« December 2006 | Main | February 2007 »
January 30, 2007
کتابی تازه: هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم - فرصتی دیگر برای پرسشگری و تفکر

"مشکل هدایت همچنان مشکل ماست و گلدان راغه‌ای راوی بوف کور، یادگار «شهر قدیم ری» نیز میراث همه‌ی ماست: همه‌ مایی که در جغرافیای فرهنگی و سیاسی کشوری به نام ایران، دل نگران آنیم. آن هم درست در زمانه‌ای که کابوس‌های راوی بوف کور یک بار دیگر، و این بار تاریخا تحقق یافته است: هم در« سیاست» و هم در دورترین و یا نزدیک‌ترین گوشه و کنار زندگی ما. و نیمچه‌ خدای خنزرپنزری ِ قرآن‌خوانی - که گلدان راغه را در تصرف داشت و از دختر اثیری لکاته ساخته بود- از نیمچه خدایی به در آمد و خداوندی پیشه کرد..."
این را دکتر آجودانی در مقدمه‌ی کتاب آخرش به نام «هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم» که تازه در خارج از کشور منتشر شده می‌نویسد. کتاب، از زاویه‌ای تازه، رمان کوتاه بوف کور نوشته‌ی زنده یاد صادق هدایت را به بررسی نشسته است. مفهوم تازه از «زمان» که با دوران تجدد در ایران شکل گرفت و بازتاب آن در رمان بوف کور، در مرکز کتاب دکتر آجودانی قرار دارد.

می‌دانیم که برداشت تازه از تاریخ یا «زمان ِ دو پاره» در کشور ما، که بر طبق آن وقایع تاریخی به دو دوره‌ی شکوه باستانی تا ساسانیان و انحطاط بعدی تقسیم می‌شد، کمی پیش از دوران مشروطه با اندیشه‌‌های میرزا آقاخان کرمانی شکل گرفت. چنین برداشتی بعدها بصورتی آشکار روی نویسندگان روشن‌بینی مانند کسروی و هدایت تاثیر گذشت. البته نقش میرزا آقاخان در برداشت و شیوه‌ی تازه‌ی بررسی تاریخ یا همان "تعقل تاریخی" و فاصله گرفتن از تاریخ‌نویسی سنتی بسیار برجسته است.

دکتر آجودانی مفهوم و برداشت تازه از زمان را در دوره‌ی تجدد، اینطور مطرح می‌کند:
"مفهوم جدید زمان نه تنها با تجدد پدید آمد، بلکه بنیادهای تجدد هم با دگرگونی در مفهوم زمان، متحول و دگرگون شده‌ است. در ایران هم با تجدد، مفهوم دو بُنی و تازه‌ای از «زمان» در اندیشه‌ی سیاسی شکل می‌گیرد. همین مفهوم تازه، دو سه دهه بعد از مشروطیت، در ساختار رمان کوتاه بوف کور، بازتولید شده است. بر بنیاد این مفهوم، تاریخ ایران به «گذشته» و «حال» تقسیم می‌شد. گذشته، گذشته‌ی پر افتخار باستانی به ایران پیش از اسلام تعلق می‌گرفت و زمان «حال» به ایران اسلامی از 1400 سال پیش تا ایران معاصر. در این معنا،‌ حال به معنای معاصر نیست. ایران ِ 1400 ساله اسلامی است.
ساختار دوبُنی و دو پاره‌ای زمان در بوف کور بر اساس همان مفهوم دو بُنی سیاسی و تاریخی از زمان شکل گرفته است. روایت اول ِ بوف کور به گذشته باستانی و روایت دوم بوف کور به ایران اسلامی تعلق دارد. بین این ساختار ِ زمان در بوف کور و آن ساختار ِ زمان در تاریخ اندیشه‌ سیاسی در تجدد ایران،‌ گفتگویی روشن و آشکار در میان است".

دکتر آجودانی به درستی و روشنی توضیح می‌دهد که چنین برداشتی از گذشته‌ی با شکوه باستانی در اندیشه‌های هدایت، هرگز سنخیتی با ناسیونالیسم افراطی و فاشیستی ندارد. می‌دانیم که هدایت هیچگاه مورد علاقه‌ی دستگاه رضاشاهی نبود واندیشه‌ی آزاد او با قید و بندها و دستورهای از بالا صادر شده خوانایی نداشت. حتی رمان بوف کور را خود هدایت مجبور شده بود در هندوستان منتشر کند آنهم در 50 نسخه به صورت پلی‌کپی! روی جلد آن هم نوشته است: "خرید و فروش در ایران ممنوع است".
این برداشت ِ تقسیم تاریخ و "زمان" به هر حال در اندیشه‌ی تجدد آن هم در دوران شکل‌گیری آن، وجود داشته است و به نظر دکتر آجودانی نیازمند نقد است. بخصوص که تجدد ما از درون سنت و با نقد آن بیرون نیامده است.
کتاب 3 پیوست دارد که نویسنده در پیوست اول و دوم به داستان کوتاه هدایت به نام «توپ مرواری» می‌پردازد و در پیوست سوم، بخش‌هایی از «صدخطابه» نوشته‌ی میرزاآقاخان کرمانی را می‌آورد.

پیش از این هم در یادداشتی درباره‌ی کتاب «مشروطه‌ی ایرانی» دکتر آجودانی نوشته بودم که خود ِ مطرح کردن ِ پرسش‌ها و تشویق به تفکر و جستجو، آنهم در فرهنگ ما که گویی همه‌ی جواب‌ها را از پیش می‌دانیم! هنر بزرگی است که خوشبختانه نوشته‌های ایشان از نمونه‌های بسیار خوب این هنر ِ پرسشگری است.
با این وضع ِ نشر فکر نمی‌کنم این کتاب به این زودی در ایران منتشر شود، اما علاقمند و شیفته‌ی دانستن هم بدون شک تشنه نخواهد ماند و خودش همتی خواهد کرد.

من این آگهی را درباره‌ی کتاب در اینترنت پیدا کردم که آدرس برای خرید کتاب هم در آنجا هست.
نوشته‌ی دیگری از پیام یزدانجو (وبلاگ فرانکولا) درباره‌ی همین کتاب.
نوشته‌ای در سایت بی‌بی‌سی.
عکس را هم از سایت بی‌بی‌سی کپی کرده‌ام تا زحمت اسکن کردن را نکشیده باشم!

نوشته شده توسط پویا در 07:55 PM

January 29, 2007
مداحی- "شغلی" پر رونق + مطلبی درباره‌ی پیدا شدن «سلام» سه ساله

در این سال‌های اخیر "مداحی" که چندین قرن از زمان صفویه و بخصوص از دوره‌ی قاجاریه در ایران سابقه دارد، به شغلی بسیار پر درآمد تبدیل شده است و رقابت زیادی میان مداحان برای "کار" در مجالس پر رونق جریان دارد. پژوهشی درباره‌ی این پدیده‌ی مداحی در سایت رادیو فردا منتشر شده که ارزش خواندن دارد. این آدرس قسمت چهارم است و آدرس قسمت‌های دیگر در همانجا هست.
----------
حالا در زمانی که مداحان مشغول گرفتن اشک از چشم ما و پول از جیبمان هستند، به گوشه‌ی دیگری از دنیا برویم که در آنجا دانشمندان در جستجوی این پرسش همیشگی بشر هستند که "از کجا آمده‌ام؟". روش کار آن دانشمندان (این عارفان واقعی زمانه) برای کشف حقیقت، تحقیق میدانی است و آزمایشگاه و تجزیه و تحلیل علمی، نه چله‌نشینی و ذکر گرفتن و ریاضت کشیدن و تزکیه‌ی نفس به معنی سنتی ما. و اما خود موضوع:
می‌دانیم که تا مدت کمی پیش، قدیمی‌ترین اسکلت موجودی که آنقدر کامل باشد که بتوان روی دو پا ایستادن او را ثابت کرد در اتیوپی پیدا شده بود. در سال 1974 و آن اسکلت زنی متعلق به 3میلیون و 200 هزار سال پیش بود که نام او را لوسی گذاشتند. از ساختمان مهره‌ها و پاها توانستند ثابت کنند که لوسی از اولین انواع آدم‌سانانی (انسان‌نما) بوده که روی دو پا راه می‌رفته است.
این سوال همیشه برای دانشمندان مطرح بوده که آیا انسان ابتدا ساختمان مغزی انسان‌گونه پیدا کرده و یا اول روی دوپا ایستاده و بعدها حجم مغز او بزرگتر شده است؟
در سال 2000 با پیدا شدن بقایای اسکلت آدم‌سان قدیمی‌تری در اتیوپی، تحقیقاتی روی او انجام شد که سال پیش نتایج آن را منتشر کردند. این آدم‌سان را سلام (Selam) نام گذاشته‌اند. «سلام» دخترکی 3 ساله بوده و برای همین به او بچه‌ی لوسی هم می‌گویند. البته سلام 100 هزار سال پیش از لوسی در این دنیا زندگی کرده است.
نکته‌ی جالب در ساختمان بدن سلام این است که اولا روی دو پا می‌ایستاده ولی با این حال هنوز رشد مغزی کمتری داشته است. به نظر می‌رسد که انسان ابتدا روی دو پا ایستاده و بعدها در طول تکامل، مغز او حجم بیشتری پیدا کرده است. از طرف دیگر ساختمان دست‌های سلام نشان می‌دهد که این دست‌ها هنوز ساختمان دست انسانی پیدا نکرده بوده‌اند و هنوز خصوصیات زمانی را که انسان روی درخت‌ها زندگی می‌کرده داشته‌اند. دست‌های سلام برای حلقه شدن روی شاخه‌های درختان مناسب بوده است. به عبارت دیگر ساختمان بدن سلام، گذار ِ انسان را از زندگی روی درختان به روی دو پا ایستادن نشان می‌دهد.
کامل ماندن اسکلت سر سلام که همراه با مغز ِ سنگ‌شده‌ای اوست، تصادفی است چون معمولا استخوان‌های موجودات کم‌سنی مانند سلام اینقدر دوام نمی‌آورند. عکس بالا هم عکس اسکلت سر سلام است.

خوشحالم که فرصتی دست داد تا از مطالب علمی هم بنویسم، چیزی که متاسفانه زیاد اتفاق نمی‌افتد. این مطلب را هم از شماره‌ی دسامبر 2006 نشریه‌ی Scientific American نوشتم. ‌

نوشته شده توسط پویا در 08:51 PM

January 28, 2007
به نظر آقایان ما همه برای کشورمان یک مشکل و تهدید امنیتی هستیم

پی‌نوشت: طبق نوشته‌ی سایت کسوف، عصر امروز (یکشنبه) این سه نفر دستگیرشدگان فعال جنبش زنان، به قید کفالت آزاد شده‌اند.
امیدوار باشیم که در زنجیره‌ی رفت و آمدها و کشاکش‌های دادگاهی گرفتارشان نکنند.
----------
حاکمان ِ کمتر جایی در جهان اینطور آشکار و با قدرت اعلام می‌کنند که مردم آن کشور برای کشور خودشان یک "مشکل امنیتی" هستند. سالیان درازی‌ست که همه چیز در جامعه‌ی ما بصورت مصنوعی یک بُعد پر رنگ امنیتی بخودش می‌گیرد. زمانی طولانی، آقایان برای ساکت کردن مخالفانشان، دست اجنبی را در آستین آنان می‌بینند و عملا آنها را عامل بیکانه معرفی می‌کنند. همان چیزی که "تهاجم فرهنگی" نام گرفته و به پیر و جوان و زن و مرد، آنهم در رسانه‌هایی که با بودجه‌ی این مردم اداره می‌شود، انواع برچسب‌ها زده شده است.
امروز معلوم است که آقایان، خودشان هم این بهانه‌ی اختراعی را باور کرده‌اند. وقتی که رئیس جمهور در مجلس اعلام می‌کند که قصد دارد مشکل مسکن را بوسیله‌ی وزارت اطلاعات حل کند،‌ دیگر وضع جنبش مستقل زنان معلوم است.

جنبش زنان ایران و از جمله این دوستانی که دستگیر شده‌اند همیشه بصورت علنی و با اهداف اعلام شده فعالیت کرده اند. درباره‌ی هر چه کرده‌اند یا می‌خواسته‌اند انجام دهند در ده‌ها سایت و وبلاگ و ایمیل جمعی بصورت علنی و با اسم و رسم‌شان نوشته‌اند. تمام اقداماتشان هم آشکار و با ده‌ها عکس و فیلم جلوی چشم همه بوده است. پس مشکل در فعالیت‌های "مشکوک" نیست. البته به هزار روش و از هزار راه می‌توان در دهان کسی که گرفتار است حرف و طول و تفصیل گذاشت، که بارها چنین کرده‌اند.

آنچه در کشور ما "مشکل و مسئله" است، این است که جنبشی بصورت مستقل فعالیت کند و روش‌ ِ حرکت‌های بی‌شکل و توده‌وار را برنتابد. حرکت‌های توده‌واری که با دستورهای از بالا شکل بگیرد و مطابق میل آقایان گرد و خاکی به پا کند و به اشاره‌ای خاموش شود و همه دنبال "کسب و کار" خودشان بروند تا نوبت بعد. این جنبش‌های مستقل بوسیله‌ی خود مردم شکل می‌گیرند و توسط خود آنها حرکت می‌کنند و اداره می‌شوند. مگر مردم یک کشور برای کشور خودشان یک "مشکل امنیتی" هستند؟
نویسنده‌ای که عضو کانون نویسندگان ایران است، یک تهدید امنیتی است، حتی اگر در تمام سالهای زندگی‌اش به فرهنگ و ادب این جامعه خدمت کرده باشد.
دانشجویی که می‌خواهد مستقل از جریانات فرمایشی دانشجویی، جایی برای بیان آنچه می‌اندیشد داشته باشد و مثل هر جوان دانشجویی در گوشه و کنار دنیا آزادانه، روابط حاکم بر جامعه‌اش را تحقیق و نقادی کند، یک تهدید امنیتی است.
کارگری که عضو یک سندیکای مستقل کارگری است، یک تهدید امنیتی است، حتی اگر سالها با سخت‌ترین شرایط زندگی کرده باشد و ماهها حقوق عقب‌افتاده داشته باشد. و وای براو اگر بخواهد اعتصابی هم بکند، آنوقت دیگر تا "معاند" و "محارب" فاصله‌اش تقریبا نادیدنی می‌شود.

زنی که از ستم هزاره‌ها و قرون به تنگ آمده و امروز می‌خواهد بخاطر جنسیتش مورد تبعیض قرار نگیرد و حقوقی برابر داشته باشد. یک تهدید امنیتی است. بخصوص اگر در جنبشی مستقل فعال باشد و نارضایتی خودش را نسبت به روابط تبعیض‌آمیز جامعه‌اش، به نفرین کردن و سوختن و ساختن محدود نکند. مهم نیست که خواسته‌هایش را آشکار می‌گوید، مشکل ِ آقایان این است که خودش و با فردیت و شناخت خودش دست به کاری زده است. تازه، چون زن است قداست و حرمت‌ها را هم عملا شکسته است. اگر در مورد دیگران، دست اجنبی از آستین شهروندان این کشور بیرون آمده، از آستین زنان، دست شیطان هم اضافه شده است.

تردید نکنید اگر فردا جوانان محله‌‌ای در تهران یا یک شهرستان و ده کوچک هم دور هم جمع شوند و بخواهند کاری را خودشان صورت دهند، چندین چراغ قرمز در اداره‌های وزارت اطلاعات روشن می‌شود.

به این ترتیب در واقع همه‌ی ما ملت، بالقوه یک تهدید و مشکل امنیتی هستیم. و البته میان بالقوه و بالفعل بودن هم یک تار ِ مو بیشتر فاصله نیست. تشخیص آنهم فقط در کف ِ قدرت آقایان است.
با دستگیری فرنازها و منصوره‌ها و طلعت‌ها به طور غیر مستقیم به ما می‌گویند که ما، یک "مشکل"، یک "مسئله" و یک "تهدید" هستیم، آنهم برای خودمان!

نوشته شده توسط پویا در 11:46 AM

January 25, 2007
تحصیل دختران، حرمت و قداست خانوادگی ما را تهدید می‌کند!

پی‌نوشت: سه تن از فعالان جنبش زنان در فرودگاه امام دستگیر شدند.
طلعت تقی نیا، منصوره شجاعی، فرناز سیفی، روزنامه نگار،فعال جنبش زنان و عضو مرکز فرهنگی زنان هنگام خروج از کشور دستگیر شدند. انگیزه سفر آنان شرکت در یک کارگاه آموزشی روزنامه نگاری در دهلی هند بود. متن کامل خبر را در این آدرس بخوانید.
----------
"عزت بود، ای خواهران در بی‌نیازی"
كار تجارت از چه معني كار زن نيست؟
كار صناعت با چه منطق كار من نيست؟
كفش زنان را از چه رو زن خود ندوزد؟
زن از چه جراح و طبيب جان و تن نيست؟
پس خواهرانم تا به کی بیکاره هستید؟
تنها برای تخم‌گیری خلق گشتید؟
تنها برای عشق مردان چیره ‌دستید؟
(سروده‌ی زندخت شيرازی)*

در خبرها خواندم که تعدادی از نمایندگان مجلس طرحی را ارائه داده‌اند که بر طبق آن بتوان ورود دختران را به دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالی محدود کرد. "به اعتقاد اين گروه از نمايندگان اين مساله و اين شيوه ورود به دانشگاه مي‌تواند خطرات بسياري را براي كشور به همراه داشته باشد كه دولت و مجلس بايد هر چه زودتر توجهي جدي به اين قضيه داشته باشند".

کنجکاوی کنیم و ببینیم که این "خطرات بسیار" برای کشور کدامند؟ چرا درس خواندن و تخصص یاد گرفتن و شاغل شدن دختران "یک خطر" برای کشور است؟
من این "خطرات" مورد ادعای آقایان را در پایین می‌نویسم:
1- دختران هر چه قدر هم تحصيل‌كرده باشند، با توجه به شرايط فرهنگي و اجتماعي، نمي‌توانند در همه جاي اين كشور خدمت كرده و مشغول به كار شوند و اين به معناي هدر رفتن بيت‌المال است.
2- افزون شدن تعداد فارغ‌التحصيلان دختر در دانشگاه‌ها نسبت به پسرها، سن ازدواج و آمار طلاق را افزايش داده است.
3- قداست خانواده در خطر است. فقط تحصيلات دختران موجب افزايش اختلاف‌هاي خانوادگي و شكسته شدن حرمت خانواده مي‌شود.
4- وقتي دختران بدون اجازه پدر و همسر خود نمي‌توانند كار كنند و به شهرهاي دور بروند، ‌تخصص آنها به حال مملكت هيچ تاثيري ندارد.

درباره‌ی ادعای اول: نکته‌ی مهم اینجاست که آن شرایط فرهنگی و اجتماعی که به آن استناد می‌کنند (و من آن را روابط پدرسالارانه نام می‌گذارم)، مرتبا بوسیله‌ی سیاست‌ها، ساختارهای اجتماعی و قوانین ِ خود آقایان تقویت می‌شوند. در طول تمامی این سال‌ها، به جای اینکه روی تغییر این "شرایط فرهنگی و اجتماعی" که گرایش زیادی به محدود کردن زنان و اِعمال کنترل بر آنان دارد کار کنند، همواره به بهانه‌ی وجود این شرایط، محدودیت‌ها و کنترل بیشتری برای زنان در نظر گرفته‌اند.
راه حل، محدود کردن و تبعیض قائل شدن برای دختران و زنان نیست. بدین ترتیب ما، هم برای نیمی از جامعه تبعیض جنسیتی می‌گذاریم و هم کیفیت رشته‌های تخصصی را پایین می‌آوریم چون بسیاری از محل‌های تحصیل نه بر اساس توانایی و علاقمندی بلکه بخاطر جنسیت دانشجو تقسیم می‌شوند. یک راه حل، فراهم آوردن ِ شرایط ِ تشویق کننده است تا پسران هم مانند دختران انگیزه‌ی دانشگاه رفتن داشته باشند و تقسیم محل‌های تحصیل فقط بر اساس قابلیت‌ها صورت بگیرد.

ادعای دوم و سوم هم ارتباط مستقیمی با این "شرایط فرهنگی و اجتماعی" دارد. بسیاری از زنان جامعه‌ی ما بدلیل وابستگی شدید اقتصادی به درآمد مرد، عملا مجبور هستند که در بدترین شرایط به ادامه‌ی زندگی تن بدهند. فراموش نکنیم که بسیاری از زنان حتی اگر هم با سواد باشند لزوما از مهارت‌های شغلی برخوردار نیستند که بتوانند از عهده‌ی اداره‌ی زندگی‌شان برآیند. طبیعی‌ست که زن جوانی که تحصیلات و شغل مناسبی دارد تحت هر شرایطی تن به ازدواج و یا ادامه‌ی آن ازدواج نمی‌دهد.
مسئله فقط بر سر درآمد مستقل هم نیست. بطور کلی نقش اجتماعی زن و ساعت‌هایی را که هم‌پای مرد، در بیرون از خانه کار می‌کند، شرایطی را بوجود می‌آورد که در بسیاری موارد، ساختار پدرسالارانه‌ی خانواده را به چالش می‌کشد. مرد، دیگر سلطان و تصمیم‌گیرنده‌ی خانواده نیست جرا که زن هم بدلیل نقش فعال اجتماعی و آشنایی با مکانیسم‌های زندگی اجتماعی، از همان مهارت‌های مرد برای اداره‌ی خانواده برخوردار می‌شود.
به نظر من، راه حل، کار کردن ِ مداوم روی فرهنگ و دید جامعه نسبت به ساختار خانواده است. از طرف دیگر خود خانواده‌ها هم می‌بینند که وضع زندگی‌شان در صورتی که هم مرد و هم زن کار کنند بهتر و تثبیت‌شده تر می‌شود. در بسیاری از کشورها مثلا روی ساختن مهد‌های کودک و محل نگهداری بچه‌ها کار می‌کنند تا مشکلی برای خانواده بوجود نیاید. تجربه نشان داده است که کودکانی که به مهد کودک می‌روند تازه از نظر روحی و توانایی‌های فردی و اجتماعی، نسبت به بچه‌ای که شبانه‌روز را در محیط خانه با مادرش سر می‌کند،‌ قویتر است.
واقعیت این است که امروزه تلاش برای نگاه داشتن ساختار سنتی خانواده جز با تبعیض و زور میسر نیست. همین طرح، یک نمونه است. این تبعیض و زور هم به نفع جامعه نیست.

ادعای چهارم، نمونه‌ی بارز ِ گشتن ِ بیهوده به دور یک دایره‌ است. آنچه که آقایان می‌گویند در واقع قانونی است که سال‌هاست خودشان در کشور ما وضع کرده‌اند که بر طبق آن، زن، برای کار کردن در بیرون خانه نیاز به اجازه‌ی شوهر (یا پدر) دارد. این قانون پدرسالارانه را آقایان خودشان با تفسیری که از متون دینی کرده‌اند گذرانده‌اند. معلوم نیست وقتی که زن از همان توانایی‌ها و قدرت تشخیص مرد برخوردار است،‌ چرا باید آزادی حرکت او توسط شوهر یا پدرش کنترل شود. چه بسا زنی که تحصیل کرده و با روابط اجتماعی آشناست خیلی بهتر از مردان خانواده بتواند شرایط زندگی خودش و خانواده را تعیین کند. مثلا می‌توان در نظرگرفت که شوهر زنی که استاد دانشگاه است، تشخیص بدهد که هیئت علمی دانشگاه محل مناسبی برای کار کردن او نیست و او باید به همان خانه‌داری‌اش بپردازد؟ یا حداکثر در مغازه‌ی خانوادگی فروشندگی کند. آیا این تصمیم به نفع بیت‌المال است؟

مشکل آنجاست که آقایان خودشان در چنبره‌ای که قوانین پدید آورده‌اند (و بخصوص در مورد زنان) به نوعی، گیر افتاده‌اند. مشکل بزرگ‌تر اما اینجاست که با تبعیض و محدودیت‌ها و گره‌های بیشتر می‌خواهند، گره‌های کور قبلی را باز کنند.
به نظر من باید با یاری گرفتن از متخصصان و جامعه‌شناسان به دنبال دلایل بی‌میلی پسران برای تحصیل گشت و در جستجوی مشوق‌هایی برای همه‌ی جامعه صرف نظر از جنسیت یا هر شرط و شروط دیگری بود.
شاید هم این موضوع بیت‌المال و آمار بهانه‌ای‌ست تا ساختار پدرسالارانه‌ی خانواده بیش از این که هست تقویت شود. در حالی که همین ساختار سنتی و محدودیت و تحت کنترل بودن برای نیمی از جامعه، هم حقوق انسانی را زیر پا می‌گذارد و هم ضررهای هنگفتی برای بیت‌المال و منابع انسانی اجتماع دارد.

* این شعر را از کتاب جنبش حقوق زنان در ایران -ترجمه‌ی نوشین احمدی خراسانی- آورده‌ام.

نوشته شده توسط پویا در 07:37 PM

January 24, 2007
گفتن ِ شهرنوش پارسی‌پور بدآموزی دارد یا نگفتن ِ او؟

شهرنوش پارسی‌پور در مصاحبه‌ای با سهیلا وحدتی در سایت ایران امروز به مسائلی اشاره کرده که با فرهنگ پنهان‌کار ما خوانایی ندارد. فرهنگی که در بسیاری موارد، قربانی را به جای ستمگر به پای میز محاکمه می‌کشد. فرهنگی که در آن، آنکه به او تجاوز شده احساس گناه و نا اطمینانی دارد تا متجاوز. آن وقتی که قربانی زن باشد، این کار هم راحت‌تر است و هم مقبولیت بیشتری دارد.
شهرنوش پارسی‌پور از شکنجه و آنچه شکنجه بر سر آدمی می‌آورد می‌گوید. ما از شکنجه شده چه تصوری داریم؟ شاید برای بسیاری از ما، شکنجه شده، قهرمانی فراانسان و مقدس است. اسطوره است. همانطور که طی سال‌ها اسطوره ساختیم. به انسان زندانی و شکنجه شده، بعنوان یک انسان با تمامی نیازها و ضعف‌ها و قوت‌هایش نگاه نکرده‌ایم. برای همین هم با آنچه پس از زندان، بر انسانی که سال‌ها تحت فشار و شکنجه بوده، رفته کمتر سروکار داشته‌ایم. کمتر به آن اندیشیده‌ایم.

شاید همین برداشت یکسویه و غیر واقعی از زندان و فشار و داغ و درفش است که این پدیده‌های غیر انسانی در جامعه و فرهنگ ما اینقدر سخت‌جانی می‌کنند. اگر اندیشیده بودیم که زندان و فشار چه بر سر جسم و روح آدمی می‌آورد شاید اینقدر آرمانی فکر نمی‌کردیم که وقتی شهرنوش پارسی‌پور بعنوان یک انسان واقعی و خاکی مثل خود ما، از آنچه بر او رفته می‌گوید،‌ به نظرمان عجیب و حتی بد و زشت جلوه کند. درد زندان و فشار و شکنجه و تجاوز، فقط همان چند ماه و چند سال نیست. چه بسا که تا آخر عمر با قربانی بماند.

زندان، شکنجه و تجاوز، مربوط به فضای خصوصی انسان‌ها نیستند که موضوع خصوصی تلقی شوند. امروز تنبیه بچه‌ی کوچک و شیطان ما هم دیگر موضوعی در فضای خصوصی تلقی نمی‌شود. همانطور که خشونت خانوادگی علیه زنان هم موضوعی مربوط به چهاردیواری خانه نیست. جامعه باید در مقابل آزار انسان واکنش نشان بدهد. جامعه شامل من و تو هم هست.
شهرنوش پارسی‌پور از آزار و فشاری که بر او در فضای عمومی جامعه رفته می‌گوید. آزار و فشاری که اثرات خرد‌کننده‌ای بر روحش داشته که تا امروز هم باید آنها را تحمل کند. آنچه او گفته اتفاقا حق اجتماعی اوست. چرا او باید در مقابل ستمی که در جامعه بر او رفته خاموش بنشیند؟ بگذاریم او و امثال او بگویند. قرار نیست جامعه تا ابد با چهر‌‌ه‌های اسطوره‌ای و تقدیس‌شده مانند حنیف و بهروز و اشرف دهقانی و خسرو گلسرخی و هوشنگ تیزابی و طالقانی زندگی کند. بگذاریم انسان‌ها حرف بزنند تا لااقل بدانیم که بر انسان زندانی و شکنجه‌دیده و تجاوز‌شده واقعا چه می‌گذرد. من فکر می‌کنم تازه در اینصورت است که می‌دانیم بر آن شخصیت‌های افسانه‌شده‌ی ما واقعا چه ستمی رفته است و تازه آنوقت است که دردشان را فهمیده‌ایم. شاید در پیچ بعدی تاریخ حساس‌تر باشیم و فکر نکنیم که "دشمن است، حقش است. بگذار زجر ببیند ...". مانند آن وقت که مست ِ هیجانات کاذب تصور می‌کردیم که آن پسر و دختر جوان یا پیرمرد ِ تواب، به ضرب منطق ِ مقدس ما با چهره‌ی تکیده و نگاه مات، خودش را نفی می‌کند.

شهرنوش پارسی‌پور تنها یکی از آن هزارانی‌ست که باید حرف بزنند. افسوس که بسیاری دیگر نیستند تا بگویند. آنچه اینها می‌گویند بدآموزی ندارد، اگر نگویند، به جامعه بدآموزی شده است.

نوشته شده توسط پویا در 05:01 PM

January 22, 2007
جنگ روانی، جنگ واقعی و کلاف سر در گم ِ ما

من هم مثل بیشتر شما دوستان اخبار مربوط به بحران اتمی ایران را با نگرانی و انتظار دنبال می‌کنم: از حرکت‌های حساب شده و موفقیت‌آمیز که موجب جبهه‌بندی‌های جهانی و منطقه‌ای بر ضد کشور ما و سیاست‌مدارانش می‌شود. مانند سفر خانم رایس وزیر امورخارجه‌ی آمریکا که به نظر می‌آید در این سفر اخیرش توانست دولت‌های عرب منطقه را از کوچک و بزرگ به طرفداری از سیاست‌های آمریکا جلب کند. تا حرکت‌های حساب نشده و بی‌نتیجه‌ای که آقایان حاکمان در گوشه و کنار دنیا انجام می‌دهند. مانند سفر احمدی‌نژاد به ونزوئلا و اکوادور که معلوم نیست توافق با این دو کشور چه گرهی از کار در هم پیچیده‌ی ما باز می‌کند.
آقای چاوز برای پیش بردن برنامه‌های اعلام شده‌اش -که از پوپولیسم و جلب نظر عوام هم خالی نیست- بیشتر از همیشه نیاز به فروش نفت دارد. پشتوانه‌ی شعارها و وعده و وعیدهای آقای چاوز پشت میکروفون و سخنرانی‌های چندساعته‌ی تلویزیونی در عصر روزهای یکشنبه، فروش نفت است که قیمت آن هم در حال پایین آمدن است. برای همین چه حسابی می‌توان روی این کشور در آن طرف دنیا باز کرد؟ آنهم وقتی که خانم رایس در چند قدمی ما در اردن و عربستان و قطر زمینه‌ها را برای یک رویارویی سیاسی یا نظامی فراهم می‌کند.
از طرف دیگر انتقال ناوهای جنگی آمریکا به خلیج فارس است و حرکت‌های نظامی، باز هم در چند قدمی ما و چه بسا روی سر ما، مثل پرواز "اجسام مشکوک" در فضای ایران. شاید این حرکت‌ها به خاطر این است که اگر کار به تحریم گسترده‌ی ایران کشید،‌ این ناوها و نیروها بتوانند از منطقه‌ی عبور، محافظت کنند. بدتر از آن شاید برای وقتی که اگر کار به درگیری نظامی کشید، از این ناوها و هواپیماها و موشک‌هایشان استفاده کنند.

در داخل هم آقایان همه‌ی تهدیدها را کوچک جلوه می‌دهند. به نظر می‌رسد که بیشتر مردم متاسفانه تصویر مات و درهمی از وضعیت دارند. از یک طرف حس‌ ِ غریزی به آنها می‌گوید که این جبهه‌بندی منطقه‌ای و رفت و آمد و انتقال ناو جنگی و قطعنامه‌ی شورای امنیت، نمی‌تواند همه، بازی باشد ولی از طرف دیگر هم تبلیغات دولتی مدام می‌گویند که اینها جنگ روانی است برای مجبور کردن آقایان به تسلیم شدن. شکی نیست که شاید مقدار زیادی از این حرکت‌ها جنگ روانی هم باشد، اما وقتی که زمینه‌ها و ابزارهای سیاسی و نظامی حاضر باشد، استفاده از آنها می‌تواند بسرعت از جنگ روانی به جنگ واقعی بکشد.

پیش از این هم چند بار نوشته‌ام که به نظر من در میان آقایان حاکم کسانی هستند که معتقدند یک درگیری "محدود" برای حکومتشان شاید چندان هم بد نباشد چون می‌تواند هم در داخل و هم در میان افکار عمومی مسلمانان، موقعیت آقایان را تحکیم کند و مظلومیت شیعه‌، باعث تقویت ایشان در دراز مدت شود. حالا اگر چندین میلیارد دلار هم با بمباران از میان رفت و چند نفری هم کشته شدند، برای تقویت نظام شاید چندان اشکالی نداشته باشد. پول نفت هم هست و می‌توان جبران کرد. مگر پس از 6 سال ادامه‌ی جنگ با عراق، درآمد نفت به کار ِ آقایان نیامد؟

چند ماهی هم هست که از طرف دیگر، اصلاح‌طلبان حکومتی و وابستگان آنها در خارج مانند ابراهیم نبوی در اروپا و محسن سازگارا در آمریکا برای استفاده از اتحاد رفسنجانی و خاتمی برای مقابله با سیاست‌های حاکم تبلیغ می‌کنند. طبق گفته‌ی اینها، گویا رفسنجانی و خاتمی برخورد عقلانی تری با مسئله دارند. مثل همیشه، مشخصات و مختصات این برخورد عقلانی روشن نیست. باز هم کسانی مانند نبوی و دوستان ِ ‌داخلی و خارجی‌شان با "اطلاع از درون حکومت" یکباره ظاهر می‌شوند و اعلام وضعیت قرمز می‌کنند و به مردم نصیحت، که آنچه را شما نمی‌دانید، ما می‌دانیم و صلاح شما در این است که ...
در این میانه، این هم متاسفانه نوعی از آب گل آلود ماهی گرفتن است. بدیهی است که اختلافاتی میان دو یا چند جناح مختلف در حکومت هست، اما آنچه ما مردم نیاز داریم بدانیم چگونگی این اختلاف است و برنامه‌ای که "آن دیگران" و "مصلحان" دارند نه موعظه و نصیحت‌هایی که معلوم نیست پشتوانه‌شان چه باشد.
به نظر می‌رسد که دو جناح محافظه‌کاران و "اصلاح‌طلبان" حکومتی به این توافق ِ نوشته یا ننوشته رسیده‌اند که یکدیگر را در صحنه‌ی سیاسی به رسمیت بشناسند تا سطح انتخاب مردم در رقابت‌های سیاسی به همین دو جناح ِ "خودی" محدود بماند و چرخه‌ی قدرت به نوعی میان "خودی‌ها" گردش کند.

به هر حال خواستم که نظرم را درباره‌ی خبرها و رویدادها نوشته باشم. اما می‌دانم که:
اولا وبلاگ من یک وبلاگ خبری نیست. دوستان، پیش از آمدن به اینجا در این همه سایت خبری، خبرهای تازه و دست اول را خوانده‌اند،
و دوما اینکه فکر می‌کنم بخصوص در موضوع بحران اتمی و ایران و آمریکا، جدا کردن آنچه واقعیت دارد با آنچه جنگ روانی است و برای فشار به طرف مقابل، آسان نیست. برای همین است که نمی‌خواهم مطالب وبلاگم،‌ بدنبال اخبار و تحلیل‌ها و نوسانات آنها در نوسان باشد و من با آگاهی اندک از آنچه در جریان است، یک تشویش فکری هم برای دوستان ایجاد کنم. برای همین است که گاه گاه مثل امروز، برداشت کلی خودم را می‌نویسم.
نمونه‌ای از طرح چنین ابهامات و احیانا پیچیدگی‌هایی را در موضوع سیاست‌های اتمی آقایان بطور کلی، می‌توانیم در این مقاله‌ی زیدآبادی در بی‌بی‌سی بخوانیم.

در آخر هم اینکه، همانطور که گفتم، ابزاری که امروز برای جنگ روانی بکار می‌رود، فردا و در شرایطی دیگر می‌تواند به ابزار یک جنگ تمام‌عیار به کار گرفته شود. برای همین است که باید خبرها و تحلیل‌ها را با جدیت دنبال کرد. هر چند که آن که در این میانه کوچکترین نقشی برای تصمیم‌گیری سرنوشت کشورش ندارد، همین ما مردم هستیم. وضعیت، طوری است که زمانی به احمدی‌‌نژاد برای نان ارزانترو سفره‌ی پر رونق‌تر رای می‌دهیم، اما به یکباره صحبت از نان و کار به غنی‌سازی و کیک زرد و سایت اتمی نطنز تبدیل می‌شود. حق مسلّم ما هم که با رای خودمان گفتیم که نان ِ ارزانتر است، یکباره به انرژی هسته‌ای به هر قیمت تغییر می‌کند. در کلاف ِ سردرگمی رهایمان کرده‌اند...

نوشته شده توسط پویا در 10:59 AM

January 20, 2007
سخت‌جانی ِ آرزوی "نادر و ناجی" در فرهنگ ما

بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست ِ تو
گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمی شود

جان ز تو نوش می کند دل ز تو جوش می کند
عقل خروش می کند بی تو بسر نمی شود
-- امشب ساعتی را با نوای بم نشسته بودم. می‌خواستم صندوق‌خانه‌ی موسیقی را مرتب کنم اما این نوا مرا در پای خرابه‌های بم نشاند.
----------
پیدا کردن نمونه‌ها از قدرت مطلقی که شاهان و حاکمان ایران در طول تاریخ داشته‌اند کار دشواری نیست. آنجا که شاه و حاکم دست به اصلاحاتی می‌زده، تا وقتی این قدرت مطلق او بر جا بوده و منافعش بر آن اصلاحات می‌گشته، زندگی مردم آرامش و رونقی داشته است. اما با مرگ او یا خلع شدنش چون مردم در آن اصلاحات نقشی نداشته‌اند، باز کار به روش سابق بر می‌گشته است. شاید یکی از بهترین نمونه‌ها شاه عباس بزرگ باشد.
در رژیم‌های پادشاهی اروپا و نظام فئودالی قرون وسطی، قدرت شاه نامحدود نبود و توسط اشراف وفئودال‌ها مستقیم یا غیر مستقیم محدود و کنترل شده بود.
شاردن جهانگرد فرانسوی که در زمان شاه عباس دوم به ایران آمده و سفرنامه‌ی او از مراجع قابل اعتماد وضعیت زمان صفویه است در جایی می‌نویسد: "وقتی، یکی از اشراف به نام رستم خان هنگامی که از حضور شاه بیرون آمده بود به دیدنم آمد، با سیمائی بشاش وارد شد و آینه‌ای برداشت و لبخندزنان دستارش را بر سر میزان کرد و سپس به من گفت: هر بار که من از حضور شاه می‌آیم، وارسی می‌کنم ببینم آیا هنوز سرم روی شانه‌هایم هست یا نه؟ حتی وقتی به خانه می‌آیم برای اطمینان در آینه نگاه می‌کنم".
حدود 300 سال بعد از آن، ابوالحسن ابتهاج در خاطراتش از وضعیت محمود جم نخست وزیر رضا شاه می‌گوید: "مرحوم محمود جم هم وقتی نخست وزیر بود برایم تعریف کرد که در شرفیابی به حضور رضا شاه آنقدر از ترس عرق می‌کند که وقتی به خانه می‌رسد مقداری جوش شیرین می‌خورد و می‌خوابد تا آرام شود..."

با مشت آهنین حتی اگر اصلاحاتی هم صورت بگیرد، با غروب آن قدرت، آثار آن اصلاحات مدت زیادی پا بر جای نمی‌ماند. متاسفانه در فرهنگ ما این آرزو هست که "نادری پیدا شود ..." و طومار ظالمان را در هم بپیچد و انتقام مظلومان را بگیرد. اما دیگر به یاد نمی‌آوریم که این "نادر"ها و ناجی‌ها چگونه خودشان به بدترین ظالمان تغییر چهره داده‌اند و دمار از روزگارمان در آورده‌اند تا باز دوباره به آرزوی "نادری" دیگر نشسته‌ایم.
اصلاحات وقتی نهادینه می‌شود که مردم در اجرای آن مستقیم و به طور مشترک شرکت داشته باشند.

نوشته شده توسط پویا در 10:30 PM

January 16, 2007
نگاهی به جلسه‌ی منشور جنبش زنان

19 دی‌ ماه در تهران جلسه‌ای با شرکت چند نفر از فعالان جنبش زنان تشکیل شد. موضوع بحث، نوشتن و تدوین منشوری برای جنبش زنان کشورمان بود. گیسو فغفوری گزارشی را از بحث‌های این جلسه در سایت میدان منتشر کرد که می توانید در این آدرس بخوانید. من هم نظرم را در پایین همان گزارش نوشتم. این گروه فعالان، یک فراخوان عمومی هم داده‌اند که می‌توانید در اینجا بخوانید. یکی از دوستان خواسته است که نظرم را گسترده‌تر در اینجا بنویسم. چون هنوز متنی نوشته نشده در واقع می‌توان فعلا بیشتر از ضرورتی که چنین منشوری دارد صحبت کرد. بدلایلی تلاش می‌کنم این نوشته تبدیل به یک مقاله‌ی بلند بالا هم نشود.

اگر بپذیریم که در کشور ما یک جنبش زنان، واقعا وجود دارد، شاید قدم بعدی پذیرش ِ این باشد که اولا افراد و گروه‌های مختلف اجتماعی در این جنبش شرکت دارند و دوما اهداف و خواسته‌های این جنبش چیست؟ معلوم است که همه‌ی ما درکی از خواسته‌ها و هدف‌های جنبش زنان داریم که در بعضی موارد مشترک است، در بعضی موارد مختلف است و در مسائلی می‌تواند رادیکال یا سازش‌پذیرتر باشد. از طرف دیگر تعهدنامه‌های بین‌المللی مثل کنوانسیون حقوق زنان بیشتر یا تمامی این خواسته‌ها را پوشش می‌دهند.
به نظر من برای مدون کردن ِ درک مشترک فعالان از این خواسته‌ها و اهداف در هر کشوری، تدوین چنین منشوری لازم است. منشوری که بتواند بعنوان یک کارپایه‌ی مشترک، مایه‌ی گسترده‌ترین همکاری در جنبش باشد. برای هر چه گسترده‌تر بودن هم، طبیعتا این منشور، جنبه‌ی حداقلی، خواهد داشت. چنین منشوری معمولا محصول چانه زدن‌های گروه‌های مختلف زنان برای رسیدن به یک پلاتفرم مشترک است. معلوم است که هر گروهی خواسته‌های مشخصی را برجسته‌تر می‌کند.
آنچه که به نظر من کار تدوین چنین منشوری را برای ما "ساده‌تر" می‌کند این است که بخاطر مسائل حقوقی و فرهنگی، طبیعی‌ترین و ابتدایی‌ترین حقوق زنان ِ جامعه برآورده نمی‌شود و یا رسما از پذیرش این حقوق خودداری می‌شود. از موضوع پوشش تا حق انتخاب شغل ِ بیرون از خانه تا حق سرپرستی و لیست بلندبالایی از حقوق دیگر. یعنی گسترده‌ترین بخش زنان ِ جامعه و جنبش زنان از همان ابتدا خواسته‌ها و اهداف مشترکی دارند. آنچه می‌ماند این است که گروه‌های مختلف ِ حاضر در این جنبش، بپذیرند که چنین همکاری و تلاش مشترک ضروری است و کار جنبش را هیچکس نمی‌تواند به تنهایی بدوش بکشد. از طرف دیگر، برای نظم دادن و مشخص کردن چارچوب این همکاری، به کارپایه‌ای مشخص نیاز داریم که همه بدانند در کجا و کدام ارجحیت‌ها موافق هستند و بحث‌ها را روی چگونگی مطرح کردن و پیش بردن ِ آنها متمرکز کنند.
از طرف دیگر موضوع قراردادهای بین‌المللی است مانند کنوانسیون محو تبعیض علیه زنان. طبیعی است که آن ایده و روح کلی ِ چنین منشوری در سطح ملی، بر پایه‌ی آن تعهدنامه‌ها‌ی بین‌المللی قرار می‌گیرد. اما مسائل جنبش زنان در هر کشوری بشدت تحت تاثیر شرایط تاریخی، اجتماعی، حقوقی و فرهنگی آن کشور است. چنین شرایط متفاوتی، ارجحیت دادن‌ها، روش طرح خواسته‌ها در یک بستر مشخص اجتماعی و مانند اینها را به دنبال دارد. آن تعهد‌نامه‌های بین‌المللی باید بصورت خلاقانه‌ای با شرایط هر کشور و در هر زمان تطبیق داده شود. حاصل چنین تطبیق دادنی، می‌تواند چنین منشوری باشد.

اما نکته‌ی مهمی هم در جنبش زنان کشور ما هست و آن اینکه همکاری زیادی میان فعالان جنبش زنان بصورت گروه‌های مختلف، وجود ندارد. این باعث شده است که مشکل، از اختلاف سلیقه‌های فردی بگذرد و موجب کندی و کم‌رنگ شدن فعالیت‌های پراکنده‌ی گروهی شود. تازه، همه‌ی اینها در شرایطی است که یک اجتماع‌گریزی و بی‌علاقگی نسبت به کارهای جمعی در کل جامعه بوجود آمده است. منظورم این است که در یک جنبش فعال و گسترده‌ی اجتماعی "شاید" بتوان از این گستردگی برای همکاری نکردن با این یا آن گروه اجتماعی، "استفاده" کرد. اما در شرایط خاص جامعه‌ی ما، چنین پراکندگی‌ و بدبینی و کم‌رنگی می‌تواند کل جنبش را به ضعف و بی‌حرکتی بکشاند. نگاه کوتاهی به گردهمایی‌های زنان می‌گوید که هر سال که می‌گذرد این گردهمایی‌ها کم جمعیت تر و کم‌رنگ‌تر می‌شوند.
در همین فضای مجازی اینترنتی گروه‌های مختلف جنبش زنان علنا همدیگر را نادیده می‌گیرند و فرهنگ "ما و آنها" یا آنچه که آقایان حاکمان توانسته‌اند در این سالها جا بیاندازند یعنی "خودی و غیر خودی" دست بالا را دارد.
البته هر فعال جنبش زنان درخیابان، می‌تواند بخودش افتخار کند که در بدترین شرایط ایستاده و "نه" گفته است ولی باید این را هم بپذیریم که از این، تا پیش بردن خواسته‌ها هنوز راه درازی است. این پراکندگی ِ زیاد ِ امروز ِ جنبش زنان، شاید کم‌کم به "جنبش ناراضیان" تبدیل شود تا یک جنبش فعال و اثرگذار اجتماعی. برای اثر گذاشتن باید وزنه‌ی اجتماعی داشت که با این پراکندگی‌ها این وزنه سبک‌تر می‌شود.

به نظر من تدوین چنین منشوری می‌تواند پایه‌ای برای همکاری این گروه‌های مختلف فعالان زنان باشد. اما طبیعتا برای تدوین چنین منشور مشترکی باید همه‌ی گروه‌های زنان بطور برابر حقوق، شرکت داشته باشند و در بحث‌ها فعالانه شرکت کنند. به نظر من باید چنین جلسه‌ای حتی از همان ابتدا با حضور نمایندگان گروه‌های مختلف زنان که خوشبختانه همه هم همدیگر را می‌شناسند تشکیل می‌شد. حالا هم امیدوارم که خود دوستان از گروه‌های مختلف درباره‌ی ضرورت تدوین چنین منشوری به توافق برسند و بقیه‌ی کارها را برای چانه زدن‌ها و توافق‌های ماده به ماده بگذارند. طبیعی‌ست که ممکن است هر یک از این گروه‌های فعالان چنین منشور داخلی داشته باشند که هماهنگ کننده‌ی فعالیت‌های خودشان است. بحث ما بر سر رسیدن به یک کارپایه‌ی مشترک با "دیگران" است.

شرایط خاص اجتماعی ما باعث شده تا شاید برای اولین بار، جنبش زنان نه در سایه‌ی خواسته‌های ملّی دیگر که دوش بدوش آنها و مستقیما، مطالبات و حقوق مربوط به زنان را هدف قرار داده است. در اینجا هم منظورم گسترده‌ترین اقشار زنان جامعه است چرا که تبعیض‌ها و کمبودها امروز شاید از هر زمان دیگر عریان‌تر است. از طرف دیگر دست اندرکاران جنبش زنان هم خوشبختانه به این نتیجه رسیده‌اند که شاید راه‌های نسل‌های گذشته‌ی فعالان، بهترین راه‌ها نبوده‌اند. حقوق زنان، در هر سه جنبش بزرگ اجتماعی ِ مشروطه، ملی شدن صنعت نفت (1332-1320) و انقلاب 1357، زیر سایه‌ی مطالبات کلی‌تر قرار گرفت و همیشه به انجام خواسته‌های "بزرگ‌تر" موکول شد. که نه به آن خواسته‌های "بزرگ‌تر"رسیدیم و هم اینکه اگر موقعیتی هم برای پیشبرد بعضی از حقوق زنان بوجود آمده بود (مثل مدارس دختران زمان مشروطه یا حق رای زنان هم در دوره‌ی مشروطه و هم در دوره‌ی ملی شدن صنعت نفت و یا از دست دادن قانون حمایت خانواده بلافاصله پس از انقلاب) خودمان عقب‌نشینی کردیم.
امروز شاید همه‌ به این نتیجه رسیده‌اند که تحقق خواسته‌های کلی‌تر، یعنی در واقع تحقق مجموعه‌ای از همین خواسته‌های "جزئی‌". امروز بزرگ‌ترین پتانسیل برای جنبش زنان وجود دارد اما به نظر من فقط در صورت همدلی و همکاری می‌توان کاری از پیش برد، چون به همان اندازه‌ هم بدبینی و گریز از کار اجتماعی در جامعه وجود دارد.
شاید این خوش‌بینی و خوش‌خیالی باشد اما امیدوارم دوستان بتوانند لااقل در روز زن 8 مارس که نزدیک است کاری مشترک را با هم اجرا کنند. باور کنید دیدن عکس‌های 30 نفره و 50 نفره در روز 8 مارس، اول از همه موجب دلسردی و سرخوردگی همان زنانی می‌شود که میان‌شان کار می‌کنید.

نوشته شده توسط پویا در 06:44 PM

January 13, 2007
لایحه‌‌ی حمایت خانواده دور از دسترس همه + ویدیوهای اینترنتی، و تصویری واقعی از جامعه‌ی ما

این چند روزه دو موضوع بوده که فکرم را بیشتر از هر چیز بخودش مشغول کرده است.

اول موضوع لایحه حمایت از خانواده است که اولین بار خبر آن را از معصومه ناصری شنیدم. لایحه‌ای که از طرف قوه‌ی قضائیه به دولت و مجلس ارائه شده است. لایحه‌ای که احتمالا جز خود قوه قضائیه و دولت و مجلس "منتخب ِ غیب" کسی چیزی درباره‌ی آن نمی‌داند. این موضوع قانوگذاری در کشور ما، موضوع عجیبی است.
وقتی درباره‌ی جامعه‌ی مدنی و نهادهای مدنی صحبت می‌شود متاسفانه عده‌ای فکر می‌کنند موضوع قانون و نهادهای مدنی، یک دغدغه‌ی روشنفکران سیر و غرب‌زده است که ربطی به زندگی واقعی مردم ندارد.
برای نمونه، در یک جامعه‌ی مدنی که دارای نهادهای مدنی مانند احزاب و سازمان‌های زنان و جوانان و اتحادیه‌های صنفی و کارگری است،‌ یکی از وظایف دولت و دستگاه اجرایی، فرستادن ِ لایحه‌های پیشنهادی برای نظرخواهی از این نهادهاست. این نظرخواهی، پیش از ارائه در مجلس برای تصویب است. دلیل آن هم این است که این نهادها و سازمان‌های مدنی عده‌ی زیادی از افراد جامعه را در خودشان پوشش می‌دهند و روی این مسائل کار می‌کنند و با مشکلات بیشتر آشنا هستند. مثلا خیلی طبیعی بود که پیشنهاد لایحه حمایت خانواده، قبل از تصویب، در سازمان‌های زنان و و رسانه‌هایشان و متخصصان رشته‌های مطالعات زنان مورد بحث قرار می‌گرفت. اینجاست که از آن خرد ِ جمعی ِ جامعه برای ایجاد قانون حرف می‌زنیم. من نشنیده‌ام که این لایحه اصلا در جایی مورد صحبت و بحث بوده باشد. به چند سایت خبری هم که مراجعه کردم، همه تقریبا از یک متن مشترک استفاده می‌کنند. معلوم است که منبع خبر هم یک جا و احتمالا خود قوه‌ی قضائیه است. کسی و حتی خبرنگاران هم از متن کامل لایحه بی‌خبر‌ند.
----------
موضوع دوم: دوستان حتما خودتان متوجه ِ زیاد شدن ِ سایت‌های پخش فایل‌های ویدیو در اینترنت (مثل youtube یا liveleak و یا بخش ویدیوی سایت گوگول) شده‌اید. رسانه‌هایی برای جهانی کردن ِ هر چه بیشتر ِ اطلاعات. و با وسایلی مانند موبایل‌های با دوربین ویدیو که امروز دیگر استاندارد شده‌اند، حبس اطلاعات واقعا مشکل شده است و حتی فیلم اعدام صدام هم می‌تواند دو سه روز بعد از چنین سایت‌هایی سر در آورد و موجب بحران در کشوری شود. در بخش ویدیوهای گوگول که جلسات درس دانشگاه را هم قرار داده‌اند. برای عده‌ای هم دیدن خواننده‌ی مورد علاقه است یا هر چه فکرش را بکنید. خودتان حتما دیده‌اید.

به نظر من این سایت‌ها از طرفی هم کم‌کم تبدیل شده‌اند به صفحه‌ای که عمق انحطاط جامعه‌ی ما را نشان می‌دهد. چند وقت پیش موضوع پخش فیلم‌های خصوصی مردم (یک هنرپیشه) مطرح بود. فیلم‌هایی که سی‌دی‌های آنها گویا در خیابان‌های تهران از 4 تا 15هزارتومان قیمت دارد. نیروی انتظامی از درآمد 4 میلیارد تومانی ِ این فیلم‌ها می‌گوید.
کار به جایی رسیده است که در روز روشن در خیابان ِ تهران لباس زنان رهگذر را بالا می‌زنند و از این صحنه فیلم می‌گیرند و در اینترت نمایش می‌دهند. یا در صحنه‌ای دیگر، دعوای خیابانی یک زن با حجاب و یک دختر جوان تقریبا بی‌حجاب (صرف نظر از اینکه ما چگونه این صحنه‌ها را توجیه و تفسیر کنیم). از این صحنه‌ها گویا فراوان باشند و پیدا کردن آنها هم در این سایت‌ها کاری دشوار نیست.
درباره‌ی موضوع آزار و توهین به زنان در خیابان بعنوان یک آسیب جدی اجتماعی بارها اشاره کرده‌ام. متاسفانه رادیو وتلویزیون ما بیشتر در صدد تصویر کردن یک جامعه‌ی عرفانی و "ارزشی" در ایران هستند. تصویری که کوچکترین واقعیتی در آن نیست. کاش به جای این فریب ِ عمومی به طرح این مشکل اجتماعی می‌پرداختند که در شهرهای بزرگ و کوچک ما شکل گرفته است.
انسانی که در کوچه و شهر خودش احساس امنیت نداشته باشد، چگونه رفتاری در آن اجتماع خواهد داشت؟ مسئولیت سلامت جسمی و روانی مردم در خیابان‌های شهر با کیست؟ چه عاملی باعث می‌شود تا کسانی آنهم در این مقیاس زیاد بخودشان اجازه بدهند با انسان‌های دیگر اینطور رفتار کنند؟ ریشه‌ها در کجاست؟ در روان ِ فرد متجاوز؟ در فرهنگ اجتماعی او؟ در سیاست محدود کردن و جداسازی‌های مصنوعی و جلوگیری از شکل گرفتن روابط عادی میان انسان‌ها؟ به هر حال با انکار این مشکلات، فقط وضع بدتر خواهد شد که در همین جهت هم پیش می‌رویم. این بدتر شدن وضع را شاید در وقیحانه‌تر شدن ویدیوهای اینترنتی شاهد باشیم. یا مثلا در نوشته‌ای که زیتون در این یادداشت خودش (شماره‌ی 8 ) درباره‌ی توهین به دختری در خیابان آورده است. باور کردن آن مشکل است؟ متاسفانه فیلم‌هایی که مردم با برنامه‌ریزی قبلی می‌گیرند و روی نت منتشر می‌کنند، می‌گویند که احتمال واقعی بودن ِ این ماجراها خیلی بیشتر است.

ما چقدر از یک فروپاشی اجتماعی فاصله داریم؟ یا در واقع، چقدر به آن نزدیک هستیم؟

نوشته شده توسط پویا در 06:09 PM

January 11, 2007
کار ِ زنان - در خانه یا در اجتماع؟ نگاهی به دو نوشته

امشب قصد نوشتن نداشتم اما با خواندن مقاله‌ی فریبا داودی مهاجر در سایت گویا، "صدا و سيما و هويت زنانه"، به فکر افتادم که مطلبم را درباره‌ی مقاله‌ی ترجمه شده‌ی "زنان و کار جمهوری اسلامی" با اشاره‌ به چند مطلب مختلف، بیاورم.
مقاله‌ی فریبا مهاجر درباره‌ی تصویری‌ست که از زنان در پربیننده‌ترین رسانه‌ها یعنی رادیو و تلویزیون داخلی ارائه می‌شود. و بویژه ایده‌‌ی "ارزش" کار خانه‌داری، بعنوان وظیفه‌ی اولیه‌ی یک زن مسلمان را به نقد می‌کشد. من حدود 4-3 ماه پیش یادداشتی داشتم درباره‌ی تصویری که از زنان در رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور و بخصوص در آگهی‌های تجارتی ارائه می‌دهند. در همین رابطه بحثی درگرفت که در یادداشت دیگری درباره‌ی ضرورت حضورفعال زنان در عرصه‌های اجتماعی و مهم‌ترین آن یعنی داشتن شغل و شرکت در روابط اجتماعی نوشتم. دوستانی که لطف می‌کنند و به اینجا سر می‌زنند حتما این‌ها را خوانده‌اند.
در جای دیگری در نشریه‌ی زنستان مطلبی را درباره‌ی تجربه‌ی زنان مصری در بررسی کلی رسانه‌های عربی در ارائه‌ی نقش زن گذاشتم. تجربه‌ای که به خوبی می‌تواند الگویی برای کار در ایران مثلا برای دانشجویان رشته‌ی ارتباطات یا مطالعات زنان باشد. چرا مثلا بعنوان یک پروژه‌ی لیسانس یا فوق لیسانس طرح نشود؟ (امیدوارم کار به ستاره‌دار شدن نکشد!) نوشته‌ی فریبا مهاجر نشان می‌دهد که مطلب برای کار کردن روی این موضوع هم زیاد است و هم مهم. مسلما نتایج این بررسی فقط روی کاغذ و در محدوده‌ی دانشگاه نمی‌ماند. جنبش فعال زنان می‌تواند روی آن نتایج کار کند و موضوع را در سطح وسیع مطرح کند.

و اما درباره‌ی ترجمه‌ی مقاله‌ی فاطمه اتحاد مقدم به نام "زنان و کار در جمهوری اسلامی ایران" که این هم بدون ارتباط با مقاله‌ی فریبا مهاجر نیست. مقاله‌ی دکتر اتحاد مقدم پیش از هر چیز مقدار زیادی آمار دست اول و با ارزش درباره‌ی وضعیت کار زنان در ایران چه پیش از انقلاب و بخصوص پس از انقلاب دارد. ویژگی دیگر این مقاله بررسی وضعیت کار زنان به صورت روندی‌ست پویا و تغییریابنده که چگونگی این تغییرات را از سال‌های 40 و 50 خورشیدی پی می‌گیرد. با ارائه‌ی آمار نشان می‌دهد که وضعیت کار و اشتغال زنان با و جود همه‌ی محدودیت‌ها، یک کاسه نبوده و خود این موضوع از سال‌های 60 تا حالا دچار تغییراتی بوده است که نمی‌توان آنها را در نظر نگرفت. تغییراتی که بعضا نتیجه‌ی ضرورت‌های اجتماعی و بعضا حاصل جنبش و فعالیت خود زنان بوده است. نمونه‌ها را در خود مقاله ببینید.
درباره‌ی کار زنان در خانه به تغییرات حقوقی اشاره می‌کند و تفسیرهایی را که روحانیون حاکم برای جبران ِ مالی ِ کار زنان در خانه دارند.

نکته اینجاست که چنین جبران مالی اگر برای تثبیت این شکل کار، یعنی خانه‌داری، برای زنان باشد بتدریج مایه‌ی ضعیف شدن موقعیت زنان در جامعه می‌شود و زنان را از اجتماع "قانونا" بیرون می‌کشد. از طرف دیگر کار ِ خانگی زنان در جامعه بعنوان یک واقعیت وجود دارد. به نظر من دادن ترتیبات حقوقی برای جبران مالی این کار از طرف شوهر، اگر برای چند درصد اندک طبقات مرفه قابل اجرا باشد، برای بسیاری از خانواده‌ها چه بسا انگیزه‌ای برای کار زنان در بیرون و کمک به اقتصاد خانواده باشد. یعنی آن الگوی قدیمی که "مرد بیرون از خانه کار می‌کند و وظیفه‌ی زن هم پخت و پز و رسیدگی به امور خانه و بچه‌داری است و به این ترتیب اینها با هم برابر می‌شوند و هر کس گویا کار خودش را بعهده گرفته" از اعتبار می‌افتد. به هر حال فقط با موعظه نمی‌توان زنان را در عرصه‌ی اجتماع فعال کرد. با گذراندن قانون می‌توان برای کار زنان در بیرون از خانه انگیزه و مشوق ایجاد کرد. بخصوص که قانونی در کشور ما وجود دارد که طبق آن، کار زنان بیرون از خانه وابسته به اجازه‌ی شوهر است. از یک طرف باید برای لغو قانون ِ اجازه‌ی شوهر تلاش کرد و از طرف دیگر باید کار خانگی را از حالت "وظیفه‌ی طبیعی" زن بیرون آورد و جبران مالی برای آن قائل شد. به این ترتیب می‌توان قدمی برای شرکت هر چه بیشتر زنان در عرصه‌ی کار اجتماعی برداشت. قدمی که به هر حال باید در جامعه‌ای مانند ایران و با همه‌ی محدودیت‌های قانونی و فرهنگی برداشت.

به هر حال امیدوارم فرصت کنید هم مقاله‌ی فریبا داودی مهاجر و هم فاطمه اتحاد مقدم را بخوانید. هر دو درباره‌ی موضوع‌های مهمی از زندگی اجتماعی همه‌ی ما هستند.

نوشته شده توسط پویا در 06:20 PM

January 08, 2007
مالیات "چوب بلوچستان" و بی‌تفاوتی ملت

پی‌نوشت: ترجمه‌ی مقاله‌ی "زنان و کار در جمهوری اسلامی ایران" به همت سردبیر سایت زنان ایران در دو قسمت جداگانه ولی همزمان منتشر شد. چون فکر نمی‌کردم به این زودی منتشر شود، امیدوارم نظرم را درباره‌ی آن فردا شب بنویسم.
قسمت اول - قسمت دوم
----------
با این گرفتاری‌های کوچک اما وقت‌گیر ِ چند روزه، امروز صبح زود توانستم متن ترجمه‌ی "زنان و کار در جمهوری اسلامی ایران" را برای دوستان سایت زنان ایران بفرستم. یک مقاله‌ی تحقیقی اقتصادی درباره‌‌ی وضع کار ِ زنان در ایران است و توسط خانم فاطمه اتحاد مقدم که استاد اقتصاد در آمریکاست نوشته شده. درباره‌ی خود مقاله چند جمله‌ای می‌خواهم بنویسم که باشد برای موقعی که روی اینترنت منتشر شود.
----------
اما موضوعی را که امشب می‌خواهم درباره‌ی آن بنویسم مدتها در ذهنم می‌گذشت اما فرصتی برای نوشتن آن پیدا نمی‌شد.
فکر می‌کنم موضوع اصلاحات ِ اجتماعی و اقتصادی و رفاهی در طول تاریخ به صورت کشاکش دولت و مردم راه ِ‌خودش را پیدا می‌کرده است. یک ناهم‌خوانی و تناقض. بخصوص در کشوری مثل کشور ما که از بالا تا پایین ِ کار ِ اجتماع را دولت و ماموران ریز و درشت آن به دست داشته‌اند. مثلا در دوره‌ی قاجار حاکمی را در نظر بگیرید که با پرداخت ده‌ها و صدها هزار تومان و گذشتن از هفت خوان ِ درباریان و سبقت گرفتن از رقیبان،‌ حالا پس از چند ماه یا چند سال بالاخره با فرمان شاه، پایش به محل حکومت ِ خریداری شده می‌رسد. خودش می‌داند که وقت زیادی هم ندارد و با بدگویی‌ها و هدایا و "مداخل" ِ رقبا به شاه و دربار او معلوم نیست که این مدت حکمرانی چقدر دوام داشته باشد. پول زیادی هم از کف داده و مبلغی هم به شاه بعنوان مالیات محل تعهد دارد که باید هر چه زودتر چند برابرهمه‌ی اینها را از تنها محلی که می‌تواند در آوَرَد. این تنها محل هم، اهالی آنجا هستند و آنچه از جنس و نقد که دارند. انواع و اقسام مالیات‌ها وضع می‌شد که بعضی از آنها اصلا جنبه‌ی محلی و خصوصی‌ ِ حاکم را داشت و راهی به خزانه‌ی دولت پیدا نمی‌کرد. مقدار آن هم نه به توان مردم بلکه به انصاف و اشتهای حاکم بستگی داشت.
معمولا مالیات را برای تامین بدوجه و وسایل خدماتی و رفاهی ِ عمومی می‌گیرند اما مردم به چشم می‌دیدند که بیشتر مالیات‌ها برای تامین درآمد حاکم است. تازه در همین مالیات گرفتن هم باز، آنها که مال و نفوذی داشتند معاف می‌شدند. در پایین یک نمونه را می‌آورم. اما حالا ربط این موضوع به اصلاحات و نوآوری‌هایی که دولت مجبور به انجام آن بود. می‌دانیم که تا مدت‌ها راه حمل و نقل که مسافر و بار بتواند در آن حرکت کند یا بسیار کم بود یا اصلا وجود نداشت. جالب اینجا بود که وقتی هم دولت مجبور می‌شد راه ِ قابل عبور بکشد، مردم ِ نزدیک به آن راه راضی نبودند و بسیاری دهات و آبادی‌های کوچک با ایجاد راه در نزدیکی محل سکونتشان به نقاط دورتر کوچ میکردند! یکی از دلایل مهم این کار هم این بود که آنچه از این راه و یا احیانا کاروانسرا نصیب مردم ِ عادی می‌شد اول ماموران مالیات ِ حاکم محل بودند و بعد هم امنیه‌ها که برای باج گرفتن و یا سربازگیری به آنجا می‌آمدند. دیر یا زود هم آن راه، محل عبور نیروهای نظامی می‌شد که اهالی تازه مجبور بودند مخارج آنها را هم تقبل کنند. در واقع مردم آن آبادی‌ها ترجیح می‌دادند که در جاهایی زندگی کنند که دسترسی به آن خیلی آسان نباشد. طبیعتا اگر می‌دیدند که در عوض مالیاتی که می‌پردازند نصیبی هم می‌برند انگیزه‌ای برای فرار به کوه‌ها نداشتند.
درباره‌ی این مالیات‌ها، دکتر باستانی پاریزی به چند مورد آنها در کوهستان پاریز در استان کرمان، اشاره دارد. و البته هنوز بیشتر از هشتاد یا نود سال هم از این موضوع نگذشته است، یعنی در واقع از تاریخ معاصرمان نمونه می‌آوریم هر چند که تا حدودی شکل ماقبل تاریخ داشته باشد:
یکی مالیات "چوب بلوچستان" بود که در ابتدا مردم ماهان کرمان که سر راه بلوچستان بود می‌پرداختند ولی بعدها بقیه‌ی دهات هم مجبور به پرداخت آن شدند. مالیات چوب بلوچستان چه بود؟ این مالیات برای چوب و ترکه‌هایی بود که افراد ارتش حاکم کرمان برای کتک زدن ِ مردم شهرهای بم و نرماشیر و بلوچستان به کار می‌بردند تا به آنجا سرکشی کنند و احیانا مالیات‌های‌شان را وصول کنند.
یک مالیات دیگر "گوش خری" بود که از هر کشاورزی 3 شاهی برای هر راس خر، مالیات می‌گرفتند و در عوض گوش خر را داغ می‌کردند.
مالیات نواقل که شامل کسی می‌شد که با باری (احتمالا روی همان خرش) از آنجا می‌گذشت.
مالیات بعدی "سرشمار" بود که هر نفر باید 2 قران می‌پرداخت.
یک مالیات هم "پاکاری" بود که از هر خرمن، 5 من گندم می‌گرفتند.
و البته اشراف و سادات و روضه‌خوان‌ها و مرده‌شوها از این مالیات‌ها معاف بودند. و تازه همه‌ی این انواع مالیات‌ هم مربوط به گوشه‌ی دور افتاده‌ای از این مملکت بود.

این روحیه‌ی جدایی و بی‌تفاوتی مردم نسبت به آنچه در محیط‌شان می‌گذشت بدون شک اثر خودش را در تمام دوره‌های بعد تا همین امروز هم گذاشته است. نه اینکه در دوره‌های بعد لزوما وضع به کلی تغییر کرده باشد اما چنین روحیه‌ای در آنجا هم که فرصتی برای تکان خوردن است، یا در بی‌خبری می‌گذرد و یا به صورت تب تندی بروز می‌کند که خیلی زود سرد می‌شود و به عادت ِ خو گرفته‌اش بر می‌گردد. پیش از این در این باره نوشته‌ام. شاید نوشته‌ی بعدی هم در این رابطه باشد.

نوشته شده توسط پویا در 06:07 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
کتابی تازه: هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم - فرصتی دیگر برای پرسشگری و تفکر
مداحی- "شغلی" پر رونق + مطلبی درباره‌ی پیدا شدن «سلام» سه ساله
به نظر آقایان ما همه برای کشورمان یک مشکل و تهدید امنیتی هستیم
تحصیل دختران، حرمت و قداست خانوادگی ما را تهدید می‌کند!
گفتن ِ شهرنوش پارسی‌پور بدآموزی دارد یا نگفتن ِ او؟
جنگ روانی، جنگ واقعی و کلاف سر در گم ِ ما
سخت‌جانی ِ آرزوی "نادر و ناجی" در فرهنگ ما
نگاهی به جلسه‌ی منشور جنبش زنان
لایحه‌‌ی حمایت خانواده دور از دسترس همه + ویدیوهای اینترنتی، و تصویری واقعی از جامعه‌ی ما
کار ِ زنان - در خانه یا در اجتماع؟ نگاهی به دو نوشته

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661