|
|
|
« January 2007 |
Main
| March 2007 »
February 26, 2007
کار و تلاشی با ارزش در جنبش زنان- کمپین 1 میلیون امضا
شکی نیست که ابتکار و گردانندگی این کمپین بدست خود زنان است و من همیشه فکر کردهام که در شرایط ویژهی یک جامعهی مردسالار و با روابط پیچیدهی پدرسالارانه، مستقل بودن جنبش زنان اهمیت دارد. مستقل بودن فقط به این معنی نیست که مدیریت جنبش در دست زنان باشد. از دوران مشروطه به بعد جنبشها و تشکلهای زنان داشتهایم که بدست زنان اداره میشده است: از جمعیت نسوان وطنخواه در دوران رضا شاه تا سازمان زنان حزب توده ایران در زمان پهلوی دوم و پس از انقلاب و سازمانهای زنان گروههای چپ و گروههایی با مرامنامهی دینی. مستقل بودن به معنی بستن درها به روی مردان و منطق "ما و شما" هم نیست. متاسفانه در بسیاری موارد، جنبشهای زنان بعنوان یک تشکل فرعی ِ این یا آن سازمان و حزب سیاسی عمل میکردهاند و با تغییر سیاست یا محدودیت و سرکوب حزب و سازمانی که در آن بودند، این بخشها و تشکلهای زنان هم از هم پاشیده میشدند. اینکه مینویسم، شاید جای بحث و گفتگوی فراوان داشته باشد اما به نظر من در صورت وجود یک جنبش ِ مستقل ِ زنان در دوران پیش از کودتای 28 مرداد سال 32، معلوم نبود که وقتی همهی سازمانهای سیاسی سرکوب میشوند، این جنبش زنان هم به همان شدت سرکوب شود. یعنی به نظر من میتوان در نظر گرفت که چنین جنبشی اگر وجود میداشت میتوانست به نوعی ادامه پیدا کند و بهرحال کاملا نابود نشود. شکی نیست که از یک طرف تاریخ روی "اگر" بنا نشده است و بقول مولانا "در خانهی اگر نتوان نشست" و از طرف دیگر حکومت پهلوی هم حکومتی نبود که جنبشهای مستقل مردمی را تحمل کند. اما فکر میکنم چنین تصوری لااقل به درک ما از پایدارتر بودن یک جنبش مستقل زنان کمک میکند. ویژگی مهمی که این کمپین دارد و توان را از قلم ِ آدمی مثل من که در کوران ِ عمل نیست میگیرد، این کار بزرگ است که دوستان فعال این جنبش ِ یک میلیون امضا، به طور مستقیم و رو در رو با مردم در تماس هستند. با مردم حرف میزنند، توضیح میدهند و برای همین، امضاهایی که جمعآوری میکنند ارزش بسیار زیاد ِ آگاهی را دارد. یا در واقع تبادل آگاهی: اینکه این جنبش چه میخواهد و اینکه آیا مردم و بخصوص زنان چه اولویتهایی دارند و چطور میشود که اگر نه یکسان، اما هماهنگ جلو رفت. از کارهای بسیار با ارزش دیگری که دوستان دارند، برگزاری کارگاههای آموزشی و بحث و گفتگو است. حتی در شهرستانها. مایهی غرور است وقتی میخوانی که از تهران شبانه به طرف رشت حرکت میکنند تا صبح بعد بتوانند در آن شهر کارگاه توضیحیشان را تشکیل بدهند. به هر حال ساده نیست. باید وقت و انرژی گذاشت، با آدمها تماس گرفت، جا پیدا کرد و خلاصه باید از خود مایه گذاشت. صرف نظر از همهی اینها زیر نظر "سربازان گمنام و با نام و نشان" هم باشی. هر چند که با اسم و رسم خودت هستی و حرفت هم روشن است و چیزی برای مخفی کردن نداری. دوستان این کمپین چندین مورد آشکار تبعیض را که در کشور ما به صورت قانون درآمدهاند مطرح کردهاند و امضای کسانی را که معتقد به ضرورت تغییر این قوانین هستند جمعآوری میکنند. قوانینی مانند چند همسری، حق سرپرستی فرزند، شهادت زنان در دادگاه، حق مسافرت به خارج، ازدواج در سن پایین و دیگر قوانین تبعیضآمیز که خودتان در سایتشان بخوانید و اگر خواستید امضا کنید. و از آن بهتر: میشود فرم آنها را چاپ کرد و در محل کار و میهمانیها مطرح کرد و امضاهای بیشتری جمعآوری کرد. همانطور که نوشتم به نظر من، مهمتر از امضاها، آن گفتگوهایی است که در محل کار یا میهمانی مطرح میشوند. شاید تنها چیزی که میماند این آروزی ِ به نظر من واقعی و عملی است که گروههای مختلف جنبش زنان ما بتوانند بر سر برنامهای حداقلی به همفکری و توافق برسند. آنقدر مشکل و پیچیدگی ِ تاریخی در کشور ما وجود دارد که تنها با طرح 1 میلیون امضا یا فقط با طرح منشور یا هر طرح دیگری به تنهایی نمیتوان از پس ِ این بار گران دوران بر آمد. بخصوص که پشتیبانی هم نیست و هزار سنگ در این راه هست و میاندازند که دیگر چه جای گِلههای درونی میماند. هر چند که این گِلهها را هم نمیتوان نادیده گرفت. نوشته شده توسط پویا در 07:20 PM February 24, 2007اولین زن فارغالتحصیل دبیرستان در باغ خرابهای در شهرستان دماوند
![]() دوستان میدانید که مطالب مربوط به دومین کنگرهی بینالمللی زنان را در تهران به پایان بردهام. با این حال دو موضوع در ذهنم بود که بهتر دیدم نگفته از آنها نگذرم. اول اینکه متاسفانه در کشور ما یا جغرافیای ما بسیاری از مطالب و انسانها و کارهایشان در تاریخ، در دورههای مختلف به طور گزینشی بزرگ و کوچک میشوند. اگر برای قدرت حاکم ضرورت و نفعی داشته باشد از کوهی کاهی ساخته میشود و اگر نه، هزار کار کرده را به ارزش یک پول سیاه میرسانند، دستشان برسد اصلا پاک میکنند که گویی وجود نداشته است. دوم هم اینکه متاسفانه حافظه تاریخی ما بلندمدت نیست و معمولا پیگیر ِ کار دیگران پیش از خودمان نیستیم. خیلی وقتها شاید به این خاطر که ارزش کار آنها را ندانستهایم یا کم دانستهایم. در مطلب آخر مربوط به کنگره، به شخصیتی به نام مهرتاج رخشان (اسم اصلی او بدرالدجی بود) اشاره داشتم که پیشنهاد ایجاد "خانه امید" را برای زنان خودفروش داده بود. شخصیت این زن مثل بسیاری دیگر از مسائل مربوط به جنبش زنان در کشور ما تا حدود زیادی ناپیدا و گم و کمرنگ مانده است. خوشبختانه متن مصاحبهای که هما سرشار خبرنگار روزنامهی «زن روز» در سال 1348 با مهرتاج رخشان داشته، پس از سالها در پیوست مطالب کنگره آمده است. البته هنگام مصاحبه، مهرتاج رخشان پیرزنی هشتاد و چند ساله بوده است. مهرتاج رخشان اولین دختر ایرانی است که در دوران مظفرالدین شاه از دبیرستان آمریکاییها فارغالتحصیل شده است. اما وضع تحصیل دختران در مدرسه، در آن زمان به همین سادگی هم نبوده و مهرتاج مجبور شده به همراه خواهرش و به بهانهی حمام رفتن از خانه بیرون بزند و یکراست به خانهی علیاصغر خان اتابک برود و یک ماه در آنجا بست بنشیند تا اجازهی مدرسه رفتن را از پدرش بگیرد. خودش ادامه میدهد که در سال چهارم دبیرستان آمریکاییها از پدرش میخواهد که به او برای ایجاد یک مدرسهی دخترانه کمک کند. گویا مهرتاج و خواهرش با کمک صدیقه دولتآبادی مدرسهی «امالمدارس» را برای دختران ایجاد میکنند که یکی از اولین مدارس در اصفهان است. میگوید که خواهرش مدرسهی خودش را رها کرد و در مدرسهی جدید معلم تماموقت شد ولی مهرتاج صبح تا عصر را به دبیرستان آمریکاییها میرفته و عصرها هم به مدرسهی خودش برای درس دادن. همانطور که در یادداشت مطالب کنگرهی زنان هم نوشتم، بعدها مهرتاج رخشان پیشنهاد تاسیس خانهی امید را مطرح کرد و همینطور موضوع تساوی دختران و پسران را در تحصیل. چرا که تا آن زمان، به دختران اجازه نمیدادند بیشتر از 6 کلاس درس بخوانند. مهرتاج در زمان کنگرهی دوم در سال 1311 شخصیت شناختهشدهای در میان زنان فعال بوده است و در یکی از جلسات هم درخواست تقدیر از تلاشهای او مطرح میشود. نوشته شده توسط پویا در 10:01 PM February 22, 2007دوراهی خطرناک، حق مسلّم ماست؟
هیچ حکومتی حق ندارد کشورش را به سوی یک دوراهی ببرد که سرانجام گزینهای جز تسلیم بدون قید و شرط یا نابودی نداشته باشد. در دنیای امروز هیچ چیز سیاه و سفید نیست و بخصوص سیاست. بر خلاف آنچه که آقایان میخواهند به ما بقبولانند دنیا به مستکبران و نوکران آنها تقسیم نشده و اصولا کار دنیای امروز بر این چرخ نمیچرخد. امروزه آنچه که موجب پیشرفت کشورهاست تعامل با دیگران و همکاریهای منطقهای و بینالمللی و چانهزدنهای سیاسی و اقتصادی برای پیدا کردن جای مورد احترامی در میان دیگران است. مسئلهی اصلی همان «منافع ملی» است. معلوم است که روابط قدرت وجود دارد و جامعهی جهانی هم بهشت موعودی نیست که همه با هم روابط برابر داشته باشند و خواهر و برادروار پشت میز مذاکره نشسته باشند. موضوع همین جاست که در این جنگ بر سر منافع، راهی که کشوری را به مقصد برساند چیست؟ اینها برای ذکر مصیبت نیست. امروز هم با همان منطق در این بحران اتمی شرکت کردهایم. امروز هم یکی یکی فرصتهای مذاکره و همکاری و احترام را با شعارهای واهی و بدون پشتوانه به هدر میدهیم تا روزی که یا مجبور به قبول شرایط نامعلوم و نامعین باشیم و یا یکباره وارد جنگی بشویم که نتیجهی آن از همین حالا هم معلوم است. همین امروز هم دیگران در پشت میز مذاکرات نشستهاند و برای موضوعات حساسی مانند تحریم یا حتی حمله نظامی گسترده تصمیم میگیرند. کار ِ ما اما، تکرار همان شعارهاست. در این جا و آنجا و حتی در خبرگزاریهایی مثل BBC که باصطلاح دست به عصا راه میروند، موضوع امکان حملهی نظامی گسترده بیشتر و بیشتر مطرح میشود. طبیعتا ما نمیتوانیم بدانیم که این خبرها تا کجا واقعیت دارد و تا کجا جنگ روانی است. به نظر من مشکل اینجاست که آقایان حکومتگران ما هم دقیقا نمیدانند این تهدیدها چقدر واقعیت دارند. آنها هم "امیدوارند" که همه اینها جنگ روانی باشد. اما فاجعه در اینجاست که این محاسبات و امیدواریهای آقایان اگر درست از آب درنیاید، آنوقت دیگر چه گزینهای پیش پای این مردم قرار دارد جز درگیر شدن در جنگی که خواستهی آنها نیست. دغدغهی مردم حتی آنها هم که به احمدینژاد و دیگران رای دادند بهتر شدن وضع زندگیشان بوده است نه صرف میلیاردها دلار برای صنایع اتمی که شاید سرانجام در یک درگیری نظامی در عرض یکی دو روز جز تل خاکی از آنها بر جای نماند. به نظر من تنها راه حل منطقی، متوقف کردن غنیسازی و انجام مذاکرات با شورای امنیت و آژانس بینالمللی اتمی است. تنها راه عقلانی این است که بتدریج با همکاری آژانس بینالمللی اتمی بطور شفاف و علنی از همین تاسیساتی که تا حالا میلیاردها دلار خرج آن کردهایم برای تولید انرژی استفاده کنیم. اما همهی اینها در صورتی است که دغدغهی ما منافع ملی کشوری به نام ایران باشد و نه آرزوها و باورهای مسیحاگونهی مذهبی خودمان. نوشته شده توسط پویا در 11:32 AM February 20, 2007آیا میتوان برابری حقوق زنان را با برداشت سنتی درک کرد؟
اول دو خبر کوتاه ولی مهم: در سخنرانیها هم، مخصوصا رئیس کنگره بارها گفت که وضع طلاق بر خلاف شرع اسلام است و خیلی بیرویه و طبق عادت اجتماعی شده است. فکر میکنم میخواستند روی تفسیرهای تازه از قوانین شرعی تاکید داشته باشند اما بطور مشخص هیچ جا عنوان نشد که چرا قوانینی که آن موقع اجرا میشدند مورد اعتراض شرعی روحانیون قرار نمیگرفتند. در سخنرانیها خیلی کلی به موضوع شرع اشاره میشد و روسای کنگره فقط همه جا تاکید میکردند که وضعیت آن روز زنان مطابق شرع نیست. همین موضوع در مورد چندهمسری هم عنوان میشد که گویا مطابق شرع نیست و حتی نورحماده میگفت که اگر طبق شرع عمل شود، هیچ مردی بیشتر از یک زن نمیتواند بگیرد. اما بطور مشخص و با دلیل به این ادعاها پرداخته نمیشد و بحثی هم صورت نگرفت. به نظر من ریاست کنگره در بهترین حالت، برداشت رمانتیک خودش را از شرع بعنوان یک سری دستورات اخلاقی بیان میکرد. در حالت دوم چون در کشورهای شرقی، جنبش زنان را همیشه با چماق تکفیر و بیدینی میکوبیدند، شاید ریاست کنگره بدین ترتیب میخواست فشارها را کمتر کند. به اینجا که رسیدهام میخواهم موضوع کلیتری را مطرح کنم که شاید تا حدود زیادی در برداشتهای امروز ما هم جاری باشد. از صحبتهای نورحماده رئیس این کنگره که شخصیتی شناخته شده و با نفوذ هم بود این طور بر میآید که شاید برای کم کردن فشارها و تکفیر تلاش میکرد نشان دهد که خواستههای زنان چیز جدیدی نیست و همهی اینها در آموزشها و کتابهای دینی آمده است و هر آنچه هم که زنان غربی در جستجوی آن بودهاند -منهای آنچه او ظواهر تلقی میکرد مثل بیحجابی- همه و حتی بهتر از آن و کاملتر از آن در مفاهیم دینی اسلام آمده است. بدین ترتیب برداشتها و مفاهیم جدیدی که در جوامعی با ساختار به کلی متفاوت از گذشته، از حق آزادی و برابری زنان در کشورهای غربی پدید آمده بود، به نوعی به مفاهیم سنتی و البته دیرآشنا در جوامع ما تقلیل داده میشد. آنجا که این مفاهیم میتوانستند به ظاهر مشابهی در جوامع سنتی پیدا کنند، با همان مفهوم سنتی یکی فرض میکردند. مانند حق زن برای ورود به فعالیت اجتماعی و بازار کار با حضور خدیجه در بازار عکاز یکی پنداشته میشد. در آنجا هم که امکان چنین مشابه قرار دادنی نبود برای کم کردن فشارهای بیرونی، بر همان مدار سنت میماندند. اما کنگره دستآوردهای بسیار مثبتی هم داشت. از جملهی آنها یکی بحث بالا بردن سن ازدواج دختران بود که البته به سن خاصی در مرامنامه اشاره نشده بود ولی گویا بحثها روی 16 سال بوده است. یکی دیگر از موضوعات حقوق مدنی، بحث الزامی کردن گواهی سلامت جسمی مرد و زن پیش از ازدواج بود که عملا به نفع سلامتی دختران بود. مهمانان کنگره از مدارس و کودکستانهای تازه تاسیس در ایران بازدید داشتند که معمولا پس از بحثهای کنگره انجام میشد. جلسههای اصلی کنگره 4 جلسه بود و در شب یکشنبه 6 آذر هم واریته و جشنی برای زنان در سالن گراند هتل ترتیب دادند که شامل رقص و آواز و اکروباتیک زنان ایرانی بود. متن آگهی را جالب است با هم بخوانیم که من عین متن را مینویسم: نوشته شده توسط پویا در 07:57 PM February 18, 2007جنبش زنان ایرانی و اولین گردهمایی در ایران
دوستان این مطلب دنبالهی مطلب قبلی است. بازتاب این تعلق طبقاتی زنان منطقهی ما را به اقشار مرفهتر اجتماعی، میتوان به خوبی در سخنرانیها و تاکیدات آنها و مواد مرامنامهی کنگرهی بینالمللی زنان دید. تاکید زیاد روی اخلاق خانوادگی و اجتماعی و ضرورت صرفهجویی و بدنبال مُد نرفتن ِ زنان از این جمله است. در چند سخنرانی روی پرهیز از مشروبات الکلی و قمار تاکید میشود و بخصوص اینکه زنان هم به مصرف آن گرایش پیدا کردهاند که معلوم است در طبقات مرفه شیوع داشته است. همانطور که در یادداشت قبلی نوشتم، موضوع وارد شدن زنان به فعالیتهای اجتماعی و بخصوص اشتغال در بازار کار، بصورت پراکنده و با چندین شرط و "اگر" مطرح میشود. حتی در یکی از سخنرانیها فعالیتهای شغلی زنان در غرب بعنوان بیچارگی زنان ِ غربی تلقی شده است که مجبورند به انجام "کارهای مردانه" در اجتماع بپردازند. یکی از موارد جالب مرامنامهی کنگره و بخصوص پیشنهاد مشخص مهرتاج رخشان، دربارهی اقداماتی است که دولت باید برای حمایت از زنان روسپی انجام بدهد. در مرامنامهی کنگره، مادهی 17 دربارهی ضرورت لغو فحشا و بردگی است. در سخنرانیها در یک جا به این اشاره میشود که باید از فحشای مخفی جلوگیری و فحشای علنی را در نقاط معلوم (مانند محله شهرنو در تهران) محدود کرد. در پست بعدی به مواصع کنگره و سخنرانیهای زنان دربارهی حقوق مدنی و ازدواج و طلاق اشاره خواهم کرد. نوشته شده توسط پویا در 01:51 PM February 17, 2007نگاهی کوتاه به اولین گردهمایی بینالمللی زنان در خانه مستوره افشار
دومین کنگره بینالمللی زنان در آذر ماه 1311 در تهران تشکیل شد. دوسالی پیشتر اولین کنگرهی زنان در دمشق تشکیل شده بود که نمایندهای هم از طرف ایران به نام قدسیه اشرف در آن شرکت داشت و حرفهای او بسیار جلب توجه کرده بود. گزارش مفصل این کنگرهی دوم یک سال پیش به همت غلامرضا سلامی و افسانه نجمآبادی منتشر شده است. از نظر نگاه تاریخی، خواندن این گزارش به نظر من هم لازم است و هم جالب. چند نظر داشتم که در اینجا مینویسم. نباید این برداشت را کرد که من حالا به نقد و ارزشگذاری روی کنگرهی 74 سال پیش نشستهام. فقط باید بعنوان یک نظر وبررسی کوتاه به آن نگاه کرد. یکی از مطالبی که نظرم را به خودش جلب کرد تاکید زیاد سخنرانیها و گفتههای مسئولین و بخصوص نور حماده رئیس کنگره روی موضوع آموزش و تربیت زنان است. اخلاق خانواده و ضرورت آموزش دختران در مدارس تقریبا جنبهی اصلی همهی گفتهها و حتی مواد تصویب شده هستند. موضوع وارد شدن زنان به عرصههای مختلف اجتماع و بخصوص بازار کار بصورت اتفاقی و حاشیهای مطرح میشود. آنجا هم که دربارهی آموزش و پرورش دختران میگویند بیشتر روی شایستگی مادران تحصیلکرده برای پرورش فرزندان بهتر و "مردان شایستهتر" تاکید دارند. در چند جا هم روی این تاکید میکنند که کار ِ زنان در صورتی مجاز است که مانع انجام "وظایف خانگیشان" نشود. که این آخری در مادهی اول مرامنامهی کنگره آمده است. موضوع دیگری که بیشتر موجب تعجب من شد، بحث حق رای زنان بود. میدانیم که در آن سالها زنان نه در کشور ما و نه در کشورهای منطقه حق رای در انتخابات نداشتند. دربارهی حق رای، خانم حماده رئیس کنگره آنچنان شرایطی را برای زنان میگذارد که عملا زنان از حق رای دادن محروم میشوند و در نهایت فقط تعداد محدودی از زنان حق انتخاب کردن یا انتخاب شدن خواهند داشت. به نظر رئیس کنگره، زنان اول باید از نظر "علم و فضایل اخلاقی و دانش اجتماعی" به مرتبهی خیلی بالایی برسند تا حق رای دادن داشته باشند. اولا معلوم نیست که برای شرکت در انتخابات به چه درجهای از "علم و فضیلت" باید رسید و بعد هم اینکه آیا چنین شرطی برای مردان هم هست یا فقط وظیفهی زنان است؟ چرا مردان با هر درجه از سواد یا فضیلت حق رای دارند ولی برای زنان آنچنان این معیار را تعیین میکنند که عملا دستنیافتنی است. در مرحلهی بعدی خانم حماده، تازه همهی زنان را هم شایستهی حق رای و انتخاب شدن نمیداند و میان زنان تفاوت قائل است. شرایط رئیس کنگره این است: اما مرامنامه و سخنرانیها موارد جالب و تازهای دارد از جمله تاسیس کودکستان برای بچههای کوچک از 4 سال به بالا. البته اینجا هم بیشتر تاکید روی تربیت اجتماعی کودکستان برای بچهها هست و زیاد روی امکان مادران برای وارد شدن در کارهای اجتماعی تاکید نمیکنند. در یک جا که یک خانم ایرانی به حق سرپرستی کودکان تا 8 سالگی اشاره میکند، به او میگویند که تربیت در کودکستان با موضوع سرپرستی جداست. مورد بسیار مثبت دیگر آموزش ابتدایی اجباری برای دختران و پسران است. که روی دیگر ِ این قانون بر خواهد گشت به این که دولت باید آموزش کودکان را تامین کند. میدانیم که تا سالها دولت در کشور ما از تامین بودجه برای مدارس دختران سر باز میزد و هزینهی مدارس دخترانه را از پول خیریه و کمکهای مردمی تهیه میکردند. یکی از فعالیتهای مهم سازمانهای زنان از همان ابتدای تشکیلشان در دوران مشروطه، ایجاد و تامین بودجهی مدارس دختران بود. اما بودجهها طبیعتا مرتب و همیشگی نمیتوانست باشد و در نهایت این به ضرر مدارس دخترانه و دختران دانشآموز میشد. از طرف دیگر دولت با عدم تامین بودجه بطور غیر مستقیم این مدارس را عملا به رسمیت نمیشناخت و حق زنان از درآمد ملی کشور رعایت نمیشد. چند پست قبلی به اندازهی کافی بلند بوده است برای همین، چند نکتهی دیگر این کنگره را در پست بعدی دنبال میکنم. نوشته شده توسط پویا در 12:52 PM February 13, 2007"ما" و "آنها"
این یادداشت هم اجبارا طولانی خواهد شد. به این امید که فرصت کنید بخوانید. شاید در یک پست دیگر به نسبیت گرایی افراطی که بر طبق آن هر هویت و فرهنگی به ذات خودش و فقط همان وابسته است و قابل فهم برای دیگران نیست بپردازیم. چرا که چنین نسبیت گرایی مطلق میتواند بسادگی سر از بنیادگرایی در آورد و تاثیرپذیری فرهنگها و هویتها را نسبت به هم، یا در نظر نگیرد و یا اهمیت ندهد. نوشته شده توسط پویا در 07:58 PM February 10, 2007انگارهی "قوم برگزیده" - آیا ما هم دارای تصوری از خودمان بعنوان ملتی برگزیده هستیم؟
در موضوع تشکیل ملتها بعنوان واحدهای سیاسی مستقل، هویت و اینکه ما «این» هستیم و دیگران مانند "ما" نیستند، نقش مهمی بازی کرده است. عوامل زیادی در این انگاره و برداشت از "ما" بعنوان یک ملت، سهم دارند: زبان، ادبیات و اسطورهها، تجربیات تاریخی مشترک و قومیت مشترک و مانند اینها. در آلمان با رفرم دینی مارتین لوتر بود که این ایده شکل گرفت که این آلمانیها بودهاند که بهتر از همه انجیل را فهمیدهاند یا بهتر بگویم توان فهمیدن ِ کلام خدا را داشتهاند. بعدها جنبش "رسالت باطنی" (Inner mission) در قرن نوزدهم، با پیش بردن این ایده که انقلاب 1848 آلمان به دلیل بیایمانی آلمان بعنوان قوم برگزیده انجام گرفته، توانست اتحاد ملی را در آلمان موجب شود که با پیروزی بر فرانسه در سال 1871 کشورمتحد آلمان شکل گرفت. پیروزی بر فرانسه و ایجاد آلمان واحد به این عنوان تلقی میشد که "خداوند آلمان را فراموش نکرده است". چند سال بعد در آستانهی جنگ اول جهانی، کلیسای پروتستان آلمان میگفت: "در این جنگی که پیش روی ملت ماست، خداوند، این متحد وفادار ما، با طوفانی مقدس، هر چه را که در خاک آلمان، آلمانی و اصیل نیست از میان خواهد برد". به این ترتیب جنگ، جنگی مقدس جلوه داده میشد که توسط قوم برگزیدهی خداوند و با کمک خداوند انجام میشود. روی کمربند سربازان آلمانی این جمله حک شده بود: " Gott mitt uns" یعنی خدا با ماست. به عبارت دیگر خدا با "آنها" نیست. طبیعیست که چنین برداشتی درجبههی مقابل جنگ هم وجود داشت. در فرانسه ایدهی فرانسه بعنوان قوم برگزیدهی خداوند به قرن سیزدهم و دوران فیلیپ چهارم بر میگردد. یک قرن بعد ژاندارک که ادعا میکرد خداوند از طریق فرشته میکائیل با او ارتباط دارد و وظیفهی آزادی فرانسه را از زیر یوغ ایدهی "قوم برگزیده" در انگلستان با عبارت "مسئولیتی که بر دوش انسان سفیدپوست قرار گرفته" بیان میشد. و این "بار مسئولیت" وظیفهای بود که خداوند بر دوش ملت انگلستان گذاشته بود تا "دین پاک" و تمدن را بر نقاط دیگر جهان حاکم کند. حتی جغرافیای کشور انگلستان بعنوان جزیرهای دور از دسترس و بعنوان نشانهای ازیک جایگاه ویژه تلقی میشد. معلوم است که این ایده بعدها چه نقشی در ایجاد امپراتوری انگلستان ایفا کرده است. در مورد آمریکا: اولین سفیدپوستانی که به آمریکا پا گذاشتند، انگلیسیهایی بودند که با کشتی Mayflower وارد شده بودند و خودشان را زائران مهاجر میدانستند. زائران دینی که برای آزادی در ابراز "مسیحیت واقعی" بدون قید و بند شاه یا پاپ به سرزمین جدید آمده بودند. آنها این سفر خودشان را مانند هجرت یهودیان از مصر به کنعان و ارض موعود میدانستند. به این ترتیب یک اسطورهی دینی به یک زایش ملی تبدیل میشود. این ایدهی هجرت یا "سفر خروج" Exodus بعدها و تا امروز هم این ایدهی ملی را برای آمریکاییان فراهم آورده که آنها ملتی برگزیده و دارای رسالتی جهانی برای نجات دیگران هستند. همین حالا هم میتوان این ایدهی رسالت جهانی را در سخنرانیهای بوش بخوبی دید. آنچه منظور من در اینجاست این است که قدرت حاکم توانسته تصوری را در مردمی بعنوان "ملت برگزیده" با رسالتی جهانی بوجود بیاورد. از طرف دیگر سیاهان آمریکا یعنی بردگانی که از آفریقا به این قاره آورده شده بودند، پس از اینکه دیدند ظلم و ستم بر آنها با جنگهای داخلی آمریکا و پیروزی شمال بر جنوب تمام نشد و سرسختانه به شکل نژادپرستی ادامه پیدا کرد، جنبش گستردهای با ایدهی هجرت، این بار به آفریقا، بوجود آوردند. این ایدهی هجرت مشابه همان "خروج" یهودیان از مصر به کنعان تلقی میشد. میبینیم ایدهی خروج که یک بار موجب ایجاد یک انگاره و برداشت "ملی" برای سفیدپوستان آمریکا شده بود، این بار و در جهت عکس آن، موجب حس اتحاد ملی آفریقاییتبارهای آمریکا میشود. عیسی مسیح به عنوان "مرد ِ سیاه ِ رنجها" و مریم مقدس بعنوان "مدونای سیاه" معرفی میشوند. جنبشی که با رهبری گاروی به نام "انجمن جهانی بهبود وضع سیاهان" در سال 1914 شکل گرفت توانست بیش از 2 میلیون آفریقاییتبار آمریکایی را در خودش متشکل کند. با طرح این مثالها خواستم نشان بدهم که ایجاد انگاره و ایدهی «ملت برگزیده» بصورتی آگاهانه و فعال برای ایجاد یک احساس تعلق ملی و وحدت ملی به کار گرفته شده است. این "ما" صورتی مقدس بخود میگیرد و بدینوسیله قدرتی بیشتر برای اتحاد ملی پیدا میکند. چنین ایدهای کارکردهای متفاوتی در طول تاریخ داشته. در جایی برای توجیه اِعمال قدرت جهانی و ایجاد مستعمرات بکار گرفته شده است و در جای دیگری برای بسیج قوم و ملتی بر علیه قدرت حاکم. و بدون شک چنین درک و انگارهای با به قدرت رسیدن "ملت محکوم" امروز بر جای خواهد ماند ولی این بار برای اِعمال این قدرت و هژمونی. اما آیا چنین انگارهای مبتنی بر قوم برگزیده برای ما هم بعنوان یک ملت به کار گرفته شده است یا نه؟ به نظر من چه بپذیریم که دولت صفوی یک دولت ملی (National state ) بوده یا نه، ایجاد چنین انگارهای این بار به نام "ملت شیعه" بصورت آگاهانه و فعال در کشور ما به کار گرفته شد. در طول قرنها پس از آن، سرزمین ایران بعنوان سرزمین شیعه و شاه ایران بعنوان شاه شیعه تلقی میشد. بعنوان مثال در قالب احادیث و روایتهای دینی این انگاره مطرح میشد که سرزمین ایران جاییست که شیعه در آنجا احیا خواهد شد و به شکوه و جلال خواهد رسید. و مردم ایران بعنوان مردمی پیرو مذهب شیعه ملتی هستند که رسالت زنده نگاه داشتن و ترویج این مذهب را به عهده دارند. بدین ترتیب انگارهی «ما» در مقابل "آنها" به این صورت شکل گرفت. نوشته شده توسط پویا در 11:53 AM February 06, 2007احترام کار فرهنگی را خدشهدار نکنیم
حتما مطلب مربوط به سایت هفتان را در این وبلاگ خواندهاید. از آنجا که سایت هفتان، خودش را سایتی ادبی و فرهنگی نامیده است تصمیم گرفتم نظرم را خیلی کوتاه بنویسم و البته مثل همیشه با پرهیز از آوردن اسامی. مهم اندیشه و عملکرد است که نقد شود و گرنه افراد همیشه میتوانند تغییر کنند یا ناآگاهانه اندیشهای را بپرورانند. بدون اینکه بخواهم مروج "مستعارنویسی" باشم میخواهم اشاره کنم که چنین نمونههایی نشان میدهد که با اسم و رسم علنی و عکس و تصویر نوشتن، لزوما به نوشتهها هویت و صداقت نمیدهد. پیش از این هم نوشتهام که هویت واقعی یک وبلاگ را نوشتههای آن در طول زمان تعیین میکند. با این همه امیدوار باشیم که دوستان بسیاری هستند که اینجا و آنجا با صداقت و بدون چشمداشتی کار فرهنگی میکنند. من طرفدار فقیرنمایی یا فقیرگرایی نیستم اما زحمتکشان ِ فرهنگی ما از نویسنده و شاعر و ادیب تا معلم و محقق و استاد دانشگاه با وجودی که هیچوقت درآمد زیادی نداشتهاند اما همیشه در جامعه احترامی ویژه داشتهاند. این احترام را باید حفظ کنیم و یا لااقل آن را خدشهدار نکنیم. نوشته شده توسط پویا در 05:23 PM February 03, 2007تقاص ِ زن بودن + قطعهای از زندهیاد یاحقی برای با هم شنیدن
نوشته شده توسط پویا در 08:51 PM February 01, 2007نگاهی کوتاه به جدایی ما از اندیشههای تازه- تبرائیان تبریز و میراندولای ایتالیایی
یکی از دستآوردهای اندیشه در دوران نوزایی یا رنسانس اروپا، پذیرش این بود که اولا انسان از جایگاه خاصی در جهان هستی برخوردار نیست (جایگاهی که از آسمانها برای او تعیین کرده باشند)، دوما انسان برای تعیین جایگاه خودش و راهی که در پیش میگیرد آزاد است و دیگر اینکه پس، انسان سازندهی تاریخ است و مسئولیت تاریخ با اوست و اینکه تاریخ لزوما مسیر مشخصی را طی نمیکند و همه چیز بستگی به عمل انسانی دارد. اما به اندیشهای که در اول آوردم برگردیم. اندیشهی آزادی عمل انسان و مسئولیت او برای ساختن تاریخ، لزوما با در افتادن با تصورات دینی همراه نبود. اندیشمندان رنسانس در قرن پانزدهم میلادی انسان را بعنوان مخلوقی تلقی میکردند که در این جهان هستی به خود واگذاشته شده. منظور من در اینجا در واقع نگاهی به شکل گرفتن چگونگی اندیشهی جدید دربارهی انسان و جایگاه واقعی او و مسئولیت اوست. "بنابراین بهترین ِ همهی هنرمندان (آفریدگار-پویا) سرانجام تصمیم گرفت تا مخلوقی را که چیزی مخصوص به او نمیتوانست بدهد، در آنچه به همهی دیگر مخلوقات داده بود سهیم کند. بنابراین پذیرفت که انسان را بعنوان موجودی با طبیعت ِ معلوم نشده در جهان هستی بگذارد و به او چنین خطاب کند: "ما به تو، آدم، نه جایگاهی خاص و نه ظاهری مخصوص دادهایم و نه وظیفه و عملکردی خاص برای تو وضع کردهایم. چرا که تو، با خواست و تصمیم ِ خودت بتوانی به آن جایگاه ِ خاص و ظاهر مخصوص و وظیفه و عملکرد خاصی که میخواهی برسی. طبیعت مخلوقات دیگر دارای حد ومرز و قانونیست که ما معین کردهایم. بر سر راه تو اما، مانعی بر طرف نشدنی نیست، و میتوانی طبیعت خودت را طبق خواست خودت تعیین کنی. من تو را در جهان قرار دادهام تا آنچه را در پیرامونت قرار دارد بهتر مشاهده کنی. ما تو را نه آسمانی و نه زمینی و نه موجودی میرا یا جاودانی خلق نکردهایم. برای اینکه خودت مانند مجسمهساز و هنرمندی آزاد و پر افتخار، خودت را در آن شکل و فرمی که بهترین میدانی بیافرینی. این در کف قدرت تو و به میل خود توست که به اَاشکال پست تر و حیوانیتر نزول و یا به اَشکال بالاتر که خداوندانه هستند عروج کنی". میدانیم که این واژهی خداوندانه با آنچه ما خدایی و الهی در ادیان سامی داریم تفاوت بسیاری دارد و خیلی خلاصه و نادقیق به معنی والا و ارجمند است. آرامش دوستدار در آخرین کتابش "امتناع تفکر دینی" این موضوع را باز کرده است. جالب این است که میراندولای ایتالیایی در زمانی این اندیشهها را پرورش میداد که جامعهی ما بیشتر و بیشتر در انحطاط فکری فرو میرفت. این درست در زمانی بود که تیغ و تبرزین شاه اسماعیل از نیام کشیده شده بود و در کوچههای ایران هر کس که سه خلیفهی اول را لعنت نمیکرد و از آنها تبرّی نمیجست خونش حلال و بر خاک بود. فکر کردم بد نیست کمی به عقب بر گردیم و با هم نگاهی به جدا ماندنمان از اندیشههای جدید داشته باشیم. شاید زیاد هم بیفایده نباشد چرا که هنوز در چنبرهی تفکر سنتی به شکلهای مختلف گرفتاریم. نوشته شده توسط پویا در 06:52 PM |
![]()
![]() صبحانه
|