« December 2007 | Main | February 2008 »
January 31, 2008
چهل سالگی و احساس خوشبختی - دوره ی سنگین زندگی

دوستان، همه ی ما حتما تا حالا چیزی درباره ی بحران میانسالی شنیده ایم. یا اگر خودمان به 40 سالگی رسیده باشیم چه بسا تجربه اش کرده باشیم. البته شاید خیلی وقت ها برای اطرافیان مان معلوم نباشد چرا که یک مرد یا زن چهل ساله به احتمال زیاد آنقدر به خودش می تواند مسلط باشد تا زیر و بم روح اش برای همه آشکار نشود. احساس عجیبی است: چیزی مثل خالی بودن، راضی نبودن. هر آدمی در نوجوانی و جوانی اش آرزوهایی دارد، کوچک و بزرگ. شاید به چهل سالگی رسیدن وقتی است که می بینی با آنکه به بعضی از آرزوهای ات رسیده ای، اما باز جاهای خالی زیادی مانده است و آن آرزوها دیگر برای ات گیرایی دوران جوانی را ندارند. همزمان آدمی شاید حالا به آنجا می رسد که می بیند بعضی آرزوها که آنقدر در دسترس جلوه می کردند، حالا اینقدر دور و دست نیافتنی اند. آن سبکی و شور جوانی لااقل برای مدتی جای شان را به سنگینی زمان می دهند.

شاید همه ی ما که به چهل سالگی رسیده ایم کمتر یا بیشتر این لحظات و روزها و ماه ها را تجربه کرده ایم. امروز مقاله ای را می خواندم درباره ی تحقیق خیلی بزرگی که درباره ی بحران سال های چهل زندگی آدم ها انجام داده اند. این تحقیق زندگی حدود 2 میلیون نفر زن و مرد را در سنین 40 تا 50 سالگی در 72 کشور مورد بررسی قرار داده است. شرکت کنندگان در این تحقیق به چندین سوال درباره ی برداشت شان از "خوشبختی" در زندگی جواب داده اند. و جالب این است که جواب ها در خیلی از موارد در میان این انسان ها مشترک اند، حالا می خواهند فیلیپینی باشند یا آلمانی. من چند تا از نتیجه های این تحقیق را اینجا می نویسم، بخصوص برای دوستانی که مثل من به چهل سالگی رسیده اند:

هم زنان و هم مردان چنین دوره ی سنگینی را در زندگی شان می گذرانند. فرقی نمی کند که ازدواج کرده باشند یا نه، بچه دار باشند یا نه. حتی فقیر باشند یا مرفه. با اینکه زنان ومردان به یکسان ازاین دوره ی خاص زندگی شان می گویند اما در بعضی از کشورها مثل آمریکا زنان زودتر به این مرحله می رسند. در بعضی از کشورها میانگین سنی که این دوره شروع می شود 40 سال است، در بعضی 44 و در جاهایی تا 49 سال هم می رسد.

با این همه محققان فکر می کنند مهم این است که تقریبا همه ی ما به شکلی این دوره را در بین سال های چهل و پنجاه زندگی مان تجربه می کنیم. با این بررسی ها به این نتیجه رسیده اند که دوره های زندگی آدمی را شاید بتوان با شکل U نشان داد که سال های چهل زندگی پایین ترین نقطه ی زندگی از نظر احساسی به نام خوشبختی یا موفقیت است.

کسانی که روی این موضوع تحقیق کرده اند هنوز مطمئن نیستند که چه عاملی موجب این دوره ی خاص از زندگی آدمی است: زیست شناختی یا بیولوژیک است؟ عامل روحی است؟ عوامل درونی آدمی تعیین کننده اند یا عوامل بیرونی هم دخالت دارند؟ اما همانطور که گفتم مثل اینکه این احساس در همه ی آدم ها صرف نظر از زندگی اجتماعی شان به نوعی مشترک است.

بهر حال دوستان که در این سال های چهل زندگی مان هستیم، ما که دیگر به سال های جوانی برگشت نمی کنیم اما دیدیم که زندگی هم شکل U دارد و ما هنوز به آخر خط نرسیده ایم و هنوز امیدوارم باشیم که یک دوران پر شور دیگر را جلو رو داریم. فقط باید به پنجاه سالگی و بیشتر برسیم!

این نوشته را هم همین حالا دیدم. یک یادداشت در (Scientific American) در مورد همین تحقیق.

آدرس اصل مقاله:

"Is Well-being U-Shaped over the Life Cycle?". A.Oswald, DG. Blanchflower, B. Rauner. Published: Social Science & Medicine.


نوشته شده توسط پویا در 05:37 PM

January 28, 2008
اصلاح طلبی فقط شعار نیست. مهم تر از آن یک فرهنگ است

من فکر می کنم اصلاح طلبی یک نوع شیوه ی بودن است، یک فرهنگ است. البته آنجا که پای سیاست به میان می آید اصلاح طلبی، شعار و سیاست هم هست. اصلا اصلاح طلبی با شعار "تغییر"، در سطح اجتماع اظهار وجود می کند.
اما با این حال اصلاح طلبی را اگر فقط به شعار و سیاست کاری که نه، به سیاست بازی محدودش کنیم، خیلی زود خودمان را به نیروها یا آدم هایی غیر قابل اطمینان و غیر جدی که نمی توان روی آنها حساب کرد، تبدیل خواهیم کرد.
اصلاح طلبی غیر از فرهنگ، یک نوع گفتمان هم هست. نمی توان در فرهنگ و گفتمان گذشته ماند و برای مدت طولانی ادعای اصلاح طلبی داشت.

به نظر من اینها مشکلات بزرگ و پیچیده ای هستند که اصلاح طلبان حکومتی در کشور ما با آنها رو به رو هستند. یک نمونه ی این مشکل را این روزها که اصلاح طلبان حکومتی با فشار جناح مقابل شان رو به رو شده اند و باید میدان را پیش از شروع بازی به آنها واگذار کنند، می توانیم ببینیم. اگفته های نامشخص و ضد و نقیض درباره ی رد صلاحیت های خودشان را همه ی دوستان حتما خوانده اید.

مهم ترین عنصر فرهنگ اصلاح طلبی در جامعه ی ما، تغییر در فرهنگ "خودی و غیرخودی" است. فرهنگ مشارکت حداکثری مردم در امور خودشان است. اما وقتی نوشته ی کسی مانند احمد شیرزاد را می خواندم، بر خلاف متن احساساتی اش باز از فرهنگ اصلاح طلبی خالی است. در گفتمان و زبان اصلاح طلبان حکومتی، آنچه ناپسند است این است که رقیبان حاکم، در وفاداری و التزام آنها به نظام و عقیده ی آن نظام شک کرده اند. گفتمان، گفتمان این نیست که این تقسیم بندی خودی و غیر خودی است که مشکل ساز است. گفتمان این است که جای "ما" در آن دایره ی تنگ خودی ها باید باشد. و غیر خودی ها همچنان غیر خودی باقی می مانند.

یا وقتی که آقای دادفر می گوید: "چنين مجلسي نمي تواند در راس امور باشد". یعنی مجلسی که در انتخابات اش اجازه ی رقابت به اصلاح طلبان حکومتی داده نشده باشد. خوب، می شود پرسید که از مجلس اول تا هفتم، کدام شان در راس امور بوده اند؟ اصلا راس امور بودن یعنی چه؟ جز این است که اراده و رای مجلس تعیین کننده ی قوانین باشد؟ مجلس های شورای ما از همان ابتدا یا زیر چتر کاریزمای رهبری (دوران آقای خمینی) بودند و یا اسیر نظارت استصوابی. در اوج دوران اصلاحات یعنی مجلس ششم هم مجلس قدر و شانی در ساختار قدرت نداشت. پس ما از چه حرف می زنیم؟ همین که ما هم شریک در قدرت باشیم، مجلس در راس امور می نشیند و چند صدایی در جامعه حاکم می شود؟ یعنی محور یک جامعه ی تکثرگرا و مردم سالار در حضور داشتن اصلاح طلبان دولتی در ساختار قدرت است؟

همه ی گفتمان اصلاح طلبی تبدیل شده است به اصرار در اثبات مسلمان معتقد بودن و التزام قلبی و عملی داشتن به آن چیزی که مدعی اصلاح آن هستند! همه می خواهند ثابت کنند صلاحیت دارند، آنهم بر طبق معیارهایی که جناح رقیب گذاشته است.
سوای این همه جار و جنجال، کاش اصلاح طلبان حکومتی بیایند و صادقانه و دقیق بگویند آنها چه چیزی را می خواهند اصلاح کنند؟

قبلا من می پرسیدم اصلاح طلبان حکومتی چگونه می خواهند این ساختار پیچیده را اصلاح کنند. یعنی راه حل شان کدام است.
حالا یک قدم هم عقب تر می روم و برایم این سوال مهم تر است که اصلاح طلبان حکومتی اگر در صورت راضی شدن رقیب یا حکم حکومتی رهبر و یا هر چیز دیگر بر مخده ی قدرت تکیه زدند، بگویند که چه چیز را می خواهند اصلاح کنند؟
----------
سایت جدید جنبش زنان- مدرسه فمینیستی
بیانیه ی کانون نویسندگان درباره ی نوشته ای در «شهروند امروز»

نوشته شده توسط پویا در 06:30 PM

January 22, 2008
پدرسالاری جدید - دنباله

این نوشته دنباله ی پست قبلی است:

دومین موضوع یا ویژگی که شرابی در مورد جامعه ی پدرسالار جدید می آورد موضوع رابطه ی انقیاد و استقلال است.
جامعه ی پدرسالار جدید بعنوان جامعه ای اقتدارگرا، وابسته به انقیاد و اطاعت و سرسپردگی مردمی است که سرنوشت شان به دست حکومت است. همانطور که در سطح پایین تر و جزئی تر، خانواده ای که مبنای اش بر اقتدار پدر گذاشته شده، این اقتدار لازمه اش اطاعت و مطیع بودن اعضای خانواده است.
در حالیکه استقلال، مبنای اش بر احترام و حقوق عادلانه است. نقل قولی آورده شده که پیامدهای بزرگ شدن افراد را در خانواده ی اقتدارگرای پدرسالار بیان می کند:
"این نوع خانواده، فردی را بوجود می آورد که برای همیشه از زندگی و صاحبان اقتدار ترسان است و لذا دوباره و دوباره این امکان را ایجاد می کند که بتوان توسط تعداد انگشت شماری از افراد قدرتمند بر توده های مردم حکومت کرد".

و سومین ویژگی یک جامعه ی پدرسالار جدید، نظام خدایگانی است. نظامی که افراد مطیع شده، در عین حال وابسته و محتاج حمایت پدرسالار هستند. حالا می خواهد در مقیاس کوچک خانواده باشد یا در مقیاس بزرگ اجتماعی. یکی از نقش های مهم چنین نظامی، نقش «میانجی» و «واسطه» است. عکس سفرهای استانی رئیس جمهور یا رهبر یا حتی فلان مقام را در کشور خودمان دیده اید؟ توده ی بزرگ آدم ها با دست های دراز شده و صورت های درهم فشرده شده و بعضی با چشم گریان برای تقدیم نامه و عریضه، گونی های بزرگ نامه ها و تقاضاها.
در چنین جامعه ای انسان، از حقوق برخوردار نیست. زندگی بهتر، حق او که کار می کند و مالیات می دهد نیست. زندگی بهتر، آن چیزی است که ارباب و پدرسالار بزرگ، باز هم می خواهد پدر مقتدر باشد یا دولت مقتدر، به او از سر "لطف" می دهند. شرابی می نویسد:
"چون گدایی و تقاضا از افراد قدرتمند و غنی اغلب مسئله ای مربوط به بقا است، ضرورتی از طریق شرایط اجتماعی بر سائل و متقاضی تحمیل می شود که نمی تواند تغییرش دهد، بلکه باید تسلیم آن باشد".

هشام شرابی دنباله ی بحث پدرسالاری جدید را بعنوان یک نظام و سیستم اجتماعی، با جستجوی چگونه بوجود آمدن آن در تاریخ کشورهای تقریبا نوپای عربی ادامه می دهد. که البته من دیگر نمی خواهم این را در وبلاگم دنبال کنم. لااقل نه اینطور طولانی و دنباله دار. شاید بشود تکه تکه و جدا جدا مطرح کرد. بخصوص اینکه شرایط بوجود آمدن این پدرسالاری جدید در کشورهای عربی با کشور ما فرق دارد. بیشتر این کشورهای عربی بخش هایی از امپراطوری عثمانی بودند که پس از جنگ جهانی اول در اشغال و تحت الحمایه ی انگلیس و فرانسه و ایتالیا بودند. شکی نیست که استعمار نقش اساسی در بوجود آمدن این نظام پدرسالاری جدید در کشورهای عربی شده است.
عوامل خارجی از جمله انگلستان و روسیه ی تزاری در کشور ما هم، در برقراری نظام پدرسالاری جدید به جای ادامه ی نظام مشروطه، نقش بزرگی داشتند، که روی کار آمدن رضا شاه و ادامه ی سلطنت مطلقه از نتایج آن بود. اما بهرحال اگر هم عامل خارجی به برقراری چنین نظامی کمک رسانده است، اولا که در خود جامعه ی سنتی بدون زمینه نبوده است و دوم اینکه امروز بهر حال بدون تغییر شرایط داخلی نمی توان بر آن غلبه کرد.
کما اینکه پس از انقلاب بهمن 57 هم باز نظام پدرسالاری جدید در کشور ما به شکلی دیگر بازتولید شد. تا جایی که بعد از مرگ آیت الله خمینی، صفت مطلقه هم به "رهبری" اجتماع اضافه شد تا جای هیچ شک و شبهه ای نماند.

یک نکته هم در آخر بگویم که با اینکه شرابی از دیدگاه ها و روش های مارکس و وبر در تحلیل خودش استفاده می کند، اما خوشبختانه در شکافتن اندیشه و ذهن و روانشناسی انسان در جامعه ی پدرسالار، تقلیل گرایی نمی کند. یعنی سعی نمی کند علت و ساختار و پیچیدگی همه ی اندیشه و ذهنیت و روان انسان را بطور یک طرفه وابسته به روابط تولیدی در اجتماع نشان بدهد. به رابطه ی متقابل انسان و ذهنیت اش با دنیای بیرونی، توجه کاملی می کند.
این را گفتم چون افسوس خوردم که در کشور ما بیشتر کسانی که دست به چنین تحقیقاتی می زدند، اگر می خواستند از اندیشه های مارکس کمک بگیرند، مسائل را آنقدر ساده و یک طرفه مطرح می کردند که در نوشته های شان صحبت کردن از ذهنیت و روان انسان در جامعه مثل یک تعارف مطرح می شد برای اینکه بالاخره "یک اشاره ای" هم به آن شده باشد، و همه چیز بطور یک طرفه به همان مناسبات اجتماعی موکول می شد.

دوستان می بینید که این یادداشت طولانی معرفی این کتاب نبود و یک ترکیبی شد از محتوای کتاب و فکرهایی که در سر خودم بود.
مشخصات کتاب را هم می نویسم که دوستان کنجکاو آن را تهیه کنند و استفاده ببرند:
پدرسالاری جدید- نویسنده: هشام شرابی. مترجم: سید احمد موثقی. انتشارات کویر.

نوشته شده توسط پویا در 06:23 PM

January 21, 2008
پدرسالاری جدید - تلاشی برای فهمیدن وضعیت امروزی ما

امروز درد دستم بهتر شده است و گفتم که یادداشت دیروز و امروز را با هم در یک جا بیاورم که خواندن آن هم راحت تر باشد.

یکی از بهانه های نوشتن این یادداشت، این پست وبلاگ وارش است درباره ی نابسامانی های اجتماعی جامعه ی ما. یک بهانه ی دیگر نگاه به مراسم سنتی عاشورا و عکس ها و نوحه های "مدرن" در خیابانهای شهر بود، آنقدری که در اینترنت قابل دیدن است. بهانه ی دیگرم دغدغه ی فهم گذار جامعه ی ما از سنت به تجدد یا مدرنیته است: چراها، راه ها، تجربه ها.
نجیب محفوظ نویسنده ی مصری درباره ی انسان متناقض در یک جامعه ی متناقض و در یک وضعیت متناقض (چیزی مثل جامعه ی خود ما) می نویسد:

"او یک زندگی امروزین (مدرن) را اداره می کند. او از قوانین کیفری و مدنی که ریشه ی غربی دارند اطاعت می کند و درگیر کلاف سردرگم و پیچیده ای از داد و ستدهای اجتماعی و اقتصادی است و اصلا مطمئن نیست که این امور تا چه اندازه در توافق یا تضاد با عقاید اسلامی اوست. زندگی در جریان خود، او را به همراه می برد و او برای مدتی شبهات خود را فراموش می کند تا اینکه در یک روز جمعه او به سخنان امام جمعه گوش می دهد یا صفحه ای مذهبی در یکی از روزنامه ها می خواند، و شبهات گذشته با هراس خاصی برگشت می کند. او در می یابد که در این جامعه ی جدید، مبتلا به شخصیتی پاره پاره و دو نیمه شده گشته است: نیمی از او اعتقاد دارد، عبادت می کند، روزه می گیرد و به زیارت می رود، نیمه ی دیگر، ارزش هایش را در بانکها و دادگاه ها و در خیابان ها، حتی در سینما و تئاترها، و شاید حتی در خانه در میان خانواده اش در مقابل صفحه ی تلویزیون، باطل و بی اعتبار می سازد".

این نقل قول طولانی محفوظ را هشام شرابی جامعه شناس عرب در کتابش به نام «پدرسالاری جدید» آورده است برای اینکه شخصیت متناقض فرد آدمی را در یک جامعه ی متناقض نشان بدهد. "پدرسالاری جدید" وضعیت ماست که در جایی یا برزخی میان سنت و مدرنیته غوطه ور هستیم. نه کاملا از سنت رها شده ایم و نه کاملا مدرن زندگی می کنیم. منظورم از زندگی کردن، هم زندگی اقتصادی مان است، هم زندگی سیاسی و اجتماعی مان و هم زندگی فکری مان. شرابی برای کمک به فهم تفاوت های سنت و مدرنیته به چند تفاوت مهم آنها اشاره می کند و البته پدرسالاری و سنت را در اینجا به یک معنی می گیرد. پدرسالاری ساختار اجتماعی-اقتصادی جامعه ی سنتی است. اما تفاوت ها:

دانش- مدرنیته: اندیشه / عقل -- پدرسالاری: اسطوره / اعتقاد
حقیقت - مدرنیته: علمی / کنایه آمیز -- پدرسالاری: دینی / تمثیلی
زبان- مدرنیته: تحلیلی -- پدرسالاری: سخنورانه
حکومت - مدرنیته: دموکراتیک / سوسیالیست -- پدرسالاری:سلطنت پدرسالار جدید
روابط اجتماعی - مدرنیته: افقی -- پدرسالاری: عمودی
قشربندی اجتماعی - مدرنیته: طبقه -- پدرسالاری: خانواده/طایفه/فرقه

فکر می کنم اگر این خصوصیات و تفاوتهای پدرسالاری جدید و مدرنیته را قبول کنیم، روشن است که ما در کدام وضعیت زندگی می کنیم. پدرسالاری جدید از آنجا ناشی می شود که جامعه ی سنتی در تماس با مدرنیته و تجدد، بعضی از ساختارهای آن را به کار می گیرد (مثلا مجلس شورا) ولی کارکرد این ساختارها لزوما مدرن نیست و طبق فرهنگ سنتی عمل می کند.
یعنی پدرسالاری جدید تقریبا همه ی لوازم مدرنیت مثل دولت و دستگاه های دولتی، مجلس و حتی خیلی جاها مانند دوران پهلوی بعضی نهادهای جامعه ی مدنی مانند اتحادیه های صنفی و احزاب را دارد، اما با این وجود ساختار و روابط اجتماعی هنوز عمودی و از بالا به پایین است. هنوز رهبری کشور تا بالاترین درجه شخصی است حالا شاه باشد یا ولایت فقیه و یا مقام نظامی.
در چنین جامعه ای هنوز رهبری و دولت نقش تصمیم گیرنده را برای مردم ایفا می کنند و مانند یک پدر مقتدر معتقدند که خیر و صلاح جامعه را آنها بهتر از هر کس می دانند. ما در کشور خودمان با پدرسالاری جدید بطور جدی در زمان رضا شاه برخورد کردیم.

ساخت جامعه ی ما تا پیش از انقلاب مشروطه هنوز بیشتر یک ساخت سنتی بود. آرمان جنبش مشروطه بیرون رفتن از چنین ساختاری و تلاش برای رسیدن به ساختاری مدرن بود. اما جامعه ی ایران با رسیدن رضا شاه به قدرت به این ساختار مدرن دست پیدا کرد اما خصلت پدرسالارانه ی روابط ، هنوز و تا امروز با جان سختی ادامه پیدا کرده است.

هشام شرابی که درباره ی جوامع عرب بحث می کند، در واقع مسائلی را مطرح می کند که با بعضی تفاوت های تاریخی، مسائل روز ما هم هست. او به درون جامعه و به درون نهاد خانواده می رود و نشان می دهد که روابط پدرسالارانه چطور این قدر عمیق در زندگی ما جا خوش کرده است و با وجود دوران جدید فقط بعضی از شکل های ظاهری آن تغییر کرده است. ساختار سیاسی و اجتماعی پدرسالار از جامعه ی پدرسالار ناشی می شود و از طرف مقابل به تقویت آن جامعه کمک می کند.
برای نمونه:
سه موضوع مهم در روابط اجتماعی مطرح می شود:

1- اقتدار و تسلیم
یک روانشناس اجتماعی درباره ی ساختار خانواده ی پدرسالار می گوید: "خانواده در سرکوبش بیرحم است. بچه بزرگ می شود تا یک جوان مطیع گردد، تابع و مادون کسانی که از او بالاتر هستند – پدرش، برادر بزرگترش، رئیس طایفه اش، رئیسش ... هدف اصلی این است که بچه مطیع، درست کردار، جاهل نسبت به امور جنسی، بهتر از همقطارانش باشد..." و یا در جای دیگر درباره ی رواج و غلبه ی خرافات در چنین جامعه و خانواده ای ادامه می دهد:
"ذهن علمی که پدیده ها را با ارجاع به عللی که در معرض آزمون و اثبات هستند تبیین می کند، در شخصیت جمعی ریشه ندوانیده است. جهت گیری جادوگرانهو مافوق طبیعی هنوز غالب است و در ساختار روانی فرد فعال می باشد. بدین ترتیب عقلانیت، اصل حاکم بر رفتار فرد یا کنش اجتماعی بطور کلی نیست. در جامعه دو بخش در جوار یکدیگر وجود دارند؛ یکی جادویی، دیگری علمی؛ ساختارهای سنتی در کنار ساختارهای مدرن و یک اقتصاد ابتدایی و وابسته در کنار یک اقتصاد مدرن عقلانی، همزیستی دارد".
هم این روانشناس اجتماعی و هم شرابی بر «اجتماعی» بودن این خصوصیات تاکید دارند که این روابط "محصول یک طبیعت بنیادین" نیستند و با تغییر شرایط اجتماعی تغییر می کنند. شرابی نمونه ی دو فمینیست معروف نوال السعداوی و فاطمه مرنیسی را در مورد وضعیت زنان قبلا آورده است که آنها هم معتقدند با تغییر شرایط اجتماعی می توان بر روابط نابرابر زنان و مردان در جامعه ی پدرسالار غلبه کرد. شرابی این نقل قول را از فاطمه مرنیسی می آورد که:
"تغییر تنها از از طریق تغییر دادن رابطه ی میان زن و مرد در جامعه، در اعمال و رویه های اجتماعی، صورت خواهد گرفت- فرایندی طولانی مدت، در برگیرنده ی شیوه های جدید تربیت و آموزش، بر مبنای برابری کامل مردان و زنان در همه ی مراحل زندگی، ازتولد تا مرگ، برابری در حقوق و وظایف درون خانه و خارج از آن و در آموزش فرزندان".

دو تا دیگر از این موضوع های مهم را به یادداشت بعدی بگذاریم.

قسمت آخر این مطلب در پست بعدی.

نوشته شده توسط پویا در 06:04 PM

January 16, 2008
فکرهای سیاسی این دو سه روزه

امشب دیرتر به خانه رسیده ام و متنی را هم در دست ترجمه دارم. برای همین دو موضوعی را که این روزها به آن فکر می کردم به کوتاهی در اینجا می نویسم.
اول این سفر دوره ای بوش به خاورمیانه است. سخنرانی اش در ابوظبی توجه ام را نه از بابت حرف هایی که درباره ی ایران زد، بلکه از اینکه در کشور امارات متحده ی عربی گفته می شد، جلب کرد. حرف های بوش بیان همان سیاست های نومحافظه کاران بود که بارها تکرار کرده اند. اما لحن او خیلی تندتر بود. آنهم در همسایگی ما.
به این فکر می کردم که کدام سیاست خارجی ما موجب شده تا بوش بتواند در آنطرف خلیج فارس یا به قول رئیس جمهور احمدی نژاد "خلیج دوستی" اینطور شدید موضع بگیرد؟ می دانیم که تمام این سخنرانی ها و حرف ها قبل از اینکه پشت میکروفون گفته شود، پشت درهای بسته به توافق می رسد. هیچ رئیس جمهور یا رئیس دولتی نمی تواند پشت تریبون رسمی یک کشور دیگر بایستد و اینطور تند علیه یک کشور سوم حرف بزند.

واقعا سیاست مداران ما، رئیس جمهور ما فکر می کنند با عوض کردن اسم خلیج فارس و دو سه سفر کم اهمیت می توانند جلب اطمینان کشورهای همسایه را بکنند؟ معلوم است که وقتی از اتمی کردن کشور حرف می زنیم، وقتی موشک دور برد آزمایش می کنیم و وقتی می خواهیم مرکز قدرتی برای شیعه در منطقه باشیم، اولین کشورهایی که حساب کار خود را می کنند، همین کشورهای کوچک خیلج فارس هستند.
جالب این که سرمایه های مالی خیلی زیادی از کشور ما به طرف کشورهای خلیج فارس و بخصوص همین امارات سرازیر است. و ما چقدر از نظر واردات وابسته به بندرهای آنها هستیم. به نظر من با همین سخنرانی آقای بوش معلوم شد که دستگاه سیاسی امارات متحده ی عربی و کشورهای مانند آن در مورد ایران چگونه فکر می کنند. و از آن واضح تر اینکه سیاست خارجی ما، سیاست موفقی نبوده است که تهدیدها تا خانه ی همسایه هم رسیده است. مسئله فقط تهدید نظامی نیست. مشکلات اقتصادی و مالی و سیاسی هم به ما تحمیل می شود که باید صبر کنیم و ببینیم نتیجه ی آن ها چه می شود.
----------
نهضت آزادی پیشنهاد عجیبی داده بود (یا داده است): اینکه سازمان ملل روی انتخابات مجلس هشتم نظارت کند. وقتی که این را خواندم تعجب کردم که مگر تمام کاندیداهای اصلاح طلب و ملی-مذهبی و اپوزیسیون چپ تایید صلاحیت شده اند، که حالا تقلب سرنوشت سازی بخواهد صورت بگیرد و ما نگران آن باشیم.
باز هم تعجب کردم چون توقع داشتم دوستان ما بدانند که مشکل انتخابات و مشکل عدم مشارکت «همه» ی ایرانیان در امور سیاسی کشورشان، یک مشکل قانونی و ساختاری است. یعنی ساختار قانونی به نهادی به نام شورای نگهبان اختیار داده است تا از روی سلیقه ی سیاسی و موازنه ی قدرت، افرادی را که لازم می دانند برای کاندیدا شدن معرفی کنند. شورای نگهبان طبق قانون اصلا اجازه نمی دهد که کار به صندوق های رای برسد. وقتی که قانون، این فیلتر کردن شدید را پیش از صندوق های رای بعهده دارد، دیگر سازمان ملل روی چه چیزی باید نظارت کند؟

نوشته شده توسط پویا در 05:56 PM

January 13, 2008
شرایط انتخابات آرمانی نیست- ما چه می توانیم بکنیم؟

پس از نوشتن یادداشت چون و چراهای انتخابات، دو سه ایمیل از دوستان گرفتم که پرسیده بودند این به معنی تحریم انتخابات است؟ من فکر کردم که اینجا یک توضیح بیشتری درباره ی نظر خودم بدهم.

این سوال ها و چون و چراهایی که در آن یادداشت آوردم مستقل و صرف نظر از این است که در یک وضعیت انتخاباتی هر کس چه تصمیمی می گیرد. ببینید، در مورد خود آن سوال ها، اینطور نیست که چون و چرا و پرسش فقط برای رای ندادن باشد. حتی اگر در یک شرایط سیاسی مشخص، قرار بر رای دادن به گروهی یا جناحی باشد، باز هم به نظر من این سوال ها و چون و چرا کردن ها باید مطرح باشند. دادن رای، حتی در دموکرات ترین جامعه ها به معنی دادن چک سفید و بدون قید و شرط به حزبی و افرادی نیست. در همان ساختارهای دموکراتیک نهادهایی مثل رسانه ها و اتحادیه های صنفی هستند که مدام از حزبی که با رای مردم در قدرت نشسته درباره ی وعده و وعیدهای انتخاباتی اش سوال می کنند.
در مورد مشخصی که من در آن یادداشت نوشتم، فکر می کنم طرح این سوال ها از جانب فعالان اجتماعی موجب می شود که خود اصلاح طلبان هم خودشان را حداقل زیر نگاه نقاد جامعه ی روشنفکری و فعالان اجتماعی ببینند و از دادن وعده های بدون پشتوانه و متاسفانه خیلی وقت ها عوام گرایانه (پوپولیستی) خودداری کنند. تلاش کنند که برای هدف ها و برنامه های شان راه اجرا ارائه کنند. وگرنه اینکه رایی از مردم گرفته شود و "بقیه ی کارها" باز به پشت درهای بسته و چانه زدن با نهادهای اصلی قدرت موکول شود، چه گرهی از کار مردم باز می کند؟
مثلا کسی از جامعه ی روشنفکری و فعالان اجتماعی اصلاح طلب، پرسید: تکلیف «جبهه ی دموکراسی» چه شد؟ یا اینکه: بالاخره در مورد جایگاه تعیین کننده ی شورای نگهبان در امر قانونگذاری چه می توان کرد؟ خوب، من فکر می کنم هر آدم ساده ای هم در کوچه و خیابان می پرسد: بر فرض که اکثریت مطلق مجلس را دارید و بهترین قوانین را تصویب می کنید، با رای منفی شورای نگهبان چه خواهید کرد؟

مخاطب من در آن یادداشت و این نوشته با دوستان فعال اجتماعی است که معتقدند با رای دادن به اصلاح طلبان دولتی می توان دریچه ای هر چند کوچک در فضای اجتماعی باز کرد. من هم مثل خیلی از دوستان فکر می کنم که رای دادن، یک عمل سیاسی است و یک عمل سیاسی با آرمان گرایی و حداکثری فکر کردن نمی خواند. عمل سیاسی، گرفتن فرصت های هر چند کوچک و کوتاه است. اما باز هم این عمل سیاسی، اگر بدون نگاه و فشار انتقادی و چون و چرا به عملکرد کسانی باشد که به آنها رای داده ایم، این هم خودش یک جور آرمان گرایی از جهت مخالف است. به نظر من تجربه ی اصلاح طلبان دولتی در دوران حکومت و مجلس شان نشان داد که همیشه نزدیکی بیشتری با قدرت حس می کنند تا با مردم.
یکی از دلایل این، می تواند تنیده شدن آنها از راه های مختلف سیاسی و اقتصادی و شخصی در ساختار قدرت باشد. یک دلیل دیگر می تواند ترس آنها از حضور فعال مردم، بخاطر نبود نهادهای کنترل کننده مثل احزاب و اتحادیه ها و تشکل ها باشد. دلیلی که خود حکومت- چه در زمان قدرت محافظه کاران و چه در دوره ی اصلاح طلبان- مسئول آن بوده است. اما خود فعالان اجتماعی هم می دانند که کار، با رای دادن مردم و بعد خانه نشین شدن آنها از پیش نمی رود.

یک موضوع مهم در هر انتخاباتی در کشور ما این است که میدان مانور مردم تا آخرین لحظه در اختیار شورای نگهبان و نظارت استصوابی آنهاست. تا آخرین لحظه معلوم نیست که رای مردم - حتی اگر همه شان تصمیم بگیرند به اصلاح طلبان حکومتی رای بدهند - تا چقدر با نفوذ است؟ آیا اصلا آن تعداد "اصلاح طلب"، تایید صلاحیت می شوند که بتوان حتی یک اقلیت کارساز در مجلس داشت؟
تا اینجا که معلوم است، محافظه کاران سیگنال هایی فرستاده اند که ملی-مذهبی ها که نزدیک ترین گروه خارج از حکومت به اصلاح طلبان هستند، تایید صلاحیت نخواهند شد. از خود اصلاح طلبان حکومتی هم معلوم نیست چه کسانی تایید بشوند. فکر می کنم بهر حال کسانی از جناح اصلاح طلبان تایید بشوند اما ممکن است نه از نظر شخصیت سیاسی و نه از نظر تعداد، وزنه ای نباشند. مثلا خود سایت اصلاح طلبان از برنامه برای رد صلاحیت گروهی اصلاح طلبان خبر می دهد. به نظر من تصمیم به شرکت کردن یا نکردن در انتخابات را باید به مرحله ای واگذار کرد که ببینیم چه کسانی تایید صلاحیت می شوند و چکار می شود کرد.

گروهی بخصوص در خارج کشور از حالا و پیش از معلوم شدن وضعیت انتخابات، تصمیم به تحریم گرفته اند که با آوردن دلیل برای نبود یک شرایط نسبتا آرمانی دموکراتیک تصمیم خودشان را توجیه می کنند. گروه دیگری هم با مخالفت با آنها، برضرورت شرکت گسترده ی مردم و منزوی کردن محافظه کاران تاکید دارند.

من فکر می کنم تحریم بدون قید و شرط و از پیش تعیین شده، در شرایط امروزی جامعه ی ما عملا همان چیزی است که به نفع محافظه کاران تمام می شود چون آنها به همان درصد پایین رای دهندگان خودشان اتکا دارند و چون نهادهای اصلی قدرت و رسانه ها همه در دست شان است، اکثریت خاموش و تحریم کننده، اثر بازدارنده ای روی آنها نمی توانند داشته باشند. فشار اجتماعی هم آنقدر نیست که یک تحریم، به معنای محدود شدن عمل آنها باشد، کما اینکه در دوره ی مجلس هفتم هم نبود. به نظر من باید منتظر بود و دید که مردم چقدر می توانند قدرت مانور داشته باشند و از کوچکترین امکانات هم استفاده کرد.
شرایط، آرمانی نیست و این را که همه می توانیم ببینیم!

نوشته شده توسط پویا در 12:52 PM

January 10, 2008
جستجوی اسطوره های دینی در اعماق تاریخ - چند نمونه

وقتی در وبلاگم یادداشتی درباره ی ریشه های تاریخی اسطوره ی دینی طوفان نوح نوشتم، باعث آشفتگی خیال بعضی ازخوانندگان آن شد. هنوز هم گاه گاه ایمیل هایی می گیرم که تاکید می کنند طوفان نوح و مانند آن، روایت های دینی هستند و فارغ از هر چیزی اضافه بر آن. به نظر من مشکل در این است که این دوستان، دین را که یک پدیده ی اجتماعی است از بسترتاریخی و فرهنگی آن جدا می کنند.
امروزه که تاریخ بسیاری از اسطوره ها و مراسم و مناسک فرهنگی و دینی شناخته شده است، بیشتر و بیشتر رابطه ی این اسطوره ها با هم آشکار می شود. حتی خود پیروان دین ها هم ناچارند این رابطه های تاریخی و فرهنگی را به حساب بیاورند. تازه ترین آنها را در این مصاحبه ی آقای سروش خواندم.

از طوفان نوح که بگذریم، مقایسه ی چند تا از پایه ای ترین اسطوره های کتاب عهد عتیق (یا همان تورات) با اسطوره های بین النهرینی و بخصوص آشوری و بابلی و سومری نشان می دهد که روایت های تاریخی کتاب تورات از روایت های قدیمی تری گرفته شده اند. من سعی می کنم اینجا چندتایی را در مقایسه با اسطوره های سومری بیاورم. یادمان باشد که فاصله ی زمانی اسطوره های سومری با روایت های دینی عبری تورات چیزی حدود سه هزار سال یا بیشتر است، یعنی از فاصله ی زمانی نوشته های "عهد عتیق" با زمان هم بیشتر. اسطوره های عهد عتیق، پایه ی اسطوره های دینی ادیان ابراهیمی را تشکیل می دهند.

کرامر بزرگترین محقق سومر شناس دسته بندی جالبی را از این شباهت های تاریخی اسطوره های سومری با اسطوره های کتاب عهد عتیق، تهیه کرده است. پایه و اساس این شباهت ها ترجمه و بررسی لوح های گلی سومری است که از اواخر قرن نوزده در سرزمین قدیم سومر (عراق امروزی) کشف و جمع آوری شدند. من نمونه هایی را در اینجا می نویسم. خودم کنجکاو بوده ام، گفتم شاید بعضی از دوستان هم علاقمند باشند (یا علاقمند بشوند).
1- در کتاب پیدایش در عهد عتیق آمده است که روح خداوند آسمان و زمین را از هم جدا می کند. طبق اسطوره های سومری انلیل (Enlil) خدای هوا ست که وظیفه ی جدا کردن آسمان و زمین را بعهده دارد. هم اقوام سومری و هم اقوام عبری معتقد بودند که در ابتدا دریای اولیه ای وجود داشته که تمامی کیهان (آسمان و زمین) در آن غوطه ور بوده است و بعد توسط انلیل (سومر) یا Ruach Elohim روح خداوند (تورات) از هم جدا شده اند.
2- این یک روایت دینی شناخته شده است که خدا انسان را از گِل سرشته و در بینی او نفس زندگی دمیده است. این باور ریشه در روایت های سومری دارد که انکی (Enki) خدای عقل، انسان را از گل می سازد و در بینی او نفس زندگی می دمد. در هر دو اسطوره های عبری و سومری، وظیفه ی انسان خدمت به خدایان است که البته در عبری، یک خداست.
3- در باورهای سومری و عبری، کلام و فرمان مقدس "بشو" جای مخصوصی دارد و خدایان با کلمه (فرمان مقدس) اراده شان را عملی می کنند.
4- اندیشه ی بهشت بعنوان باغی که خدایان و فرشتگان و مقدسین، جاودانه در آن زندگی می کرده اند و در شرق قرار دارد، از سومر وام گرفته شده است. کتاب پیدایش در عهد عتیق (2:5) تا (2:8) از باغ عدن می گوید که آب از زمین بیرون می آمد و در آن جاری می شد (چون هنوز باران بوجود نیامده بود) و در آن درختان و میوه ها وجود داشت. و آدم که هنوز از آنجا رانده نشده بود در آن باغ عدن سکونت داشت. طبق اسطوره های سومری، اسم باغ خدایان و مقدسین، دیلمون (Dilmun) بود که در شرق سومر قرار داشت و در آنجا هم آب از درون زمین می جوشید و آنجا را سرسبز می کرد. بعضی ها محل این باغ اسطوره ای را در نواحی جنوب ایران و بحرین امروزی می دانند.
5- به نظر می آید که اندیشه ی داشتن یک رابطه ی شخصی با خالق هم (مثل ابراهیم با خدای اش) ریشه در باورهای سومری دارد که بر طبق آن هر مرد بالغ سومری و رئیس خانواده خدایی شخصی داشت که بصورت معنوی و شهودی از طریق خط پدری نسل به نسل منتقل می شد، مثل رابطه ی یهوه و پدرسالاری یهود.
6- حالا دیگر معلوم شده است که قوانین تورات ریشه در قوانین حمورابی در آشور دارند و از طرف دیگر نشان داده شده که خود قوانین حمورابی هم یکباره بوجود نیامده اند و از قوانین جوامع آکاد و سومر گرفته شده اند.

البته کرامر نوعی رابطه ها و شباهت های مجرد هم می آورد مثل رابطه ی زوج های متضاد در اسطوره های سومری که بعدها پایه ی روایت هایی مثل داستان هابیل و قابیل را می سازند. اینجا دیگر شباهت فرهنگی مستقیم نیست بلکه نوع و تیپ تفکر و برداشت های فرهنگی هستند که به هم شباهت دارند.
بهرحال اسطوره های دینی هم یک باره نمی توانسته اند خلق شده باشند و به نوعی با فرهنگ بومی و تمدنی خودشان در ارتباط اند، گاهی خیلی مستقیم که من سعی کردم چند نمونه را بیاورم و خیلی وقت ها هم غیر مستقیم در طول این زمان طولانی.

نوشته شده توسط پویا در 08:03 PM

January 07, 2008
انتخابات مجلس - مجرای تنفس یا چون و چرا در وعده و وعیدها؟

انتخابات مجلس نزدیک می شود. محافظه کاران که مجلس و ریاست جمهوری را "امام زمانی" می خواهند و خودشان را زیاد درگیر وعده و وعید به مردم نمی کنند. دغدغه ی آنها بیشتر این است که چه جناحی و چه ائتلافی از محافظه کاران در قدرت می نشیند: مثلا طرفداران احمدی نژاد یا "عقلایی" مثل جناح لاریجانی. رسانه های همگانی و تریبون های نماز جمعه در اختیارشان است و پشت شان به "امدادهای غیبی" گرم. البته امدادهای غیبی که بدون حربه ها و وسایلی این-جهانی مثل نظارت استصوابی و رد صلاحیت کارکردی ندارند.

موضوع بیشتر بر سر اصلاح طلبان حکومتی است که نزدیک به زمان انتخابات، به فکر مشارکت مردمی و جامعه ی مدنی و فشار از پایین می افتند و شعارهای زیبا سر می دهند.
جالب اینکه مضمون این شعارها همه، پایان دادن به سیاست "خودی و غیر خودی" و محرومیت مردم و افکار مختلف، از مشارکت در سرنوشت خودشان است. یکی از این شعارهای زیبا "ایران برای همه ی ایرانیان" بود. یکی دیگر "جبهه ی دموکراسی". کلمه ی جبهه در اینجا یعنی شرکت داشتن، یعنی حق حرف زدن و حق فعالیت داشتن. آن شعارها که در عمل جدی گرفته نشد و من تردید بزرگی دارم که حتی در ذهن خود آقایان هم چندان جدی گرفته شده بود.
شعار امسال را بر سردر سایت "بهارستان هشتم" می بینیم که آقایان اصلاح طلبان حکومتی به راه انداخته اند: "همراه شو عزیز کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود". شعر زیبایی که تازه نوستالژی صدای شجریان در سالهای اول انقلاب هم همراهش است. ضمنا "بهارستان" یادآور مبارزات مشروطه برای تشکیل مجلسی است که ابزار دست ملت برای بدست گرفتن سرنوشت خودش باشد.

به نظر من به این انتخابات، مثل دفعه های گذشته مثلا انتخابات ریاست جمهوری، از دو نظر می شود نگاه کرد. یکی اینکه بگوییم "بگذار اینها (اصلاح طلبان) بیایند شاید این فشاری که هست کمتر شود و آنها آسان گیرتر هستند و یک نفسی می کشیم". خوب، چه بخواهیم و چه نخواهیم خیلی از مردم با این فکر ممکن است شرکت کنند و به اصلاح طلبان هم رای بدهند. همانطور که خیلی ها همینطور به رفسنجانی در مقابل احمدی نژاد رای دادند. فقط مسئله این است که این فکر و نظر- بدنبال راه نفسی بودن- دیگر جایی برای سوال و چون و چرا در آنچه اصلاح طلبان حکومتی می گویند نمی گذارد. اصلا مسئله، برنامه ی آنها نیست.

اما اگر بخواهیم سخت گیرتر باشیم و چون و چرا کنیم و در مقابل وعده های آقایان ائتلاف اصلاح طلبان بی تفاوت نباشیم، مسئله عوض می شود. آقای رضا خاتمی و ستاد ائتلاف شان وعده های زیادی به مردم می دهند و برنامه ای ارائه می کنند: "حق حاکمیت مردم، گسترش و نهادينه سازی آزادی های اجتماعی، سياسی و تحقق مردم سالاری، بازگرداندن اعتدال در رفتارها و مناسبات داخلی، تعامل مثبت و سازنده با جامعه جهانی". اینها را به عنوان اهداف اصلی و کلی اعلام کرده اند. و البته اینها و یک لیست بلندبالا از اهداف دیگر "بر اساس اصول قانون اساسی" و در چارچوب های قانونی و اجرایی موجود.

آقای خاتمی و دوستان شان در سخنرانی ها یا مصاحبه های شان فراموش نمی کنند که تاکید کنند اصلاح طلبان حکومتی "ساختارشکن" نیستند. ولی آقای خاتمی که از رهبران این ائتلاف است توضیح نمی دهد با ساختار فعلی و وجود نهادهای نظارت کننده و تصمیم گیرنده ای مثل ولایت فقیه و شورای نگهبان چطور می خواهند به اهداف شان برسند. تجربه ی هشت ساله ی دوره ی اصلاحات نشان داد که چارچوب قانون اساسی نقش اصلی را در تصویب قوانین به شورای نگهبان می دهد. یک مجلس اصلاح طلب نه تنها نمی تواند قانونی بر خلاف رای شورای نگهبان از مجلس بیرون بیاورد بلکه حتی طرح مسائلی که به صلاح آقایان نباشد در مجلس ممنوع است (مثل حکم حکومتی در جریان طرح قانون مطبوعات در مجلس ششم). از طرف دیگر تعیین سیاست های کلی نظام و از جمله سیاست خارجی در دست رهبری است (اصل 110).
مثلا آقای خامنه ای در یزد می گوید: "مطمئناً آن روزي كه رابطه با آمريكا براي ملت مفيد باشد بنده اولين كسي خواهم بود كه آن را تأئيد مي‌كنم." پس در چارچوب کنونی، آقایان اصلاح طلب اگر نظر دیگری دارند باید اول رهبران اصلی نظام را "قانع" کنند. کارکرد نمایندگان مردم در مجلس چه می شود و اراده ی آقایان اصلاح طلب چطور عملی خواهد شد؟

بطور کلی اصلاح طلبان حکومتی به نظر من این توضیح را به مردمی که از آنها رای طلب می کنند بدهکارند که راهکارهای به انجام رساندن برنامه های شان در چارچوب ساختارهای کنونی کدام است؟ متاسفانه اصلاح طلبان حکومتی آنجا که به صلاح شان نباشد، ساختارشکنی را با شورش و به آتش کشیدن خیابان ها یکی می کنند تا خودشان را در چارچوب امنیتی حکومتی نگاه دارند. این همه فعال جامعه ی مدنی که با عقلانیت و آرامش و بصورت مدنی تلاش می کنند، هیچکدام نمی خواهند شورش و بلوا بر پا کنند اما می خواهند اسباب مشارکت مدنی واقعی برای مردم فراهم شود. اینها اغلب شان آن حفاظ امنیتی حکومتی را هم ندارند و هزینه اش را می دهند. پس چرا دوستان اصلاح طلب که رای مردم را طلب می کنند، جواب این سوال را نمی دهند که برنامه های اعلام شده شان را چطور می خواهند اجرا کنند و چطور می خواهند تجربه ی مجلس ششم تکرار نشود. تازه آن موقع اکثریت قاطع مجلس و نهاد ریاست جمهوری و دولت را هم در دست داشتند. طبق گفته ی خود اصلاح طلبان، همه ی اینها روی هم حدود 30 درصد قدرت را تشکیل می داد (که خود همین از طنزهای روزگار است). به نظر نمی رسد که فردای انتخابات، این مقدار از قدرت در اختیار اصلاح طلبان حکومتی باشد. پس راهکارها چیست؟

البته همه ی این چون و چرا ها برای این بود که بدانیم به چه چیز می خواهیم رای بدهیم. اما اگر هدفمان از رای دادن همان باز کردن فضا برای نفس کشیدن راحت تر است که دیگر این چون و چراها معنایی پیدا نمی کند.

آیا همه ی این چون و چراها برای تحریم انتخابات است؟ در این نوشته ام نظر خودم را نوشته ام.

نوشته شده توسط پویا در 07:10 PM

January 05, 2008
وقتی اسحاق شامیر چکش را روی میز می کوبد!

پای صحبتش نشسته ایم. دوستمان است، خانمی پنجاه و دو سه ساله. تاریخ دان است و کارمند سابق وزارت امور خارجه. درباره ی خاورمیانه و اسرائیل و فلسطینی ها و این جنگ و مبارزه ی طولانی حرف می زنیم. تند و خیلی قاطع حرف می زند. میان فلسطینی ها و اسرائیلی ها دوست و آشنا زیاد دارد و منطقه و جریانات آن را از نزدیک می شناسد. یکدفعه می پرسد: راستی جریان ملاقاتم را با اسحاق شامیر برایتان گفته ام؟ می گوییم نه و معلوم است که کنجکاو می شویم که داستان، چیست.
دوره ای که دکترای اش را می گرفته، همزمان در وزارت خارجه هم کار می کرده است. اوایل سالهای 90 میلادی. می گوید می خواستم در رابطه با موضوع تحقیق ام یک مصاحبه ی دست اول هم با مقامات اسرائیلی داشته باشم. چون با سیستم کاری هم درست آشنا نبودم چندین و چند درخواست مصاحبه برای مسئولان فرستادم و از جمله برای اسحاق شامیر که آن موقع نخست وزیر بود. از همه کمتر از همین نخست وزیر انتظار جواب داشتم که مدت کوتاهی بعد، اوایل هفته به من زنگ زدند و گفتند روز یکشنبه شامیر منتظر شماست! می گوید که دست پاچه شدم. من حتی هنوز سوالها را هم درست تنظیم نکرده بودم چون فکر می کردم اینطور چیزها وقت می برد. خلاصه در هواپیما نشستم و یک راست به تل آویو رفتم. تعریف می کند که چطور او را از پست های بازرسی و چک کردن های امنیتی می گذراندند. اسم محافظان شامیر را گوریل ها گذاشته است. می گوید درست مثل فیلم ها: مردهای عظیم الجثه با کت و شلوار سیاه و عینک و مسلسل یوزی! من هم که یک زن جوان لاغر و دست پاچه.
خلاصه به دفتر شامیر می رسند و او را می فرستند داخل. یک دفتر بزرگ و یک مرد کوچک اندام با چشمان ریز و دقیق. می گوید شامیر پشت میز نشسته است و با دست اشاره می کند که منهم بنشینم. میان ما یک میز چوبی است. با دست پاچه گی چند کلمه ای بنابر تعارف می گویم و از دهانم در می آید که بله ما هم از روند صلح خوشحالیم و داریم کمک می کنیم و امیدواریم که ... که یک دفعه دیدم این مرد کوچک اندام، نیم خیز شد و چکش چوبی کنار دستش را برداشت و محکم روی میزی که میان ما بود کوبید و با لحن عصبانی گفت یا در واقع داد زد: نه، شما هیچ کمکی نمی کنید. اگر می خواهید کاری کنید، کمک کنید این عربهای فلسطینی را از سرزمین اسرائیل بیرون ببرید!
دوستمان می گوید من خشکم زد! این مرد چه می گوید؟ اینها که موضع رسمی شان چیز دیگری است. خلاصه حرف ها شکسته و بسته ادامه پیدا می کند و خشم آقای شامیر هم فروکش نمی کند. دوستمان در طی صحبت ها باز هم می پرسد ما چگونه می توانیم به روند صلح کمک کنیم؟ شامیر جواب می دهد این فلسطینی ها را ببرید اروپا، به کشور خودتان و سواد یادشان بدهید که بفهمند باید از اینجا بروند!
تعریف می کند با اینکه سعی می کردم خونسرد باشم اما خودم هم متوجه بودم که چندین بار کارمان تقریبا به جر وبحث کشید تا اینکه بالاخره وقت تمام شد و تکیه کلام آقای شامیر هم در گوشم ماند که "اینها (فلسطینیها) باید بروند". و خلاصه مصاحبه ی تز دکترای ما هم با آقای شامیر به جایی نرسید.

دوستمان می خواست بگوید که این طور طرز تفکر است که در پشت درهای بسته وجود دارد و با این افکار کجا می توان به صلح رسید؟
می پرسد راستی می دانید که اسحاق شامیر عضو موثر سازمان ایرگون (Irgun) بوده است؟ این را دیگر می دانیم. ایرگون یک سازمان تروریستی صهیونیست ها بود که در سالهای 1935 میلادی پیش از درست شدن دولت اسرائیل بوجود آمد. ایرگون بر ضد عربهای فلسطینی به کارهای تروریستی دست می زد و بعد ها هم بر ضد نیروهای انگلیسی که مجبور شوند کنترل مناطق را به دست صهیونیست ها بسپارند. یک نمونه ی کارهای تروریستی ایرگون قتل عام روستای دیریاسین در 9 آوریل 1948 بود.
بعد از حرفهای مان احساس عجیبی دارم: مخلوطی از بُهت و تاسف و چیزی مثل ناامیدی از اینکه واقعا با این آدم ها و این فکرها به کجا می رویم؟
عده ای از این طرف می گویند مردم اسرائیل را به دریا بریزید یا ببرید در آلاسکا ساکن کنید!
عده ای هم از آن طرف چکش روی میز می کوبند و برای فلسطینی ها در سرزمین خودشان جایی قائل نیستند.
کار هم که مشکل می شود یک طرف پای معبد داود را به میان می کشد و طرف دیگر پای حرم الشریف را تا به این دعواهای سیاسی رنگ دینی هم ببخشند و مشروعیت برای خودشان فراهم کنند.

نوشته شده توسط پویا در 12:55 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661