« October 2007 | Main | December 2007 »
November 27, 2007
اتهام بی اساس به فعال جنبش زنان- مرزی برای پرونده سازی برای مردم هست؟

مریم حسین خواه در اتاق ملاقات زندان اوین

وقتی در گردش اینترنتی به این خبر برخوردم که مریم حسین خواه فعال جنبش زنان را به وابستگی به گروه تجزیه طلب پژاک متهم کرده اند از حیرت خشکم زد. سال هاست که تهمت و ادعاهای واهی به روشنفکران و فعالان جنبش مدنی ادامه داشته است اما این اتهام و تبلیغات رسانه ای روی آن، دیگر از هر مرز عقلی و انسانی گذشته است.
من نمی دانم ماموران دستگاه امنیتی و قضایی چطور پشت میزهای شان نشسته اند و اینطور آسمان و ریسمان را به هم می بافند و این محصولات مبتذل را بیرون می دهند. و یک شبه مریم، خبرنگار جوان و فعال جنبش زنان می شود عامل گروه تروریستی و صهیونیسم بین الملل! فکر می کنم مسئله از مریم حسین خواه هم آنطرف تر می رود و می خواهند از هر راهی که شده جنبش زنان کشورمان را به وابستگی به بیگانه متهم کنند.

در خبر خبرگزاری رسمی آقایان آمده است که: "سايت‌هاي وابسته به گروههاي چپ و كمونيست به صورت ويژه رخدادهاي خبري مربوط به حسين خواه را پوشش مي‌دهند."
ما که در خارج هستیم و به چشم می بینیم، و همه هم که به اینترنت و سایت های گروه ها دسترسی دارند و می بینند که این گروه های سیاسی خارج کشور در مورد بسیاری آدم های دیگر که اصولا به جرم سیاسی و مدنی هم دستگیر نشده بودند چه کمپین هایی به راه انداخته اند و تبلیغات زیادی کرده اند. مثلا تبلیغاتی که گروه کمونیست کارگری روی موضوع زنان زندانی عادی محکوم به اعدام مثل کبری رحمان پور و دیگران می کرد صدها برابر موضوع مریم حسین خواه و یا دیگر فعالان جنبش زنان بوده است. آیا زندانیان عادی مثل کبری رحمان پور یا دلارا دارابی هم وابستگان گروه های خارج از کشور بودند؟
اصولا بسیاری از این گروه ها به نوعی مستقیم یا غیر مستقیم، جنبش زنان و فعالان آن را رفرمیست های سازش کار می دانند که می خواهند در چارچوب های موجود کار کنند و مثل خود آنها (یعنی آن گروه ها) "انقلابی" نیستند. به نظر من استناد به نوشته های این گروه ها بوسیله ی دستگاه قضایی ایران، فقط بهانه ای برای موجه جلوه دادن سرکوب جنبش زنان و فعالان آن است.

آقایان نشسته اند و فکر کرده اند که تهمت های جنسی و اعتیاد و مانند اینها دیگر کارایی ندارد، حالا اتهام ها شده وابستگی به گروه های مسلح و کشورهای خارجی! مرز اتهام به آدم ها در جامعه ی ما کجاست؟

نوشته شده توسط پویا در 06:02 PM

November 25, 2007
روز جهانی رفع خشونت علیه زنان- اشتباه بزرگ در پاکستان! - مرد 40 ساله داوطلب جنگ در عراق

امروز روز جهانی رفع خشونت علیه زنان است. همیشه به یاد داشته باشیم که خشونت علیه زنان هرگز یک مسئله ی "شخصی" و "خصوصی" نیست، حتی اگر در چاردیواری خانه اتفاق بیافتد. خشونت علیه زنان، آزار بدنی یا روانی یک انسان است و جامعه باید در مقابل آن واکنش نشان بدهد. به یاد هم داشته باشیم که خشونت، فقط آزار بدنی و جنسی نیست. تحقیر و تمسخر هم نمونه های دیگری از خشونت هستند.
فقط کافی نیست که خودمان، خشونت گر نیستیم. خشونت علیه زنان یک مشکل بزرگ جهانی است و بخصوص در کشورهایی که از نظر فرهنگی و حقوقی یا این نوع خشونت را کوچک می شمرند و یا حتی به نوعی آن را توجیه می کنند.
دوستان من چند سال پیش این کلیپ را درست کردم. اگر تا حالا ندیده اید حالا ببینید و اگر هم دیده اید که با هم یک بار دیگر تماشا کنیم. باید حتما فرصتی بگذارم و با کمک دوستان دیگر یک نمونه ی تازه و بهتر تهیه کنیم.
----------
به نظر من اینکه آمریکا قصد دارد قبایل شمال پاکستان را در نزدیکی مرز افغانستان، مسلح و تقویت کند خیلی باید نگران کننده باشد. این خبر را هفته ی پیش در روزنامه ی نیویورک تایمز خواندم. منطقه ی شمال پاکستان و جنوب افغانستان مناطق قبایل پشتون است که تا پیش از تعیین مرزهای امروزی بوسیله ی انگلستان (به نام خط دوراند)، قرنها یک منطقه ی واحد بود. حتی پس از تعیین مرزها، پشتون ها آزادانه در سراسر منطقه ی خودشان حرکت می کرده اند و مرزهای رسمی عملا وجود نداشته اند. پشتون ها امروز بزرگترین جمعیت قومی دنیا را تشکیل می دهند که حدود 40 میلیون نفر هستند و بیشتر آنها در شمال پاکستان و در افغانستان زندگی می کنند. زندگی پشتون ها را قوانین سخت قومی به نام پشتون-ولی اداره می کند. یادم باشد که یک بار جداگانه درباره ی این قوانین قوم پشتون بنویسم.

به نظر من مسلح کردن بیشتر این قبیله ها موجب مشکلات خیلی بزرگی در آینده خواهد شد که کشور ما هم طبیعتا نمی تواند از آن بی تاثیر بماند. این اشتباه بزرگ را آمریکا و کشورهای غربی در دوره ی اشغال افغانستان بوسیله ی شوروی هم کردند و هر ساله چندین میلیارد دلار اسلحه ی های پیشرفته و حتی موشک های ضد هواپیما از طریق سازمان امنیت پاکستان روانه ی مناطق قبیله نشین پاکستان و افغانستان کردند.
سران قبایل پشتون و دیگر قوم های افغانستان مثل ازبک ها با همین سلاح ها بود که توانستند حدود 6-5 سال پس از خروج شوروی از افغانستان، بر سر قدرت و کنترل پایتخت جنگ جدیدی را - این دفعه در مقابل هم- شروع کنند و آنقدر جنایت و تجاوز و خونریزی کنند که تا سال 1994 زمینه برای ظهور طالبان فراهم شود.

اما مسئه فقط بر سر مسلح بودن نیست. مشکل در اینجاست که ساختار جامعه ی پشتون یک ساختار قبیله ای و بسیار سنتی است و هویت قومی در میان پشتون ها دست بالا را دارد و هویت ملی که بتواند یک وحدت ملی ایجاد کند بسیار ضعیف است. برای یک پشتون، اول پشتون و مسلمان بودن مهم است و هویت ملی در آخر قرار می گیرد. تازه مسلمان بودن را هم با تفسیرهای خاص خودشان با قوانین قومی هماهنگ کرده اند.
این هویت قومی باعث می شود که قوانین قبیله ای بر قوانینی که دولت مرکزی می گذارد دست بالا را داشته باشند. حتی اگر فرض کنیم که بهترین قوانین و سازمان های اداری ملی هم تعیین شوند، باز هم ساختارهای سنتی و سران قوم هستند که حرف آخر را می زنند. و معلوم است که هر قانون و تصمیمی که بر خلاف منافع این سران باشد، اصلا امکان اجرا پیدا نمی کند. نمونه ی روشن این موضوع، کنترل و ممنوعیت کاشتن خشخاش و تولید مواد مخدر است. سران قبایل پشتون از بزرگترین صاحبان زمین های کشت خشخاش هستند و شما اگر بهترین طرح ها را هم برای کنترل خشخاش داشته باشید، باز هم غلبه بر این روسای قومی و قبیله ای کار ساده ای نیست.

این روش جدیدی که آمریکایی ها می خواهند در پیش بگیرند از یک طرف فقط باعث تقویت بیشتر مسائل قومی در پاکستان و افغانستان می شود و از طرف دیگر هم این سلاح های جدید آمریکایی انبار خواهند شد تا به موقع خودش در جنگ های بر سر قدرت استفاده شوند. من فکر می کنم این ساده دلی است که تصور کنیم مسلح کردن قبیله های پشتون باعث محدودیت القاعده می شود. امروز نیروهای القاعده و طالبان آنقدر در هم پیچیده شده اند که امکان جدا کردن آنها و در مقابل هم قرار دادن شان وجود ندارد. بیشترین نیروهای طالبان هنوز شاگردان مدارس دینی و جوانهای قبایل پشتون در شمال پاکستان و جنوب افغانستان هستند. طالبان خودشان از قبایل پشتون اند و پایگاه اجتماعی محکمی در میان این قبایل دارند. یک نمونه ی آن قدرت گیری بیشتر و بیشتر آنهاست که خبرهایش را هر روز بیشتر می شنویم.

ساده دلی است که فکر کنیم قبیله های پشتون همین حالا هم مسلح نیستند. مسلح بودن، از رسوم و قوانین قبیله ای پشتون هاست. حالا هم همان اشتباه سال های 80 میلادی دارد تکرار می شود و باز هم سیل اسلحه و پول است که یک بار دیگر بوسیله ی آمریکا در میان سران قبایل پخش می شود. همین حالا هم دولت مرکزی در مناطق پشتون نشین قدرتی ندارد (نه در پاکستان و نه در افغانستان). نه طرح های اقتصادی و رفاهی و فرهنگی (اگر فرض کنیم که وجود دارند) می توانند در این مناطق عملی شوند و نه امنیت و آرامشی برای مردم فراهم است.
تاوان این سیاست های غلط کشورهای غربی و بخصوص آمریکا را هم معلوم است که فقط مردم منطقه در آینده خواهند داد.
----------
موضوع جنگ و آمریکا شد. این آلبوم عکس را که درباره ی سربازگیری در آمریکا برای فرستادن به جبهه های جنگ است، حتما ببینید. منبع آن واشینگتن پست است و درباره ی مرد 40 ساله ای است که بخاطر داشتن درآمدی و اداره ی خانواده اش "داوطلبانه" به خدمت ارتش در آمده است. قبل از این هم خیلی شنیده بودیم که جوان های طبقات پایین که امکان درس یا کار معمولی را ندارند برای داشتن درآمدی به خدمت "ارتش های دموکراسی" در می آیند و روانه ی جبهه ها می شوند. یک نمونه ی تصویری آن را حتما در فیلم فارنهایت 11/9 از مایکل مور دیده اید که چطور جوانهای دبیرستانی را به خدمت سربازی جلب می کنند. خودتان حرف های این مرد چهل ساله را در کنار عکس ها بخوانید.
حدود دو ماه پیش با نویسنده ی جوانی که برای تهیه ی مطلب به عراق رفته بود حرف می زدیم. می گفت در طول هر دوره ی خدمت برای سربازان آمریکایی، اینقدر شرایط روانی سخت و مشکل است که آنها نه در کمپ های شان و نه بخصوص موقع عملیات و گشت زنی حالت عادی ندارند و در استرس وحشتناک و دائمی هستند. تازه وقتی اینها از جنگ برگردند، معلوم نیست چه نوع آدم هایی با بیماری های روانی جدی بشوند.

نوشته شده توسط پویا در 09:59 AM

November 21, 2007
فقط مردان خانواده ی شاملو حق اداره ی موزه ی شاعر را دارند!

"اینجا زندان است و من زنی در میان زنانی كه دردهايشان مثال روشن نابرابري است". نامه ی مریم حسین خواه فعال جنبش زنان و کمپین 1 میلیون امضا را از زندان، اگر نخوانده اید در این آدرس می توانید بخوانید.
به این فکر می کردم که امروز با زندانی شدن آدم ها، امکانی هست و فریادی بر می آوریم و نمی گذاریم تا بی سر و صدا ببرند و به جرم هزار کار نکرده، هر آنچه می خواهند بکنند و کسی هم خبر دار نشود. سالهای 1360 را می گویم.
دیروز نسل پدر و مادر مریم ها را می بردند و صدایی نبود و امروز مریم ها و روناک ها و دیگران را می برند و صدایی هست: تفاوتی اینجاست. اما هنوز هم بردن هست و زندان و صدا را خاموش خواستن: اینجا دیگر تفاوتی نیست.
بی تفاوت نباشیم، اگر امروز می توانیم، بگوییم که این فشار و بی عدالتی را نمی خواهیم. روزهایی بوده که حتی گفتن و نوشتن این ها، حکایت زبان سرخی بوده که سرهای سبز زیادی را بر باد داده است.
----------
یادداشت قبلی ام درباره ی حراج وسایل زندگی شاعر بزرگ احمد شاملو بود. خوشبختانه در خبرهای بعدی آمده است که موضوع حراج تمام شده و وسایل به آیدا همسر شاملو واگذار می شود تا ترتیب درست کردن موزه ی شاعر داده شود. اصل خبر در اینجاست.
در آخر خبر هم آمده است: «توضيح اين‌كه اموال و اثاثه‌ي مذكور تا زمان حيات سركار خانم ريتا آتانث سركيسيان [آيدا] و بعد از خانم سركيسيان در محل منزل ايشان مستقر خواهد بود و پس از خانم سركيسيان نيز از خانه‌ي فعلي فقط به‌صورت موزه بايد استفاده شود و مديريت آن با اولاد ذكور نسل به نسل اداره خواهد شد.»

حتما شما هم متوجه "اولاد ذکور" شده اید. اول صبح که این خبر را دیدم به این فکر فرو رفتم که آخر چرا باید به "اولاد پسر" واگذار شود؟ مگر فرزندان دختر ِ نسل های بعد توانایی و صلاحیت نگهداری و مدیریت این موزه را ندارند؟ چرا این جمله باید اینطور بیاید؟ فکر کردم لابد قوانین کشور طوری هستند که مالکیت قطعی در اختیار فرزندان پسر است و نمی خواسته اند مالکیت این اموال به خطر بیافتد . به این فکر افتادم قبل از اینکه در اینجا چیزی بنویسم از شادی صدر که خودش وکیل دادگستری است سوال کنم.
شادی جواب داد که: "وصیت ربطی به جنسیت ندارد. تو می توانی برای فقط دختران یا فقط پسرانت وصیت کنی . یا اصلا برای مثلا اولاد اناث تا هر کجا که پایین رود که نوه ها و نتیجه های دختر را هم در بر می گیرد."

خوب، حالا با این شرایط، باید پرسید این شرط چه معنی دارد که مدیریت و اداره ی موزه ی یکی از آزادی خواه ترین شاعران ما باید فقط و فقط در اختیار مردان خانواده باشد؟ شاملو بنا بر کارنامه ی زندگی اش، انسان و وجود او را ارزش می گذاشت و نه مرد بودن ِ آن انسان را در برابر زنان. لااقل برای احترام به عقاید و اندیشه های شاعر هم که شده نمی بایست اینطور به زنان توهین کرد.

دو موضوع دیگر هم در ذهنم هست اما چون اصلا به این ها که نوشتم ربطی ندارند، می گذارم برای یادداشت بعدی.

نوشته شده توسط پویا در 05:53 PM

November 18, 2007
حراج وسایل زندگی احمد شاملو: فرق شاملو و کازانتزاکیس یا فرق ما و دیگران؟

من هم وقتی در خبرها خواندم که می خواهند وسایل شخصی زنده یاد احمد شاملو را حراج کنند، مثل خیلی های دیگر فکر کردم که شاملوی شاعر و نویسنده، به فرهنگ ملی ما تعلق دارد و وسایل شخصی او هم که می تواند برای به راه انداختن موزه ی شخصی او بکار برود، طبیعتا باید جزو اموال ملی به حساب بیاید. حالا اگر دادگاهی هم آن وسایل را متعلق به ورثه ی او (مثلا پسرش) می داند، باز هم معمولا این وظیفه ی دولت یا سازمان های فرهنگی است که مبلغی به ورثه بدهند تا این وسایل پراکنده و گم نشوند.
در چنین مواردی هست که سازمان های فرهنگی جامعه ی مدنی مثل کانون نویسندگان یا مثلا "انجمن دوستداران شاملو" می توانند با جمع آوری کمک های مالی وسایل را بخرند و یک موزه ی شخصی برای شاعر تاثیرگذارمان فراهم بیاورند. اما متاسفانه سازمان های مدنی و غیردولتی ما آنقدر با فشار و سرکوب رو به رو هستند که دیگر کار به اینجاها نمی رسد. کانون نویسندگان ما که سالهاست اجازه ی تشکیل یک جلسه ی عادی، در خانه ای دربسته را هم ندارد چه رسد به جمع آوری کمک مالی از مردم و تاسیس یک موزه برای احمد شاملو. تازه خود احمد شاملو هم از نظر دستگاه حکومتی و فرهنگی آقایان مورد تایید نیست و مُهر "غیر خودی" از اول بر پیشانی اش خورده بود.

تاسیس یک موزه ی شخصی مثلا در محل زندگی شاعر یا نویسنده یا هنرمند و دانشمند، اثر خیلی زیادی در زنده نگاه داشتن یاد او دارد. بخصوص نسل های بعدی با رفتن به موزه ی او بهتر می توانند با کارهای او و تاثیر فرهنگی اش آشنا شوند و اثر یک ملاقات با محل زندگی یک شاعر یا دانشمند خیلی بیشتر از دیدن کتاب او در قفسه ی یک کتابخانه یا خواندن نیم صفحه در کتاب درسی است. وای به وقتی که مثل شاملو ممنوع الاسم و ممنوع الصورت هم باشی.
خانه ی چنین آدمی یک نوع حس زنده بودن و حضور او را به آدمی القا می کند. "بودنی" که واقعا هم در زندگی فرهنگی و روح و روان جامعه، هست و وجود دارد. من در کشورهای دیگر دیده ام که حتی برای یک نویسنده یا هنرمند محلی هم پس از درگذشت او، خانه و زندگی اش را به یادگار نگه می دارند چون این طور فکر می کنند که بهرحال آن هنرمند، زاده ی آن محل بوده و یاد آن هنرمند، به شناخته شدن و کسب وجه و احترام برای آن محل هم کمک می کند.

یک خاطره نه چندان بی ربط:
چند سال پیش که با همسرم در جزیره ی کرت یونان بودیم، این خوشبختی را داشتیم که سری هم به موزه ی شخصی نویسنده ی معروف یونانی نیکوس کازانتزاکیس بزنیم. کازانتزاکیس در ایران چهره ی شناخته شده ای است و خیلی از رمان هایش به فارسی ترجمه شده اند: مسیح باز مصلوب، برادرکُشی، فقیر اسیزی، زوربای یونانی و چند تای دیگر. کلیسای ارتودوکس یونان، کازانتزاکیس را تکفیر کرده بود و در سال 1957 که این نویسنده ی صلحدوست درگذشت اجازه ی دفن او را در گورستان مسیحیان ندادند و برای همین در حومه ی شهر هراکلیون مرکز جزیره ی کرت دفن شد. امروز اما، حتی فرودگاه شهر هراکلیون به نام نیکوس کازانتزاکیس است.
حدود ساعت 1 ظهر بود که به دهکده ی "میرتیا" رسیده ایم. کوچه های مارپیج و باریک و با خانه های سفید و آبی تمیز. تابلوهای راهنما از میان کوچه پس کوچه ها به طرف خانه ی کازانتزاکیس هدایت مان می کنند. بالاخره به یک سه راهی می رسیم که بیشتر به محله های سنتی تهران می ماند. درست در نبش این سه راهی، خانه ی دو طبقه ای است که جلوی آن را سنگفرش کرده اند. آن طرف کوچه هم یک کافه ی خلوت با دو سه نفر مشتری. جلوی خانه ی کازانتزاکیس کسی نیست، نه صفی، نه توریستی. در هم بسته است. حالا که این همه راه را تا اینجا آمده ایم راضی به برگشت نیستیم. تازه تابلوی ساعت کار روی در خانه هم چیزی از وقت ناهار ننوشته است. جرات می کنم و زنگ می زنم. یک پیرزن یونانی در را باز می کند و به او می فهمانیم که برای دیدن موزه آمده ایم. با خوشرویی دسته ی بلیط اش را می آورد و با دادن مبلغ خیلی کمی دو تا بلیط می خریم و به داخل راهنمایی مان می کند. حالا پشت سر ما هم دو نفر دیگر رسیده اند: یک زن و مرد جوان. پیرزن ما چهار نفر را به اتاقی در طبقه ی اول می برد. یک فیلم را در دستگاه نمایش فیلم می گذارد و می گوید اول این فیلم را تماشا کنید و بعد هر جای خانه خواستید بروید. فیلمی از زندگی کازانتزاکیس است که 15 دقیقه ای طول می کشد: کودکی و جوانی و دوران نویسندگی و فیلم سازی و سیاست مداری کازانتزاکیس، زن هایی را که دوست داشته و با آنها زندگی کرده و دغدغه های فکری و احساسی اش و همینطور تبعید و سفرهایش.
وقتی پیرزن چراغ اتاق را روشن می کند تازه ویترین های دور اتاق را می بینیم که تمام کتابهای کازانتزاکیس است که به زبان های دنیا ترجمه شده است و برای موزه فرستاده اند. حالا دیگر موقع دیدن این خانه ی دو طبقه است. وسایل زندگی، دست نوشته های کازانتزاکیس و میز کار و خلاصه یک مجموعه از زندگی نویسنده. مثل این است که به میهمانی نویسنده آمده ای و صبر می کنی تا هر لحظه از در وارد شود. احساس یگانه ای است. اینجا سر گور کسی نیست. اینجا محل زندگی است، محل کار، محل بودن.
فکر کنیم چقدر این تصویر می تواند برای نسل جوانی که می خواهد با چهره ی روشنفکری و فرهنگی اش آشنا شود، زنده و پا بر جا خواهد بود. این موزه ها و یادها همه نِمادهایی هستند برای اینکه به خودمان نشان بدهیم که آدم های تاثیرگذار و مورد علاقه و احترام مان را در میان خودمان حفظ کرده ایم و در یک قبرستان دور افتاده برای همیشه به خاک نسپرده ایم تا چند ماه یا چند سال دیگر فراموش شان کنیم. همانطور که شاید جانماز یا صندلی مادربزرگ برای مان اینقدر عزیز و پر خاطره است، مثل اینکه همیشه در میان ماست. تصورش را بکنید.

نوشته شده توسط پویا در 11:26 AM

November 16, 2007
پراکنده ها: بازگشت، مسابقه ی وبلاگ ها، مارکس منتقد

خسته و تقریبا مریض رسیده ام. سفرهای کاری همیشه بیشتر از زندگی معمولی ِ هر روزه آدم را خسته می کنند. و خستگی بیشتر می شود وقتی در شهری مثل مسکو باشی با بوروکراسی و مقرراتی که عملی نیستند و بیشتر استرس آور و دست و پاگیرند. تازه ما کسانی بودیم که فقط برای شرکت در یک سمینار آنجا بودیم و قرار نبود که با دستگاه عریض و طویل اداری اش در تماس باشیم.
در، به نوعی هم بر پاشنه ی سابق می گردد. یک پروفسور روسی که قرار بود نتیجه ی تحقیقاتش را در سخنرانی اش در روز اول اعلام کند اصلا پیدایش نشد! بقول معروف، کاشف به عمل آوردیم که نتایج تحقیقش خوشایند وزارتخانه نبوده و اصلا اجازه نگرفته که بیاید. تازه این پیرمرد را من قبلا در آلمان دیده بودم و کسی بود که در دستگاه اداری روس ها کیا وبیایی داشت و همیشه چند مترجم و همراه بدنبالش بودند. در دستگاه اداری و دانشگاهی روسیه اگر رئیس باشی، بقول معروف واقعا ریاست می کنی و سلسله مراتب از بالا تا پایین دقیقا و بصورت هرمی تعیین شده است. از همان شیوه هایی که دوستان چپ می گفتند "سانترالیسم دموکراتیک" که سانترالیسم آن روشن بود ولی دموکراتیک بودنش نه!
----------
نتیجه ی مسابقه ی وبلاگ ها اعلام شد و وبلاگ 35 درجه جایزه ی اول را بُرد، که باید برایش ارزش قائل بود. چون من خودم جزو 10 وبلاگ کاندیدا بودم بد نیست چند کلمه ای هم در این باره بنویسم. از چند و چون انتخاب چند وبلاگ که تنها وجه مشترک شان وبلاگ بودن شان است ونه محتوای شان، و نبودن معیاری روشن (که نمی تواند هم وجود داشته باشد) می گذرم.
من نظرم بعنوان یک نظاره گر بی طرف، بیشتر به وبلاگ جمهور بود و البته نه بدون دلیل. معلوم است که این، نظر ِ یک ایرانی است که چشم به درون آن جامعه دارد.
ببینید دوستان، من فکر می کنم مشکل در جامعه ی ما، نبود ِ آگاهی به معنای کل کلمه نیست. مشکل بیشتر در عدم حساسیت ماست. من فکر می کنم بیشتر مردم یک آگاهی کلی از وضعیتی که در آن هستیم دارند. شکی نیست که همه به دنبال جزئیات و این که دقیقا چه چیزی دارد هر روز اتفاق می افتد نیستند اما یک آگاهی کلی هست. یعنی همه بطور کلی می دانند مافیای سیاسی و اقتصادی چه می کند. مشکل، بیشتر در نداشتن حساسیت به این نابسامانی هاست. مثل اینکه هر کس به این نتیجه رسیده که "من در این میانه سهم هر چند ناچیز خودم را ببرم" و باقی را به "دیگران" وا بگذارم.

روی همین فکر است که وبلاگی مثل جمهور که یک وبلاگ نویس جوان است نظر من را بیشتر به خودش جلب می کند. چون ذهن خودش حساس است و تلاش دارد که ذهن اطرافیان اینترنتی اش را هم نسبت به آنچه در اطرافشان می گذرد حساس کند. من برای این حساسیت ایجاد کردن بخصوص میان جوان ها ارزش زیادی قائلم. لازم هم نیست که من با همه ی نظرات این وبلاگ موافق باشم و مگر اصلا این ممکن است؟ مهم کار و نقشی است که او بازی می کند.
یادم هست اوایل انقلاب معلم ورزش جوانی داشتیم که تمایلات چپ داشت و فکر می کنم عضو فداییان بود. یک روز موقع زنگ ورزش از یکی از بچه ها پرسید که چه می کند؟ منظورش جریانات سیاسی روز بود. آن دوستمان گفت که طرفدار مسلمانان مبارز است (گروه دکتر پیمان). هنوز گفته ی این معلم ورزش مان در گوشم هست که به دوستمان گفت: مهم نیست که الآن چطور فکر می کنی، مهم این است که در جریان هستی و می خوانی و بحث می کنی. خودت بعدا تصمیم خواهی گرفت. منظور او هم آن روز همین حساسیت داشتن به آنچه در اطرافمان می گذرد، بود.

شکی نیست که مسائل جامعه فقط سیاست روز نیستند. هزار مسئله وجود دارد که ما وبلاگ های دیگر هم هر کدام تا جایی که در توان و علاقه مان هست روی آن کار می کنیم و هر یک ارزش خودش را دارد. مهم این است که هر کس درباره ی دغدغه هایش بنویسد و اصلا به نظر من وبلاگ یعنی همین و به همین گستردگی. و همین بودن ِ تک تک ما، ارزش دارد.
----------
امروز در کتابخانه ای به دنبال کتابی بودم، اتفاقی بر خوردم به کتاب "Marx and education " یا "مارکس و آموزش و پرورش". فقط تیتر آن را دیدم و فهرست آن را و از روی عجله ورقی زدم. بی اختیار به این فکر افتادم که چرا در جامعه ی ما هیچوقت این امکان پیش نیامده که به جنبه های فکری و نظری متفکران و منتقدانی مثل مارکس بپردازیم؟ مارکس در جامعه ی ما یا پیامبری بود که با نسخه ای آماده برای علاج دردهای ما آمده و یا برعکس، شیطانی که برای منحرف کردن ما از راه ِ راست ِ اطاعت و سرسپردگی نقشه ها کشیده است. بدون اینکه فکر کنیم مارکس صرف نظر از راه حل هایی که پیشنهاد می کرد، پیش بَرنده ی تفکر انتقادی نسبت به جامعه و ساختارهای آن بود. حتی فکر تقسیم جامعه به طبقات هم از ابتکارات مارکس نبود. همین امروز در هر کتاب درسی جامعه شناسی، فرهنگ شناسی یا حتی تعلیم و تربیت، از مارکس بعنوان نمونه ی تفکر انتقادی و ساختارگرا اسم برده می شود: نه یک پیغمبر و پیشوای مقدس و نه یک شیطان مجسم و خطرناک. یک متفکر اجتماعی با همه ی ژرف اندیشی ها و حتما بعضی ساده اندیشی هایش.

نوشته شده توسط پویا در 06:09 PM

November 09, 2007
پراکنده ها: سفر، یک طنز خواندنی ، فداییان اسماعیلی و جنگ تمدن ها

فکر می کردم مطلب قبلی کوتاه و پراکنده باشد که البته نشد. خوبی وبلاگ همین است که در رها کردن قلم تا حد زیادی آزادی داری. اول گفتم به موضوع دلارام علی اشاره ی کوتاهی داشته باشم اما در میانه ی نوشتن خواستم بیشتر و مفصل تر بنویسم که همینطور هم شد.
----------
یک هفته ای را در سفر خواهم بود. برای یک سمینار همکاری علمی اتحادیه اروپا با روسیه، عازم مسکو هستم. امشب هم با حال سرماخوردگی در اینجا نشسته ام و می نویسم. در یکی دو سفرنامه ی جدید ایرانی از وضعیت نه چندان روشن قانون و امور اداری روسیه چیزهایی خوانده بودم. مثلا اینکه با وجود در دست داشتن یک بلیط پرواز داخلی، فقط در فرودگاه معلوم می شود که واقعا مسافر آن هواپیما خواهی شد یا نه. چه بسا جایت را در هواپیما به قیمت بالاتری فروخته باشند و آن بلیطی که در دست داری اعتبار چندانی نداشته باشد. امیدوار بوده ام که برای میهمانان خارجی شان لااقل شرایط، قابل پیش بینی باشند.
البته تا همین حالا هم جاده ی مسافرت به روسیه چندان بی دست انداز نبوده است. اول موضوع ویزا بود که باید دعوتنامه ی شخصی از محل سمینار آمده باشد که همین خودش یک ماهی طول کشید. مدارک را باید "شخصا" تحویل داد و پاسپورت را "شخصا" تحویل گرفت. پس از در صف ایستادن موقع تحویل مدارک اگر ویزا را همان روز بخواهی قیمت آن سه برابر آن است که راضی باشی سه هفته ی دیگر صبر کنی. طبیعتا برای صرفه جویی در وقت و دریافت ویزا در نیم ساعت 170 دلار می پردازی که قیمت بسیار بالایی برای یک ویزا است. البته این پول را محل کار من تقبل می کند ولی همزمان باید تقریبا دو سوم یک روز کاری را صرف گرفتن ویزا کرد. بعد موضوع مسائل رفاهی است: پول تاکسی را از فرودگاه تا شهر مسکو باید به دلار پرداخت: نقد. پول هتل را اما باید به یورو پرداخت: نقد. که من نفهمیدم این تفاوت ارزی برای چه است. نه راننده تاکسی کارت قبول می کند و نه هتل چند ستاره در شهر بزرگ مسکو. و همه ی اینها هم یعنی مراجعه ی حضوری در بانک برای تبدیل ارز و گرفتن پول نقد که نیم روزی را هم باید صرف این کار کرد. به نظر ممکن است عجیب بیاید ولی واقعا یک روز و نیم یا دو روز کاری را صرف کردن برای مسائلی که قاعدتا باید پیش افتاده و عادی باشند عجیب است. حالا تا ببینیم قول هایی که بابت مرتب بودن کارها داده اند راست است یا نه ...
----------
سعی می کنم نوشته های گاه به گاه رضا فانی یزدی را در سایت ایران امروز از دست ندهم و حتما بخوانم. به نظر من قلم روان و لحن صادقانه ای دارد و نوشته هایش باصطلاح به دل می نشیند بخصوص وقتی که از تجربیات و زندگی خودش می نویسد: بدون پیچیدگی زبان و روشن و یکدست. مثل حرف زدن ساده ی دو دوست.
رضا فانی این بار چند روز پای تلویزیون سازمان مجاهدین خلق نشسته و این نوشته که خیلی جاها به طنز می زند، حاصل برداشت های او از برنامه های این تلویزیون و بخصوص دیدگاه های شخصیت پرستانه ی مجاهدین است. نکته های شیرین هم که لبخند به روی لب می آورد در این یاددشت کم نیست. در این آدرس می توانید بخوانید.
----------
امروز ممکن است که تئوری "برخورد تمدن ها" ی ساموئل هانتینگتون میان روشنفکران، بازاری نداشته باشد اما بدون شک در میان سیاستمداران نومحافظه کار آمریکایی و دستگاه های تبلیغاتی هنوز خریدار دارد. چند روز پیش که سر ِ کار به سایت یاهو رفتم، در صفحه ی اول آگهی یک بازی کامپیوتری را دیدم به نام "Assassin's Creed" یا "ایمان تروریست" که توجهم جلب شد که این چه می تواند باشد. می دانیم که فداییان اسماعیلی که بسیاری شان ایرانی بودند در ادبیات غرب به نام assassin مشهورند. در ویدیوی تبلیغاتی این بازی هم اتفاقا قهرمان، یک فدایی اسماعیلی (نماینده ی شرق و مسلمان) است که برای عملیات ترور به میان صلیبیان مسیحی می رود. در این روزگار، دستگاه های تبلیغاتی سرمایه داری هم دستاویز جدیدی پیدا کرده اند تا به آتش این ترورها و جنگ ها دامن بزنند. نه آن ترورها برای حفظ تقدس دین وایمان است و نه جنگ هایی که به نام آرمان مقدس دموکراسی در حال انجام اند. در پشت هر دو منافع قدرت است و صد البته ساده دلانی که مجری فرمان هستند. یادم باشد ماجرایی را از همین طالبان که اینقدر متعصب جلوه می کنند در اینجا بنویسم که چطور برای احداث خط لوله ی گاز با شرکت های معتبر بین المللی و از جمله شرکت های نفتی آرژانتینی در میان خرابه های افغانستان مذاکره می کردند و چانه می زدند.
به هر حال این بازی جدید هم وسیله ی دیگری برای تحریک افکار عمومی غرب و بخصوص نوجوان ها و جوان هاست که در وجود هر شرقی نه یک انسان که یک تروریست ذاتی ببیند. شما دوستان هم این خرج های تبلیغاتی را که می شود در اینجا ببینید.

نوشته شده توسط پویا در 07:45 PM

November 06, 2007
دلارام علی و امنیت "ملی" - آشنایی با سایت فرشته مولوی

امشب دو مطلب پراکنده است که می خواهم بنویسم. اما پراکنده نویسی به معنی این نیست که برایم کم اهمیت اند. فقط اینکه اشاره هایی هستند کوتاه. اگر کسی علاقمند باشد خودش بدنبال کامل آن خواهد رفت.

حسین شریعتمداری سردبیر کیهان می گوید: "ماجرا بسيار فرق كرده است. ماجرای عراق امروز بر سر انگشتان ايران می‌چرخد و امروز خاورميانه بزرگ با محوريت اسلام در حال شكل‌گيری است و انتفاضه از اين سرزمين آغاز می‌شود. حتی عمليات استشهادی برگرفته از رشادت شهيد فهميده است و امروز ايران است كه معادلات بين‌المللی را رقم می زند".
دوستان، این نوشته ها بر خلاف امنیت ملی نیست، چون این به معنی کمک به ماجراجویان در عراق نیست، چون این به معنی گرداندن حزب الله لبنان بعنوان بازوی نظامی ایران در لبنان نیست و باز هم این به معنی تحریک و ماجراجویی در منطقه نیست. اگر بخواهیم بدانیم اقدام علیه امنیت ملی چیست نباید بدنبال آقای شریعتمداری برویم...
برای پیدا کردن سرنخ توطئه بر علیه امنیت ملی باید بدنبال دختر جوانی به اسم دلارام علی و امثال او برویم. دلارام می گوید حقوق زنهای این اجتماع برابر با مردان نیست. حقوق زن و مرد در قانون باید برابر باشد. دلارام در زندگی اش چه کرده است؟ درسی خوانده، حتما دانشگاهی رفته، به خرابه های بم رفته تا مگر بتواند برای مدتی کوتاه هم که شده رنج تنهایی و فلاکت را از روی دل بچه های بم بردارد. تهران که بوده سراغ بچه های کار می رفته تا کمک شان کند، شاید بتواند همان چند نفر را هم که شده از خیابان ها بیرون بکشد. مدتی هم بوده که توطئه را به حد اعلی رسانده و برای تغییر قوانین نابرابر زنان امضا جمع کرده است یا در سایت برابری چیزی نوشته است.
اما آقای شریعتمداری کجا بوده است؟ ایشان در زندان سیاسی حضوری داشته، البته نه زندانی، زندان بان! افتخار آقای شریعتمداری این است که احسان طبری مارکسیست را در عرض چند هفته با نیروی "استدلال" آنچنان مسلمان دوآتشه و مومن کرده که بر ضد خودش و عقایدش کتاب ردیه نوشته است! آقای شریعتمداری اما بعدا دوست سعید امامی بوده و طبق نوشته های اکبر گنجی، این دو "دوست" هر سه شنبه در کیهان جلسه ی "تبادل نظر" داشته اند. بعدها ایشان در ستاد بحران علیه اصلاح طلبان می نشسته در کنار یاران دیگر مانند همین آقای علی لاریجانی. بعد هم مقالات آقای شریعتمداری که یا تشریح سیاست های اتمی آقایان است یا به موقعش پر از حکم تکفیر و "فساد اخلاق" مردم. حکم هایی که بیشترشان به مرحله ی اجرا هم در آمده اند، چه در زندان و چه در کوچه و خیابان!
واقعا "امنیت ملی" ما به چه معنی است که آقای شریعتمداری ترفیع می گیرد و دلارام حکم زندان و شلاق؟ یک فلش کوتاه از کارهای "مجرمانه" ی دلارام علی ساخته ایم که در این آدرس می توانید تماشا کنید.
----------
"در هياهوی سالن ترانزيت روشن و دلباز و پر جنب و جوش فرودگاه می‌شود به راحتی خود را به نشنيدن زد. نیمخیز می‌شود و دامن روپوش را صاف می‌کند و وقت نشستن به آزيتا که روبرويش نشسته، نيمخندی می‌زند که در معنا و مفهومش حيران بماند و در ادامه رد گم کردن می‌گويد:
ـ اين بار فقط دو تا روپوش با خودم آورده‌ام، يکی همين که تنم هست و يکی هم برای کنفرانس.
آزيتا پوزخندی می‌زند:
ـ منع تعدد زوجات که نداريد، منع تعدد روپوش داريد؟
ابرو بالا مي‌اندازد:
ـ معلوم است که يک وقتی قاضی دادگاه حمايت از خانواده بوده‌ای ها! عهد شاه..."

دوستان، نویسنده ی خوب، فرشته مولوی سایت خودش را راه اندازی کرده و حرفها و بعضی داستان هایش را در آن می نویسد در این آدرس: http://www.fereshtehmolavi.net/
راستش من هنوز هم از آن آدم هایی هستم که دوست دارند کتاب را دست شان بگیرند و روی صندلی یا مبلی در آن غرق شوند. با اینکه سال هاست که خیلی نوشته ها را روی صفحه ی کامپیوتر می خوانیم، اما هیچ چیز جای لذت کتاب بدست گرفتن را نمی گیرد. البته قرار هم نیست که در سایت نویسنده های حرفه ای کتاب های شان را بخوانیم. اما هر نویسنده ای در کنار کتاب هایش کلی حرف و گفتنی دارد که اتفاقا همین سایت و وبلاگ است که جای چنین نوشته هایی ست. قبلا چنین امکانی را نداشتیم. نویسنده هایی بودند که کتابی و نوشته ای از یادداشت های پراکنده شان منتشر می کردند اما معمولا مدتها پس از آن بود که در ذهن و روح نویسنده گذشته بود.. فرض کنید مهرداد بهار یا شاهرخ مسکوب چنین امکانی داشتند، بهره ی بزرگ آن نصیب همه ی ما می شد و بی شک مایه ی لذت معنوی خود آنها. اما امروز چه بهتر از این که می توانیم از اندیشه های جدیدتر نویسنده هم با خبر شویم و حتی با او دیالوگ داشته باشیم.
در سایت فرشته مولوی فقط نوشته های روزانه اش نیست، داستان و نقد و نوشته های دیگر هم هست. برای ما که خواندن را دوست داریم.
امیدوارم فرشته مولوی و نویسنده هایی مثل او خسته و دلسرد نشوند. تاریخ قدیمی شده ی یادداشت ها مرا نگران می کند.

نوشته شده توسط پویا در 05:47 PM

November 04, 2007
سیاست "زنانه" و سیاست "مردانه"؟

دوستان، تعداد پست های این وبلاگ زیاد می شود و دیده ام خوانندگانی هستند که از طریق جستجو کردن برای مطلبی به پست های قدیمی تر هدایت می شوند و احیانا نظرات خودشان را در پای آنها می گذارند. اغلب این نظرات از چشم پنهان می ماند. برای همین در ستون سمت راست وبلاگ، بالای "آخرین نوشته" ها قسمتی را گذاشته ام (آخرین نظرات خوانندگان) که 5 تا جدیدترین نظرات را نشان می دهد. البته بیشتر نظرات، مربوط به جدیدترین پست هاست اما اگر کسی برای پست های قدیمی تر هم نظری بگذارد، دیده خواهد شد که منظور من هم همین بوده است.
----------
تلویزیون فارسی صدای آمریکا (VOA) که در نبود رسانه های مستقل خبری در کشورمان گویا مورد توجه خیلی از مردم است برنامه ای دارد به نام "زن امروز" که به مسائل مختلف زنان می پردازد. روی هم رفته اگر بتوان با یک دید انتقادی به برنامه هایش نگاه کرد، برنامه ی بدی نیست. اما به شرط داشتن همان نگاه انتقادی و نه قبول هر چه که در آن گفته می شود.
در برنامه ی عصر جمعه، برنامه نگاهی داشت به رسیدن زنان به شغل های تعیین کننده و حساس مثل ریاست جمهوری و نخست وزیری در کشورهای مختلف. گوینده می خواست این نشستن زنان را در بالاترین مقامات سیاسی، بعنوان مثال هایی برای ورود زنان به عرصه های اجتماعی در کشورهای دیگر معرفی کند. نمونه ها هم زیاد می شوند: آنجلا مرکل در آلمان، کریستینا فرناندز در آرژانتین، کاندیداتوری هیلاری کلینتون در آمریکا و قدرت گیری بی نظیر بوتو در پاکستان و یا پیش از آن خانم ایندیرا گاندی در هندوستان. حالا باید دید آیا جنسیت چه نقشی در این افزایش تعداد دارد؟ تصادفی است یا نه؟ اما بحث من این نیست و برای مطلبی که می نویسم شاید چندان اهمیتی هم نداشته باشد.

وقتی که برنامه را دیدم به این فکر کردم که آیا موضوع به همین سادگی است که نشستن این زنان بر صندلی های قدرت می تواند معیاری برای وضعیت درخشان زنان در کشورهای شان باشد؟
به نظر من موضوع به این سادگی نیست. فکر کردم به دو جنبه ی این اشاره کنم.
اول - اینکه در یک سیستم سیاسی در دنیای امروز، جنسیت از فاکتورهایی نیست که بتواند نقش آفرین و تعیین کننده در مناسبات قدرت در آن سیستم باشد. خیلی ساده به این معنی که صرف نشستن زنی در بالاترین مقام سیاسی به معنی تغییر اساسی در سیاست ها نیست. اینطور نیست که با نشستن مردی روی صندلی قدرت، ما سیاست مردانه داشته باشیم و با نشست زنی روی همان صندلی، سیاست زنانه. یک نمونه ی روشن و آشنا، سیاست خارجی آمریکا در همین چند ساله است. سیاست خارجی آمریکا در زمان کولین پاول (مرد) تفاوت چندانی با سیاست خارجی زمان کوندلیزا رایس (زن) ندارد. اگر تفاوتی هست بخاطر شرایط روز است و مسائل جدید و احیانا طرز کارهای مختلف که میان هر دو انسانی در هر جا و هر مقامی وجود دارد. کما اینکه سیاست خارجی آمریکا در زمان پاول (مرد سیاهپوست) تفاوتی با مقام پیش از او (مرد سفیدپوست) نداشت.
سیاست خارجی آمریکا بیشتر از همه تابعی از سیاست ها و طرح های کوتاه مدت و بلند مدت احزاب جمهوریخواه و دموکرات است با شبکه ی پیچیده ای از محفل های اقتصادی و نظامی و سیاسی در پشت آنها.
و باز اگر هیلاری کلینتون به قدرت برسد، اگر تفاوتی در سیاست های آمریکا ظهور کند تفاوت سیاست حزب دموکرات است با حزب جمهوریخواه و نه سیاست های زنانه ی رئیس جمهور.
در مورد آلمان این دیگر آشکار است که سیاست های زمان خانم مرکل نزدیکی بیشتری با سیاست های آمریکا دارد تا دوره ی قبلی در آلمان. اگر بخواهیم به گذشته هم برگردیم مثلا به دوره ی گلدامایر در اسرائیل یا خانم تاچر در انگلستان، باز هم نشانه هایی پیدا نمی کنیم که جنسیت این افراد، ضرورتا سیاست های بهتری را نتیجه داده باشد.

به همین ترتیب می خواهم نتیجه بگیرم که با نشستن زنی در مقام سیاسی کشوری، ما سیاست زنانه که ضروررتا بهتر باشد نخواهیم داشت. و اصولا من معتقد به سیاست زنانه و مردانه نیستم. فکر می کنم در مناسبات قدرت عواملی غیر از جنسیت و نژاد موثر هستند. در این که زنان از مقامات تصمیم گیری سیاسی دور نگه داشته شده اند و باید به این نابرابری پایان داد شکی نیست. می خواهم روی این نکته ی ظریف تاکید کنم که باید همزمان بدنبال سیاست عادلانه و انسان دوستانه هم بود. اگر منافع سیاسی، تابعی از منافع اقتصادی نواستعماری و طرح های کنترل منابع انرژی جهان باشد، هیچ فرقی نخواهد کرد که مردی روی صندلی تصمیم گیری نشسته باشد یا زنی. باید در کنار شرکت برابر زنان، بدنبال تغییر مناسبات قدرت و ساختارهای اجتماعی بود.

دوم - اینکه ما از نشستن زنی در بالاترین مقام قدرت این نتیجه را بگیریم که چنین مقامی برای یک زن، نشان دهنده ی برابری و وضعیت خوب زنان در کشور است، معلوم نیست خیلی درست باشد. بارها این را تجربه کرده ایم که چه بسا گاه گاه در رقابت های قدرت در بالا، زنی هم مدتی کوتاه یا بلند در بالاترین جای و مقام نشسته است. ولی همزمان، وضعیت زنان در سطح اجتماع بکلی چیز دیگری بوده است. از مثال هایی که برای همه مان آشنا باشد، مقام نخست وزیری خانم بی نظیر بوتو در پاکستان است. می توان نتیجه گرفت که قدرت گرفتن خانم بوتو نتیجه ی بهبود وضع زنان پاکستانی بوده است؟ واقعیت این است که درصد بسیار بالایی از زنان پاکستانی هم از نظر قانونی و سیاسی و هم از نظر فرهنگی در عقب افتاده ترین شرایط زندگی می کنند. شرایطی که در آن قوانین کشوری و تفسیرهای خشک و سنتی از دین ومذهب و رسوم قدیمی قبیله ای در هم پیچیده شده اند و محدودیت ها و نابرابری های بسیاری را برای زن پاکستانی موجب می شوند.
در هندوستان با اینکه چندین دوره زنان، مقامات بالای سیاسی را داشته اند اما نابرابری های عمیق جنسیتی هنوز از مشکلات بزرگ زنان هند است. می خواهم نتیجه بگیرم که مقام بالای سیاسی برای یک زن، این نتیجه ی مستقیم را نمی دهد که پس زنان آن جامعه از حقوق برابر با مردان برخوردارند.

نمونه ای که بعضی از ما ایرانی ها خیلی دوست داریم به آن تکیه کنیم و نتیجه بگیریم که زنان ایرانی پیش از ورود اسلام، وضعیت خیلی متفاوتی داشته اند به تخت ِ شاهی نشستن ِ دو سه زن در ایران باستان و از جمله پوراندخت و آذرمیدخت در دوره ی ساسانیان است. نمونه ی این نتیجه گیری های غیر واقعی را من به تازگی در اینترنت دیدم که در این آدرس شما هم می توانید بخوانید.
در حالیکه اسناد تاریخی و نظر اغلب مورخان نشان می دهد که ملکه بودن دو سه زن در ایران باستان، به معنی نبود ِ جامعه ی عمیقا پدرسالار در همان دوران نبوده است. اتفاقا دین زرتشت و تفسیر عمیقا پدرسالارانه ی آن بوسیله ی مُغ ها چهارصد سال دین رسمی کشور ما بوده است. من در این یادداشت به نمونه هایی از وضعیت زنان در خانواده ی دوره ی ساسانی اشاره ای کرده ام. نمونه هایی که نشان می دهد به تخت نشستن دختر خسرو پرویز، ضرورتا نتیجه ی وضعیت برابر زنان در سطح اجتماع ساسانی نبوده است.

خیلی کلی می خواهم از این نوشته نتیجه بگیرم که تلاش برای برابری جنسیتی و شرکت فعال زنان در زندگی اجتماعی و سیاسی باید همزمان با تلاش برای روابط عادلانه ی اجتماعی همراه باشد، تا بتوانیم اجتماع و دنیای بهتری داشته باشیم.
البته باز هم همان مسئله ی همیشگی هست که این ها شاید رویا باشند و دست نیافتنی. مهم این است که به هر حال بدون تلاش جمعی مطمئنا این ها رویابافی خواهند ماند.
کاش این نوشته بتواند بحثی را در این موارد برانگیزد. شاید از دوستان سایت زنستان خواهش کنم در آن سایت بگذارند.

نوشته شده توسط پویا در 12:54 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
اتهام بی اساس به فعال جنبش زنان- مرزی برای پرونده سازی برای مردم هست؟
روز جهانی رفع خشونت علیه زنان- اشتباه بزرگ در پاکستان! - مرد 40 ساله داوطلب جنگ در عراق
فقط مردان خانواده ی شاملو حق اداره ی موزه ی شاعر را دارند!
حراج وسایل زندگی احمد شاملو: فرق شاملو و کازانتزاکیس یا فرق ما و دیگران؟
پراکنده ها: بازگشت، مسابقه ی وبلاگ ها، مارکس منتقد
پراکنده ها: سفر، یک طنز خواندنی ، فداییان اسماعیلی و جنگ تمدن ها
دلارام علی و امنیت "ملی" - آشنایی با سایت فرشته مولوی
سیاست "زنانه" و سیاست "مردانه"؟

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661