« April 2007 | Main | June 2007 »
May 28, 2007
بازگشت از سفر + افغانستان + قوم یا ملت؟

پس از یک سفر کاری پربار برگشته‌ام. در کنار آن، دوستی‌هایی، تازه و عمیق شد که هم تجربه و هم خاطره‌هایی خوش بجا گذاشت و امیدوارم دوستی‌هایی ماندگار باشند.

برای دوستانی که مایل به شناخت علمی و دقیق مسائل امروز افغانستان هستند و در ضمن فرصت مطالعه‌ی عمیق این کشور را ندارند، پیشنهاد می‌کنم این کتاب را بخوانند که حالا یک منبع کلاسیک حساب می‌شود:

Taliban, Islam, Oil and the New Greate Game in Central Asia

نویسنده‌ی کتاب احمد رشید، خبرنگار با تجربه‌ی پاکستانی الاصل است و کتاب را بر اساس منابع دست اول خودش نوشته است. کتاب را از زمان پا گرفتن طالبان شروع می‌کند اما فقط درباره‌ی اتفاقات و جنگ‌های داخلی نیست و به اتفاقات پشت پرده اشاره‌های مستقیم دارد، مثلا اینکه:
چطور قدرت‌های خارجی مثل پاکستان برای دستیابی به بازارها و راه‌های ترانزیت کشورهای آسیای مرکزی، یک نیروی پشتون مثل طالبان را تقویت کردند،
چطور کمپانی‌های نفتی غربی برای ایجاد خط لوله‌ی گاز از آسیای مرکزی و از راه غرب افغانستان چشم‌شان را به روی قدرت‌گیری طالبان بستند،
چطور بسیاری از سران مجاهدین که همین حالا هم در حکومت افغانستان نقش کلیدی دارند،‌ برای رقابت با دیگر نیروها به طالبان کمک کردند،
آیا واقعا این سران مجاهدین که امروز از پایگاه‌های حکومت حساب می‌شوند، وقتی که در قدرت بودند چطور با مردم رفتار می‌کردند و اصلا نقش خود اینها در موضوع‌هایی مثل قاچاق تریاک از افغانستان چیست. فکر می‌کنم خواندن این کتاب به یک دید واقعی‌تر کمک می‌کند.
اما دوستانی که علاقمند به شناخت عمیق خود جامعه‌ی افغانستان هستند این کتاب که می‌نویسم خیلی مفید است. با اینکه قدیمی است اما هنوز هم یکی از بهترین‌ها است:
Afghanistan, Louis Dupree
کتاب با اینکه در سال 1973 نوشته شده اما شناختی که از کشور افغانستان می‌دهد هنوز هم اعتبار دارد. دوپری نویسنده‌ی کتاب یک انسان‌شناس بوده که خودش سالها در افغانستان زندگی و مطالعه کرده است.
----------
امشب که می‌خواستم دربار‌ه‌ی این دو کتاب بنویسم، فکرم به موضوع اقوام و رابطه‌ی آنها در چارچوب یک ملت رفت، چون این شاید حساس‌ترین مشکل در افغانستان باشد. اما در مورد کشور خودمان:
من نمی‌دانم اولین بار چه کسی یا چه جریانی «اقوام» ایرانی را بعنوان "ملت" یا "ملیت" در کشور ما ترجمه و معرفی کرده است. خیلی آسان می‌گوییم "ملت کرد" یا "ملت بلوچ" یا حقوق "ملیت"‌ها. در حالیکه کردها یا بلوچ‌ها یا لرها از نظر علمی در تعریف ملت نمی‌گنجند و «قوم» محسوب می‌شوند و هویت قومی دارند نه هویت ملی. برای اینکه این یادداشت خیلی طولانی نشود بگذاریم برای فردا که بتوانم راحت‌تر درباره‌ی آن بنویسم. در این آخر هفته بحثی با دوستی داشتم که فکر کردم نظرم را در اینجا بنویسم.
----------
این خبر می‌گوید: "خبرگزاري فارس: مسئول معاونت بسيج خواهران نيروي مقاومت بسيج گفت: مي‌خواهند يك ميليون امضاء براي داشتن حجاب اجباري از بين دختران و زنان ايراني جمع كنند؛ در حالي كه بسيج خواهران پيشقدم بوده تا در مقابل اين حركت كينه توزانه دشمنان بايستند".
حالا این خبر را بخوانید:
"ای زنان، شما نباید بدون دلیل از خانه‌هایتاین بیرون بروید. اگر از خانه بیرون می‌روید نباید مانند زنانی باشید که که مانند پیش از آمدن حکومت اسلامی لباس‌های زیبا و جواهرات به تن کنند و جلوی مردان دیگر ظاهر شوند. اسلام بعنوان یک دین نجات‌بخش شاءن و مقام بخصوصی برای زنان قائل شده است و دستورات با ارزشی برای زنان دارد. زنان نباید فرصتی برای مردان بی ارزش فراهم کنند تا به آنها به چشم ناپاک نگاه کنند. زنان بعنوان معلم و گرداننده‌ی خانه مسئولیت مهمی دارند. شوهر، برادر، پدر مسئولیت فراهم کردن مایحتاج ضروری زندگی مانند غذا و لباس را دارند. هنگامی که زنان مجبورند برای تحصیل یا نیازهای اجتماعی از خانه بیرون بروند، باید خودشان را مطابق قوانین اسلامی بپوشانند. اگر زنان با لباس‌های زیبا و تنگ و فریبنده برای نشان دادن خودشان بیرون بروند،‌ از طرف قانون شرع مورد لعن و سرزنش قرار می‌گیرند و نباید انتظار داشته باشند که به بهشت بروند.
همه‌ی افراد بزرگ خانواده و هر مسلمانی در این مورد مسئول است. ما از همه‌ی افراد می‌خواهیم که خانواده‌ی خودشان را سخت کنترل کنند و از پیش آمدن این مشکلات اجتماعی جلوگیری کنند. در غیر این صورت،‌ این نوع زنان و روسای خانواده، از طرف نیروهای منکرات مورد توبیخ و بازداشت و تحقیق قرار می‌گیرند و بسختی مجازات می‌شوند.
پلیس منکرات وظیفه و مسئولیت دارد که با این مشکلات اجتماعی مقابله کند و آنها به تلاش‌های خودشان تا نابودی این اعمال شیطانی ادامه خواهند داد".

دوستان، فکر می‌کنید اعلامیه‌ی بالا را از یک سایت خبری دیگر در ایران در این چند روزه برداشته‌ام؟ نه! این هم منبع اعلامیه:
اعلامیه صادره از طرف دایره‌ی امر به معروف و نهی از منکر- طالبان - کابل - نوامبر 1996

شباهتی در نگاه به زنان بعنوان یک "منبع شیطانی" در دو مورد بالا نیست؟

نوشته شده توسط پویا در 06:44 PM

May 19, 2007
من هم درباره ی تاثیرگذارترین ها می نویسم

سیامک عزیز از وبلاگ رازنو خواسته تا من هم لیستی از آنها که ازشان در طول زندگی تاثیر گرفته‌ام بنویسم. چون عازم سفر کاری یک هفته‌ای هستم گفتم که همین امشب بنویسم.
لذت خواندن را از مادرم دارم. خواندن برای کودک با لذت دیدن و دانستن شروع می‌شود، وگرنه چه ضرورتی دارد که پسر یا دختربچه‌ای وقتی را در تنهایی به ورق زدن کتاب بگذراند. تجربه‌ی این لذت را مادرم به من یاد داد، با میل خودش به خواندن و تعریف کردن آنچه می‌خواند به زبانی و با شکلی ساده برای من. و همه چیز از همین جا شروع شد...

نگاه انتقادی به اجتماع را از عزیز نسین و داستانهایش دارم. در آن شهر کویری که کودکی من در آن گذشت، عادت داشتیم کتاب‌ها را از کتابفروشی کرایه کنیم. 9-8 ساله که بودم هر چند روز یکبار به کتابفروشی خیابان اصلی شهر می‌رفتم و با یک بغل کتاب نازک بر می‌گشتم. اما در 14-13 سالگی می‌خواستم نوشته‌های عزیز نسین را برای خودم داشته باشم. نگاه او و طنز او را دوست داشتم. "پخمه"‌ی او خیلی روی من اثر گذاشت. باید دو سه سالی پیش از آمدن به تهران باشد: 14 سالگی.

مهم‌ترین دوران زندگی‌ام باید انقلاب بهمن باشد. مهم‌ترین همیشه شیرین‌ترین نیست. گرچه لحظات و دوره‌های شیرین اما کوتاه هم کم نبود. با انقلاب بود که گویی از روزمره‌گی‌ها بیرون آمدم. دغدغه‌های دیگری آمد. شاید این بزرگترین تاثیر روی ذهن و روح نوجوانی بود که از آن وقت فقط بیشتر و عمیق‌تر شده است. نوشته‌های همین وبلاگ را که می‌بینید. بیان دغدغه‌هایی غیر از روزمره‌گی‌هاست.
و دومین دوره مهم هم باید مهاجرت باشد که سالهای زیادی از زندگی ام در آن سپری شده است. این مهاجرت، هویتی بر دیگر هویت های من اضافه کرده که اسم گذاشتن روی آن راحت نیست اما بسیاری ازرفتارها و اندیشه ها و سلیقه ها زیر تاثیر آن است. نه! چیز منفی ای نیست. آن غربزدگی و شیفته ی غرب بودن که ما همه به آن حساس هستیم نیست. تلفیقی از شیوه ی زندگی و اندیشه ی ایرانی و اروپایی. فرهنگ ها از هم تاثیر می گیرند، هم در مقیاس بزرگ و هم در مقیاس های فردی.

در خانواده‌ی کوچک ما، مثل بیشتر خانه‌ها همیشه موسیقی جزئی از زندگی روزانه بود، اما آن وقتی که احساس کردم نغمه‌ای وجودم را می‌لرزاند، با صدای شهرام ناظری بود. یادم هست اوایل انقلاب بود و نواری که یک طرف آن صدای ناظری بود و طرف دیگر صدای سیما بینا که البته دیگر به "همت و غیرت دینی" آقایان صدای زنان ممنوع شده بود. پس از آن بیشترین سهم موسیقی که گوش می‌کنم موسیقی اصیل ایرانی است. اما تاثیر آن را مدیون استاد ناظری هستم.

وقتی که به نیاز درونی‌ام به شعر و هنر نگاه می‌کنم بیشتر از همه، تاثیر از مولانا و اخوان ثالث گرفته‌ام. از خواندن حافظ لذت می‌برم اما از غزلیات مولانا سرشار می‌شوم. بطور کلی از نظراخلاقی، از عرفان واقعی و نه از درویشی‌گری و خلسه و صوفی‌مسلکی و چلّه نشینی، بسیار تاثیر گرفته‌ام. من به عرفان بعنوان جستجوی حقیقت نگاه می‌کنم و پوسته‌ی دینی آن را به مقتضای زمان و مکانی می‌دانم که به حکم تکفیر فقیهان دست و پا می‌بریدند و بر دار می‌کردند، بگذریم ...
اما زنده یاد اخوان ثالث هم از معاصران بیشترین تاثیر را روی من گذاشته. از شعرش می‌گویم که گویی همان ناگفته‌های من است که کسی مانند اخوان به بهترین زبان گفته. در ارزش شعر فروغ و شاملو و امثال اینها که حرفی نیست. اما اگر بنا بر تاثیر باشد همان اخوان است.
از نویسندگان خارجی بیشتر از همه توانسته‌ام با رومن رولان (و شاید همانقدر با به آذین) ارتباط ماندگار برقرار کنم. «جان شیفته» کتابی است که هیچوقت برایم کهنه نمی‌شود. در سه دوره‌ی زندگی‌ام - 18 سالگی، 28 سالگی و 38 سالگی، آن را خوانده‌ام و هر بار با نگاهی متفاوت زمین گذاشته‌ام. مطمئنم که باز هم آن را می‌خوانم. همین حرفها را می‌توانم درباره‌ی نیکوس کازانتزاکیس تکرار کنم که «مسیح باز مصلوب» او و کارهای دیگرش روی روحیاتم اثری ماندگار گذاشته است. در جایی می‌گوید ارزش مسیح واقعی آن است که آدمی معمولی باشد و با رنج و از خودگذشتگی بخواهد انسان بشود و انسان بماند. وگرنه اینکه بگویی مسیح بخاطر معصومیتی الهی، انسان بود که ارزشی ندارد، کاری نکرده است.

از نظر فکری بجای یک نفر و دو نفر می‌خواهم از یک طیف بگویم و برای همین از میرزا آقاخان کرمانی و کسروی و هدایت شروع می‌کنم تا احسان طبری و دکتر مهرداد بهار و فریدون آدمیت و عبدالحسین زرین کوب. هر یک از اینها توانسته‌اند با روش نگاهشان به تاریخ و اجتماع اثری روی اندیشه‌ی من بگذارند. زندگی بسیاری از این متفکران تراژیک بوده و این هم طنز جامعه‌ی ماست: از سر بریده شدن میرزا آقاخان تا کشته شدن کسروی در صحن دادگاه و خودکشی هدایت و تا به توبه واداشتن طبری.
در سالهای بعدتر با اندیشه‌های فوکو و ادوارد سعید آشنا شدم. نمی‌توانم بگویم که در اندیشه پیرو کسی هستم. به نظرم بیشتر باید شیوه‌ی اندیشیدن را یاد گرفت و گرنه هیچکس حرف آخر و حقیقت مطلق را در نیافته و طبیعتا نگفته است.

در این سالهای اخیر نوشته‌های ماشاالله آجودانی و بخصوص «مشروطه‌ی ایرانی» او خوراک فکری زیاد و عمیقی برایم فراهم آورده و مثل یک شاگرد از معلمی مثل او که گوشه‌ی جدیدی را در ذهنم باز کرد قلبا سپاسگزار بوده‌ام. این احساس قلبی را نسبت به همه‌ی آنهایی که اسم بردم یا نبردم اما تاثیری روی من داشته‌اند دارم.
با وجود سالهای زیاد زندگی در خارج این احساس قلبی احترام به معلم در من مانده است. گرچه امروز با بعضی از کسانی که در دانشگاه معلم من بوده‌اند همکار هستم (البته در بیرون دانشگاه) اما این احساس احترام هنوز دست بالا را دارد.

نمی‌دانم چه کسی را به این "بازی" دعوت کنم. حسن درویش پور؟ موناهیتا؟ ف.م. سخن؟ خیال تشنه؟ پارسا؟ نسرین؟ همه‌اشان را و همه‌ی دوستان وبلاگنویسی که این یادداشت را می‌خوانید.

نوشته شده توسط پویا در 09:38 PM

May 18, 2007
نسل صیغه + گپی با خورشید خانم

با دیدن تیتر خبری درباره‌ی اختراع دوچرخه‌ی اسلامی در اراک به این صفحه رفتم که ببینم پس از سینما و تاتر اسلامی و لباس و مد اسلامی و اتوبوس اسلامی و خیلی چیزهای دیگر، این یکی چه می‌تواند باشد. اما راستش به موضوع دیگری در متن خبر جلب شدم.
یک کارشناس قضایی "از شيوه نادرست ازدواج‌هاي موقت در جامعه اظهار تأسف كرد و گفت:ازدواج‌هاي موقت با شيوه رايج امروزي موجب تزلزل پايه‌هاي خانواده شده است". و بعد هم گفته‌ای از یک مسئول دیگر است که می‌گوید: " متأسفانه امروز فلسفه اصلي ازدواج موقت به دست فراموشي سپرده شده و به هوي و هوس آقايان تبديل شده است".
حالا با وجود این نوع اعترافات کارشناسان‌شان به نتایج ناگوار طرح‌هایی مثل صیغه برای زنان و بچه‌هایی که محصول این نوع ازدواج‌ها هستند، باز هم آقایان روی این طرح‌ها پافشاری می‌کنند. به لطایف‌الحیل هم می‌خواهند اثبات کنند که این قوانین و طرح‌ها همه مطابق فطرت آدمی است و برای امنیت اجتماع و "کمک به زنان" تدوین شده است.
در کنار زنانی که آسیب‌های جدی اجتماعی از ازدواج‌های موقت می‌بینند، نسلی از بچه‌های صیغه در حال شکل‌گیری است که خیلی از آنها بخاطر انواع مشکلات حتی از داشتن شناسنامه‌ هم محرومند. شناسنامه نداشتن یعنی اینکه تو از نظر رسمی و اداری وجود نداری و از هر حقی هم محروم هستی. من تقریبا یک سال پیش یادداشتی درباره‌ی این موضوع نوشتم و نظر جامعه‌شناسان را هم آوردم. بد نیست اگر وقت کردید نگاهی به آن یادداشت بیندازید.
----------
خورشید خانم مطلبی درباره‌ی سالهای دهه‌ی ‌شصت نوشته است و شکافی که میان جوانان آن سالها و جوانان این سالها وجود داشته و دارد. شکی نیست که تا هر نسلی نخواهد بداند پیش از او چه گذشته، این جدایی و نفهمیدن همدیگر طبیعی است. داشتن حساسیت اجتماعی فقط محدود به این نیست که بدانیم دور و برمان چه می‌گذرد، این هم هست که کنجکاوی کنیم که از کجا به اینجا رسیده‌ایم. حالا دیگر در روزنامه‌ها و اعلامیه‌های دانشجویی عبارت "دهه شصت" را زیادتر می‌بینیم. خوب است که بیست ساله‌های امروز کنجکاو شده‌اند که بر بیست ساله‌های آنروز چه رفت. و مهم‌تر اینکه چه کنیم تا هر چند سال یکبار نسل جدیدی گذشته‌های تلخ را تجربه نکند.
خورشید در جایی می‌نویسد: "ولی نمی دونم آیا کس دیگه ای هم با من هم عقیده هست که محاکمه نشدن عوامل جنایت های دهه شصت و سرپوش گذاشتنشون توسط دولت ایران عامل بخشی از شکافی هست که تو جامعه ما افتاده بین کسایی که به "اصلاحات" اعتفاد دارن و کسایی که به "براندازی" اعتقاد دارن؟"
خورشید جان البته اگر قرار بر محاکمه‌ای باشد و رسیدگی بر آنچه رفت که دیگر بقول معروف: نه از تاك‌ نشان است و نه از تاكنشان. و اگر منظورت سران محافظه کار یا اصلاح طلبان دولتی است که همین‌ها بر بالاترین مخده های قدرت و رسانه تکیه زده‌اند. از مراد روشنفکران اصلاح طلب مانند دکتر سروش بگوییم که هنوز دوست دارد نقشی را که در انقلاب فرهنگی بازی کرد، کمرنگ و مصلحانه و فرهنگی جلوه بدهد یا از آقای جلایی پور که هنوز فکر می‌کند جنگ و کشتار در کردستان کار بجایی بوده است.

در این باره زیاد می‌شود نوشت. شاید بخاطر همین است که وقتی من از جنبش مردمی اصلاح‌طلبی می‌گویم اینقدر روی استقلال آن از قدرت تاکید می‌کنم. همین حالا هم این فشاری که روی جنبش زنان و بخشی از جنبش دانشجویی و کارگری و معلمان است برای همین استقلال از قدرت است، کما اینکه اقبال مردم هم از آن برای همین استقلال است. اما اینکه همه چیز را هم به محاکمه و رسیدگی و اینطور مسائل موکول کنیم در واقع راه حلی ارائه نکرده‌ایم. اینها چشم بستن به روی آنچه گذشت نیست. اینها شاید اهمیت دادن به جان گرفتن جنبش‌های مدنی و مردمی است با خواسته‌های امروز. شاید این بهتر بتواند آن شکاف اجتماعی را که می‌گویی پر کند.

نوشته شده توسط پویا در 07:55 PM

May 16, 2007
هر مشروطه خواهی متجدد است؟

در دو پست قبلی نوشتم که دیده‌ام در بعضی نوشته‌ها، از روحانیون مشروطه‌خواهی مانند نائینی یا ملا کاظم خراسانی با صفت "مدرن" و "متجدد" یاد می‌کنند. شکی نیست که کمتر شخصیت تاریخی یا واقعه‌ی تاریخی را بتوان بصورت سیاه یا سپید قضاوت کرد. تاریخ سراسر خاکستری‌ست. اما بحث من در این نیست. فکر می‌کنم اگر بتوان چند معیار برای برداشت‌های مدرن و متجددانه در زمان مشروطه داشت، شاید چند تا از آنها تعریفی باشد که از ملت، آزادی و مساوات در میان بوده. مفاهیمی که عمیقا در هم گره خورده‌اند و از هم ناشی می‌شوند.

بعنوان مثال تعریفی که روحانیون مشروطه‌خواه مانند نائینی یا خراسانی از مفهوم ملت داشته‌اند، همانی نیست که از اروپا به گفتمان غالب در دوران مشروطه در ایران تبدیل شد. مفهوم جدید ملت به معنی تمامی افرادی است که در یک چارچوب سیاسی و اقتصادی و حقوقی مشترک زندگی می‌کنند. این افراد می‌توانند از قوم‌های مختلف و پیرو دین‌های مختلفی باشند. آنچه که مایه‌ی اشتراک آنها می‌شود تجربه‌ی تاریخی مشترک و احتمالا یک زبان مشترک است و همان چارچوب‌هایی که نوشتم. به این معنی، مثلا وقتی که از ملی و شورای ملی در مفهوم جدید آن صحبت می‌شد، منظور شرکت همه‌ی افراد یک ملت در کار مجلس شورای آن کشور بود.

اما آنچه روحانیون از مفهوم ملت در نظر داشتند بیشتر همان برداشت سنتی از ملت یعنی افراد دارای یک دین و آیین مشترک بود، مثل ملت اسلام، ملت یهود. دکتر آجودانی در کتاب «مشروطه‌ی ایرانی» خیلی بهتر و کاملتر، به این موضوع پرداخته است. منظور من بیشتر ذکر نمونه‌هایی از برداشت‌های شخصیت‌هایی مانند نائینی و ملا کاظم خراسانی از این مفاهیم است که تلاشی برای فکر کردن روی این موضوع‌ها باشد.
بعنوان مثال نائینی در کتابش «تنبیه‌الامه و تنزیه‌المله» می‌نویسد: مساوات را چنان به صورت قبیحه جلوه دادند که "نه تنها مسلمانان روی زمین بلکه قاطبه ملیین از آن بیزارند". در اینجا برای ملت، نه هویتی سیاسی بلکه هویتی صرفا دینی قائل است.
در جای دیگر ملا کاظم خراسانی در حکم ارتدادی که برای اتابک صادر می کند می‌نویسد: "تمام این مفاسد را این شخص خائن ِ دولت و ملت اسلام بر آن ذات اقدس اغفال نموده است".
هم او در تلگرافی به بازاریان تبریز می‌نویسد: "زیرا وقتی که عموم ملت اتفاق بر تاسیس مجلس شورای ملی که مایه رفع ظلم و ترویج احکام شرعیه و حفظ بیضه اسلام و صیانت شوکت مذهب جعفری است داشته باشند...".
این برداشت از ملت موجب می‌شد تا موضوع آزادی عقیده و مساوات حقوقی هم نه در مفهوم مدرن بلکه در چارچوب سنتی و شرعی آن درک شود. در مورد آزادی آيت‌الله طالقانی در همان کتاب در توضیح برداشت نائینی از آزادی می‌نویسد: "این دسته ظالم پرستان برای انحراف اذهان، بآزادی از حقوق و مقررات دین، تاویل کرده و ملازم با همرنگی در رسوم و آداب اروپائیان و مسیحیان شمرده‌اند".

در برداشت مدرن از آزادی، حق اختیار دین و باورها امری خصوصی تلقی می‌شد و لااقل به حقوق اجتماعی لطمه نمی‌زد. اما در برداشت روحانیون مشروطه‌خواه هنوز بابی‌ها فرقه‌ی ذاله شناخته می‌شدند و بازار فتوا و ارتداد برای "فساد عقیده" داغ بود. منظورم این است که حتی در محدوده‌‌ی مفهومی به نام ملت جای نداشتند.
زمانی وقتی که مقاله‌ای در روزنامه‌ی ایران نو در انتقاد به احکام اعدام و بخصوص اذیت و آزار مجرمین توسط مشروطه‌خواهان منتشر شد، خراسانی دستور بستن روزنامه را داد.

در مورد برابری حقوقی، هم نائینی و هم خراسانی تاکید داشتند که آنچه مورد نظر آنهاست این است که همه‌ی افراد در چارچوب قوانین شرعی در مقابل قوانین برابرند. مثلا اگر مسلمانی قتلی کند، مجازات او چه فرد پر قدرتی باشد و چه رعیت فقیر، یکسان اجرا می‌شود. اما اینطور نیست که یک مسلمان و یک غیر مسلمان،‌ گرچه هر دو ایرانی باشند، از حقوق مساوی برخوردار باشند. همینطور یک زن با یک مرد، گرچه هر دو ایرانی هستند. مثلا محلاتی روحانی مشروطه‌خواه می‌نویسد: "اما تسویه در حقوق ملی، پس آن هم حرفی‌ است نفهمیده، مگر در میراث بنا شده که همه ورثه چه دختر و چه پسر، چه مادر، چه پدر و غیر هم بر یک نسق ارث ببرند؟"
بخشی از افراد ملت هنوز بعنوان "اهل ذمه" و مطیع اسلام تلقی می‌شدند.

این‌ها را نوشتم تا درباره‌ی مفاهیم فکر کنیم و ببینیم که آیا در گفتمان اجتماعی ما هم این مفاهیم، محتوای مدرن داشته‌اند و دارند یا نه. البته که حمایت این روحانیون با نفوذ، کمک خیلی بزرگی به پیروزی مشروطه کرد. با این حال بعدها بود که نشان داد اگر بخواهیم مفاهیم جدید مانند ملت یا برابرحقوقی را در همان چارچوب سنتی درک کنیم، دیر یا زود این مفاهیم معنی خود را از دست می‌دهند.
به نظر من هر مشروطه‌خواهی ضرورتا متجدد نیست، مگر اینکه برداشت تجدد‌خواهانه از مشروطه و حقوق ملت داشته باشد.

نوشته شده توسط پویا در 10:04 PM

May 15, 2007
روزانه ها

من در اینجا از مسائل کاری‌ام کمتر نوشته‌ام، مگر آنجا که باز به نوعی با دغدغه‌های اجتماعی‌ام سر وکار داشته. اما یادداشت امشب بیشتر شخصی است، باز هم تا حدودی.
یادم هست که در این پست به یک روز کاری سرد، آزمایش در طبیعت، اشاره‌ای داشتم. ما عادت داریم و در واقع باید هنگام کار در بیرون، از سایت کاری و روش انجام کار عکس و فیلم بگیریم و این‌ها در واقع بخشی از مدارک تحقیق هستند. خیلی وقت‌ها یک عکس و دو سه کلمه نوشته روی آن، کار یک صفحه مطلب را می‌کند.
انستیتوی ما هر سال نتایج کلی کارهای تحقیقاتی، بودجه‌ و پروژه‌های آینده را در یک کتاب سال منتشر می‌کند. روی جلد و پشت آن را معمولا با همین عکس‌ها تزئین می‌کنند و با شرحی و تفصیلی در داخل کتاب. طبق یک قانون نانوشته، عکسهایی که انتخاب می‌شوند در واقع یک قدردانی از کار آن پروژه است. امسال عکسی از من وهمکارم را از همان روز سرد به همراه شرح و تفصیل چاپ کرده‌اند که امروز خبردار شدم. محیط کار فقط گذراندن 8 ساعت در روز برای گرفتن حقوق نیست، بخشی از زندگی ماست. موفقیت‌ها و تجربه‌های نه چندان موفق آن هم جزئی از روزانه‌هایمان.

دوستان دانشجویی که از استرس کار برای نوشتن این مقاله و آن گزارش، آنهم در یک مدت کوتاه می‌نویسید، باور کنید که از این روزهای پر مشغله در محیط کار هم کم نیست. در اروپا بخصوص که در بهار و پاییز، مثل اینکه همه‌ی فعالیت‌ها به اوج خودش می‌رسد. بیشتر کنفرانس‌ها و فعالیت‌ها در همین دو فصل است که طبیعتا اگر آدم چیزی برای عرضه کردن در آنها دارد، فصل نوشتن و ارائه کردن است. بعنوان مثال ما (یعنی دو نفر) حدود یک ماه پیش، در طول یک هفته یک مقاله برای ژورنال و یک مقاله هم برای کنفرانس نوشتیم که روزهای واقعا طولانی بودند.
با این حال وقتی که نوشته‌های دوستان دانشجو را می‌خوانم به این فکر می‌کنم که نگران نباش، بزودی نتیجه‌ی این زحمت‌ها و استرس‌ها را می‌گیری. نه اینکه محیط کار، محل راحت کردن باشد، اما پرکاری‌های دوره‌ی دانشجویی عادت خوبی برای آینده می‌شود.

نوشته شده توسط پویا در 08:48 PM

May 13, 2007
امروز: از هر دری سخنی! پراکنده نویسی

این روزها از نظر احساس شخصی نوشتن از مسائلی که مستقیما و بی‌واسطه با مشکلات امروز جامعه‌ی ما سر و کار ندارند مشکل‌ و مشکل‌تر می‌شود.
از یک طرف موج فشاری است که به جنبش‌های مدنی مردم، از زنان و معلمان گرفته تا دانشجویان و کارگران می‌آورند و آنهم به این شکل خشن و مبالغه ‌آمیز. نمی‌توان و نباید در مقابل این خشونت‌ها و پرونده سازی‌ها سکوت کرد. از طرف دیگر بالاخره باید دورتر از خبرها هم رفت. ذهنی که فقط درگیر خبرهای روز بماند، کم کم قدرت ربط دادن آنها به هم و تحلیل آنها را از دست می‌دهد.
این بار می‌خواستم کمی درباره‌ی برداشت‌های تجدد در دوران مشروطه و درکی که از «ملت» و «مساوات در اجرای قانون» وجود داشت بنویسم. چون بعضی جاها دیده‌ام‌ که شخصیتهای تاریخی مثل آیت‌الله نائینی و مانند او را با صفت مدرن و متجدد توصیف می‌کنند که البته این از آن صفت‌های بدون قید وشرط نمی‌تواند باشد. حالا بگذریم، که وقتی دیگر مثلا پست بعدی خواهم نوشت.

اما امروز: زینب پیغمبرزاده فعال جنبش زنان را به بند عمومی نوجوانان زندان اوین منتقل کرده‌اند. در گزارشی خواندم وقتی او می‌گوید که وبلاگی به نام «تجربه‌های زنانه» دارد، "رئیس دفتر قاضی هم رو به قاضی گفت بفرستیمش زندان تا تجربه های زنانه پیدا کند!".

رئیس جمهور می‌گوید: "در جبهه استكبار پرونده امام زمان كامل شده است و فقط به دنبال آدرس مي‌گردند تا بروند كار را تمام كنند، در همين تهران عناصر بيگانه‌اي هستند كه از عرفا و مومنان خانه و محل ملاقات امام عصر (عج) را سراغ مي‌گيرند."
بعد از سخنرانی درباره‌ی هاله‌ی نور و دخترک 16 ساله‌ی متخصص اتمی و این آخری، نگرانی اینجاست که نکند با همین افکار و عقاید بر سر میز مذاکرات اتمی نشسته‌ایم و سرنوشت یک ملت و کشورش را به دست گرفته‌ایم.

دیک چنی معاون جورج بوش، در سفر خاورمیانه است. این روزها که مهلت قطعنامه‌ی شورای امنیت تمام می‌شود، حرفها دوباره لحن تهدید گرفته‌اند. مثلا خود چنی که روی عرشه‌ی ناو آمریکایی در نزدیکی مرزهای ایران از امکان راه حل نظامی می‌گوید.
اما فکر می‌کنم مسافرت چنی فقط اینها نیست. یادمان باشد که عربستان سعودی روز به روز در خاورمیانه نقش بزرگتری بازی می‌کند. اول که میانجی‌گری میان حماس و سازمان فتح در فلسطین را در دست گرفت و بعد هم کنفرانس کشورهای اسلامی در پاکستان.
موضوع اتمی ایران و روی کار آمدن یک دولت شیعه در عراق باعث نگرانی عربستان و شیخ‌نشین‌های خلیج فارس است. از طرف دیگر آقایان که فکر می‌کنند بحران‌سازی در عراق کمک می‌کند که آمریکایی‌ها زودتر بروند و یک دولت شیعه در آنجا بماند، به این فکر کرده‌اند که بخصوص عربستان و شیخ‌نشین‌ها به این راحتی این تغییرات را تحمل نمی‌کنند؟
من فکر می‌کنم جای این نگرانی هست که بحرانی در منطقه‌ی ما بصورت رقابت و درگیری‌های شیعه و سنی در حال شکل‌گیری است. متاسفانه سیاست‌های آقایان درست در همین جهت است و بدشان نمی‌آید که یک اتحاد شیعه در منطقه بوجود بیاید.

از طرف دیگر کارشناسان آمریکایی از حالا به سیاست‌مداران آمریکایی توصیه می‌کنند که از «سلَفی‌های اصولگرا» (purist salafi) در منطقه در مقابل سلفی‌های افراطی حمایت کنند و آنها را تقویت کند. این به طور مستقیم یعنی تقویت حکومت‌های عربستان و مانند آن به بهانه‌ی مقابله با تروریسم.
برای اینکه دوستان ممکن است بپرسند سلفی‌ها چه گروهی هستند، خیلی کوتاه اینکه سلف به معنی "پیشینیان" است: یعنی صحابه‌ی پیامبر تا سه نسل. سلفی‌ها بخشی از مذهب سنی هستند که فقط سه منبع را برای تفسیر درست تعلیمات اسلامی معتبر می‌دانند:
اول قرآن، دوم سنت پیامبر و سوم روش زندگی صحابه‌ی پیامبر. سلفی‌ها اعتباری برای عقل در تفسیر قرآن قائل نیستند و آن را بدعت می‌دانند. از آنجا که احادیث جای اساسی برای آنها دارد،‌ نقش روحانیون آنها بعنوان کسانی که احادیث درست را می‌شناسند، تعیین کننده است. مرکز قدرت سلفی‌ها در عربستان سعودی است. آنها در مصر، پاکستان و در میان طالبان و چچن‌ها پایگاه فکری قوی‌ای دارند. از سالهای 1980 یک جنبش افراطی و تروریستی سلفی قوی شکل گرفته که بن لادن و گروه او نمونه‌ی آشکار آن هستند. فراموش نکنیم که با اینکه اصولگرایان سلفی با تروریست‌ها مخالفند اما در مورد مسائل اجتماعی بسیار محافظه‌کار هستند و با روند تجدد و مدرن شدن جوامع و حکومت‌های منطقه بشدت مخالفت می‌کنند. شاید یک بار در مورد سلفی‌ها یادداشتی بنویسم.

مثل اینکه اول این یادداشت نوشته بودم در محدوده‌ی خبرهای روز خواهم نوشت اما باز گویا حرف به درازا کشید.

نوشته شده توسط پویا در 12:58 PM

May 10, 2007
بدنبال حقیقت بودن یا تصور یافتن آن؟

علاقه‌ای به نوشتن پست‌هایی با جملات کوتاه (قصار) ندارم. نمی‌دانم چرا مانند این می‌ماند که کسی همه چیز دان و در برج عاج نشسته، به آدمها نصیحت می‌کند.
اما جمله‌هایی هم هستند، حالا یا موقع خواندن کتابی یا تماشای فیلمی یا گوش کردن به شعری، که یک لحظه‌ی آدمی را چقدر سرشار می‌کنند.
دیدن بخش کوتاهی از فیلم «فریاد مورچه‌ها» (Scream of the Ants) که تازه‌ترین فیلم محسن مخملباف است، چنین لحظه‌ی سرشاری را برایم آورد. جایی که می‌گوید: "من فکر می‌کردم تو بدنبال حقیقت هستی، آدم حقیقت یافته فاشسیت می شود".
بیایید فکر نکنیم که آیا این تعریف فاشیسم هست یا نه. یا اینکه تعریف دقیقی هست یانه. مسئله اصلا اینها نیست. مسئله، فرق میان جستجوی حقیقت است با "تصور و ادعای یافتن حقیقت".
در طول تاریخ شاید هیچ چیز خطرناک‌تر از آدمهایی نبوده است که فکر می‌کرد‌ه‌اند، تصور می‌کرده‌اند و یا حتی ایمان داشته‌اند که حقیقت پیش آنهاست. نتیجه‌ی چنین تصوری اولا ناحق وباطل بودن «دیگران» است و بعد هم، رسالت و وظیفه‌ و هدف و نقشی است که آدم "حقیقت یافته" برای مجاب کردن «دیگران» بعهده می‌گیرد. لازم نیست این "حقیقت ِ بدست آمده"، حتما دینی و مذهبی باشد. با انواع نامها و ادعاها و رسالت‌ها لشکرهای حق را بر علیه باطل بسیج کرده‌اند. همه چیز از آنجا شروع می‌شود که تصور کنی "حقیقت" پیش توست.
اما در فکر من، همه‌ی اینها هم به معنی توجیه بی حقیقتی‌ها و بی‌عدالتی‌ها نیست. راه، به نظر من همان جستجوی ذره ذره‌ی حقیقت است.

درباره‌ی این فیلم قبل از دیدنش شاید نتوان چندان قضاوتی کرد. اما فکر نمی‌کنم بازی‌های قوی‌ای را بشود انتظار داشت. به این فکر می‌کردم که آنقدر حرف ناگفته و درد آشکار و پنهان تاریخی داریم که به همین «گفتن‌ها» اهمیت بیشتری می‌دهیم و از کنار بازی‌ها و داستان پردازی‌های ضعیف بسادگی می‌گذریم. حالا قضاوت را بگذاریم برای بعد،‌ منظورم از این نوشته، یادآوری همان لحظه‌ی سرشار بود.
این نقد را به زبان انگلیسی در اینترنت پیدا کردم. قضاوت با خود دوستان.

نوشته شده توسط پویا در 05:44 PM

May 08, 2007
حجاب، پرچم اقتدار؟

در جایی خواندم که از بعضی بحث‌های مطرح شده در وبلاگستان درباره‌ی حجاب، انتقاد شده بود که به موضوع کنترل حجاب، به صورت ساده شده‌ای پرداخته‌اند. گویا انتقاد از این بود که چرا به بحث حجاب و تفسیرهای دینی از آن و حدود آن، نرسیده است. حجاب، آنجا می‌تواند به بحث و جدلهای فکری تبدیل شود که خودش هم در همان حد بحث و نظر بماند و پیشنهادهای مفسران، حداکثر بوسیله‌ی معتقدان به آن اجرا شود. از نظر عملی این یعنی که حجاب، موضوعی اختیاری در اجتماع باشد.
مشکل در آنجاست که این مفسران و معتقدان، از حجاب وسیله‌ای برای کنترل حق شهروندان برای نوع پوشش آنها می‌سازند. این وسیله را بصورت قانون در می‌آورند و بعد هم با شدت و خشونت در اجتماع برای همه پیاده می‌کنند. این قوانین، حتی اساسی‌ترین حقوق شهروندی را هم محدود به رعایت حجاب می‌کنند. یعنی اگر یک زن حجاب نداشته باشد از حق حرکت در محیط عمومی، کار و تحصیل هم محروم است. حق انتخاب او در این مورد دقیقا صفر است.

به نظر من موضوع حجاب برای حکومت، غیر از صورت دینی و شرعی آن،‌ یک جنبه‌ی عمیقا سیاسی دارد. حکومت، از حجاب و شدت رعایت آن، معیاری برای نشان دادن کنترل و اقتدار خودش ساخته است. حکومت، هویتی دینی برای خودش قائل شده که یکی از نمونه‌های بارز آن کنترل پوشش زنان است. چرا که اگر بخواهیم به زبان خودشان حرف بزنیم (نه اینکه من خودم بی حجابی را مفسده و گناه بدانم)، موارد گناه و فساد در جامعه آنقدر هست که آشکار بودن موی زنان در مقابل آن هیچ است. اما موضوع در اینجاست که موضوع حجاب، مانند پرچمی سمبلیک برای نشان دادن قدرت سیاست‌های حکومتی عمل می‌کند.
نمونه‌ی 180 درجه مقابل آن، سیاست کشف حجاب در دوره‌ی رضا شاه بود. از آنجا که رضا شاه با شعار مدرنیته و تجدد از بالا، به میدان آمده بود، چادر زنان به این عنوان تلقی می‌شد که حکومت اقتدار لازم را برای اجرای سیاست‌هایش ندارد. پس سیاست مخالفت با حجاب آن موقع با شدتی که می‌دانیم اجرا می‌شد.
در هیچکدام از این دو دوره، انتخاب پوشش به سلیقه‌ی خود مردم گذاشته نشده چرا که این موضوع به نوعی با هویت و اقتدار سیاسی گره زده شده است.

موضوع اقبال بخش‌های بزرگی از جامعه در رابطه با حجاب، به آنجا بر می‌گردد که حکومت از آغاز استقرارش به حق انتخاب بخش‌های دیگر اجتماعی بی‌توجه بوده است و از همان ابتدا بر حجاب اجباری و جدایی جنسیتی تاکید کرده است. آنهم با زور فیزیکی. از نظر اجتماعی نشان داده شده که جداسازی جنسیتی و سیاست‌های سفت و سخت حجاب، موجب امنیت بیشتر برای زنان نشده و در خیلی موارد برعکس هم بوده است. حالا نمی‌شود که به همین نتایج غلط این سیاست‌های اجرا شده، اتکا کرد و نتیجه گرفت که بدحجابی و فرهنگ "غرب‌زده" باعث افزایش ناامنی شده است.

نتیجه‌ای که از این یادداشتم می‌خواهم بگیرم این است که وقتی سیاستی با اجبار قانون و خشونت اجرا می‌شود، دیگر چه جای این توقع است که به بحث‌های حوزه‌ای ِ پایه‌های آن بنشینیم آن هم با این توقع که تازه دست آخر به توجیه آن سیاست‌ها و خشونت‌ها برسیم. مثل آن فیلسوف دین‌مداری که به چون و چراها می‌پردازد در حالی که هدفش این است که سرانجام و در پایان تفکر و استدلال‌ها به همان چیزی برسد که در ابتدا به آن پایبند بوده. فقط اینبار به توجیه آن نشسته است.

نوشته شده توسط پویا در 07:31 PM

May 06, 2007
ما مردم را تحقیر نکنید


اعتراف کنیم که بعضی چیزها در کشور ما حد و مرزی ندارند. یکی از آنها عوام فریبی و گزافه گویی. اما اینکه آدمهایی را در شهر ویران بم به رقص و پایکوبی وا داشتن برای خیر مقدم به احمدی نژاد، چه می‌توانیم اسم بگذاریم؟
رقص و شادمانی در کنار ویرانه‌های سه سال و نیمه؟
کسی در مقام رئیس جمهور به خودش جرات می‌دهد که در این ویرانه‌ی بر جا مانده از سه سال و نیم پیش بگوید: "امروز بم حیات بالنده وسازنده خود را باز یافته و زندگی مردم پر نشاط و پر امید در آن جریان دارد... بم شهری رو به پیشرفت است و با افتخار می توان گفت که چون نگینی در قلب کویر می درخشد و با نخل های سربلند و انسانهای مومن و سروقامت خود فریاد می زند من زنده هستم و خواهم بود."

ما که در این فاصله‌ی هزاران کیلومتری از کویر نشسته‌ایم می‌دانیم و می‌بینیم که مردم بم پس از سه سال و نیم در شرایطی زندگی می‌کنند، چطور رئیس جمهور این کشور از دو خیابان آن طرف‌تر خبر ندارد؟
خبرنگاری که همزمان با رئیس جمهور در شهر بوده می‌نویسد: "شهر بم نگین کویر نیست. شهر اسکلت های آهنی نیمه تمامی است که سراز ویرانه ها برداشته است. شهر کانکس های شش متری و خانه های نیمه کاره و آوارهایی است که باقی مانده است. باور کنید برای مردم این شهر انرژی هسته ای که این قدر دغدغه شما ست مهم تر از حق داشتن حداقل برای زندگی کردن و داشتن یک سقف آجری بالای سرشان نیست. من از حاشیه نشین ها حرف نمی زنم. از مردم واقعی شهر بم حرف می زنم که زلزله خاکستر نشینشان کرد. از مردمی که در پشترود زندگی می کنند. آدم هایی که در چادر به سر می برند چون پول خرید کانکس را ندارند. تنها در آمدشان نان هایی است که در اردوگاه می پزند و دانه ای 150 تومان می فروشند".

کسی که در میان مردم محروم و عریضه بدست این شهر و آن شهر، وعده‌ی نیروگاه اتمی و انرژی هسته‌ای می‌دهد، باید هم جرات کند در کنار ویرانه‌های بم وعده‌ی ساختن کارخانه‌ی پتروشیمی بدهد.
حکومتی که پس از سه سال ونیم نتوانسته چادر هلال احمر و کانکس 6 متری را به آلونکی آجری برای مردم تبدیل کند، حالا می‌خواهد کارخانه‌ی پتروشیمی بسازد!

برای مردم زندگی که فراهم نکرده‌اید، لااقل آنها را در خیابان به رقصشان وا ندارید و از آنها وسیله‌ی تبلیغاتی درست نکنید. این امید دادن نیست، تحقیر است. بم را فراموش نکنیم، این آقایان که درد مردم ندارند.
----------
پی‌نوشت: مدت کوتاهی پیش تلویزیون الجزیره گزارشی را درباره‌ی جنبش زنان کشورمان پخش کرد که در آن با زیبا میرحسینی انسان‌شناس و فعال حقوق زنان ایران هم مصاحبه‌ای کرده بود. خوشبختانه فیلم این گزارش را در این صفحه‌ی خودشان گذاشته‌اند که می‌توانیم تماشا کنیم. گزارش به زبان انگلیسی است.
لینک فیلم
.
-- و دیگر اینکه «شیرزنان» اولین سایت خبری ورزش زنان هم شروع به کار کرده است که امیدوارم باشیم کاری ادامه‌دار باشد.

نوشته شده توسط پویا در 09:36 AM

May 04, 2007
نگاهی به کنسرت شجریان: او بهترین خواهد شد، "مثل پدرش"

این چند روزه فکرم مشغول این بود:
خواننده است، مانند پدرش. خواننده‌ی موسیقی اصیل ایرانی، مثل پدرش. خیلی خوب هم می‌خواند، مثل پدرش. خواننده‌ی موفقی خواهد شد شاید بهترین، مثل پدرش. به جای پدر هم خواهد نشست.
گزارش‌گر بی بی سی راست می‌گوید که: "سرم پایین مشغول نوشتن بودم فکر می کردم شجریان می خواند سر که بلند می کردم می دیدم او ساکت نشسته و همایون است که می خواند. تشخيص صدای آنها از هم به مرور زمان سخت تر و سخت تر می شود".
راست می‌گوید. اگر چشم‌ها را بسته باشی یا سرت پایین باشد جز در قسمت‌هایی که اوج می‌گیرد، مثل او می‌خواند. مثل پدر. بعدها در اوج هم به او خواهد رسید. به پدرش.
تعجب می‌کنم که این جوان، همایون را می‌گویم، بحران هویت پیدا نمی‌کند یا نکرده است. نمی‌دانم زیر سایه‌ی دیگری زندگی کردن، حتی اگر پدر و مادر باشند، برای هر کس تا کجا می‌تواند ادامه پیدا کند تا روزی که شاید آدمی بگوید نه! پس من خودم چه کسی هستم؟ کسی که خودش است و سایه و "مثل" دیگری نیست.

من هم به موسیقی اصیل ایرانی علاقه دارم و بیشترین وقتی که صرف شنیدن موسیقی می‌کنم همین نوع موسیقی است. من هم دغدغه و نگرانی کیفیت هنر موسیقی خودمان را پس از این استادان دارم. اما یکی "مثل" استاد امروز پروردن، لزوما به معنی پیشرفت و تازه ماندن نیست. کاش این جوان کار تازه‌ای بکند. کاش وقتی سرمان پایین است یا چشمانمان بسته، بدانیم همایون است که می‌خواند. مثل خودش، نه مثل هیچکس دیگر.
البته زندگی فقط ساز خود را زدن و راه خود را رفتن نیست. آموختن است، تجربه است، سرمشق گرفتن است. اما همه‌ی اینها شاید برای پیدا کردن و ساختن آن «من» و «خود»مان.

نوشته شده توسط پویا در 05:10 PM

May 03, 2007
خشونت و تحقیر ، وسیله ای برای به رخ کشیدن قدرت

فریاد دخترک "بدحجاب" که با خشونت داخل ماشین پلیس می‌اندازند، بدن ِ از باتوم خرد شده‌ی مرد کارگری که لنگان روی آسفالت خیابان می‌کشند، در روز اول ماه مه و بخاطر اعتراض به گرسنگی یا بیکاری یا حقوق عقب‌افتاده، یا معلمی یا دانشجویی ضرب دیده از کتک. فکر می‌کنم دلیل این خشونت بی‌منطق و بی‌رحم بخاطر ترساندن مردم است و دیگرانی که ممکن است هوس اعتراضی، آنهم جمعی و مستقل بکنند. لینک‌ها را نمی‌گذارم که خودتان بارها و بارها در اینجا و آنجا دیده‌اید.
در مورد حجاب زنان، این برای حکومت یک موضوع سیاسی هم هست. محلی برای ابراز قدرت و اِعمال قدرت سیاسی و به رخ کشیدن آن.
شکی نیست که تا مدت کوتاهی این زهر چشم گرفتن‌ها مردم را می‌ترساند. اما «ترس» یک روی وحشتناک‌تر دارد که «عصیان» است.
شاید در کمتر جامعه‌ای مثل جامعه‌ی ما خشونت و تحقیر مردم قانونی و روزانه است. خشونت و تحقیر انسانها را نمی‌توان "فرهنگ بومی" و "حقوق بشر" با پسوندهای من‌درآوردی اسم گذاشت. روی خشونت و تحقیر مردم هیچ اسم دیگری نمی‌شود گذاشت جز همان که هست.

نوشته شده توسط پویا در 07:54 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661