« September 2007 | Main | November 2007 »
October 31, 2007
تغییر برای برابری- جنبش زنان در زاهدان- قدر این تلاش ها را بدانیم


چند وقت پیش از طریق دوستان وبلاگ نویس با این سایت که درجه ی "اعتیاد" وبلاگی را نشان می داد آشنا شدم. با جواب دادن به سوال ها معلوم شد که درجه ی اعتیاد وبلاگی من 67 درصد است. همین که پس از یک سمینار دو روزه ی پر از کار و خسته کننده، پای وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی نشسته باشی نشانه ی این است که آن سایت زیاد هم بی اعتبار نمی گوید.
----------
چقدر خوشحال شدم وقتی خبر رسیدن پای جنبش برابری، کمپین 1 میلیون امضا، را به زاهدان خواندم. دوستان فعال جنبش زنان در زاهدان شروع به گذاشتن جلسات مرتب کرده اند و حتما برای توضیح خواسته های کمپین و جمع امضا میان زنان شهر خواهند رفت. من سالها در بلوچستان و بخصوص در زاهدان زندگی کرده ام و از نزدیک و هر روزه با محرومیت مردم این منطقه بسر برده ام. شاید برای همین است که فکر می کنم بتوانم قدر و ارزش این کار دختران و زنان زاهدانی را بفهمم.
گفتن و خواندن و به تماشای فیلم محرومیت مردم نشستن یک چیز است، با آنها زندگی کردن یک چیز دیگر. بخصوص که سالهای نوجوانی باشد و هم با بچه ها و در خانه های شان زندگی کنی و هم آنقدر عقلت برسد که فقر و محرومیت را ببینی و دیگر یادت نرود. زنان بلوچ و سیستانی، هم بار ِ فقر منطقه را بدوش می کشند و هم باید تاوان زن بودن شان را در روابط محدود قومی و طایفه ای بدهند. بخش بزرگی از زندگی زنان بلوچ تابع مقررات پدرسالارانه ی طایفه ای است.

این محرومیت و قوانین قومی در مناطق دیگر مثل کردستان و لرستان هم هست. اتفاقا بیشترین میزان محدودیت ها و خودکشی و خودسوزی دختران جوان و زنان هم در همین مناطق است. فکر می کنم لرستان از نظر افسردگی و خودکشی زنان مقام بی افتخار اول را دارد. درباره ی بلوچستان کمتر می دانیم. نه اینکه نیست، شاید هنوز آماری به بیرون درز نکرده است.
مناطقی مثل کردستان یک مزیت دیگر هم بر جایی مثل بلوچستان دارند. جنبش ها و احزاب سیاسی، مثل حزب دموکرات، در کردستان ده ها سال است که فعال اند و طبیعتا افکار جدید را با خودشان به منطقه برده اند و شاید کار زنان برای فعالیت در آنجا کمی راحت تر باشد. لااقل این هست که خود زنان فعال شاید امکان بیشتری برای دور هم جمع شدن و تبادل تجربه داشته باشند. می دانیم که تشکل ها و احزابی با افکار جدید، در سیستان و بلوچستان سابقه ی قابل توجهی ندارند و برای همین، سنت کار جمعی برای فعالان زن شاید خیلی کمتر باشد. البته امروزه دانشگاه آزاد حتما در شهر هست که دختران دانشجو می توانند فرصت و جایی برای بحث درباره ی حقوق زنان پیدا کنند. و اینترنت و وبلاگ که واقعا دیگر مرز نمی شناسد. همه ی این محدودیت ها و در عین حال امکانات هر چند ناچیز، قدر و ارزش این تلاش جمعی زنان زاهدانی را باز هم بیشتر می کند.

از طرف دیگر خود کمپین 1 میلیون امضا است که به همت دوستان به دورافتاده ترین شهرهای کشور هم رسیده است. بسیاری هستند - و از جمله در همین وبلاگستان ما- که با تمسخر و تحقیر از کمپین حرف می زنند و فعالان را حتی به خیالبافی و منحرف کردن جنبش "واقعی" زنان متهم می کنند. که این جنبش "واقعی" از نظر این افراد یعنی تعدادی شعارهای بدون پشتوانه و کلیشه ای و کلّی که در هر شرایطی و در هر موقعیتی می توان تکرار کرد و به این تکرار دلخوش بود، بدون اینکه در عمل اتفاقی بیافتد و یک راه حل عملی ارائه کند.
در حالیکه کار اصلی کمپین 1 میلیون امضا همین تماس رو در رو با زنان و بطور کلی با مردم است. با مردم حرف زدن و توضیح دادن است. ارتباط است. بدون ارتباط عملی با توده ی زنان و مردم چطور می شود از خواسته های آنها و اولویت های آنها حرف زد؟ همین ارتباط دو جانبه با زنان، ارزش بسیار بزرگ تلاش فعالان کمپین است.
زن بلوچ نه روزنامه و نشریه - حتی اگر اجازه ی نشر داشته باشد که ندارد- می خواند، نه کامپیوتر در خانه دارد که سایت و وبلاگ من و تو را بخواند و نه در رادیو و تلویزیونی که می شنود و می بیند، حرفی از حقوق و وضعیت زنان است. شاید همین کار جمعی دختران و زنان زاهدانی، تنها منبعی باشد که بتوان با مردم بلوچ و سیستانی درباره ی وضعیت زنان به گفتگو نشست. و صد البته همین وضعیت در بقیه ی جاهای کشور هم هست.

مطمئنم که فعالان زاهدانی انتظار ندارند که با تعداد نه چندان زیاد و امکانات کم و در وقتی نه چندان طولانی، بشود افکار صدها و هزاران ساله ی سنتی را درباره ی زنان عوض کرد. افکار و طرز زندگی که مجموعه ی پیچیده ای از اعتقادات مذهبی و روابط قومی و فبیله ای است. خیلی از وقت ها روابط قبیله ای هم با پوشش مذهبی توجیه می شوند که به این سادگی نمی توان بر آنها غلبه کرد.
من روشنفکران بلوچ را از نزدیک می شناسم که از نظر خصوصی زیر فشار این روابط قبیله ای درباره ی زنان نمی توانند مقابله کنند و هر چند نه به دلخواه، اما مجبورند در خیلی موارد تن به مسائلی مثل ازدواج های اجباری و مانند آن بدهند. تازه این ها به اصطلاح از اقشار نخبه ی آن جامعه هستند. شاید تنها راه حل این باشد که تلاش کرد و دندان روی جگر گذاشت و خسته نشد.

دوستان، خوب است به وبلاگ این دوستان زاهدانی برویم و مشوق شان باشیم.

نوشته شده توسط پویا در 10:28 PM

October 28, 2007
جا خوش کردن سنت - سریال اغما و ما


دوستان در یادداشت قبلی ام نوشتم که یک نمونه ی دیگر از جا افتادن یا در واقع جا خوش کردن سنت در روح آدمی در ذهنم هست که می خواهم درباره ی آن بنویسم. دو چیز بود که باعث شد این نمونه در ذهنم جرقه بزند. اول خواندن نوشته ی خوب جادی درباره ی بمب گوگولی بود و جنبش و جوشی که هر از چندی در وبلاگستان به راه می افتد تا با جنجال و بقول خود جادی "اختلال در تبادل اطلاعات" درباره ی موضوعی عکس العمل نشان بدهیم و بقول معروف حرفمان را به کرسی بنشانیم.

دوم، دیدن یکی از سریال هایی بود که همین ماه رمضان در تلویزیون ایران نمایش داده اند و حالا پایش به شبکه جام جم خارج از کشور رسیده است. سریال "اغما"، با موضوعی خرافی از دخالت نیروهای ماوراء طبیعی در امور این دنیا. دراول سریال هم نام مشاور مذهبی را می آورند تا لابد اگر بیننده ای هم نسبت به این خرافات و وهم اندیشی ها عکس العمل نشان داد، قبلا به او یادآوری کرده باشند که در واقع این چیزها از دین و ایمان او جدا نیستند و می توانند اتفاق بیافتند و شک کردن در آنها یعنی شک در ایمان دینی اش. مثلا شیطان (یا هر نیرویی خارج از دنیای ما – در مثال ما فرقی نمی کند) در انجام شدن یا نشدن این واقعیت های هر روزه ی دنیای ما "می تواند" دخالت کند. و هر آنچه در دنیای ما اتفاق می افتد، بعید نیست منشاء آن از "عالم بالا" (حالا خیر یا شر- باز هم فرقی نمی کند) باشد.
دوستان می دانید که من به باورهای همه احترام می گذارم و معتقدم که دین و ایمان و یا عقیده ی هر آدمی، مسئله ی شخصی مربوط به خود اوست. اما اینکه فضایی بیافرینیم که در آن دنیای مادی و ماوراء طبیعی گاه و بیگاه در هم داخل می شوند و یکی در کار دیگری دخالت می کند و تاثیر می گذارد، این دیگر خرافات است. البته در خبرهای بعضی سایت ها هم دیدم که اعتراض هایی از طرف پزشکان نسبت به همین موضوع شده است. بیایید تصور کنیم که هر خانواده ای از فردا عزیزش در اطاق عمل می میرد، ادعا کند که شیطان در جلد دکتر جراح رفته بوده و این کادر پزشکی "شیطانی" اند! شاید خنده دار و باورنکردنی باشد، اما اگر از مشاورین مذهبی صدا وسیما بپرسیم، از نظر آنها کاملا شدنی است!
یادم هست که مدتی پیش هم سریالی با عنوان "جعبه جادویی" بود که "آدم صالحی" با الهام از "غیب" خبر از نازل شدن بلا بر سر خانواده ی "نا اهلی" در پایان ماه رمضان می داد! کار مشاوره ی مذهبی صدا و سیما در این سریال به آنجا رسیده بود که آن "آدم صالح" در حیاط خانه اش با چوب و تخته و میخ وسیله یا کِشتی ِ "ضد بلا" می ساخت تا روز آخر ماه رمضان از بلای آسمانی در امان بماند!

با خواندن آنچه جادی نوشته بود و دیدن این سریال، به این فکر افتادم که اگر وبلاگستان ما در مقابل جا افتادن یک کلمه ی ایران در گوشه و کنار این شبکه ی اینترنت اینقدر حساسیت نشان می دهد که مدام بمب گوگولی درست می کند و کمپین به راه می اندازد، چرا مثلا در برابر آنچه تلویزیون کشور به خورد مردم می دهد، عکس العملی نشان نمی دهد؟ نیاوردن اسم ایران بیشتر به ملت ما صدمه می زند یا ذهن آدم ایرانی را با وهم و خرافات پر کردن؟
ایران که فقط اسم ایران نیست. ایران من و توی ایرانی هستیم و تا چه چنته ای و چه فکر و هنری در این دنیا داشته باشیم. من در سایت های گروهی مثل بالاترین و صبحانه و بلاگ نیوز گشتی زدم و از روی کنجکاوی می خواستم ببینم عکس العملی هست یا نه؟ اما یا واکنشی نبوده و یا آنقدر کمرنگ بوده که به چشم نیامده است. شکی نیست که بیشترین قشر استفاده کننده از اینترنت و بخصوص این وبلاگستان ما از تحصیل کردگان و درس خوانده های آن جامعه هستند. پس چرا واکنشی نیست یا آنقدر کمرنگ است که به سختی دیده می شود؟
به نظر من شاید این نتیجه را هم بشود گرفت (می گویم شاید) که این افکار و اوهام و خرافات، بخشی از همان سنتی هستند که در اعماق جان ما جا خوش کرده اند و آنقدر درونی شده اند که دیگر واکنشی ایجاد نمی کنند.
دوستان من همیشه از "ما" حرف می زنم و نه از تک تک شخصی ما. منظور من روح جمعی ماست که شاید در مقابل سنت و حتی عناصری از آن در حد خرافات، کمتر نقادی می کند.

شاید این قضاوت های من، قضاوت های سختی هستند، اما امیدوارم غلو آمیز نباشند. نگاهی به اطراف خودمان بیاندازیم شاید از این نمونه ها کم نباشند. ما "هاله" ی احمدی نژاد را به تمسخر گرفتیم، شاید فقط بخاطر اینکه خود احمدی نژاد مورد تایید ما نبود. شاید خود ما هم به آن "هاله" منتها به صورت دیگری در ذهن و جانمان باور داریم یا لااقل بی باور نیستیم.
می دانید؟ این آخری را بخاطر این گفتم که در نشریه ی دانشجویی "خانه متروک" از دانشگاه علم وصنعت در همین هفته، نویسنده ی مقاله ای به این انتقاد داشت که چرا در سریال "اغما" قدرت های شیطانی نسبت به قدرت های خدایی دست بالا را دارند. دیدن چنین مقاله ای، در نشریه ی دانشگاهی که نام "علم و صنعت" را روی خودش گذاشته خیلی متناقض بود.

نوشته شده توسط پویا در 01:12 PM

October 25, 2007
تجدد - و تردید ها و تشویش های ما

پیتر برگر جامعه شناس معروف در جایی می نویسد: "تجدد یا مدرنیته به دلایل قابل فهم، تمام یقین های دیرپا و قدیمی را در هم می ریزد. تردید و شک در یقین های گذشته وضعیتی است که بسیاری از مردم قادر به تحمل آن نیستند و بنابراین هر جنبشی - حتی اگر دینی و مذهبی هم نباشد- ولی وعده ی یقین ِ تازه و غلبه بر تردید ها را بدهد، بازار ِ گرمی پیدا خواهد کرد".

سنت همیشه با مفاهیم و طرز فکر و برداشت و فرهنگ و زبان و رسم و رسومی سر و کار دارد که در طول صدها و هزارها سال ها شکل گرفته و تقویت شده اند. مدرنیته یا تجدد همانطور که در بالا نوشتم، پایه اش در تردید و نقد باورهای گذشته است. باورهایی که چقدر واقعی و اصیل و طبیعی، پیش ما جلوه می کنند. سنت ها و باورها بر این ایده استوارند که هستی، میان ثبات الهی و آشوب ( (chaosشیطانی در نوسان است و این سنت و باورهای آن هستند که به آشوب شیطانی نظمی می دهند و زمینه را برای زندگی آدمی فراهم می کنند. این باور قدیمی به آشوب اولیه و نظم الهی بعدی، پایه و اساس دین و مراسم مذهبی کاهنان را در سومر و مصر باستان تشکیل می داد. می خواهم بگویم از یک سابقه ی طولانی حرف می زنیم.

از اولین و مهم ترین نمونه های این تردید، در هم ریخته شدن باور مردم به جهان و مرکزیت زمین در آن بود. تصورات مردم از جهان و هستی لااقل دو هزار سال بر پایه ی باورهای ارسطویی می گذشت. باورهایی که پایه ی استدلال های دینی مسیحی را تشکیل می داد. پیشرفت علوم نشان داد که باورهای گذشته چقدر غیر واقعی و سست بوده اند.
ضربه ی بعدی به یقین سنتی، انسان را از جایگاه مخلوق منحصر بفرد خداوند و خلیفه ی او در روی زمین، به یک شاخه از زنجیره ی غیر خطی تکامل موجودات زنده تبدیل کرد. شاخه ای که نه از روی برنامه و قصد قبلی کسی و نیرویی و عقل کلی، بلکه فقط از روی قوانین طبیعی به اینجا رسیده است.

هنوز هم قبول این نتیجه گیری های علمی برای عده ی زیادی قابل قبول نیست. آن هم که نمی تواند از باور سنتی دست بکشد تلاش می کند خود ِ این نتیجه گیری ها را با باورهایش هماهنگ کند. البته بدون اینکه تا عمق علمی مسائل برود و معمولا در حد سطح مبتذلی باقی می ماند.
یکی می گوید تکامل جسمی، طبق قوانین طبیعی است اما روح و عقل انسانی را از عالم بالا در آن جسم طبیعی دمیده اند. دیگری مثل علامه طباطبائی می گوید "چون کسی ندیده است که فردی از افراد میمون بدل به انسان شده، پس تکامل داروین در بهترین حالت مختص جانوران است و نه موجود انسانی". و البته ما می دانیم داروین از تکامل "انواع" حرف می زد و نه از تبدیل "این یکی" میمون به "آن یکی" انسان. تلاش سنت، اصرار بر باورهاست. سنت، نظمی را به هر حال فراهم آورده و احساس می کند با فکر نو و نگاه نو، آن نظم بر هم می ریزد.

معلوم است که بدون یک اندیشه و فکر نقاد، کوچکترین خراشی بر ساختمان نظم سنتی، باعث ترس و نا آرامی می شود. اما افکار جدید و نگاه های جدید از بین نمی روند و در جا نمی زنند. بخصوص امروز که هم علوم طبیعی و هم علوم اجتماعی مدام باورها و اعتقادات ما را به چالش می گیرند. دیگر صدها و هزاران سال لازم نیست تا پایه ی خیلی از باورها سست شود. اگر بپذیریم که به جز نظم پایدار و مقدسی که ما در ذهن داریم، نظم دیگری هم می تواند وجود داشته باشد که در شرایطی دیگر شکل گرفته، کمتر جای تشویش باقی می ماند.

به همین موضوع جنسیت زن و مرد نگاه کنیم. تا همین صد و پنجاه سال پیش در همه ی دنیا هزاران سال بود که دنیای زنانه و مردانه را دو دنیا با مرزهای کاملا جدا و مشخص تصور می کردند. همه از "ذات" زنانه و "ذات" مردانه حرف می زدند. و از روی این "ذات" تغییر ناپذیر خدادادی وظایف و نقش آدم ها از روز تولدشان تعیین می شد. هنوز هم در قانون اساسی ما و قوانین رسمی ایران، اصلی ترین وظیفه ی زن بر اساس "ذات" زنانه و مادرانه اش تعیین می شود.

کم کم به کمک علوم طبیعی و اجتماعی متوجه شده ایم این "ذات" زنانه و مردانه که اینقدر به آن مطمئن هستیم و طبیعی می دانیم، در شرایط خاص اجتماعی و تاریخی پیدا و تقویت شده است. و این تصورات امروزی ما که اینقدر هم به آنها یقین داریم و طبیعی جلوه می کنند "ذاتی" نیستند و خیلی هم قابل تغییراند.

می خواهم یک نمونه را حتما آورده باشم چون برای خیلی از ما وبلاگ نویسان و وبلاگ خوان ها یک تجربه ی جمعی است. یادتان هست که مدتی پیش موضوع شروط ضمن عقد و پیشنهاد های 7 تایی و 8 تایی از طرف فعالان زن مطرح شد؟ اینکه دختران موقع عقد بتوانند چیزهایی مثل حق انتخاب محل سکونت یا حق کار و طلاق و مسافرت و مانند اینها را از دست مرد بگیرند. چون مطابق قانون و بصورت "طبیعی" این حقوق در اختیار مردان است.
برایم جالب بود که این پیشنهادها واکنش منفی خیلی از مردان و پسران جوان را در همین وبلاگستان بر انگیخت. بیشتر به نظرم می رسید که این پیشنهادها بیشتر از همه آن باور و "نظم طبیعی" را در ذهن بسیاری از ما مردان به چالش گرفته است. شاید به نظر خیلی از ما مردان، "نظم" روابط زناشویی و خانواده در خطر افتاده بود.
اما نگاه دیگری هم می توانست وجود داشته باشد. یک نگاه دیگر می توانست این باشد که پیشنهادها، می خواهند نظم دیگری را به جای نظم سنتی ما بنشانند. نظم سنتی خانواده در کشور ما در شرایط سنتی شکل گرفته اند. شرایط جدید، نظم جدید می طلبد. اما می بینیم که در قبول این نظم جدید، یک جای کار معیوب است و موجب نگرانی و تشویش می شود. در حالیکه در کشورهای پیشرفته شکل های باز هم تازه تری از خانواده تجربه شده که از نظر آرامش و راحتی افراد و از جمله بچه ها، اتفاقا از خانواده های "بساز و بسوز" سنتی موفق تر هم هستند.

به نظر من باید روی این موضوع عقل و ذهن نقاد و شکاک کار کرد. من بر این باور نیستم که اعتقادات سنتی را می شود یک شبه عوض کرد. اما باید از تردید ها و خراش های تجدد روی باورهای سنتی مان نترسید و حتی از آن ها استقبال کرد. من فکر می کنم ما حتی در سطح روشنفکرها و قشرهای تحصیل کرده هم از این، خیلی فاصله داریم.
یک نمونه درباره ی موضوع دیگری دارم که می گذارم برای یادداشت بعدی. این یکی هم خیلی طولانی شد.

نوشته شده توسط پویا در 08:06 PM

October 23, 2007
وبلاگ های برتر - و پرسشی درباره ی اینکه تاوان دهنده کیست؟

خوشحالم که وبلاگ پویا در لیست 10 وبلاگ برتر فارسی زبان سایت رادیو آلمان قرار گرفته. هنوز هم بر این باورم که مشکل بتوان متر و معیاری برای "برتر" دانستن وبلاگی تعیین کرد. شاید بیشتر بخاطر اینکه تعریف وبلاگ آنقدر وسیع است که قائل شدن معیاری برای ترجیح یکی بر دیگری ساده نیست. خوشحالی من بیشتر از این است که دوستان دیگری شاید به جمع خوانندگان این دغدغه های پویا اضافه شوند. و البته احترام برای کسانی که در بررسی وبلاگ ها وقت گذاشته اند و نوشته های من را خوانده اند. از جمله فرناز سیفی عزیز که جزو داوران مسابقه است. آدرس رای دادن به وبلاگ ها در اینجاست.
----------
حالا دیگر هم موافقان و هم مخالفان استعفا یا برکناری لاریجانی از سِمَت مذاکره کننده ی اتمی، اعتراف کرده اند که میان لاریجانی و احمدی نژاد بر سر مسئله ی مذاکرات، اختلاف نظر وجود داشته است. فراموش نکنیم که نه لاریجانی و نه احمدی نژاد و هم فکرانشان با ادامه ی برنامه ی اتمی غیر شفاف آقایان، مخالفتی نداشته اند. فراموش نکنیم که در زمان مذاکرات آقای لاریجانی در کنار احمدی نژاد بود که پرونده ی ایران از آژانس اتمی به شورای امنیت رفت و در آنجا هم دو قطعنامه بر علیه کشورمان صادر شد. راستش فکر کردم این را بنویسم و یادآوری کنم چون بعید نیست فردا از لاریجانی هم "رفسنجانی مداراگر و پراگماتیست" دیگری بسازیم و باز به زور رسانه ها و حافظه ی نه چندان بلند تاریخی مان چهره ی دیگری فراهم کنیم و حسرت "تدبیر و حسن نظر" او را داشته باشیم. کاری که گویا از حالا در مقالات سیاسی سایت رادیو زمانه شروع شده است.

شکی نیست که اختلاف نظرهایی برای مذاکرات بوده است. احمدی نژاد مدتهاست که می گوید (از جمله در آمریکا) که کار پرونده ی اتمی از دیدگاه آقایان خاتمه یافته است. قطاری بوده که ترمزها و به احتمال زیاد فرمان آن را هم کنده اند و دور انداخته اند. احتمالا آقای احمدی نژاد و هم فکران سپاهی اش به این نتیجه رسیده اند که مذاکرات حتی ارزش وقت تلف کردن را هم ندارد. چه بسا معتقدند که کنترل آمریکا را در عراق و لبنان و تاحدودی در افغانستان بدست دارند و افکار عمومی جهان هم بر علیه جنگ جدیدی است. تا انتخابات آمریکا یک سالی بیشتر نمانده و دموکرات ها هم از حالا زمینه را برای بیرون بردن نیروهای شان از عراق آماده می کنند. البته بر سر هر کدام از این معادلات می شود چون و چراها کرد. مهم تر این است که چرا سرنوشت کشور باید در صفحه ی شطرنج آقایان با دنیا تعیین شود؟ تاوان دهنده و پاسخگوی شاک و مات شدن آقایان در این شطرنج که خواهد بود؟ جز مردم این کشور؟

به نظر من گذاشتن یک مقام متوسط اداری به جای لاریجانی در دنیای سیاست معنا و مفهوم روشنی دارد. لاریجانی صرف نظر از مواضع محافظه کارانه اش، چون مقام بالایی در حکومت آقایان داشت، به این معنی بود که مذاکرات اتمی از نظر ایران هم مهم است. ولی وقتی که آدمی را با سن و تجربه ی کم و مقام متوسط به جای او می گذارند به این معنی است که ادامه ی این مذاکرات دیگر برای ایران اهمیتی ندارد. معلوم است که طرف مقابل یعنی شورای امنیت و اتحادیه ی اروپا، متوجه می شوند که این مذاکرات برای ایران شاید چندان جدی نباشد.

واقعا محافظه کاران خیلی وقت ها از دو طرف به نفع نقشه های هم کار می کنند. مگر دیک چنی همین دو سه روز پیش نگفت که ایران در مذاکرات، جدی نیست و فقط می خواهد وقت بخرد؟ دیگر از این جابجایی مقامات ایرانی واضح تر هم می شود دلیل آورد؟ به نظر من این جابجایی های به ظاهر مغرورانه و در واقع ناشیانه فقط نظر جناح های محافظه کاری مثل آقای چنی و جان بولتون و مایکل لدین را تقویت می کند. که البته همین حالا هم آنها معتقدند که باید خیلی زود ایران را بعنوان یک قدرت منطقه ای از کار انداخت. اگر از آقای لدین بپرسید حتی به قیمت تجزیه ی ایران.
در این دور سوم مذاکرات شورای امنیت در ماه آینده (نوامبر) فکر می کنم وضعیت ما از پیش هم ضعیف تر خواهد بود.
----------
به این امید بودم که در قسمتی از یادداشت امشب می توانم درباره ی موضوع مدرنیته و تجدد، و ایجاد احساس تردید و شک در آدمی که به سنت خو گرفته بنویسم اما مثل اینکه باید آن را به یادداشت بعدی شاید همین فردا شب بگذارم. گرچه فردا را از صبح خیلی زود تا عصر، در جنگلی دور و سرد مشغول آزمایش خواهیم بود و فکر نمی کنم دیگر توانی برای نوشتن بماند.

نوشته شده توسط پویا در 05:57 PM

October 21, 2007
چاردرد - بخش آخر

بخش اول
امروز "چاردرد" دوم را با یک کامپیوتر قرضی ادامه می دهم. فکر کردم که با انتخاب چنین مطلبی برای نوشتن، دیگر نمی توانم برای قسمت دومش زیاد فاصله بیاندازم.
از "چاردرد" نوشتم و خانواده ی چهار نفره ی تقوایی و رویاها و با خود حرف زدن های شان در یک سحرگاه زمستانی سالهای 20 یعنی دقیقا 29 دیماه 1328 در تهران. مستاجر در یک خانه ی قدیمی همراه با چند خانوار دیگر.

پدر، ممد، کارمند دون پایه ی اداره که حکم بازنشستگی اجباری اش را گرفته، آنهم در این فصل سرما و با یک زن پا به ماه که همین امروز و فردا فارغ می شود. ممد که تا همین دیروز هم با حقوق اداره از پس اداره ی خانه بر نمی آمده حالا دیگر حسابی در مانده است. حالا دیگر خرج قابله و قند و چای بعد از زایمان ِ مریم هم مسئله است. ممد می بیند جامعه و محیطی که در آن زندگی و کار می کند بر پایه ی بی عدالتی بنا شده است و در حالیکه رئیسان و مدیران با روابطی که با "بالا" دارند راحت زندگی می کنند، او و خانواده اش از پس یک زندگی حداقل هم بر نمی آیند. با این همه، ممد برای برطرف شدن بدبختی هایش امید به ظهور حضرت دارد که بیاید و مسبب های بدبختی اش را "از دم تیغ بگذراند."
رضی پسرش مدتی است که کتاب می خواند و به خرافات آنها طعنه می زند. مثل اینکه "بابی" و "بلشویک" شده است. برای ممد، اصلا شاید علت بدبختی ها همین باشد که یک پسر خدانشناس بر سر سفره شان نشسته و برکت را از خانه برده است. یا شاید هم بد قدم بودن بچه ای که همین امروز و فردا به دنیا می آید.
مریم، زن ممد هم به نوعی دیگر با خرافه ها زندگی می کند و در رویاها و فکرهای دم ِ سحری مواظب است که در زندگی روزانه این خرافه ها را رعایت کند. فکر می کند کارهایی نکند که "بد یُمن" باشند و بدبختی بیاورند. خرافات و چشم و هم چشمی ها، راهنمای زندگی برای زنی هستند که از یک جامعه ی بسته و نسل سنتی به اینجا رسیده است.

دخی دخترک 16-15 ساله اما، متعلق به نسل جدید سال های پس از شهریور 20 است. با اینکه غرق در رویاهای نوجوانی خودش است و در خیال با منوچهر پسر دوچرخه سوار، در عشق پرواز می کند، اما او هم از فکرها و دغدغه های تازه ی اجتماعی دور نمانده است. به چشم می بیند که پسرها و از جمله برادرش خیلی از او آزادتر هستند و خیلی کارها می توانند بکنند که برای او ممنوع است. همکلاسی اش مینو حرف های تازه ای می زند، به او کتاب می دهد که دخی زیاد از آن سر در نمی آورد اما خودش را هم از تک و تا نمی اندازد. مینو از او می پرسد "چرا توی حزب نمی آیی؟" و دخی منتظر است تا همین جمعه از برادرش رضی بپرسد که برود توی حزب یا نه. هر چه باشد رضی خیلی کتاب می خواند و با دوستانی می گردد که مثل پسرهای دیگر نیستند.

بخش مربوط به پسر خانواده رضی، اما در خواب و بیداری و رویا نیست (نماد آگاهی؟). رضی حرف هایش را بصورت نامه ای به دوستش رضا می زند. رضی بیست ساله مدتی است با آدم های تازه و حرف های تازه آشنا شده است. کتاب زیاد می خواند هم فارسی و هم فرانسه. تازگی هم با حقوق صد تومان در ماه در یک اداره به کار مشغول شده است.
رضی بر سر دو راهی است. دو راهی یک انتخاب برای زندگی اش. به قول نویسنده: "این انتخابیست ... بینش در مقابل زندگی کورکورانه، جنبش در مقابل رکود، بیداری در مقابل چُرت، مبارزه و سربلندی در مقابل توسری خوردن...".
رضی به تازگی دو دوستش را از دست داده است. "هادی" مبارزی که حکومتی ها در زیر شکنجه او را کشته اند (نماد مرتضی کیوان) و "عماد" روشنفکر حساسی که خودکشی کرده است (نماد صادق هدایت) و چقدر رضی او را دوست می داشته است. و باز به قول نویسنده، "چاردرد" واقعی و تولد واقعی، همین نتیجه ی انتخاب رضی است برای ادامه ی زندگی.

در کتاب، با دغدغه های نسل جوانی رو به رو هستیم که با فکرهای تازه آشنا شده اند. آزادی فکر و بیان، جستجوی ریشه های بی عدالتی و شک در اعتقادات سنتی صدها و هزاران ساله. در حالیکه نسل گذشته بقول نویسنده نسلی بوده "ایرانی اصیل و چشم و گوش بسته، شیعه مذهب و صاحب یک فرهنگ سنتی پر از خرافات."

این نسل تازه، روزی راهش را در حزب توده جستجو می کرد که تنها حزب با اندیشه های جدید در سال های 20 بود. اما حرف نویسنده ی رمان، ورای حزبی بودن و تعلق های سیاسی است. حرف از گرفتاری و کلنجار رفتن نسل تازه ای است که با مفاهیم مدرنیته آشنا شده و به ناکارآیی سنت برای رسیدن به یک جامعه ی پیشرفته و عادلانه پی برده است.
طبیعی است که این نسل هم با مقاومت جامعه ی سنتی مواجه است و هم با مقاومت حکومت هایی که شیشه ی آب حیات شان در مرداب سنت و خرافات جا خوش کرده است.

همانطور که نوشتم، م ف فرزانه این کتاب را بین سالهای 1328 و 1333 نوشته است. شاید بد نباشد مای خواننده فکر کنیم که آیا دغدغه های رضی ها و دخی ها هنوز در جامعه ی ما وجود دارند یا نه؟ گویا هنوز حضور "هادی" ها و "عماد" ها را تجربه می کنیم. "هادی" ها و "عماد" ها و "مینو" ها در میان همین دانشجویان و زنان فعالی که بودن شان را هر روز می بینیم و دغدغه های شان و تلاش های شان را.
ممد ها و مریم ها چه؟ افکار آنها تا کجا در جامعه ی برزخی ما نفوذ دارند؟ جامعه ای در برزخ میان سنت و تجدد.

به نظر من رمان "چاردرد" از نظر مردم شناسی و فرهنگ عامه هم گفتنی های بسیاری دارد. از طرز فکر سنتی و رسوم و حتی زبانی که میان مردم رواج داشته و دارد. متن کتاب بخصوص در بخش حرف های ممد و مریم، پر از اصطلاحات روزمره و صحنه های زندگی مردم معمولی است که می تواند در کنار داستانی بودن، یک تصویر واقعی هر چند کوچک هم از مردم به ما بدهد.

این هم از آنچه که از "چاردرد" می خواستم گفته باشم.

نوشته شده توسط پویا در 12:07 PM

October 19, 2007
چار درد

نوشته شده توسط پویا در 04:40 PM

October 14, 2007
ریشه های فکری افراطی گری و ترور - سلفی ها - بخش آخر

در یادداشت قبلی درباره ی سلفی های مهاجر به عربستان سعودی نوشتم که گرایش های تند سیاسی داشتند و توانستند تاثیر مهمی بخصوص روی دانشجویان دانشگاه ها داشته باشند. محمد قطب و محمد سرور از رهبران اخوان المسلمین مصر نمونه ی این استادان مهاجر بودند. نسل جدید سلفی های تحصیل کرده عامل مهمی را وارد جنبش سلفی کرده بودند: دخالت در امور سیاسی. عاملی که پیش از آنها در میان روحانیون سلفی وجود نداشت.
این سلفی های جدید با اینکه از نظر عقیده و باورهای دینی با روحانیون اختلافی نداشتند، اما لازم می دیدند که شناختی از وضعیت سیاسی روز داشته باشند و در مقابل آن موضع بگیرند. فعالان سیاسی سلفی ِ با نفوذ از قبیل صفر الهوالی از همین نسل دانشجوها بیرون آمدند.

سالهای 80 میلادی، سالهای رشد جنبش سلفی ِ سیاسی بود. تا اینکه با اشغال کویت بوسیله ی صدام در سال 1990 به نقطه ی اوج کار آنها رسید. در جریان جنگ اول خلیج فارس و حضور آمریکا در منطقه و بخصوص در خاک عربستان، روحانیون سنتی سلفی استدلال می کردند که آمریکا به قصد کمک محدودی وارد شده است. برای همین، این روحانیون فتوا دادند که آمریکا می تواند در خاک عربستان پایگاه داشته باشد. با این فتوا اختلاف نظر سیاسیون سلفی با روحانیون سلفی آشکار شد. سیاسیون سلفی و از جمله صفر الهوالی علنا گفتند که روحانیون درک درستی از مسائل روز ندارند و قصد واقعی آمریکا را نمی دانند. سلفی های سیاسی می توانستند به راحتی پای دین و مذهب را به میان بکشند و ادعا کنند که مقدس ترین سرزمین های اسلام، حرمین شریفین، تحت اشغال ارتش های غیر مسلمان است. با این روش ها محبوبیت آنها بیشتر شد و اولین ضربه های آشکار و اساسی به قدرت روحانیون سلفی وارد آمد.

یکی دیگر از فرصت هایی که سلفی های سیاسی اختلاف خودشان را با روحانیون آشکار کردند، فتوای محمد ناصرالدین الالبنی در مورد سرزمین فلسطین بود. البنی فتوا داده بود که سرزمین فلسطین دیگر سرزمین اسلام نیست و فلسطینی ها باید به کشورهای دیگر اسلامی مهاجرت کنند. و این فتوا که پس از جنبش انتفاضه ی اول در فلسطین مطرح شد یک بار دیگر موجی را علیه روحانیون سلفی به راه انداخت و موقعیت مناسبی برای سلفی های سیاسی فراهم کرد که بیشتر و آشکارتر با سلفی های سنتی مقابله کنند. سلفی های سیاسی استدلال می کردند که این فتوای روحانیون در شرایطی صادر می شود که اسرائیل مسلمانان فلسطین را سرکوب می کند.
با این وضع، اگر روزی روحانیون سلفی بخاطر شناخت شان از باورهای دینی و حدیث مورد توجه پیروانشان بودند، این نسل جدید سلفی های بخاطر مواضع سیاسی شان پیروان زیادی را به طرف خودشان جلب می کردند.

با این که نسل جدید سلفی های سیاسی از قبیل الهوالی خودشان دست به کارهای افراطی نمی زدند، اما بتدریج توانستند معلم های ایدئولوژیک کسانی باشند که تربیت سیاسی شان را در دانشگاه ها ندیده بودند. این نسل جدید تر سلفی ها در اردوگاه های نظامی و در عملیات جنگی در افغانستان تعلیم می دیدند. در طول سالهای جنگ در افغانستان، تعداد بسیاری از جوانان سلفی از کشورهای عربی بخصوص عربستان سعودی، اردن، مصر و الجزایر برای "جهاد با دشمنان اسلام" راهی افغانستان شده بودند. در مدارس دینی که با کمک مادی و معنوی سلفی های عربستان و پاکستان برای آنها تشکیل می شد، درس عقیده و دین به آنها می دادند و از طرف دیگر با آموزش نظامی و سیل اسلحه از طرف آمریکا و پاکستان تمرین "جهاد" می کردند.

بعد از عقب نشینی نیروهای شوروی از افغانستان و روی کار آمدن جناح های مختلف مجاهدین، کم کم توجه این نسل سلفی که حالا مسلح و تمرین دیده هم بودند به حضور و نفوذ آمریکا در منطقه جلب شده بود. عربستان سعودی که حضور نسل جدید سلفی های سیاسی را برای خودش بصورت خطری می دید دست به سرکوب آنها زده بود. به این ترتیب جنبش سلفی های سیاسی، رادیکال می شد و کسانی مانند بن لادن و یارانش که جهاد را راه حل مقابله با آمریکا و رژیم های حامی آن در منطقه می دیدند روز به روز نفوذ بیشتری پیدا می کردند. در اواسط دهه ی 90 میلادی، عربستان سعودی، الهوالی و یارانش را دستگیر کرد و روحانی سلفی شیخ عبدالعزیز بن باز اعلام کرد که آنها باید در مقابل دو روحانی سلفی توبه کنند. روحانیون سلفی معتقد بودند که فعالان سیاسی مانند الهوالی و یارانش، عقل و انگیزه های شخصی خودشان را برای تفسیر اسلام به کار گرفته اند و از شناخت درست عقیده ی اسلامی دور افتاده اند. سلفی های سیاسی هم استدلال می کردند که روحانیون سلفی در مسائل دینی و حدیث و فقه تسلط و شناخت دارند اما عدم شناخت شان از مسائل روز باعث شده که در عمل به نیروی پشتیبان کفار تبدیل شوند.

حالا دیگر در نیمه ی دهه ی 90 میلادی در افغانستان و بخصوص در جنوب، در مرزهای پاکستان و میان قبایل پشتون، نیروی سلفی های افراطی بیشتر و بیشتر می شد. از یک طرف شبکه ی گسترده ای از مدارس دینی بود که با پول وامکانات پاکستان و عربستان اداره می شد و تامین کننده ی نیروی انسانی برای سلفی های رادیکال بود و از طرف دیگر پول و بخصوص اسلحه ی زیاد که بوسیله ی آمریکا و سازمان امنیت پاکستان از قبل در منطقه پخش شده بود. این مدارس دینی از زمان ضیاء الحق رئیس جمهور پاکستان در سالهای 80-79 میلادی تقویت شده بودند. نیروی طالبان در افغانستان بر آمده از این مدارس دینی هستند. بن لادن که خودش روزی از سلفی های سیاسی محسوب می شد، در سال 1996 اعلام جنگ و جهاد داد و حتی در اعلامیه ای که منتشر کرد به نظرات سیاسی ِ سلفی زندانی الهوالی استناد کرد. این در واقع، رو در رویی علنی سلفی های افراطی با روحانیون سلفی بود.

امروزه گرایشی در مخازن فکری (think tank) غربی وجود دارد که می گویند برای مقابله با افراطیون جهادی سلفی باید از روحانیون سلفی حمایت کرد و آنها را تقویت کرد تا جلوی افراطی ها گرفته شود. نکته اینجاست که روحانیون سنتی سلفی، ترویج کننده ی یک برداشت خشک و عقب مانده از باورهای دینی هستند. مسائلی مانند تکثر گرایی، قوانین عرفی، حقوق بشر و از جمله حقوق زنان و جامعه ی مدنی در برداشت های آنها جایی ندارد. روحانیون سلفی معتقدند که اصولا این مفاهیم، وارد شده از غرب هستند و اسلام واقعی را آلوده می کنند. آنها استدلال می کنند که چنین طرز فکر و مفاهیمی در قرآن و سنت و حدیث وجود ندارد و ساخته ی عقل و هوا و هوس آدمی است.
اینطور نیست که افراطیون سلفی با این برداشت های روحانیون مخالف باشند. چنین برداشت هایی پایه ی باور و اعتقاد همه ی سلفی ها را تشکیل می دهد. همانطور که پیش از این هم نوشتم، اختلاف اصلی روحانیون و افراطی ها در تفسیر مسائل امروز است. وگرنه آن موقع که حکومت اسلامی طالبان در افغانستان وجود داشت، از همه نظر (هم مادی و هم معنوی) از طرف سلفی های عربستان، پاکستان و شیخ نشین های خلیج فارس حمایت می شد. و نوشتن درباره ی وضعیت اجتماعی در زمان طالبان فقط طول این نوشته را بیشتر می کند چون همه کم و بیش درباره ی آن وضعیت شناختی داریم.
به نظر من این حمایت از نیروهای محافظه کار سلفی در مقابل افراطیون گرچه به ظاهر می تواند، افراطی ها را منزوی کند ولی تازه اگر هم اینطور باشد - که نیست - باز هم تقویت روحانیون سلفی در دراز مدت فقط در خدمت افراطی ها قرار می گیرد.

دوستان، با اینکه این یادداشت ها طولانی شد ولی امیدوارم کمکی به همه ی ما کرده باشد تا یک برداشت کلی از جنبش سلفی که روز به روز در منطقه رشد می کند پیدا کرده باشیم.
ممنون از وقتی که برای خواندن این مطلب گذاشتید.

بخش اول - بخش دوم

نوشته شده توسط پویا در 12:04 PM

October 11, 2007
ریشه های فکری افراطی گری و ترور - سلفی ها - بخش دوم

گفتم که این یادداشت را درباره ی برداشت سلفی ها از موضوع تکفیر می نویسم. چرا که برداشت از تکفیر، پایه و اساس مبارزه و جنگ سلفی های افراطی، و یا توجیه حکومت ها از طرف سلفی های پاسیفیست، است. خود موضوع تکفیر یا کافر خواندن انسان های دیگر و حق کشتن و نابودی آنها، از نظر همه ی سلفی ها مشترک است.
برای سلفی ها موضوع تکفیر از مسئله ی ایمان و رابطه ی آن با عقیده و عمل شروع می شود. برداشت سلفی ها چیزی میان برداشت های افراطی مانند خوارج و برداشت های دیگران مانند مرجیون در طول تاریخ اسلام است. خوارج، عقیده و عمل صالح را حتی در جزئی ترین مسائل، پایه ی ایمان می شمردند و معتقد بودند هر عمل گناه صرف نظر از اینکه نیت و عقیده ی گناهکار چه باشد از جاده ی دین بیرون است و او کافر محسوب می شود. بر عکس مرجیون معتقد بودند که هیچکس جز خدا نمی تواند کسی را کافر بداند و فقط اوست که می تواند کافران را مجازات کند. مرجیون ایمان را منحصر به عقیده و نیت درونی می دانستند و انجام عمل گناه را دلیل بر کفر نمی دانستند.

سلفی ها معتقدند که بر خلاف نظر مرجیون، عمل به عقیده هم از پایه های ایمان است و میان غیر مسلمان و مسلمان معتقدی که به اعتقادش عمل هم می کند فرق هست. اما سلفی ها بر خلاف خوارج معتقدند که عمل گناه دلیل بر کافر بودن نیست. به بیان دیگر از نظر سلفی ها، میان کفر و عمل کفر آمیز فرق است. و کسی که عمل گناه انجام می دهد لزوما کافر نیست. سلفی ها معتقدند که سه عامل می تواند پایه ی عمل کفر آمیز باشد:
اول ناآگاهی و بی خبری - مانند حاکمی که از آنچه در محدوده ی حکومتش می گذرد نا آگاه است یا آگاهی غلط دارد.
دوم اجبار - مانند حاکمی که مجبور به عمل کفر آمیز است. بعضی سلفی های پاسیفیست اینطور استدلال می کنند که بخاطر وضعیت جهانی و قدرت های بزرگ، حکومت های کشورهای مسلمان مجبورند به بعضی کارهای کفر آمیز تن در بدهند.
سوم اینکه شخص - مثلا حاکمی - نه از روی بی عقیدگی بلکه از روی منافع شخصی مرتکب عمل کفر آمیز بشود.

افراطیون سلفی، موضع روحانیون پاسیفیست مثل البنی را همان موضع مرجیون می دانند که اعلام تکفیر را برای کسی جایز نمی دانستند. بطور کلی افراطیون سلفی امروزه این طور استدلال می کنند که حاکمان در کشورهای اسلامی به اندازه ی کافی برای اعمال کفر آمیزشان اخطار گرفته اند و اینکه هنوز به سیاست های شان ادامه می دهند، در واقع به خدا و دین دهن کجی می کنند و در واقع عقیده به دین ندارند.
می بینیم که با وجود برداشت و باور مشترک از یک مسئله ی دینی مثل تکفیر، وقتی موقع تفسیر و توجیه سیاست های روز می رسد، اختلاف میان پیروان یک دین شروع می شود.

قصد من از نوشتن این یادداشت ها بیشتر یک آشنایی کلی با عقاید سلفی هاست برای درک بهتر دسته بندی ها و مواضع سیاسی گروه های مختلف. بخاطر همین از موضوع این مسئله ی دینی تکفیر می گذرم تا بتوانم به مواضع سیاسی آنها بیشتر برسم.
تا اینجا در این یادداشت ها از افراطیون حرف زده ام و از پاسیفیست ها.
پاسیفیست ها را بیشتر روحانیون مدارس اسلامی کشورهایی مثل عربستان و اردن و الجزایر تشکیل می دهند که عربستان نقش مرکزی دارد. این روحانیون تا سال های 60 و 70 میلادی قدرت و هژمونی کامل بر روی پیروان سلفی شان داشتند. طبق همان برداشتی که در یادداشت قبلی گفتم، کارشان محدود به ترویج دین بود و سیاست را به حکومت ها سپرده بودند. این، به معنی سکولار بودن حکومت ها نیست. روحانیون سلفی پشتیبان و عامل مشروعیت دینی حکومت هایی مثل عربستان و اردن بوده و هستند.

این قدرت و نفوذ روحانیون در سالهای 1960 میلادی شروع به شکسته شدن کرد. در این زمان بود که جمال عبدالناصر در مصر شروع به سرکوب اخوان المسلمین کرده بود. همینطور، اعضای اخوان المسلمین در سوریه هم مورد سرکوب قرار گرفته بودند. بر خلاف روحانیون عربستان، این اعضای اخوان المسلمین دانشگاهی و سیاسی بودند. عربستان از مهاجرت این افراد به آن کشور استقبال کرد و اعضای اخوان المسلمین بزودی بسیاری از پست های دانشگاهی را در عربستان در دست گرفتند. بر خلاف روحانیون سلفی، این دانشگاهیان ورود در مسائل سیاسی را وظیفه ی خودشان می دانستند و معتقد بودند که فقط با ترویج عقاید پایه ای سلفی نمی توان تغییر ایجاد کرد. ورود این اعضا به دانشگاه های عربستان موقعیت مناسبی را فراهم کرد تا بتوانند در میان دانشجویان دانشگاه ها به تبلیغ بپردازند و آنها را به فعالیت سیاسی جلب کنند. نوشته های سید قطب، متفکر تندرو مصری سال های 1950 و 1960 میلادی، پایه ی ایدئولوژی این سیاسیون تازه وارد را تشکیل می داد. سید قطب از طریق اندیشه ی جهاد این تیمیه متفکر سلفی دوره ی قرون وسطی اسلامی، با اندیشه های سلفی مرتبط می شد.

سیاسیون سلفی معتقدند که آنها دید روشن تری از روحانیون سلفی برای تفسیر و تحلیل مسائل سیاسی روز دارند. آنها معتقد بودند و هستند که روحانیون سلفی در مدارس و مجامعشان دغدغه ی سیاست و مسائل روز را ندارند و سرگرم مسائل کم اهمیتی مثل امور پیش پا افتاده ی فقهی مردم هستند.
اختلاف میان سیاسیون سلفی و روحانیون سلفی بر سر مسائل امروز دنیا بتدریج شدت گرفته است. که در یادداشت بعدی درباره ی این اختلاف و اوج گیری آن می نویسم.

بخش اول - بخش سوم

نوشته شده توسط پویا در 07:40 PM

October 07, 2007
سَلفی ها - نگاهی به دنیای امروز - بخش اول

چند وقت پیش اشاره ای داشتم به سلفیه بعنوان پایه ی عقیدتی و ایدئولوژی گروه های افراطی که امروز دست به ترور می زنند، مثل القاعده یا طالبان و یا گروه هایی مانند آنها در پاکستان. فکر کردم که در چند یادداشت وبلاگم بیشتر درباره ی آنها بنویسم. البته این هم که فکر کنیم طرز تفکر سلفی مساوی با افراط گرایی و تروریسم است درست نیست. سلفی ها هم مثل همه ی باورهای مذهبی، یک عقیده و هسته ی مرکزی دارند که پیروان شان در آن مشترکند. اما وقتی که می خواهند آن باورها را برای توضیح وضعیت روز بکار بگیرند، جا برای تفسیرها و برداشت های مختلف باز می شود. سلفی ها لزوما یک گروه و دسته با یک برداشت و طرز کار یکسان نیستند. در دنباله ی این یادداشت ها می بینیم که فرق زیادی از نظر باور مذهبی میان سلفی ها وجود ندارد اما وقتی به توضیح وضعیت دنیای امروز می رسند، اختلافات شروع می شود و هر دسته ای با برداشتی که دارد راهی را انتخاب می کند. یکی در مدرسه های دینی عربستان مشغول درس دادن و ترویج سلفیه در کشورهای دیگر است و در ظاهر با سیاست کاری ندارد. یکی هم مانند بن لادن اسلحه بدست در کوه های افغانستان و در میان قبایل پشتون تصور می کند او راه درست یعنی جهاد را انتخاب کرده است.

راستش یکی از دلایلی که فکر کردم شاید نوشتن این یادداشت ها به کار خودم و دوستان این وبلاگ بیاید بخاطر این است که امروزه در مخزن های فکری (think tank) آمریکایی و اروپایی خیلی ها بر این باورند که اگر از سلفی های پاسیفیست حمایت کنند، می توانند جلوی قدرت گیری سلفی های افراطی را بگیرند. همانطور که در مورد پیروان شیعی هم بعضی ها مثل ولی نصر تبلیغ می کنند که باید از روحانیون محافظه کار عراقی در مقابل افراطی هایی مثل مقتدا صدر حمایت کرد. فکر کردم شاید یک مرور کوتاه روی این موضوع سلفی ها به ما کمک کند سیاست هایی را که در منطقه اجرا می شود از یک زاویه ی دیگر هم نگاه کنیم.
در این یادداشت ها مثل هر یادداشت وبلاگی لزوما خیلی وارد جزئیات و تاریخ و تک تک اسامی و مانند اینها نمی شوم. منظور اصلی از نوشتن این یادداشت ها بررسی سلفیه بعنوان یک دین و درست و غلط بودن باورهای آنها نیست. بیشتر می خواهیم ببینیم گرایش های مختلف سلفی در مورد مسائل امروزه چطور فکر و عمل می کنند.

در این یادداشت اول، کمی درباره ی عقیده ی مذهبی سلفی ها می نویسم. جوهر و هسته ی عقیده ی سلفی بر توحید است. توحید به معنای یکی بودن خداوند است . طبق باور آنها خداوند هیچ وجه مشترکی با مخلوقات خودش ندارد و قدرت و ویژگی های خودش را با هیچ چیز و هیچکس قسمت نمی کند. و اینکه تنها او و نه هیچکس یا هیچ چیز دیگر، قابل پرستش است. پرستش هر چیز دیگر و از جمله افراد انسانی یا مقبره ها و مانند آنها از نظر سلفیه شرک است. به باور سلفی، طبق نوشته ی قرآن، خداوند شارع یا قانونگذار اصلی و برتر است و تنها قانون درست، قانون اوست. به این ترتیب سکولاریسم یا لزوم جدایی قوانین از متن های دینی جایی در سلفیه ندارد.

برای شناختن خداوند و فهمیدن دستورات او، سلفیه معتقد است که تنها منابع معتبر، قرآن است و روش و راه زندگی و سنت پیامبر. همینطور گفته ها و روش زندگی کسانی که یا یار پیامبر بوده اند و یا از نزدیک با آنها آشنا بوده اند (سَلَف) چون امکان فهمیدن درست راه و روش پیامبر را داشته اند. روش زندگی پیامبر تا حد جزئیات آن باید الگوی اصلی باشد. هر ایده ی جدید و روش جدیدی از نظر سلفیه بدعت است. به نظر سلفی ها آلوده شدن عقیده از آنجا شروع شد که فرهنگ های مختلف ملت های مسلمان شده برداشت های خودشان را بعنوان دین معرفی کردند.

در باور سلفیه وارد کردن هر نوع تعقل و دلیل و برهان و از جمله فلسفه و کلام برای شناخت خداوند و سنت پیامبر، راه را برای آلوده کردن عقیده باز می کند و دین را از آن چه پیامبر آورده دور می کند. بدون اینکه زیاد وارد جزئیات بشوم، سلفیه معتقد است که نوشته های قرآن و گفته های پیامبر را باید همانطور که نوشته شده و یا در حدیث گفته شده قبول کرد (بلاکِیف) و بدنبال دلیل عقلی نگشت. برای رد کردن عقل آدمی در شناخت خداوند و فهمیدن کلام او، سلفیه از جمله به ابن حنبل و ابن تیمیه استناد می کنند.
احادیث که بیان کننده ی روش زندگی پیامبر هستند جای بسیار مهمی در باور سلفی دارند. بخاطر همین است که متخصصان حدیث و روحانیون دینی سلفی نقش و قدرت زیادی دارند. مسئله ی اصلی برای آنها شناخت احادیث درست است که بوسیله ی دنبال کردن زنجیره ای که حدیث را به منبع اصلی اش می رساند اثبات می شود. از طرف دیگر همین روحانیون هستند که باید از احادیث معتبر راه و روش برخورد با مسائل روز را نتیجه بگیرند (قیاس).

اینکه روحانیون سلفی چگونه به این نتیجه گیری در مورد مسائل روز می رسند از جمله بستگی به برداشت آنها از دوره ی زمانی ما دارد. می دانیم که نوشته های قرآن و روش زندگی پیامبر به دو دوره ی اصلی در مکه و مدینه تقسیم می شود. دوره ی اول دوره ای است که هدف، تبلیغ و دعوت به دین است. آیه های قرآن بیشتر از سیر درونی و رحمت و شناخت خداوند می گویند و حتی طرز بیان آنها گاهی شاعرانه است. در دوره ی دوم یا دوره ای که پیامبر حکومت دینی را در مدینه بر پا می کند، آیه ها بیشتر در مورد قوانین اجتماعی و جنگ و روش حکومت کردن (حدود) هستند.

پاسیفیست های سلفی اینطور برداشت می کنند که دوره ی زمانی ما دوره ای است که به دوره ی اولیه یا مکی شبیه است. به همین خاطر معتقدند که بجای پرداختن به سیاست و مبارزه باید به دعوت و ترویج دین از راه آموزش و تزکیه درونی پرداخت. یک نمونه گفته ی محمد ناصر ادین البنی روحانی سلفی است که اینطور می گوید:
"تاریخ تکرار می شود. همه ادعا می کنند که الگوی آنها پیامبر است. پیامبر ما دوره ی اول زندگی اش را به دعوت اختصاص داد، او با جهاد شروع نکرد."

سلفی ها شبکه ی گسترده ای از مدرسه های دینی را در اختیار دارند و آموزش دینی و فهم احادیث بخش بزرگی را حتی برای افراطی گرایان شان تشکیل می دهد. از جمله مدارس دینی سلفی در عربستان، پاکستان، افغانستان و لبنان و الجزایر و مراکش. بسیاری از سلفی های افراطی از مدارس و دانشگاه های اسلامی سلفی بیرون آمده اند مثل دانشگاه ام القراء در مکه یا دانشگاه اسلامی مدینه. بعنوان نمونه از درون حلقه ی شاگردان محمد ناصرالدین البنی که یک روحانی پاسیفسیت سلفی بود، گروهی از سلفی های افراطی بیرون آمدند که در سال 1979 مسجد بزرگ مکه را اشغال کردند و بعدا افراد دیگری از شاگردانش به گروه های افراطی دیگر ملحق شدند.

این یادداشت را در اینجا تمام می کنم. در یادداشت بعدی درباره ی موضوع تکفیر و دیدهای مختلفی که در میان سلفی ها وجود دارد می نویسم. چون این، موضوعی است که باعث اختلاف روش گروه های مختلف سلفی شده است.

بخش دوم - بخش سوم

نوشته شده توسط پویا در 11:26 AM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661