« March 2008 | Main | May 2008 »
April 29, 2008
کتابخوانی ما ایرانی ها - به فرهنگ شفاهی خو گرفته ایم

این روزها کمتر می نویسم اما خوشبختانه هم توانسته ام ترجمه ای را در رابطه با جنبش زنان تحویل بدهم و هم یک مقدار کارهای فنی در رابطه با یک کار تازه که امیدوارم پا بگیرد و آن هم بدون ارتباط با جنبش زنان نیست.

این روزها در اینترنت خواندم که میانگین کتابخوانی در ایران فقط 2 دقیقه در شبانه روز است. این آمار را رئیس کتابخانه ی ملی در ایران گفته که نمی تواند خیلی هم اشتباه باشد. البته مقدار کم علاقگی به کتاب را تقریبا همه ی ما می دانستیم ولی به نظر من جای خیلی تاسف دارد که این آمار از دهه ها پیش تقریبا ثابت مانده است. بعضی می گویند که خوب، قیمت کتاب بالا است و مردم هم مجبورند برای نان شب و اجاره ی خانه شان دو جا و سه جا شغل داشته باشند. شکی نیست که همه ی اینها هست. هم قیمت کتاب زیاد است، بخصوص اگر از طرف موسسه های حکومتی تامین نشود وهم اینکه خیلی از وقت مردم به تهیه ی احتیاجات اولیه زندگی می گذرد.

اما به نظر من مشکل فقط اینها نیست و یک گره کور فرهنگی و اجتماعی هم هست. دو نمونه به نظرم رسید که در اینجا می نویسم.
این آمار یک دقیقه ای و دو دقیقه ای امروز در دوران پیش از انقلاب هم وضع بهتری نداشت. با اینکه قیمت کتاب اینقدر بالا نبود و خیلی از مردم، بخصوص قشرهای متوسط جامعه با داشتن یک شغل از پس یک زندگی معمولی بر می آمدند.

و از این نمونه ی قبلی واضح تر، وضع کتابخوانی ایرانی های خارج از کشور است. قیمت کتاب های فارسی با وجود هزینه ی بالای پست، نسبت به درآمد قشر متوسط ایرانی های خارج از کشور زیاد بالا نیست. از نظر وقت آزاد هم وضعیت به هر حال بهتر است. با این همه فکر نمی کنم آمار کتابخوانی خارج از کشور چندان فرقی با داخل کشور داشته باشد. در این جا البته کمتر از قیمت کتاب می گویند و بهانه ها تنوع بیشتری دارد. اما مشکل بیگانه بودن ما با کتاب، با وجود همه ی این بهانه ها ادامه دارد. در یک کشور خارجی مطمئنا با داشتن یک خواروبار فروشی کوچک ایرانی می شود زندگی را چرخاند اما با داشتن یک کتابفروشی ایرانی حتی در سطح یک کشور اروپایی هم معلوم نیست درآمد کافی تولید کند، مگر اینکه کتابفروش صراف هم باشد و ارز هم بطور سیاه با داخل کشور ردو بدل کند و در ضمن سی دی هم بفروشد و فیلم هم کرایه بدهد.

البته کتابخوانی که منظور من است، خواندن درس در دبیرستان و دانشگاه نیست. من به آن بیشتر بعنوان یک شغل و یک کار مثلا دانش آموزی یا دانشجویی می بینم که یک مقداری مطلب را باید طبق برنامه ی خاصی بخواند. حرف من بیشتر آن نوع کتابخوانی است که فراتر از شغل است و مربوط به اطلاع گیری و باز شدن افق دید اجتماعی و علمی است.

حالا یا بهانه یا دلیل "موجه" برای کتاب نخواندن، این بیگانگی با فرهنگ نوشتاری یک پیامدهایی را هم به همراه خودش دارد. در دنیای امروز، داشتن اطلاعات یک مزیت است، یک عامل قدرت است. یادم هست دو سه سال پیش در راهروی مترو در واشینگتن تبلیغاتی دیدم که نوشته بود "math is power" یعنی دانستن ریاضیات یک مزیت و عامل مثبت برای پیدا کردن کار خوب و با انگیزه و با درآمد خوب است. امروزه دیگر فکر نمی کنم کسی شک داشته باشد که "information is power" یعنی داشتن آگاهی به نظر من حتی در جوامع کمی سنتی تر هم پایه ی یک زندگی بهتر است. آگاهی، آگاهی اجتماعی و ملی هم هست. شکی نیست که آگاهی از گوش کردن به رادیو و نگاه کردن به تلویزیون یا رفتن به سینما هم بدست می آید. اما دو تا مشکل به نظرم در اینجا هست:
یکی اینکه مطلبی را هر چقدر هم خوب در یک برنامه ی رادیویی یا تلویزیونی بپرورانند، باز هم از یک مقدار معینی بیشتر در عمق مطلب نمی روند چون با خصوصیات این رسانه های شفاهی نمی خواند. آگاهی به یک نوعی در سطح می ماند. فقط جالب ترین جنبه ها مطرح می شوند. اما همین آگاهی شفاهی می تواند پایه ی خوبی برای کمی عمیق تر شدن در موضوع باشد، به شرطی که فرهنگ نوشتاری هم به کمک آن بیاید.

دومین دلیل هم اینکه رسانه های شفاهی خیلی بیشتر و سازمان یافته تر از طرف حکومت ها یا گروه های با نفوذ اداره می شوند. خیلی جاها، مثلا در کشور خود ما این رسانه ها انحصاری اند و فقط صدا و تصویر و سلیقه ی حکومت گران است که منتشر می شود. در خیلی از کشورهای غربی و بخصوص در آمریکا هم که این رسانه ها انحصاری نیستند، گروه های با نفوذ اجتماعی با سرمایه های کلان، نوعی انحصار اطلاع رسانی را در دست دارند. اطلاعات در این رسانه های شفاهی یا مطابق سلیقه و منافع حکومت است و یا در کشورهای غربی تابع منافع اقتصادی یا سیاسی آن گروه های با نفوذ. حالا باز وضع در کشورهای غربی بهتر است چون در آنجا محدودیت برای گروه های کوچک تر و با صداهای متفاوت وجود ندارد و آنها بهرحال به نوعی می توانند صدای شان را، هر چند محدودتر برسانند.

بخاطر همین، به نظر من خو گرفتن به فرهنگ شفاهی، مردم را در یک موقعیت آسیب پذیر قرار می دهد. چون از طریق فرهنگ شفاهی راحت تر می توان به مردم اطلاعات غلط و یک طرفه داد. عادت داشتن به فرهنگ نوشتاری، بهتر و بیشتر ذهن های چون و چرا کننده تولید می کند. چیزی که در دنیای امروز، لا اقل ما خیلی به آن احتیاج داریم.
حالا این آسیب پذیری آگاهی مردم می تواند توجیه حمله ی آمریکا به عراق باشد و تقسیم کردن دنیا به "ما" و "آنها". و یا مثلا تحریک احساسات ملی مردم که مهم ترین و بی فاصله ترین حق و آبروی مردم ما "انرژی هسته ای" است. در هر دو صورت جامعه از یک آگاهی ناقص رنج می برد و شکی نیست که بعدا هم تاوان اش را باید بپردازد.

طبق معمول، این نوشته فقط طرح مسئله بود. می دانم که به خیلی از مسائل مهم فقط اشاره ی سطحی کردم، اما گویا این هم از خصوصیات وبلاگ نویسی باشد!

نوشته شده توسط پویا در 05:47 PM

April 24, 2008
بر رحمان ها در سیبری چه گذشت؟ - نسل گمشده

دوستانی که نوشته های مرا دنبال می کنند می دانند که یکی از دغدغه های بزرگ من کنجکاوی در تاریخ کشورمان و بخصوص تاریخ معاصر ماست. نوشته های ام حتی وقتی درباره ی وقایع امروز می نویسم خواه و ناخواه گوشه ی چشمی به تاریخ دارد. شاید تبعید یا مهاجرت یا هرچه اسم اش را بگذاریم کنجکاوی آدم را بیشتر به چون و چرا کردن در تاریخ جلب می کند. بهرحال مهاجرت، تو را در جوانی از ریشه و جایی که در آن احساس تعلق می کرده ای کنده است. به نوعی سر پنجه ی "روزگار" را روی تن و روح ات حس می کنی. و شاید همین انگیزه ای می شود برای اینکه همیشه بدنبال چراها باشی.
اما منظورم فقط گفتن این حرف های بیشتر شخصی نبود.

نمی دانم دوستان، شاید شما هم کتاب "خانه ی دایی یوسف" را که اتابک فتح الله زاده نوشته خوانده اید. ماجرا بر سر خاطرات شخصی مهاجر جوانی از نسل فدائیان (ازفعالان سابق این جریان) است به شوروی در سالهای 1360 و آن ناملایمات و نکبت ای که خودش و دوستان و همراهان اش در آنجا تجربه کرده اند. جوان هایی با شور و شوق و "ایمان" به عقیده شان که پایه ی این عقیده گاهی به خواندن 5 کتاب هم نمی رسیده و بعد تجربه ی واقعیت تلخ و خشن و بی رحم و نکبت بار در سرزمین "ایده آل" ها یا به گفته ی خودشان سرزمین نوه های کارل مارکس و لنین!
جالب است که اتابک جوان در سال های 60 و چهل سال پیش از او آرداشس آوانسیان از فعالان حزب توده ایران، هر دو، می گویند وقتی پا به خاک شوروی گذاشتیم تصور می کردیم اینها نوادگان مارکس و لنین هستند. در حالیکه آوانسیان ها حقیقت را تجربه کرده بودند، چرا نسل اتابک ها باید پس از چهل سال با همان تصورات زندگی کند؟
اما این ها هم موضوع اصلی نوشته ی من نیست! این ایده آل ها و "ایمان" های شبه مذهبی را باید جداگانه نوشت.

بخشی در کتاب "دایی یوسف" است به نام "سالهای معروف ایرانی کُشی". سال های 1936 تا 1938 میلادی که می شود تقریبا 1316 تا 1318 خورشیدی. آخرین سالهای رضا شاه درایران و سالهای به قدرت رسیدن استالین در شوروی. حدود 60 هزار نفر ایرانی در جمهوری های آسیایی شوروی زندگی و کار می کردند. اتفاقا بیشتر آنها هم از انقلابیون و طرفداران حکومت بلشویک ها بوده اند. موج تصفیه های استالینی که به راه می افتد، تعداد بسیاری زیادی از این ایرانی ها را به بهانه های مختلف دستگیر می کنند. خیلی ها را اعدام می کنند و خیلی های دیگر را با شکنجه و آزار برای سالهای طولانی به زندان های سیبری می فرستند.

معلوم نمی شود این هیستری ضد ایرانی برای چیست، اما هر چه هست قربانی می گیرد. فراوان. داستان بعضی قربانی ها آدم را بهت زده می کند. اتابک فتح الله زاده، جوان فدائی که بر خلاف دستورهای سازمان اش جرات می کند و با افراد باقی مانده از آن نسل فراموش شده ارتباط می گیرد، سرگذشت پیرمردی را به نام رحمان بازگو می کند. رحمان موقع نوجوانی عضو سازمان جوانان حزب کمونیست شوروی بود و اتفاقا دو مدال افتخار هم به او داده بودند. می گوید وقتی به سازمان امنیت شوروی احضارش می کنند اول فکر می کند که می خواهند تشویق اش کنند. اما با اولین برخوردها می فهمد که سرنوشت کسانی که در همین ماه ها از دور و برش ناپدید می شده اند در انتظارش است. سرهنگ امنیتی سرش فریاد می زند که "آن مدال ها را به مستراح بیانداز ..."! رحمان که فکر می کرده خواب می بیند در طی چند ساعت با یک حکم 25 ساله راهی سیبری می شود. جرم: دشمن خلق!

رحمان را به زیرزمینی می برند که با تعداد زیادی زندانی زخمی و سر و دست شکسته بعدا با قطار به سیبری منتقل کنند. قطار سیبری در هر ایستگاهی به تعداد مسافران اش که زندانیان بدبخت و زخمی بوده اند اضافه می شده است. تا به منطقه ی یخبندان می رسند، جایی که دیگر خط آهنی وجود نداشت.

رحمان می گوید: "در اینجا اردوگاه بزرگی درست شده بود که ساکنان آن از چند هزار تجاوز می کردند. کار ما ساکنان اردوگاه این بود که درخت های جنگل های انبوه و بی پایان جنوب سیبری را بریده و راه آهن به سمت شمال سیبری بکشیم. هر اندازه جلوتر می رفتیم مجبور بودیم اردوگاه های تازه ای بسازیم. در واقع زندانیان قبلی برای ما اردوگاه ساخته بودند و ما نیز برای زندانیانی که در راه بودند اردوگاه می ساختیم. افراد ضعیف از گرسنگی و فشار روحی می مردند. در زمستان یخبندان، مرده ها را در توی جنگل به روی برف های یخزده می انداختیم، این ماجرای شوم و تلخ هر روز ادامه داشت. انسان های اسیری که از اول دشمن و یا مخالف بلشویک ها بودند کمتر از ما انقلابیون زجر روحی و روانی می کشیدند چون ما انقلابیون آرمانخواه خود در ساختن این رژیم نقش داشتیم ...".

رحمان به داستان زندگی اش ادامه می دهد: به گم کردن پدر و مادر و دوستان سر به نیست شده اش، به ازدواج اش با یک دختر ارمنی در اردوگاه سیبری و بالاخره بازگشتن اش پس از 22 سال زندان و گرفتن ورقه ی تبرئه شدن از جرم! جرمی که پایه و اساسی به جز شهادت دروغ دو نفر از دوستان خودش نداشت! می گوید تازه همین ورقه هم نصیب هر کسی نشد.
اما من هنوز در همان صحنه ی زندانی اسیری که برای زندانی بعدی زندان می سازد مانده ام.

نوشتم که تعداد رحمان ها خیلی بیشتر از این هاست. در این کتاب و چند کتاب دیگر سرگذشت بعضی از آنها هست. اما فقط بعضی از آنها. خیلی های دیگر حتی اسم شان هم باقی نمانده است. در این کتاب صحبت از چند صد بهایی است که به ایجاد مهد کودک و سوادآموزی مشغول بوده اند. بیشتر اینها هیچوقت از سیبری بر نگشتند.

محله ی ایرانی ها به نام تزکیف در تاشکند تقریبا خالی شده بوده است. می گوید: "بسیاری از ایرانیان در این محله، تنها زندگی می کردند و از تنهایی در خانه های شان می مردند و کسی خبردار نمی شد. فقط در تابستان ها با بالا گرفتن بوی گند اجساد، همسایه ها به اداره ی مربوطه خبر می دادند که پرسی (اسم تحقیر آمیز روسی برای ایرانی ها) در این جا مرده و بوی گند همه جا را گرفته است. لطفا جنازه را بردارید".

بسیاری از این سرگذشت ها هنوز در قالب خاطره و شنیده است. اما این نسل و این آدم ها وجود داشته اند. تازه نسل مهاجران فرقه ی دموکرات هم بوده اند، در سال های بعد از 1325 . بسیاری از آنها که می خواسته اند به وطن شان برگردند، قطارشان سر از سیبری در آورده است و بسیاری از آنها در آن اردوگاه های یخبندان دفن شده اند.
نه اینکه خون ایرانی ها از دیگر قربانی ها رنگین تر است. تازه با آن همه نکبت و فلاکت زندان و اردوگاه، باز هم زندانیان قفقازی و تاجیک و ازبک، باصطلاح هوای ایرانی ها را داشته اند. اما مثلا یونانی ها از همین توجه کم اهمیت هم محروم بوده اند.

فکر می کنم بالاخره یک روزی برای روشن کردن این تاریخ پر درد و رنج برای این همه انسان، باید از خاطره جلوتر برویم. این خاطرات ذهن ما را روشن کرده و حالا می دانیم این چنین روزگاری بر بسیاری انسان ها گذشته. باید این ها را شناسائی کرد، تاریخ این نسل تبعیدی را مدون کرد. اینطور موقع ها معمولا دانشگاه ها هستند که بودجه و نیرو می گذارند و به دنبال روشن کردن و مدون کردن تاریخ مردمان می روند. اما معلوم نیست در دانشگاه های ما اصلا چنین علاقه و اراده ای باشد.

نه، من با خواندن اتفاقی یک کتاب، جو زده نشده ام! در طول این چند سال تقریبا آنچه را در اینباره در آمده خوانده ام و درباره اش فکر کرده ام. حالا که یک بار دیگر این کتاب را مرور می کردم گفتم این را در وبلاگم بنویسم.

نوشته شده توسط پویا در 05:54 PM

April 19, 2008
تصاویری از تاریخ تئاتر ایران در سالهای 20


صحنه ای از نمایشنامه ی مردم در سالهای 1320. از راست: حسین خیرخواه، مصطفی اسکوئی، لرتا - نقل از سایت نوح

اول یک مقدمه ی کوتاه: تئاتر بصورت علمی در ایران اولین بار توسط عبدالحسین نوشین کارگردانی و اجرا شد. نوشین از اولین دوره ی دانشجویانی بود که به خارج اعزام شدند. اوایل سالهای 1300 در دوره ی رضا شاه. نوشین قرار بود اول تاریخ و جغرافیا بخواند ولی بالاخره در فرانسه بدنبال یاد گرفتن تئاتر علمی رفت. وقتی که برگشت با گروهی از هنرپیشگان مثل همسرش لرتا، حسین خیرخواه، شباویز و کهنموئی گروه تئاتری تشکیل دادند. بیشتر نمایش ها را از زبان فرانسه ترجمه می کردند اما نمایشنامه های ایرانی را هم اجرا می کردند مثل نمایشنامه ی "نوکر خان لنکران" از میرزا فتحعلی آخوندزاده.
نوشین در میان گروه 53 نفر بود که در سال 1317 به زندان افتادند و با سقوط رضا شاه از زندان آزاد شدند. دوران، دوران آزادی احزاب و روزنامه ها بود و شور و شوق فعالیت های اجتماعی. نوشین و دوستانش که بیشترشان عضو حزب توده هم بودند تئاتر فرهنگ و تئاتر سعدی را پایه گذاشتند که نمایشنامه هایی با مضمون اجتماعی نمایش می دادند.

در گشت و گذار اینترنتی امروز دیدم که آقای نوح روزنامه نگار قدیمی که حالا در شمال کالیفرنیا زندگی می کند، تعداد زیادی از عکس های تئاتر مربوط به این دوران بین 1320 و 1332 را در سایت شان منتشر کرده اند.
به نظر من دوستان حتما بروید و این تاریخ را که به تصویر کشیده شده ببینید. در این آدرس. این آدرس هم نمایش همان عکس ها در یک آلبوم فلش است.

نوشته شده توسط پویا در 09:47 PM

April 16, 2008
خانواده ی بدون مشکل یا تابوهای ریشه دار ما؟ -! Perfect family

این نوشته افسانه پردازی و نمایش نیست. یک نوشته ی تخصصی هم نیست. طرح موضوعی است و من هم فقط کمی درباره اش خوانده ام و بیشتر تجربه ی زندگی است.
مدت کوتاهی است که می خواهم بنویسم، پیش از این دو نوشته ی قبلی.

قرار است در یک کمیته ی اروپایی از کشورهای مختلف، در ماه جولای یک کنفرانس در شهر رم ترتیب بدهیم. من و یکی دیگر از همکارانم هم در این کمیته هستیم. خیلی کار می بَرَد و مدام باید هر قدم را با هم هماهنگ کنیم، بخصوص که او با این کمیته قبل از من آشناست و تجربه ی بیشتری دارد. بعد از ناهار به دفترش می روم که همینطور سر پایی نظرش را در مورد موضوعی بپرسم. صحبت به خود سفر که می کشد با آهی می گوید شاید همسرم را هم بیاورم. به شوخی می گویم البته که بهار ایتالیا را حیف است از دست بدهیم. هم فال است و هم تماشا!
می گوید آره اما موضوع این است که ما هفته ی پیش از سفر دادگاه داریم و چون خیلی در این مدت به ما فشار روحی آمده، نمی خواهم همسرم تنها بماند. لحن اش طوری است که مجبور می شوم بنشینم. همکارم سن اش از من بیشتر است. دکترای اش را سالها پیش از یکی از سه دانشگاه اول دنیا، آنهم با جایزه ی مخصوص گرفته است و حالا در رشته ی خودش یکی از متخصصان انگشت شمار است. اینها را برای تعریف نمی نویسم. برای این می نویسم که خیلی با موضوع بدون ربط نیست.
آدمهایی آرام و معمولی. مثل من. مثل تو. شاید حتی با موقعیت مالی و اجتماعی بالاتر.

روی صندلی که می نشینم می پرسم: دادگاه؟ چه دادگاهی؟ مثل اینکه مخصوصا می خواسته سر حرف را باز کند می گوید: حدود یک سال می شود که دخترم پیش ما زندگی نمی کند. 14-13 ساله که شد در خانه و مدرسه مشکل رفتاری داشت و چیزهای دیگر. سازمان حمایت کودکان تشخیص داد که ما یعنی خانواده ی ما صلاحیت نگهداری او را نداریم و او را از ما گرفت. البته ما حرفی در مورد مشکلات دخترمان نداریم اما با این بردن اش مخالف بودیم که تقصیر ما انداخته شده است و برای همین شکایت کرده ایم. حالا دیگر بحران با دخترمان به اوج رسیده است و اصلا تماسی نداریم. آخرین جلسه ی دادگاه، همان هفته ی پیش از سفر است. از مشکلات دخترش می گوید و ناهنجاری های رفتاری و ... نمی خواهد پنهان کند. آن جمله ی معروف ما ایرانی ها را هم تکرار نمی کند که: "مگر ما پدر و مادر بدی بودیم؟" یا "مگر چی کم داشت؟" یا "مگر موقعیت خانوادگی ما بد بود؟"

بیشتر ما حتما کم ندیده ایم کسانی را که حق به جانب از اینکه چقدر بچه های شان را خوب تربیت کرده اند و آنها "هیچ" مشکلی ندارند، داد سخن می دهند. و با اینکه خیلی وقت ها این حق به جانب بودن ها پایه ی واقعی هم ندارد، اما خیلی از پدر و مادرهایی که مشکل بچه های نوجوان و جوان شان را می بینند، جرات نمی کنند که از آن حرف بزنند. این یک تابو است. ننگ است اگر پسر و یا بخصوص دختر ما مشکل رفتاری داشته باشد. ننگ است اگر کسی بداند که مواد مخدر مصرف می کند، یا خشونت می کند یا عصبی است یا در درس و زندگی اش موفق نیست. بیشتر مایل ایم که پنهان اش کنیم، مبادا آبروی خانواده بریزد.
به ما اینطور قبولانده اند که: بچه های موفق حتما و جبرا از خانواده های خوب می آیند؛ و بچه های معتاد یا مشکل دار و ناموفق حتما عیبی در تربیت خانوادگی شان بوده است؛ و من و توی پدر و مادر مقصریم اگر عضوی از خانه ی ما در زندگی مشکل دارد. این ها تابوهای بزرگی برای همه ی ماست.

همه ی ما از روزهای اول زندگی تا حتی سال های پیری مان تحت تاثیر سه عامل هستیم. خصوصیات فیزیکی و روانی مخصوص به خودمان، تحت تاثیر خانواده مان و تحت تاثیر اجتماع بزرگتر، حالا یا مدرسه یا محیط شهر که مستقیما با آدمهای دیگر در تماس هستیم یا با رسانه ها با هزاران شکل. از همه چیز پیرامون مان تاثیر می گیریم. خانواده فقط یکی از عوامل است.

امروز ثابت شده که خیلی از ناهنجاری های رفتاری ریشه در خود شخص دارد. بدون اینکه کسی از جمله خودش یا خانواده اش مقصر باشند. یک نمونه که موارد زیادی هم دارد ADHD است Attention deficit hyperactivity disorder . همین بچه هایی که ممکن است اینقدر بخاطر فعال و ناآرام بودن یا باصطلاح شرور بودن در خانواده تنبیه شوند. بعد ها همین رفتارها در نوجوانی و جوانی تشدید می شود. بعضی ها نا آرام اند، بعضی دوره های افسردگی شدید پیدا می کنند. برای آرامش یا غلبه بر افسردگی خیلی ها به مواد مخدر رو می آورند و از آن طرف مشکلات دیگر پیدا می کنند. چه بسا جرایم هم کم کم به آن اضافه شود. خشونت، خرید و فروش مواد مخدر، دزدی. این مشکلات با تنبیه یا طرد کردن، غصه خوردن و احساس گناه کردن و پنهان کردن بر طرف نمی شود. راه های درمان هست. دارو هست، تراپی هست. اما تا وقتی ما اسیر تابوهای خودمان هستیم، این مائیم که درمان را پس می زنیم. درمان هست، اما متخصص می خواهد. باید مشکل را دید و به موقع با متخصص تماس گرفت. این بیماری را فقط بعنوان نمونه آوردم. همه چیز در همین بیماری خلاصه نمی شود. هزاران عامل دیگر و از جمله تاثیرات اجتماعی است. بعضی دخترها از بچگی تحت تاثیر محیط شان مشکل تغذیه و لاغری مفرط پیدا می کنند. بعضی حتی به مواد مخدر متوسل می شوند برای لاغر شدن و بدن زیبا داشتن. می خواهم بگویم که مشکل را آنطور که هست ببینیم.

مسئله ی همکار من این نیست که مشکل بچه اش را نمی بیند. راستش مقصود من هم از این نوشته، حل مسئله ی همکارم با سازمان حمایت از کودکان و دادگاه اش نیست. این را به خود آنها وابگذاریم.
وقتی که او جریان دختر نوجوان اش را می گفت، به یاد نگاه های حق به جانب خودمان در این میهمانی یا در آن محفل افتادم که چه ناشیانه یا خودمان را به ندیدن واقعیت ها می زنیم و یا پنهان شان می کنیم. و این تابو ها و باصطلاح ننگ ها باز هم ادامه پیدا می کند و تشدید می شود. برای همین بود که تحصیلات و موقعیت همکارم را نوشتم. از نظر خانوادگی او و همسر و دختر دیگرشان به نظر همه در بهترین موقعیت ها هستند. اما با این حال در خانواده مشکل به این بزرگی دارند. مشکلی که می تواند کم کم کمر خانواده را از لحاظ عصبی خرد کند. حتی می تواند به متلاشی شدن خانواده بکشد. بخصوص اگر همین تابوها باعث شوند که خانواده بیشتر و بیشتر در خودش فرو برود و کم کم بدنبال مقصر در میان خودشان بگردند. "اگر تو آن کار را نکرده بودی ..."، "اگر من آنجا نرفته بودم ..." و هزار اگر و شاید که بیشترشان ریشه در واقعیت هم ندارند.

همین روزها در بعضی وبلاگ ها می خواندم که دوستان جوانتر ما دغدغه ی در هم ریختن تابوهای جنسی را دارند. گفتم ما هم بیاییم و تابوهای خیلی بزرگی را که در خانواده ها هست بشکنیم. به هم کمک کنیم تا اگر کسی احساس کرد که بچه اش و نوجوان اش مشکل دارد احساس ننگ و خجالت نکند برای بازگو کردن اش. با تصویر کردن یک خانواده ی آرمانی از خودمان در جلوی چشم دیگران، دیواری دروغین می سازیم. دیواری برای پنهان کردن هزاران مشکل حل نشده. افتخار در بی عیب جلوه دادن خودمان نیست، افتخار در درک و کمک به همدیگر است و بخصوص به آن که بیشتر از همه نیاز به کمک دارد ...

نوشته شده توسط پویا در 08:33 PM

April 12, 2008
چارچوب هایی اینقدر متفاوت

تازه از یک سفر کاری در پاریس برگشته ام، بدون اینکه کوچکترین فرصتی برای دیدن این شهر زیبا داشته باشم. تمام منظره ی دید من متروی پاریس بود و ساختمان های بلند اداری.

"مسئله این است که جامعه ای با معیارهای مدرن و عقلانیت و مصالح اجتماعی اعضای آن اجتماع می چرخد و جامعه ای دیگر مثل جامعه ی ما از یک طرف پا در گودال عمیق سنت دارد و هنوز نمی داند تکلیف اش در آسمان تعیین می شود یا همینجا روی زمین".
این جمله ی بالا را من در یادداشت 10 مارس نوشتم. هفته ی پیش که در سفر کاری بودم دیدم که یکی از خوانندگان وبلاگ من این نظر را در پای آن یادداشت نوشته است که فکر کردم وقتی برگشتم نظر خودم را بنویسم. این نظر آن خواننده است:
«شما گفته بوديد كه"ای دیگر مثل جامعه ی ما از یک طرف پا در گودال عمیق سنت دارد و هنوز نمی داند تکلیف اش در آسمان تعیین می شود یا همینجا روی زمین"
در حالي كه ما با پذيرفتن دين اسماني(الهي) اسلام پذيرفته ايم ما زمينيها(انسانهاي محدود ازنظر علم و زمان و....) بايد در چهارچوبهايي حركت كنيم كه پروردگار و رب العتلمين برايمان مشخص كرده است».

البته یک خواننده ی دیگری هم در پایین این نظر، آن را تایید کرده و از "اربابان" من یعنی پویا هم گفته است. از این نظر آخری می گذریم چون هر چه هم بگوییم، بعضی، اندیشه ی مخالف را توطئه و مزدوری این یا آن می دانند.

در مورد نظر خواننده ی اول، من دو کلمه را بیرون می کشم چرا که یکی ("ما") نماینده ی انسان شناسنده است و دیگری ("چارچوبها") موضوع شناخت.
به نظر من این جمع بستن و یکسان گرفتن برداشت های "ما" چندان با واقعیت نمی خواند. این "ما" در بیابان برهوت و لخت و خالی وجود ندارد. انسان هایی که این "ما" را تشکیل می دهند از نظر تاریخی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و حتی فردی در وضعیتی متفاوت با هم وجود دارند و زندگی می کنند.
در یک طرف متنی وجود دارد که انسان هایی به تقدس آن اعتقاد دارند. این متن مقدس هر چیزی می تواند باشد. برای عده ای این متن مقدس تورات است، برای عده ای انجیل (عهد قدیم و عهد جدید) و برای عده ای دیگر قرآن و برای بعضی دیگر مثل بابیان "بیان". منظور من کلی است. اما این متن مقدس در زمانی مشخص و در تاریخی مشخص و در مکانی مشخص و در ارتباط با اتفاقات مشخصی پدید آمده است. پس از آن، در زمانی دیگر و در مکانی دیگر و با اتفاقات جدید و روش زندگی جدید مردمان، آنچه که وجود دارد تفسیرها و برداشت هایی است که انسان ها از آن متن مقدس دارند. و در اینجاست که چارچوب ها شکل می گیرند. حتی اندازه ی چارچوب هایی که زندگی انسان ها را محدود می کند تغییر می کند. انسان ها با فرهنگ و وضعیت اقتصادی و اجتماعی مختلف اندازه ی آن چارچوب ها را تعیین می کنند و بعد هم باز مواد مختلفی را در آن چارچوب ها می ریزند.

برای عده ای، آن چارچوب هایی که دین مستقیما در زندگی انسان ها دخالت می کند در حد زندگی فردی می ماند. برای عده ای دیگر آن چارچوب ها سطح وسیع تری از زندگی را در بر می گیرند.
بعنوان مثال عده ای موقع آمدن زلزله نماز وحشت می خوانند و آن را خشم خدا در حق بندگان اش می دانند، بعنوان یک تقدیر الهی. عده ای دیگر که البته بی ایمان هم نیستند، میلیاردها دلار برای ایمن سازی ساختمان ها سرمایه گذاری می کنند و تلاش می کنند تا هزینه ی مالی و بخصوص جانی زلزله را به حداقل برسانند. این ایمن سازی هم فقط با رعایت قوانین فیزیک این جهانی امکان دارد چرا که زلزله را یک واقع ی طبیعی می دانند. واقعه ای که هر چقدر هم عظیم و فاجعه بار باشد باز هم محدود به قوانین فیزیک است.
تفاوت چارچوب های دخالت دین و امر قدسی برای این دو دسته در کجاست؟ نمی توانیم مطمئن باشیم که همه، وسعت چارچوب های دینی را به طور یکسان تعریف می کنند.

یک نمونه ی دیگر: برای بعضی مسلمانان، کتاب "اقتصادنا" (اقتصاد ما) نوشته ی محمد باقر صدر برای اداره ی اقتصاد جامعه کافی بوده است. در حالیکه برای بعضی دیگر از مسلمانان قوانین علمی اقتصادی و اجتماعی وجود دارند که باید آنها را مثل دیگر اقتصاددانان یهودی و مسیحی و سکولار و کافر و هر چیز دیگر، خواند و یاد گرفت. مثلا آقای طبیبیان که مسلمان معتقدی هم هست می گوید: "به نظر من هيچ‌گاه نمی‌توانيم از خرد روز که در علوم امروزی از جمله اقتصاد متبلور شده است، چندان فاصله بگيريم. ما می‌توانيم از مباحث دينی، اخلاق را در روابط اجتماعی و فردی و مفاهيمی چون عدل و انصاف و درستکاری... که نوعی از اخلاقيات است را بين خودمان در جامعه برقرار ‌کنيم. اما فکر نمی‌کنم بتوان از ميان آنها رشته جديدی به نام اقتصاد اسلامی را بيرون آورد".
پس چارچوب ها برای همه یکی نیستند. انسان ها طبق تجربیات خودشان و شناخت و دانسته های شان و موقعیت فرهنگی و اجتماعی شان آن "چارچوب" ها را درک می کنند. برداشتی که آیت الله سبحانی یا علامه طباطبایی از چارچوب های دینی دارند، زمین تا آسمان با برداشت سروش تفاوت دارد.

انسان ها تازه مواد مختلفی را طبق برداشت ها و تفسیرهای شان از متون مقدس، در آن چارچوب های دینی قرار می دهند. جمله ی معروفی هست: "الرجال قوامون على النساء". عده ای چنین جمله ای را پایه ی همه ی قوانین مردسالارانه در قانون مدنی ایران می دانند. عده ای دیگر تفسیرشان این است که چنین جمله ای امری نیست، بلکه فقط توصیفی از وضعیت آن زمان است و حالا زمانه عوض شده، پس چنین توصیفی نمی تواند پایه ی قوانین مربوط به زنان و خانواده قرار بگیرد. جمله در متن مقدس یکی است. اما برداشت ها و تفسیرها با تغییر وضعیت اجتماع تغییر کرده است.

یک نمونه ی روشن دیگر، برداشت های مختلف از بحران سیاسی بوده که در زمان مشروطه وجود داشته است. از یک طرف مجتهدی مثل شیخ فضل الله نوری بر آن بوده که استبداد مطلقه ی شاه تنها راه حفظ اسلام در غیبت امام زمان است. از طرف دیگر میرزای نائینی، مجتهدی در همان حد شیخ فضل الله، اینطور تفسیر می کرد که حالا که در غیبت امام زمان مجبور به قبول حکومتی غیر از حکومت امام هستیم، ارجحیت بر آن است که میزان استبداد این حکومت را محدود کنیم و آن را توسط نظارت مجلس شورا در چارچوب مشروطه قرار بدهیم. در دوره ی مشروطه اختلاف تفسیرهای شیخ فضل الله از یک طرف و مجتهدانی مانند نائینی و آخوند خراسانی از طرف دیگر در دو قطب مخالف هم قرار داشت. یک گروه (شیخ فضل الله) تا حد به توپ بستن مجلس شورا پیش می رفت و کسی مانند نائینی تا دم مرگ از نظرش که آن را موافق اسلام هم می دانست دفاع می کرد. حالا اینکه برداشت نائینی از مفاهیم جدید مثل ملت یا مجلس و مانند اینها چگونه بود، بحث دیگری است. منظور اصلی من این است که به این راحتی نمی شود همه چیز را جمع بست و همه را یک نظر نشان داد. حتی در میان مفسران دین و فقه، چنین اختلاف برداشت های اساسی وجود دارد.

نظر شخصی من این است که دین در دنیای مدرن در حوزه ی فردی قرار می گیرد و رابطه اش فقط با ایمان و اعتقادات فردی معتقدان به آن دین است. اما در حوزه ی عمومی و اجتماعی، این علوم مختلف اجتماعی و اقتصادی هستند که پایه ی عمل اجتماع قرار می گیرند و قوانین بر اساس آنها و بر اساس خرد جمعی اعضای جامعه تعیین می شوند. این یک برداشت سکولار است. یعنی در حوزه ی عمومی و شهروندی و قوانین، ایمان دینی افراد (حالا هر دینی که باشد) دخالتی ندارد و همه ی شهروندان صرف نظر از عقیده شان یا جنسیت شان و یا هر شرط دیگری، با هم برابر هستند و حقوق برابر دارند.

اما در میان معتقدان به دین، امروز می بینیم که کسانی با برداشت و تفسیرهایی، در عمل به همین تعریف سکولار از حوزه ی عمومی و خصوصی می رسند: مثل موضوع قبض و بسط شریعت سروش. ولی کسانی هم هستند که هنوز تفسیرهایی مطلق گرایانه از دین ارائه می کنند.

منظور من از این نوشته ی بلند فقط این بود که بگویم، آنچه به نام دین و چارچوب های آن تعریف می کنیم، مسائل یک بار برای همیشه تعیین شده و کلی و یکدست نیستند.
اینکه به زور تکفیر و چماق و بگیر و ببند و داغ ودرفش بخواهیم تفسیری را "بر حق" جلوه بدهیم موضوع دیگری است و معلوم است که تا وقتی قدرت در دست چنین تفسیری است، این حربه ها کاربرد دارند اما تاریخ نشان داده که قوی ترین داغ و درفش ها هم کارکرد محدودی دارند و همیشگی نیستند.

نوشته شده توسط پویا در 09:25 PM

April 04, 2008
«فتنه» ؟

در یکی از سایت های اینترنتی ایرانی خواندم که کسی نوشته بود فیلم هلندی «فتنه» از هر جلوه و ویژگی هنری هم خالی بود.
مشکل اصلی فیلم هایی مثل «فتنه» هر چقدر هم که هنری و با مهارت های فنی ساخته شوند این است که مبنا و اساس پیام شان را بر دو قطبی کردن دنیا و آدم های آن می گذارند. یک قطب که ذاتا و ماهیتا تاریک و خشن و بد و خطرناک است و قطب دیگری که ذاتا و ماهیتا روشن و انعطاف پذیر و انسانی است. آدم های دنیا هم با ساده ترین معیارها درون یکی از این قطب های متضاد جای می گیرند. ماهیت و ذات آدم ها هم با جایی که در این قطب ها برای شان فرض شده است تعیین می شود. آدم ها. بعنوان یک گروه همگون. بی شکل. بدون فردیت. حالا اسم این قطب های متضاد و آشتی ناپذیر را بگذاریم دو دین، دو تمدن، دو قوم، دو رنگ، دو جنس. از این دوقطبی های آشتی ناپذیر زیاد داریم. بعضی وقت ها شک می کنیم که شاید بیشتر قضاوت های حتی روزانه ی ما دنباله ی همین دو قطبی هایی هست که درون ذهن مان درست کرده ایم. بگذریم...

موضوع حرفم فیلم «فتنه» بود پس سعی کنم در همانجا هم بمانم. اسم ساموئل هانتینگتون را همه شنیده ایم. همان تئوری معروف "برخورد تمدن ها". هانتینگتون می گوید ملت های شرق می توانند به تمدن مدرن برسند اما به تمدن غرب نمی توانند دست پیدا کنند. این ذات و ماهیت تمدن غرب چه چیزی است که یک بار برای همیشه تعریف شده و آدم هایی، مثل قوم برگزیده ی انجیل عهد عتیق ذاتا برگزیده (= غربی) بدنیا می آیند؟ ادوارد سعید در کتب معروف اش «شرق شناسی» به برداشت "غربی" و اروپایی از "شرق" اشاره می کند. انسان غربی با "ماهیت و ذاتی" عقل گرا و حساب گر و با تدبیر و در مقابل آن آدم شرقی با ذهنیتی "همیشه و ماهیتا" خیال پردازو احساساتی و رویاباف و قدرت پذیر و نیاز همیشگی به کنترل شدن.

فیلم «فتنه» هم تلاش دارد دو قطب آشتی ناپذیری را درست کند و آدم ها را در داخل آن بسته های تغییر ناپذیر جا بدهد. همه چیز از یک کتاب شروع می شود. کتابی در مقابل کتاب دیگر (حتی اگر مستقیم به آن اشاره نشود). کتاب «فتنه» و بی نظمی و خشونت، در مقابل کتاب نظم و آرامش. خوب، خود این شروع، یک جعل تاریخی در جلو چشمان همه است. انجیل که می گوییم، "عهد عتیق" هم دارد که از پر خشونت ترین و بی رحمانه ترین متن های اسطوره ای و شبه تاریخی است. پس لزوما این متن ها نیستند که در پایه ی عمل انسان های معتقد به آن قرار می گیرند. متن های مقدس در زمینه ی فرهنگی و تاریخی هر اجتماعی قرار دارند و فهمیده و تفسیر می شوند. و این فهم و تفسیر شدن ها تابع خیلی از مسائل اجتماعی است چون آدم ها در متن اجتماع زندگی می کنند و جایگاه و منافع خودشان را دارند. فردیت ها و موقعیت شان بر درکی که از دین دارند تاثیر می گذارند.

در دنیای امروز دین بخشی از هویت خیلی از انسان هاست. اما فقط بخشی از هویت شان. هر کدام از ما هویت قومی هم داریم، هویت ملی هم داریم، هویت جنسیتی هم داریم، هویت شغلی هم داریم و خیلی خرده هویت های دیگر. هر کدام از این ها با یک درجه ای می تواند مایه ی تحریک و بسیج آدم هایی بشود، بستگی دارد که در کدام شرایط تاریخی و فرهنگی و اجتماعی قرار داریم. مایه ی بسیج قوم کرد امروز هویت قومی آنهاست. هیچ کردی نمی گوید که من برای برقرار کردن مذهب سنی مبارزه می کنم. در مبارزات ملی و استقلال طلبانه هویت ملی آدم هاست که تحریک پذیر و تعیین کننده است حتی اگر رنگی از دین هم به خودش بگیرد. هویت دینی لزوما هویت محوری آدم ها در دنیای امروزی نیست. اما در شرایطی این هویت می تواند رنگ خیلی تندی به خودش بگیرد.

سازنده ی فیلم «فتنه» از گسترش اسلام در اروپا می ترسد: اعداد و ارقام و منحنی جمعیت مسلمان ها و زاد و ولدشان بالا و بالاتر می رود. اما کسی پرسیده است چرا نسل دوم و سوم مهاجران مسلمان در اروپا اینقدر به هویت دینی شان اهمیت می دهند؟ اگر بگوییم ذات و ماهیت آنهاست که به نظر من خیلی ساده اندیشی کرده ایم. بگذار بگوییم که این نسل های دوم و سوم از جمله بخاطر همین برداشت های قطبی گرایانه در واقع در حاشیه ی اجتماع زندگی می کنند. بخاطر مهاجر بودن خانواده های شان نه امکانات اقتصادی و نه موقعیت تحصیلی و نه روابط اجتماعی قوی دارند که به آن تکیه کنند. این گروه را چه هویتی جز هویت دینی می تواند به هم پیوند بدهد؟ اینها نه هویت ملی دارند چون به اجتماع میزبان شان دل بستگی ندارند و نه هویت قومی چون هر کدام شان از یک گوشه ی آسیا و آفریقا می آیند: یکی از سومالی است، یکی از الجزایر و یکی از مراکش و یکی از پاکستان. تنها نقطه ی مشترک شان دینی است که لااقل در ظاهر پیوند شان می دهد. این ها عصیان گرند. اما نه بخاطر اینکه در این یا آن کتاب نوشته شده خشونت کنید. بخاطر دایره ی بسته ای که در آن گرفتارند.

اما آن طرف تر دنیا، مثلا در فلسطین هم دین وسیله ی عصیان مردمانی شده و این عصیان، سازنده ی «فتنه» را نگران کرده است. مسئله ی فلسطین همیشه دینی نبوده است. مسئله ی فلسطین با اعتراض ملی به شهروند درجه دوم بودن عربها در سرزمین خودشان شروع شد. بعد از جنگ دوم جهانی و دوره ناصر مسئله ی فلسطین، دین نبود، ملی و پان عربی بود و همینطور در سال های 70 میلادی در دورانی که سازمان آزادیبخش فلسطین و عرفات قدرت گرفتند. این جنبه ی قوی دینی امروز، از دهه ی هشتاد میلادی شروع شده است. باز هم ماجرا، آن دایره های بسته و عصیان است که این بار رنگ دینی گرفته است.

در دنیای امروز، مهم هم نیست که کجا زندگی کنیم، دین در زندگی های جاری مردم، بیشتر و بیشتر به حاشیه می رود. آدم ها در شهرهای کوچک و بزرگ خواه ناخواه زندگی روزانه شان بیشتر با نهادهای غیر دینی و قوانین این جهانی تنظیم می شود. اما بهرحال سنت طلبانی هستند که نگران اند و واکنش نشان می دهند حتی تا حد ترور و جنایت. چه چیز کمک می کند که آنها بتوانند همان دینی را که عملا در جامعه به حاشیه رفته دوباره به متن برگردانند و آدم ها را بسیج کنند؟

آدم هایی که سازنده ی فیلم «فتنه»، بخاطر رنگ پوست شان و مقنعه شان و محله ای که در آن زندگی می کنند و اسمی که دارند، در قطب خشن و خطرناک و بر هم زننده ی نظم، قرار شان می دهد و یک بار برای همیشه محکوم شان می کند، باز هم بیشتر به حاشیه رانده می شوند. نتیجه اش هم عصیان.

امروزه در کشورهای مسلمان هستند افراد و نیروهایی که تلاش می کنند توجه و تمرکز را روی مشکلات اجتماعی و واقعی این جوامع متمرکز کنند. بعضی از این افراد و نیروها نواندیشان دینی هستند که تلاش می کنند برای دین و نقش آن در میان مردمان، تعریف دیگری مطابق با شرایط امروزی دنیای ما ارائه کنند. بعضی افراد و نیروها هم با نگاه سکولار به دین نگاه می کنند و آن را مربوط به حوزه ی عمومی نمی دانند. هر دو این نیروها زیر فشار شدید نیروهای سنتی کار می کنند. نیروهای سنتی که با عوامفریبی های عجیب تلاش می کنند مشکلات اجتماعی را توطئه ی غرب و در شدیدترین حالت بعنوان جنگ صلیبی علیه اسلام جلوه دهند. سنت گرایان هم علاقه دارند به نوعی دنیا را محل نبرد نیروهای حق وباطل جلوه بدهند.
مشکل اینجاست که موضوعاتی مثل کاریکاتورهای پیامبر اسلام یا فیلم هایی مثل«فتنه» در واقع بیشتر از همه به نفع سنت گرایان و رادیکال های اسلامی در "این طرف" است که هر بار هیزمی برای شعله ور کردن آتش پیدا کنند. بازندگان اصلی اما بیشتر نواندیشان و نیروهای سکولار در جوامعی هستند که هنوز هویت دینی پر رنگ است. گویی از یک طرف سنت گرایان دینی و از طرف دیگران محافظه کاران دست راستی به هم احتیاج دارند تا موجودیت خودشان را توجیه کرده باشند.
حالا چه کسی و چه تفکری «فتنه» انگیز است؟

نوشته شده توسط پویا در 07:38 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661