|
« November 2007 |
Main
| January 2008 »
December 31, 2007
خلیج "دوستی"- تغییرات درقرارداد 1975 الجزایر- و سوال های بی پاسخ ما
دوستانی که وبلاگ مرا می خوانند می دانند که من ناسیونالیست و بخصوص از نوع افراطی نیستم و باور ندارم که "هنر نزد ایرانیان است و بس". بیشتر باور دارم که "هنر نزد ایرانیان هم هست". با این همه فکر می کنم که واقعیتی به نام کشور ایران و ملت ایران وجود دارد و چیزی وجود دارد به نام منافع ملی ایران.
برای همین است که حساسیت نشان می دهم وقتی می شنوم یکی از مسئولین سیاسی حکومت آقایان می گوید: "آنچه با عنوان "خليج دوستي" مطرح شده شعار نيست بلكه نگاه راهبردي ايران به منظورتعميق و گسترش همكاريهاي شمال و جنوب خليج فارس وگام مهمي در جهت رفاه و امنيت مردم منطقه است". <خلیج فارس> یک مفهوم تاریخی و سیاسی مشخص دارد. نمی توان این مفهوم تاریخی و سیاسی را با مفهوم سیاسی دیگری عوض کرد بدون اینکه مفهوم جدید مشخص و عملی و مورد توافق همه و از جمله آگاهی ملی و خرد جمعی در کشور ما باشد.
ضمنا با این شعارها و "نگاه" ها نمی توانیم اطمینان کشورهای همسایه را جلب کنیم، وقتی که عمل ما از چیز دیگری می گوید: مثلا تبدیل شدن به یک قدرت اتمی در منطقه و موشک های دوربرد یا ایجاد و تقویت درگیری های مذهبی شیعه و سنی بعنوان نمونه در عراق.
یک موضوع دیگر که در نظرم آمد مسافرت هیئت عراقی است به تهران که همین روزها انجام می شود. آقای طالبانی یک نشانه ای درباره ی قرارداد الجزایر فرستاد که او و همکارانش این قرارداد را قبول ندارند. بعد هم با اما و اگر پس گرفتند. ولی حالا این هیئت به تهران می رود و "یکی از معاونان وزیر خارجه عراق نیز در گفتگو با خبرگزاری رویترز از موافقت ایران با بررسی دوباره قرارداد الجزایر و اعمال تغییرات احتمالی در آن خبر" می دهد.
مسئله ی حساسیت آدمهایی مثل من این است که سیاست در کشور ما با آگاهی مردم از جریانات و بحث و گفتگوی رسانه های آزاد و مجلس شورایی که همه ی افکار جامعه را نمایندگی کند، انجام نمی شود. معلوم نمی شود که این یا آن سیاست در کجا و چطور و طبق کدام منفعت ملی گرفته شده است. مثلا هنوز نمی دانیم که چرا سهم کشور ما از منابع دریای خزر از 50 درصد به 11 درصد رسیده است؟ یا نمی دانیم که چرا با اینکه کشور ما نزدیکترین و ارزان ترین راه عبور گاز کشورهای آسیای مرکزی است، لوله های گاز از کشورهای دیگر مثل ترکیه می روند و این درآمد بزرگ نصیب آنها می شود؟
حالا هم باید دید که جریان مطرح شدن قرارداد 1975 الجزایر چیست؟ فرق است که در چارچوب یک قرارداد تصویب شده مذاکره کنیم یا اینکه پیشاپیش با احتمال تغییرات در آن موافقت کرده باشیم. طالبانی حرفش را در رسانه ها پس گرفت اما باید دید که در پشت درهای بسته ی سیاست چه اتفاقی می افتد.
این سوالها سال هاست که وجود دارند ولی متاسفانه روز به روز هم بیشتر می شوند بدون اینکه جواب قانع کننده ای بگیریم.
نوشته
شده توسط پویا در 11:59 AM
December 27, 2007
ترور بی نظیر بوتو- هدیه ای به ارتجاع تندروی مذهبی
دوستان، خبر کشته شدن بی نظیر بوتو نخست وزیر پاکستان در سال های 1996-1988 را حتما خوانده اید. خبر بی بی سی اینجاست. گزارش روزنامه ی نیویورک تایمز (به انگلیسی) هم در اینجاست.
من تا حالا چند تا یادداشت درباره ی رشد تندروهای مذهبی در پاکستان و افغانستان نوشته ام. به نقش سازمان امنیت پاکستان هم که تندورها و طالبان را سالهاست تقویت کرده اند، اشاره کرده ام.
به زودی معلوم می شود که چه گروه و دسته ای مسئول این ترور است. اما چیزی که آشکار است این است که چه خود تندروهای مذهبی این کار را انجام داده باشند و چه جریان، توطئه ی پرویز مشرف رئیس جمهور پاکستان باشد، خواه ناخواه این ترورها به سود بنیاد گراها و تندروهای مذهبی است. این آنها هستند که به این آشوب و چند دستگی احتیاج دارند تا جایگاه خودشان را مستحکم کنند.
یک بار دیگر هم همین دو ماه پیش در مراسم برگشتن دوباره ی بوتو به پاکستان، بمبی منفجر شد. احمد رشید که روزنامه نگار متخصص مسائل پاکستان و افغانستان است معتقد بود که بیشتر احتمال داشت سازمان امنیت پاکستان آن ترور را صورت داده باشد.
احمد رشید در یک یادداشت دیگر می نویسد که خانم بوتو معتقد بود که باید نیروهای سیاسی میانه رو بتوانند با اتحاد با هم، تندروهای مذهبی را منزوی کنند. از آن طرف مشرف با تندروهای مذهبی همیشه سیاست یکی به نعل و یکی به میخ داشته است و تازه روی پشتیبانی آنها حساب هم می کرده است.
به نظر من با کشته شدن خانم بوتو خلاء قدرتی بوجود می آید که مشرف قدرت پر کردن آن را ندارد. با همین سیاست های غلط است که نیروهای تندرو مذهبی که سالهاست از هزاران راه با توده ی مردم ارتباط داشته اند (مثل مدرسه های دینی و موسسه های رفاهی)، فرصتی پیدا می کنند تا روز به روز بیشتر قدرت بگیرند. متاسفانه بخش بزرگی از جامعه ی پاکستان بخصوص در بخش های فقیر و حاشیه نشین اش در یک حکومت تندروی طالبانی، رویای یک زندگی بهتر را می پروراند. رویاهایی که ملاها سالهاست در سر آنها پرورنده اند و با پول عربستاد سعودی و شیخ نشین های خلیج فارس کارهایی را که دولت از پس آن بر نیامده در اختیار این توده ی حاشیه نشین قرار داده اند: یعنی تکه نانی در شکم شان و سقف ترک خورده ای بالای سرشان
نوشته
شده توسط پویا در 03:05 PM
December 26, 2007
رابطه ی آب و تاب خبری اسرائیلی ها با تابلو!
در رسانه های عمومی سر و صدای زیادی بلند شده است درباره ی مهاجرت 40 ایرانی به کشور اسرائیل. در خبر رسانه های غربی از "عملیات پوششی" حرف می زنند و ماجرا را طوری منعکس می کنند که بیشتر شباهت به عملیات محیرالعقول فیلم های جاسوسی دارد. آب وتاب خبرها را که دیدم به بعضی سایت های معتبر خبری سر زدم که ببینم ماجرا چیست؟
خوب، من فکر نمی کنم یهودیان ایرانی ممنوع الخروج باشند. اینها می توانسته اند بطور خانوادگی در طول مدتی، از ایران بطور قانونی خارج شده و در یک کشور ثالث مدتی را سپری کرده باشند تا تعدادشان که کامل شد یک هواپیمای اجاره ای دربست یا همان چارتر، آنها را به اسرائیل پرواز داده باشد.
پس خود این ماجرا کار خارق العاده ای نیست. عجیب اینجاست که اسرائیلی ها برای ایجاد یک جنگ روانی تازه، اصولا این برنامه را بریزند و چهل نفر مهاجر را مدتی در جایی نگاه دارند تا آنها را یکباره به اسرائیل وارد کنند.
خبرگزاری فرانسه می گوید تعداد 200 نفر از یهودیان فقط امسال به اسرائیل مهاجرت کرده اند. پس مهاجرت کردن کار عجیب و نشدنی نیست و بطور معمولی اتفاق می افتد. پس این ماجرای 40 نفر چه چیزی جز یک جنگ روانی آنهم به شکل کودکانه ی آن است؟
شکی نیست که خصلت مذهبی حکومت کشور ما، در نفس خودش ایجاد تبعیض و محرومیت برای کسانی است که به آن مذهب باور ندارند. مخصوصا نوشتم "مذهبی" و نه "دینی". چون جمعیت بزرگ اهل تسنن یا بسیاری از محافل دراویش هم با اینکه مسلمان اند ولی تبعیض های زیادی را بخصوص در مناطقی که اکثریت دارند تحمل می کنند. چنین وضعیتی برای پیروان دین های دیگر هم هست.
تازه غیر ازاینها، دایره ی "خودی و غیر خودی" روز به روز هم تنگ تر می شود و کار تبعیض به اکثریت ملت کشیده است و تازه نه فقط مذهبی که خصلت جنسیتی و قومی و زبانی هم دارد.
دولت اسرائیل سالهاست چنین تبعیض هایی را به همین شکل ناپسند در حق جمعیت عرب فلسطینی و نه فقط آنها، بلکه جمعیت عرب شهروند اسرائیل هم اعمال کرده است. تبعیض را با هیچ ترفندی نمی توان به "تبعیض خوب و بد" تقسیم کرد.
همه ی اینها را نوشتم که گفته باشم می دانیم تبعیض هست، اما این حرکات جنگ روانی اسرائیلی ها هم دیگر اظهر من الشمس یا بقول جوان های امروزی در ایران: "تابلو بود"!
نوشته
شده توسط پویا در 09:36 PM
December 23, 2007
جشن تولد مسیح، چرا پس از 300 سال؟
دیشب شب یلدا بود و جمعی بودیم از دوستان و به گپ و گفت و حافظ خوانی و قصه و خاطرات گویی. دو روز دیگر هم شب کریسمس است و تعطیلات آرامی در پیش دارم.
حرف کریسمس شد. شب تولد عیسی مسیح، بهتر بگویم روایت یا اسطوره ی تولد عیسی. هر دینی، فرق نمی کند که دین مصر قدیم باشد، مسیحیت باشد یا اسلام، یا دین تمدن های آمریکای جنوبی، پایه شان در روایت ها یا اسطوره هایی است که لزوما واقعیت تاریخی ندارند اما در ذهن باورمندان و مومنان، همانقدر مقدس و واقعی جا خوش می کنند.
مثلا همین کریسمس را که بگیریم، بعد از سیصد و خورده ای سال بود که 25 دسامبر بعنوان شب تولد مسیح تعیین شد و برای آن جشن به پا کردند. اولین سندی که کتبا به آن اشاره می شود متعلق به سال 336 میلادی است و اولین شاهدی که خودش این جشن را دیده مربوط به حدود سال 400 میلادی بوده است. از روایت های دینی و اسطوره ها بگذریم ... واقعیت تاریخی اش چیست؟
رومی ها در سال 300 میلادی دین مسیح را بعنوان دین رسمی در قلمرو روم اعلام کردند.
تا پیش از آن کلیسای مسیحی، اعیاد کتاب عهد عتیق مثل عید پسح را که تقریبا با نوروز ما برابر است را جشن می گرفتند و آنها را با روایت های دینی مسیحی انطباق داده بودند. اما بیست و پنجم ماه دسامبر جایی در عهد عتیق و یهودیت نداشت. 25 دسامبر آخرین روز جشن های هفت روزه ی کیوان (Saturnalia) در روم بود. در زبان فارسی اسم سیاره ی ساترن، کیوان است. بهر حال ساترن یکی از خدایان کشاورزی رومی ها بود. و روز بیست و پنج دسامبر را روز تولد خورشید می دانستند. برای رومی ها این روز به نشانه ی دوران طلایی گذشته و آرزوی دوباره زنده شدن آن دوران، جشن گرفته می شد. رومی ها، این روز را با قربانی کردن در مرکز شهر شروع می کردند و بعد از آن جشن عمومی بود و مردم در خیابان ها شمع روشن می کردند و به بچه ها هدیه می دادند. در این روز اربابان به برده های شان غذای خوب می دادند و آنها را آزاد می گذاشتند.
برای پیدا کردن رد پای روایت شب کریسمس، حتما از این هم می شود عقب تر رفت و جای پای آن را در بین النهرین و فلات ایران دید. خدای خورشید یکی از قدیمی ترین خدایان در باورهای دینی بین النهرین است.
خواستم هم درباره ی کنجکاوی خودم درباره ی این روایت تولد مسیح نوشته باشم و هم درباره ی اینکه ریشه های اسطوره های دینی را تا کجای تاریخ می توان دنبال کرد.
نوشته
شده توسط پویا در 12:16 PM
December 18, 2007
معرفی یک کتاب در تاریخ فکر شیعی- مکتب در فرایند تکامل
فکر می کنم امروزه این یک نظر پذیرفته شده است که می توان به دین بعنوان بخشی از فرهنگ و وسیله ی ارتباط میان افراد اجتماع نگاه کرد. یعنی به جای اینکه مثلا بدنبال بررسی روانشناسانه ی دین باشیم، آن را در زمینه ی فرهنگ و تاریخ نگاه کنیم. به جای اینکه تمرکزمان روی آگاهی و برداشت خاص و ایمان شخص متدین از متون دینی اش باشد، به کارکرد دین در بستر فرهنگ و اجتماع نگاه کنیم. عناصر مهم دین مثل اسطوره ها، نشانه ها و مراسم (مناسک یا Ritual) کارکرد فرهنگی و ارتباطی دارند.
در این برداشت، برای شناخت دین و مذهبی، لازم نیست که کسی حتما پیرو آن دین باشد و از طرف دیگر مشکلی هم نیست که پژوهش گر مومن، تا وقتی که در این زمینه ی فرهنگی کار می کند، به بررسی آن دین یا مذهب بنشیند.
خیلی کوتاه بگویم که این طرز نگاه به پدیده ی دین، هم با نگاه تقلیل گرایانه و هم با نگاه ماهیت گرایانه تفاوت دارد. نگاه تقلیل گرایانه، همه ی عناصر دین را در یک چارچوب و زمینه ی غیر دینی توضیح می دهد. این دیدگاه بدنبال پیدا کردن ریشه ها و علت های پدیده ی دین در روانشناسی فردی (مثل فروید) یا جامعه شناسی (مثل دورکهایم) است.
دیدگاه ماهیت گرایانه بر عکس، می خواهد به دین بعنوان پدیده ای که وابسته به هیچ چیز نیست و بطور مقدس و بی ارتباط با سایر پدیده های فرهنگی وجود دارد، نگاه کند (مثل الیاده). در دیدگاه ماهیت گرایانه، ذات مقدس در مرکز توجه است.
شاید یکبار در این باره نوشتم، موضوع خیلی جالبی است و بخصوص برای ما که یک جامعه ی مذهبی داریم و دین و مذهب اینقدر در زندگی اجتماعی و سیاسی ما دخالت مستقیم دارد. خوب است بدانیم که از چه منظر یا پرسپکتیوی به دین می پردازیم.
بگذریم ... که این همه مقدمه چینی برای این بود که بگویم سید حسین مدرسی که هم تحصیلات بالای حوزه ای دارد و هم تحصیلات عالی دانشگاهی و حالا هم استاد دانشگاه در پرینستون آمریکاست، از همان دیدگاه فرهنگی-تاریخی و نه لزوما ماهیت گرایانه به بررسی تاریخ شیعه گری پرداخته است. اسم کتاب تقریبا کمیاب مدرسی "مکتب در فرآیند تکامل" است. که یک عنوان فرعی هم دارد: "نظری بر تطور مبانی فکری تشیع در سه قرن نخستین".
مدرسی با اینکه به نظر می رسد آدم مومنی به مذهبش باشد، در این بررسی تاریخی بعنوان یک پژوهشگر بی طرف به شکل گیری اندیشه های شیعه گری و تحولات آن در طول زمان، پرداخته است. خود مدرسی در مقدمه ی کتابش می نویسد: "آنچه در این دفتر آمده تاریخ فکر است نه تجزیه و تحلیل مبانی عقیدتی یا نقد و بررسی باورهای مذهبی". و البته اگر از جمله بندی ها و مفاهیم کلیشه ای بگذریم. بدون شک مقداری از آن از اعتقاد نویسنده است و شاید مقدار زیاد تری برای اجازه ی انتشار. برای داوری بهتر باید متن انگلیسی کتاب را نگاه کرد.
کتاب "مکتب در فرآیند تکامل" که بر اساس منابع دست اول فراهم شده چهار بخش اصلی دارد:
حقوق و مسئولیت ها: تکامل مفهوم امامت در بُعد سیاسی و اجتماعی. در اینجا نگاه مدرسی به تحول در برداشتی است که در طول تاریخ اولیه ی شیعه نسبت به امامت و جود داشته است. و اینکه اولا پیروان این مذهب در قرن های اولیه، به امامان شیعه بعنوان علمای برجسته ی دینی از خانواده ی پیامبر اسلام نگاه می کردند و مفاهیمی مانند معصومیت و علم مطلق و علم غیب بعدها بود که بوسیله ی متکلمین شیعه ایجاد شد. از طرف دیگر در اوایل کار، شیعیان از امامان شان انتظار داشتند که آنها رهبری سیاسی مردم را در دست بگیرند و بعنوان رهبران جنبش های اعتراضی مردمی بر ضد حکومت ها عمل کنند. اما وقتی دیدند امامان شان مایل به شرکت در جنبش های اعتراضی نیستند کم کم از این انتظارات شان هم نسبت به امامت کم کردند.
یک نمونه امام پنجم بود که شیعیان انتظار داشتند رهبری جنبش آنها را در عراق بعهده بگیرد که او از این کار سر باز زد. بیست سال بعد وقتی که همه چیز برای سرنگونی حکومت بنی امیه فراهم بود، امام ششم از شرکت فعال در جنبش اعتراضی خودداری کرد و حتی توصیه کرد که تبلیغ شیعه گری و پیوستن دیگران به شیعیان هم نکنند.
بدین ترتیب به قول نویسنده ی کتاب از اینجا بود که نظر مردم، بیشتر به جنبه ی مذهبی امامان شان جلب شد. و مفاهیمی مانند عصمت و علم مطلق در این جای کار بود که شکل گرفتند.
بخش دوم کتاب درباره ی گرایش های مختلف شیعه است که از ابتدای مطرح شدن این مذهب رواج پیدا کرد. نویسنده از اندیشه ی فوق بشری بودن، عمر جاودان و بازگشت امامان شروع می کند. او اندیشه های شیعی را به 3 بخش تقسیم می کند و آنها را تقریبا مفصل معرفی می کند: غلات (یا غلو کنندگان) که فکرهای افراطی داشتند مثل خدا بودن امام اول یا داشتن علم غیب و مثل اینها. مقصّره که از مخالفان غلات بودند و میانه روها. محور بحث های این گروه ها در نقشی بوده که برای امامان و ماهیت آنها قائل بودند.
بخش سوم درباره ی بحران رهبری و نقش راویان حدیث است که در اینجا نویسنده درباره ی گروه های شیعیان می نویسد که بر سر مسائل سیاسی یا مالی در هر دوره ای با امامان شیعی به نوعی اختلاف پیدا می کردند. این گروه های شیعیان از هر نوع گرایشی که بودند بخاطر اعتقاداتشان و تعارض این اعتقادات با وقایعی که در طول زندگی امامان و بخصوص پس از درگذشت هر یک از آنها رخ می داد دچار بحران اندیشگی و سیاسی می شدند. یک نمونه ناراضی بودن شیعیان از کنار کشیدن امام ششم از مبارزه با امویان بود که باعث بحران سیاسی در میان شیعیان شد. نمونه های مستندی را نویسنده می آورد و از جمله اینکه شیعیان در آن روزگار اندیشه ی مهدویت و امام زمان و غیبت را برای هر کدام از امامان قائل بودند. مثلا بعد از درگذشت امام هفتم، بیشتر شیعیان منتظر بازگشت او پس از هشت ماه بودند.
نمونه های دیگری هم در کتاب هست از جمله سوء استفاده های مالی بعضی از وکلای امامان که به شهرهای عراق و ایران برای جمع آوری وجوهات و سهم امام از پیروان شان می فرستادند. بحران رهبری به گفته ی نویسنده به جایی رسید که طبق روایتی امام یازدهم گله می کند که هیچیک از امامان پیش از او اینقدر مورد شک و تردید مردم قرار نگرفته بودند. نویسنده شرح کاملی از وقایع مربوط به موضوع جنشینی امام یازدهم و اختلافات مالی و ارثی میان برادر و مادر امام یازدهم می آورد که نقش بزرگی در بحران میان گروه های شیعیان داشته است.
در بخش آخر نویسنده درباره ی بحث های کلامی و نقش اندیشمندان شیعی می نویسد که چگونه پایه های عقیدتی مذهب شیعه را مدون کردند.
کتاب چند ضمیمه ی مهم هم دارد که متاسفانه مترجم از زبان عربی به فارسی ترجمه نکرده است!
همینطور تعدادی از نقل قول ها هم که به زبان عربی است به فارسی ترجمه نشده که این هم به نظر من نقص بزرگی است.
فکر می کنم کتاب خیلی خوبی است که به خواندن دقیق آن می ارزد و می تواند از مراجع خوب برای شناخت تاریخی برداشت ها و طرز فکر دینی در کشور ما باشد. پیش از همه نشان می دهد که اعتقادات و برداشت هایی که مقدس و تغییرناپذیر و ازلی و ابدی به نظر می رسند، فقط می توانسته اند در یک زمینه ی تاریخی و فرهنگی مشخص و خیلی وقتها حتی بحرانی شکل گرفته باشند.
مطمئنا خواننده ی کنجکاو این کتاب را بالاخره می تواند تهیه کند.
نوشته
شده توسط پویا در 05:49 PM
December 14, 2007
از حقوق بشر تا "حقوق بشر"
دیروز روزنامه نگاران و فعالان جنبش زنان در تهران دور هم جمع شده بودند تا به بازداشت مریم حسین خواه و جلوه جواهری اعتراض کنند.
مادر جلوه می گوید: :دختر من و ديگر زنانی که در اين راه گام می نهند ؛خواسته ای جز حقوق برابر ندارند".
شهلا لاهيجی می پرسد “:گناه کسی که حرفهايش را می زند چيست ؟"
آسیه امینی می گوید: "در بندهای اين آئين نامه [گسترش جامعه اطلاعاتی] آمده است که هر کسی حق آزادی بيان و عقيده دارد و حالا اين سوال را می پرسم که آيا جلوه و مريم جز اين موارد را انجام داده اند و آيا زندان پاسخی مناسب به اين تعهد بين المللی است ؟"
اینها هر کدام شان به نوع و شکلی اعضای جامعه ی مدنی در کشور ما هستند. بنیاد فکری آن چه که می گویند و سوالهایی که می کنند بر این پایه است که هر فرد انسانی حق زندگی انسانی دارد و در این زندگی انسانی اش، حق آزادی بیان و حق داشتن فکر و عقیده و ابراز آن را دارد. آزادی بیان یعنی حق چون و چرا داشتن. یعنی که حق زن و حق هر انسانی است که در بنیاد باورها و ساختارهایی که اززنان "جنسیت فرودست" ساخته چون و چرا کند و این ساختارها و سنتهای جامعه را به چالش بکشد. پایه ی چنین حقی اولین بار در اعلامیه حقوق بشر مدون شد. این برداشت پایه ی اندیشه ی مدرن است. می توانیم به این لقبی با بار منفی لیبرال بدهیم. اما فراموش نکنیم که انتقادی ترین اندیشه ها هم در همین چارچوب اندیشه ی مدرن شکل گرفته اند.
در جای دیگری در همان شهر تهران، محمد جواد لاریجانی عضو خانواده ی پر نفوذ لاریجانی ها که هر کدامشان بر گوشه ای از مخده ی قدرت تکیه زده اند، می گوید: "کنوانسیون حقوق بشر براساس فکر غربی ها شکل شده و ما به عنوان یک دولت اسلامی، با بسیاری از مسائل آن مشکل داریم". آقای لاریجانی ادامه می دهد که "ایران به عنوان یک کشور اسلامی مصمم شد که به این مقررات احترام بگذارد اما معنای این احترام پذیرفتن کامل این مقررات نیست".
آقای لاریجانی هر کسی نیست. ایشان "دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضائیه" است.
"پارادیم" یا گفتمان اجتماعی آقای لاریجانی، آزادی بیان و چون و چرا نیست. گفتمان آقای لاریجانی "امر به معروف و نهی از منکر" است. "معروف" و "منکر" را هم که دستگاه عریض و طویل دولتی و نهادهای حکومتی تعیین می کنند و طبق بخشنامه و اعلامیه ارائه می دهند. ما رعایای این اجتماع هم ناچار به اطاعت از این فرامین ملوکانه هستیم. یک نمونه از این "معروف" و "منکر" را همین چند روزه از دهان رئیس پلیس حکومت شنیده ایم: اینکه پوشیدن چکمه ی بلند برای زنان "منکر" است.
زنی که از نظر نهادهای حکومتی، قدرت انتخاب کفش خودش را هم ندارد، در این پارادیم یا گفتمان اجتماعی آقای لاریجانی چگونه جایگاهی دارد؟
در گفتمان آقای لاریجانی کسی و بخصوص زنی، نمی تواند از حق خودش بگوید. "حق" او بوسیله ی "معروف" ها و "منکر" های اعلام شده از طرف آقایان تعریف می شود.
به نظر من این نکته ی حرف های آقای لاریجانی مهم است که باید دید طرف ِ صحبت در چه زمینه و پارادیمی صحبت می کند. مفاهیم و کلمات می توانند خیلی شبیه هم باشند اما برداشتی که نویسنده یا گوینده دارد شاید با دیگری هزاران بار فرق داشته باشد. ما فعالان جامعه ی مدنی از حقوق بشر می گوییم، آقای لاریجانی هم از "حقوق بشر" می گوید. بدون جهت نیست که همدیگر را نمی فهمیم. ما در دو پارادیم جداگانه حرف می زنیم.
اما یک موضوع دیگر هم هست: اسب قدرت در دست آقای لاریجانی و همفکران شان است و آنها بی مهابا می تازند.
درباره ی حرفهای برادر این آقای لاریجانی در مورد "وحدت ملی" دو سه روز است که می خواهم یادداشتی بنویسم که می گذارم برای فردا شب. نکته ی اصلی آن هم همین تفاوت مفاهیم است.
به قول مولانا:
ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبا ن همدلی خود دیگراست
همدلی از همزبانی بهتر است
نوشته
شده توسط پویا در 07:49 PM
December 12, 2007
طلاق عاطفی و طلاق محضری
دو موضوعی که امشب می خواهم بنویسم چندان که نه، اصلا به هم مربوط نیستند.
اولی فقط انعکاس یک خبر است که فکر کردم بدون تفاوت از کنار آن نگذشته باشم: کاظم دارابی، تروریستی که در سال 1992 در رستوران میکونوس چند نفر از رهبران گروه ها و احزاب ایرانی را به گلوله بست، دیروز که اتفاقا روز حقوق بشر هم بود از زندان آزاد شد. او بخاطر این جنایت به حبس ابد محکوم شده بود. بحث بر سر انتقام جویی نیست. مسئله اینجاست که این جنایت به دستور آقایان مقامات بالاتر انجام شده است و دیگر اینکه دارابی که یکی از مجرمان این پرونده بوده مثل موردهای دیگر مورد تشویق و ارتقا هم قرار می گیرد. و نام و فتواها و دستورهای آقایان باز هم پنهان می ماند. همانطور که هنوز هم که هنوز است نه مسئله ی قتل های زنجیره ای به نتیجه رسیده و نه قتل زهرا کاظمی و نه بدون شک قتل زهرا بنی یعقوب. فصل مشترک همه این ها که نوشتم دستوری بودن جنایت است و فرار آمران و عاملان از عدالت. مصاحبه ی یکی از اعضای خانواده ی قربانیان میکونوس را در سایت رادیو آلمان در اینجا خواندم.
----------
در سایت روز خواندم که کتابی به تازگی در آمده به نام "جامعه شناسي زندگي هاي خاموش در ايران (طلاق عاطفي)"، نوشته ی احمد بخارایی. گویا این کتاب جلد اولی هم داشته به نام "یک بعد از ظهر خیالی" که اجازه ی نشر نگرفته است. اما موضوع کتابی که بهرحال توانسته دربیاید، نظرم را به خودش جلب کرد. موضوع کتاب درباره ی روابط سرد عاطفی و جدایی روحی زن و مرد در خانواده های ایرانی است.
یادتان هست که چند وقت قبل بحثی درباره ی هفت یا هشت ماده ی قراردادی در عقدنامه ها مطرح شد؟ خیلی از ما و از جمله من درباره ی آن نوشتیم. در بحث هایی که آن روزها در گرفت متوجه شدم که خیلی از دوستان ما و بخصوص جوان ترها چه تصور ایده آلی از روابط خانوادگی در ایران دارند. بسیاری (و طبیعتا خیلی بیشتر پسرها) می گفتند حالا که خانواده ی ایرانی اینقدر خوب و با عاطفه و محبت جا افتاده و پدر راضی و مادر هم راضی، دیگر چه جای این بحث ها و حقوق زن خانواده و اینطور چیزهاست؟ از ما حامیان قراردادهای ضمن عقد می پرسیدند چرا باعث مشکل و استرس می شوید؟
این "رضایت" مادر هم از همان تصورات ایده آل مآبانه ی ماست، همان موقع هم نوشتم. البته موضوع این کتاب لزوما حقوق زنان نیست اما لااقل در یک جا می تواند به ما کمک کند و آن اینکه: لزوما برداشت ما از خانواده ی ایده آل ایرانی می تواند کاملا درست نباشد.
همان اول به نظرم رسید چه مفهوم جالبی: "طلاق عاطفی"! چند تا خانواده ی دور و بخصوص نزدیک را می شناسیم که زن و مرد با اینکه در یک خانه زندگی می کنند و یک جا می نشینند و یک جا می خوابند، اما در واقع دو تا آدم بیگانه و بی تفاوت نسبت به هم هستند؟ این، در همه جای دنیا هست. در جامعه ای مثل جامعه ی ما با دنیای کاملا متفاوتی که پسر و دختر در آن بزرگ می شوند، شاید این بیگانگی ها اصلا و از همان ابتدای زندگی زمینه ی آماده و فراهم تری دارند. عده ای این "طلاق عاطفی" را بخاطر مسائل مادی بهتر ترجیح می دهند، عده ای بخاطر ترس از روی پای خودشان ایستادن، عده ای بخاطر نگاه خانواده و اجتماع و عده ای هم بخاطر وجود بچه ها و نداشتن تامین. دلیل ها و بهانه ها متفاوتند اما خود ِ این رابطه ی بیگانه وار وجود دارد و هست.
اما یک موضوع هم هست که زن و مرد هر دوی شان با مهارت سعی می کنند این را از دیگران و بخصوص بچه ها پنهان کنند. معلوم است که این بیگانگی و سردی از خیلی جاهای دیگر و به شکل های دیگر بیرون می زند. یکی پنهانی و دور از چشم دیگران رابطه ای عاطفی با دیگری بر قرار می کند. یکی هم شاید بخاطر محدودیت های زیاد اجتماعی و روانی (معمولا مادر)، تمام زندگی اش می شود بچه های اش. صد البته هم این نوع مادرها می شوند "مادر نمونه" بدون اینکه کسی فکر کند این "مادر" اول یک "زن" است. زیاد دور نرویم. من خودم چنین خانواده ای را تجربه کرده ام: مادر ِ نمونه ای که زندگی اش بچه های اش بود و پدری که گرفتار کار و دوستانش. اما این دو موجود که "مادر" و "پدر" بودند، در واقع انسان هایی بودند بیگانه از هم و سایه هایی که از کنار هم می گذشتند. بی تفاوتی و سایه بودن که کم کم عادت هم می شود. حالا که خاطرات کودکی را مرور می کنم بیشتر این طور چیزها را کشف می کنم. و نه فقط در خانه ی بچگی خودم، در اطراف مان بسیار بودند. تکه تکه های خاطره را در ذهنم مرور می کنم.
نمی دانم امروز جوانترها چطور فکر می کنند؟ در دوره ای که من ازدواج کردم، خود وقایع انقلاب و بخصوص بعد از آن مثل اینکه وجه مشترکی و "درد مشترکی" فراهم آورده بوند تا دنیاهای بیگانه برای بعضی پسرها و دخترهایی که زندگی مشترکی را شروع می کردند به هم نزدیک تر شود. نه اینکه همه ی این زندگی ها هم یک دوام قابل قبول و واقعی پیدا کند و به "طلاق عاطفی" یا طلاق محضری کشیده نشود. منظورم این است که بهرحال برای بعضی آدم ها آن زمینه ها وجود داشت. اما جامعه راه خودش را می رود و تب و تاب ها می خوابد. دنیاهای بیگانه ی زن و مرد باز هم وجود دارند و پس این سردی ها وبیگانگی ها هم ادامه پبدا می کند، کما اینکه همیشه هم همینطور بوده.
اما "طلاق عاطفی" یک ویژگی هم دارد: اینجا دیگر نه مردی است که خودسرانه "طلاق بدهد" و نه زنی که از روی ناچاری "طلاق بگیرد". اینجا دو تا انسان اند که بیگانه از هم اما در کنار هم زندگی می کنند، حالا سر هر کدام شان به چیزی گرم ...
خیلی کنجکاوم این کتاب را بخوانم. و از کنجکاوی من مهم تر اینکه، خوب است که جامعه این موضوع ها را به بحث می کشد و ایده آل یا تابوی کهنه ی "تقدس خانواده" را می شکند.
نوشته
شده توسط پویا در 04:17 PM
December 09, 2007
رابطه ی گزارش اطلاعاتی آمریکا و سنتور + دو سه مطلب کوتاه اما مهم
دوستان به نظر من گزارش اطلاعاتی آمریکا درباره ی اینکه ایران برنامه ی سلاح هسته ای اش را در سال 2003 متوقف کرده است چند جنبه ی حاشیه ای هم دارد که اهمیت آنها از ظاهر مسئله می تواند مهم تر باشد.
اول و مهم تر از همه اینکه این گزارش ها فقط گزارش های "کارشناسی" بی طرفانه نیستند. گزارش های کارشناسی حتما در سازمان های اطلاعاتی تهیه می شوند اما آن چیزی که بیرون می آید از چندین فیلتر سیاسی و قدرت بندی های درون حکومت و در حاشیه ی حکومت (مثل کنگره) می گذرند. برای همین یک امکان این است که دموکرات ها می خواسته اند با این گزارش روی اهمیت سیاست مذاکره و فشار بجای جنگ تاکید کرده باشند. دموکرات ها از یک طرف دیگر نگران این هستند که در صورت به راه انداختن جنگی بوسیله ی نومحافظه کاران، پیامدهای آن جنگ روی دست حکومت دموکرات بماند.
یک نمونه از این موارد گفته های کوشنر وزیر خارجه ی فرانسه بود که همین 4-3 هفته ی پیش با قاطعیت می گفت "اطلاع دقیق دارند ایران قصد تولید سلاح اتمی دارد".
به نظر من روی این نوع گزارش ها باید حساس بود و آنها را دنبال کرد اما اطمینان یک طرفه به این ها، چه بسا موجب شود که بازی های سیاسی و احتمالا مذاکره ها و معامله های پشت پرده را نبینیم. مذاکره ها و معامله هایی که متاسفانه برای مردم شفاف نیستند و کسی روی آنها نظارت ندارد.
دیگر اینکه جمعبندی قطعنامه درباره ی توقف برنامه ی سلاح هسته ای، می تواند این نتیجه را هم برساند که ایران در واقع یک برنامه ی سلاح هسته ای داشته است. حالا اگر آقایان حکومت گر ما با خوشحالی از گزارش استقبال کنند، این یعنی تایید ِ داشتن برنامه ی اسلحه ی اتمی. نومحافظه کاران (و دموکرات ها) هم می توانند بگویند که این برنامه هر موقع می تواند از سر گرفته شود.
به نظر من این موضوع گزارش اطلاعاتی از آن سنتور زدن هایی است که صدایش فردا در می آید. می گویند دزدی در تاریکی مشغول جمع کردن و بردن بود، یک نفر از آن طرف پرسید چکار می کنی؟ دزد گفت: سنتور می زنم. یک نفر پرسید پس چرا صدای سنتور نمی آید؟ دزد جواب داد: این سنتور زدن صدایش فردا در می آید. به قول زنده یاد عمران صلاحی: حالا حکایت ماست.
بهترین راه به نظر من شفاف سازی و دست برداشتن از رویاها و "رسالت های جهانی" آقایان است. منافع ملی را نباید وابسته به این رقابت های سیاسی کشورهای خارجی کرد.
---------
"تق، تق، تق ... صداي پاي چند نفر است كه از دور مي آيند. در دستانشان كاغذهايست حاوي آرزوهاشان، هر چند تاريكي، سطوري از آن را در خود محو كرده اما باز مي توان جرقه
هايي از اميد را در ميانشان ديد. هوا آرام آرام است، برگ ها ديگر منتظر وزش باد نمي مانند، سكوت سرد دانشگاه در هم مي شكند برگ ها يك صدا فرياد مي زنند: اِختناق".
این آخرین جمله ها از یک نوشته در نشریه دانشجویی است که هر صبح به دستم می رسد.
خبرهای دستگیری دانشجویان را دنبال می کنم. می دانم که این چند روزه چندین نفر را، می گویند 22 نفر را، بازداشت کرده اند. طبق معمول برای سنگین تر کردن پرونده ها توهین به مقدسات و مشروب را هم ضمیمه ی کار کرده اند.
از طرف دیگر در یک سایت خبری داخلی و همینطور کیهان داخلی خواندم که گویا دو فعال زن مربوط به کمپین 1 میلیون امضا "اعتراف" کرده اند که با گروه تجزیه طلب پژاک همکاری داشته اند. هدف این است که بگویند جنبش برابری خواهی زنان پوششی است برای توطئه و براندازی. همانطور که بارها جنبش مدنی را بطور کلی پوششی برای راه اندازی یک "انقلاب مخملی" معرفی کرده اند.
"بد حجابی زمستانی" هم یکی دیگر از مفاهیم ساختگی آقایان است که فکر می کنم فقط در کشور ماست که واکنش اجتماعی به همراه ندارد، چون به نوعی به این حرفها گویا "عادت کرده ایم".
آقای رادان (همان که گفتگوی اش در تلویزیون مدتها نقل نوشته های بعضی از وبلاگ ها بود):
"در پاسخ به پرسش ديگري مبني بر اينكه رئيس عقيدتي سياسي نيروي انتظامي اعلام كرده است كه در اجراي طرح امنيت اجتماعي ملاك ما شرع است نه عرف و بنابراين پوشيدن چكمههاي بلند چه مشكلي خواهد داشت گفت: قرار گرفتن شلوار در داخل پوتينهاي بلند ايجاد تبرج (خودنمايي به نامحرم) ميكند و بنابراين از لحاظ شرعي نيز مشكل دارد".
مشکل در اصل فکر و نگاه این آقایان به اجتماع و اخلاق است. جامعه ی ما از نظر اخلاقی یکی از بحرانی ترین هاست، آنوقت ما در بند چکمه و کاپشن کوتاه مانده ایم. بحران اخلاقی را با ممنوعیت ها و خشونت و آفتابه به گردن انداختن و اعدام در میدان های شهر نمی شود درست کرد. اگر اینطور بود که ما پس از حدود 30 سال حکومت دینی و "اخلاقی" و "فرهنگی" در اینجا نبودیم.
نوشته
شده توسط پویا در 11:43 AM
December 04, 2007
تجدید کتاب "اندیشه ی ترقی" - با تابوهای فکری جوابی برای چراهای مان پیدا نمی کنیم

دوستانی که موضوع تجدد و گذار جامعه از سنت به مدرنیته از دغدغه های تان است شاید تا حالا خوانده اید که کتاب "اندیشه ی ترقی و حکومت قانون-عصر سپهسالار" نوشته ی فریدون آدمیت بعد از سال ها تجدید چاپ شده است. فکر می کنم، یعنی در سایت بی بی سی خواندم که پس از سی سال.
چاپی که من دارم تاریخ 2536 شاهنشاهی را دارد که همان 1356 خورشیدی است. فکر می کردم شاید اوایل انقلاب هم تجدید چاپ شده که اینطور نبوده است.
میرزا حسین خان سپهسالار از زنجیره ی تجددخواهانی بود که در دستگاه قاجار به قدرت و حکومت رسیدند، پس از عباس میرزا در دوران فتحعلی شاه و امیرکبیر در دوران ناصرالدین شاه.
این آدم ها که اسم اصلاح طلب به معنای واقعی برازنده ی آنهاست، در کنار روشنفکران دیگر مثل آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی از پایه گذاران فکری جنبش مشروطه بودند. اهمیت کسانی مانند سپهسالار در این است که در مقام قدرت و حکومت هم قرار داشتند و می توانستند افکار ترقی خواهانه شان را با وجود محدودیت های دربار و روحانیون تا حدودی به عمل هم در آورند. که در این کتاب دکتر آدمیت مثل همیشه با آوردن اسناد دست اول و تحلیل روشنی از آنها، درباره ی اندیشه ها و کارهای سپهسالار می نویسد. از ایده های سپهسالار می گوید مثل ضرورت تعقل گرایی و کنار گذاشتن منطق سنتی "باری به هر جهت"، از ضرورت تدوین قانون و نهادهای حکومتی مثل شورای دولت و تعیین وظایف دولت و همینطور انتشار روزنامه و اولین مدارس جدید.
سپهسالار از دوران جوانی که در ترکیه عثمانی خدمت می کرد با مفاهیم جدید مثل ملیت، ملت خواهی، وطن، آزادی شخصی و مشروطه و قانون اساسی آشنا شده بود و همین شناخت پایه ی فکری کارهای بعدی او را تشکیل می داد.
منظورم در اینجا معرفی سپهسالار نیست. منظورم این است که شاید کنجکاوی دوستانی که کتاب را ندیده اند جلب شود و بخواهند خودشان بیشتر بخوانند.
روش کار و تحلیل دکتر آدمیت بی گمان روی متفکران جدید ِ موضوع تجدد مثل سید جواد طباطبایی و ماشاالله آجودانی تاثیر گذاشته است. یکی از این کارها همین کتاب "اندیشه ی ترقی" است.
----------
جالب این است که روزنامه ی کیهان هم به استقبال چاپ دوباره ی این کتاب رفته، منتها به شیوه ی همیشگی تهمت و ناسزا و پرونده سازی، هم برای نویسنده ی زنده و هم برای شخصیت از دنیا رفته ی کتاب. کاری به آنچه که نویسنده ی کیهان نوشته ندارم که ارزش علمی ندارد و بیشتر کپی برداری از نوشته های "تاریخ سازانی" مثل عبدالله شهبازی است.
در مورد فراماسون بودن تجددطلبان دوران قاجار، باید تاکید کرد که مجمع هایی که به عنوان فراموشخانه در آن دوران تشکیل شدند اولین اجتماعات و محفل های روشنفکری بودند که با کپی برداری از محافل سری اروپایی بوجود آمدند. این کپی برداری هم به این علت بود که در کشورهای شرقی و از جمله ایران، تشکل و حزب و نهادهای اجتماعی ریشه ای نداشتند و اصولا وجود نداشتند. ولی این کپی برداری به معنی وابستگی و داشتن منظورهای مخفیانه و پلید بیگانه پرستی نبوده است.
این محافل فراموشخانه در ایران، محفل های روشنفکری بودند که به گفته ی آدمیت "پرداخته ی عناصر گوناگون است. در واقع تالیفی است از اصالت عقل، مشرب انسانیت، فلسفه ی علمی تحققی و اصول اعلامیه حقوق بشر".
طبیعی بود که این افکار و اندیشه های جدید چقدر با منافع درباریان تضاد داشت و مخفی بودن آنها اتفاقا بیشتر به خاطر فشارهای دربار و روحانیون سنتی بود که کوچکترین فکرهای تازه را با چماق تکفیر و بی دینی می کوبیدند .
سالهاست به این نتیجه رسیده ام که در این مورد تاریخی هم ما دچار یک تابوی خود ساخته شده ایم. یعنی بخاطر محدودیت ها و "نباید" ها درست روی این محافل روشنفکری دوران قاجار کار علمی نشده است. فقط کسانی در این میان، حرفشان قابل طرح بوده که همان تابوی فراماسونری را تقویت کرده اند و با یک تهمت وابستگی به بیگانه در ِ بحث و تحقیق را بسته اند.
از این تابوها زیاد داریم. هنوز روی بسیاری از روشنفکران و فعالان دوران مشروطه که یا همان موقع و یا قبل از آن، بابی ازلی بودند کار تحقیقی درست نشده است. مثلا این را در نظر بگیریم که عقاید دینی بابیه و شریعت آنها از نظر دینی بودن چندان فرقی با دین های پیش از آنها ندارد. اما روشنفکرانی که رادیکال ترین و مترقی ترین کارنامه را در دوران مشروطیت دارند از پیروان این گروه بوده اند. نمونه ها کم نیستند: از میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی تا یحیی دولت آبادی و ملک المتکمین و حتی شاید سید جمال واعظ. به نظر می رسد که ارتباط چندانی میان باورهای دینی آنها یعنی بابیه و ازلیه و کارهای روشنفکری شان وجود ندارد. خوب، روی اینها باید کار و تحقیق کرد.
چند نمونه از این افکار دینی بابی و ازلی را می توانیم از روی بحث هایی که بابی ها با ادوارد براون در طی سفرش به ایران داشته اند، بخوانیم. براون در سفرنامه اش "یک سال در میان ایرانیان" مفصل از بحث های اش با بابی ها در شیراز و یزد و کرمان می نویسد. به نظر من آن افکار و عقاید نتیجه اش به روشنگری و عقل گرایی که پایه های تجددخواهی اند نمی رسد. ولی در عمل می بینیم که فعال ترین ها و روشنفکر ترین های مشروطه از این گروه می آیند. بدون اینکه جواب روشنی برای این چرا ها پیدا کنیم. به خاطر این که این مسائل جزو تابوهای فکری ما هستند و موقعیتی برای گفتگو و بررسی باز نیست.
نوشته
شده توسط پویا در 08:56 PM
December 01, 2007
یادداشت دیگری درباره ی سونامی
پی نوشت: همین که می خواستم این پست وبلاگ را منتشر کنم خبر رسید که جلوه جواهری یکی دیگر از فعالین کمپین 1 میلیون امضا بازداشت شده است. در اینجا بخوانید.
آخرین مقاله ی جلوه در سایت برابری.
----------
مدت ها پیش وقتی که فاجعه ی سونامی در تایلند پیش آمد یک متن کوتاه درباره ی اینکه سونامی اصلا چیست و چطور شکل می گیرد نوشتم. هدفم در آن نوشته یک بیان کوتاه و کلی درباره ی سونامی بود و طبیعتا برای همه ی دوستانی که به وبلاگ من سر می زنند. بعدها کسان دیگری بطور اتفاقی یا از روی جستجو در گوگول و یاهو به آن یادداشت هدایت می شدند و چند کامنت گذاشتند وایمیل زدند که می خواهند بیشتر در آن باره بدانند. که البته جای خوشحالی هم دارد که آدم های کنجکاوی به آنچه هر چند کوتاه در آنجا نوشته ام توجه نشان می دهند. امروز بالاخره فرصتی شد تا مدل و معادلات ریاضی مربوط به آن را در یک فایل بنویسم و هم در زیر آن یادداشت و هم در اینجا بگذارم که کنجکاوی آن دوستان دیگر هم کمی بیشتر ارضا شده باشد. مطالب کلی تر و بخصوص درباره ی شیوه ی اخطاردهی و مانند اینها در بسیاری جاها در اینترنت پیدا می شود. آدرس یادداشت مدل ریاضی من اینجاست: http://www.pouyashome.com/images/tsunamieqs.pdf
یادداشت هم به زبان انگلیسی است چون متاسفانه من با مفاهیم و واژه های تخصصی ریاضیات و فیزیک در زبان فارسی آشنایی زیادی ندارم. بهتر دیدم که نه برای خودم و نه برای دوستان دیگر نامفهوم و احیانا اشتباه ننویسم.
----------
این روزها نهمین سالگرد قتل روشنفکران محمد مختاری و محمد جعفر پوینده است. فراموش نکنیم که پس از 9 سال هنوز فتوادهندگان و دستوردهندگان این قتل ها معرفی نشده اند و پرونده در وجدان تاریخی ما بسته نشده است. گزارش کوتاه مراسم اینجاست که حتما خوانده اید. گزارش می گوید که تعداد شرکت کنندگان هزار نفر بوده که به نظر من در این شرایط که هر کس در فکر بیرون کشیدن گلیمش از آب است، تعداد زیادی ست.
----------
دیروز بعد از مذاکره میان جلیلی مذاکره کننده ی اتمی ایران و سولانا نماینده ی اتحادیه اروپا:
اول آقای سولانا پشت میکروفون آمد و با قیافه ی خسته گفت که مذاکرات ناامید کننده بوده و انتظارات بیشتری داشته است. آقای سولانا می رود.
چند دقیقه بعد آقای جلیلی پشت همان میکروفون می آید و با لبخند و به زبان شیرین فارسی می گوید که به نظر او مذاکرات خیلی خوب وسازنده ای داشته اند! مترجم هم ترجمه می کند.
واقعا وقتی که این آقایان پشت میز مذاکرات می نشینند، حرف های همدیگر را می فهمند؟
زمان قاجار در مذاکرات 4 ساله ی میان ایران و ترکیه عثمانی روی اختلافات شان، بعد از هر جلسه اگر دستآوردی بود و نکته ی مثبتی، شربت شیرین می آوردند و اگر مذاکرات جلسه منفی بود، قهوه ی تلخ. خوب است که حالا این رسم ها طور دیگری شده است وگرنه موضوع شربت و قهوه ی تلخ قاطی می شد و باید قیافه ی آقای سولانا را مجسم کرد با آن قیافه ی خسته ی دیروز و منتظر قهوه ی تلخ، و با شربت شیرین اما بی مسمای آقای جلیلی. جواب لبخندهای بدون ربط آقای جلیلی هم شاید مذاکرات امروز شورای امنیت باشد برای تحریم های بیشتر کشور ما.
نوشته
شده توسط پویا در 05:58 PM
|