« August 2007 | Main | October 2007 »
September 30, 2007
درنا - پرنده ی مهاجر

نوشته بودم از زیبایی ترانه ی درنا با صدای مهسا وحدت و همراهی خواهرش مرجان. شعر از محمد ابراهیم جعفری است و موسیقی با الهام از اجرای سیما بینا.
شاید بهترین ترجمه برای "درنا" ی این ترانه، پرنده ی مهاجر باشد.

آی پرای تو بسته مباد لبهات پر از رنگ شاد درنا
در آسمون ابر و باد دشتای سبز آباد کفترای بسته آزاد
...




نوشته شده توسط پویا در 08:55 PM

September 28, 2007
یک عصر پائیزی

صبح زود سر صبحانه، همسرم می گوید بلوز یا شال قرمز یادت نرود که بعد از کار، گردهمایی برای همبستگی با مردم برمه است و قرار است همه قرمز بپوشند. همه ی همکارانش قرار گذاشته اند که امروز سر کار هم مراسم کوچکی برای اعلام همبستگی با برمه ای ها داشته باشند. حتی در خیلی از مدارس شاگردن به ابتکار خودشان یا معلم شان ساعتی را به گفتگو درباره ی وضعیت برمه می گذرانند. آگاهی اجتماعی از همین جاها شورع می شود. قرار است بعد از گردهمایی هم برویم و پرسپولیس مرجان ساتراپی را ببینیم.

عصر خنک پاییزی است و گردهمایی مردمی که تقریبا همه پوشش قرمزی به نشانه ی همبستگی با برمه بر تن دارند. سه هزار نفری می شویم. سخنران از آزادی و حقوق بشر می گوید و از کشورهای همسایه بخصوص چین و هند می خواهد که به رژیم نظامی برمه فشار بیاورند که با مسالمت کنار برود. صحبت هایش با کف زدن حاضران هر از گاهی قطع می شود. یکی از دوستانم را که از مدیران انجمن قلم یا پن هم هست می بینیم و در گوشه ای گپی کوتاه داریم . تلاش برای حقوق بشر یکی از دغدغه های بزرگش است. خطر هم کرده است. حضور یک زن اروپایی در افغانستان چه در زمان مجاهدین و بخصوص زیر سلطه ی طالبان کم خطری نیست. از وضعیت افغانستان می گوید که تازه آنجا بوده. از بدبینی روشنفکران و مردم عادی که روز به روز بیشتر می شود و همزمان از تلاش نهادهای مدنی بخصوص زنان و نویسندگان و هنرمندان برای تقویت جامعه ی مدنی. می گوید که مردم در شرایطی که رهبران جاه طلب و فاسد مجاهدین قدرت را با پشتیبانی آمریکا بدست دارند، امید زیادی به تغییر مثبت ندارند. صحبتمان را کوتاه می کنیم و خودمان را به میان جمعیت می کشیم.

نیم ساعتی پس از گردهمایی وقت داریم تا خودمان را به سینما برسانیم. در سالن کوچکی به تماشای روایت مرجان ساتراپی از تجربیاتش در ایران می نشینیم. روایتی که موقع دیدن، گویی بخشی از زندگی خود ما از جلوی چشمان مان می گذرد. قبل از خاموش شدن چراغ های سالن، نگاهی به مردم می اندازیم. نباید بیشتر از دو سه نفر ایرانی در اینجا باشند.

پاییز هر سال اوج تب و تاب فستیوال های بین المللی و با کیفیت فیلم و موسیقی در اروپاست. تا جایی که پیدا کردن وقتی برای دیدن و شنیدن این همه کار خوب سخت است و آخر سر حسرت چند کار مورد علاقه هم بر دل می ماند تا سال بعد ...

نوشته شده توسط پویا در 10:50 PM

September 25, 2007
امنیت ملی و یک مقایسه ی کوچک

مطلبی با عنوان "جنبش مشروطه و اولین تماس های جنبش زنان ایران با جنبش جهانی زنان" برای سایت زنستان نوشته بودم که به همت دوستان امروز منتشر شده است. در این آدرس بخوانید.
----------
سخنرانی احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا چیز تازه ای نداشت. همان ملغمه ای از کم دانشی، پوپولیسم یا عوام فریبی و فرار از واقعیت ها و مسئولیت. منتها این ملغمه ی عجیب در یک شهرستان کوچک کشور ما و در مقابل مردمی که عریضه بدست به تماشای ایشان آمده اند بازتاب چندانی ندارد. مردم بیشتر در فکر رساندن نامه ی التماس و خواهش و تمنای شان هستند تا اینکه چه چیزی برای شان گفته می شود. اما همین حرف ها در یک دانشگاه معتبر بین المللی به حربه ای برای اعتراض و تحقیر تبدیل می شود. هر ایرانی از تحقیر ناراحت می شود، نکته اینجاست که چه کسی و چه حرف هایی مایه ی تحقیر شده است. مثل گذشته ها بدنبال دست خارجی و توطئه نگردیم.
----------
به یک قضاوت کوتاه و ساده بنشینیم:
تعدادی از زنان (و مردان پشتیبان آنها) بدنبال جمع آوری امضا و جمع شدن دور هم برای بحث درباره ی قوانین تبعیض آمیز هستند. یک اقدام مدنی. اینها بر ضد امنیت ملی هستند. زندان و احضار.
تعدادی دانشجو و وبلاگ نویس از وقایع روزانه ی دانشگاه شان می نویسند. حداکثر اینکه مثلا 50 دانشجو در حیاط دانشگاه تحصنی داشته اند. اینها هم بر ضد امنیت ملی هستند. زندان و احضار.
تعدادی راننده ی اتوبوس اتحادیه نشکیل داده اند و می گویند حقوق ما عقب افتاده و با این خرج سنگین و خط فقری که روز به روز بالاتر می رود چه کنیم؟ اینها دیگر بیشتر از همه بر ضد امنیت ملی هستند. کتک و زندان و احضار.
خوب، این ها یک طرف. حالا برویم و با هم سر مقاله ی روزنامه ی کیهان امروز را بخوانیم. روزنامه ی کیهان نه یک روزنامه ی محدود دانشجویی است و نه یک روزنامه ی محلی که کسی نداند و نشناسد. روزنامه ی کیهان با بالاترین ارگان های سیاسی و اطلاعاتی کشور در ارتباط مستقیم است.
در سر مقاله ی امروز آقایان برای توجیه اینکه همه ی آنچه درباره ی امکان حمله به کشورمان گفته می شود فقط جنگ روانی است و پایه ندارد، اینطور می نویسند:
"مجموعه از پرسش ها و ابهام هاي اطلاعاتي پيش روي آمريكاست كه تا براي آنها پاسخ هايي سرراست و دقيق فراهم نكند، بحث درباره آمادگي براي حمله به ايران از حد شوخي فراتر نخواهد رفت. مهمترين سؤالات اينها هستند: 1- برنامه هسته اي ايران دقيقاً تا كجا پيش رفته و با نقطه اي كه آمريكايي ها آن را پايان راه تلقي مي كنند دقيقاً چقدر فاصله دارد. اكنون اطلاعات غرب از برنامه هسته اي ايران منحصر به آن مواردي است كه بازرسان آژانس به آنها دسترسي دارند و بيش از آن چيزي نمي دانند. 2- آيا تاسيسات هسته اي ايران منحصر به همان موارد اعلام شده است كه آمريكا بتواند مطمئن باشد اگر اين تاسيسات را منهدم كرد تمام برنامه هسته اي ايران را نابود كرده يا لااقل براي مدت زمان طولاني عقب انداخته است؟ و 3- توان ايران براي بازسازي تاسيسات منهدم شده چقدر است؟ آمريكايي ها قبلا گفته اند مي دانند ايران جامعه فني توانمندي دارد اما به هيچ وجه نمي توانند از قبل بگويند ايران در چه مدتي برنامه خود را به وضعيت ماقبل حمله بازخواهد گرداند. هر طراح نظامي- در پنتاگون يا در هر جاي ديگر- كه مشغول طراحي يك عمليات عليه ايران است، بايد جواب هايي كاملا روشن به اين پرسش ها پيدا كند و ما مي دانيم كه چنين جواب هايي در دست نيست".

خوب معنی این نوشته ها چه می تواند باشد جز اعترافی نیمه رسمی به اینکه آژانس اتمی فقط به بخشی از تاسیسات اتمی ما دسترسی دارد و برنامه ها و تاسیساتی هست که زیر نظارت بین المللی آژانس نیست و معلوم هم نیست که ما در آنجا چه می کنیم. همین که می نویسند: "و ما مي دانيم كه چنين جواب هايي در دست نيست"، دیگر چه دلیلی بهتر از این؟

اینها بر ضد امنیت ملی نیست؟ شاید آقایان به این نتیجه رسیده اند که بر ضد امنیت "نظام" نیست چون شاید فکر می کنند یک حمله ی "محدود" چه بسا موجب تقویت چهره ی "نظام" هم در کشور و منطقه بشود.

حالا مقایسه کنیم آن چند زن را، آن چند دانشجو را، آن چند کارگر و راننده را با این آقایان سرمقاله نویس و دستور دهندگان شان.

نوشته شده توسط پویا در 07:30 PM

September 23, 2007
صداهای ممنوع که تارهای جان را می لرزانند

یادداشتی درباره ی سخنرانی فردای احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا نوشته بودم اما از گذاشتنش در اینجا پشیمان شدم!
نه او حرف تازه ای خواهد داشت و نه سودی از آن نوشته که بیشتر ما گویا از مسائل بی خبر نباشیم.
----------
اما به جای آن گفتم از تجربه ی آشنایی ام با صدای مهسا و مرجان وحدت بنویسم که شاید بر دل شما دوستان هم بنشیند. هر دوی این خواهران در ایران و پیش استادان فن تعلیم دیده اند. خودتان در سایت مهسا بیشتر بخوانید.
این تبعیض آشکار جنسیتی که بعد از انقلاب بر هنر ما و بخصوص موسیقی رفته، در درجه ی اول هنر ملی ما و خود ما را از توانایی های زنان محروم کرده است. فقط یک نمونه اش همین صدایی که در زیر خواهید شنید.
تصنیف "دوش دوش" از زنده یاد علی اکبر شیدا از اولین تصنیف سازان کشورمان است در افشاری. هم شعر و هم آهنگ از خود شیداست. قطعات سنگین تری هم هست و من بخصوص "درنا" را خیلی دوست دارم. با این تصنیف شیدا، غیر از ضرورت آشنایی همه مان با صداهای ممنوع، خواستم فضای این خانه هم عوض شود. محل اجرای این کار در باغ سفارت ایتالیا در تهران بوده، خرداد 86 و برای کمک به بچه های آسیب دیده ی زاهدانی.




نوشته شده توسط پویا در 03:16 PM

September 19, 2007
جنگ و جنسیت - دختران نوجوان عراقی در سوریه

دوستان شاید خبرهای مربوط به آنچه را که بر دختران نوجوان عراقی در اردوگاه های پناهندگی و شهرهای سوریه می رود خوانده باشید. شاید هم نه. در این دوران فاجعه ی جنگ در عراق، بیشتر از یک میلیون و نیم پناهنده ی عراقی فقط در سوریه زندگی می کنند. شنیده ام که تعداد کمی زندگی مرفهی دارند و درسشان را هم در دانشگاه ادامه می دهند. اما برای هزاران هزاران نفرشان روزها طور دیگری می گذرد. برای تعداد زیادی از دختران 14-13 ساله باید گفت که شبهای شان طور دیگری می گذرد. بسیاری از دختران نوجوان و جوان عراقی برای زنده ماندن یا کمک به خانواده های شان مجبورند در کلوب های شبانه ی سوریه تن فروشی کنند. یادم هست که چند ماه پیش در سایت ویدیوی یوتیوب، فیلم کوتاهی از یک مجلس عروسی یا جشن در عراق بود و رقاصه که دخترک نوجوانی بود و هلهله های مردان و ...
حالا کار در سوریه آنقدر آشکار هست که خبرنگار خارجی با یک گردش کوتاه شبانه بتواند به راحتی تن فروشی دختربچه ها را ببیند. صاحب کلوپ شبانه می گوید: "این آزار نیست، کار است..." و پول ها را می شمارد.

جنگ و درگیری بخصوص در دوران ما که دوره ی جنگ های کلاسیک تقریبا گذشته، بیشترین قربانی ها را از میان آدم های معمولی می گیرد. آدم هایی که نه سلاحی بدست دارند و نه شاید حتی انگیزه ای برای جنگ. با اینکه ویران گری جنگ آشکار است، یک جنبه ی جنسیتی هم در اینجا هست که نباید به آن بی تفاوت بود. در دوران جنگ به مردان و پسران جوان بعنوان یک نیروی ذخیره یا بالقوه ی دشمن نگاه می شود. مواردی که پسران جوان و مردان فقط به همین خاطر قتل عام شده اند کم نیستند. در ژوئن سال 1995 در درگیری های بوسنی، فقط در یک مورد هزار و هفتصد مرد و پسر جوان در منطقه ی سربنتسیا اعدام صحرایی شدند. اینها کسانی بودند که به اردوگاه های سازمان ملل پناهنده شده بودند اما نیروهای صرب توانستند وارد اردوگاه شوند و آنها را قتل عام کنند. این فقط یک مورد است. لیست کلی صلیب سرخ حدود 7 هزار نفر است.

زنان، غیر از کشتارهای اتفاقی، با برنامه ریزی قبلی و با هدف مورد تجاوز و آزار جنسی قرار می گیرند. تجاوز به دختران و زنان غیر از کینه جویی و شهوترانی، برای توهین و خرد کردن روحیه ها بکار می رود. نمونه ی آشکار آن را باز هم می توان در جنگ بوسنی پیدا کرد که صرب ها دختران و زنان بوسنیایی و کوزویی را با نقشه و هدف و سازمان یافته مورد تجاوز جنسی قرار می دادند. زنان در اینجا، هم قربانی شرایط جنگی و حضور سربازان دشمن هستند و هم اینکه ناامنی های شرایط جنگ و درگیری به آن اضافه می شود. نمونه ی آشکار این را در عراق می بینیم. با اینکه جنگ در شکل عادی آن تمام شده اما روزانه ده ها و صدها تجاوز و آزار و اذیت روی زنان انجام می شود. از یک طرف بخاطر فرهنگ بسته و از طرف دیگر هم نبود شرایط عادی زندگی و ناامنی، دیگر جایی برای دادخواهی زنان باقی نمی گذارد.

نه اینکه آزار زنان و سوء استفاده از موقعیت آسیب پذیر آنها بعد از جنگ تمام می شود. این سوء استفاده از موقعیت فقط شکل عوض می کند. در نبود کار و حداقل شرایط زندگی، کار باندهای حمل و نقل دختران و زنان سکه می شود. این حمل و نقل یا از دهات و شهرهای کوچک به شهرهای بزرگ است و یا از کشوری به کشور دیگر. نزدیک ترین نمونه ی آن همین مورد عراق است و به کار گرفتن دختران جوان از اردوگاه های پناهندگی بعنوان برده های جنسی. روزنامه ها می گویند نزدیک به 50 هزار دختر جوان عراقی فقط در سوریه تن فروشی می کنند. بیشتر آنها 13 ساله تا 16 ساله. حتی کمتر.

از جنگ و جنسیت و این دختربچه ها گفتم و نوشتم. خودتان آنها را در این گزارش ویدیویی NBC ببینید و قضاوت کنید. همین ویدیو را در زیر این مطلب هم گذاشته ام.
جنگ نعمت نیست. برای هیچکس، مگر آنها که در جنگ منافع اقتصادی و سیاسی دارند و همینطور کسانی که رویای به کرسی نشاندن باورهای شان را برای بقیه ی جهان دارند، حالا اسمش رویای دموکراسی باشد یا باور دینی. جنگ برای مردم نعمت نیست.

نوشته شده توسط پویا در 06:21 PM

September 16, 2007
نگاهی کوتاه به میتولوژی و نقش زنان

خواندن یک وبلاگ خوب همیشه می تواند موضوعی را در ذهن مطرح کند و آدمی را بدنبال کنجکاوی های بیشتر بکشاند. فرزانه ابراهیم زاده در یک سلسله یادداشت وبلاگی، درباره ی "فحشای مقدس" می نوشت. من پیش از آن چیز زیادی در این مورد نمی دانستم جز چند نمونه ی کوچک تاریخی. مثل فحشای مقدسی که در معبدهای سومری وجود داشت. در کتیبه های سومری از صد و چندتا عنصر برای تمدن بشری یاد می شود که توانسته اند حدود 60 تای آنها را بخوانند: مانند حکمرانی، قدرت، عدالت، مشورت، مقام والا و جاودانی زن، نیکوکاری و راستی و از جمله همین فحشای مقدس.

با خواندن نوشته های فرزانه جرقه ی این کنجکاوی در ذهنم زده شد. از جمله نمونه های تاریخی دیگری که بعدا به آن برخوردم رسم فحشای مقدس در میان اقوام وایکینگ ساکن روسیه بود که سفیر خلیفه ی عباسی ابن فضلان از آن یاد کرده است. امروز این توافق وجود دارد که بخشی از اقوام سرزمین روسیه را مهاجرین وایکینگ تشکیل می داده اند. یکی از منابع معتبر، نوشته های ابن فضلان سفیر خلیفه ی عباسی در سال 922 میلادی است. سفیر و همراهانش در دوم آوریل 921 از بغداد حرکت می کنند و در تابستان سال بعد به حوالی رود ولگا می رسند. سفرنامه ی ابن فضلان از منابع معتبر برای شناخت تاریخ روسیه است. در مورد موضوع مورد نظر ما، سفیر از قومی در کناره ی رود ولگا می نویسد که از توصیف هایی که می کند معلوم است از اقوام مهاجر وایکینگ بوده اند و با نام الروسی از آنها یاد می کند. آنها رسوم و آیین ها و حتی زبان مخصوص خودشان را داشته اند. ابن فضلان از طریق مترجم با آنها رابطه برقرار می کرده است. یکی از توصیفات ابن فضلان بخاطر اینکه خودش با چشم خودش دیده و در روایت های دیگران هم آمده بسیار معتبر شناخته شده. این روایت، درباره ی رسم سوزاندن جسد بزرگان قبیله است که از جمله به موضوع ما یعنی فحشای مقدس هم ربط پیدا می کند. در اینجا زنی از زنان بزرگ قبیله باید همراه اربابش بمیرد ولی پیش از آن او ناچار است تا تن خودش را در اختیار مردان قبیله بگذارد. توضیح ابن فضلان در اینجا دقیق و تقریبا مو به مو است. فکر کردم این مطلب را با هم بخوانیم:

وقتی که بزرگ قبیله ای می مرد او را به مدت 10 روز موقتا زیر خاک می گذاشتند تا وسایل مراسم سوزاندن او را فراهم کنند و از جمله لباسی مخصوص برای او بدوزند. همراه با بزرگ قبیله زنی از زنان خدمتگزار (برده) او باید کشته می شد. زنی که داوطلب می شد دیگر نمی توانست پشیمان شود و از زیر آن شانه خالی کند. در مدت چند روزی که تا مراسم باقی بود، دیگر زنان شب و روز از او مراقبت می کردند و این همراه بود با نوشیدن شراب و جشن و شادی.

پس از 10 روز، هنگام صبح جسد را بیرون می آوردند و لباس و کلاه و چکمه بر تن آن می کردند و به چادری در یک کشتی می بردند. این کشتی را بعدا همراه با جسد آتش می زدند. در کنار او شراب، میوه، سبزی های خوشبو، نان، گوشت و پیاز می گذاشتند. بعد سگی را به دو نیمه می کردند و در کشتی می انداختند. بعد سلاح های او را به کنارش می آوردند. پس از آن دو اسب را آنقدر می دواندند تا عرق کنند و سپس آنها را می کشتند و گوشتشان را در کشتی می گذاشتند. و همینطور دو گاو و یک مرغ و خروس.
زن جا افتاده ای که بعدا باید نقش فرشته ی مرگ را بازی می کرد به مراسم می آمد.

هنگامی که این مراسم در حال انجام بود، زن داوطلب از چادری به چادر دیگر می رفت و در هر چادر با مرد صاحب آن چادر می خوابید. رسم بر این بود که هر مردی بعد از نزدیکی با زن به او می گفت: "به آقای ات بگو که من این کار را بخاطر دوستی و علاقه به او کردم". حالا که هنگام عصر شده بود مردان، زن داوطلب را روی دستشان سه بار به هوا می انداختند و در هر بار زن چیزی می گفت. ابن فضلان که کنجکاو بود زن چه می گوید از مترجمش می پرسد. زن بار اول می گفت: "من مادر و پدرم را می بینم". بار دوم می گفت: "تمام بستگانم را می بینم که آنجا نشسته اند". و در بار سوم: "من اربابم را می بینم که در بهشت نشسته و آنجا سبز و خرم است و همراه اربابم خدمتگزاران جوان و مردان هستند. او مرا صدا می کند. بگذارید نزد او بروم".

زن داوطلب پیش از رفتن به داخل کشتی، دو دستبندش را به پیرزن فرشته ی مرگ می بخشید و دو مچ بندش را به دختران او. زن به درون کشتی برده می شد و همراه با او مردانی با کوزه های شراب و شمشیر. زن داوطلب شراب را می نوشید تا از خود بیخود شود. با این حال ابن فضلان آشکارا می دید که او ترسیده و نمی خواهد به درون چادر داخل کشتی برود. پیرزن فرشته ی مرگ به زور او را به داخل چادر می کشید. سپس 6 مرد به داخل چادر می رفتند و هر یک به نوبت با زن می خوابیدند.
پس از انجام این مراسم، دو نفر از مردان پاهای زن و دو نفر دیگر دستهایش را می گرفتند. فرشته ی مرگ طنابی به دور گردن زن می پیچید و دو مرد هم دو سر طناب را در دست می گرفتند. سرانجام فرشته ی مرگ خنجری را در سینه ی زن قربانی فرو می کرد و همزمان، آن دو مرد آنقدر طناب را می کشیدند تا قربانی بمیرد. حالا که همه چیز حاضر بود، یکی از بستگان بزرگ قبیله اولین آتش را در کشتی می انداخت و پس از او همگی با هم کشتی را آتش می زدند و به قول ابن فضلان یک ساعتی بیشتر نگذشته بود که جز خاکستر کشتی چیزی باقی نبود.

خوابیدن با زنی که در تصورات قبیله ای، راهی بهشت بود نشانه ای از ازدواج مقدس تلقی می شد.
به سه نکته هم در اینجا اشاره کنم: مفهوم "فرشته ی مرگ" ترجمه ی ابن فضلان است و بیانگر اعتقادات خود او از فرشته ی مرگ. در باورهای وایکینگ ها این زن، در واقع همسر خدا تلقی می شده و به همراه خدا زوج مقدس را تشکیل می داده اند. و این زن زمینی بعنوان مظهر آن خدابانو تلقی می شده است.
دوم اینکه بعضی از محققان می گویند که تصویر ابن فضلان از بهشت سبز و خرم، بیشتر ناشی از تصورات خود او از بهشت بوده است و در واقع تفسیر او از حرف مترجم باید باشد.
در مورد سوزاندن جسد هم خود ابن فضلان تعریف می کند که یکی از حاضران که باید حتما سرش هم از باده گرم بوده باشد به او می گوید: "شما عربها احمق هستید!". ابن فضلان که با مترجم با این مرد حرف می زده می پرسد چرا؟
مرد به او می گوید: شما جسد عزیزان خودتان را به خاک می سپارید تا خوراک مار و جانوران شوند. در حالیکه ما اجساد عزیزانمان را می سوزانیم تا زود و بدون وقفه به بهشت بروند.

نوشته شده توسط پویا در 02:39 PM

September 12, 2007
اینشتین و خدایش!

این هم حاصل خوانده ها و فکرهای این چند روزه:
آلبرت اینشتین فیزیکدان بزرگ آلمانی که با روی کار آمدن نازی ها مجبور به مهاجرت به آمریکا شد، بیشتر از همه بخاطر تئوری نسبیت اش معروف است. او اولین کسی بود که ثابت کرد تئوری نیروی جاذبه ی نیوتون بازگو کننده ی همه ی حقیقت نیست و آنچه ما بعنوان جاذبه تجربه می کنیم و اندازه می گیریم در واقع انحنای فضا-زمان در جوار جرم است. دیگر از این سخت ترش نکنیم. چون یادداشت امشبم درباره ی فیزیک نیست. یا در واقع "فقط" درباره ی فیزیک نیست.
آنچه کمتر به آن توجه شده، جهان بینی ونگاه اینشتین به هستی است. اینشتین در چند جا از مفهوم "خدا" و "دین" اسم می برد که در ظاهر از نگاه دینی او سرچشمه می گیرد. درظاهر تصور می شود که او به موجودی ماورای طبیعی و به دنیایی فراسوی این هستی اشاره دارد. اینشتین که خودش یهودی بود با مفهوم "خدا" در ادیان سامی آشنا بود و مفاهیم این دین ها را می شناخت.

اینشتین که خودش متوجه این اشتباه ظاهربینان شده بود در چند جا تاکید می کند که برداشت او از مفهوم خدا و دین، برداشت آشنا و مرسوم در جامعه نیست. او در جایی می گوید:
"البته آنچه درباره ی باورهای دینی من خوانده ای دروغ است، دروغی که منظما تکرار می شود. من به خدایی شخصی باور ندارم. این را هیچوقت انکار نکرده ام و همیشه روشن گفته ام. اگر چیزی در من وجود دارد که بتوان دینی اش نامید، آن همان تحسین و شگفتی ساختمان جهانی است که تا اینجا علم و دانش ما آشکار کرده است".
اینشتین نه به یک خدای شخصی و نه به خدایی که خصوصیات شخصیتی دارد باور ندارد. او با چنین خدایی که: دوست دارد، خشم می گیرد، نصیحت می کند و یا تهدید، بیشتر از همه از راه تورات آشنا بود.

اینشتین در جای دیگری می گوید:
"من یک دین-باور بدون ایمان هستم. این تا حدودی یک دین تازه است. من هرگز نگفته ام که طبیعت، منظور یا هدفی غائی یا هر چیز دیگری که بتواند انسان-گونه تلقی بشود دارد. آنچه من در طبیعت می بینم، یک ساختمان عظیم است که ما آن را به نحو بسیار غیر کاملی درک می کنیم. و این باید انسان را از یک احساس تواضع سرشار کند. این یک احساس صادقانه ی دینی است که رابطه ای با باورهای باطنی و راز آلود ندارد. فکر یک خدای شخصی کاملا برای من بیگانه است و به نظرم ساده اندیشی و خام خیالی می آید".
نگاه اینشتین و باور او، به تمامیت هستی است. همان هستی که با زبان علوم طبیعی با آن رابطه برقرار می کنیم و انسان هم طبیعتا بخشی از این هستی است. به این ترتیب دیدگاه او یک دیدگاه وحدت وجودی است و رابطه ای با ماوراء طبیعت ندارد.

این برداشت های اینشتین و تاکید او روی آنها، باعث مخالفت های زیاد مذهبی با او در آمریکا شد. از طرف کلیسا و اتحادیه ها و سازمان های دینی در روزنامه ها علنا به او توهین می کردند و حتی می گفتند که با این باورهای غیر دینی که داری باید به آلمان و دولت نازی ها برگردی! یکی از همین بانیان سازمان های دینی در اوکلاهما به او می نویسد:
"پرفسور اینشتین، هر مسیحی مومنی در آمریکا بدون لحظه ای تردید به شما جواب می دهد: این تئوری تکامل احمقانه و جعلی ات را بردار و به آلمان برگرد، همان جایی که از آن آمدی. و بس کن این شکستن ایمان مردمی را که وقتی که از وطنت آمده بودی به تو خوش آمد گفتند".

بگذریم که این شخص نمی دانست که اینشتین نبوده که تئوری تکامل را پایه ریخته و اصلا رابطه ای با آن ندارد. اما تئوری تکامل داروین هم، بخش مهمی از شکل گیری نگاه وحدت وجودی او بود.

یادم هست که در یکی از یادداشت هایم نوشته بودم، جای عرفان واقعی امروز نه در غارها و زاویه های صوفیان که در آزمایشگاه و کتابخانه است. اگر عرفان قرار است درک و شناخت هستی باشد، این دیگر با چله نشینی و ورد خوانی و صحبت از "پای استدلالیان چوبین بود" کردن میسر نمی شود. باید زحمت کشید و یاد گرفت و هستی را تجربه کرد. خرد انسانی و تجربه.

نوشته شده توسط پویا در 05:08 PM

September 06, 2007
منجی ملت و دموکراسی خواهی؟ یا بزرگ نمایی و تحریف؟

من فکر نمی کنم که انتخاب رفسنجانی برای ریاست مجلس خبرگان لزوما حاصل شعبده بازی های پشت پرده بوده و یک یا چند نفر نشسته اند و تصمیم گرفته اند که این دفعه مثلا رفسنجانی رئیس بشود و جنتی نشود. بدون شک جنگ قدرت در درون حکومت آقایان هست و جناح ها در چارچوب ساختار حکومتی با هم در رقابت و کشمکش اند.
اینها به نظر من زیاد مورد بحث نیست. آنچه که توجه مرا بخودش جلب کرد موضع گیری اصلاح طلبان حکومتی و حاشیه نشین های آنها بود که گویی برای بزرگ جلوه دادن توانایی های آقای رفسنجانی با هم مسابقه گذاشته اند. از همان روز انتخاب رفسنجانی، غلوها و بزرگ نمایی ها شروع شد.
تعجب من این بود که این مدعیان مردم سالاری چرا در هر بزنگاه سیاسی که گوشه ای از قدرت را در دسترس می بینند، مردم و منافع آنها را فراموش می کنند و بدست آوردن هر چند پاره ی کوچکی از قدرت ارجحیت پیدا می کند؟
آقای جلائی پور از متفکران اصلاح طلبان حکومتی، رفسنجانی را منجی ملت و کشور معرفی می کند و او را واقع گرا می داند. مبتکر مدیریت ضعیف و پر هزینه و روی کار آوردن قشری از مدیران نوکیسه را چطور می توان بعنوان منجی ملت و کشور جا زد؟ یادمان باشد که تازه سپاه و وزارت اطلاعات هم از زمان ایشان وارد کارهای اقتصادی و تجاری شدند. پایه ی ترورها و قتل های زنجیره ای هم در زمان ایشان شکوفه کرد و در زمان آقای خاتمی به بار نشست! برای کارنامه ی یک منجی ملت مگر جز این است که باید به کارهای کرده و نکرده ی آن مدعی نجات مراجعه کرد؟
آقای جلائی پور برای شاهد نترسی و شجاعت آقای رفسنجانی مثالی می آورد که در سال 67 یعنی درست پیش از اتمام جنگ، ایشان در جلسه ی جنگی از آنهایی بودند که اصلا نترسیده بودند. لابد با همین روحیه بود که سالها جنگ فرسایشی را ادامه دادند و به جایی رساندند که در بدترین شرایط مجبور به پذیرش قطعنامه شدیم. عجیب این است بجای اینکه حدود مسئولیت آقای رفسنجانی برای ادامه ی جنگ مشخص باشد، از همان سیاست های کشور بر باد ده، می خواهیم کارنامه ی مثبت بسازیم! آن هم برای نترسی. همین حالا هم آقای احمدی نژاد با "نترسی" اعلام کرده که ترمز قطار اتمی را هم بریده اند. تاوان آن "شجاعت" های دیروز و این "شجاعت" های امروز را چه کسی جز ما مردم داده ایم؟ نباید توقع باشد که این ها را بگویید؟

نمونه ی دیگر این غلوها را در نوشته ی محمد قوچانی روزنامه نگار دیدم که رقابت انتخاباتی جنتی را در مقابل رفسنجانی یک " پيروزي بزرگ براي دموكراسي‌ خواهي در ايران" می داند. متاسفانه سیاست اصلاح طلبان حکومتی و افراد حاشیه ی آنها مانند آقای قوچانی تبدیل شده است به حکایت "از این ستون به آن ستون فرج است". و این نمونه ی بارز آن چیزی است که دیگر باید "اصلاح طلبی ایرانی" اش اسم بگذاریم. بر اساس همان مفهوم "مشروطه ایرانی" دکتر آجودانی به معنای نفهمیدن و تحریف مفاهیم تازه. حالا هم مفهوم "اصلاح طلبی" متاسفانه مَحملی شده است برای مفاهیم نا مشخص، بی برنامگی، عدم قبول مسئولیت در قبال شعارها و بدنبال هر فرصتی در قدرت حاکم دویدن .
چرا مفهوم دموکراسی خواهی که زمانی در شعار "ایران برای همه ی ایرانیان" از طرف اصلاح طلبان حکومتی جلوه داده می شد، امروز به رقابت جنتی و رفسنجانی یعنی دو نفر از خودی ترین افراد حکومتی تقلیل پیدا کرده است؟

من یک توانایی را در آقای رفسنجانی برجسته دیده ام و آن "پایین کشیدن فتیله ها" و بردن رقابت های جناحی در پشت درهای بسته در موقع مقتضی است. مردم اما برای همین خوب هستند که بیایند و رایی بدهند و بدنبال کار و کسب شان بروند. این متاسفانه سیاست غالب اصلاح طلبان حکومتی هم بوده است. بر فرض (نه چندان پر رنگ) که با جلو کشیدن رفسنجانی و استفاده از رقابت ها چند صباحی دیگر بر کرسی های بزرگ و کوچک حکومتی هم نشستید، چه دستآوردی برای مردم خواهد بود؟ تازه با این قدرت گرفتن سپاه و سیاست "جنگ های نامتقارن" فکر نمی کنم اصلاح طلبان حکومتی چنین فرصتی را هم پیدا کنند.
به هر حال اصلاح طلبی به معنای دنباله و زائده ای از جناح های حکومتی بودن نیست. اصلاح طلبی بیشتر از هر چیز تکیه به جامعه ی مدنی است برای تغییر وضع موجود. اگر جامعه ی مدنی ضعیف است و زیر ضرب، باید فکر دیگری برای تقویت آن کرد. کاری که در زمان قدرت آنها هم نشد.

نوشته شده توسط پویا در 05:46 PM

September 04, 2007
حقوق بشر بومی و جنگ نامتقارن: وعده و وعیدهای تازه برای ما

به نظر من همین عنوان نشست غیر متعهدها که در تهران برگزار شده یعنی "حقوق بشر و چندگانگی فرهنگی" مقدمه ای است برای توجیه نقض حقوق بشر به بهانه هایی مثل فرهنگ بومی، اعتقاد دینی یا چیزهایی مثل این. واقعیت این است آنچه که حقوق بشر می دانیم فراتر از همه ی تفاوت ها و چندگانگی های نوع بشر است که روی زمین زندگی می کند. یعنی همین که فرد بشر متولد شد، بر همین اعتبار حقوقی به او تعلق می گیرد. ماده ی اول اعلامیه جهانی حقوق بشر 1948 می گوید: "تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند". یعنی نمی توان به بهانه ی جنسیت، عقیده و رنگ و نژاد یا تعلق به این یا آن گروه اجتماعی، بشری را از حقوق فردی و اجتماعی اش محروم کرد. داشتن عقیده و تعلق دینی هم از حقوق آزاد بشر است ولی بعنوان زیرمجموعه ی حقوق اساسی او است و یک انتخاب فردی. یعنی نمی شود بگوییم حالا که این عقیده و مسلک را قبول نداری پس از این یا آن حق محروم هستی. یعنی عبارت هایی مانند "خودی و غیر خودی" با حقوق بشر خوانایی ندارند.

حقوق بشر بومی، حقوق زنان بومی، دموکراسی بومی یا مدرنیته ی بومی، وقتی که اساس حقوق بشر، حقوق زنان، دموکراسی و مدرنیته را محدود می کند، دیگر فقط بهانه ای برای نقض این مفاهیم هستند. یعنی مثلا ما نمی توانیم در لایحه "حمایت خانواده" به چند زنی مردان رسمیت بدهیم و یا در حقوق دیگر به دلیل زن بودن یک بشر، تبعیض قائل شویم و بعد اسم این را بگذاریم حقوق زنان اسلامی یا بومی!
شاید برای همین عوام فریبی های تبلیغاتی است که رئیس جمهور کشورمان بیشتر از عبارت ها و جملات کلیشه ای در مورد بشر و حقوق "بومی" او ندارد که بگوید. حرف هایی که نه فلسفی و متفکرانه هستند و نه روشن و مشخص آنطور که از یک سیاستمدار انتظار می رود. خودتان بخوانید و قضاوت کنید.

فرمانده ی جدید سپاه پاسداران وعده می دهد که می خواهد سپاه را برای جنگ نامتقارن آماده کند چون "توانمندي مادي و تكنولوژيكي دشمن نسبت به ما بالاتر است". و نمونه ی موفق این نوع جنگ را هم درگیری های یک ماهه ی حزب الله لبنان و ارتش اسرائیل می داند. اما آقای فرمانده ی جدید حتما این را هم می داند که چنین شیوه ای برای جنگ، قبل از هر چیز زیربنای اقتصادی کشور را از میان می برد. همانطور که میلیاردها دلار به لبنان خسارت وارد کرد. حالا برای بازسازی لبنان و ایجاد ثبات در آن منطقه، قدرت های بزرگ هزینه ها را کجدار و مریز تقبل می کنند. برای بازسازی خرابی های احتمالی کشور ما، چه چیزی جز فروش نفت خودمان به کارمان می آید؟ آنهم با صرف سالیان دراز و محرومیت و بنیان ضعیف اقتصادی و فقر و بحران بیشتر. بعد از همه ی وعده و وعیدهای نظامی، این چیزها هم را به مردم می گویند؟

نوشته شده توسط پویا در 05:20 PM

September 02, 2007
اشاره هایی به یک مقاله ی تازه ی مجله نشنال جئوگرافیک

دیروز داشتم یادداشتی را درباره ی اولین تماس های زنان ایرانی با جنبش زنان اروپا برای وبلاگم می نوشتم. با آوردن دو سند از این تماس فعالان زن ایرانی در دوران اولیه ی مشروطه. در وسط یادداشت به فکرم رسید که خوب است مطلب را در سایتی مثل زنستان بگذارم که غیر از دوستانی که مرتب به اینجا سر می زنند، دیگران هم بخوانند. فکر می کنم حدود یک هفته ی دیگر در آنجا بیاید.
----------
نشریه نشنال جئوگرافیک مقاله ی اصلی شماره ی سپتامبر را به اوضاع پاکستان اختصاص داده است.
دوستان اگر یادتان باشد من حدود دو ماه پیش درباره ی پاکستان و رشد بنیادگراهای رادیکال شبیه طالبان در آنجا نوشتم. از جمله نوشتم که اینبار همان مکتب فکری اسلامی که طالبان را برای افغانستان بوجود آورد امروز در خود پایتخت پاکستان عرض اندام می کند. اشاره ای هم به دلیل رشد این تفکرات رادیکال کردم و از جمله ی شبکه ی مدارس متعلق به فرقه ی مذهبی دئوبندی.
همین موضوع را مقاله ی نشنال جئوگرافیک هم آورده و از جمله به آمار 10 هزار مدرسه ی دینی اشاره می کند که تازه این آمار رسمی است و تعداد واقعی ممکن است بیشتر از این باشد. بیشتر این مدارس هم در میان جمعیت فقیر و بی چیز پاکستانی فعالیت می کنند.

نکته ی دیگر شرکت دختران جوان پاکستانی که شاگردان این مدارس هستند در درگیری ها است. خبرنگار نشنال جئوگرافیک پای صحبت دختر جوانی به اسم ایمان نشسته است که می گوید خواسته ی آنها ایجاد حکومت اسلامی است و صدور اسلام به همه ی مناطق دنیا. تازه این در کشوری مثل پاکستان است که حکومتش از همان اول جدایی از هندوستان، خودش را اسلامی می دانسته و مجبور بوده خیلی از قوانین رادیکال اسلامی را پیاده کند. زنان پاکستانی پیش از این هم تا اندازه ی زیادی دچار محدودیت های مذهبی بوده اند. با این همه بنیادگراهایی حتی از قماش طالبان می توانند زنان را بخودشان جلب کنند به امید حکومت طالبانی که پیش از این در افغانستان نشان داد حداقل در مورد زنان، محدودیت های آنها را تا کجا می تواند برساند.

زنان پاکستانی همین حالا هم در ملغمه ی وحشتناکی از دستورات دینی و رسوم قبیله ای زندگی می کنند. رسوم سنتی قبیله ای بخصوص در مورد زنان با تفسیرهای دینی توجبه می شوند و تفسیرهای دینی از طرف دیگر با رسوم سنتی تقویت می شوند.
خبرنگار نشنال جئوگرافیک پای صحبت های دختر 16 ساله ای به نام نجمه نشسته که بخاطر یک انتقام قبیله ای مورد تجاوز قرار گرفته است. متجاوز که خودش پلیس هم بوده از طرف هم قبیله هایی اش حمایت می شود و دست نجمه و خانواده اش برای شکایت بسته است.
یک فعال حقوق بشر به نام رشید رحمان می گوید که تجاوز های دسته جمعی به زنان، یکی از رسوم معمولی انتقام قبیله ای در مناطقی در پاکستان است.

و در آخر خبرنگار نمونه ای از تجربه ی یک پروفسور فیزیک را در کلاس دانشگاهی اش می آورد. پس از زمین لرزه ی کشمیر حدود 2 سال پیش وقتی که استاد در یکی از کلاسهای سال های بالا در مورد علت زمین لرزه توضیح داد، بعد از اینکه حرف هایش تمام شد دست بیشتر دانشجوها بالا رفت که "پروفسور شما اشتباه می کنید. زمین لرزه بخاطر خشم و غضب خدا نازل شد".

دوستانی که بخواهند همه ی مطلب را می توانند در این آدرس بخوانند. عکس های مقاله و از جمله عکس آن دخترک 16 ساله قربانی که در بالا اشاره کردم در این آدرس قابل دیدن است.

نوشته شده توسط پویا در 04:28 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661