی بر فوتبال مان هم حاکم است.

نوشته شده توسط پویا در 04:43 PM

June 17, 2008
آقای پالیزدار و خربنده گان امروزین + فراموش کار نباشیم

در کشور ما رسم بر این بوده که آگاهی مردم به فساد و بی قانونی حاکمان نتیجه ی حکومت قانون و نظارت نهادهای مردمی و رسانه های آزاد نباشد. آگاهی مردم از آنچه در میان حاکمان و نهادهای حکومتی می گذرد بیشتر تابع رقابت گروه های صاحب قدرت در حکومت بوده است و به خاطر همین بیشتر حالت موجی دارد که مدت زمانی کوتاه بالا می رود و بعد در چارچوب توافق های حاکمان آرام می گیرد. اما با این همه نقش آگاهی دهنده ی این موج های ناگهانی را نمی توانیم انکار کنیم.
یادمان هست که اصلاح طلبان فقط وقتی که زیر فشار جناح مقابل شان قرار می گرفتند گوشه ای از بی قانونی و فساد اقتصادی حاکمان را عیان می کردند. مثل گفته های آقای کروبی درباره ی وجود اسکله های ثبت نشده ی سپاه پاسداران که برای هیچکس معلوم نیست که از آن اسکله ها چه چیزی از کشور بیرون می رود و چه چیزی وارد می شود. دیدیم وقتی که موج آرام گرفت دیگر کسی از اسکله ها نمی گوید و پیگیر نمی شود که اینها کجا هستند و چرا مراقبت و کنترلی روی آنها نیست.

گفته های آقای پالیزدار (فیلم گفته های ایشان) را هم به نظر من باید در چارچوب همین رقابت های جناحی دید. منتها این بار گویا رقابت های شدید به داخل جبهه ی خودی ها کشیده شده که میزان فساد بالاترین مقامات روحانی حکومت به اصطلاح رو می شود. حرف های او زیاد تازه نیست اما اینبار اسم واقعی آدمها جای سه نقطه های مقالات روزنامه ها را گرفته است. که چه رقم های افسانه ای و چه رانت های مافیایی بزرگی جابجا می شود، توسط همان ها که از تریبون های شان از قناعت و معنویت و آهن گداخته ی علی در دست مسلم بن عقیل می گویند. همان ها که این دنیا را دار فانی و بی ارزش می نامند. بگذریم ...
اما هر چقدر هم رقابت جناحی باشد، از یک طرف مردم از دهان خودی ها می شنوند که در پشت درهای بسته و محفل های خانوادگی چه مافیای بزرگی شکل گرفته و از طرف دیگر همین افشاگری ها نشان می دهد که بحران تا خود مراکز قدرت هم رخنه کرده و در پس لبخندها و مجالس عزا و عروسی های چند صد نفره ی خودی ها، چه رقابت و کشاکشی میان آقایان حاکمان در جریان است.

منطق خربنده گی را شنیده اید؟ من قبلا یک بار دیگر حدود 2 سال پیش در وبلاگم درباره ی مافیای شکر آقای مکارم شیرازی و مصباح نوشتم. البته نه بعنوان افشاگری بلکه بعنوان نقل خبرهای رسانه ها. در زیر آن مطلب این نقل قول را از چهار مقاله عروضی آوردم:
اما منطق خربنده‌گی چیست؟ (خربنده به کسانی می‌گفتند که شغل‌شان کرایه‌دادن الاغ به دیگران بود). حکایتی در چهار مقاله‌ی نظامی عروضی هست:
"احمد بن عبدالله الخجستانی را پرسیدند که تو مردی خربنده بودی،‌ به امیری خراسان چون [چگونه] افتادی؟ گفت: به بادغیس در خجستان، روزی دیوان حنظله‌ی بادغیسی همی خواندم،‌ بدین بیت رسیدم:
مهتری گر به کام شیر در است
شو خطر کن ز کام شیر بجوی!
با بزرگیّ و عزّ و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی
داعیه ‌ای در باطن من پدید آمد که به هیچ وجه در آن حالت که اندر بودم،‌ راضی نتوانستم شد، خران بفروختم و اسب خریدم و از وطن خویش رحلت کردم..."
خربنده‌ گان به طمع "مهتری و بزرگی و عزت و نعمت و جاه" بر قدرت تکیه زده‌اند و زمانی هر کدام جای خود را به دیگری داده‌اند، آنچه بر جای مانده این ملت بوده، هر چند سرخورده و با کیسه‌ای خالی‌تر شده.
----------
سهیلا وحدتی در سایت ایران امروز مطلب قابل توجهی تهیه کرده است از موضوع اعدام بهائیان و بخصوص 10 زنان بهائی در 28 خرداد 1362 در زندان عادل آباد شیراز. سن و موقعیت اجتماعی این زنان به ما می گوید که تنها دلیل اعدام این ده انسان فقط عقیده و باور دینی شان بوده است و هر تهمت دیگری چقدر بی پایه است. 17 ساله، 21 ساله، 22 ساله، 25 ساله ...
هفت نفر از این ده نفر زیر سی سال داشته اند و یک نفر هم 57 ساله بوده است. خودتان بقیه ی مطلب را که همراه با عکس قربانیان است بخوانید.
نه تنها این ده نفر، نه تنها بهائیان بلکه آزار و کشتن هیچ دگراندیشی را نباید با بی تفاوتی و فراموشی از سر گذراند. بزودی تابستان می رسد و سالروز قتل عام زندانیان سیاسی در سال 67 . آنها هم باید بهای دگراندیشی شان را با جان می دادند، پنج سال پس از اعدام همین ها که در گزارش ایران امروز خواهید خواند. پس نمونه ها کم نیستند. کار سهیلا وحدتی برای زدن همین تلنگری بر ذهن های ما، با ارزش است.

نوشته شده توسط پویا در 04:47 PM

June 14, 2008
خاطرات سرتیپ درخشانی - از رویارویی با جنبش جنگل تا تسلیم پادگان تبریز به فرقه دموکرات

در سفر کاری چند روز گذشته فرصت داشتم که کتاب "خاطرات سرتیپ علی اکبر درخشانی" را بخوانم. خوشبختانه مایوس کننده نبود و بر خلاف خیلی از خاطره نویسی های دیگر چیزهای زیادی را توانستم از درون خاطرات این افسر ارتش دوران شاه بیرون بکشم که مستقیما با چند دوره ی تاریخ معاصر کشورمان رابطه داشت. خاطرات سرتیپ درخشانی به نظر من سه دوره ی اصلی و جالب توجه را در بر می گیرد:
اول دوره ی جنگ های نیروهای قزاق و ژاندارمری آن روز با جنبش جنگل به رهبری میرزا کوچک خان؛
دوم دوره ی بقدرت رسیدن رضا خان و بعضی مسائل مربوط به آن دوره مثل کنترل بر عشایر و گسترش کنترل و نظم حکومتی بر مناطق دورافتاده ی کشور در چارچوب پروژه ی ملت-سازی یا همان nation-building که تا حالا چند بار درباره اش نوشته ام و
سوم دوره ی جنبش آذربایجان و حکومت فرقه ی دموکرات با پشتیبانی ارتش شوروی و بعد عقب نشینی شوروی ها و بر هم خوردن و فرار فرقه ای ها و سرکوب جنبش آذربایجان.

نکته ی جالبی را که در خاطرات سرتیپ درخشانی دیدم این بود که او اصلا نمی خواهد ناآرامی ها و جنبش های مردم را به طور یکجانبه و بدون قید و شرط طغیان یاغیان و یا توطئه ی خارجی جلوه بدهد. در بیان خاطرات اش درباره ی دوره ی جنگ با جنگلی ها در گیلان بارها اشاره به حمایت های بیدریغ مردم منطقه از جنبش جنگل می کند و "دل خوش نداشتن" از نظامی ها. خواندن نوشته های درخشانی از نظر آشنا شدن با وضعیت فلاکت بار قوای نظامی ایران در آن دوران هم خیلی جالب است بخصوص آنجا که جابجایی های نظامی ها را از یک منطقه به منطقه ی دیگر با جزئیات شرح می دهد. شاید عامل عمده ای که باعث شد تا کشور ما به اشغال مستقیم کشور دیگری درنیاید موازنه ی قدرت انگلستان و روسیه بود وگرنه وضعیت آشفته و درهم ما از نظر سیاسی و اقتصادی و نظامی توانی برای مقاومت باقی نگذاشته بود.

دوره ی دوم خاطرات که نظرم را به خودش جلب کرد موضوع کنترل عشایر و به اصطلاح تخته قاپو کردن آنها بود. این یک واقعیت است که به خاطر ضعف دولت مرکزی در آن دوران، در مناطق دور از مرکز مثل کردستان یا لرستان و بلوچستان امکانات و امنیت وجود نداشت و اغلب سران طایفه ها و خان های قدرتمند اداره ی امور را به نفع خودشان در دست داشتند. اما این هم یک روی دیگر واقعیت است که رضا شاه سیاست سرکوب شدید و خشنی را در مقابل عشایر در پیش گرفت و اتفاقا همین مناطقی که به خاطر به اصطلاح حفظ "وحدت ملی" بیشتر مورد کنترل نظامی بودند، به صورت محروم ترین و فقیرترین قسمت های ایران هم از نظر اقتصادی و بازار کار و هم از نظر اجتماعی و فرهنگی در آمدند. در حالی که حفظ وحدت ملی بدون امکانات برابر ملی برای پیشرفت چه معنی خواهد داشت؟

دوره ی دیگر خاطرات درخشانی مربوط به جنبش آذربایجان و فرقه ی دموکرات و وابستگی این فرقه به حکومت شوروی (بخصوص به آذربایجان شوروی زیر سلطه ی باقروف) است. درخشانی با دیدن قدرت فرقه ی دموکرات و حمایت مردمی در آذر 1324 تصمیم به انحلال لشگر 3 آذربایجان و پادگان تبریز می گیرد و با چند افسر به تهران بر می گردد. سرتیپ درخشانی در یک مصاحبه در اینباره می گوید:
"تهران خیلی فشار می آورد، خیلی سعی می کرد ما دست به عملیات شدیدی بزنیم. ولی اگر چناچه به من می گفتند جنگ بکن نمی کردم. من ژنرال هستم و مطابق منافع روز و منافع نظامی می توانم تصمیم بگیرم و منافع نظامی و مصالح کشور حکم یم کرد که تصمیم دیشب (تسلیم پادگان تبریز) را بگیرم و به عقیده من کار درستی بود".

شاید سرتیپ درخشانی از معدود افراد "آن طرف ماجرا" باشد که اعتراف می کند یک نهضت مردمی در آذربایجان وجود داشته که منتها با وابستگی ها و سیاست های غلط رهبران آن نهضت از یک طرف و وابستگان به سیاست انگلستان در ارتش و دربار به آن روز افتاد. تا حالا بیشتر جریان جنبش آذربایجان بطور یکطرفه قضاوت شده است. یعنی از یک طرف تاریخ نویسان شاهنشاهی و باورمندان آنها نوشته اند که به اصطلاح غائله ی آذربایجان بوسیله ی حکومت شوروی و وابستگان به آن طراحی و اجرا شده بود و عاملان آن مهاجرین از قفقاز برگشته به ایران بودند، و در آذرماه 1325 نیروهای ارتش پیروزمندانه توانستند خائنین را سرکوب کنند.
از آن طرف دیگر یعنی حزب توده و طرفداران فرقه ی دمکرات معتقدند که این یک جنبش مردمی با رهبران و سیاست های مردمی بوده که درنهایت توسط دشمن سرکوب شده است. به نظر من نگاه اول، جنبه ی جنبش مردمی و خواسته های آن و سرکوب شدید و خشن ارتش شاهنشاهی را در آذربایجان پنهان می کند و نگاه دوم اشتباهات بزرگ و اساسی و بخصوص وابستگی آشکار فرقه ی دموکرات را به سیاست های استالین و باقروف کم رنگ جلوه می دهد.
در خاطرات سرتیپ درخشانی می خوانیم که یک جا سرلشگر ارفع رئیس ستاد ارتش در جواب مخالفت درخشانی برای سرکوب مردم می گوید "به جهنم که تمام مردم تبریز از بین می رفتند ...".

سرتیپ درخشانی زمانی هم مامور مخصوص رضا شاه در گرگان برای رسیدگی به املاک اختصاصی شاه شده است که خاطرات خیلی جالبی را از آن می آورد که چگونه زمین ها و کارخانه ها به امر رضا شاه به اجبار خریداری می شد. راستش شباهت خیلی زیادی به این سخنرانی تازه ی آقای پالیزدار درباره ی فسادهای مالی آقایان روحانیون و حاکمان کشورمان در این روزها دارد. آن را در یادداشت دیگری خواهم نوشت. اما باید اعتراف کنم که رقم های میلیاردی فساد آقایان آیت الله ها میلیون ها بار روی دست فساد آن زمان زده است.

کتاب خاطرات سرتیپ درخشانی، کتابی خواندنی است و به نظر من به درک بهتر وقایع تاریخی آن زمان خیلی کمک می کند. سرتیپ درخشانی بعد از آن زمان مغضوب رژیم پهلوی ماند تا در سال 57 توسط ساواک دستگیر می شود و پس از چند ساعت در زندان فوت می کند.

یک نکته: به یک برنامه ی صدای آمریکا نگاه می کردم. در آنجا مجری برنامه و یکی از آقایان متخصصین اصرار داشتند که nation-building به معنی "کشور سازی" است که البته ترجمه ی بسیار بی معنی و اشتباهی است. کشور که وجود دارد مثل کشور کنونی افغانستان با مرزهای شناخته شده ی بین المللی. آنچه باید ساخته شود یک واحد سراسری با مدیریت واحد و سیاست های اجرایی و اقتصاد و امنیت واحد است که اسم آن را ملت می گذاریم.

نوشته شده توسط پویا در 08:16 PM

June 11, 2008
سالروز 22 خرداد - زمینه ساز کمپین 1 میلیون امضا: چهره به چهره با مردم از تهران تا زاهدان

پی نوشت: پنجشنبه 23 خرداد 1387 - بازداشت هشت نفر از فعالان جنبش زنان در سالگرد 22 خرداد


پلاکارد گردهمایی 22 خرداد 1385

نوشته ی امشب را فقط درباره ی سالروز 22 خرداد، روز گردهمایی زنان برابری-طلب در میدان هفت تیر می نویسم و یادداشت خودم را به روز دیگری، شاید همین فردا می گذارم.

زمینه ی گردهمایی 22 خرداد هم اندیشی و همکاری بود و دستآورد بزرگ و مهم و غرور انگیز آن کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز. تلاشی چهره به چهره با مردم.
خوشحالم که عضو ساده و کوچکی از این جنبش اجتماعی ضد تبعیض جنسیتی و اجتماعی هستم. جنبشی که تپش قلب اش را از تهران بزرگ تا زاهدان به حاشیه رانده شده و در حاشیه مانده حس می کنیم. 22 خرداد نماد حرکت و جنبش و غلبه بر خمودگی و صبر عقیم در برابر تبعیض ها بوده.

بیانیه بیش از 1200 تن از فعالان جنبش زنان و مدافعان حقوق برابر به مناسبت سالگرد ۲۲ خرداد – سایت تغییر برای برابری
اما عجيب که جهاني صداي ما را از کنج خانه هايمان شنيد و آنها که در بيخ گوشمان نشسته ‏اند، نه!‏ - آسیه امینی
22 خرداد روزی که شور می آورد و امید - سایت مدرسه فمینیستی

نوشته شده توسط پویا در 08:22 PM

June 06, 2008
"اسرار مرگ یک نویسنده" + پایان یک دوره در زندگی

"فرموده بودید چرا این همه مزایای حکومت اسلامی را ندیده ام و به تمجید نپرداخته ام. این وظیفه ی اخلاقی را شاعران و نویسندگان محترمی که با چرخشی ناگهانی در سلک هواداران ولایت فقیه در آمده اند بهتر و موثرتر انجام می دهند. وانگهی رژیمی که علاوه بر فرستنده های رادیویی و تلویزیونی هزاران منبر و مسجد را در اختیار دارد چه نیازی به مدیحه سرایی مطرودان دارد، به خصوص نویسنده کج سلیقه ای که هرگز در مدح هیچ امیر و حاکمی قلم نزده است". (از آخرین نامه ی زنده یاد سعیدی سیرجانی به آقای خامنه ای).

دوستان مدت ها بود به دنبال مطلبی بودم که عمادالدین باقی درباره ی کشته شدن زنده یاد سعیدی سیرجانی در زندان جمهوری اسلامی نوشته بود. باقی در آذر ماه 1378 در روزنامه ی اصلاح طلب صبح آزادگان موضوع چگونگی کشته شدن سیرجانی ادیب و نویسنده را بدست شکنجه گران مفصلا توضیح داد. خوشبختانه این روزها خیلی اتفاقی به فایل PDF این مقاله برخورد کردم که با کلیک کردن روی اینجا می توانید آن را بخوانید و دانلود کنید. اگر موقع باز کردن فایل حروف ناخوانا بودند می توانید به این آدرس بروید و دو قلم (فونت) فارسی را که در آنجا هست دانلود و نصب کنید. بعد از نصب قلم ها دوباره فایل PDF را باز کنید، حتما قابل خواندن خواهد بود.
من فونت ها را در یک فایل zip گذاشته ام.
----------
دخترمان تا سه هفته ی دیگر از پیش مان می رود و ما از این هم تنهاتر خواهیم شد. شش ماهی را در کشوری دیگر تنها گذرانده بود ولی این بار می خواهد با خودش و برای خودش و با پول کار دانشجویی خودش زندگی کند. بدنبال جا انداختن هویت خودش است. با اینکه رفتن بچه ها از خانه همیشه غیر عادی و غم انگیز است، ما هم احساس دو گانه ای داریم: هم دوست داریم پیش خودمان باشد و هم فکر می کنیم چرا باید با حرف ها و آه و فغان پدرانه و مادرانه این فرصت را از او بگیریم؟ بالاخره هر آدمی باید روزی روی پای خودش بایستد و بتواند بگوید همین خانه ی ساده و لباس ساده و غذای ساده هر چه هست، با کار و زحمت خودم، بدست اش می آورم.
منطق ما این بود که دو سال دیگر که درس اش تمام می شود یا برای دکترا می رود و یا مشغول به کار می شود و در هر دو صورت درآمد کافی برای خرید خانه ی مناسبی خواهد داشت. اما خیلی زود فهمیدیم که این فقط منطق خود ماست و فقط هم ما را قانع می کند. دنیای فکری و احساسی او اصلا در جای دیگری سیر می کند.
حالا که می داند ما هم مخالفتی با رفتن اش نداریم، شادتر از قبل است. هفته ی دیگر آخرین امتحان این ترم اش است و پس از آن تهیه ی وسایل ضروری خانه. خوشبختانه در همین شهر خودمان آلونکی را تهیه کرده است. مهم داشتن امید و یک دل خوش است که در همان آلونک هم می توان داشت شان. خلاصه احساس ما چیزی است میان غمی پنهان و خوشحال از پر گرفتن بچه ها و ضمنا کمی هم هیجان که چطور با بالا و پایین زندگی کنار خواهد آمد.
یک بار در میان حرف و بحث ها گفت شما مرا تا اینجا بزرگ کرده اید و چیزهایی و ارزش هایی را یادم داده اید. از این به بعد خود من هستم که با آن چیزها و ارزش ها باید راه خودم را بروم. همانوقت یاد مطلبی از رومن رولان در "ژان کریستف" افتادم که می گوید وظیفه ی پدر و مادر فقط نشان دادن راه درست زندگی است به بچه ها. اما رفتن آن راه بعهده ی خود بچه ها است. وقتی این را می خواندم 19-18 ساله بودم و حالا 25 سال بعد خودم به این نقطه رسیده ام ...

نوشته شده توسط پویا در 03:09 PM

June 03, 2008
هزارفامیل دوره ی ما + ملت-سازی با اسطوره ی تیمور لنگ

منظورم به میان آوردن مسائل خصوصی زندگی مردم نیست. اما وقتی خبر ازدواج دختر رضا خاتمی برادر محمد خاتمی رئیس جمهور اصلاحات را با پسر خرازی وزیر خارجه ی قبلی خواندم بی اختیار به این فکر افتادم که چطور قدرت و استفاده های آن در جامعه ای مانند جامعه ی ما در یک دایره ی بسته دست به دست می شود. چند روز پیش هم خبر عروسی پسر رئیس جمهور بود با دختر رئیس سازمان گردش گری و مامور در شهرداری. زمانی از هزار فامیل دوران پهلوی می گفتند که قدرت و مواهب آن در تعداد محدودی از محفل های قدرتمندان رد و بدل می شد. امروز هزار فامیل به گونه ای دیگر شکل می گیرد.
یادم هست زمانی که آقای احمدی نژاد دست به بذل و بخشش مقامات مهم و پر سود کرده بود من نمونه ای را در همین وبلاگ نوشتم که قدرت و رانت ها چطور مانند مرغ عروسی (یا عزا) میان "خودی" ها نقسیم می شود. لطفا یک بار دیگر آن یادداشت را بخوانید تا ببینید چند تا برادر و با جناق و پسر عمه و داماد جابجا می شوند.
کاش روزنامه نگار شجاع و علاقمندی پیدا شود و با تحقیق، شجره یا درخت فامیلی آقایان حاکمان را ترسیم کند. من فکر می کنم تصویر وحشتناکی از روابط پیچیده و مافیایی فامیلی رسم خواهد شد.
----------
سفرنامه ی کوتاه مریم سطوت را در سایت گویا می خواندم. مریم سطوت از فعالان و رهبران سازمان فدائیان اکثریت بوده که پس از مهاجرت سال ها در ازبکستان شوروی سابق زندگی کرده بوده و امسال برای تجدید خاطرات اش سفری به آنجا داشته. اما منظورم اینها نبود!
منظورم تصویری است که نویسنده از جامعه ی ازبکستان امروز نشان می دهد، و بخصوص موضوع ملت-سازی. البته این "سازی" خیلی جاها در زبان فارسی معنی منفی دارد مثل کتاب-سازی.

اما در فرهنگ سیاسی nation-building یا همین ملت-سازی معنای خاص خودش را دارد که لزوما هم منفی نیست. بخصوص در کشورهایی با قومیت ها و قبیله های مختلف. طبیعی است که اگر رقابت ها و برتری طلبی های قبیله ای بخواهد در این کشورها حاکم باشد باصطلاح سنگ روی سنگ بند نمی شود و هیچ طرحی در مقیاس کشوری به نتیجه ای نخواهد رسید. یک دوست من که اهل تانزانیا بود برایم تعریف می کرد که در کشورشان 200 زبان مختلف قبیله ای وجود دارد. باور کردن اش برای ام مشکل بود ولی واقعیت داشت. ایده آل این است که قومیت ها و قبیله های مختلف با حفظ کاراکتر و شخصیت خودشان (زبان وفرهنگ) بتوانند در یک همبستگی ملی با هم زندگی کنند. نه اینکه به زور اسلحه و سرکوب و تحمیل بخواهند اتحاد ملی "تولید" کنند.

به هر حال همانطور که قبلا در اینجا هم نوشتم یکی از ویژگی های پدیده ای به نام ملت، "اسطوره ها و حافظه ی تاریخی مشترک" است. در سفرنامه ی مریم سطوت بخوبی تشریح شده که امروزه چطور از شخصیتی مانند تیمور لنگ می خواهند یک نماد ملی برای ازبکستان بسازند. تیمور لنگ روزی شخصیتی مخرب و خشن و نابود کننده ی انسان ها و تمدن ها بوده. هنر بزرگ او ساختن کله منار از سر مردم مناطقی که فتح می کرده است بود. اما امروز بعنوان یک اسطوره ی ملی برای ازبک ها از نو ساخته می شود. یک هویت ملی و فرای قبیله ها و طایفه های ازبک در حال ساخته شدن است. از تیمور جد مشترک و پدر ملت ازبک ساخته می شود. نمونه ای که یکی از ویژگی های جامعه ی پدرسالار است. هم آسان تر در جامعه جا می افتد و هم آن پدرسالاری را تقویت می کند.
این ها نمونه های خوبی است تا ببینیم که چطور نیای مشترک و اسطوره های مشترک ساخته می شود و متاسفانه در بسیاری جاها تعصبات قومی و ملی و برتری طلبی ها بر اساس همین اسطوره ها که چندان هم واقعی نیستند شکل می گیرد. این سفرنامه را بخوانید. اشاره های جالب و خواندنی دیگری هم در آن پیدا می کنیم.

نوشته شده توسط پویا در 05:05 PM

June 01, 2008
دیدگاه جدید آقای منتظری: حد و حدود حقوق شهروندی مردم تا کجاست؟

دیروز: "آن وقت کاری که من کردم این بود که تمام طبقات و اصناف نجف آباد را دعوت کردم و همه علیه بهائیت اعلامیه دادند، مثلا نانواها نوشتند ما به بهائیان نان نمی فروشیم، راننده ها امضا کردند که ما دیگر سوارشان نمی کنیم، از همه علمای نجف آباد و افرادی که با صنف های مختلف مربوط بودند کمک گرفتیم، خلاصه کاری کردیم که از نجف آباد تا اصفهان که کرایه ماشین یک تومان بود یک بهائی التماس می کرد پنجاه تومان بدهد و او را نمی بردند. بالاخره با این حرکت آنها در نجف آباد متلاشی شدند ... بعدها این قضیه را ما به اصفهان هم کشاندیم ..." – آقای منتظری – خاطرات صفحه ی 94 .
امروز: " فرقه بهائيت چون دارای کتاب آسمانی همچون يهود، مسيحيان و زرتشتيان نيستند در قانون اساسی جزو اقليت های مذهبی شمرده نشده اند، ولی از آن جهت که اهل اين کشور هستند حق آب و گل دارند و از حقوق شهروندی برخوردار می باشند".

به نظر من گفته های آیت الله منتظری را درباره ی دستگیری بهائیان از چند زاویه می توان نگاه کرد. آن چیزی که شاید اول از همه به ذهن می آید جدا کردن امور شهروندی از دین و ایدئولوژی است. آقای منتظری از حق آب و گل داشتن و شهروندی می گوید و اینکه همین اینها کافی است تا مردم از امنیت برخوردار باشند. و البته حقوق شهروندی فقط حق داشتن امنیت نیست. این حداقل است. شاید برای همین است که آقای منتظری از "حقوق" شهروندی می گوید.

حقوق شهروندی غیر از اینکه آدمی در زندگی اش امنیت جانی داشته باشد، حق تحصیل و آموزش هم هست، حق کار کردن و محروم نشدن از شغل قانونی و مورد علاقه اش هم هست، حق به جا آوردن آداب و باورهای دینی اش هم هست، حق عدم تبعیض و داشتن احترام در جامعه و رسانه های جمعی هم هست و همینطور برابری در نظام حقوقی.
سال هاست که همه ی این نمونه های حقوق شهروندی و خیلی موارد دیگر، به یک نحوی با دسته دسته کردن مردم و شهروندان از نظر عقیدتی، جنسیتی و مانند اینها نقض می شود. آنهم از طرف حکومت و با پشتوانه ی "قانون". ولی بهائیان بخاطر تضادهای عقیدتی و تاریخی شان، خیلی خشن تر و عریان تر مورد تبعیض قرار گرفته اند.

تهمت جاسوسی و توطئه را هم بسادگی و یکدست و همگون در مورد گروه بزرگی از مردم پیرو این باور دینی بکار می برند. تا جایی که یادمان می آید هر جا خواسته اند مخالفی را ساکت کنند اول نسبت جاسوسی و خیانت داده اند تا زمینه ی فکری مناسب در میان مردم و پیروان خود حکومت فراهم شود. نکته ی دیگری را که از پیام آقای منتظری می توان دریافت همین است که این فشارها و دستگیری ها به احتمال خیلی زیاد ربطی به جاسوسی و توطئه ندارد و بیشتر مصرف داخلی دارد: شاید ادامه ی همان خط "توطئه ی دشمن".

همین جدا کردن حقوق شهروندی و باورهای دینی در پیام آقای منتظری به نظر من گام بزرگی است برای طرح یک دیدگاه جدید. اما باید با احتیاط اظهار نظر کرد چون متاسفانه در فرهنگ آقایان، عادت دارند طوری بگویند و بنویسند که پس از آن جای زیادی برای تفسیر و اما و اگر بماند. مثلا در همین گفتار کوتاه خود آقای منتظری و تایید دفتر ایشان، هنوز حدود این حقوق شهروندی معلوم نیست. معلوم نیست دگراندیشان با هر دین و باور، حد برابری شان با دیگران تا کجاست.

نوشته شده توسط پویا در 12:51 AM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
گزارش سیمور هرش و جنبش مدنی کشور ما
دینخویی و پرسشگری- به بهانه ی نوشته ی آرامش دوستدار
فوتبال ما بعنوان بخشی از اجتماع
آقای پالیزدار و خربنده گان امروزین + فراموش کار نباشیم
خاطرات سرتیپ درخشانی - از رویارویی با جنبش جنگل تا تسلیم پادگان تبریز به فرقه دموکرات
سالروز 22 خرداد - زمینه ساز کمپین 1 میلیون امضا: چهره به چهره با مردم از تهران تا زاهدان
"اسرار مرگ یک نویسنده" + پایان یک دوره در زندگی
هزارفامیل دوره ی ما + ملت-سازی با اسطوره ی تیمور لنگ
دیدگاه جدید آقای منتظری: حد و حدود حقوق شهروندی مردم تا کجاست؟

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661