« July 2007 | Main | September 2007 »
August 29, 2007
یک سال از تلاش مشترک کمپین 1 میلیون امضا گذشت


این روزها یک سال از شروع کار کمپین 1 میلیون امضا می گذرد. بخش مهمی از جنبش مستقل زنان که بیشتر از همه زنان و دختران داخل ایران با وجود همه ی مشکلات، آن را بیشتر و بیشتر شکوفا کرده اند. حتی به قیمت زندان و اذیت و آزار. خوشحالم که عضو ساده ای- حتی در این فاصله ی دور- در این تلاش مشترک جمعی هستم.
ویژگی این کمپین بیشتر از همه چیز تلاش مشترک انسان هایی ست که دغدغه ی آنها اجتماعی است که در آن امکانات برابر برای همه ی افراد، صرف نظر از جنسیت یا هر معیار دیگری فراهم باشد.
به امید سالی با همفکری ها و همکاری های تازه تر و تلاشی پر بارتر.
کنفرانس مطبوعاتی اولین سالگرد کمپین در سایت برابری.
نوشته ی جلوه درباره ی شیوه ی کار کمپین.
من حدود 6 ماه پیش این یادداشت را درباره ی کمپین نوشتم که با همت دوستان در سایت برابری منتشر شد.

نوشته شده توسط پویا در 07:30 PM

August 26, 2007
فراموش نکنیم!

تابستان هر سال در چنین روزهایی از سالگرد کشتار جمعی زندانیان سیاسی و دگراندیش در زندان های کشورمان می نویسم. زندانیانی با اندیشه های متفاوت و بستگی های حزبی متفاوت و چه بسا کسانی که شاید وابسته به گروهی هم نبودند، یا شاید دیگر نبودند. آخر چطور می شود در یک سوال و جواب 3-2 دقیقه ای پیش از حکم اعدام به این پی برد؟ کسی از تعداد دقیق چیزی نمی داند ولی همه از 3 و 4 و 5 هزار نفر می گویند. صحبت به هر حال از کشتن هزاران انسان است. بیشتر این آدم ها یا در حال گذراندن دوره ی محکومیت چند ساله شان بودند و تعداد زیادی هم به اصطلاح ملی کشی می کردند. یعنی با و جود گذراندن دوره ی محکومیت شان هنوز در زندان مانده بودند. این انسانها هم مجاهد بودند، هم فدایی، هم توده ای و راه کارگر و حتما گروه های دیگر. اما تنها چیزی که اهمیت ندارد همین نام حزب و گروه هاست. مهم سیاست کشتن و حذف آدمها و اندیشه ها آنهم با این شدت و خشونت است.
بسیاری از این زندانیان اعدام شده حتی از داشتن گوری هم محروم شدند تا داغداران نشانه ای هم از عزیزان شان نداشته باشند. بازماندگان آنها اجازه برگزاری یک مراسم یادبود را هم نداشته اند. اجساد بسیاری از این انسان ها در گورهای دسته جمعی ِ بدون نشان در گورستان خاوران انداخته شده که هر سال تعدادی از خانواده های آنان در گوشه ای از زمینی برهوت دسته گلی به یاد عزیزان شان می گذارند.

و باز هر سال من از بخشنامه ها و سندهای خود آقایان در این یادداشت ها می آورم. بخشی از اصلاح طلبان حکومتی و از جمله کسانی مانند بهزاد نبوی کوشش می کنند در ذهن جوانان امروز یک نوستالژی و دوره ی طلایی از دهه ی اول انقلاب بسازند تا کرده های خودشان را توجیه کنند. من این نوع نوستالژی و رویا را در نوشته ی بعضی از دوستان جوان و بخصوص آنها که بستگی هایی به جبهه ی مشارکت دارند دیده ام و هر بار افسوس خورده ام که چرا این ذهن های جوان زحمت پرس و جوی بیشتر را به خودشان نمی دهند و کمی، حتی کمی درباره ی آن سال ها تحقیق نمی کنند. تا کی باید در جذبه ی آدمهای با سابقه بنشینیم و حرف های آن ها را بی چون و چرا بپذیریم؟ یکی را "چریک پیر" لقب بدهیم و برای دیگری "عبایی شکلاتی" بتراشیم؟ بزرگترین نشان اصلاح طلبی و فاصله گرفتن از سنت، داشتن یک تفکر مستقل است.

فراموش نکنیم که بسیاری از آمران و عاملان آن کشتار بزرگ امروز در مصدر کار نشسته اند و هنوز حکم می رانند. نمونه ی آن آقای پور محمدی که امروز بر مخده ی وزارت کشور تکیه زده است. همیشه پرسیده ام که آیا امثال این آقایان در واقع سوار بر حافظه ی ضعیف تاریخی ما مردم نیستند؟

اما اسناد که باز هم در نبود مراجع علنی و قابل دسترس، از کتاب خاطرات آیت الله منتظری کمک می گیرم که اصل بعضی اسناد را هم آورده است.

ابتدا آقای خمینی در تابستان 1367 در یک اطلاعیه به مسئولین حاکم، دستور "اشدا علی الکفار" بودن را در مورد زندانیان در حال گذراندن حکم صادر می کند. از جمله در این اطلاعیه آمده است:
"رحم بر محاربین ساده اندیشی است، قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردید ناپذیر نظام اسلامی است، امیدوارم با خشم و کینه ی انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضایت خداوند متعال را جلب نمایید، آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند "اشدا علی الکفار" باشند. تردید در مسائل قضایی اسلام انقلابی نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا می باشد. والسلام. روح الله الموسوی الخمینی." (ص. 520)
آقای منتظری از آن روزها از جمله اینطور یاد می کند:
"در همین قم یکی از مسئولان قضایی آمد پیش من و از مسئول اطلاعات قم گله می کرد که می گوید تند تند اینها را بکشیم و از شرشان راحت شویم، من می گویم آخر پرونده های اینها را بررسی کنیم یک تجدید نظری در حکم اینها بکنیم، می گوید حکم اینها را امام صادر کرده ما فقط باید تشخیص موضوع بدهیم، به بعضی افراد می گویند تو سر موضعی؟ او هم نمی داند که قضیه از چه قرار است می گوید بله، فوری او را می برند اعدام می کنند." (ص. 346)
شاید در پی این طور سوال ها است که احمد خمینی نامه ای به پدرش می نویسد و از او در مورد میزان قاطعیت این کشتار پرسش می کند. آقای خمینی در زیر نامه ی سوال کننده می نویسد:
"در تمام موارد فوق هر کس در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد حکمش اعدام است. سریعا دشمنان اسلام را نابود کنید. در مورد رسیدگی به وضع پرونده ها در هر صورت که حکم سریعتر انجام گردد همان مورد نظر است." (ص. 520)

بقول سعدی شیرازی: اگر ز باغ رعیت مَلِک خورد سیبی بر آورند غلامان او درخت از بیخ
با این احکام که بروید و بزنید و بکشید دیگر معلوم است اجزای ریز و درشت چه ها که نخواهند کرد. آقای منتظری تعریف می کند که پس از نوشتن دو نامه ی بدون نتیجه به آقای خمینی:
"اول محرم شد. من آقای نیری که قاضی شرع اوین و آقای اشراقی که دادستان بود و آقای رئیسی معاون دادستان و آقای پورمحمدی که نماینده اطلاعات بود [وزیر کشور فعلی] را خواستم و گفتم الآن محرم است حداقل در محرم از اعدام ها دست نگه دارید. آقای نیری گفت: ما تا الآن هفتصد و پنجاه نفر را در تهران اعدام کرده ایم، دویست نفر را هم بعنوان سر موضع از بقیه جدا کرده ایم کلک اینها را هم بکنیم بعد هر چه بفرمایید..." (ص. 347)

طبیعی است که منطق "کلک" مخالفان را آنهم در شرایط زندانی بودن کندن، تا کجاها می تواند پیش برود. چنانکه چند سال بعد قتل های زنجیره ای از دل چنین منطق و طرز فکری بیرون آمد و "شر مخالفان" را کم کردن به ربودن آدم ها در خیابانها و خفه کردن آنها (احمد تفضلی) یا ریختن به خانه شان و تکه تکه کردن آنها (فروهرها) کشید.

فکر نمی کنم کسی به دنبال انتقام باشد. اینها را نمی نویسم تا از انتقام گفته باشم. اما مسئولیت کشتار آدم ها باید معلوم باشد.
می گویند این از سربلندی یک ملت است که بگوید: "می بخشم اما فراموش نمی کنم." اگر این راست باشد، این نوشته هم برای همین فراموش نکردن است.

نوشته شده توسط پویا در 04:23 PM

August 25, 2007
لایحه "حمایت خانواده" و بررسی سایت میدان

شماره تازه ی سایت میدان به همت دوستانی که در آن می نویسند پر و پیمان است. موضوع مرکزی، لایحه ی "حمایت خانواده" است که از طرف دولت به مجلس داده شده. من برای اولین بار متن کامل این لایحه را دیده ام که دوستان میدان در اینجا گذاشته اند. حتما بخوانید. شادی صدر که حقوق دان است نگاهی حقوقی به لایحه داشته که آنهم خواندنی است. نقدهای دیگر نویسندگان این شماره به درک بهتر ما از وضعیت کمک می کند.

شاید از مهم ترین مواد این لایحه به رسمیت شناختن دوباره ی چندهمسری و صیغه است یعنی ماده 23. مثل اینکه این هم مانند انرژی هسته ای از طرف آقایان "حق مسلم" تلقی می شود و بنیان خانواده بدون آن در هم می ریزد!
در مورد ازدواج های بعدی مردان، اگر آقایان قبلا "رضایت" زن اول را شرط می دانستند این بار این شرط را هم برداشته اند. ازدواج دوم (و سوم و چهارم) فقط به این بسته است که مرد "توانایی مالی" داشته باشد و "عدالت" را رعایت کند. حتی اطلاع زن اول هم شرط نیست!
توانایی مالی می تواند به پاره نان و کاسه ماستی بیشتر و چند متر بیشتر پارچه هم تعبیر شود. بخصوص اگر سهم زن اول از زندگی بیشتر از آن هم نباشد. آن موضوع تشخیص عدالت هم دیگر تفسیری ندارد. مگر می توان در کاری که نفس آن بر بی عدالتی است، عدالت پیدا کرد؟ صیغه کردن که همین شرط های بی رنگ را هم ندارد.
به نظر من همین به رسمیت شناختن چندهمسری بهترین دلیل بر تبعیض و بی حقوقی نسبت به زنان است. این لایحه فقط میخ محکمی است برای تقویت و استواری بیشتر روابط سنتی مردسالارانه در جامعه.

در همین شماره، نسرین مطلب جامعی درباره ی تاریخچه ی چندهمسری و شکل گیری نظام پدرسالار دارد که با استفاده از منابعی مانند تاریخ تمدن ویل دورانت نوشته و برای آشنایی با این موضوع خیلی جالب و خواندنی است.
یک نکته ی کوتاه را هم بگویم که نسرین نوشته است: "آنطور که از توصيفات ويل دورانت و يافته هاي انسان شناسان و جامعه شناسان پيداست،روند نزول موقعيت زن پس از پايان يافتن دوران شکار و آغاز دوره کشاورزي شروع شد. در اين دوران تقسيم کار جنسي شد و زن به مقتضيات شرايط فزيکي خود خانه نشين و مرد راهي مزرعه شد."
البته من فکر می کنم این گله داری و دامداری بود که نقش بزرگی در تقسیم جنسیتی کار بازی کرد. وگرنه نقش زنان در کشاورزی و انبار کردن محصولات آن همیشه نقش فعالی بوده است و زنان فعالانه در روند تولید شرکت کرده اند. همین امروز هم در روستاها -نه فقط در ایران- زنان شرکت فعال دارند، بعنوان مثال نقش زنان در شالیکاری.

نوشته شده توسط پویا در 03:22 PM

August 23, 2007
آدم ها و خاطرات شان- خواندنی های این چند روزه

این روزها دوباره مشغول خواندن خاطرات آدم ها شده ام. خاطرات کسانی که به نوعی در تاریخ معاصر ما نقشی بازی کرده اند. بعضی در کنار هم و اغلب در دو جبهه ی مقابل هم. هر از چندی فرصتی پیدا می کنم یا خاطرات تازه ای منتشر می شود و ساعت های کتابخوانی من از اینها پر می شود. خاطره، تمام تاریخ نیست اما بخشی از تاریخ هست.
تاریخ در زندگی آدم ها بازتاب پیدا می کند، بخصوص آنها که نقشی بیشتر از تماشاگران وقایع داشته اند. آنها که خودشان در شکل گیری وقایع، خوب یا بد، نقش فعال داشته اند. از طرف دیگر، در این دوران طولانی تاریخ ما که بسیاری از نقش آفرینی ها پنهانی یا نیمه آشکار بوده، شاید فقط تکیه روی اسناد به جا مانده همه ی حقیقت را آشکار نکند. بسیاری از ناگفته ها را باید از زبان آدم ها شنید. از صداقت خاطره گو چیزی نمی نویسم یا اگر خاطره نویسی به صورت مصاحبه است، از مهارت مصاحبه کننده، چون اینها که دیگر محل چون و چرا نیست.

یکی از خاطره خوانی های این چند روزه نوشته های حمزه فراهتی بود با نام "از آن سالها ... و سالهای دیگر" چاپ خارج از کشور. حمزه فراهتی میان دوستان و همراهان خودش چهره ناشناخته ای نبوده است. اما برای بیشتر ما شاید این آشنایی برگردد به یادداشت فرج سرکوهی در "آدینه" ی 62 (سال 1370) که موضوع ساختگی بودن قتل صمد بهرنگی را گویا برای اولین بار فاش کرد. نقش حمزه فراهتی در آن ماجرا آن بود که صمد و او تنها به رودخانه ی ارس رفته بودند که آن حادثه ی غرق شدن برای صمد پیش آمد. پس از آن شایع کردند - به همت جناب جلال آل احمد- که صمد بدست پلیس امنیتی کشته شده. جلال آل احمد و حتما دیگرانی در اطراف او معتقد بودند که می توان از نقش این "شهید" برای انگیختن مردم استفاده کرد. و حتما اینکه این برانگیختگی برای یک دروغ چه ارزشی می تواند داشته باشد و به کجاها که می تواند بکشد، دیگر دغدغه ی آل احمد و دوستانش نبود. چیزی در مایه ی استفاده از فرهنگ "شهید پروری" و قهرمان و الگوسازی.
حمزه فراهتی دستخط نامه ی آل احمد را به منصور اوجی شاعر می آورد که می نویسد:
"... و اما در باب صمد درين ترديدی نيست که غرق شده. اما چون همه دلمان می خواهد قصه بسازيم و ساختيم- خوب ساختيم ديگر و آن مقاله را هم من به همين قصد نوشتم که مثلا تکنيک آن افسانه سازی را رو شن کنم برای خودم. [ اشاره به مقاله "صمد و افسانه عوام" است]. " و شفاهی هم پیغام می فرستد که "به فراهتی بگویید صبور و بردبار باشد. هدف ما خود او نیست، بلکه لباسی ست که بر تن دارد (لباس نظامی) والّا ما او را خوب می شناسیم."
برای من جالب بود که با جزئیات این دروغ و شایعه بزرگ آشنا شوم. دوستان، این لینک هم زمینه ای از آن نوشته ی آدینه را بدست می دهد.

اما در کنار این، همانطور که نوشتم پنهانکاری ها و مخفی بودن ها بسیاری از زوایای تاریخ ما را مبهم و تیره کرده است. مثل همین جنبش چریکی که حدود 10-8 سالی بخش فعالی از تاریخ معاصر ما را تشکیل می دهد. حمزه فراهتی از فعالان و نقش آفرینان این جنبش بوده و امروز به قول خودش (و با ساختار روایی کتابش که سوم شخص است) سعی کرده با فاصله، از آن دوران بنویسد.
حمزه فراهتی در دوران پس از انقلاب هم زندان های جمهوری اسلامی را در مخوف ترین سالهای 60 تجربه کرده است، سالهایی که هم بندهای پیش از انقلاب به زندانبانان بی رحم سالهای 60 تبدیل شده بودند. دانستنی های نویسنده برای کسانی که می خواهند درباره ی آن سالها بیشتر بدانند باید جالب باشد.
فراهتی که در ایران دکتر دامپزشک بوده، به نوشته ی خودش سالهاست در برلین رانندگی تاکسی می کند.

بطور کلی فکر می کنم اینکه این بخش از فعالین سیاسی (یعنی از طیف چپ) هم شروع به خاطره نویسی و خاطره گویی کرده اند و به بررسی گذشته نشسته اند، به درک بهتر و جامع تر ما از تاریخ معاصرمان بسیار کمک می کند. از اولین مبتکران این کار حمید شوکت بود که خاطرات مهدی خانبابا تهرانی را به صورت سوال و جواب منتشر کرد و بعد هم حمید احمدی که طرح بزرگی به نام تاریخ شفاهی را اداره می کند و اولین کارش خاطرات شفاهی آقا بزرگ علوی نویسنده ی بزرگ بود. هر دو این مصاحبه کنندگان کارهای دیگری را در قالب خاطره گویی فعالان منتشر کرده اند که در ایران هم چاپ شده است.

وقتی که از این دست خاطره ها می گویم نمی توانم اشاره نکنم که این معتقدان که بسیاری شان جان بر کف بر ایمان شان پای فشاری می کردند، امروز با شجاعت به نقد آن "ایمان" و "حقیقت" می نشینند. حقیقت مطلقی که روزی حاضر بودند جان شان را فدای آن کنند، امروز در محک واقعیت های اجتماعی فقط به موضوعی برای یک نگاه و زیر و رو کردن تاریخی تبدیل شده است. درس بزرگ روزگار شاید همین باشد که حقیقت مطلقی که ما به آن دست یافته باشیم وجود ندارد. هیچکدام ما ... راهی اگر باشد، جستجوی حقیقت است.

نوشته شده توسط پویا در 07:16 PM

August 20, 2007
عرق شرم!

"داد"ستان "عموم" به خانواده ی دانشجویان زندانی می گوید: "چه کسی گفته آن ها شکنجه شده اند؟ من بايد تشخيص بدهم که شکنجه شدند، که می گويم شکنجه نشده اند. ما هنوز شکنجه نکرده ايم که بفهميد شکنجه يعنی چه"
آقایان اهل قضا در کشور ما داد چه کسانی را می خواهند بگیرند؟
آقای "داد"ستان راست می گوید. در معیارهای حکومتی ما، کتک زدن و به شلاق بستن و زندان انفرادی چند جوان دانشجو که شکنجه نیست! "ارشاد" است. نصر بالرعب است.
شکنجه شاید از نظر قاضیان ما آن است که مانند زهرا کاظمی زنده از اتاق "ارشاد" بیرون نیایی، شاید ...
این آقایان ندامت و خُرد و مسخ شدن این مردم را می خواهند و به کمتر از آن راضی نیستند.
من با خواندن این جملات عرق شرم بر تن و جانم نشست.
نمی دانم امروز در چند جای دیگر دنیا، مسئولی می تواند اینطور با شهروندان جامعه برخورد کند؟ باور کنید در دیار کفر که ما زندگی می کنیم نه اینکه فقط قانون و اجتماع اجازه ی این طور برخورد کردن را نمی دهد. فقط این نیست. حتی در مخیله ی این کفار هم نمی گنجد که با شهروند اجتماع این طور سخن بگویند. حالا شما کتاب اخلاق و روح بنویسید و از خلوص خلوت شبانه تان بگویید. ببینید که با آدمیان چه می کنید.

بارها بعنوان یک آدم معمولی آن جامعه گفته ام که روی دیگر این خرد کردن آدم ها و این تحقیر خشن، عصیانی است که هیچ چیز جلودارش نباشد ... دقیقا هیچ چیز.

نوشته شده توسط پویا در 07:58 PM

August 17, 2007
چرا هنوز "قتل کسروی"؟ نگاهی به یک کتاب

چند روزی است که در اینجا چیزی ننوشته ام. می دانم. همه ی آدمها، در لحظات سخت زندگی یک جور رفتار نمی کنند. بعضی ها مثل من ترجیح می دهند ساکت بمانند تا به یک آرامش درونی برسند. نه اینکه من حالا به این آرامش رسیده باشم. اما می نویسم. نمی دانم آن آرامش درونی دوباره چه موقع خواهد آمد، چند روز؟ چند هفته؟ خودم هم نمی دانم.
----
با همه ی آنچه که گذشت و در کنار همه چیز، کتاب "قتل کسروی" را بدست داشتم. نوشته ی ناصر پاکدامن، چاپ سوم در آلمان. کمتر کتابی است که در خارج از کشور به چاپ دوم رسیده باشد. اما این تحقیق درباره ی قتل زنده یاد احمد کسروی این اقبال را داشته است که به سومین چاپ هم برسد. هر چند که تیراژ هرباره ی آن زیاد نیست، 500 نسخه.
ناصر پاکدامن با وجود دوری از ایران که بیشتر منابع مربوط به قتل کسروی در آنجاست، به نظر من توانسته تصویری باز و روشن از وقایع آن زمان بدهد. اما چرا هنوز کسروی؟
نویسنده در مقدمه اش می نویسد: "... به تاسف باید افزود که آنچه به قتل کسروی انجامید دیگرانی را هم در شب و صبح و آشکار و نهان به مقتل کشاند: از پروانه ی اسکندری (فروهر) تا زهرا کاظمی، از غفار حسینی تا سعیدی سیرجانی. و سامی ها، بختیارها، مظلومان ها، قاسملوها، شرفکندی ها، فرخزادها، فروهرها... و آمران و عاملان چه سرافرازی می کنند به گوناگونی اندیشه ها را تاب نیاوردن و به منطق کور تکفیر و خون تکیه داشتن!". به عبارت دیگر "منطق"ی که شصت و دو سال پیش جان کسروی را در بیستم اسفند 1324 گرفت هنوز زنده است و با گذشت سالها هنوز فعال.

نویسنده می خواهد به کمک اسناد و گزارش روزنامه های آن سال ها نشان بدهد که قتل کسروی به این سادگی نیست که جوانان ساده و متعصبی از آنچه کسروی می گفته و می نوشته "غیرت دینی" شان به جوش آمده باشد و با خنجر و اسلحه روز روشن در اتاق بازپرسی و جلوی چشم بازپرس، او و همراه جوانش را کشته باشند. نویسنده ساعت تاریخ را چند سالی به عقب بر می گرداند تا نشان دهد که پس از سقوط رضا شاه در شهریور 20 که دولت مرکزی هنوز ضعیف بود، بخاطر آرام نگاه داشتن اوضاع سعی در جلب توجه روحانیون و کسب حمایت آنها داشت. به همین خاطر زمینه را برای نفوذ آنها آماده می کرد و حتی افرادی را در صدر کار می نشاندند که حداقل در ظاهر خودشان را مذهبی و حتی متعصب جلوه می دادند - مانند صدر الاشراف.
نویسنده نشان می دهد که علاوه بر روحانیون، دولت هم از همان سال 1321 به دنبال محدودیت برای کسروی بوده است. حتی در سال 1323 وزیر فرهنگ وقت تقاضای تعقیب کسروی را به جرم انتشار کتابهای خلاف قانون می کند. همین تقاضا را رئیس مجلس در سال 1324 می کند. نمونه ی مهم دیگر سوء قصد اول نواب صفوی در اردیبهشت 1324 است که شهربانی آگاهانه پرونده سازی می کند که سوء قصد را یک دعوا و درگیری خیابانی جلوه بدهد. نویسنده ی کتاب گزارش پزشک قانونی را می آورد که معاینه ی آنها نشان از 12 محل زخم در بدن کسروی دارد و از جمله یک گلوله در فاصله ی دنده ی هفتم و هشتم! (ضمیمه 4). و همه ی اینها بر خلاف پرونده سازی های شهربانی است.

به هر حال این کوتاه آمدن ها و حتی شرکت فعال حکومت در محدودیت و تعقیب برای کسروی، "آقایان" ی را ترغیب می کند که اصلا مشکل کسروی را برای همیشه حل کنند: اول همان سوء قصد اردیبهشت و بعد هم خود قتل کسروی در 20 اسفند همان سال 1324.
پس از قتل کسروی در اتاق بازپرسی، هفت نفر را دستگیر می کنند و از همان موقع فشار روحانیون برای آزادی آنها شروع می شود. تاجران بازار برای متهمین وثیقه می گذارند و 5 نفر را آزاد می کنند.
آیت االه قمی در نجف در یک مذاکره با هیئت نماینده ی دولت می گوید: "عمل آنها (یعنی کشتن کسروی) مانند نماز از ضروریات بود و احتیاجی به فتوا نداشته زیرا کسی که به پیغمبر و ائمه اطهار جسارت و هتاکی کند قتلش واجب و خونش هدر است." در همین جلسه، هیئت نماینده هم قول آزادی قاتلان را می دهد که یکی دو روز پس از برگشتن آنها به تهران این وعده را عملی می کنند.

به هر حال فکر می کنم کتاب با پیش کشیدن اسناد و نوشته هایی که پیش از این در هیچ جا به آنها اشاره نشده بود تلاش می کند بُعد تازه ای را از ماجرا نشان بدهد. فراموش نکنیم که همان پرونده سازی ها و "منطق" خشونت گرا هنوز در جامعه ی ما با شدت عمل می کند. مگر آمران و عاملان قتل های زنجیره ای هیچ وقت معلوم شدند؟ مگر پرونده ی قتل زهرا کاظمی هیچ وقت روشن شد؟
اگر زمان کسروی اینقدر از ما دور می نماید، این نمونه های آخر که در همین نزدیکی های ماست.

به هر حال فکر می کنم "قتل کسروی" کتابی خواندنی ست و حتی لازم به خواندن. کتاب متاسفانه فهرست اعلام ندارد و برای همین جستجو کردن در آن زیاد ساده نیست.
نویسنده ناصر پاکدامن هم در چند جا (نه زیاد) پای احساسات خودش را با جملات معترضه و تعجبی نشان داده است که البته با یک متن تحقیقی چندان نمی خواند. اما همه ی اینها از ارزش کار او کم نمی کند.
* مشخصات کتاب: قتل کسروی نوشته ی ناصر پاکدامن - 302 صفحه - چاپ سوم - انتشارات فروغ در آلمان.
----
این خاطره ی جالب ایرج اسکندری دبیرکل حزب توده را هم یک سال و نیم پیش نوشتم که در ارتباط با همین مطلب بالا است:
اسکندری که مدت کوتاهی در کابینه ی قوام السطنه وزیر "پیشه و هنر" (اقتصاد) بود در خاطراتش از موضوعی که در جلسه هیئت وزیران پس از قتل کسروی در دادگاه، مطرح شده می گوید:
"قتل قبلا انجام شده بود و قاتلین را دستگیر کرده بودند. موقعی بود که ما در کابینه بودیم. .... در این کابینه بود که قبلا قاتل کسروی را گرفته بودند. امامی (قاتل کسروی) توقیف بود. شبي در جلسه هيئت وزيران، قوام‌السلطنه به عادت مالوف كاغذي درآورد و نشان داد كه آقايان علماء نوشته‌ و حاكي از آن بود كه تقاضا كرده‌اند امامي را كه در توقيف مي‌باشد مرخص نمايند. لذا عقيده آقايان وزراء را مي‌پرسيد. هژير بلافاصله گفت به عقيده من صحيح است و بايد موافقت نمود كه اين فرد از زندان آزاد شود. من اجازه صحبت خواستم و گفتم در روز روشن و در دادگاه و با حضور قاضي و ديگران، يك آدمي را زده و با كارد شكمش را پاره كرده و كشته‌اند. حالا دادستان و قاضي حكم توقيف اين فرد را داده‌اند. من نمي‌فهمم. ما در هيئت وزيران چگونه مي‌توانيم در اين مسئله دخالت كنيم. وقتي كسي همچو جرمي را مرتكب شده موضوع به دادگاه احاله مي‌شود و در آنجا رسيدگي و محاكمه مي‌شود كه يا قرار منع تعقيب صادر مي‌شود و يا اينكه تبرئه مي‌گردد و بكلي از زندان آزاد مي‌گردد. بعد [اللهيار] صالح وزير دادگستري را مخاطب قرار داده پرسيدم مگر شما حق داريد قرار مستنطق و يا تصميم قاضي را كه حكم توقيف كسي را صادر كرده است لغو نمائيد و رأساً اجازه بدهيد كه او را از زندان مرخص كنند؟ وزير دادگستري جواب داد نخير، من همچو حقي را ندارم. گفتم بنابراين معلوم نيست چرا يك چنين مطلبي در هيئت وزيران بايد مطرح بشود؟هژير اظهار داشت: نخير آقا، بنده عقيده دارم كه اين آدم مهدورالدم بوده (خونش هدر بوده) و اگر هم او را كشته‌اند كار صحيحي بوده (يك همچو عبارتي). من اوقاتم تلخ شد. گفتم يعني چه آقا؟ مهدورالدم يعني چه؟ و تازه تشخيص آن با چه كسي است؟ هژير جواب داد با خود شخص! گفتم اگر اينجوره بنده هم تشخيص مي‌دهم كه شما مهدورالدم هستيد و همين الان اگر اجازه بدهيد شكم شما را سفره بكنم چون به قول شما تشخيص آ ن با خود من است. قوام‌السلطنه محكم زد زير خنده. گفتم اينكه قانون نشد، مذهب نشد. شما يك فرد تحصيلكرده‌اي هستيد و از شما بعيد است كه در قرن بيستم يك همچو حرفهايي مي‌زنيد. مهدورالدم يعني چه؟ ما قانون جزا، قانون مجازات داريم و تمام اصول محاكماتي را معين كرده‌اند براي اينكه ما ديگر از اين حرفها نزنيم. قوام‌السلطنه گفت بسيار خوب. و قضيه را مسكوت گذاشتند. و بعد از اينكه ما از كابينه بيرون آمديم و موسوي‌زاده را وزير دادگستري كردند، فوري اينها را مرخص نمودند. همان موقع من در فرانسه بودم كه خبر رسيد هژير را كشتند، كه قاتل، همان امامي بود كه بعد از آزاد شدن از زندان او را كشته بود."

نوشته شده توسط پویا در 07:46 PM

August 11, 2007
باز هم درباره بسته شدن "شرق"

درباره ی چاپ یک مصاحبه با شاعر تبعیدی ساقی قهرمان در "شرق"، که بهانه ای شد برای بستن این روزنامه، نوشتم که از انتشار مصاحبه تعجب کردم. بیشتر برای این که فکر می کنم زیاد سخت نبود تصور اینکه همین می تواند بهانه ای را که آقایان به انتظارش نشسته اند بدست شان بدهد. در این یکی دو روزه فکر کردم که کمی روشن تر منظورم را بنویسم.

به نظر من امروز موضوع روزنامه نگاری در کشور ما دو جنبه ی متفاوت دارد که چاره ای جز پذیرفتن آن نداریم. یکی واقعیتی است که وجود دارد و دیگری رسالت و نقش واقعی روزنامه ها بعنوان یک رسانه و بازتاب دهنده ی آنچه در جامعه می گذرد بدون هیچ سانسور و با آزادی.
نمی خواهم زیاد درباره ی وضعیت واقعی روزنامه نگاری در ایران بنویسم. اولا که مطلب زیاد است و بعد هم اینکه شاید اشاره به خیلی از آن واقعیت ها تکراری باشد. اما نمی توان به چند نکته خیلی کوتاه اشاره نکرد. امروز در کشور ما چیزی به نام روزنامه ی مستقل، لااقل درسطح روزنامه های مطرح و در دسترس وجود ندارد. منظورم این است که تمام روزنامه های ما تا آنجا که من می دانم به این یا آن جناح متحد یا رقیب در حکومت وابسته اند و آنها را نمایندگی می کنند. نه اینکه هر کدام آنها ارگان حزبی باشند، ولی نزدیک و وابسته به این یا آن جناح "خودی" هستند. باز هم منظورم این نیست که روزنامه نگاران ما وابسته به جناح های گوناگون هستند. اما طبیعتا خط قرمزهای فراوانی در سر راه آنها وجود دارد.
نکته ی مهم دیگر این است که اصل وجودی بیشتر این روزنامه های نزدیک به اصلاح طلبان حکومتی، در همان چارچوب رقابت های جناحی است و در همان حد "تحمل" می شود. آقایان در صدد آن نیستند که لزوم چند صدایی و گوناگونی افکار و آرا را درجامعه رعایت کنند. برای همین است که گاه به گاه امتیازی داده می شود، مدت کوتاهی روزنامه با هزار خط قرمز و حرکات شطرنج وار یا بقول آسیه امینی "پشتک و وارو" زدن های روزنامه نگارانش می پاید. تا کی باشد که رقابت های جناحی آقایان در بالا موجب سیاستی دیگر شود و به این یا آن بهانه روزنامه را ببندند.
مگر روزنامه نگار تا روز بسته شدن روزنامه آزادی کار و استقلال عمل دارد که وقتی در یک حرکت شطرنجی یا در یک "پشتک و وارو" اشتباه می کند، فریاد کنیم که: مگر چه اشکالی داشت که این یا آن مصاحبه یا مطلب یا عکس چاپ شد؟ آزادی بیان پس چه شد؟ جواب به نظر من این است که تا روز بسته شدن هم، روزنامه نگار هزار بار مطالبش را -خودش یا سردبیرش- ویرایش کرده (یعنی طبق خط قرمزها تغییر داده) و هزارها مطلب یا عکس را اصلا نتوانسته منتشر کند چون با سیاست های آقایان خوانایی نداشته است.
برای همین است که وقتی می نویسم تعجب کردم، در چارچوب چنین محدودیت هایی است که روزنامه نگاران ما دارند. خوب، گذاشتن مطلبی از یک شاعر غیر خودی که تازه شکننده ی تابوهای هزاران ساله ی جنسی ما هم هست، بالقوه (و امروز دیگر بالفعل) می تواند بهانه ی روشنی در دست آقایان باشد.

از طرف دیگر اما، موضوع بر سر آزادی بیان و قلم است. به باور من نقش رسانه در جامعه بازتاب آن چیزی ست که در جامعه وجود دارد و زنده است و عمل می کند. باید بپذیریم که همجنس گرایی یک "مسئله ی اخلاقی" نیست. این طور نیست که دگرجنس گرایی اخلاقی باشد و همجنس گرایی ضدا اخلاق. همجنس گرایی یک گرایش جنسی از نوع دیگر است و بخش مهمی از هویت کسانی را تشکیل می دهد که چنین گرایشی دارند. همه ی انسانها در اجتماع صرف نظر از گرایشات شخصی شان حقوق برابر و از جمله در رسانه ها دارند. حضور در رسانه ای مانند یک روزنامه ی سراسری را نمی شود به گرایشات جنسی یا باورهای دینی کسی مختص کرد. شکی نیست که گرایشات مختلف دینی، عقیدتی، فرهنگی و جنسیتی رسانه های مخصوص خودشان را که مسائل و مشکلات خودشان را مطرح می کنند در اختیار داشته باشند. حتی فرض کنید که جوان ها می خواهند مجله ی موسیقی پاپ یا راک یا رپ خودشان را داشته باشند. این ها در یک جامعه ی باز از حقوق عادی شهروندان است. امروز در جوامعی که بازتر و دموکرات تر از جامعه ی ما هستند محدودیت های مشخصی در این زمینه ها وجود دارد: مسائلی مانند پدوفیلی (یا همان بچه بازی) و نژادپرستی.

من فکر می کنم در اینجا به هر حال کسی که با او مصاحبه شده یعنی ساقی قهرمان مسئولیتی ندارد چون این خبرنگار و مهم تر از او سردبیر است که مسئول انتشار مطالب است. باز هم می خواهم روی این نظرم تاکید کنم که این مسئولیت فقط در چارچوب همان حرکت های شطرنج بازانه که اول گفتم معنی پیدا می کند یعنی تلاش برای چند روز یا چند هفته بیشتر ماندن. وگرنه در نفس خودش جرمی و خطایی صورت نگرفته است. یک شاعر و منتقد ادبی، نظر خودش را در جواب سوال های خبرنگار بیان کرده است.

شاید باز هم روزنامه ی تازه ای از راه برسد و چند صباحی بپاید و در پایان باز هم ما با این بحث ها بنشینیم. اما فراموش نکنیم که مقصر و مجرم اصلی شکنندگان قلم ها هستند. بقیه بحث ها فقط برای چند هفته کمتر یا بیشتر ماندن است.

نوشته شده توسط پویا در 10:24 PM

August 07, 2007
بگیر وببندها + میهمان همکار ما چه می گفت؟

در میان نسل جوان روزنامه نگاران ما، آدمهای تیزهوش و مبتکر در کارشان، کم نیستند. به نظرم سهیل آصفی یکی از آنهاست. من او را از نزدیک نمی شناسم، در وبلاگش نوشته که متولد 1361 است یعنی خیلی جوان. با این همه با تیزهوشی به سراغ افراد و موضوع هایی برای مصاحبه می رود که کمتر امکان مطرح شدن داشته اند. برای همین بیشتر کارهایش به نظر من تازه و خواندنی بوده اند. در این روزهای بگیر و ببند چهارشنبه 10 مرداد به خانه اش ریخته اند و وسایل اش را برده اند و شنبه ی بعد هم به زندان اوین منتقل شده است.
این هم طنز روزگار است که سهیل ها موقعی بدنیا آمدند که نسل پیش از آنها یا در زندان بود و یا راهی زندان. امروز نسل سهیل ها باید دوباره همان را تجربه کنند.

خبر تعطیلی روزنامه ی شرق را همگی حالا می دانیم. روزنامه ی شرق بعنوان یک رسانه، قربانی سیاست های آقایان است. آنها نیستند که مقصرند. مقصر کسانی هستند که قلم ها را می شکنند. با این حال نتوانستم تعجب نکنم وقتی خواندم که این توقیف بخاطر مصاحبه با ساقی قهرمان شاعر تبعیدی بوده است. روزنامه نگاران شرق که تجربه ی توقیف روزنامه ها را به بهانه های خیلی سبک تر داشتند، می توانستند این مصاحبه را به یک وقت دیگر موکول کنند (چه وقت؟). بهرحال کسی که آنقدر ساقی قهرمان را می شناسد که بدنبال مصاحبه با او می رود، باید دانسته باشد که عاقبت چاپ این مصاحبه هم چه می تواند باشد.
بخصوص در این وقت که هنگام رقابت های جناحی هم هست و آقایان می خواهند بر رفسنجانی و نزدیکان او (از جمله روزنامه شرق) سخت بگیرند. درباره ی این "نزدیکان" پیش ا ز این توضیح کوچکی داده بودم. همین را عیسی سحرخیز هم از نزدیک دستی بر آتش دارد می گوید. امیدوارم دوستان به من خرده نگیرند.
----
جمعه ی گذشته در محل کار دوست یکی از همکارانمان میهمان بود و در ساعت ناهار با ما نشسته بود. علوم سیاسی خوانده بود و متخصص مسائل مصر. صحبت درباره ی جنبش های بنیادگرای مصر گرم شده بود و موقعیت حکومت مصر که در واقع یک حکومت سکولار است. البته سکولار بودن لزوما به معنی رعایت حقوق بشر و دموکراسی نیست. کما اینکه حکومت سوریه هم سکولار است. به باور من سکولار بودن یکی از پیش زمینه های حکومت و جامعه ی دموکرات است. بگذریم. موضوع اصلی بحث بر سر این بود که یکی از عوامل مهم پیشرفت بنیادگرایان، ضعف حکومت مرکزی در اجرای نقش خودش بعنوان یک دولت رفاه است. به این معنی که حکومت مرکزی بخصوص در مناطق حاشیه ای قادر به بر آوردن نیازهای اساسی مردم مثل بهداشت و آموزش و رفاه اقتصادی نیست. از طرف دیگر فساد و رشوه آنقدر در این حکومت های دیکتاتوری قوی است که دیگر سهمی به اقشار محروم نمی رسد.
در بسیاری کشورها و از جمله همین مصر، بنیادگرایان این نقش را بعهده می گیرند و همین باعث پیوند عمیق مردم با خدماتی است که اینها ارائه می دهند. میهمان آن دوست ما می گفت گروه اخوان المسلمین در مصر همین نقش را ایفا می کند و حمایت مردم فقیر را جلب می کند.
پیش از این هم من در همین یادداشت های خودم اشاره به حزب الله لبنان داشتم و یا بنیادگرایان سنی پاکستانی که شبکه قدرتمندی از خدمات اجتماعی را تشکیل داده اند. بسیاری از این گروه های بنیادگرا از کمک های خارجی برای تامین این هزینه های سنگین برخوردار می شوند. مثل حزب الله لبنان که به همت آقایان ایرانی خدمات بهداشتی و آموزشی و رفاهی می دهد. یا بنیادگراهای پاکستان که از کمک های عربستان هزینه ها را تامین می کنند.
این بحث می تواند خیلی طولانی شود، اما بطور خلاصه شاید بتوان گفت که فقط با وجود دموکراسی واقعی، قانون و یک جامعه ی مدنی قوی است که هم می توان به توزیع عادلانه تر ثروت رسید و هم موجب شد که جلوی رشد بنیادگرایی گرفته شود.

نوشته شده توسط پویا در 08:21 PM

August 05, 2007
14 مرداد - یکصد و مین سالگرد جنبش مشروطه

حالا که پس از یکصد و یک سال که از جنبش مشروطه می گذرد، هنوز در بند سنت و استبداد تاریخی مانده ایم. دیری ست که باید به آسیب شناسی تجربه های مان می نشسته ایم. شادروان کسروی درباره ی دوره ی بلافاصله پس از پیروزی مشروطیت می نویسد:
"هر کس دانسته های کهن خود را به رشته نوشتن می کشد. این یکی از فلسفه سخن میراند و می خواهد با دلیل های فلسفی مشروطه را روشن گرداند. آن یکی از از گفته های صوفیان دلیل می آورد و شعرهای مثنوی را می نویسد. آن دیگر از راه قرآن و حدیث در می آید و مشروطه را یک دستگاه اسلامی می گرداند.
نکته این است که هیچیک از آنان کمی در خود سراغ نمی داشتند و نیازی به یاد گرفتن نمی دیدند و بلکه هر یکی در پی یاد دادن می بودند. مشروطه یک چیز تازه ای بود از اروپا رسیده، و می بایست تا دیری همگی در پی شناختن و یاد گرفتن آن باشند، اینان نیازی به آن ندیده، و نامش را شنیده و هر یکی از اندیشه ی خود معنایی به آن داده، و با شتاب در پی بیرون ریختن دانشهای خود می بودند.
جنبش مشروطه که پیش آمده بود و خود یک زندگانی نوینی می آغازید می بایست یک رشته داناکهای نوینی در زمینه ی زندگی آزاد، و چگونگی نگهداری کشور، و بایاهای مردم، و مرزی که میانه آنها با دولت باید بود، پراکنده گردد و بمردم یاد داده شود. نیز داناکهای کهن بیهوده ار فلسفه و عرفان و مانند اینها، از میان رود. لیکن اینها فرصت نداده و به آن می کوشیدند که مشروطه را از معنی درست خود بیرون آورند و هر کس به دلخواه معنای دیگری به آن دهند و بدینسان آن را یک چیز بیکاره ای گردانند.
روشنتر گویم: بجای آنکه پیروی از آیین مشروطه کنند می کوشیدند آن را پیرو رفتار و شیوه ی زندگانی خود گردانند". *

بقول زنده یاد عمران صلاحی: حالا [و هنوز] حکایت ماست!

تاریخ مشروطه ی ایران- احمد کسروی، ص 275-274

نوشته شده توسط پویا در 05:48 PM

August 04, 2007
دو نگاه کوتاه

هر از چند روز یکبار عادت به پراکنده نویسی کرده ام. همیشه لازم نیست تا عمق یک مطلب حتی در حد تحمل یک وبلاگ (که زیاد هم نیست) رفت. همین اشاره کافی است تا خواننده مطلب را بگیرد و اگر خواست خودش دنبال کند. نویسنده ی وبلاگ هم البته از عطش نوشتن و قسمت کردن اندیشه هایش راحت شود.

باز هم می خواهم اشاره ای داشته باشم به برنامه های تلویزیونی مثل کوله پشتی و مانند آنها که در نقش منتقد "اوضاع" ظاهر می شوند و البته در آخر کار بوجود آورندگان "اوضاع" با توجیهی و توضیحی، قابل قبول تر از گذشته از برنامه بیرون می روند که "مصلحت" ها هم خدشه دار نشده باشند. مجری برنامه هم از پاپ کاتولیک تر، مدعی می شود که اصلا از بچگی اسباب بازی هایش عکس های امام بوده است! و ذوب در انوار ولایت بوده و هست تا "قداست" ها هم حفظ شوند. مدتی است که نوشته های روزنامه ی کیهان تهران در انتقاد از رادیو و تلویزیون بیشتر و تندتر می شود. به نظر می رسد رقابت هایی در آنجا هست که خوب است به آنها بی توجه نباشیم. و تصور نکنیم که گوینده ای شجاع فی البداهه به یاد تحقیر زنان در خیابان و خشونت رسمی علیه آنها افتاده و با رئیس پلیس به چون و چرا نشسته است.
----------
دولت آمریکا رسما اعلام می کند که دست به مسلح کردن بیشتر دولت های عربی خلیج فارس و مصر و اسرائیل زده است. از یک طرف منافع منطقه ای قدرت های بزرگ و کمپانی های تسلیحاتی در میان است، از طرف دیگر شعارهای تند آقایان و سیاست های اتمی شان. که البته هنوز - حداقل رسما- به جایی نرسیده، یک مسابقه ی تسلیحاتی بزرگ و خطرناک را در کنار مرزهای ما دامن زده است. روزنامه ی کیهان و البته آقایان حاکمان هم به جای نگرانی خوشحال اند که سیل اسلحه به منطقه روان است چون امید دارند که روزی این دولت ها سرنگون خواهند شد و حکومت در آن کشورها و البته اسلحه ها بدست مسلمانان خواهد افتاد.
کیهان می نویسد: "بنابراين به آساني مي توان حدس زد كه فروش تسليحات آمريكايي 20 ميليارد دلاري به عربستان، 13 ميليارد دلاري به مصر و چند ده ميليارد دلاري به بحرين، قطر، كويت، عمان و امارات بعد از طي مراحل چندگانه فروش و خريد و انتقال نهايتاً در ايستگاه اسلامگرايان منطقه پياده مي شود و به دست با كفايت آنان عليه آمريكا و اسرائيل و حاميان منطقه اي آنها به كار گرفته خواهد شد".

البته این هم معلوم نیست خیلی به نفع کشور ما باشد. آقایان که باید بهتر بدانند مسلمین آنطرف یعنی سنی های محافظه کار در شیخ نشین های خلیج فارس و عربستان و اردن و مصر، شیعیان این طرف را اصلا مسلمان نمی دانند. تازه به فرض محال، اگر این رویاها و نقشه های آقایان روزی اجرا شود تازه باید در انتظار جهاد آن طرفی ها برای مسلمان کردن این طرف خلیج فارس یعنی ایران بود. منظورم این است که از یک طرف آقایان می خواهند کار را به درگیری با آمریکا و غرب از راه بسیج دینی و مذهبی بکشانند و از طرف دیگر فکر این را نمی کنند که این، بازی کردن با آتش است. آتشی است که دیر یا زود دامن خود ما را هم خواهد گرفت. دولت آمریکا هم برای کم کردن فشار - بخصوص داخلی- روی خودش دست به مسلح کردن دولتهای منطقه زده است.

یک موضوع دیگر هم در این پراکنده نویسی بود که فکر می کنم نوشتن آن مطلب را طولانی می کند. آن را می گذارم برای همین فردا چون خیلی هم بدون ربط با این موضوع بالا نیست.

نوشته شده توسط پویا در 12:19 PM

August 01, 2007
خشونت و باز هم خشونت

چند نفر از دوستان در لیست دعوتی که برای نوشتن از دانشجویان زندانی مان درست کرده اند، نام مرا هم نوشته اند که من هم تصویر بالای وبلاگ پویا را تغییر دادم تا شاید خواننده ی این وبلاگ با دیدن آن تصویر فراموش نکند که ما ملت در کجا هستیم و بر ما چه می رود. من لیستی از افراد بخصوصی ندارم جز اینکه از دوستانی که مایل هستند و می توانند بخواهم که به نوعی این دعوت را اجابت کنند. می فهمم که همه نمی توانند، شاید بیشتر بخاطر محذوریت های زندگی و شغلی. اما معلوم است که دل شان و روان شان با کیست.
----------
آقای جنتی در نماز جمعه ی گذشته از ضرورت و منفعت این اعدام های روزانه می گفت. آقایان طوری وانمود می کنند گویی همین دو هفته پیش یا یک ماه پیش قدرت را در دست گرفته اند. کشور ما تحت حکومت مطلقه ی آقایان بیشتر از دو دهه است که از نظر تعداد اعدام، هر ساله در اولین پله های جدول کشورهای دنیا قرار می گیرد. اعدام سیاسی، اعدام برای رابطه ی مرد و زن خارج از ازدواج، اعدام برای مواد مخدر، اعدام برای جرایمی مثل قتل. همه ی اینها در خشن ترین شکل آن. اعدام هزاران زندانی سیاسی در عرض چند هفته. سنگسار. اعدام در میدان شهر جلوی چشم مردم و بچه ها و جوان ها.
به همین مورد اعدام بخاطر مواد مخدر یا تجاوز و قتل نگاه کنیم. اگر قرار بود که این اعدام ها جواب بدهد که جامعه پس از بیست سال مجبور نبود هنوز "طرح امنیت اجتماعی" را تحمل کند. آقایان یک ماه و یک سال نیست که اعدام می کنند. هم جرایم مواد مخدر بیشتر شده و هم موارد دزدی و تجاوز و قتل. تازه بسیاری از جرایم هم هست که اصلا در جامعه ی ما جرم محسوب نمی شود مثل مزاحمت علنی زبانی و توهین در کوچه و خیابان برای دختران و زنان یا خشونت علیه زنان بخصوص در خانواده ها.
سن این کسانی که بعنوان اراذل و اوباش می گیرند و می زنند و اعدام می کنند چقدر است؟ همه اشان تربیت شده و محصول و همزمان، قربانی همین جامعه ی ده سال و بیست سال گذشته اند. میوه های همان بهشت آرمانی که قرار بوده آقایان فراهم کنند.

این اعدام های دسته جمعی، در خیابان جلوی چشم مردم، این خشونت رسمی و دولتی و سازمان یافته فقط خشونت نهادینه شده در اجتماع ما را بیشتر کرده و می کند. جامعه ای هر چه بی اخلاق تر، فاسدتر و خشن تر.
دو مطلب هم درهمین رابطه هاست که فکر کردم شاید دوستان بخواهند بخوانند:
گفتگویی با شیوا نظرآهاری درباره ی اعدام ها و شرایط محاکمه و آزار و اذیت زندانیان حتی پیش از اجرای حکم اعدامشان.
مقاله ای از نیما راشدان درباره ی عمق فسادی که در بطن جامعه می جوشد.

نوشته شده توسط پویا در 07:47 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661