« January 2007 | Main | March 2007 »
February 26, 2007
کار و تلاشی با ارزش در جنبش زنان- کمپین 1 میلیون امضا

نوشین گرامی در ایمیلی می‌نویسد که تا حالا درباره‌ی کمپین «جمع‌آوری یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز» چیزی ننوشته‌ای. راست می‌گوید و فکر می‌کنم این ننوشتن من منصفانه نیست. یعنی با این همه تلاشی که این دوستان در کوچه و خیابان‌های شهر و کارگاه‌های‌شان می‌کنند منصفانه نیست. و همه‌ی اینها علیرغم کمک‌های کوچک و امضای کمپین آنهاست از طرف من. فکر می‌کردم چرا مثلا مانند موضوع «منشور زنان»، درباره‌ی‌ این کمپین یادداشتی نداشته‌ام. صرف نظر از اهداف خوب دوستان که در پایین به آنها اشاره خواهم کرد، ویژگی این جنبش ِ 1 میلیون امضا در «عملی» بودن (پراتیک بودن) آن است. یعنی ویژگی مهم آن به نظر من این است.

شکی نیست که ابتکار و گردانندگی این کمپین بدست خود زنان است و من همیشه فکر کرده‌ام که در شرایط ویژه‌ی یک جامعه‌ی مردسالار و با روابط پیچیده‌ی پدرسالارانه، مستقل بودن جنبش زنان اهمیت دارد. مستقل بودن فقط به این معنی نیست که مدیریت جنبش در دست زنان باشد. از دوران مشروطه به بعد جنبش‌ها و تشکل‌های زنان داشته‌ایم که بدست زنان اداره می‌شده است: از جمعیت نسوان وطنخواه در دوران رضا شاه تا سازمان زنان حزب توده ایران در زمان پهلوی دوم و پس از انقلاب و سازمان‌های زنان گروه‌های چپ و گروه‌هایی با مرام‌نامه‌ی دینی. مستقل بودن به معنی بستن درها به روی مردان و منطق "ما و شما" هم نیست.
اما آنچه که منظور من از جنبش مستقل زنان است،‌ مطرح کردن و فعالیت برای خواسته‌های مختص به زنان است، یعنی آن بخشی که صفت "مضاعف" به خودش گرفته است (ستم مضاعف به زنان). یعنی آن بخشی از تبعیض‌ها و محدودیت‌ها و محرومیت‌ها که درباره‌ی زنان بخاطر "زن بودن‌شان" اِعمال می‌شود.

متاسفانه در بسیاری موارد، جنبش‌های زنان بعنوان یک تشکل فرعی ِ این یا آن سازمان و حزب سیاسی عمل می‌کرده‌اند و با تغییر سیاست یا محدودیت و سرکوب حزب و سازمانی که در آن بودند، این بخش‌ها و تشکل‌های زنان هم از هم پاشیده می‌شدند. اینکه می‌نویسم، شاید جای بحث و گفتگوی فراوان داشته باشد اما به نظر من در صورت وجود یک جنبش ِ مستقل ِ زنان در دوران پیش از کودتای 28 مرداد سال 32، معلوم نبود که وقتی همه‌ی سازمان‌های سیاسی سرکوب می‌شوند، این جنبش زنان هم به همان شدت سرکوب شود. یعنی به نظر من می‌توان در نظر گرفت که چنین جنبشی اگر وجود می‌داشت می‌توانست به نوعی ادامه پیدا کند و بهرحال کاملا نابود نشود. شکی نیست که از یک طرف تاریخ روی "اگر" بنا نشده است و بقول مولانا "در خانه‌ی اگر نتوان نشست" و از طرف دیگر حکومت پهلوی هم حکومتی نبود که جنبش‌های مستقل مردمی را تحمل کند. اما فکر می‌کنم چنین تصوری لااقل به درک ما از پایدارتر بودن یک جنبش مستقل زنان کمک می‌کند.
از طرف دیگر، فعالیت‌های این جنبش مستقل، دنباله‌روی فعالیت‌های حزب و گروه اصلی نیست و با اولویت‌های آن تغییر نمی‌کند. همانطور که در اوایل انقلاب دیدیم، که اعتراض به محدودتر شدن پله‌پله‌ی حقوق زنان، قربانی ِ اولویت‌ها و سیاست‌های کلی حزب‌ها و جریان‌های سیاسی می‌شد. اولویت‌هایی که موضوع حقوق زنان را موکول به بعد از "مسایل حیاتی‌تر" می‌کردند. برای طولانی‌تر نشدن مطلب، از رابطه‌ی جنبش زنان با جنبش‌های حق‌طلبانه‌ی عمومی‌تر نمی‌نویسم که فقط اگر بحث ِ آن در این وبلاگ پیش آمد در یک یادداشت دیگر نظرم را بگویم. شکی نیست که استقلال جنبش زنان به معنی جدایی و "گلیم خود را از آب بیرون کشیدن" نیست.

ویژگی مهمی که این کمپین دارد و توان را از قلم ِ آدمی مثل من که در کوران ِ عمل نیست می‌گیرد، این کار بزرگ است که دوستان فعال این جنبش ِ یک میلیون امضا، به طور مستقیم و رو در رو با مردم در تماس هستند. با مردم حرف می‌زنند، توضیح می‌دهند و برای همین، امضاهایی که جمع‌آوری می‌کنند ارزش بسیار زیاد ِ آگاهی را دارد. یا در واقع تبادل آگاهی: اینکه این جنبش چه می‌خواهد و اینکه آیا مردم و بخصوص زنان چه اولویت‌هایی دارند و چطور می‌شود که اگر نه یکسان، اما هماهنگ جلو رفت.

از کارهای بسیار با ارزش دیگری که دوستان دارند، برگزاری کارگاه‌های آموزشی و بحث و گفتگو است. حتی در شهرستان‌ها. مایه‌ی غرور است وقتی می‌خوانی که از تهران شبانه به طرف رشت حرکت می‌کنند تا صبح بعد بتوانند در آن شهر کارگاه‌ توضیحی‌شان را تشکیل بدهند. به هر حال ساده نیست. باید وقت و انرژی گذاشت، با آدم‌ها تماس گرفت، جا پیدا کرد و خلاصه باید از خود مایه گذاشت. صرف نظر از همه‌ی اینها زیر نظر "سربازان گمنام و با نام و نشان" هم باشی. هر چند که با اسم و رسم خودت هستی و حرفت هم روشن است و چیزی برای مخفی کردن نداری.
یا دختری که در اتوبوس مسافربری با اطمینان به نفس، خواسته‌ها را برای مسافران توضیح می‌دهد و امضا جمع می‌کند. اینها تجربه‌های با ارزشی برای خود این دختران جوان هم هست، برای آن مسافر نشسته وساکت هم هست که اگر دردی هست، نباید پنهانش کرد.

به هر حال این روش تماس مستقیم با مردم به نظر من یک ابتکار با ارزش است. مهم این نیست که امضا می‌کنند یا نه. مهم این است که بحث مستقیما به میان مردم می‌رود. در جامعه‌ای که رسانه انحصاری است و اینترنت‌ هم مخاطبان محدود و مشخصی دارد، این تماس‌ها و رو در رو شدن‌ها کارایی زیادی دارد. حداقل فرصت این توضیح به مردم عادی هست که صرف قانون بودن ِ تبعیض توجیهی برای "طبیعی‌ بودن و ماندنی بودن" آن نیست. می‌شود قانون تبعیض‌آمیز را به چالش کشید و لااقل نپذیرفتن آن را اعلام کرد.

دوستان این کمپین چندین مورد آشکار تبعیض را که در کشور ما به صورت قانون درآمده‌اند مطرح کرده‌اند و امضای کسانی را که معتقد به ضرورت تغییر این قوانین هستند جمع‌آوری می‌کنند. قوانینی مانند چند همسری، حق سرپرستی فرزند، شهادت زنان در دادگاه، حق مسافرت به خارج، ازدواج در سن پایین و دیگر قوانین تبعیض‌آمیز که خودتان در سایت‌شان بخوانید و اگر خواستید امضا کنید. و از آن بهتر: می‌شود فرم آنها را چاپ کرد و در محل کار و میهمانی‌ها مطرح کرد و امضاهای بیشتری جمع‌آوری کرد. همانطور که نوشتم به نظر من، مهم‌تر از امضاها، آن گفتگوهایی است که در محل کار یا میهمانی مطرح می‌شوند.
اگر بشود کمی طنز هم چاشنی این یادداشت کرد، تازه در جریان این گفتگوهاست که معلوم خواهد شد آیا همان ایده‌آلی که از خانواده‌ی خوشبخت ایرانی در ذهن بعضی دوستان هست چقدر واقعیت دارد. شاید بد نباشد در آن گفتگوها نظر مادران‌مان و زنان دور و برمان را هم بشنویم. شاید دنیا از نظر آنان با این تصویر رمانتیکی که ما داریم خوانایی نداشته باشد!

شاید تنها چیزی که می‌ماند این آروزی ِ به نظر من واقعی و عملی است که گروه‌های مختلف جنبش زنان ما بتوانند بر سر برنامه‌ای حداقلی به همفکری و توافق برسند. آنقدر مشکل و پیچیدگی ِ تاریخی در کشور ما وجود دارد که تنها با طرح 1 میلیون امضا یا فقط با طرح منشور یا هر طرح دیگری به تنهایی نمی‌توان از پس ِ این بار گران دوران بر آمد. بخصوص که پشتیبانی هم نیست و هزار سنگ در این راه هست و می‌اندازند که دیگر چه جای گِله‌های درونی می‌ماند. هر چند که این گِله‌ها را هم نمی‌توان نادیده گرفت.

نوشته شده توسط پویا در 07:20 PM

February 24, 2007
اولین زن فارغ‌التحصیل دبیرستان در باغ خرابه‌ای در شهرستان دماوند


مهرتاج رخشان در روز جشن فارغ‌التحصیلی از دبیرستان - پیش از 1297 خورشیدی

دوستان می‌دانید که مطالب مربوط به دومین کنگره‌ی بین‌المللی زنان را در تهران به پایان برد‌ه‌ام. با این حال دو موضوع در ذهنم بود که بهتر دیدم نگفته از آنها نگذرم. اول اینکه متاسفانه در کشور ما یا جغرافیای ما بسیاری از مطالب و انسان‌ها و کارها‌ی‌شان در تاریخ، در دوره‌های مختلف به طور گزینشی بزرگ و کوچک می‌شوند. اگر برای قدرت حاکم ضرورت و نفعی داشته باشد از کوهی کاهی ساخته می‌شود و اگر نه، هزار کار کرده را به ارزش یک پول سیاه می‌رسانند، دستشان برسد اصلا پاک می‌کنند که گویی وجود نداشته است. دوم هم اینکه متاسفانه حافظه‌ تاریخی ما بلندمدت نیست و معمولا پیگیر ِ کار دیگران پیش از خودمان نیستیم. خیلی وقت‌ها شاید به این خاطر که ارزش کار آنها را ندانسته‌ایم یا کم دانسته‌ایم.

در مطلب آخر مربوط به کنگره، به شخصیتی به نام مهرتاج رخشان (اسم اصلی او بدرالدجی بود) اشاره داشتم که پیشنهاد ایجاد "خانه امید" را برای زنان خودفروش داده بود. شخصیت این زن مثل بسیاری دیگر از مسائل مربوط به جنبش زنان در کشور ما تا حدود زیادی ناپیدا و گم و کم‌رنگ مانده است. خوشبختانه متن مصاحبه‌ای که هما سرشار خبرنگار روزنامه‌ی «زن روز» در سال 1348 با مهرتاج رخشان داشته، پس از سال‌ها در پیوست مطالب کنگره آمده است. البته هنگام مصاحبه، مهرتاج رخشان پیرزنی هشتاد و چند ساله بوده است.
گمان نکنیم که بی‌توجهی به کسانی که کاری صورت داده‌اند و قدمی برای پیش بردن موضوعی در جامعه‌‌ی ما برداشته‌اند، مشکل امروز ماست. وقتی که خبرنگار در شهرستان کوچک دماوند سراغ مهرتاج را می‌گیرد زنی که کنار رودخانه ظرف می‌شوید آهی می‌کشد که: "چه عجب بالاخره به یاد پیرزن بیچاره افتادن!".
صحنه‌ای که خبرنگار هم توصیف می‌کند گویاست. مهرتاج هشتاد ساله بخاطر خراب شدن تنها اتاقش در داخل یک باغ، به چادری نقل مکان کرده و توی همان چادر با رختخواب و اثاثیه و کتاب‌ها و پیانواش زندگی می‌کند. اینروزها عصا بدست هم شده چون دو سال بوده که با پای شکسته روی تخت خوابیده و تازه می‌تواند با عصا راه برود. مهرتاج رخشان در این سن وسال با دستمزد مختصری که مردم بخاطر درس دادن به بچه‌های‌شان به او می‌دهند زندگی می‌کند.

مهرتاج رخشان اولین دختر ایرانی است که در دوران مظفرالدین شاه از دبیرستان آمریکایی‌ها فارغ‌التحصیل شده است. اما وضع تحصیل دختران در مدرسه، در آن زمان به همین سادگی هم نبوده و مهرتاج مجبور شده به همراه خواهرش و به بهانه‌‌ی حمام رفتن از خانه بیرون بزند و یکراست به خانه‌ی علی‌اصغر خان اتابک برود و یک ماه در آنجا بست بنشیند تا اجازه‌ی مدرسه رفتن را از پدرش بگیرد.
اما مدرسه رفتن با چادر و چاقچور و برداشتن کتاب و دفتر هم مسئله‌ای بوده است. برای همین مهرتاج رخشان خودش لباسی را اختراع می‌کند که ظاهرا شبیه مانتو‌های امروز است ولی یک کلاه هم که صورت را می‌پوشاند روی سرش می‌گذارد که دست‌هایش آزاد باشد. خودش می‌گوید که پوشیدن این لباس غوغایی در شهر به پا کرد. مردم پدر مهرتاج را تهدید می‌کردند که دخترش را در خیابان می‌کشند تا بالاخره این تهدیدها و فشار پدرش به آنجا می‌رسد که مجبور می‌شود برای حفظ جانش دوباره به چادر و چاقچور برگردد.

خودش ادامه می‌دهد که در سال چهارم دبیرستان آمریکایی‌ها از پدرش می‌خواهد که به او برای ایجاد یک مدرسه‌ی دخترانه کمک کند. گویا مهرتاج و خواهرش با کمک صدیقه دولت‌آبادی مدرسه‌ی «ام‌المدارس» را برای دختران ایجاد می‌کنند که یکی از اولین مدارس در اصفهان است. می‌گوید که خواهرش مدرسه‌ی خودش را رها کرد و در مدرسه‌ی جدید معلم تمام‌وقت شد ولی مهرتاج صبح تا عصر را به دبیرستان آمریکایی‌ها می‌رفته و عصرها هم به مدرسه‌ی خودش برای درس دادن.
خاطره‌ای را که خود مهرتاج از دوران تحصیلش در دبیرستان بیاد می‌آورد این است که آن زمان تنها زن ِ بی‌حجاب ایرانی بوده که در مجلسی رسمی شرکت می‌کرده و اینکه سه سخنرانی هم در آن مراسم داشته است.

همانطور که در یادداشت مطالب کنگره‌ی زنان هم نوشتم، بعدها مهرتاج رخشان پیشنهاد تاسیس خانه‌ی امید را مطرح کرد و همینطور موضوع تساوی دختران و پسران را در تحصیل. چرا که تا آن زمان، به دختران اجازه نمی‌دادند بیشتر از 6 کلاس درس بخوانند. مهرتاج در زمان کنگره‌ی دوم در سال 1311 شخصیت شناخته‌شده‌ای در میان زنان فعال بوده است و در یکی از جلسات هم درخواست تقدیر از تلاش‌های او مطرح می‌شود.
کار و شغل او در سال‌های بعد، مدیریت و معلمی در مدارس دخترانه در شهرهایی مثل انزلی، مشهد، گلپایگان و ملایر بود. مهرتاج به گفته‌ی خودش چند کتاب و چندین مقاله هم نوشته بوده که شاید دیگر اثری از آنها لااقل به صورت عمومی نباشد. عنوان دو تا از کتاب‌هایش "زنان سخنور" و "هدایت به راه‌های عدالت" است. در سالهای آخر عمر هم دیدیم که بخاطر نداشتن یک حقوق بازنشستگی و درآمد کافی، در شرایط خوبی زندگی نمی‌کرده است: چادری در ته یک باغ در شهرستان دماوند و با درآمدی بخور و نمیر از اهالی محل.

نوشته شده توسط پویا در 10:01 PM

February 22, 2007
دوراهی خطرناک، حق مسلّم ماست؟

هیچ حکومتی حق ندارد کشورش را به سوی یک دوراهی ببرد که سرانجام گزینه‌ای جز تسلیم بدون قید و شرط یا نابودی نداشته باشد. در دنیای امروز هیچ چیز سیاه و سفید نیست و بخصوص سیاست. بر خلاف آنچه که آقایان می‌خواهند به ما بقبولانند دنیا به مستکبران و نوکران آنها تقسیم نشده و اصولا کار دنیای امروز بر این چرخ نمی‌چرخد. امروزه آنچه که موجب پیشرفت کشورهاست تعامل با دیگران و همکاری‌های منطقه‌ای و بین‌المللی و چانه‌زدن‌های سیاسی و اقتصادی برای پیدا کردن جای مورد احترامی در میان دیگران است. مسئله‌ی اصلی همان «منافع ملی» است.

معلوم است که روابط قدرت وجود دارد و جامعه‌ی جهانی هم بهشت موعودی نیست که همه با هم روابط برابر داشته باشند و خواهر و برادروار پشت میز مذاکره نشسته باشند. موضوع همین جاست که در این جنگ بر سر منافع، راهی که کشوری را به مقصد برساند چیست؟
ما، یا در واقع آقایان یک بار به طرز فجیعی ثابت کردیم (یا کردند) که از این روابط بین‌المللی سر در نیاورده‌ایم. وقتی که می‌توانستیم با احترام و قدرت بر سر میز مذاکره بنشینیم و خسارت‌های جنگ با عراق را هم از نظر سیاسی و هم از نظر اقتصادی دریافت کنیم و اوضاع کشور را به حال عادی در آوریم، مستی ِ فتح کربلا و قدس، ما را به انتخاب راهی وا داشت که در پایان آن برای ما قطعنامه‌ای صادر کردند و ما با هزار افسوس ِ ملی چاره‌ای جز پذیرفتن آن نداشتیم. موضوع ِشکست بزرگ ملی ما در میان آه و فغان آقایان و فرماندهانشان گم شد. شکست بزرگ ملی ما ناتوانی در فتح این یا آن کشور نبود. شکست بزرگ ما همان از دست دادن 6 سال فرصت بود که جان و مال این کشور را بر سر شعارهای واهی گذاشتیم.

این‌ها برای ذکر مصیبت نیست. امروز هم با همان منطق در این بحران اتمی شرکت کرده‌ایم. امروز هم یکی یکی فرصت‌های مذاکره و همکاری و احترام را با شعارهای واهی و بدون پشتوانه به هدر می‌دهیم تا روزی که یا مجبور به قبول شرایط نامعلوم و نامعین باشیم و یا یکباره وارد جنگی بشویم که نتیجه‌ی آن از همین حالا هم معلوم است. همین امروز هم دیگران در پشت میز مذاکرات نشسته‌اند و برای موضوعات حساسی مانند تحریم یا حتی حمله‌ نظامی گسترده تصمیم می‌گیرند. کار ِ ما اما، تکرار همان شعارهاست.
وقتی رئیس جمهوری کشوری در قرن بیست و یکم جرات می‌کند در یک سخنرانی عمومی از "تولید انرژی اتمی بوسیله‌ی یک دختر نوجوان در آشپزخانه" سخن بگوید، واقعا صلاحیت آقایان حاکمان برای انجام مذاکرات اتمی چیست؟ می‌گویید این برای عوام‌فریبی است؟ من شک دارم که چند ماه پیش آقای احمدی‌نژاد در قم موضوع هاله‌ی نورانی را برای فریب دادن یک آیت‌الله مطرح کرده باشد. می‌خواهم بگویم که مشکل بر سر برداشت وهم‌آلوده و غیر واقعی است که آقایان از دنیا و ما فیها دارند. ویدیوی سخنرانی رئیس جمهور را درباره‌ی انرژی هسته‌ای در آشپزخانه، در اینجا تماشا کنید. امیدوار باشیم کار انرژی هسته‌ای ِ ما بتدریج به عوالم غیب و دخالت جن و پری کشیده نشود.

در این جا و آنجا و حتی در خبرگزاری‌هایی مثل BBC که باصطلاح دست به عصا راه می‌روند، موضوع امکان حمله‌ی نظامی گسترده بیشتر و بیشتر مطرح می‌شود. طبیعتا ما نمی‌توانیم بدانیم که این خبرها تا کجا واقعیت دارد و تا کجا جنگ روانی است. به نظر من مشکل اینجاست که آقایان حکومت‌گران ما هم دقیقا نمی‌دانند این تهدید‌ها چقدر واقعیت دارند. آنها هم "امیدوارند" که همه اینها جنگ روانی باشد. اما فاجعه در اینجاست که این محاسبات و امیدواری‌های آقایان اگر درست از آب درنیاید، آنوقت دیگر چه گزینه‌ای پیش پای این مردم قرار دارد جز درگیر شدن در جنگی که خواسته‌ی آنها نیست. دغدغه‌ی مردم حتی آنها هم که به احمدی‌نژاد و دیگران رای دادند بهتر شدن وضع زندگی‌شان بوده است نه صرف میلیاردها دلار برای صنایع اتمی که شاید سرانجام در یک درگیری نظامی در عرض یکی دو روز جز تل خاکی از آنها بر جای نماند.
بحث همین جاست که کشور را نباید به جایی رساند که یک اشتباه محاسبه و امیدواری بی اساس، هستی و وجود مردم آن و تمامیتش را نابود کند.

به نظر من تنها راه حل منطقی، متوقف کردن غنی‌سازی و انجام مذاکرات با شورای امنیت و آژانس بین‌المللی اتمی است. تنها راه عقلانی این است که بتدریج با همکاری آژانس بین‌المللی اتمی بطور شفاف و علنی از همین تاسیساتی که تا حالا میلیاردها دلار خرج آن کرده‌ایم برای تولید انرژی استفاده کنیم. اما همه‌ی اینها در صورتی است که دغدغه‌ی ما منافع ملی کشوری به نام ایران باشد و نه آرزوها و باورهای مسیحاگونه‌ی مذهبی خودمان.

نوشته شده توسط پویا در 11:32 AM

February 20, 2007
آیا می‌توان برابری حقوق زنان را با برداشت سنتی درک کرد؟

اول دو خبر کوتاه ولی مهم:
- دوستان سایت «تغییر برای برابری» پیشنهادی عملی برای مقابله با فیلتر شدن مطالبشان داده‌اند که می‌توانید در این آدرس بخوانید.
- دوست گرامی در سوئد که مثل هر سال دست اندر کار برنامه‌ای برای 8 مارس روز زن، در سوئد است برگه‌ی تبلیغاتی این برنامه را فرستاده که فرصتی است برای دوستانی که در سوئد در نزدیکی شهر اپسالا زندگی می‌کنند. برگه‌ی تبلیغاتی را در اینجا گذاشته‌ام که بخوانید.
----------
امشب تلاش می‌کنم موضوع‌های طرح شده در گردهمایی زنان ایرانی را تمام کنم و برای دوستانی که علاقمند و کنجکاو هستند، کتابش در بازار به راحتی در دسترس است. مشخصات کتاب: نهضت نسوان شرق-1384 انتشارات شیرازه. اما دو موضوع را که بیشتر به دو خاطره‌ی مطرح شده شبیه است به پست بعدی می‌گذارم.
از دیگر موضوعات مهمی که هم در کنگره‌ی اول زنان شرق در سوریه (1309) و هم در کنگره‌ی دوم در تهران (1311) مطرح بودند، حق طلاق و چندهمسری بود. درباره‌ی حق طلاق برای زنان و اعتراض به چند همسری، در سخنرانی‌ها و مواد مصوب کنگره بر نارضایتی زنان در جامعه تاکید شد.
در ماده‌ی 14 آمده است: "دادن حق طلاق به زن در صورتی که این حق برای او پیدا شود". در ماده‌ی 13 چندهمسری را به وقتی موکول می‌کند که "نهایت لزوم" را پیدا کند که البته این "لزوم" و نهایت آن تعریف نمی‌شود.

در سخنرانی‌ها هم، مخصوصا رئیس کنگره بارها گفت که وضع طلاق بر خلاف شرع اسلام است و خیلی بی‌رویه و طبق عادت اجتماعی شده است. فکر می‌کنم می‌خواستند روی تفسیرهای تازه از قوانین شرعی تاکید داشته باشند اما بطور مشخص هیچ جا عنوان نشد که چرا قوانینی که آن موقع اجرا می‌شدند مورد اعتراض شرعی روحانیون قرار نمی‌گرفتند. در سخنرانی‌ها خیلی کلی به موضوع شرع اشاره می‌شد و روسای کنگره فقط همه جا تاکید می‌کردند که وضعیت آن روز زنان مطابق شرع نیست. همین موضوع در مورد چندهمسری هم عنوان می‌شد که گویا مطابق شرع نیست و حتی نورحماده می‌گفت که اگر طبق شرع عمل شود، هیچ مردی بیشتر از یک زن نمی‌تواند بگیرد. اما بطور مشخص و با دلیل به این ادعاها پرداخته نمی‌شد و بحثی هم صورت نگرفت. به نظر من ریاست کنگره در بهترین حالت، برداشت رمانتیک خودش را از شرع بعنوان یک سری دستورات اخلاقی بیان می‌کرد. در حالت دوم چون در کشورهای شرقی، جنبش زنان را همیشه با چماق تکفیر و بی‌دینی می‌کوبیدند، شاید ریاست کنگره بدین ترتیب می‌خواست فشارها را کمتر کند.
در جایی حتی نورحماده رئیس کنگره که نفوذ زیادی هم داشت به توجیه «نابرابری زن و مرد در ارث» و «برابر بودن شهادت 4 زن با 2 مرد» پرداخت. در مورد اول می‌گفت که اولا مرد بخاطر مسئولیت مالی خانواده حق دارد که سهم بیشتری از ارث ببرد ودوم اینکه ممکن است زنان در صورت بی‌نیازی ِ مالی از ازدواج امتناع کنند. در مورد حق نابرابر زن و مرد در موضوع شهادت می‌گفت که این نابرابری شرعی درست است بخاطر اینکه زنان دارای "رقت قلب و نزاکت بیشتری" هستند.

به اینجا که رسیده‌ام می‌خواهم موضوع کلی‌تری را مطرح کنم که شاید تا حدود زیادی در برداشت‌های امروز ما هم جاری باشد. از صحبت‌های نورحماده رئیس این کنگره که شخصیتی شناخته شده و با نفوذ هم بود این طور بر می‌آید که شاید برای کم کردن فشارها و تکفیر تلاش می‌کرد نشان دهد که خواسته‌های زنان چیز جدیدی نیست و همه‌ی اینها در آموزش‌ها و کتاب‌های دینی آمده است و هر آنچه هم که زنان غربی در جستجوی آن بوده‌اند -منهای آنچه او ظواهر تلقی می‌کرد مثل بی‌حجابی- همه و حتی بهتر از آن و کامل‌تر از آن در مفاهیم دینی اسلام آمده است. بدین ترتیب برداشت‌ها و مفاهیم جدیدی که در جوامعی با ساختار به کلی متفاوت از گذشته، از حق آزادی و برابری زنان در کشورهای غربی پدید آمده بود،‌ به نوعی به مفاهیم سنتی و البته دیرآشنا در جوامع ما تقلیل داده می‌شد. آنجا که این مفاهیم می‌توانستند به ظاهر مشابهی در جوامع سنتی پیدا کنند، با همان مفهوم سنتی یکی فرض می‌کردند. مانند حق زن برای ورود به فعالیت اجتماعی و بازار کار با حضور خدیجه در بازار عکاز یکی پنداشته می‌شد. در آنجا هم که امکان چنین مشابه قرار دادنی نبود برای کم کردن فشارهای بیرونی، بر همان مدار سنت می‌ماندند.
یک موضوع این است که اگر این کار را نمی‌کردند پس امکان همان فعالیت‌ها را هم از دست می‌دادند. اما توجه من به این است که صرف نظر از دلایل و عوامل، بهر حال این تقلیل مفاهیم اثرات مخرب خودش را گذاشته است. به این معنی که معلوم نیست از مفاهیم آزادی، حق، برابری حقوق چه برداشتی داریم. مثلا حق کار کردن زن را در بیرون از خانه به رسمیت می‌شناسیم ولی از طرف دیگر بر طبق برداشت سنتی، هنوز "وظیفه‌ی اصلی و اساسی" زن را همان پرورش کودک و اداره‌ی خانه و فراهم آوردن اسباب راحتی مرد می‌دانیم. بحث بر سر تداوم این درهم‌اندیشی‌هاست.

اما کنگره دستآوردهای بسیار مثبتی هم داشت. از جمله‌ی آنها یکی بحث بالا بردن سن ازدواج دختران بود که البته به سن خاصی در مرام‌نامه اشاره نشده بود ولی گویا بحث‌ها روی 16 سال بوده است. یکی دیگر از موضوعات حقوق مدنی، بحث الزامی کردن گواهی سلامت جسمی مرد و زن پیش از ازدواج بود که عملا به نفع سلامتی دختران بود.
در مورد حقوق کار،‌ با اینکه تاکید شده بود کار زنان نباید به "وظایف خانگی" آنها لطمه بزند اما شرط مزد ِ برابر در مقابل شغل و کار ِ برابر، مورد بحث و اتفاق نظر زنان بود.

مهمانان کنگره از مدارس و کودکستان‌های تازه تاسیس در ایران بازدید داشتند که معمولا پس از بحث‌های کنگره انجام می‌شد. جلسه‌های اصلی کنگره 4 جلسه بود و در شب یکشنبه 6 آذر هم واریته و جشنی برای زنان در سالن گراند هتل ترتیب دادند که شامل رقص و آواز و اکروباتیک زنان ایرانی بود. متن آگهی را جالب است با هم بخوانیم که من عین متن را می‌نویسم:
"محترمه کنگره نسوان شرق
تجسم ترقیات نسوان ایرانی
در نمایش با شکوه کاروان عمر در سالون گراند هتل
واریته
یکشنبه (6 آذر) شروع ساعت 7 و نیم اختتام ساعت 10 و نیم بعد از ظهر
ساز - آواز - رقص‌های جالب توجه - تابلو موزیکال - کمدی مخصوصا عملیات آکروباتیک خواتین ایرانی
برای اولین دفعه
باشتراک روح‌انگیز خانم و رضا قلی میرزا ظلّی و 30 نفر از بهترین آرتیست‌های پایتخت
کلوب آرتیست‌های سینما
"

بخش اول این نوشته
بخش دوم این نوشته

نوشته شده توسط پویا در 07:57 PM

February 18, 2007
جنبش زنان ایرانی و اولین گردهمایی در ایران

دوستان این مطلب دنباله‌ی مطلب قبلی است.
زنان فعال در جنبش زنان در دوران مشروطه و دوران پهلوی معمولا در خانواده‌های طبقات مرفه اجتماع رشد کرده بودند. سخنرانی‌های رئیس کنگره هم که اهل سوریه بود نشان می‌دهد که در کشورهای دیگر منطقه هم وضع جدا از این نبوده است. بطور کلی موضوع جنبش‌ زنان بعنوان یک جنبش تجددخواه و مدرن، بر خلاف جوامع صنعتی غربی، از درون جامعه نجوشیده بود بلکه بیشتر حاصل تماس روشنفکران با جوامع "فرنگ" و اطلاع از پیشرفت‌هایی بود که در آن جوامع پدید شده بود. در کشورهای غربی، زنان بسیار پیشتر از شکل‌گیری جنبش‌های روشنفکری در فعالیت‌های اجتماعی و تولیدی شرکت داشتند. رشد سرمایه‌داری صنعتی خواه ناخواه زنان بسیاری را به عرصه‌ی تولید وارد کرده بود و چرخ کارخانه‌های بزرگ نساجی و کارگاه‌های تولیدی زیادی با نیروی کار زنان می‌گشت.

بازتاب این تعلق طبقاتی زنان منطقه‌ی ما را به اقشار مرفه‌تر اجتماعی، می‌توان به خوبی در سخنرانی‌ها و تاکیدات آنها و مواد مرام‌نامه‌ی کنگره‌ی بین‌المللی زنان دید. تاکید زیاد روی اخلاق خانوادگی و اجتماعی و ضرورت صرفه‌جویی و بدنبال مُد نرفتن ِ زنان از این جمله است. در چند سخنرانی روی پرهیز از مشروبات الکلی و قمار تاکید می‌شود و بخصوص اینکه زنان هم به مصرف آن گرایش پیدا کرده‌اند که معلوم است در طبقات مرفه شیوع داشته است.

همانطور که در یادداشت قبلی نوشتم، موضوع وارد شدن زنان به فعالیت‌های اجتماعی و بخصوص اشتغال در بازار کار، بصورت پراکنده و با چندین شرط و "اگر" مطرح می‌شود. حتی در یکی از سخنرانی‌ها فعالیت‌های شغلی زنان در غرب بعنوان بیچارگی زنان ِ غربی تلقی شده است که مجبورند به انجام "کارهای مردانه" در اجتماع بپردازند.
فقط در سخنرانی «ایران ارانی» است که روی ضرورت اشتغال زنان و عدم وابستگی اقتصادی زنان تاکید می‌شود. ایران ارانی می‌گوید:
"...اولین قدم ترقی و اساس بهبودی جامعه تهیه شغل و کار برای طبقه نسوان است ... از روزی که زن در تولید مواد لازم زندگی شرکت کرده یعنی در یک قسمت از کارها جامعه را محتاج خود نموده است ترقی کرده،‌ خود را از اسارت مرد خلاص نموده است." در میان زنان ایرانی که سخنرانی کرده‌اند، به نظر می‌رسد که ایران ارانی کسی بوده که درک روشنی از جنبش اجتماعی ِ مستفلی به نام جنبش زنان داشته است.
در سخنرانی‌های زنان ِ کشورهای دیگر،‌ سخنان نماینده‌ی ژاپن است که به خاطر هدفمند بودن و ساختار روشن، از دیگر سخنرانی‌ها متمایز است. این نشان می‌دهد که مثلا جنبش زنان ژاپن بسیار بیشتر از جنبش زنان در کشورهای عربی یا ایران با برنامه و اهداف مشخص بوده است. در کشورهایی مثل ما اولا چنین جنبشی نوپا بوده و از طرف دیگر ضرورتا دنباله‌ی برنامه‌ها و فعالیت‌های گذشته نبوده است. که البته این دنباله‌دار نبودن و گسست‌هایی که پیش می‌آمده در بسیاری موارد از بیرون ِ جنبش زنان به آنان تحمیل می‌شده است. مثلا در مورد آموزش و مدارس دختران، فشاری که از بیرون از طرف جامعه‌ی سنتی و روحانیون و حتی دولت (مثلا به رسمیت نشناختن این مدارس)‌ وارد می‌آمده آنقدر قوی بوده که موضوع تحصیل دختران تا سال‌ها از دغدغه‌های اصلی جنبش زنان و روشنفکران بوده است.

یکی از موارد جالب مرام‌نامه‌ی کنگره و بخصوص پیشنهاد مشخص مهرتاج رخشان، درباره‌ی اقداماتی است که دولت باید برای حمایت از زنان روسپی انجام بدهد. در مرام‌نامه‌ی کنگره، ماده‌ی 17 درباره‌ی ضرورت لغو فحشا و بردگی است. در سخنرانی‌ها در یک جا به این اشاره می‌شود که باید از فحشای مخفی جلوگیری و فحشای علنی را در نقاط معلوم (مانند محله شهرنو در تهران)‌ محدود کرد.
مهرتاج رخشان که خودش از اولین موسسین مدارس برای دختران بوده پیشنهاد می‌کند که دولت برای زنان خودفروش خانه‌هایی به نام «خانه امید» تاسیس کند و در این خانه‌ها زنان پس از آموزش، به کار تولیدی مشغول شوند. برای نمونه دولت می‌تواند دوختن لباس‌های سربازان وظیفه را به این خانه‌ها محول کند و در ازای آن به زنان مزد پرداخت کند که هم مزد کافی باشد و هم مقطعی و کوتاه‌مدت نباشد. که البته این طرح هیچوقت عملی نشد. یادم باشد که در مورد این خانم رخشان و سرنوشت او هم بنویسم.

در پست بعدی به مواصع کنگره و سخنرانی‌های زنان درباره‌ی حقوق مدنی و ازدواج و طلاق اشاره خواهم کرد.

نوشته شده توسط پویا در 01:51 PM

February 17, 2007
نگاهی کوتاه به اولین گردهمایی بین‌المللی زنان در خانه‌ مستوره افشار

دومین کنگره‌ بین‌المللی زنان در آذر ماه 1311 در تهران تشکیل شد. دوسالی پیش‌تر اولین کنگره‌ی زنان در دمشق تشکیل شده بود که نماینده‌ای هم از طرف ایران به نام قدسیه‌ اشرف در آن شرکت داشت و حرف‌های او بسیار جلب توجه کرده بود. گزارش مفصل این کنگره‌‌ی دوم یک سال پیش به همت غلامرضا سلامی و افسانه نجم‌آبادی منتشر شده است. از نظر نگاه تاریخی، خواندن این گزارش به نظر من هم لازم است و هم جالب. چند نظر داشتم که در اینجا می‌نویسم. نباید این برداشت را کرد که من حالا به نقد و ارزش‌گذاری روی کنگره‌ی 74 سال پیش نشسته‌ام. فقط باید بعنوان یک نظر وبررسی کوتاه به آن نگاه کرد.
کنگره‌ی دوم با فعالیت «جمعیت نسوان وطنخواه» که با همت محترم اسکندری در سال 1301 تاسیس شده بود، به تشکیل این کنگره کمک می‌کرد. این جمعیت در آن سال 195 نفر عضو داشته است. جلسات کنگره هم در خانه‌ی مستوره‌ افشار رئیس این جمعیت برگزار می‌شد.

یکی از مطالبی که نظرم را به خودش جلب کرد تاکید زیاد سخنرانی‌ها و گفته‌های مسئولین و بخصوص نور حماده رئیس کنگره روی موضوع آموزش و تربیت زنان است. اخلاق خانواده و ضرورت آموزش دختران در مدارس تقریبا جنبه‌ی اصلی همه‌ی گفته‌ها و حتی مواد تصویب شده هستند. موضوع وارد شدن زنان به عرصه‌های مختلف اجتماع و بخصوص بازار کار بصورت اتفاقی و حاشیه‌ای مطرح می‌شود. آنجا هم که درباره‌ی آموزش و پرورش دختران می‌گویند بیشتر روی شایستگی مادران تحصیل‌کرده برای پرورش فرزندان بهتر و "مردان شایسته‌تر" تاکید دارند. در چند جا هم روی این تاکید می‌کنند که کار ِ زنان در صورتی مجاز است که مانع انجام "وظایف خانگی‌شان" نشود. که این آخری در ماده‌ی اول مرام‌نامه‌ی کنگره آمده است.

موضوع دیگری که بیشتر موجب تعجب من شد، بحث حق رای زنان بود. می‌دانیم که در آن سال‌ها زنان نه در کشور ما و نه در کشورهای منطقه حق رای در انتخابات نداشتند. درباره‌ی حق رای، خانم حماده رئیس کنگره آنچنان شرایطی را برای زنان می‌گذارد که عملا زنان از حق رای دادن محروم می‌شوند و در نهایت فقط تعداد محدودی از زنان حق انتخاب کردن یا انتخاب شدن خواهند داشت. به نظر رئیس کنگره، زنان اول باید از نظر "علم و فضایل اخلاقی و دانش اجتماعی" به مرتبه‌ی خیلی بالایی برسند تا حق رای دادن داشته باشند. اولا معلوم نیست که برای شرکت در انتخابات به چه درجه‌ای از "علم و فضیلت" باید رسید و بعد هم اینکه آیا چنین شرطی برای مردان هم هست یا فقط وظیفه‌ی زنان است؟ چرا مردان با هر درجه از سواد یا فضیلت حق رای دارند ولی برای زنان آنچنان این معیار را تعیین می‌کنند که عملا دست‌نیافتنی است. در مرحله‌ی بعدی خانم حماده، تازه همه‌ی زنان را هم شایسته‌ی حق رای و انتخاب شدن نمی‌داند و میان زنان تفاوت قائل است. شرایط رئیس کنگره این است:
1- خانم‌های پیر و مسن. 2- خانم‌هایی که اطفال خود را بزرگ کرده باشند. 3- خانم‌های بیوه که اطفالشان بزرگ شده باشند. 4- خانم‌هایی که اصلا شوهر نکرده‌اند و 5- خانم‌هایی که برای خانه‌اشان یک اداره‌ی کامل و مرتب دارند و بچه‌ی شیرخواره هم ندارند و مطمئن باشند که به کار خانگی‌شان لطمه‌ای نمی‌خورد. این‌ها می‌توانند وارد کارهای اجتماعی بشوند. وقتی هم که رای گرفتند، اکثریت به همین شرایط رای دادند.

اما مرام‌نامه و سخنرانی‌ها موارد جالب و تازه‌ای دارد از جمله تاسیس کودکستان برای بچه‌های کوچک از 4 سال به بالا. البته اینجا هم بیشتر تاکید روی تربیت اجتماعی کودکستان برای بچه‌ها هست و زیاد روی امکان مادران برای وارد شدن در کارهای اجتماعی تاکید نمی‌کنند. در یک جا که یک خانم ایرانی به حق سرپرستی کودکان تا 8 سالگی اشاره می‌کند، به او می‌گویند که تربیت در کودکستان با موضوع سرپرستی جداست.

مورد بسیار مثبت دیگر آموزش ابتدایی اجباری برای دختران و پسران است. که روی دیگر ِ این قانون بر خواهد گشت به این که دولت باید آموزش کودکان را تامین کند. می‌دانیم که تا سال‌ها دولت در کشور ما از تامین بودجه برای مدارس دختران سر باز می‌زد و هزینه‌ی مدارس دخترانه را از پول خیریه و کمک‌های مردمی تهیه می‌کردند. یکی از فعالیت‌های مهم سازمان‌های زنان از همان ابتدای تشکیل‌شان در دوران مشروطه، ایجاد و تامین بودجه‌ی مدارس دختران بود. اما بودجه‌ها طبیعتا مرتب و همیشگی نمی‌توانست باشد و در نهایت این به ضرر مدارس دخترانه و دختران دانش‌آموز می‌شد. از طرف دیگر دولت با عدم تامین بودجه بطور غیر مستقیم این مدارس را عملا به رسمیت نمی‌شناخت و حق زنان از درآمد ملی کشور رعایت نمی‌شد.

چند پست قبلی به اندازه‌ی کافی بلند بوده است برای همین، چند نکته‌ی دیگر این کنگره را در پست بعدی دنبال می‌کنم.

نوشته شده توسط پویا در 12:52 PM

February 13, 2007
"ما" و "آنها"

این یادداشت هم اجبارا طولانی خواهد شد. به این امید که فرصت کنید بخوانید.
در یادداشت قبلی به این اشاره کردم که در طول تاریخ، از باورهای دینی بعنوان وسیله‌ای برای تعریف هویت ِ گروهی از انسان‌ها استفاده شده است. باورهای دینی، مانند احساس ِعشق و علاقه به ادبیات و فرهنگ ِ کشوری جداگانه، لزوما عامل برخورد با فرهنگ‌های دیگر نیستند. مشکل از آنجا شروع می‌شود که اولا این مفاهیم را بصورت تعریفی برای "ما" در مقابل "آنها" بکار ببریم و ثانیا با برداشت‌های انعطاف ناپذیر، امکان هر نوع گفتگو و دیالوگ را میان "ما" و "آنها" ناممکن کنیم. با مثال‌هایی که در یادداشت قبلی آوردم تلاش کردم نشان بدهم که متاسفانه این تجربیات مبالغه‌آمیز،‌ دست بالا را داشته‌اند.

در دوره‌ای از تاریخ ما هم چنین برداشتی از مذهب برای طرح و تعریف این "ما" بکار گرفته شد. با اینکه در ابتدا شمشیر تیز بکار رفت، اما شمشیر، هویت‌ساز نیست. آنچه هویت‌ساز است جاانداختن این برداشت در ذهنیت تاریخی است که این فقط "ما" در این گوشه از جغرافیای جهان هستیم که برگزیده‌ی خداوند هستیم و جایگاه برتری نسبت به بقیه‌ی انسان‌ها داریم. با بررسی تاریخ می‌توان به دنبال این رفت که آیا این تعریف ِ هویت تازه، ابتکاری یک‌سویه از طرف قدرت حاکم برای کسب حکومت بوده یا اینکه در عکس‌العمل نسبت به "آن" دیگری (در اینجا ترکان عثمانی)‌ و بر علیه آنها شکل گرفته است. به هر حال موضوع اصلی اندیشه‌ی من در اینجا چگونگی شکل گرفتن هویت و فرهنگ تازه است نه نیت و قصد ِ حاکمان.

با اینکه معمولا قدرت گیری صفویه را با شاه اسماعیل اول آغاز می‌کنند اما در بحث ما باید حتما اشاره کنیم که صفویه حدود 250 سال پیش از شاه اسماعیل بعنوان یک جنبش فکری شیعی شکل گرفت و بنیانگذار آن که شیخ صفی اردبیلی بود به نوشته‌ی کسروی در ابتدا سنی بود و بعدها برای جلب توجه مریدانش خودش را شیعه معرفی کرد. شیخ صفی سنی شافعی بود و این تحلیل کسروی گویا پذیرفته شده است. بعدها کار شیخ صفی در اردبیل بالا گرفت و صاحب مریدان و ثروت زیادی شد. حالا یا در زمان خود او و یا بعدها اینطور شهرت دادند که شیخ، خواب پادشاه شدن فرزندانش را دیده است (برگزیدگی).
اما این نوه‌ی او به نام خواجه‌علی بود که از محبوبیت جدش استفاده کرد و جنبش صفوی را بعنوان یک جنبش و علائم و مناسک مربوط به آن به راه انداخت. یک جنبش برای جا انداختن هویتی برای پیروانش و جدایی از "دیگران" از این علائم و مناسک استفاده می‌کند.
خواجه علی همیشه لباس سیاه می‌پوشید و عَلَمی (پرچمی) در کنار قبر جدش نصب کرده بود که به پیروان اینطور قبولانده می‌شد که این عَلَم پیامبر است و از مدینه آورده شده. همچنین کلاه مخصوص قزلباشان که به نشانه‌ی امامان شیعه 12 تکه بود در زمان او بوجود آمد. برای خود خواجه علی اینطور معروف شد که اجازه‌ی چله‌نشینی را مستقیما از امام شیعیان گرفته است.
جنبش صفوی پیش از کسب قدرت، بعنوان یک جنبش مستقل شیعی قوی و با هویتی کاملا جدا و مشخص شناخته شده بود. این هویت جداگانه را می‌توان از روی سرسپردگی مریدان نسبت به رهبران آن و بخصوص شاه اسماعیل صفوی دید.

با به قدرت رسیدن صفویان بعنوان یک حکومت مستقل سراسری در محدوده‌ی کشور ایران، مذهب رسمی کشور تغییر کرد و از این به بعد کشور ایران بعنوان "کشور شیعی" شناخته شد و بدین ترتیب هویتی تازه که تا پیش از آن وجود نداشت شکل گرفت. گرچه در ابتدا به زور شمشیر و تبرزین بود اما بتدریج و بخصوص با مهاجرت ِ جمعی ِ علمای شیعه‌ی جبل عامل از لبنان، زمینه‌های فرهنگی آن هم آماده شد و در طول دوران سلطنت صفوی محکم شد. به نظر می‌رسد که ایران ِ صفوی برای روحانیون عاملی نوعی "سرزمین موعود" تلقی می‌شد و از آثاری که از آنان در دست است، این سفر خودشان را نوعی هجرت می‌دانسته‌اند. طبیعی‌ست که چنین برداشتی برای مردمی که از قبل در این سرزمین موعود زندگی می‌کنند جنبه‌ی قوی از نظر هویتی ایجاد کند.

اما درباره‌ی موضوع "قوم برگزیده" برای ایجاد هویتی مستقل برای مردم، احادیث و روایت‌های مذهبی پرداخته شد که طبق آن پیروان مذهب شیعه ارج و قربی بالاتر و بیشتر از "دیگران" داشتند. کسروی تعدادی از این احادیث را در کتابش آورده است از جمله این که آب و گِلی که شیعیان از آن بوجود آمده‌اند،‌ آب و گِل والاتری است و مانند اینها. برای توده‌ی مردم،‌ شاه صفوی مستقیما با ائمه‌ی شیعه در ارتباط و برگزیده‌ی این امامان برای رهبری جامعه بود. داستان‌هایی پرداخته می‌شد که بر طبق آن به قدرت رسیدن صفویان دستوری از سوی امامان شیعه (در یک نمونه: آمدن امام هشتم به خواب یک روحانی جبل عاملی) بوده است.

ایده‌ی ایران بعنوان "سرزمین موعود"، اینبار به معنی سرزمینی که در آن شیعه به قدرت خواهد رسید بعدها با احادیث و روایت‌های دینی باز هم محکم‌تر شد. نمونه‌ی روشنی از پرداختن این هویت ویژه را با هم بخوانیم که حدیثی از علامه مجلسی است:
"گویا می‌بینم گروهی را که از جانب مشرق ظاهر ‌شوند و طلب دین حق از مردم کنند و مردم را به آن دعوت کنند. پس از ایشان قبول نکنند، پس بار دیگر طلب نمایند و قبول نکنند پس چون این را ببینند،‌ شمشیرهای خود را بر دوش خود بگذارند و جهاد کنند، پس مردم به دین حق درآیند. پس ایشان بر این راضی نشوند، تا آنکه بر ایشان پادشاه و والی شوند و پادشاهی در میان ایشان بماند و به کسی ندهند مگر به صاحب شما یعنی صاحب‌الزمان صلوات‌الله علیه و هر که با ایشان کشته می‌شود، در جنگ شهید شده است و ثواب شهیدان دارد."
توجه داشته باشیم که علامه‌ مجلسی بالاترین مقامات روحانی را در آن زمان داشته است و آموزش‌های دینی امثال او نقش بزرگی در برداشتی که "ایرانی" از خودش پیدا کرده است، داشته است. در بیشتر روایت‌های مذهبی ِ شیعی، ایران بعنوان سرزمین برگزیده تلقی شده است. چنین برداشتی بعدها در دوره‌ی قاجار باز هم بیشتر جا افتاده است.

به نظر من، تصویری که فردی ایرانی از خودش داشته است، به عبارت دیگر، آنچه بخش مهمی از هویتش می‌داند پدیده‌ای بوده که در مرحله‌ی خاصی از تاریخ او، با ایده‌ی «سرزمین و قوم برگزیده» بتدریج شکل گرفته است.
چنین هویت و تصوری از خودمان، در دوره‌ی مشروطه در بهترین حالت به، تقلیل مفاهیم مدرن مانند ملت و پارلمان به مفاهیم دیرآشنای مذهبی انجامید. از طرف دیگر چنین تصوری از خود، در روزگار ترویج ناسیونالیسم یعنی دوره‌ی رضاشاه هم دوام آورد. با وجود اصلاحات در قوانین و ساختار اداری و محدود کردن روحانیون، باز هم این هویت مذهبی شانه به شانه‌ی هویت جدیدی که حکومت رشا شاه می‌خواست بوجود بیاورد، حرکت می‌کرد و پادشاه، هنوز پادشاه کشور شیعه تلقی می‌شد، همان لقبی که همه‌ی شاهان قاجار هم به آن معروف بودند.

امیدوارم این دو یادداشت در کنار هم توانسته باشد برای دوستان، بهانه‌ای برای فکر کردن روی موضوع «هویت ملی» فراهم آورده باشد. شاید این اشاره‌ای به این هم بوده که هویت و فرهنگ، مفاهیمی مطلق نیستند و در مقابله با «هویت‌های دیگر و فرهنگ‌های دیگر» شکل گرفته اند.

شاید در یک پست دیگر به نسبیت گرایی افراطی که بر طبق آن هر هویت و فرهنگی به ذات خودش و فقط همان وابسته است و قابل فهم برای دیگران نیست بپردازیم. چرا که چنین نسبیت گرایی مطلق می‌تواند بسادگی سر از بنیادگرایی در آورد و تاثیرپذیری فرهنگ‌ها و هویت‌ها را نسبت به هم، یا در نظر نگیرد و یا اهمیت ندهد.

نوشته شده توسط پویا در 07:58 PM

February 10, 2007
انگاره‌ی "قوم برگزیده" - آیا ما هم دارای تصوری از خودمان بعنوان ملتی برگزیده هستیم؟

در موضوع تشکیل ملت‌ها بعنوان واحدهای سیاسی مستقل، هویت و اینکه ما «این» هستیم و دیگران مانند "ما" نیستند، نقش مهمی بازی کرده است. عوامل زیادی در این انگاره و برداشت از "ما" بعنوان یک ملت، سهم دارند: زبان، ادبیات و اسطوره‌ها، تجربیات تاریخی مشترک و قومیت مشترک و مانند اینها.
یکی از عواملی که در بسیاری جاها موجب این انگاره‌‌ی "وحدت ملی" شده مفهوم «قوم برگزیده» است. یعنی نهادهای قدرت، برای ایجاد یک برداشت و تصور عمومی از اتحاد و یگانگی ملی، این را القا می‌کنند که مردمی از طرف خداوند برگزیده شده‌اند و این قوم برگزیده معمولا رسالتی را بر دوش دارد. نهاد قدرت، چه بسا حاکم نباشد اما برای کسب حاکمیت تلاش کند. تلاش می‌کنم با چند مثال این نظرم را روشن کنم.
دو نکته را هم باید بگویم. اول اینکه وقتی از قوم برگزیده می‌گوییم شاید فقط انگاره‌ی "برگزیده بودن" قوم یهود به نظر بیاید ولی در واقع موضوع عمومی‌تر است و اتفاقا برای همین هم هست که فکر کردم این ایده در مورد شکل‌گیری
چیزی به نام "ملت ایران" هم به کار گرفته شده است. دوم اینکه این انگاره‌ی "قوم برگزیده" فقط به یک منطقه از جهان یا به زمانی خاص محدود نمی‌شود. برای اینکه گستردگی و عمومیت این انگاره و برداشت را روشن کرده باشم نگاهی کوتاه به تاریخ خواهیم داشت.
می‌دانیم که ایده‌ی ملت بعنوان نهادی مستقل و در درون مرزهای مشخص با حکومتی واحد، ابتدا در اروپا پدید آمد. پس ببینیم که این انگاره‌ی "قوم برگزیده" در تشکیل ملت‌های بزرگ و قوی مانند آلمان،‌ فرانسه، انگلستان و بعدها آمریکا چه نقشی بازی کرده است. شکی نیست که برای این یادداشت وبلاگی، اشاره‌ها خیلی کوتاه و تیتروار خواهند بود.

در آلمان با رفرم دینی مارتین لوتر بود که این ایده شکل گرفت که این آلمانی‌ها بوده‌اند که بهتر از همه انجیل را فهمیده‌اند یا بهتر بگویم توان فهمیدن ِ کلام خدا را داشته‌اند. بعدها جنبش "رسالت باطنی" (Inner mission) در قرن نوزدهم، با پیش بردن این ایده که انقلاب 1848 آلمان به دلیل بی‌ایمانی آلمان بعنوان قوم برگزیده انجام گرفته، توانست اتحاد ملی را در آلمان موجب شود که با پیروزی بر فرانسه در سال 1871 کشورمتحد آلمان شکل گرفت. پیروزی بر فرانسه و ایجاد آلمان واحد به این عنوان تلقی می‌شد که "خداوند آلمان را فراموش نکرده است". چند سال بعد در آستانه‌ی جنگ اول جهانی، کلیسای پروتستان آلمان می‌گفت: "در این جنگی که پیش روی ملت ماست، خداوند، این متحد وفادار ما، با طوفانی مقدس، هر چه را که در خاک آلمان، آلمانی و اصیل نیست از میان خواهد برد". به این ترتیب جنگ، جنگی مقدس جلوه داده می‌شد که توسط قوم برگزیده‌ی خداوند و با کمک خداوند انجام می‌شود. روی کمربند سربازان آلمانی این جمله حک شده بود: " Gott mitt uns" یعنی خدا با ماست. به عبارت دیگر خدا با "آنها" نیست. طبیعی‌ست که چنین برداشتی درجبهه‌ی مقابل جنگ هم وجود داشت.

در فرانسه ایده‌ی فرانسه بعنوان قوم برگزیده‌ی خداوند به قرن سیزدهم و دوران فیلیپ چهارم بر می‌گردد. یک قرن بعد ژاندارک که ادعا می‌کرد خداوند از طریق فرشته میکائیل با او ارتباط دارد و وظیفه‌ی آزادی فرانسه را از زیر یوغ
انگلستان به او واگذار کرده است، رسالتی الهی برای فرانسه قائل شد. داشتن رسالتی جهانی برای ملت فرانسه، پس از جدایی کلیسا از حکومت، در شکل ملت برگزیده برای پیشبرد ایده‌ی آزادی،‌ برابری و برادری ادامه پیدا کرده است. شکی نیست که شکل انگاره‌ها با تغییر شرایط تاریخی تغییر می‌کنند اما گویا خود ِ آن تصور پابرجا می‌ماند.

ایده‌ی "قوم برگزیده" در انگلستان با عبارت "مسئولیتی که بر دوش انسان سفیدپوست قرار گرفته" بیان می‌شد. و این "بار مسئولیت" وظیفه‌ای بود که خداوند بر دوش ملت انگلستان گذاشته بود تا "دین پاک" و تمدن را بر نقاط دیگر جهان حاکم کند. حتی جغرافیای کشور انگلستان بعنوان جزیره‌ای دور از دسترس و بعنوان نشانه‌ای ازیک جایگاه ویژه تلقی می‌شد. معلوم است که این ایده بعدها چه نقشی در ایجاد امپراتوری انگلستان ایفا کرده است.

در مورد آمریکا: اولین سفیدپوستانی که به آمریکا پا گذاشتند، انگلیسی‌هایی بودند که با کشتی Mayflower وارد شده بودند و خودشان را زائران مهاجر می‌دانستند. زائران دینی که برای آزادی در ابراز "مسیحیت واقعی" بدون قید و بند شاه یا پاپ به سرزمین جدید آمده بودند. آنها این سفر خودشان را مانند هجرت یهودیان از مصر به کنعان و ارض موعود می‌دانستند. به این ترتیب یک اسطوره‌ی دینی به یک زایش ملی تبدیل می‌شود. این ایده‌ی هجرت یا "سفر خروج" Exodus بعدها و تا امروز هم این ایده‌ی ملی را برای آمریکاییان فراهم آورده که آنها ملتی برگزیده و دارای رسالتی جهانی برای نجات دیگران هستند. همین حالا هم می‌توان این ایده‌ی رسالت جهانی را در سخنرانی‌های بوش بخوبی دید. آنچه منظور من در اینجاست این است که قدرت حاکم توانسته تصوری را در مردمی بعنوان "ملت برگزیده" با رسالتی جهانی بوجود بیاورد.

از طرف دیگر سیاهان آمریکا یعنی بردگانی که از آفریقا به این قاره آورده شده بودند، پس از اینکه دیدند ظلم و ستم بر آنها با جنگ‌های داخلی آمریکا و پیروزی شمال بر جنوب تمام نشد و سرسختانه به شکل نژادپرستی ادامه پیدا کرد، جنبش گسترده‌ای با ایده‌ی هجرت، این بار به آفریقا، بوجود آوردند. این ایده‌ی هجرت مشابه همان "خروج" یهودیان از مصر به کنعان تلقی می‌شد. می‌بینیم ایده‌ی خروج که یک بار موجب ایجاد یک انگاره و برداشت "ملی" برای سفیدپوستان آمریکا شده بود، این بار و در جهت عکس آن، موجب حس اتحاد ملی آفریقایی‌تبارهای آمریکا می‌شود. عیسی مسیح به عنوان "مرد ِ سیاه ِ رنج‌ها" و مریم مقدس بعنوان "مدونای سیاه" معرفی می‌شوند. جنبشی که با رهبری گاروی به نام "انجمن جهانی بهبود وضع سیاهان" در سال 1914 شکل گرفت توانست بیش از 2 میلیون آفریقایی‌تبار آمریکایی را در خودش متشکل کند.
مارتین لوترکینگ رهبر آفریقایی‌تباران آمریکایی در بخشی از آخرین سخنرانی‌اش پیش از به قتل رسیدن می‌گوید:
"ما روزهای سختی را پیش رو داریم. ولی این‌ها براستی برای من اهمیتی ندارند. بخاطر اینکه من در قله‌ی کوه بوده‌ام (اشاره به کوه صهیون)... و «سرزمین موعود» را دیده‌ام. ممکن است من با شما به آنجا نرسم. ولی می‌خواهم امشب بدانید که ما بعنوان یک ملت به «سرزمین موعود» خواهیم رسید".

با طرح این مثال‌ها خواستم نشان بدهم که ایجاد انگاره‌ و ایده‌ی «ملت برگزیده» بصورتی آگاهانه و فعال برای ایجاد یک احساس تعلق ملی و وحدت ملی به کار گرفته شده است. این "ما" صورتی مقدس بخود می‌گیرد و بدینوسیله قدرتی بیشتر برای اتحاد ملی پیدا می‌کند. چنین ایده‌ای کارکردهای متفاوتی در طول تاریخ داشته. در جایی برای توجیه اِعمال قدرت جهانی و ایجاد مستعمرات بکار گرفته شده است و در جای دیگری برای بسیج قوم و ملتی بر علیه قدرت حاکم. و بدون شک چنین درک و انگاره‌ای با به قدرت رسیدن "ملت محکوم" امروز بر جای خواهد ماند ولی این بار برای اِعمال این قدرت و هژمونی.

اما آیا چنین انگاره‌ای مبتنی بر قوم برگزیده برای ما هم بعنوان یک ملت به کار گرفته شده است یا نه؟ به نظر من چه بپذیریم که دولت صفوی یک دولت ملی (National state ) بوده یا نه، ایجاد چنین انگاره‌ای این بار به نام "ملت شیعه" بصورت آگاهانه و فعال در کشور ما به کار گرفته شد. در طول قرنها پس از آن، سرزمین ایران بعنوان سرزمین شیعه و شاه ایران بعنوان شاه شیعه تلقی می‌شد. بعنوان مثال در قالب احادیث و روایت‌های دینی این انگاره مطرح می‌شد که سرزمین ایران جایی‌ست که شیعه در آنجا احیا خواهد شد و به شکوه و جلال خواهد رسید. و مردم ایران بعنوان مردمی پیرو مذهب شیعه ملتی هستند که رسالت زنده‌ نگاه داشتن و ترویج این مذهب را به عهده دارند. بدین ترتیب انگاره‌ی «ما» در مقابل "آنها" به این صورت شکل گرفت.
اما اینها را بگذاریم برای پست بعدی که مطلب زیاد هم طولانی نشود.

نوشته شده توسط پویا در 11:53 AM

February 06, 2007
احترام کار فرهنگی را خدشه‌دار نکنیم

حتما مطلب مربوط به سایت هفتان را در این وبلاگ خوانده‌اید. از آنجا که سایت هفتان، خودش را سایتی ادبی و فرهنگی نامیده است تصمیم گرفتم نظرم را خیلی کوتاه بنویسم و البته مثل همیشه با پرهیز از آوردن اسامی. مهم اندیشه و عملکرد است که نقد شود و گرنه افراد همیشه می‌توانند تغییر کنند یا ناآگاهانه اندیشه‌ای را بپرورانند.
من فکر می‌کنم آنچه در نوشته‌ی آن وبلاگ آمده چیزی بسیار فراتر از اختلافات شخصی و کاری است. در هر کار جمعی می‌توان تصور کرد که اختلافات و ناهماهنگی‌هایی پیش بیاید. طرفین هم خودشان تعیین می‌کنند که چطور می‌خواهند این اختلاف را مطرح کنند. این دیگر بستگی به خود آدم‌ها و نوع رابطه و کار دارد. اما موضوع جعل و تقلب در یک سایت عمومی، دیگر در حوزه‌ی خصوصی جای نمی‌گیرد. چرا که آن جعل و تقلب در رابطه با همه‌ی خوانندگان آن و حتی به نوشته‌ی آن یادداشت، برای گرفتن آگهی و درآمد بیشتر بوده است.
به نظر من بسیار تاسف‌بار است که زیر نام سایت فرهنگی و ادبی چنین جعل و تقلب‌هایی صورت می‌گیرد. وقتی که وضعیت فرهنگی ما در کشورمان به این صورتی هست که می‌بینیم و وضع بزرگان فرهنگی‌مان چه از نظر آزادی بیان و چه از نظر شخصی و مالی آنگونه هست که می‌دانیم، دیگر چه جایی برای چنین کارهایی باقی می‌ماند؟
نکته‌ی دیگری که تاسف‌بار است این است که نویسنده‌ی آن یادداشت هم که از گردانندگان آن سایت بوده به نوشته‌ی خودش تا پیش از بالا گرفتن اختلافات شخصی، نه تنها کناره نگرفته بلکه فعالانه در گذاشتن نام‌های غیرواقعی شرکت داشته و در مقابل موضوع آمار غیر واقعی هم سکوت کرده است.

بدون اینکه بخواهم مروج "مستعارنویسی" باشم می‌خواهم اشاره کنم که چنین نمونه‌هایی نشان می‌دهد که با اسم و رسم علنی و عکس و تصویر نوشتن، لزوما به نوشته‌ها هویت و صداقت نمی‌دهد. پیش از این هم نوشته‌ام که هویت واقعی یک وبلاگ را نوشته‌های آن در طول زمان تعیین می‌کند.

با این همه امیدوار باشیم که دوستان بسیاری هستند که اینجا و آنجا با صداقت و بدون چشم‌داشتی کار فرهنگی می‌کنند. من طرفدار فقیرنمایی یا فقیرگرایی نیستم اما زحمت‌کشان ِ فرهنگی ما از نویسنده و شاعر و ادیب تا معلم و محقق و استاد دانشگاه با وجودی که هیچ‌وقت درآمد زیادی نداشته‌اند اما همیشه در جامعه احترامی ویژه داشته‌اند. این احترام را باید حفظ کنیم و یا لااقل آن را خدشه‌دار نکنیم.

نوشته شده توسط پویا در 05:23 PM

February 03, 2007
تقاص ِ زن بودن + قطعه‌ای از زنده‌یاد یاحقی برای با هم شنیدن

دیشب در یک مرکز فرهنگی به تماشای فیلم « اْسامه» نشسته بودم. دخترکی که در شرایطی غیرانسانی در حکومت طالبان باید بر آنچه که هست یعنی یک زن، پا بگذارد تا بتواند با کار کردنی پنهانی لقمه نانی برای مادر و مادربزرگش فراهم کند. نه فقط اسمش و نه فقط مویش که «وجود»ش را. اما تقاص ِ زن بودن را دادن، به همین خلاصه نمی‌شود...
پس از دیدن فیلم که تنها، بهت زده و با احساسی که هنوز هم نمی‌توانم توصیفش کنم، به خانه بر می‌گشتم مدام این موضوع در ذهنم بود که اگر حتی یک دهم یا یک صدم آنچه بر اْسامه‌های ما می‌رود واقعیت داشته باشد، آیا جایی برای این اختلافات و نادیده گرفتن‌های همدیگر می‌ماند؟ آیا هیچ جنبشی مانند جنبش یکپارچه‌ی زنان می‌تواند فریادگر ظلم و ستمی باشد که بر دختران کم سن وسال ما در این گوشه و آن گوشه‌ی کشورمان می‌رود؟
اسامه داستان زندگی یک دخترک افغانی است در زیر یوغ طالبان. اما چه کسی نمی‌داند که محدودیت‌های وحشتناک و تبعیض و ازدواج‌های اجباری، واقعیت زندگی هر روزه‌ی بسیاری از دختران و زنان ما هم هست. همیشه خودمان و اطراف خودمان را در شهر بزرگ تهران و احیانا زندگی در یک خانواده‌ی روشن‌بین را معیار کلی نگیریم. گیرم شهری در افغانستان باشد یا روستایی در لرستان و یا شهرستانی در کردستان. فرقی هم می‌کند؟ گیرم یکی از فرط ناامیدی خودش در آتش بسوزاند یا دیگری در سکوتی سرد برای همیشه در درون بمیرد. انسان را دریابیم.
----------
خبر درگذشت نوازنده و آهنگساز برجسته پرویز یاحقی را در اینترنت خواندم. امیدوارم در اینجا اطلاعاتی درباره‌ی کارهای یاحقی پیدا کنید. یادش گرامی باشد. برای‌مان بسیار زیبایی آفرید و ما از کودکی تا جوانی و تا حالا با این زیبایی‌ها زندگی کرده‌ایم.
من از «طَرّه دو» او قطعه‌ای را برای وبلاگم آماده کرده‌ام که با هم بشنویم.

نوشته شده توسط پویا در 08:51 PM

February 01, 2007
نگاهی کوتاه به جدایی ما از اندیشه‌های تازه- تبرائیان تبریز و میراندولای ایتالیایی

یکی از دستآوردهای اندیشه در دوران نوزایی یا رنسانس اروپا،‌ پذیرش این بود که اولا انسان از جایگاه خاصی در جهان هستی برخوردار نیست (جایگاهی که از آسمان‌ها برای او تعیین کرده باشند)، دوما انسان برای تعیین جایگاه خودش و راهی که در پیش می‌گیرد آزاد است و دیگر اینکه پس، انسان سازنده‌ی تاریخ است و مسئولیت تاریخ با اوست و اینکه تاریخ لزوما مسیر مشخصی را طی نمی‌کند و همه چیز بستگی به عمل انسانی دارد.
این اندیشه را باید دستآورد بزرگی به حساب آورد چرا که تازه هنوز دهه‌ها و قرن‌ها باید می‌گذشت تا دانشمندانی مانند کپلر، کوپرنیک و نیوتون نشان بدهند که بر خلاف تصور سنتی و مذهبی، زمین، مرکز این جهان هستی نیست و از سوی دیگر قوانین حاکم بر این جهان را می‌توان با زبان ریاضی بیان کرد و شناخت. و تا اینکه بالاخره داروین در قرن نوزدهم ثابت کند که انسان هم در مرکز هستی نیست بلکه فقط شاخه‌ای از درخت بزرگ تکامل است. ثابت کند که بر خلاف تصوری که در اندیشه‌ی سنتی و دینی آمده، اینطور نیست که انسان را خلق کرده باشند و تمام این طبیعت را برای خاطر وجود او و ارضای نیازهای او فراهم آورده باشند. بلکه انسان خود محصول و ساخته‌ای از درون همین طبیعت است.

اما به اندیشه‌ای که در اول آوردم برگردیم. اندیشه‌ی آزادی عمل انسان و مسئولیت او برای ساختن تاریخ، لزوما با در افتادن با تصورات دینی همراه نبود. اندیشمندان رنسانس در قرن پانزدهم میلادی انسان را بعنوان مخلوقی تلقی می‌کردند که در این جهان هستی به خود واگذاشته شده. منظور من در اینجا در واقع نگاهی به شکل گرفتن چگونگی اندیشه‌ی جدید درباره‌ی انسان و جایگاه واقعی او و مسئولیت اوست.
یکی از این پیشگامان اندیشه‌ی دوره‌ی رنسانس، جیووانی پیکو دلّا میراندولا است که اهل ایتالیا بود. میراندولا در یکی از کتاب‌هایش به نام «درباره‌ی جایگاه رفیع انسان» در سال 1486 میلادی اینطور می‌نویسد. (این نوشته‌ی کوتاه را خودم ترجمه کرده‌ام و حتما زیاد روان نخواهد بود اما منظور را می‌رساند). مقاله‌ای در معرفی میراندولا در ویکی‌پدیای انگلیسی.

"بنابراین بهترین ِ همه‌ی هنرمندان (آفریدگار-پویا) سرانجام تصمیم گرفت تا مخلوقی را که چیزی مخصوص به او نمی‌توانست بدهد، در آنچه به همه‌ی دیگر مخلوقات داده بود سهیم کند. بنابراین پذیرفت که انسان را بعنوان موجودی با طبیعت ِ معلوم نشده در جهان هستی بگذارد و به او چنین خطاب کند: "ما به تو، آدم، نه جایگاهی خاص و نه ظاهری مخصوص داده‌ایم و نه وظیفه و عملکردی خاص برای تو وضع کرده‌ایم. چرا که تو، با خواست و تصمیم ِ خودت بتوانی به آن جایگاه ِ خاص و ظاهر مخصوص و وظیفه و عملکرد خاصی که می‌خواهی برسی. طبیعت مخلوقات دیگر دارای حد ومرز و قانونی‌ست که ما معین کرده‌ایم. بر سر راه تو اما، مانعی بر طرف نشدنی نیست، و می‌توانی طبیعت خودت را طبق خواست خودت تعیین کنی. من تو را در جهان قرار داده‌ام تا آنچه را در پیرامونت قرار دارد بهتر مشاهده کنی. ما تو را نه آسمانی و نه زمینی و نه موجودی میرا یا جاودانی خلق نکرده‌ایم. برای اینکه خودت مانند مجسمه‌ساز و هنرمندی آزاد و پر افتخار، خودت را در آن شکل و فرمی که بهترین می‌دانی بیافرینی. این در کف قدرت تو و به میل خود توست که به اَاشکال پست تر و حیوانی‌تر نزول و یا به اَشکال بالاتر که خداوندانه هستند عروج کنی".

می‌دانیم که این واژه‌ی خداوندانه با آنچه ما خدایی و الهی در ادیان سامی داریم تفاوت بسیاری دارد و خیلی خلاصه و نادقیق به معنی والا و ارجمند است. آرامش دوستدار در آخرین کتابش "امتناع تفکر دینی" این موضوع را باز کرده است.
به هر حال از نوشته‌ی میراندولا مشخص است که اندیشه‌ی رنسانس به چه سمت و سویی می‌رفته است. اندیشه‌ای که بعدها با کشفیات علوم طبیعی و بخصوص فیزیک، ریاضیات، ستاره‌شناسی و بیولوژی هم عمیق‌تر شد و هم گسترده‌تر.

جالب این است که میراندولا‌ی ایتالیایی در زمانی این اندیشه‌ها را پرورش می‌داد که جامعه‌ی ما بیشتر و بیشتر در انحطاط فکری فرو می‌رفت. این درست در زمانی بود که تیغ و تبرزین شاه اسماعیل از نیام کشیده شده بود و در کوچه‌های ایران هر کس که سه خلیفه‌ی اول را لعنت نمی‌کرد و از آنها تبرّی نمی‌جست خونش حلال و بر خاک بود.
و باز نوشته‌ی میراندولا نشان می‌دهد که جدایی تاریخی میان ما با دیدگاه‌های جدید به کمی پیش از صفویه و آغاز آن بر می‌گردد و با ظهور صفویه و پس از آن فقط ژرف‌تر شده است. هر چند که ما تا دوران قاجار یعنی حدود 350 سال بعد، از این جدایی و انحطاط آگاه نشدیم.
به یاد داشته باشیم که حدود 180 سال بعد از نوشته‌ی میراندولا در ایتالیا، علما و روحانیون صفوی در کشور ما هنوز تاریخ ما و آینده‌ی ما و سرنوشت انسان را در جغرافیای ما از روی حدیث و روایت تعیین می‌کردند. برای نمونه علامه‌ مجلسی در سال 1078 (1667 میلادی) در توجیه دینی سلطنت شیعه‌ی صفویه از قول احادیث دینی می‌نویسد: (شرح چهارده حدیث)
"در اثنای جمع احادیث، دو حدیث به نظر قاصر رسید که ائمه اهل بیت علیهم‌السلام به ظهور دولت علّیه خبر داده‌اند و به اتصال این سلطنت بهیّه به دولت قایم آل محمد صلوات‌الله علیهم اجمعین، شیعیان را بشارت فرموده‌اند".
که البته علامه مجلسی متن کامل حدیث را می‌آورد و با تفسیر آن وضع تاریخ انسان ایرانی را تا ابد تعیین می‌کند! که برای کوتاه شدن این یادداشت، آن را نمی‌نویسم.

فکر کردم بد نیست کمی به عقب بر گردیم و با هم نگاهی به جدا ماندن‌مان از اندیشه‌های جدید داشته باشیم. شاید زیاد هم بی‌فایده نباشد چرا که هنوز در چنبره‌ی تفکر سنتی به شکل‌های مختلف گرفتاریم.

نوشته شده توسط پویا در 06:52 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
کار و تلاشی با ارزش در جنبش زنان- کمپین 1 میلیون امضا
اولین زن فارغ‌التحصیل دبیرستان در باغ خرابه‌ای در شهرستان دماوند
دوراهی خطرناک، حق مسلّم ماست؟
آیا می‌توان برابری حقوق زنان را با برداشت سنتی درک کرد؟
جنبش زنان ایرانی و اولین گردهمایی در ایران
نگاهی کوتاه به اولین گردهمایی بین‌المللی زنان در خانه‌ مستوره افشار
"ما" و "آنها"
انگاره‌ی "قوم برگزیده" - آیا ما هم دارای تصوری از خودمان بعنوان ملتی برگزیده هستیم؟
احترام کار فرهنگی را خدشه‌دار نکنیم
تقاص ِ زن بودن + قطعه‌ای از زنده‌یاد یاحقی برای با هم شنیدن

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661