|
« September 2006 |
Main
| November 2006 »
October 31, 2006
زنان و رسانهها - یک رشد ناهماهنگ
شمارهی 14 نشریهی زنستان با موضوع «زن و رسانه و تبلیغات» منتشر شده است. من هم مقالهای را با عنوان «مبارزه با خشونت علیه زنان در رسانههای مصر» ترجمه کردم که با همت دوستان در این قسمت شمارهی 14 قرار دارد. این مقاله، گزارشی از فعالیت یک مرکز رسانهای غیر دولتی در مصراست، برای بررسی موضوع خشونت علیه زنان در رسانههای مصر و بخصوص در تلویزیون سراسری آن کشور. کشور مصر از نظر رسانهای و بخصوص بخش نمایشی آن، یکی از مراکز مهم خاورمیانه است. یعنی یک فیلم یا سریال تلویزیونی بطور همزمان در چندین کشور عربی دیده میشود و تاثیری بسیار بیشتر از یک کانال محلی دارد.
صرف نظر از خود مقاله، در پایان آن، لینکهای مستقیم نتایج این بررسی را هم گذاشتهام. فکر میکنم راهنمای خوبی برای یک پروژهی تحقیقاتی مطالعات زنان یا مطالعات رسانهای در ایران است. حالا باید دید دانشجوی علاقمندی پیدا میشود تا وضع رسانههای ما را از نظر تصویری که از« زن» ارائه میدهند بررسی کند؟
صحبت رسانه که شد، میخواهم چند خطی دربارهی نشریات زنان پس از دوران جنبش مشروطه بنویسم. منظورم فقط دادن چند آمار نیست.
میدانیم که اولین نشریهی زنان به نام «دانش» توسط خانم کحال در سال 1910 یعنی سه چهار سال پس از امضای فرمان مشروطه پا گرفت. تا سال 1300 تعدادی نشریات زنان با افت و خیز زیاد منتشر میشد. بعضی از این نشریات چند شمارهای دوام میآورد، مانند« دانش» که 30 شماره منتشر شد و یا «جهان زنان» با مدیریت فرخ آفاق پارسا که فقط 4 شماره منتشر شد. همین جا هم اشاره کنم که فرخ آفاق و شوهرش برای انتشار شمارهی 5 نشریه، مجبور به مهاجرت از مشهد به تهران شدند. در تهران با تکفیر و اتهام بیدینی رو به رو شدند و به شهر اراک تبعیدشان کردند. فرخ آفاق اولین زن ایرانی بود که به خاطر "جرم مطبوعاتی" مجازات میشد. بعضی دیگر از نشریات هم مانند «عالم نسوان» با مدیریت نوابه صفوی 13 سالی دوام آوردند.
پس از روی کار آمدن رضاخان تعداد زیادی مدارس جدید- از جمله برای دختران- ایجاد شد. با این همه، فعالیتهای فرهنگی زنان بجای اینکه بیشتر شکوفا شود و تعداد نشریات زنان بیشتر شود، بخاطر جلوگیری از این فعالیتهای فرهنگی مستقل غیر دولتی، این فعالیتها از قبل هم کمرنگتر شد. مدارس دخترانهی جدید بر خلاف قبل حالا از بودجهی دولتی برخوردار بودند و دختران میتوانستند بصورت مجانی درس بخوانند و برای همین تعداد خیلی بیشتری از دختران به مدرسه میرفتند. اما با این حال در تمام این سالها تا 1320 فقط دو نشریهی جدید زنان به نام «نامهی بانوان» و «دختران ایران» ایجاد شد. دیگر فعالیتهای فرهنگی و مدنی هم از طرف حکومت تحمل نمیشد
.
در اینجا یک رشد نامتناسب بوجود میآید: از یک طرف سطح سواد و دانش و اطلاعات دختران و زنان بالا میرود و حضور اجتماعیشان بیشتر میشود ولی از طرف دیگر فرصت و موقعیتی برای تصمیمگیری و فعالیت مستقل آنها وجود ندارد و جلوی این فعالیتها حتی با خشونت گرفته میشود. این، در مورد تمامی جامعه از زن و مرد صادق بود و این رشد ناهماهنگ بخصوص پس از کودتای 28 مرداد هم تا همین امروز ادامه پیدا کرده است، اما در هر دورهای با شکلی دیگر. از یک طرف تعداد با سوادان و تحصیلکردگان و متخصصان بسیار بیشتر از پیش شده است و از طرف دیگر سیستم تصمیمگیری در کشور عملا مانند سابق بر اساس فردی و یا قشر محدود نخبهگان یا خودیها ادامه پیدا کرده است.
رسانهی آزاد علاوه بر انتشار خبر و گزارش، محل برخورد آرا و نظرات مردم هم هست. رشد سواد و دانش و آگاهی مردم طبیعتا باید هماهنگ با رشد رسانههای آزاد و دسترسی به اطلاعات و برخورد اندیشهها باشد، همان چیزی که متاسفانه از آن محروم بودهایم.
نوشته
شده توسط پویا در 06:27 PM
October 29, 2006
لحظهای که عکاس تاریخ را ثبت میکند

عکاس: عباس، منبع- http://www.magnumphotos.com
عکس بالا: زنان شهرستان پارسآباد اردبیل تلاش میکنند نامههای عرضحال خودشان را به دست احمدینژاد برسانند. این مرد هم از ماموران دولتی است.
عکس پایین: مردی دست محمد خاتمی را میبوسد. جریان انتخابات 2 خرداد سال 1376.
فکر میکنم یکی از پایههای وبلاگنویسی، به غیر از آرایش مناسب صفحه، درست بودن جزئیات فنی، ادبیات مناسب و بالاخره چیزی برای نوشتن، صداقت با خود نویسنده و طبعا با خواننده هم هست. برای همین وقتی در گردش اینترنتی به عکسهای بالا رسیدم بخاطر تاثیری که روی من گذاشت - بخصوص عکس دوران خاتمی با رویاها و آرزوهای نه چندان کوچکمان برای جامعهی مدنی که نه بوسهای بر دستی بزنیم و نه عرضحالی به دست دولتمردی بدهیم- خواستم حتما در اینجا بگذارم.
در دنیای سیاست بعضی وقتها ایجاب میکند تا عکسهای دست و پا بوسیدن را با بزرگنمایی منتشر کنی، گاهی هم شاید صرفه در آن است تا عکسها را کوچکتر و کوچکتر بگذاری. اما، عکاس لحظهی تاریخ را ثبت کرده است. شاید برای فقط لحظهای فکر کردن ما ...
نمیدانم از این نوع عکسهای دوران اصلاحات هم زیاد منتشر میشد یا نه. میتوان با احساس لبخند و بوی یاس و شیرینی شکلات، انگیزهها و امیدهایی آفرید اما بار سنگین را به مقصد نمیرساند. باز هم بر میگردیم به "رو به آستان آوردن" و عرضحال به دست دولتمندی رساندن و امید به "کرَم و لطف" حاکمان سپردن.
نوشته
شده توسط پویا در 05:32 PM
October 27, 2006
"عوامگرایی" یا نقد خشونت و به چالش کشیدن آن؟
دوستان امیدوارم وقت و تحمل خواندن این نوشتهی طولانی را داشته باشید.
حسن درویشپور گرامی در وبلاگش مطلبی با عنوان "همسانی؛ یعنی تنزل اخلاقی" نوشته است و در آن از جمله موضوع نمایشگاه نقاشیهای دلارا دارابی را در تهران مورد انتقاد قرار داده است. و آن را نمونهای از عوامگرایی ِ اقشار میانی جامعه دانسته که حتی تا سطح الگوبرداری و قهرمانسازی از کسانی که کارهای غیرعقلانی میکنند و به جامعه ضرر میرسانند (مثلا همین نمونهی قتل)، پیش رفته است. فرناز هم در امشاسپندان مطلبی با همین مضمون انتقاد-اما نه به خود ِ کار برگزاری نمایشگاه بلکه به ارائهی تصاویر غیر واقعی مانند مظهر پاکی و زلالی از افراد- نوشته است.
من فکر کردم نظر خودم را در اینجا دربارهی چند نکته که به نظرم مهم هستند بنویسم. نکاتی که چه بسا از جمله دغدغههای اصلی کسانی بوده که ابتکار برپایی این نمایشگاه را به دست داشتند. فرض داشتن ِ چنین دغدغههایی برای مبتکران این کار نمیتواند از واقعیت زیاد دور باشد، چرا که آنها مطمئنا نمیخواستهاند از کسانی که در قتل انسانی دیگر شرکت داشتهاند و مجرمان اجتماعی به طور کلی، الگو و قهرمان بسازند. و اما این نکتههای از نظرافتاده به نظر من کدام هستند؟
اول- من روی موضوع خشونت نهادینه شده در اجتماع دست میگذارم. نهادینه شده به این معنی که خشونت نه بصورت تصادفی بلکه بعنوان وسیله و راه حلی برای دستیابی به هدفها و خواستههای تکتک افراد و سیستم حکومتی تبدیل شده. اگر این قدر کلی میگویم بخاطر این است که خشونت در جامعه هم به همین صورت کلی و در تقریبا در همهی عرصههای زندگی خصوصی و اجتماعی وجود دارد. از خشونت خانوادگی بر علیه بچهها و زنان بگیرید تا بیاحترامی کارمند ادارهی پست ِ محل و تا شلاق وباتوم و کتک و بالاخره مجازات اعدام وسنگسار. دربارهی این آخری یعنی سنگسار کمتر میشنویم اما متاسفانه وجود دارد با اینکه اخبار آن محرمانه نگاه داشته میشود.
از ویژگیهای خشونت نهادینه شده، عدم حساسیت کافی و واکنش اجتماع نسبت به آن است. مادر یا پدری که به کمترین بهانه، توهین و شلاق را به کار میگیرد، در برابر توهینی که در اجتماع به او یا دیگران میشود چگونه میتواند حساس باشد؟ به نظر من عدم حساسیت جامعه نسبت به انواع خشونت به جای خطرناکی رسیده است. گستردگی این خشونت زیاد است و باید به نوعی و از طریقی، حساسیت جامعه را برانگیخت. گستردگی زیاد است اما تعداد کسانی که بخواهند با وجود همهی مشکلات مایه بگذارند و تلاشی بکنند در مقایسه با آن بسیار اندک است. برای همین است که تلاش ِ یک نفر یا یک گروه اینقدر پراکنده جلوه میکند.
همان طور که نوشتم یکی از عوامل بارز این خشونت مجازات اعدام است. میتوان ادعا کرد که امروز، اعدام مجرمان، مسئلهی اساسی ما نیست. اما تجربه نشان داده که این ارجح دانستن این عرصه یا آن عرصه و کمرنگ کردن یکی در مقابل دیگری در نهایت به این میانجامد که خود مسئله و مشکل ِ پیش ِ رو لوث میشود. به نظر من مخالفت با مجازات اعدام یکی از عرصههایی است که باید برای برانگیختن وجدان و حساسیت جامعه نسبت به آن تلاش زیادی کرد. وقتی که هزاران نفر در میدان شهر به تماشای به دار کشیدن مجرمان میایستند و بقیهی جامعه هم عکسالعملی نشان نمیدهد و سرگرم روزمرهگی خودش است، این نشانهی خوبی برای سلامت آن جامعه نیست.
این نمایشگاه نقاشی میتوانسته و امیدوارم نشان داده باشد که انسانی که مرتکب قتل شده، لزوما یک جانی بالفطره و یک حیوان درندهی افسار گسیخته نیست. انسانی را به قتل رسانده و نهایت خشونت را به خرج داده، اما با تکرار آن خشونت بر علیه او وانتقام و کشتن او به چه چیزی میخواهیم دست پیدا کنیم؟ این که" دیگران" حساب کار خود را بکنند؟ هزاران سال است که آن "دیگران" حساب کار خودشان را نکردهاند و ما هنوز در میدان شهر چوبهی دار بر پا میکنیم.
این نقاشیها چه بسا میتوانستهاند نشان داده باشند که شاید کار دیگری برای امثال «دلارا» ها میباید کرد. با اعدام چیزی حل نمیشود. او خودش هم قربانی است. شاید نمایشگاه این وسوسهی فکری را ایجاد کرده باشد که چه شرایطی موجب میشود تا چنین آدمی با چنین احساسی دستش به خون کسی آلوده شود؟ این الگو ساختن نیست. همان طور که اگر شما نقاشیها یا شعرهای یک زن تنفروش یا مرد معتاد را بگذارید، از او الگو نساختهاید. این حیوان درنده جلوه دادن را کمرنگ کردهاید.
دوم- یکی از مشکلات مهمی که در جامعهی ما وجود دارد اجرای مجازاتهای سخت و حتی اعدام برای مجرمان زیر 18 سال است. سازمانهای حقوق بشر مانند عفو بینالملل هم بارها عکسالعمل نشان دادهاند. یک نوجوان 17-16 ساله هنوز از بلوغ فکری و احساسی بسیار دور است و در صورت اجرای جرمی، همیشه باید مجازات را به صورتی در نظر گرفت که این کمی ِ سن را به حساب بیاورند و در واقع موقعیتی برای او باشد تا شخصیتش بتواند در راه دیگری شکل بگیرد. در کشور ما متاسفانه، نوجوانان مجرم زیر 18 سال را مثل همین دلارا که موقع اجرای جرم 17 ساله بوده، تا سن قانونی بالای 18 سال در زندان و زیر حکم اعدام نگاه میدارند تا وقتی به سن قانونی رسیدند اجرای حکم، عکسالعمل کمتری داشته باشد. این حبس چند سالهی مجرم نوجوان با حکم اعدام که هر روز آن شکنجهی روحی است، با چه هدفی انجام میشود؟ آیا میتوان تصور کرد چنین حبسی برای انجام تاثیری مثبت انجام میشود؟ یا اینکه منطق همان مجازات و انتقام است؟ به نظر من برجسته کردن موضوع این دختر که هنگام اجرای جرم زیر 18 سال بوده، کاری مثبت است چون شاید بتواند این فکر را در بیننده برانگیزد که هدف جامعه نباید انتقام کشیدن از چنین آدمهایی باشد. چرا چنین آدمی را نتوان در یک پروسهی توانبخشی رفتاری قرار داد؟ چه بهرهای از این انتقام و شکنجهی روزانهی او بردهایم؟ اگر اوی 17 ساله خشونتی را مرتکب شده، هدف جامعهی بالغ و آگاه، از خشونت چیست؟
- و اما نکتهی سوم، موضوع فعالیتهای مدنی است. مسلما میتوان پرسید که این همه درست. پس تکلیف کسانی که مانند زهرا کاظمی یا آن همه دختر و پسر زیر 18 سال که بدون هیچ جرمی با بدترین نوع خشونت به قتل رسیدند چیست؟ چرا برای عدم خشونت روی آنها تاکید نکرد؟
من فکر میکنم فعالیتهای مدنی باید امکان جذب بیشترین مخاطب را داشته باشد تا افراد هر چه بیشتری به این چالشهای فکری و برخورد با برداشتهای جاافتاده در فرهنگ سنتی کشیده شوند. متاسفانه در کشور ما که هر حرکت و عملی به سرعت برچسب امنیتی به آن میخورد، نمیتوان روی هر موضوعی آن طور که شایستهی آن است دست گذاشت. یعنی، میشود، اما باید در نظر داشت که هر حرکت مدنی خیلی زود به زد و خورد خیابانی و درگیری کشانده میشود و اصولا عدهای به دنبال همین هم هستند تا مردم از ترس ِ از هم پاشیده شدن زندگیشان، هر یک سرشان به کار خودشان باشد. همه، زنان و دختران شجاع ِ ما در میدان 7 تیر یا گنجی ِ در زندان نیستند. بگذار اگر چالش فکری هست در راهروهای یک گالری نقاشی و در سکوت نقاشیهای آنجا در ذهن آدمها شکل بگیرد. این، باز هم تاکید میکنم که به نظر من الگو ساختن نیست. آدم کشتن را کمرنگ جلوه دادن نیست. به نظر من این به چالش کشیدن خشونتی است که در ذره ذرهی زندگی ما ریشه دوانده.
همیشه میتوان گفت: " راه بهتری هم بود". این کاملا درست است. همیشه راه بهتری هست. اما باید در کار و عمل، این راههای بهتر را تجربه و انتخاب کرد. این کار و عمل هم وقتی که از پشت کامپیوتر ِ خانه به خیابانهای تهران میرویم مسلما شکل خودش را میگیرد. من اصلا فکر نمیکنم این نمایشگاه یا ابتکاراتی مانند آن، "عوامگرایی" است. عوامگرایی آنجاست که شما هم با منطق حاکم بر عوام، عمل کنید. نقد خشونت و اعدام و یک ابتکار آرام مدنی، به نظر من اگر تاثیری داشته باشد، آن همان تغییر منطق خشونت ِ حاکم بر زندگی عوام است.
در آخر هم اینکه اگر بعضی آدمها به اصطلاح دوستان "جو گیر" میشوند و حرفی میزنند و شعری میگویند، اتفاقا همین را مورد انتقاد قرار بدهیم. بگوییم که موضوع، نقد منطق خشونت و انتقام است نه اینکه ما در جایگاه دادگاه بنشینیم و یکی را مجرم و دیگری را بیگناه خطاب کنیم. فکر نمیکنم کسی از مبتکران این کار هم خواسته باشند کسی را تبرئه کنند.
چون این نوشته خیلی طولانی شد دیگر به موضوع فیلم «مادهی 61» که فرناز دربارهی آن نوشته است اشارهای نمیکنم. فقط این را میگویم که به نظر من هدف، برانگیختن حساسیتهای جامعه بر علیه خشونت حاکم بر زندگی ماست و به نظر من چنین تلاشهایی، صد البته در کنار همهی تلاشهای دیگر انسانهای مسئول و حساس، نتیجهی خودش را میدهد.
نوشته
شده توسط پویا در 07:41 PM
October 24, 2006
زن و رسانه + خودسوزی زنان + گپی درونی اما آشکار
دیروز مشغول ترجمهای برای شمارهی جدید زنستان بودم که این بار به موضوع «زن و رسانه» اختصاص پیدا کرده است. مطلب ترجمه مربوط به تجربهی زنان مصری در کنترل تصویری است که از زن در رسانههای آن کشور پخش میشود. شاید برای زنان ما که میدانم متخصصان رسانهای در میان آنها بسیار هستند، ایدهی الهامبخشی باشد. به هر حال آگاهی جمعی مردم در اجتماع امروز بیشتر از طریق رسانه شکل میگیرد. شناخت، آگاهی، پیشداوری و تصویر ذهنی ما نسبت به پیرامونمان و از جمله موضوع زنان، خودآگاه یا خیلی وقتها ناخودآگاه تحت تاثیر رسانههاست. بخصوص رسانههای دیداری مثل تلویزیون و سینما که هم مخاطبان بیشتری دارند و هم بهتر میتوانند با احساسات و درون انسانها ارتباط برقرار کنند.
فکر کردم تجربهی مصر میتواند برای ما جالب باشد. چون اولا که نزدیکیها و شباهتهای فرهنگیمان کم نیست (دوستان میدانید که من طرفدار "تئوری"های آریایی پاک و عرب ِ وحشی نیستم چون ریشه، نه در واقعیت که در بعضی سرخوردگیهای تاریخی ما دارد). و از طرف دیگر وقتی از مصر و رسانههای آن حرف میزنیم در واقع از رسانههای دنیای عرب میگوییم. دوستان حتما میدانید که مصر بخاطر زبان مشترک و زمینهی اجتماعی، یکی از مراکز مهم فرهنگی و هنری کشورهای عربی زبان است. از سالهای دور موسیقی و بعدها سینما و تلویزیون مصر بعنوان یک متروپول برای این کشورها مطرح بوده است. پس اگر از اهمیت رسانه میگوییم در واقع به کل خاورمیانهی عربی توجه کردهایم.
به هر حال به نظر من مقالهی جالبی است و ایدههای مطرح شده در آن برای ما، هم عملی است و هم مهم. وقتی منتشر شد خبرش را در اینجا میگذارم.
----------
مطلب غمانگیزی با ذکر نمونهها دربارهی خشونت علیه زنان و بخصوص خودسوزی و خودکشی ِ آنها، در سایت شهرزادنیوز منتشر شده است. یادم هست وقتی که برای ساختن فلش «خشونت علیه زنان» به دنبال آمار واقعی بودم، کتاب خانم پروین بختیار نژاد به نام «زنان خودسوخته» و مطالب سایت تریبون فمینیستی خیلی به من کمک کرد. گویا فیلمی هم در این باره ساخته شده است (بخش پینوشت را در پایین ببینید). همانطور که در این گزارش شهرزادنیوز هم آمده مشکل خودکشیها و خودسوزیهای دختران و زنان جوان در مناطق حاشیهای بیشتر است. بخصوص جوامعی که فرهنگ طایفهای و عشیرهای در یک محیط محدود با شدت زیاد حاکم است، مانند حاشیهنشینان خوزستان یا در لرستان و کردستان. حتما وقتی بگذارید و این گزارش را مروری بکنید.
پینوشت - یاسمن گرامی که در کار فیلم و نمایش است لطف کرده و در ایمیلی مینویسد: "داریوش مهرجویی فیلمی به نام «بمانی» در سال 2002 ساخته که در فستیوال کن هم شرکت داشت و 95 دقیقه است. فیلم دربارهی دختر جوانی است که به زور مجبور به ازدواج با مردی مسن میشود ... و خودسوزی میکند ... به بیضایی کمتر اجازه داده میشود که فیلم بسازد و تا جایی که اطلاع دارم فیلمی در این رابطه نساخته است".
----------
مطلب آخری که میخواهم بنویسم آنقدر روشن و توضیح واضحات است که در واقع برای نوشتنش دو دل هستم. بیشتر هم یک گفتگوی درونی است.
در ایمیلی برای شیرین گرامی که وبلاگ از زندگی را مینویسد، در کنار مطلب اصلی که موضوع لینک یادداشت قبلی به نوشتهی او بود، نوشته بودم (به همین مضمون) که هیچ انسانی بدون احساسات شخصی که خیلی وقتها اینقدر هم با هم متضاد هستند نمیتواند وجود داشته باشد. روان هر انسانی ترکیب پیچیدهای از همین احساسات متضاد است. آدمها برای بیان این احساسات با هم فرق دارند. بعضیها خیلی راحت دربارهی آن مینویسند، بعضی دیگر نه. مهم این است که آدمی احساسات خودش را، شادی و غمش، ناامیدی و امیدواریش، بیحوصلهگی و سرزندهگیاش را انکار و سرکوب نکند. وگرنه کسی مانند من هم که دغدغههایش بیشتر، آنچه در آن دیار میگذرد است، اینطور نیست که مانند یک ماشین خودکار چیزهایی را که در طول روز دیده یا خوانده در ذهنش فیلتر کند و در اینجا بنویسد. همیشه هم یک جور روحیه داشته باشد و زیر و بم دنیا کوچکترین ارتعاشی در درون او پدید نیاورد. فیلمهای چینی که اوایل انقلاب در سینما و تلویزیون نشان میدادند یادتان هست؟ همه در این فیلمها خوشحال بودند، همیشه خوشحال. همیشه خندان. پیروز میشدند میخندیدند. شکست میخوردند، میخندیدند. مزرعه محصول خوب داده بود، میخندیدند. قحطی شده بود، میخندیدند. گویی انقلاب سرخ که آمده بود دیگر تنها خنده وشادی جاودانی برای این انسانها آورده بود! آنقدر غیر واقعی، آنقدر جعلی.
حتما همگیمان به تجربه دریافتهایم که خیلی آدمها به اصطلاح تودار هستند (نه به معنی منفی) و زندگی درونیشان کمتر به بیرون سرریز میکند. خوب، اگر انسان با خودش صداقت داشته باشد طبیعی هم هست که وقتی در اینجا مینویسد، روحیهاش بازتابی واقعی از وجود او داشته باشد.
اما شکی هم نیست که یک وبلاگ میتواند برای آدمهایی، جایی برای بیرون ریختن احساسات درونیاشان باشد. کسانی که دوست ندارند شناخته شوند تا راحت بتوانند در وبلاگشان با خودشان حرف بزنند. برای همین است که برای من واقعا مشکل بوده که تعریفی از وبلاگ بدهم. تعریف به این معنی که بگویم وبلاگ «این» هست و «آن» نیست. وبلاگ هر چیزی و همه چیز میتواند باشد. هیچ دو آدمی مانند هم نیستند، پس هیچ دو وبلاگی هم مانند هم نمیتوانند باشند. شاید فقط یک چیز بتوان پیدا کرد که «وبلاگ بودن» را محدود کند و آن این است که آن چیزی که مینویسی از درون تو بیرون نیامده و فقط نقشی باشد که مدتی بازی میکنی. حالا نقش هر کسی و هر تیپ اجتماعی را که فکرش را بکنی: از یک جوان عاشقپیشه بگیر تا یک عارف ِ اهل مدارا و یا یک مبارز وسازمانده سیاسی.
اما همین که واقعی باشی، آنچه مینویسی وبلاگ است.
نوشته
شده توسط پویا در 06:17 PM
October 22, 2006
60 درصد جوانها افسردهاند یا امید به آینده ندارند؟
میگویند "افسرده هستیم و احساس پوچی میکنیم". هر کدام هم دلایلی برای این روحیهی خودشان میآورند. یکی دوتا هم نیستند. آمار سازمان ملی جوانان ایران میگوید حدود 60 درصد دخترها و پسرهای ایرانی همین احساس را دارند. میشود گفت یک نسل. وقتی که آمار اینقدر بالاست، به نظر من دیگر به دنبال زمینههای شخصی رفتن، کار را به جایی نمیرساند. رئیس انجمن مددکاری ایران میگوید این احساس و مشکل جوانان اصلا اسمش افسردگی نیست. نداشتن امید و انگیزه نسبت به آینده است. مشکل، یک مشکل اجتماعی است و با روانشناس و "مهندسی رفتار" (اصطلاح شیک و مدرنی که آقایان خیلی دوست دارند تکرارش کنند) به تنهایی قابل برطرف کردن نیست.
این که دیگر آشکار است سالهاست بسیاری از ایرانیها دو روش زندگی مختلف دارند، یکی آن که بتواند کارشان را در اجتماع و با قوانین و خط قرمزهای جور و واجور راه بیاندازد و یکی هم محیط خصوصیتر زندگیشان که در خیلی جاها با اولی در تناقض کامل است. شاید این برای آدمی که به هرحال در زندگی جا افتاده و باصطلاح کمی سرد و گرم روزگار را چشیده و مجبور است، این دوگانهگی راحتتر باشد. اما برای روحیهی جوان پذیرش این رفتارهای دوگانه به این آسانی نیست. و چه بسا این محدودیتهای زندگی اجتماعی باعث ایجاد ناهنجاریهای رفتاری برای جوانها بشود که پیامدهای بعدی هم برایشان بوجود بیاورد. یادم هست که نمونهای را در وبلاگ «از زندگی» خواندم.
مسلما کمبود کار و فرصتهای ادامهی تحصیل برای جوانی که همینها انگیزهی زندگی و تلاش به او میدهند، هم هست. بودجههای نه چندان زیاد برای ایجاد محل فعالیت و سرگرمی هم توسط آقایان و "متخصصانشان" به همان صورت و در همان چارچوبها و با همان خط قرمزهایی هزینه میشود که "آنها" فکر میکنند به درد جوانان میخورد و نه اینکه نیازها و خواستههای امروز جوانها چیست. اصولا جوانها کدام نهادهای مدنی را در اختیار دارند تا بگویند خواستهشان چیست؟
یک نمونه جشنهای عمومی است که به مناسبهای مذهبی و با صرف میلیونها و میلیاردها تومان انجام میشوند. جای یک ارگان نظرسنجی مستقل خالی است تا از مردم نظرخواهی کند که صرف این میلیاردها تومان برای چراغانی و کیک و شربت و غذا چند درصد در نشاط روحیهی جامعه موثر بوده است.
حتما همهی ما و بخصوص آنها که هر روزه باید با همین مشکلات سر کنند، از این دلایل و مشکلات، نمونههای فراوان میتوانند بیاورند.
این باصطلاح افسردگی یا احساس پوچی هم بزودی به اعتیاد و ناهنجاریهای رفتاری کشیده میشود که تا حالا هم شده است. یک آمار از اسپنسر و آقایی * از سال 1991 یعنی 15 سال پیش نشان میدهد که 13 درصد جوانان ایرانی مواد مخدر مصرف میکردند. میشود تصور کرد که این آمار بعد از 15 سال کمتر شده باشد؟
رادیو فردا هم گزارشی در این باره دارد که در واقع شنیدن آن انگیزهی من برای نوشتن یادداشت امشب شد. بشنویم و قضاوت کنیم. آن سوال همیشگی هم باز در ذهن جرقه میزند که "ما به کجا میرویم؟"
* Spencer, C. & Aghai, C. (1991); “Drug and Iran
after the Islamic revolution : Prophasing the next
quarter century” ; The international jouranl of the
addictions, 25: 171 – 179.
نوشته
شده توسط پویا در 01:28 PM
October 20, 2006
آرامش دوستدار و باز هم موضوع "روشنفکری دینی"
بدون یک شرح خیلی طولانی!
امروز یک روحانی هنگام تفسیر شعر "خام بْدَم پخته شدم سوختم" در کانال تلویزیون ایران با لحنی دلسوزانه میگفت: این سوختن خیلی لذتبخش است. خداوند این همه مشکلات را در این دنیا به ما میدهد و ما را میسوزاند تا ما را آزمایش کند. این مشکلات را تحمل کردن خیلی لذتبخش است.
به این فکر افتادم آنها که زیر بار مشکلات سوخته که نه، بلکه له شدهاند، از این لذت هر روزه چه میگویند. مثلا آن جوان بیکار و معتاد یا آن دختر ِ کلیهفروش. یا کارگری که برای دریافت حقوق ماهها پرداخت نشده باید فریاد بزند و احتمالا درد باتومی را هم تحمل کند.
----------
بخش دوم مصاحبهی آرامش دوستدار با عبدی کلانتری از سایت نیلگون در گویا منتشر شده است. آنچه که مینویسم فقط چند کلمهای به بهانهی این مصاحبه است و نه یک نقد. نمیدانم دوستان مقیم ایران چقدر با اندیشههای آرامش دوستدار که در خارج از کشور مینویسد و منتشر میکند آشنا هستند. مصاحبهکننده میگوید کتابهای او با جلد سفید در ایران هم پیدا میشوند.
یکی از موضوعهای محوری تز "دینخویی" یا "فرهنگ دینی" که آرامش دوستدار مطرح میکند نبودن یا کمرنگ بودن پرسشگری در فرهنگ ماست. فرهنگی که دین و حقایق مقدس و تغییرناپذیر و جاودانی محور آناند پرسشگری و چون و چرا را در کار جهان بر نمیتابد. همیشه این پرسشها مرزی دارند و از طرف دیگر به باور معتقدان، بسیاری از این پرسشها پیش از این در متون مقدس پاسخ داده شدهاند. دوستدار دربارهی پرسشگری و ویژگی تفکر مینویسد:
"بر خلاف اعتقاد، تفکر بر هیچ حقیقتی، به این معنا که آن حقیقت بتواند تفکر را در مورد خود ناپْرسا کند، نه از پیش مبتنیست و نه از پس. تفکر همواره پیش از هر چیز، یعنی پرسش و جویندگی از جمله، نیز در این امر که حقیقت چیست و اگر هست کدامست و چگونه است.، جویندگی تفکر، چون به هیچ فرمانی سر نمینهد، هرگز پایان نمییابد... اعتقاد نشانهی سرنهادن به بنیادی کاوشناپذیر و مسلم است که حقیقت اعتقاد را میسازد، و تفکر، خود را منحصرا در این نشان میدهد که هرگز مجاز نیست بنیادی را ناکاویدنی و به این معنا ناپرسیدنی بگیرد".
ویژگی پرسش در فرهنگ دینی در همان محدودهی خودش هم این است که این جستجو و پاسخها و راهحلها نمیتوانند منجر به نفی خود آن اعتقاد شوند. همیشه پیششرطی برای اندیشیدن هست که حرکت اندیشه را برای اثبات و تایید امر مورد اعتقاد از پیش معلوم کرده است.
این از بحثهای جدی است که اصولا مفهوم "روشنفکری دینی" آیا میتواند وجود داشته باشد یا اینکه تنقاضی در این هست به این معنی که اساس روشنفکری بر تعقل و اندیشه و پرسش است و اساس دین بر اعتقاد و ایمان و تعبد. هدف روشنفکر از پرسش و اندیشه، از پیش تعیین شده و برای اثبات یک امر مقدس نیست.
فقط بعنوان یک مثال میتوانیم به نمونهای که دکتر سروش دربارهی "اقلّی بودن و فرعی بودن بیانات دین" در امور علمی میآورد اشاره کنیم (در مقالهی دین اقلّی و اکثری) و بپرسیم:
در صورتی که احکام و تئوریهای اثبات شدهی علمی که در پی پرسش و تحقیق علمی بوجود آمدهاند، در تعارض با همان احکام اقلّی دینی قرار بگیرند، تکلیف پرسشگری روشنفکر دینی چه میشود؟ مثالهای فراوانی میتوان آورد و ازجمله تئوری تکامل انواع داروین و چگونگی تکامل انسان که به روشنی در تعارض با "بیانات اقلّی دینی" قرار دارند. مسئله تنها به تاریخ این تکامل از نظر علوم طبیعی محدود نمیشود بلکه گسترهی این درک علمی به موضوعاتی مانند جایگاه انسان در هستی هم میرسد. همان طور که با شناخت علمی کیهان و کهکشان ما و منظومهی شمسی و کرهی زمین، تمامی برداشتهای متون دینی دربارهی آسمان وزمین مورد پرسش قرار گرفت.
به نظر میرسد که راه حل پیشنهادی دوستدار میتواند یک جانشین برای فرهنگی باشد که بر پایهی آن اندیشه و استدلال کمتر بر پایهی عقل انجام گرفته است:
" طبيعتاً تعلقِ دينیِ هيچ کس الزاماً نبايد ارزش کارِ ذهنیِ او را تعيين نمايد. اما اين فقط در صورتی ميسر می شود که دين امری شخصی و درونی برای آنکس باشد. اين را من بارها گفته و نوشته ام. سببش هم روشن است: کسی که نتواند در فعاليت ذهنی اش دين را امری شخصی برای خود بداند، مآلاً دين خودش را ارزشی برتر می شمارد و می کوشد آن را در جامعه بگستراند و به نحوی تحميل کند، چنين کسی هرگز نمی تواند امری را بفهمد و بپذيرد که با پنداشتهای دينی او تنافی دارند. هر مسلمان، بهايی، يا مسيحی ای که دينش نه منحصراً حاملِ حقيقت برای شخص او باشد، بلکه آنرا کلّ حقيقت و حقيقتِ کلّ برای همه بداند ، ناگزير است واقعيت را چنان ببيند که دين او می گويد".
نوشته
شده توسط پویا در 09:47 PM
October 19, 2006
نمایشگاه نقاشی یک دختر محکوم به اعدام در تهران

"... من دل آرا دارابی، 20 ساله، متهم به قتل، محکوم به اعدام، سه سال است که با رنگها و فرمها و واژهها از خودم دفاع میکنم. این نقاشیها سوگندی است به جرمی ناکرده. تا مگر رنگها مرا به زندگی بازم گردانند. از پشت دیوارها به شما که به دیدن نقاشیهایم آمدهاید سلام و خیرمقدم میگویم."
نمایشگاه نقاشیهای دلآرا دارابی از فردا- جمعه- در تهران افتتاح میشود که تا 4 آبان برقرار است. فرصت خوبی برای دوستانی که به هنر و بخصوص نقاشی علاقه دارند. متن بروشور این نمایشگاه را در این آدرس گذاشتهام که با فرمت PDF است اما حجم زیادی ندارد.
یادمان باشد که این دختر هنگام محکومیت اعدام 17 سال داشته و به سن قانونی 18 سالگی نرسیده بوده است. و از این مهمتر اگر قرار بود که حکم اعدام، اجتماع بهتر و امنتری برایمان بوجود بیاورد، چرا امروز در این جا هستیم؟ با این همه
اعتیاد و جرم و جنایت و نمونههایی بیسابقه از آسیبهای اجتماعی.
نوشته
شده توسط پویا در 06:13 AM
October 14, 2006
آیا آقای وزیر باید طور دیگری پاسخ خبرنگار را میداد؟ چرا این توقع را داریم؟
پینوشت: زنستان شمارهی 13 با موضوع کودکان به همت دوستان منتشر شد. در این شماره مقالهای با عنوان «کودکان سرباز» نوشتهام که در این آدرس قرار دارد. امیدوارم کمکی به درک خود موضوع و اهمیت ِ آن باشد.
-----------
حتما مصاحبهی وزیر جهاد کشاورزی را با خبرنگاران خواندهاید. در سایتهای مختلفی منتشر شده و از جمله در این آدرس که امیدوارم فیلتر نباشد. اگر نخواندهاید، پیش از خواندن این نوشته لطفا یک نگاهی به آن بیاندازید.
خندهدار است، نه؟ مثل اینکه یک طنزنویس نشسته و این مصاحبه را نوشته است. در نگاه اول خندهدار هم هست. اما به نظر من آیینهی تمامنمای سیاستهای آقایان حاکمان است. آقای وزیر با صداقت پاسخ گفته است. صداقت به این معنی که بر روی مخدهی قدرت (یا بگوییم کرسی قدرت)، کسی را در بیرون از دایرهی حکومت قابل برای سوال کردن نمیداند.
میدانیم در جوامعی که آزادی بیان وجود دارد، رسانهها خودشان یک فاکتور قدرت به شمار میروند و عاملی محدودکننده برای حکومتکنندهگان هستند. مطبوعات منعکسکنندهی پرسشها و انتقادها و خواستهای شهروندان هستند. اما آقای وزیر ما وانمود میکند که سوالهای خبرنگار، حرفهای شخصی خودش است و ایشان (وزیر) اصلا چرا باید مجبور باشد به اینها پاسخی بدهد؟
از طرفی هم راست میگوید. خودش هم میداند منشاء قدرت او مردم نیستند. سیاستهای او در وزارتخانه در پشت درهای بسته گرفته میشود و در پشت همان درهای بسته هم پاسخگو است. اصلا پرسشی هست؟!
روزنامهها و رسانههای ما هم که یا مستقیما وابسته به قدرت حاکم هستند و فقط نقش تبلیغگری را دارند و یا در بهترین حالت مجبورند به هر حال تکیهگاه خودشان را در یکی از جناحهای قدرت - هرچند حاشیهای- پیدا کنند تا اصولا بتوانند حق حیات داشته باشند. حق حیاتشان هم میدانیم بسته به آن است که وزنهی قدرت ِ تکیهگاهشان در حکومت چقدر سنگین است. هر چقدر هم عقبنشینی کنی، خطوط نارنجی و قرمز عجیب و غریب را رعایت کنی و استراتژی "بقا" و ماندن بریزی، باز هم قدرت حاکم در جایی به تو یادآوری میکند که حدّ تو چقدر است و سایهی او تا کجا پهن است.
واقعا هم روزنامهنگاری را که اصولا وجود و امکان کار کردنش وابسته به قدرت است و هر آن منتظر رسیدن نامهای روی دستگاه فاکس است که: "تعطیل کنید"، چگونه میرسد که قدرت را به پرسش بکشد؟ برای همین است که میگویم اگر وزیر کشاورزی به صورت دیگری پاسخ میداد، جای تعجب داشت.
صد سال پیش - از همان آغاز جنبش مشروطه- امیدوار بودیم مطبوعات (بخوانید رسانههای) آزاد یکی از رکنهای اساسی زندگی سیاسی و اجتماعی کشور باشند تا حاکمان مانند سابق نتوانند آنچه میخواهند بکنند و پاسخگو هم نباشند. امروز که به همت آقایان به مشروعه رسیدهایم، خیالشان راحت است که قدرت میدان باز و فراخی برای تاختن است. خیالشان راحت است که روزنامهنگار هم تنها به لطف ِ تحمل ِ قدرت حاکم است که بر سر راه او سبز شده و چند سوالی را مطرح میکند. خیالش راحت است که روزنامهی او وزنهای نیست تا قدرت او را به چالش بکشد. منشاء قدرت او جای دیگر است.
حدود دو ماه پیش این نمونه را از رسالهی مجدالملک - از روشناندیشان پیش از مشروطه- آوردم. با خواندن مصاحبهی آقای وزیر کشاورزی به یاد این گفتهی این آقای وزیر جنگ افتادم. او هم صد و اندی سال پیش قدرتش را با پرسشی مواجه دیده بود. در بر همان پاشنهی کهنهی تاریخ میگردد، نه؟ این، یکی از نشانههای سنت است.
مجدالملک در رسالهی مجدیه مینویسد:
"[وزیر جنگ] میگوید: بعد از سالها تجربه و زحمت، اینقدر خاک بر سر ما شده، که عقل خود را کنار بگذاریم، مقلّد مردکهی فرنگی بشویم و ریشمان به دست چند نفر جاهل بیافتد. تنظیمات قشون با تسلط زیاد است و پول حاضر، تا آدم بتواند رخنهی کارها را ببندد.
افغانها صفویه را منقرض کردند، مگر کتابچهی تنظیمات داشتند؟ نادر شاه هر چه نه بدتر افاغنه را پاره کرد، تمام هندوستان را گرفت، قواعد فرنگی میدانست؟
من این چیزها را نمیدانم، اعلیحضرت شاهنشاهی روحنا فداه شغلی تعیین و به من محول فرمودهاند که از کسالت بیرون بیایم، هزار نفر در این میانه از من توقع دارند. طالع عجب چیزی است! مردم بردند و خوردند- به من که رسید، باید گرفتار این لجنکاری بشوم".
نوشته
شده توسط پویا در 12:47 PM
October 11, 2006
جرقههای فکری این چند روزه: جنبش زنان و مشکل ارتباط با بخشهای بستهی جامعه + قتل خبرنگار روسی
خوشبختانه مقالهی سایت زنان به موقع تحویل شد. موضوع آن "کودکان سرباز" است. برای Child Soldier برگردان فارسی کودک سرباز را انتخاب کردهام که امیدوارم مفهوم ِ رسایی باشد. چون این نوشته در سایت و نه در یک وبلاگ منتشر میشود، تلاش کردهام با دستی باز مطلب را بشکافم. هرچند که میدانیم متن نوشتار در اینترنت، باز هم نباید آنقدر طولانی باشد و همیشه محدودتر از یک نوشتار بلند چاپی خواهد بود. موقع انتشار در اینجا خواهم نوشت.
این روزها کمتر رسیدم وبلاگ بنویسم، اما بیخبر هم نمیتوان ماند. از جمله خبر قتل روزنامهنگار روسی بود. بدون شک دلایل بسیاری میتواند داشته باشد اما میدانیم که او از منتقدان سیاست سرکوب و تحقیر روسیه در چچن بود. متاسفانه جریانات چچن و وضعیتی که در آنجا هست چندان در رسانهها مطرح نمیشود مگر اینکه حادثه یا عملیات مهمی اتفاق بیافتد. همیشه هم ما که از دور دستی بر آتش داریم با تعجب میپرسیم "حالا دیگر چچن هم ناآرام و شلوغ شد؟" و در نظر نمیگیریم که وقایع، بخودی خود و بدون زمینهی اجتماعی اتفاق نمیافتند. روسیه با سیاست مشت آهنین میخواهد منطقه را آرام نگاه دارد. آنهم منطقهای که محرومیت و تحقیر در آن بیداد میکند. به تجربه هم دیدهایم که روی دیگر سرکوب، عصیان است و قوت گرفتن متعصبان و تندروها. به هرحال خبر مرگ این خبرنگار خبر غمانگیزی بود.
روز کودک هم در ایران رسید و گذشت، با عکسها و ویدیوهایی از بچههای شاد و جشنهایشان که در اینترنت منتشر شده است و دیدنشان به آدمی شادی و روحیه میدهد. اما مگر میتوان به کودکانی هم فکر نکرد که جایشان در همه جا خالیست. این همه بچههای کار و بچههای خیابان. این همه بچههای صیغه که روز به روز بر تعدادشان اضافه میشود و یادمان باشد که اینها کمکم نسلی را تشکیل میدهند که حتی شناسنامه هم ندارند، یعنی حتی از نظر رسمی وجود ندارند. تلاش کردهام دخترم ازکوچکی به یاد داشته باشد که اگر او در اینجا از امکاناتی برخوردار است، شاید فقط یک تصادف کوچک زندگی بوده که در کجا بدنیا آمده و زندگی کرده است. و همین تصادف باعث شده تا دختر یا پسر لبنانی و فلسطینی در زیر بمب و در اردوگاه پناهندگی کودکی را سر کند بی هیچ آیندهای. و یا در گوشهای دیگر مثل دارفور در سودان، آن بچهها حتی به سرآمدن ِ کودکیشان هم نرسند. خوشحالم که میداند و به زندگی فخر نمیفروشد ...
امشب رویا طلوعی زن مبارز کرد ایرانی در تلویزیون آمریکا موضوعی را مطرح کرد که مدتهاست به آن فکر میکنم بیآنکه پاسخی برایش داشته باشم یا حتی حدسی. از پیچیدگی جامعهی ایران میگفت و جنبش فعال زنان که در تهران و شهرهای بزرگ این قدر پویا و رو به رشد است. اما این یک رویهی سکه است. مگر چند درصد زنان ما در تهران و شهرهای بزرگ زندگی میکنند. بدون شک اکثریت میلیونی آنها در شهرستانهای کوچک و دهات زندگی میکنند و بی هیچ دسترسی به اطلاعات و در آن محیط بستهای که همه، همه را میشناسند و آنچه بر زندگی حکم میراند همان سنتها و باید و نبایدهای هزارهها و قرون است. بیجهت نیست که بسیاری از زنان و دختران راه ِ بیرون رفت را در خودسوزی و خودکشی پیدا میکنند. با این جامعههای بسته چگونه میتوان رابطه برقرار کرد؟ رسانههای رسمی که هر روز فقط گرههای سنت و تعصب و عقبماندگی را محکمتر میکنند.
در یک جامعهی کوچک اطلاعاتی وبلاگستان، میبینیم که سادهترین پیشنهادها و انتقادها، بخصوص در عرصههایی که قدرت کنترل سنتی مرد را به چالش میکشند و محدود میکنند (مانند موضوع تعیین محل زندگی)، چه واکنشهای سختی را بدنبال دارند. بدون شک ارتباط با بخش بزرگ جامعه از این هم دشوارتر خواهد بود. تازه اگر بشود راهی پیدا کرد.
نمیدانم فعالان جنبش زنان به این فکر کردهاند؟ حتما کردهاند، اما راهحلی هم هست؟ تازه با اینکه میدانیم در همین شهرهای بزرگ هم این همه کار است. چگونه میشود بر این پیچیدگی غلبه کرد؟
نوشته
شده توسط پویا در 06:24 PM
October 08, 2006
نگاهی به نوشتهی حاجی واشینگتن: آیا تحصن مشروطهخواهان یک مجلس آش و پلوی مفت برای مردم بود؟
این روزها مشغول کار روی مقالهای برای شمارهی بعدی زنستان هستم و در کنار کارهای دیگر، وقت کمتری برای وبلاگنوشتن داشتهام. این مقاله همین یکی دو روزه تمام میشود و میتوانم با فاصلهی همان تقریبا یک روز درمیان در اینجا بنویسم.
در یکی از گردشهای اینترنتی و وبلاگی به این پست در وبلاگ حاجی واشینگتن برخوردم که به طور "نه خیلی جدی" پرسیده بود که " اگر بریتانیایی ها به مشروطه خواهان غذای مجانی نمی دادن، چند نفر برای بست نشینی به سفارت دولت فخیمه می رفتن؟".
با نگاهی به همان چند کامنت در نظرخواهی این یادداشت معلوم شد که خوانندهگانش اتفاقا این سوال را خیلی هم جدی گرفتهاند. متاسفانه در وبلاگستان بیشتر و بیشتر معمول میشود که مطالب را به صورت "غیر جدی" و "نه چندان جدی" بنویسند و معلوم نباشد گفتنی یا نوشتنی ِ واقعی چه بوده است. اگر منظور دوستان طنز نوشتن است که بد نیست بدانیم طنز ریشه در تناقضهای واقعیت پیرامون دارد.
من هم مایلم مانند کامنت نویسان آن نظرخواهی، موضوع را جدی بگیرم و برای همین فکر کردم چند جملهای کوتاه بنویسم. منابع دست اول تاریخ دوران مشروطه نشان میدهند که با سخت گرفتن حکومت مستبد بر مشروطهخواهان و حتی آزار و اذیت آنها هنگام تحصن در مسجد (مسجد یکی از جاهایی بود که سنت تحصن و بستنشینی داشت)، عدهای از بازرگانان تصمیم گرفتند برای اینکه حکومت به سادگی نتواند جنبش آنها را برای ایجاد عدالتخانه سرکوب کند به درون حیاط سفارت انگلستان بروند و در آنجا بست بنشینند. ابتدا حدود 50 نفر از تجار در حیاط سفارت تحصن کردند ولی چند روزی نگذشت که تعداد مردم به حدود سیزده هزار نفر رسید. در حیاط سفارت هر دستهای از بازاریها و پیشهوران چادر خودشان را بر پا کرده بودند و در طول روز در چادرها سخنرانی و بحث دربارهی مشروطه بر پا بود.
دربارهی "غذای مجانی" که حاجی واشینگتن دربارهی آن پرسیده باید گفت که طبق نوشتهی منابع تاریخی معتبر مثل ناظم الاسلام کرمانی، همهی مخارج بعهدهی تاجران بازار و خود ِ صنفهای مختلف پیشهوران بود که صبح به صبح برنج و مواد غذایی را به خرج خودشان میآوردند و در وقت ِ آن به مردم غذا میدادند. کسروی تاریخنویس دیگر هم با اینکه با تحصن در سفارت بیگانه موافق نبود، با این حال تاکید میکند که خرج غذا و رفاه مردم را خود بازار و اصناف تامین میکردند. همهی مخارج بعهده حاجی محمد تقی بنکدار و برادرش حاج حسن بود. خرجی هم که بوسیلهی اصناف تهیه میشد به همین دو نفر داده میشد تا کارها را سر وسامان بدهند. این دو برادر از ابتدای جنبش مشروطیت، از فعالان بودند.
همهی تاریخنویسانی که یا خودشان از نزدیک شاهد تحصن بودهاند یا در همان زمان زندگی میکردهاند، تاکید دارند که کار این تحصن در آن چند روز در کمال نظم پیش میرفت. از طرف دیگر انجمنهای مخفی و نیمه مخفی مشروطهخواه هم فرصت خوبی پیدا کرده بودند تا در چادرهای تحصنکنندهگان سخنرانی داشته باشند و مردم را با آرمانها و هدفهای مشروطه آشنا کنند. بقول ناظماسلام کرمانی حیاط سفارتخانه تبدیل به مدرسهای برای مردم شده بود.
خواستههای اولیهی متحصنین از جمله اینطور اعلام شده بود که البته بعدا رادیکالتر شد و به خواست مشروطه تبدیل شد:
اول - معاودت علمای مهاجرین بطهران
دوم - اطمینان بر اینکه احدی را ببهانه نخواهند گرفت و شکنجه نخواهند کرد.
سوم - امنیت مملکت، چه امروز کسی دارای مال و جان خود نیست.
چهارم - افتتاح عدالتخانه که از طبقهی علما و تجار و سایر اصناف برای رسیدگی در مرافعات شرکت در او داشته باشند.
پس از چهارده روز تحصن، مظفرالدین شاه مجبور به امضای فرمان مشروطه شد.
این که یک جنبش اجتماعی را با تمام پیچیدگیها و تحولاتش، یک مجلس آش و پلوخوران که تازه پولش را هم دولت بیگانه میدهد، جلوه بدهیم ما را به کجا میرساند؟ در حالی که هم واقعیت ِ تاریخی چیز دیگری است و هم اینکه کارکرد این تحصن و نتایج آن، با یک مجلس مفتخواری که نویسندهی "حاجی واشینگتن" میخواهد تلقین کند زمین تا آسمان فرق دارد.
منابعی که به آنها اشاره شد:
ناظماسلام کرامانی - تاریخ ببداری ایرانیان. ج. 1 ص. 512
احمد کسروی- تاریخ مشروطه ایران- ص. 110
نوشته
شده توسط پویا در 03:18 PM
October 04, 2006
رفتن عمران صلاحی کولهبار ما را خالیتر کرد

در شرق خانهی ما، چیزی شبیه رویا
در غرب خانهی ما، جایی شبیه دریا
در شرق خانهی ما، جایی شبیه جنگل
با کلبههای چوبی، با رودهای پویا
از دودکش برآید، دودی سپید و تیره
چون جملهی سوالی، مانند یک معما
یک سوی خانهی ما، خواب هزار قایق
دور از هزار توفان، دور از هزار غوغا
سوی دگر درختان، خاموش و بیتکلّم
از بیم باد تیره، حتی بدون نجوا
این سوی خانهی ما، جادوگران جنگل
آن سوی خانهی ما، افسونگران دریا
این میکشد از آن سو، آن میکشد از این سو
"دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدا را"!
عمران صلاحی
آدمهایی به سن و سال من، قاعدتا باید با عمران صلاحی پس از انقلاب آشنا شده باشند، هر چند که او سالهای پیش از انقلاب هم مینوشت. آنهم در نشریات استخوانداری مانند توفیق، یا همکاری با زندهیاد نادر نادرپور در رادیو.
در سالهای مهاجرت و با آمدن نشریاتی مانند «دنیای سخن» به خارج، با طنز خوب او در صفحهی «حالا حکایت ماست» آشنا شدم. تا بعدها که در بخارا هم صفحهی «تداعی معانی» را مینوشت و همینطور در «گلآقا». عمران صلاحی غیر از طنزنویسی، شاعر بسیار خوبی بود که نمونهای از شعر او را در بالا آوردم. او با اینکه فقط شصت سال داشت، امروز صبح چهارشنیه 12 مهر از میان ما رفت. برایم هنوز باور کردنش دشوار است.
در این صفحهی «گل آقا» دربارهی زندهیاد عمران صلاحی لینکهای زیادی آمده است.
برای دوستانی که کمتر با عمران صلاحی آشنایی دارند چند قطعهی طنز او را از صفحهی «تداعی معانی» شمارهی 14-13 بخارا به سال 1379 میآورم:
"* روزنامهای از قول خوانندهای نوشته بود: افرادی را که معرفی میکنید اگر میشود عکس آنها را هم چاپ کنید تا خائنین را بهتر بشناسیم.
این خواننده یادش رفته از آن روزنامه آدرس این افراد را هم بخواهد.
* روی تابلویی این عبارت به چشم میخورد: ختنه توسط بانو.
* زیر تابلوی رستورانی در شمال این تابلو نصب شده بود: سنگ مزار فوری.
* هنوز در خیلی جاها به زن میگویند "منزل". یکی از فارغالتحصیلان دورهی مامایی که برای گذراندن طرحش به یکی از دهات رفته بود، با یکی از روستائیان ِ پُر اولاد، چنین مکالمهای داشت:
- لطفا لولههای منزل ما را ببندید.
- کار ما نیست، به لولهکش مراجعه کنید.
یادش گرامی باد، که رفتنش کولهبار ما را خالیتر کرد.
نوشته
شده توسط پویا در 07:04 PM
October 03, 2006
دانلود کتاب " اندیشههای طالبوف" + انجمنهای زنان
دوستانی که دربارهی موضوع شکلگیری و تحول اندیشهی تجددخواهی در ایران کنجکاوی و مطالعه میکنید، حتما میدانید که کتاب «اندیشههای طالبوف تبریزی» نوشتهی دکتر فریدون آدمیت از منابعی است که خواندن آن حتما به درک بهتر این موضوع کمک زیادی میکند. کتاب که در دههی چهل خورشیدی منتشر شده و امروز در بازار کتاب ایران کمیاب است، با همت سایت کتاب فارسی بصورت فایلهای html در کتابخانهی اینترنتی این سایت قرار دارد که بصورت ایمیل برای همه ارسال میشود. چون فکر کردم که خواندن کتب به آن صورت شاید ساده نباشد، همهی آن را در یک فایل PDF جمع کردم و در سایت پویا میگذارم که دانلود کنید یا آنلاین بخوانید. روی این آدرس کلیک کنید.
----------
ماجرای «نامه»ی مربوط به ادامهی جنگ و شکست سیاستهای آقایان، وقفهای در نوشتن مطلب مربوط به انجمن زنان انداخت که فکر کردم در این یادداشت آن ر اپی بگیرم.
در مطلب قبلی نوشتم که چگونه جلسات مخفی «انجمن آزادی زنان» در باغهای اطراف تهران تشکیل میشد و با اینکه همهی زنان با خانوادههایشان در این جلسات شرکت میکردند، چه خطراتی از طرف مردم متعصب و طرفداران استبداد متوجه آنها بود. طبق نوشتهی ژانت آفاری دو نفر از اعضای این انجمن دختران ناصرالدینشاه بودند به نامهای تاجالسلطنه و افتخارالسلطنه. از تاجالسلطنه متن خاطرات او در دست است که اندیشهی روشن و رادیکال او را بخوبی نشان میدهد. دربارهی این زن روشناندیش یادداشت کوتاهی پیش از این نوشتهام که در این جا قرار دارد. زنان روشناندیش دیگری که تا سالهای بعد، از فعالترین و اثرگذارترینها در جنبش زنان بودند، مانند صدیقه دولت آبادی و محترم اسکندری هم در این انجمن فعالیت میکردند.
باز هم در نوشتهی قبلی نوشتم که مدارس دخترانه تا سالها از حمایت مادی دولت برخوردار نبود و مخارج این مدرسهها به همت مردم و از جمله همین انجمنهای زنان تامین میشد. از جمله «انجمن مخدرات وطن» که توسط 60 زن در تهران ایجاد شده بود تعدادی از مدارس دخترانه را حمایت میکرد و پرورشگاهی هم برای سرپرستی دختران یتیم برقرار کرده بود که مدیریت آن را یک بانوی ارمنی به نام خانم ملکیان بعهده داشت. نکتهی جالبی که هست، این که با وجود تمام محدودیتها این انجمنهای مختلف با هم رابطه داشتند و برای سخنرانی در جلساتشان از اعضای انجمنهای دیگر دعوت میکردند.
همانطور که اشاره کردم انجمنها و بطور کلی هرگونه فعالیت اجتماعی زنان حتی مدرسه رفتن دختران، با مخالفت شدید متعصبین و طرفداران استبداد رو به رو بود. از جمله فعالترین این مخالفان، علما و طلاب بودند. پس از فتوای علما و از جمله شیخ فضلالله نوری بر اسلامی نبودن این مدرسهها، طلاب و مردم متعصب جرات میکردند که در خیابان به روی دختران مدرسهرو و معلمان آنها تف کنند و مزاحمشان شوند. از طرف دیگر در مجلس اول هم ارادهی قوی برای حمایت از حقوق زنان و انجمنهای آنها وجود نداشت. بعضی از نمایندگان مجلس اول هم که طرفدار فعالیت زنان بودن زیر فشار مخالفتهایی که میشد چندان پیگیر ماجرا نمیشدند.
در اسفند 1286 (مارس 1908) «انجمن نسوان» رسما از مجلس در مورد انجمنهای زنان سوال کرد. بعضی از نمایندگان اصولا با طرح این سوال در مجلس مخالفت کردند و از وزیر کشور هم خواستند تا انجمنها را غیرقانونی اعلام کند. بعضی دیگر از نمایندگان لیبرال تلاش کردند با گفتن اینکه "زنان برای کسب اخلاق حسنه" دور هم جمع میشوند و جمع شدن زنان هم منافی شرع نیست، بگذارند که موضوع لااقل به بحث گذاشته شود. تعداد دیگری از نمایندگان معتقد بودند که جای این بحثها در روزنامهها و نه در مجلس است. تا اینکه حرف امام جمعه که اعلام کرد این موضوع در مجلس مطرح نشود، به کرسی نشست. با این حال، موضوع انجمنها غیر شرعی اعلام نشد ولی از طرف دیگر رسمی هم شناخته نشد و هیچ حمایت مالی هم صورت نگرفت.
جالب این جاست که حدود 3 سال پیش از این (پیش از پیروزی مشروطه)، وقتی که ناظمالاسلام کرمانی موضوع ایجاد مدارس دخترانه را با آیتالله طباطبائی که بعدها از رهبران مشروطه شد، مطرح میکند، او وعدهی ایجاد مدارس دخترانه را پس از بر افتادن استبداد میدهد. که دیدیم پس از پیروزی مشروطه و تشکیل مجلس هم کار به آسانی نگذشت و باز هم تا سالها معطل ماند.
امیدوارم در یادداشت بعدی بتوانم موضوع انجمنها را، در دوران مشروطهی دوم پی بگیرم.
نوشته
شده توسط پویا در 08:56 PM
October 01, 2006
«نامه» آشکار شد، «مسئولیتها» چه میشود؟

به نظر من میشود انگیزههای رفسنجانی را از انتشار نامهی آیتالله خمینی در این روزها، و موضوع ادامهی جنگ را به مدت 6 سال، جدا از هم بررسی کرد.
منطق حاکم بر یک جامعهی امروزی ( امروزی به معنای مدنی) حکم میکند که در پی انتشار نامهی آیتالله خمینی، چیزی مانند یک کمیتهی حقیقتیاب تشکیل شود و به موضوع ادامهی جنگ و چرایی ِ آن و پیامدهای آن برای کشور رسیدگیکند. روشن کنند که مسئولین ادامهی جنگ چه کسانی بودهاند. چه استفادهای از این جنگ ششساله که جنبهی دفاعی هم نداشت برده شده است. معمولا در بسیاری از کشورها پارلمان که حاصل انتخاب مستقیم مردم است چنین نقشی را به عهده دارد. اما به قول خود آقایان، مجلس در کشور ما بیشتر از آنکه به مردم متکی باشد و به آنها پاسخگو، برآمده از "غیب" است و معلوم نیست به چه نهادی پاسخگوست.
بنای حکومت در یک جامعهی مدنی مسئولیت است و پاسخگویی در ازای آن. در چنین جامعهای نمیشود به بهانهی "تقدس" این یا آن شخص یا نهاد یا عمل ِ اجتماعی و یا حتی "نیّت پاک" از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرد.
بسیار بعید و در واقع محال میدانم که کسی در میان آقایان (چه اصلاحطلبان حکومتی و چه رقبایشان) حتی فکر این «کشف حقیقت» 6 سال جنگ از مغزش بگذرد.
موضوع انتشار این نامه هم مثل موارد دیگر ، نه برای آگاهی مردم از اموراتشان که برای ضربهزدن به حریف و امتیاز گرفتن از اوست. موارد دیگر؟ ماجرای اسکلههای بینام و نشان که نظامیان از آنها کالا وارد و صادر میکنند و بوسیلهی آقای کروبی افشا شد یادتان هست؟
این به خوبی از واکنش دو جناح مختلف حکومتی پیداست. یک طرف (اصلاحطلبان حکومتی) تلاش میکنند تا بیشترین بهره را برای عقبزدن حریفان پیروزشان ببرند و رفسنجانی را به میان صف خودشان بکشند. رقبا هم که اول همه چیز را تکذیب میکردند حالا سعی میکنند به بهانهی "مقدس" بودن جنگ و "اجرای وظیفهی دینی" از زیر بار هر مسئولیتی شانه خالی کنند. و در این میان کسی دغدغهی مسئولیتها و چراییها را ندارد.
امروز، حداقل دو نسل حق دارند بپرسند که چرا جنگ ادامه پیدا کرد که برای نسل اول مرگ بماند یا اسارت و معلولیت و زندگیهای ازهم پاشیده و برای نسل امروز هم تاوان از میان رفتن بنیان اقتصادی و خرابیها را دادن. خود آقایان همیشه ادعا میکنند که دو علت اصلی مشکلات امروز یکی هشت سال جنگ است و دیگری توطئههای دشمن. بسیار خوب! حداقل مسئولیت ادامهی جنگ را به مدت 6 سال معین کنند. تجربه نشان داده که تا مدت کوتاهی میتوان به بهانهی "تقدس" راه هر چون و چرایی را بست، اما پرسش همیشه بر جا میماند.
امروز با انتشار این نامه بوسیلهی آقای رفسنجانی اینطور وانمود میشود که گویا ایشان از همان ابتدا تمایل به ادامهی جنگ نداشتند. وظیفهی این کمیتههای حقیقتیاب در یک جامعهی مدنی، که در ابتدا نوشتم روشنکردن همین ادعاها و مسئولیتهاست. وگرنه میشود این نقلقول را از طرف آقای رفسنجانی در دی ماه 1361 آورد که میگوید:
"کدام بیانصافی پیدا میشود که به جمهوری اسلامی امروز بگوید ما متقاضی کیفر متجاوز و تنبیه صدام و حذف بعث عفلقی از تاریخ عراق نباشیم؟ فردا اگر صدام در عراق بماند ما جواب این همه انسان فداکار عضوباخته را چه میتوانیم بدهیم؟ هیچچیز نمیتواند به جز سقوط صدام و ایجاد حکومت اسلامی در عراق، به دل جانبازان و خانوادهی شهدا آرامش ببخشد. هر نوع عوض مادی را ما بگیریم، باز هم قابل مقابله با این خسارت عظیمی که ما دیدهایم نیست". (روزنامهی اطلاعات 14/10/1361 - به نقل از کتاب اکبر گنجی: عالیجناب سرخپوش)
و این "عوض مادی" که آقای رفسنجانی با خیال راحت از طرف ملت رد میکردند، میلیاردها دلار تضمینشده از طرف کشورهای عربی برای پرداخت خسارت به ایران و خاتمهی جنگ پس از فتح خرمشهر بود.
با چنین منطقی بود که تابلوهای "راه قدس از کربلا میگذرد" یا "تا کربلا راهی نیست" در جبههها بر پا میشد ...
نوشته
شده توسط پویا در 04:14 PM
|