|
« January 2008 |
Main
| March 2008 »
February 26, 2008
پراکنده ها - از گفتمان امام تا ذخیره ی بذرهای کشاورزی برای آینده ی بشریت
دوستان این روزها دقت کرده اید؟ گفتمان اصلاحات که زمانی گفتمان "جبهه ی دموکراسی خواهی"، "مشارکت ملی همه ی ایرانیان"، "قانون"، "شفافیت" و "آزادی" و "مدارا" بود این روزها به همت اصلاح طلبان حکومتی تبدیل شده به گفتمان "امام"!
نسل امروز کشور که باید به آینده فکر کند و ببیند کارهای این سی سال گذشته در کجا عیب داشته که امروز به اینجا رسیده ایم، تشویق می شود که به "دوران طلائی" گذشته برگردد. دوران طلائی دهه ی شصت! گویا نابسامانی های امروز یکباره بوجود آمده اند. اصلاح طلبان امروز که در دهه ی شصت خودشان میدان دار بودند، بهتر می دانند این رشته ی نابسامانی های سیاسی و اقتصادی امروز سری دراز تا دهه ای دارد که امروز می خواهند بعنوان روزهای معنویت و انقلاب معرفی اش کنند. دهه ای که آنقدر "طلایی" بوده که هنوز حرف زدن درباره ی آن، گذشتن از خط قرمز محسوب می شود.
به نظر من اشکال زیادی ندارد که گفتمانی هم به نام گفتمان دوره ی طلائی امام داشته باشیم، فقط اگر «همه» بتوانند در این گفتمان شرکت داشته باشند تا ببینیم این دوران برای چه کسانی و چه اقشاری طلائی بوده و برای دیگران چه رنگی داشته است؟
اسم این تغییر گفتمان را چه می شود گذاشت؟ مصلحت اندیشی؟ عوام فریبی؟ هر چه هست با اندیشه و عمل مدرن و اصلاحات واقعی فاصله ها دارد.
----------
این گزارش اتمی آقای برادعی چگونه نوشته شده که دنیا آن را سندی می بیند که طبق آن شورای امنیت می تواند به فشار و تحریم علیه ایران ادامه دهد، ولی آقایان طوری می بینند که کیک و شیرینی پخش می کنند و نامه های "پیروزی" برای هم می نویسند. به نظر من حرف راست را همان وزیر زده است که گفته با کمک درآمد سرشار نفت، تحریم ها اثری ندارند. طبق منطق آقایان، نفتی را که سرمایه ی امروز و نسل های آینده است می فروشیم و کالاها را به چند برابر قیمت وارد می کنیم تا شاید رویاهای اتمی روزی تحقق پیدا کند. این مصاحبه ی احمد شیرزاد درباره ی این "پیروزی و کیک و شیرینی اش" خواندنی است.
----------
جالب است! در حالیکه ما سر از پا نشناخته تلاش می کنیم منابع زیرزمینی مان را به دلار تبدیل کنیم و گندم و میخ و موتور و شکر و مرغ و رادیو و و موشک قاره پیما و خودکار و چرخ گوشت و تاسیسات اتمی بخریم، در گوشه ی دیگری از دنیا یک مخزن نگهداری بذرهای کشاورزی می سازند تا اگر روزی وضعیت کره ی زمین در اثر گرمایش زمین یا مسائل دیگر به جای بحرانی رسید، نسل گیاهان غذایی انسان حفظ شده باشد. این انبار در منطقه ی یخ زده ی Svalbard در نروژ ساخته شده است و به آن لقب "باغ عدن یخزده" داده اند. حالا خوب است انسان هایی در دنیای ما با عقلانیت و خرد انسانی عمل می کنند و کار دنیا را با منطق "از این ستون به آن ستون فرج است" یا "الخیر فی ما وقع" نمی گذرانند.
این ویدیو درباره ی همین مخزن بذرهای کشاورزی است که دوستی برایم فرستاده است.
نوشته
شده توسط پویا در 08:16 PM
February 23, 2008
تئاتر خیابانی با موضوع چندهمسری + خاطره ای شخصی از این چندهمسری شرعی
چند روزی بود که می خواستم اشاره هایی به چند موضوع داشته باشم اما مشغول بودن با ترجمه ی یک مقاله باعث شد تا یک مدت کوتاهی به تاخیر بیافتد.
اول: درباره ی ابتکار جدید هنرمندان طرفدار جنبش زنان است که تاتر خیابانی با موضوع چند همسری به راه انداخته اند. در خبرها و عکس هایی که من دیدم، این تئاتر در پارک دانشجو بود. گروه تئاتری موقع اجرای کار، با تماشگرانی که در کنار ایستاده اند رابطه برقرار می کند. چه موقع نمایش و چه پس از نمایش. هدف این است که آدم های جامعه تشویق بشوند در بحث و دیالوگ شرکت کنند. موضوع تکنیک تئاتر و این طور چیزها را باید به اهل فن واگذار کرد. اما از نظر اثر اجتماعی اش، حتما تاثیرگذار خواهد بود.
مسئله این است که دستگاه های تبلیغی و رسانه های مجاز کشور به شکل یک جانبه و در جایگاه سخنگو و منبرنشین، با انواع توجیه ها سعی می کنند چندهمسری را بعنوان یک موضوع عادی و حتی لازم (برای امنیت زنان!؟) جا بیاندازند. مجالی برای شنیدن صدای مخالفان این طرح و بخصوص شنیدن صدای زنان وجود ندارد. چندهمسری و نهادی کردن و قانونی کردن آن، مسئله ای نیست که بشود با چند آیه و حدیث و روایت توجیه اش کرد.
نهادینه کردن و قانونی کردن چندهمسری، با زندگی روزانه ی میلیون ها نفر و بخصوص و در درجه ی اول زنان جامعه ی ما رابطه ی مستقیم دارد. رابطه ای که هم روحی و شخصی است و هم ابعاد اجتماعی دارد. نمی شود این رابطه ی مستقیم را به بحث های فقهی و حوزه ای محدود کرد. به نظر من این یک بحث کاملا اجتماعی است و بنابراین باید صدای همه ی اعضای اجتماع در اینباره شنیده شود.
دوستان اینجا یک وبلاگ است و می شود و شاید اصلا لازم هم باشد از تجربیات شخصی هم گفت. وقتی نوجوان بودم و در ایران زندگی می کردم، خاله ام زنده بود و زن خیلی مذهبی و مومنی بود. فکر می کنم از مثلا 18 ساعت بیداری این زن، شاید 15 ساعت آن در رابطه ی مستقیم با یک موضوع دینی می گذشت: از نماز و دعا تا رفتن به جلسات قرآن و مانند اینها. او که بعد از یک بیماری دوره ی جوانی دیگر بچه دار نمی شد، شوهر خیلی مومن و مقید اش (از همان مردانی که طبق متون دینی عدالت را هم رعایت می کنند و همه ی شرایط شرعی را دارند) زن دومی گرفته بود و حالا با چند بچه و خاله ی من عملا در یک حاشیه ی زجر آور این زندگی روزها را می گذراند. خاله ام با من خیلی صمیمی بود. خوب یادم هست وقتی به خانه ی کوچک اش می رفتم، بارها می نشست و با آه می گفت "وقتی ازدواج کردی، یادت باشد هیچوقت سر زن ات هوو نیاوری. این چیزی نیست که هیچ زنی بتواند تحمل کند. هر کس می گوید دروغ می گوید". این را با کلمات خود او نوشتم که پس از این همه سال در خاطرم مانده.
هدف ام از نقل این خاطره این است که برخلاف خطابه های منبری و یک سویه، اینطور نیست که بتوان مسائل اجتماعی را و بخصوص این موضوع را که یک جنبه ی قوی خصوصی و روانی هم پیدا می کند، به سادگی توجیه کرد. باید به جامعه امکان داد حرف اش را بزند و نظرش را بگوید. آنوقت، معلوم نیست که همه ی زنان، حتی سنتی ترین اقشار جامعه هم حرف های تریبون های رسمی را تکرار کنند.
درباره ی آن تئاتر خیابانی در این جا بخوانید.
پس از نمایش این تئاتر، راحله و نسیم دو نفر از اعضای کمپین 1 میلیون امضا که مشغول جمع آوری امضا بودند دستگیر شدند و هنوز در زندان اند.
چقدر طولانی شد این مطلب اول! مطلب دوم و سوم را بگذارم برای فردا ....
پی نوشت امروز: اما دوستان بد نیست چند دقیقه ای را بگذارید و این مجموعه ی عکس را ببینید. متن های اش را فراموش نکنید.- ربطی به نوشته های بالا ندارد اما بالاخره گوشه ای از این دنیای ماست - حالا چقدر دور یا چقدر نزدیک ...
نوشته
شده توسط پویا در 09:41 AM
February 19, 2008
"حق انتخاب" زن و عاملیت او
پی نوشت: پروین اردلان به دادیاری امنیت دادسرای تهران احضار شده است. پروین اردلان در همین روزها بخاطر تلاش های مداوم اش در راه احقاق حقوق زنان، جایزه ی امسال بنیاد اولاف پالمه در سوئد به او تعلق گرفت.
----------
بعضی ها از موضع دفاع از حق انتخاب زن بر جسم خودش، حضور "داوطلبانه" ی زنان را در صنعت "پورنوگرافی" به نوعی توجیه می کنند. مخصوصا نوشتم «صنعت» چرا که امروزه هدف اصلی تهیه کنندگان و پخش کنندگان فیلم های پورنوگرافیک، کسب سود است و افرادی که در این فیلم ها، کاباره ها و روسپی خانه ها بکار گرفته می شوند در واقع کارگر جنسی هستند.
در اینجا به نظر من دو مشکل اساسی در این طرز تلقی بر پایه ی "حق انتخاب" وجود دارد.
اول اینکه تجزیه و تحلیل صنعت پورنوگرافی را به تحلیل مسائل جنسی تقلیل بدهیم. تقلیل دادن به این معنی که بحث در مورد صنعت ارگانیزه شده ای را که با هدف اصلی کسب سود اقتصادی در کار است، به تحلیل مسائل جنسی محدود کنیم و جنبه ی قوی و غالب اقتصادی و سودآور این بنگاه های جنسی را در نظر نگیریم. چه بسا بتوان تصور کرد که حداقل در بخشی از این فیلم ها، عاملیت زنان را هم وارد کنند (مثلا برای جلب بازارهای جدید تر؟). اما ریشه های مسئله در جای دیگری باقی مانده است.
مشکل دوم و به نظر من حتی مهم تر این است که حضور کارگران جنسی را با مفهومی تجریدی، جدا از همه چیز و ماورای همه چیز به نام "انتخاب" توجیه کنیم. به نظر من این ساده اندیشی است اگر تصور کنیم که در روابط اجتماعی نابرابر و تبعیض آمیز و درگیر تاروپود های قدرت، مسئله ای به نام "انتخاب" جدا از ساختارها و آن روابط اجتماعی وجود دارد.
قدرت انتخاب هر عضو اجتماع بسته به این است که در روابط اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی چه سهمی از قدرت به او تعلق می گیرد.
به عنوان نمونه دخترک نوجوان و زیبایی را در یکی از روستاهای روسیه یا رومانی یا تایلند در نظر بگیرید. بدون خانواده ای ثروتمند، بدون برخورداری از امکانات رفاهی دولتی مثل امکان تحصیل، نه سرمایه ی مالی در اختیارش هست و نه مهارت کاری که بتواند در یک بازار کار پر رقابت امکانی برای ادامه ی یک زندگی معمولی را داشته باشد. چنین دختری را از راه های مختلف به مناطقی می برند که بتواند در آنجا به نوعی (تهیه ی فیلم، روسپیگری ...) در صنعت پورنوگرافی مشغول به کار شود. چنین دختری را با "رضایت" و "انتخاب" خودش پای دوربین می نشانند و با "فراغ بال و لبخند" و نه لزوما پنهانی یا با گریه و شکایت، از او عکس و فیلم می گیرند و در چرخه ی تولید و بازار، در تهران یا کراچی یا نیویورک می فروشند و یا در اینترنت با کارت اعتباری برای خریدار می فرستند. دخترک هم احتمالا با بخشی از پولی که می گیرد شاید حتی کمک خرجی برای خانواده اش هم بشود. حالا سوال اینجاست که "انتخاب" برای این دخترک ما که می تواند در سن قانونی هم باشد، چه مفهومی دارد؟ این مثالی که آوردم یک نمونه ی عادی از چندین هزار کارگر جنسی در اروپا، آمریکا و یا آسیای شرقی و یا بطور کلی در همه جاست.
اعضای اجتماع در روابط اجتماعی از میزان معینی از قدرت و سرمایه ی مادی و معنوی (مثل تحصیلات یا روابط اجتماعی) برخوردار هستند. این مقدار از سرمایه است که به آنها چیزی به نان «قدرت انتخاب» می دهد.
از طرف دیگر ما نمی توانیم مجموعه و محصول شرایط اجتماعی خاصی را از روابط اجتماعی که آن مجموعه و محصول را بوجود آورده جدا کنیم. مثلا ما از "فرهنگ فقر" حرف می زنیم. بدون اینکه در نظر بگیریم حاملان این فرهنگ در چه رابطه ای با ساختارهای اجتماعی قرار دارند. به همین ترتیب نمی توانیم از تعداد بسیار زیاد کارگران جنسی در صنعت پورنوگرافی و "انتخاب" آنها حرف بزنیم بدون اینکه در نظر بگیریم چنین پدیده ای در چه شرایط اقتصادی و اجتماعی شکل گرفته است.
وقتی می توانیم از حق انتخاب حرف بزنیم که امکانات و سرمایه ی مالی و معنوی هم برای چنین انتخابی در اختیار داشته باشیم وگرنه بحث ها تبدیل می شود به جدل بر سر کلمات غیر واقعی و تجریدی که جایی در دنیای واقعی ندارند اما هنوز ممکن است در دستگاه فکری ما منطقی و بدیهی جلوه کنند.
دوستان، این فلش را هم خیلی وقت پیش درباره ی کارگران جنسی آسیای شرقی در سایت زنان ایران (که متاسفانه تعطیل شده) نمایش دادیم. در بعضی از این عکس ها عاملیت هست اما "انتخاب" هنوز نه!
نوشته
شده توسط پویا در 01:48 PM
February 15, 2008
کتاب تازه دکتر طباطبائی + درهم آمیزی سنت و تجدد
دوستانی که اندیشه های دکتر سیدجواد طباطبائی را درباره ی موضوع تجدد و گذار از سنت دنبال می کنید، خواندم که کتاب تازه ی ایشان در تهران منتشر شده و نام کتاب «نظریه حکومت قانون در ایران» است. دنباله ی کتاب قبلی ایشان است به نام «مکتب تبریز».
تا جایی که در این معرفی کوتاه در سایت تلاش خواندم، کتاب به نوعی نقد نظرات دکتر آجودانی به نام "مشروطه ایرانی" هم هست. و بخصوص در مورد رساله ی«یک کلمه» مستشارالدوله که نویسنده در رساله اش با آوردن نقل قول هایی از قرآن و مقایسه ی آنها با بعضی مواد قانون اساسی فرانسه می خواست ثابت کند که قوانین مدرن که در قانون اساسی فرانسه وجود دارند، هیچ منافاتی با قوانین اسلامی ندارند و حتی پیش از آن قرآن و فقه اسلامی همه ی آنها را مطرح کرده اند.
به نظر طباطبائی این برداشت ها و تلاش کسانی مثل مستشارالدوله، تعادلی میان نظام سنت و نظام تجدد ایجاد می کرد. در حالیکه آجودانی روی تقلیل گرایی و درهم آمیزی مفاهیم مهم تجدد مثل ملت، آزادی، پارلمان، قانون، حقوق ملت و مانند اینها توسط امثال مستشارالدوله تاکید می کند.
به نظر من هم، بر خلاف نظر طباطبائی، مفاهیم دینی که مستشارالدوله تلاش می کرد ثابت کند فرقی با مفاهیم مدرن ندارند در یک چارچوب اجتماعی و اندیشگی دیگر بوجود آمده بودند و قرار بود تا مسائل جامعه ی سنتی را حل و فصل کنند. بعنوان مثال مسئله ی پارلمان و مجلس مشروطه بعنوان نهاد اصلی قانونگذاری بر اساس خرد جمعی انسان ها، بطور کلی با موضوع "مشورت" در نظام اندیشه ی سنتی دینی تفاوت داشت. و یا مفهوم آزادی بطور کلی و از اساس با مفهوم دینی آن فرق داشت. مفهوم مدرن آزادی درباره ی انسانی صدق می کرد که در درجه ی اول سرنوشت اش و کارهای کرده و ناکرده اش بر روی زمین به دست خودش است. همینطور عدالت در نظام سنتی به معنای عدالت شرعی بود در حالیکه مفهوم جدید، عدالت طبیعی میان انسان ها صرف نظر از جنسیت، باور دینی و مانند اینها بود.
از طرف دیگر معلوم نیست که خود روشنفکرانی مثل مستشارالدوله هم واقعا برداشتی مثل آنچه روی کاغذ می نوشتند داشتند. در بسیاری موارد هدف آنها این بود که فشار روحانیون سنتی را نسبت به جنبش مشروطه سبک کنند و اتهامات بیدینی و مانند اینها را از روی خودشان و جنبش مشروطه بردارند. به نظر دکتر آدمیت، اتفاقا مستشارالدوله دقیقا جزو همین روشنفکران بود که تناقض اندیشه ی سنتی را با اندیشه ی مدرن می شناختند اما فکر می کردند اینطور می توانند هم "مصلحت اندیشی سیاسی" کنند و هم اینکه از "نفوذ دین در مردم" استفاده کنند و آنها را به جنبش بکشانند و یا لااقل آنها را از ترس بدینی بَری نکنند.
کسی که همان موقع با روشنفکرانی مثل مستشارالدوله رابطه ی نزدیکی داشت و در عین حال این برداشت های مصلحت جویانه ی آنها را نقد می کرد میرزا فتحعلی آخوندزاده بود. مثلا در مورد مسئله ی عدالت مدرن (بر اساس حقوق طبیعی)، که مستشارالدوله آن را مساوی با عدالت شرعی می دانست آخوندزاده می نویسد: "شما در باب اجرای عدالت به احکام شریعت تمسک کرده اید... اگر شریعت چشمه ی عدالت است، باید اصل اول را از اصول کنستتسیون (مشروطه) که مساوات در حقوق است... مع مساوات در محاکمات مجری بدارد. اما شریعت برای جنس مرد و زن حقوق مساوی قائل نیست. همینطور در محاکمات شرعی حقوق غیر مسلمان ذمی مساوی فرد مسلم نیست. خداوندا این چه قانون است، این چه دیوان است که قاضی شرع شهادت ذمی را نمی پذیرد؟ حال آنکه مساوات در محاکمات اصل مطلق عدالت است". این نقل قول را از کتاب «اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده" نوشته ی دکتر آدمیت آوردم.
بهر حال از این نمونه های ناهمخوانی مفاهیمی که در نظام اجتماعی و اندیشه ی سنتی شکل گرفته اند با مفاهیم دوران مدرن، فراوان است. مسئله اینجاست که ممکن است بتوان با این تقلیل گرایی ها و مصلحت اندیشی ها در کوتاه مدت فشاری را از روی جنبش تجددخواهی برداشت، اما تجربه ی خود ما نشان داد که همزمان درک خود ما هم از همان مفاهیم مدرن به جایی می رسد که اینها پوسته ای می شوند برای همان نظام سنتی ولی با پوشش جدید و باصطلاح ظاهر مردم پسند.
خواندن کتاب تازه ی طباطبائی باید جالب باشد چون همین اختلاف نظرهاست که شاید بتوانیم از درون آنها این گره تاریخی خودمان را در این برزخ میان سنت و تجدد باز کنیم.
کتاب «نظریه حکومت قانون در ایران» از طرف انتشارات ستوده منتشر شده است.
نوشته
شده توسط پویا در 04:41 PM
February 13, 2008
جایزه ی بنیاد اولاف پالمه در سوئد به فعال جنبش زنان ایران

جایزه ی سال 2007 بنیاد اولاف پالمه در سوئد، به پروین اردلان فعال جنبش زنان و عضو کمپین یک میلیون امضا داده شد.
بنیاد پالمه در اعلامیه اش می نویسد که پروین توانسته مسئله ی برابری حقوق زن و مرد را به یک بخش مرکزی در مبارزه حقوق بشر در ایران تبدیل کند.
به پروین و به همه ی جنبش زنان ایران باید تبریک گفت. حتما با تلاش و فداکاری همه ی دوستان فعال جنبش زنان بخصوص در ایران بوده که توجه بین المللی به این جنبش جلب شده و پروین هم به نمایندگی از طرف همه ی جنبش این جایزه را دریافت کرده است. شکی نیست که این یک افتخار شخصی برای پروین هم هست و امیدوار باشیم او و دوستان دیگر در تلاش های شان موفق باشند.
اصل متن اعلام اهدای جایزه در اینجاست و قسمت انگلیسی آن در زیر متن آمده است.
این هم خبر سایت برابری به فارسی.
نوشته
شده توسط پویا در 05:20 PM
February 10, 2008
احساس بیگانگی
این را که می نویسم نه برای مرثیه خوانی است که دلیلی هم برای آن نیست. تاریخ نویسی و تحلیل هم نیست. بیان یک حس شخصی چند ساله است.
سال هاست که سالگرد انقلاب بهمن می آید و می رود و نه در ذهن و نه حتی در اعماق روح، همان صندوقچه ی کهنه ی خاطرات هر آدمی، شور و آهی بر نمی انگیزد. یک نوع بی تفاوتی، مثل یک احساس قدیمی که امروز مثل یک ورق زرد شده و بی روح، گوشه ای از آن صندوقچه افتاده باشد. دیگر حتی خاطرات آن دوران نوجوانی و این که در روزهای سرد دی و بهمن 57 کجا بودیم و چه می کردیم هم مثل یک حلقه ی فیلم می آید و می رود، فیلمی که نگاه اش می کنی بدون اینکه با آن رابطه ای برقرار کنی.
نمی خواهم بگویم که شور نوجوانی دیگر نیست، هر چند که آن ساده انگاری ها دیگر وجود ندارد. هنوز حس می کنم آن شور و آتش جوانی هست. نه آنقدر ناب و ساده، آنطور که احساس بی تجربه و کودکانه ی جوانی می طلبید: آنقدر سیاه و سپید، آنقدر دست یافتنی ...
آرمان ها هم دیگر ناب و یکدست و ساده نیستند. همه چیز تغییر کرده است. اما بی تفاوتی ِ سال ها، بیشتر از همه بخاطر این است که حتی با اینکه آن شور و آرمان ها دیگر آنقدر ناب و ساده نیستند، با این حال از چیزی که سال هاست به نام انقلاب از آن یاد می شود و هر 21 و 22 بهمنی با فیلم و سرود به یادمان می آورند، از قبل هم بیشتر فاصله گرفته ام. سال هاست که درهیچ چیز و هیچ ایستگاهی که این انقلاب به آن رسیده، خودم را و جای خودم را پیدا نمی کنم. سال هاست که انقلاب و راهی که رفته است، جایی در هویت من ندارد. همین است که بی تفاوت به آن نگاه می کنم.
فکر می کنم اگر انقلاب نشده بود و من هم امروز همچنان 44 ساله بودم، شاید همان احساسی را داشتم که روزی مثل ششم بهمن و انقلاب سفید شاه باید در من ایجاد می کرد. همان بی تفاوتی و سردی.
امروز پس از گذشت سال ها، از آن آرمان های ناب، انسان گرایی و احساس وظیفه برای تلاش و از پای ننشستن و ساکت نماندن مانده. بی تفاوتی نسبت به رویدادی است که هر سال و هر روز از هویت سیال من فاصله گرفته و نسبت به آن بیگانه شده ام. همانقدر که با این رویداد احساس بیگانگی می کنم، بسیار بیشتر با آدم هایی که دغدغه ی انسان را دارند، آدم هایی که خیلی هاشان را از دور می شناسم احساس یگانگی می کنم.
از انقلاب بهمن تنها میراثی که در روح من مانده همین شور و گرمای درونی است. نمی دانم، شاید اگر هم در چنین انقلابی نبودم، همین دغدغه های ماندگار وجود داشت. این را نمی توانم بدانم.
از انقلاب نخواستم بنویسم، از بیگانگی این سالها نوشته ام. بیگانگی که اگر هیچ چیز به من نداد و خیلی چیزها را هم گرفت، اما لااقل روح ام و "خود" ام سالم ماند...
نوشته
شده توسط پویا در 05:58 PM
February 06, 2008
نمونه ای از تاثیر فرهنگ بومی در دین
فکر می کنم قبلا هم این نظرم را نوشته ام که دین های مختلف، در متن فرهنگ بومی اجتماعی که در آن عمل می کنند (ونه یک برهوت خالی) وجود دارند و جدا از تاریخ و سرزمین و فرهنگ انسانی نیستند. به نظر من هیچ دینی بطور ذاتی و مستقل از فرهنگ اجتماع وجود ندارد و در هر اجتماعی، شکل آن را بخودش می گیرد. از فرهنگ تاثیر می گیرد و روی آن تاثیر می گذارد.
چند هفته ی پیش که خبر مرگ سوهارتو دیکتاتور سابق اندونزی را در روزنامه ها می خواندم به یاد مطلبی افتادم که پیش از این درباره ی باورهای دینی مردم اندونزی دیده بودم. جاوایی ها بزرگترین بخش مردم اندونزی هستند. اندونزی کشور اسلامی هم هست و پر جمعیت ترین کشور مسلمان هم هست. با این همه اهالی جاوایی هنوز بسیاری از باورهای قدیمی شان را به صورت های مختلف حفظ کرده اند و از جمله این که قدرت منشاء ماوراء طبیعی دارد و بعنوان نمونه بوسیله ی موجوداتی مثل دیو سپید افسانه های ما (ما ایرانیان) به اشخاص منتقل می شود. موجوداتی که شکل زمینی بخودشان می گیرند و مثلا بصورت بوفالوی سفید معرفی می شوند. مردم اندونزی معتقدند که هر مرد قدرتمند و حاکم، آدمی برگزیده است که یک خصوصیت و ویژگی به نام «ویهو» (wayhu) او را احاطه کرده و این ویهو معمولا بوسیله ی یک زن و در مورد سوهارتو از طرف همسرش به او منتقل شده است.
سوهارتو یکی از طولانی مدت ترین دوران حکومت را در اندونزی داشت و تازه وقتی که بخاطر فساد دستگاه حکومتی و بحران سیاسی مجبور به کناره گیری شد، خیلی از مردم اندونزی هنوز معتقد بودند که سوهارتو بخاطر مرگ همسرش ویهو را از دست داده است و دیگر شایستگی حکومت ندارد.
نیویورک تایمز چند عکس زیبا و گویا درباره ی این باورهای مردم اندونزی دارد.
ویهو تقریبا مثل همان چیزی است که در فرهنگ ایرانی به آن «ِفرّه» پادشاهی می گوییم. طبق باورهای ایرانی هم، پادشاه از یک فرّه که از خدایان به او منتقل می شد برخوردار بود و به این ترتیب پادشاه یک مشروعیت دینی هم پیدا می کرد و به نوعی نماینده ی خدایان روی زمین بود. اولین جمله ی قانون اساسی پادشاهی این بود که: "سلطنت ودیعه ایست که به موجب الهی از طرف ملت به شخص پادشاه مفوض شده".
خیلی ها معتقدند که ایرانی ها پس از برقراری اسلام بعنوان دین رسمی حکومتی، این فرّه را برای امامان شیعی قائل شدند که به آن معصومیت و برگزیدگی می گوییم.
----------
صحبت پادشاهی و فرّه ایزدی و ایران شد. نمی دانم چرا قبلا توجه نکرده بودم اما این روزها که اتفاقی نگاهی به خاطرات سال 1354 اسدالله علم وزیر دربار شاه می کردم این گفتگوی شاه به چشمم خورد که در روز 24 مهر، درباره ی دکتز مصدق به علم می گوید:
"فرمودند، چنین آدم مضر به حال کشور فکر نمی کنم ظرف هزاران سال در کشوری پیدا بشود که در عین حال مردم را این اندازه خر بکند. فرمودند، به او می گفتند پل های راه شمال خراب شده، بشکن می زد. می گفت چه بهتر، مگر مردم از هزاران سال پیش تا کنون در آنجا راه داشته اند؟ بعد برای همین مردم جلوی دوربین تلویزیون اشک می ریخت و این مردم احمق هم باور می کردند. عرض کردم مردم باور نکنند چه بکنند؟".
خوب، حالا از موضوع "خر کردن مردم" و "بشکن زدن" مصدق برای خراب شدن پل های مردم بگذریم، که البته همین هم عجیب است: مصدق که هر روز با یک کارشکنی و بحران و توطئه ای بخصوص از طرف دربار رو به رو بود حالا چرا باید بخاطر یک مشکل دیگر و خراب شدن راه ها و ناراضی شدن بیشتر مردم بشکن بزند؟
اما منظور اصلی ام این نبود. موضوع اینجاست که زمان نخست وزیری مصدق اصلا تلویزیونی در ایران وجود نداشت که او بعد از بشکن زدن برای خرابی پل ها برود و جلوی دوربین برای مردم گریه کند! اولین کانال تلویزیونی ایران در سال 1337 یعنی پنج سال پس از کودتا به راه افتاد. البته نه وزیر دربار جواب شاه را داد و عجیب است که ویراستار خاطرات هم اشاره نکرده که آن موقع اصلا تلویزیون در ایران نبوده است.
دیکتاتورها اینقدر که دشمن می تراشند و درباره ی آن دشمن شایعه و راست و دروغ سر هم می کنند، گویی خودشان هم بتدریج باورشان می شود. همین دروغ ها و برچسب ها همین امروز هم ادامه دارد، شاید گسترده تر و بدتر و وقیحانه تر ...
----------
مقاله ی جالبی از پژوهشگر تاریخ هما ناطق: روحانیون و سپاه لوطیان شان- ابزار سرکوب
نوشته
شده توسط پویا در 06:11 PM
February 03, 2008
در سینمای ما اندیشه باید حذف شود
موضوع این است که 45 نفر از اهل سینما مثل عزت الله انتظامی و پرویز پرستویی و فاطمه معتمد آریا در برابر سایاست حذف و سانسور دولتی سینمای با محتوا و اندیشمند، اعتراض کرده اند. دیروز آقای شورجه که عضو یکی از همین هیئت های انتخاب و سانسور دولتی است به این اعتراض جوابیه ای نوشته است. جوابیه مثل بقیه ی نوشته های "اصولگرایان" حاکم بیشتر شعار و تهمت است. در ضمن زمان انتخابات مجلس هم یادش نرفته است که آن اعتراض را به این انتخابات "مربوط " کند.
اما همه ی اینها باعث این نشد که تصمیم بگیرم مطلب را در اینجا بیاورم.
وقتی که لیست آقای شورجه را درباره ی فیلم هایی که باید حذف و سانسور شوند نگاه می کردم فکر کردم چه ملغمه ای را در کنار هم نشانده اند تا این سیاست های حذف و سانسور را توجیه کنند.
طبق تصمیم شورای عالی "انقلاب فرهنگی" این فیلم ها نامطلوب اند:
فیلمهایی كه با فرهنگ ایرانی و اسلامی و ارزشهای اخلاقی مورد قبول جامعه تعارض یا مخالفت داشته باشند.
- فیلمهایی كه به تبلیغ مكاتبی چون سكولاریسم، لیبرالیسم، نهیلیسم، فمینیسم و... میپردازند و فرهنگهای اصیل شرق را تخریب و تحقیر میكنند.
- فیلمهایی كه به تلویح یا تصریح، حاكمیت دین در زندگی دنیوی را نفی میكنند، نظام غیردینی را برتر میدانند و یا نظام سلطنتی و دیكتاتوری را محبوب نشان میدهند.
و این ها را نشانده اند در کنار ترویج مواد مخدر و فحشا تا به اعتبار این یکی، آنها را هم توجیه کرده باشند.
اولا که این مفهوم "فرهنگ اصیل شرق" هم از آن اصطلاحات خودساخته است. فرهنگ یک مفهوم سیال است از فرهنگ های دیگر تاثیر می گیرد و روی آنها تاثیر می گذارد. با هیچ وسیله ای نمی توانیم فرهنگ را جدا از تاریخ آن و روابط اجتماعی میان انسان ها و جوامع جدا کنیم.
همان مورد دوم هم نشان می دهد که هدف آقایان حذف و سانسور طرز فکرهایی است که در جامعه وجود دارند. در فرهنگ ادعایی آقایان حتی تلاش زنان برای برابری حقوق شان با مردان هم، با "فرهنگ اسلامی و شرقی و اصیل" نمی خواند!
و اصلا همین حذف اندیشه است دیگر. سکولاریسم و لیبرالیسم و فمینیسم اندیشه هایی هستند که در جامعه ی ما وجود دارند. اگر ما کمتر از آنها می شنویم بخاطر این است که رسانه ها و امکانات در اختیار امثال آقای شورجه و همفکرانش است، نه اینکه این اندیشه ها وجود ندارند.
در ضمن اگر بقول آقای شورجه، سینماگران بخواهند کارهای شان را با شاقول و میزان این مواد شورای انقلاب فرهنگی تنظیم کنند، کارنامه شان چه چیزی جز یک مقدار فیلم های مبتذل شعاری و تبلیغاتی حکومتی خواهد بود؟ آقای شورجه که می داند سال های سال کار نشر و فیلم در دست همفکران شان بود و حاصل آن همه بودجه ی کتاب و روزنامه و شعر و فیلم های شعاری و کلیشه ای به اصطلاح مکتبی، در نسل جوان امروز تقریبا صفر بوده است و کمکی به پیشبرد فرهنگی ما نکرده است.
فکر می کنم اگر بخواهیم به نصیحت های آقای شورجه عمل کنیم، نتیجه ی کار چیزی بهتر از آثار خرافی و کلیشه ای از قبیل سریال «اغما» نشود.
نوشته
شده توسط پویا در 07:04 PM
|