« August 2006 | Main | October 2006 »
September 29, 2006
آیا سال‌های «ادامه‌ی جنگ» یک نوستالوژی است؟ + دختران مدرسه‌ای و روزنامه‌های مشروطه

موضوع اصلی این یادداشت چیز دیگری‌‌ست، اما با خواندن این نوشته خواستم بگویم که تلاش نکنیم از جریان "ادامه‌ی جنگ" پس از فتح خرمشهر یک نوستالوژی بنا کنیم. شاید متواضعانه‌تر آن است که نه شکست از دشمن خارجی، که فریب آنانی را که گوش به فرمان‌شان بوده‌ایم،‌ بپذیریم. روزی آیت‌الله منتظری این تواضع را داشت که از بالاترین‌ احترام‌ و مقام چشم بپوشد و فریب «ادامه‌ی جنگ» را آشکاربگوید. هر چند که یک‌شبه از «فقیه عالیقدر» به «شیخ ساده‌لوح» تنزل مقام پیدا کند. سال‌ها بعد اکبر گنجی هم در روزنامه‌ی «فتح» دوباره‌ پرونده‌ی «ادامه‌ی جنگ» را به میان کشید و بر سرش آن رفت که همه دیدیم و شنیدیم.
برای این می‌گویم متواضع باشیم، چرا که زمان زیادی برای اندیشیدن و حساب کردن نمی‌خواهد تا ببینیم بر سر این کشور از نیروی انسانی و اقتصادی چه آمد، چه ثروت‌ها که اندوخته شد و چه‌ قدرت‌ها که بر پایه‌ی این فریب بزرگ محکم شد. احساس رقیق و عاطفی من در برابر رنج هزاران کودک خیابانی که باید تاوان ثروت و قدرت فریب‌کاران را بدهند چقدر کم‌رنگ و کم جلوه است. نمونه‌ها فراوان‌اند. شما بهتر از من می‌دانید، چرا که هر روز در کوچه و خیابان شاهدش هستید. پذیرش «فریب بزرگ» شاید متواضعانه‌تر باشد و همان‌طور شاید تلنگری بر جانی و اندیشه‌ای تا بار دیگر در چرخش تاریخی دیگری هوشیارتر باشیم. یک‌دلی مردم، در دوران امیدواری‌ها و آزادی و تلاش هم می‌تواند باشد. چرا در جنگ و خون و ویرانی به دنبال آن باشیم؟ جنگ یک نعمت نیست. بهایی سنگین برای فهمیدن این پرداخته‌ایم.
پی‌نوشت: فکر می‌کنم خواندن این نوشته‌ی حمید احمدی در سایت گویا با عنون "فاجعه جنگ هشت ساله ایران و عراق فراموش شدنی نیست" (و بویژه بخش دوم آن)، به درک تصویری واقعی از تحولات جنگ ایران و عراق کمک زیادی می‌کند: بخش اول - بخش دوم
----------
شماره‌ی 12 زنستان منتشر شده است با موضوع «آموزش». ترجمه‌ای از من هم با عنوان "دخترها این‌جور هستند ... پسرها آن‌جور، افسانه‌پردازی‌ها، کلیشه‌ها و تفاوت‌های جنسیتی" در این شماره است که می‌توانید در با کلیک کردن در اینجا آ‌ن را بخوانید. موضوع آن درباره‌ی افسانه‌پردازی‌ها و پیش‌داوری‌های جنسیتی است که گویا در سیستم آموزشی تفاوتی میان دختران و پسران از نظر یادگیری درس‌های ریاضی و فیزیک و به اصطلاح "رشته‌های پسرانه" است.
این تفاوت‌ها فقط در ایران نیستند، در پیشرفته‌ترین کشورهای اروپایی هم چنین کلیشه‌ها و برداشتی وجود دارد. در موسسه‌ی پژوهشی که من در آن کار می‌کنم، ما فقط 3 مهندس زن در رشته‌های فیزیک و الکترونیک داریم. اما در بخش شیمی که بعنوان یک "رشته‌ی دخترانه" محسوب می‌شود، 90 درصد پژوهش‌گران زن هستند! در مورد رشته‌های علوم انسانی مانند روان‌شناسی یا جامعه‌شناسی دانشگا‌ه‌ها یا رشته‌هایی مانند پرستاری که تفاوت‌ها خیلی بیشتر از این آشکار است. به هر حال این مقاله‌ی علمی تلاش می‌کند که بی‌پایه بودن چنین کلیشه‌هایی را نشان بدهد.
----------
در این یادداشت می‌خواستم موضوع انجمن‌های زنان را پی بگیرم که فکر می‌کنم نوشته را طولانی می‌کند. پس به یک پاورقی کوتاه وبلاگی می‌پردازم که هر چند ممکن است کمی طولانی باشد اما دانستن آن خالی از فایده نیست.
بسیاری از روزنامه‌هایی که پس از پیروزی جنبش مشروطه، در ایران توسط روشن‌فکران منتشر می‌شدند در برابر مسائل زنان بی‌تفاوت نبودند و ضرورت کشانیده شدن زنان به عرصه‌ی فعالیت‌های اجتماعی را، هم می‌دیدند و هم مطرح می‌کردند. یکی از موضوع‌های محوری، مدارس دخترانه و ضرورت آموزش دختران در مدارس جدید بود. از جریان‌ها و روزنامه‌های بسیار رادیکال که بگذریم، روزنامه‌ی «نسیم شمال» که به همت اشرف‌الدین حسینی منتشر می‌شد و محتوای اصلی آن شعرهایی در پشتیبانی از تجددخواهی و ضرورت تغییرات اجتماعی، بصورت طنز بود، تقریبا در هر شماره، موضوعی را مستقیم یا غیر مستقیم به آموزش زنان و مبارزه با خرافات و سنت‌گرایی اختصاص می‌داد. تازه نسیم شمال دارای گرایش‌های مذهبی هم بود و دیدگاه‌های آن فاصله‌ی زیادی با مثلا دیدگاه‌های رادیکال ایرج‌میرزا داشت. «نسیم شمال»‌ ابتکار جالبی داشت که در هر شماره یک مسئله‌ی ساده‌ی ریاضی را مطرح می‌کرد و از خواننده‌گانش می‌خواست که به آن جواب بدهند و جایزه‌ای هم، مثلا کتابی، به اولین نفری که پاسخ را داده بود تعلق می‌گرفت. جالب این است که اکثر کسانی که جواب‌های درست را می‌دادند و نام‌‌شان در روزنامه می‌آمد دخترهای مدارس دخترانه بودند که نسبت به پسران در اقلیت بودند. از طرف دیگر شور و شوق‌ ِ حداقل بخش‌هایی از جامعه را نسبت به این موضوع نشان می‌دهد. برای اینکه نمونه‌ای را آورده باشم مسئله‌ی شماره‌ی 20 نسیم شمال به تاریخ 16 تیر 1294 (1915) را می‌آورم: (طرز نوشتن نسیم شمال را حفظ کرده‌ام)
"آقایی به نوکرش گفت سی عدد تخم مرغ بخر از قرار سه عدد یکشاهی، و سی عدد هم تخم مرغ بخر از قرار دو عدد یکشاهی. مجموع پولها از اینقرار یکریال میشود (3 عدد یکشاهی) و 2 عدد یکشاهی میشود پنج عدد صد دینار. مجموع تخم مرغها شصت عدد است که 12 پنج تا است. دوازده صد دینار شش عباسی میشود. پس آن یکشاهی که از یکریال زیاد میاید در جزء کدام حساب محسوب است. هر شاگرد مدرسه که اینمسئله را حل کند اسمش را بعلم و هوش در نمره آتیه خواهیم آورد".
روزنامه در شماره‌ی 23 نام برندگان را این‌طور می‌آورد:
"اینکه نوشته بودید چرا اسامی شاگردانیکه مسئله تخم مرغ را حل کردند در نسیم شمال ننوشتید- اینک بشما مینویسم این روزنامه محقر گنجایش ندارد اسم دویست نفر را که بعد از ده روز جواب مسئله آورده‌اند بنویسیم. اگر کسی جواب مسئله را فردای همان روز بیاورد اسمش درج خواهد شد. کسانیکه جواب مسائل را فورا بعد از انتشار روزنامه آوردند چند نفر بودند: اول طلعت‌الملوک خانم صبیه (دختر) اعلم‌السلطنه - 2 - محترم خانم بسن 12 ساله صبیه آقامیرزا؛ حسن خان معظم‌الممالک شاگرد مدرسه حسنات - 4 - صغرا خانم - 5 - سکینه خانم - 6 - عصمت خانم بسن 11 ساله و چند نفر دختر دیگر. از این قرار معلوم شد که مدارس نسوان هم در علم کمتر از مدارس ذکور نبوده و نیستند". ‌

نوشته شده توسط پویا در 08:41 PM

September 25, 2006
باز هم درباره‌ی اولین انجمن‌های زنان ایرانی

سایت کنش‌گران که موضوع اصلی آن سازمان‌های غیر دولتی و اخبار نهادهای مدنی است بوسیله‌ی سه تن از وبلاگ‌نویسان آسیه امینی، جادی و محبوبه حسین‌زاده اداره می‌شود. البته تا جایی که در سایت آنها خوانده‌ام، این سازمان دارای دفتر و ساختمان در تهران است و فقط یک سایت اینترنتی نیست.
یکی از کارهای مفیدی که می‌کنند انعکاس اخبار گروه‌ها و سازمان‌های غیر دولتی است. گویا اخبار فعالیت‌های سازمان‌های مدنی را هم که در خارج از کشور فعالیت می‌کنند، انعکاس می‌دهند. تا جایی که می‌دانم در کشورهای مختلف انجمن‌های مختلف مدنی مانند انجمن‌های کمک به کودکان خیابانی یا حمایت از دانشجویانی که نیاز به کمک مالی دارند تشکیل شده است. انعکاس اخبار فعالیت‌های این‌ سازمان‌های مدنی می‌تواند شروعی برای ارتباط‌های بیشتر و دادوستد ایده‌ها و تجربه‌ها باشد. البته این خود نهادهای مدنی خارج از کشور هستند که باید برای انعکاس اخبارشان پیش‌قدم باشند.
این توضیح کوتاه را آسیه در ایمیلی فرستاد که در همین‌ جا می‌گذارم:
"من در مورد اين سايت و مديريتي كه نوشتي يه توضيح بدهم. مديريت سايت با من و همكارانم نيست.بلكه توليد مطالب خبري و گزارشي تحريريه با ماست. اين سايت تحت مديريت موسسه كنشگران اداره مي شود كه يك سازمان غير دولتي هست كه حوزه كاريش ظرفيت سازي براي ان.جي.او. هاي ديگر هست. اين سايت هم در همين راستا راه افتاده كه در واقع انعكاس صداي سازمانهاي غير دولتي باشد كه معمولا هم تريبوني ندارند".
----------
چند مطلب را برای نوشتن در یادداشت امشب سبک و سنگین می‌کردم، به یادم آمد که در اوایل این ماه (سپتامبر) نوشته بودم که موضوع شکل‌گیری انجمن‌های زنان را در دوران مشروطه پی‌ می‌گیرم. فکر کردم که همین را دنبال کنم تا موضوع را به سامانی بتوان رساند.

در پستی که به آن اشاره‌ کردم نوشتم: "انگیزه‌ی تشکیل اولین انجمن‌ها ایده‌ها و احساسات ملی و عطش برای استقلال و پیشرفت کشور بود". که جمع‌آوری پول برای تامین سرمایه‌ی اولیه‌ی بانک ملی به عاملی برای شرکت فعال زنان تبدیل شده بود. موضوع اهدای پول و جواهرات از طرف زنان (حتی زنان فقیر) را همه کم و بیش شنیده یا خوانده‌ایم.
و تازه این در حالی بود که با وجود پیروزی مشروطه و تشکیل مجلس اول،‌ این مجلس روی خوشی به فعالیت‌های سیاسی زنان و حتی شرکت آنها در انتخابات نشان نداده بود. در نظام‌نامه‌ی انتخابات مجلس اول آمده است:
"ماده‌ی سوم - اشخاصی که از انتخاب نمودن کلیه محروم هستند از قرار تفصیل‌اند: اولاً - طایفه‌ی نسوان (زنان) ..." و در موارد بعدی "اشخاص خارج از رشد"، "محتاج به قیّم"، "مشهور به فساد عقیده"، "ورشکسته‌گان به تقصیر" و "مرتکبین به قتل و سرقت" می‌آیند.
به نظر می‌رسد که اولا بسیاری از نمایندگان مجلس خودشان هم اعتقادی به شرکت اجتماعی زنان نداشتند و دوما آنها هم که طرفدار فعالیت‌های زنان (هرچند محدود) بودند، به خاطر ساکت نگاه داشتن روحانیان و فرار از اتهام بی‌دینی و هرج و مرج‌طلبی، زیاد پافشاری نمی‌کردند.

با این حال فعالیت‌های اجتماعی زنان،‌ با وجود رسمیت نداشتن ادامه پیدا می‌کرد. مخصوصا زنان ِ خانواده‌های رهبران و فعالان و روشن‌فکران مشروطه امکانات مناسب‌تری برای فعالیت داشتند. زنانی از خانواده‌های اسکندری و دولت‌آبادی تا سال‌ها پس از انقلاب مشروطه از فعال‌ترین‌ها بودند.
یکی از اولین انجمن‌های زنان به نام «انجمن آزادی زنان» حدود یک‌ سال پس از صدور فرمان مشروطه تشکیل شد. در همین سال (1907) «اتحادیه غیبی نسوان» تشکیل شد و همینطور «انجمن نسوان». دو سال بعد انجمن «مخدرات وطن» تشکیل شد. غیر از این انجمن‌ها، تشکل‌هایی هم برای انجام امور خیریه و کمک به مدارس دخترانه تشکیل شد. می‌دانیم که بخصوص در اوایل دوران پیروزی مشروطه، مدارس دختران از کمک‌های دولتی محروم بودند. همان چند مدرسه‌ای هم که با هزار زحمت و فشار تشکیل می‌شد باید از همین کمک‌های مردمی اداره می‌شدند. «شرکت خیریه خواتین» و «انجمن خواتین ایران» از این گونه انجمن‌ها بودند.

بخاطر عقب‌مانده‌گی و سنتی بودن جامعه و همینطور هیاهوی طرفداران استبداد به بهانه‌ی بی‌دینی، تشکیل جلسات این انجمن‌ها اصلا ساده نبود. در جامعه‌ای که زن حتی بخاطر بیرون رفتن از خانه مجبور به تمکین شوهرش بود، معلوم است که فعالیت اجتماعی زنان با چه موانعی رو به رو بود.
برای نمونه جلسات «انجمن آزادی زنان» هر دو هفته یک بار در باغ‌های اطراف تهران تشکیل می‌شد و در این جلسات، زنان بحث و سخنرانی داشتند. شرکت زنان به همراه پدر، شوهر و برادران بصورت خانوادگی انجام می‌شد و افراد مجرد حق شرکت در جلسات را نداشتند. بحث و گفتگوی زنان در حضور مردان غریبه پدیده‌ی تازه‌ای برای جامعه‌ی سنتی بود. با این همه وقتی که خبر تشکیل این جلسه‌ها به طرفداران استبداد رسید، فقط اطلاع رسانی یک جوان ارمنی به زنان و خانواده‌های‌شان، باعث شد تا آنها بتوانند از باغ جلسه فرار کنند.

طبق مدارکی که ژانت آفاری ارائه می‌کند، با اینکه انجمن‌های زنان در تهران از فعال‌ترین آنها بودند اما در شهرهای بزرگ و از جمله اصفهان هم چنین انجمن‌هایی تشکیل شده بود. زنان ایرانی مقیم استانبول هم انجمن خیریه‌ای برای حمایت از جنبش مشروطه ایجاد کرده‌ بودند.
برای اینکه این نوشته زیاد طولانی نشود، دنباله‌ی این یادداشت را در پست بعدی پی بگیریم.

نوشته شده توسط پویا در 06:18 PM

September 23, 2006
فکرهای کوتاه پس از یک سفر طولانی: "خطای زنان" + "افتخار" ما به یک مسافرت فضایی

چند مسافرت کاری طولانی و ناگهانی موجب شد تا چند روزفرصتی برای نوشتن پیدا نکنم. حتی خبر درگذشت اوریانا فالاچی، روزنامه‌نگار با تجربه را بطور اتفاقی متوجه شدم و البته بدون فرصتی برای فکر کردن درباره‌ی او. فقط به یادم آمد که توانایی و تجربه‌ی کاری آدم‌ها را همیشه باید با نظرات سیاسی آنها مخلوط نکرد.
با این همه یکی دو موضوع بود که در فکرم جریان داشت و مایل بودم در اینجا بنویسم.
اما اول اینکه در شماره‌ی فعلی نشریه‌ی اینترنتی زنستان مقاله‌ای را درباره‌ی "اتو کشیدن" پستان‌های دختران توسط مادران و بستگان نزدیک‌شان ترجمه کرده‌ام. برای دانستن اینکه "اتو کشیدن پستان" چه می‌تواند باشد بد نیست چند دقیقه‌ای را برای خواندن این مقاله بگذارید. درباره‌ی رابطه‌ی جنسیت و رشته‌های علمی ِ به اصطلاح مردانه مانند ریاضیات و فیزیک مقاله‌ای را در دست ترجمه دارم که امیدوارم همین روزها تمام کنم. خبرش را در اینجا خواهم گذاشت.
----------
در اتاق هتل روی صندلی راحتی جا خوش کرده‌ام تا این نیم‌ساعت آخر هم بگذرد و اتاق را تحویل بدهم و بعد هم پرواز بسوی خانه پس از چند روز کار مداوم و طولانی. تلویزیون بی‌بی‌سی را تماشا می‌کنم. موضوع برنامه‌، پیشرفت در کار با زنان بنگلادش است برای بهترکردن شرایط زندگی آنها. از جمله در رابطه با کنترل زاد و ولد و بهداشت. زنی را پس از وضع حمل روی تخت بیمارستان نشان می‌دهد که سومین دخترش را به دنیا آورده است. چشم‌هایش پر از اشک است. سکانس بعدی مراسم استقبال سرد و بی‌روح از او را در خانه نشان می‌دهد که خانواده‌ی مرد با اکراه و بی‌کمترین محبتی او را در خانه پذیرا می‌شوند. خطای بزرگ او این بوده که پسری بدنیا نیاورده است.
بی‌اختیار به یاد مقاله‌ای می‌افتم که حدود یکسال پیش برای سایت زنان ترجمه کرده بودم: "آنها" برای پسرزاییدن مرگ را به جان می خرند! که گزارشی واقعی‌ست از وضع زنان آذربایجان. در مقدمه‌ی آن ترجمه، درباره‌ی موضوع تعیین جنسیت جنین هم چند خط کوتاه نوشته‌ام. به این فکر می‌کنم که اوضاع در جامعه‌ی ما چگونه می‌تواند باشد؟ بخصوص در شهرهای کوچک و میان عشیره‌ها. وضع ما بهتر است یا ما بهتر توانسته‌ایم مشکلاتمان را پنهان نگاه داریم؟
----------
موضوع آخر هم در مورد سفر فضایی یک زن جوان ایرانی است که پیش از این فرصتی نکردم درباره‌ی آن بنویسم. این زن جوان از رویایی می‌گوید که با هزینه کردن 20 میلیون دلار آن را به واقعیت تبدیل کرده است. رویای یک انسان، یک نفر. به این فکر می‌کنم که با این پول رویاهای چندین هزار یا چندین ده‌هزار کودک را می‌توان به واقعیت بدل کرد؟ رویای بسیاری از این بچه‌ها شاید بیشتر از یک وعده غذای گرم یا شبی را بدور از وحشت و رنج خیابان سر کردن، نباشد. فکر کردم که شاید اگر من بودم، می‌توانستم از رویای خودم بخاطر فراهم آوردن یک زندگی انسانی‌تر برای تعداد بسیاری مثل خودم بگذرم. با بیست میلیون دلار که هیچ، با دو هزار میلیارد دلار هم نمی‌توان معجزه کرد. اما می‌توان کاری کرد و رنجی را از دوش ناتوان بسیاری برداشت. می‌توان برای هزارانی مثل خودمان، شرایطی انسانی را فراهم آورد تا سکان زندگی‌شان را خودشان بدست بگیرند.
من با تحقیق علمی مخالف نیستم. خودم پژوهش‌گر هستم و می‌دانم که بدون تحقیق و کنجکاوی و مشکلات جدید را به چالش کشیدن، دانسته‌های ما بیشتر و عمیق‌تر نخواهد شد. اما به این سفر و امثال آن که حتما بیشتر و بیشتر خواهد شد، به چشم یک تحقیق علمی نگاه نمی‌کنم. این بیشتر همان تحقق رویاهای ماجراجویانه و هیجان‌انگیز میلیونرهاست. چه فرق می‌کند که زن باشند یا مرد یا ایرانی یا غیر آن؟ مهم این است که پول کلان را در چه راهی مصرف می‌کنی.
برایم عجیب بود که این موضوع سفر فضایی رویایی، چنین بازتابی در وبلاگستان پیدا کرد. حس کردم که افتخار، به ملیت مسافر است. اما آیا این می‌تواند یک افتخار ملی‌ باشد؟ ما با دانش و تلاش به عرصه‌ی تحقیقات فضایی رسیده‌ایم یا اینکه کسی بلیط یک سفر هیجان‌انگیز را خریداری کرده است؟ اگر این یک افتخار ملی است، دستآورد این سفر برای ما چیست؟ کدام نهاد علمی از این سفر بهره‌ می‌برد؟
به این فکر می‌کردم که جریان این سفر شاید بیشتر مناسب رنگین‌نامه‌هایی باشد که در اتاق انتظار دکتر یا روی صندلی سلمانی به دست می‌گیریم. ما، چرا اینقدر هیجان‌زده‌ایم؟

نوشته شده توسط پویا در 01:04 AM

September 17, 2006
باز هم درباره زنان خانه نشین؛ نگاهی به نقد کلنگ

پس از یادداشت من درباره‌ی تصویری که از زن ایرانی در آگهی‌های تجارتی در خارج از کشور ارائه می‌شود، یک ایمیل از یکی از خواننده‌گان این وبلاگ به دستم رسید که معتقد است تمام تلا‌ش‌ها برای تغییر شرایط زنان بیهوده است، در درجه‌ی اول بخاطر اینکه خود زنان ایرانی هم علاقه‌ای به تغییر وضعیت‌‌شان ندارند.
در کنار این به نقدی برخورد کردم که نویسنده‌ی وبلاگ «کلنگ» درباره‌ی آن یادداشت نوشته‌ بود. چون مطلب دومی در حوزه‌ی عمومی نوشته شده تصمیم گرفتم اول درباره‌ی آن بنویسم و در یک یادداشت دیگر به ایمیل آن دوست خواننده نگاهی داشته باشم. یک سفر ِ کاری ِ ناگهانی و دست‌رسی نداشتن به اینترنت، موجب عقب افتادن این یادداشت شده است.

من چند موضوعی را که فکر می‌کنم در نقد کلنگ به نوشته‌ی من، نکته‌های اساسی هستند جدا کرده‌ام و بیشتر به آنها می‌پردازم. مخصوصا از طنزنویسی‌های کلنگ هم در می‌گذرم مبادا که این طنزنویسی‌ها در آخر به متلک‌پرانی ختم شود، کماینکه در بعضی جاهای همان نوشته هم شده است. و اما نکته‌های محوری:
- موضوع مُد شدن بحث‌های فمینیستی برای فارسی‌زبانان که این نوشته‌ی من هم جزو همین پیروی از مد روز تلقی شده است.
من فکر می‌کنم اگر در اینجا درپی انگیزه‌های شخصی و دنباله‌روی از مد برای نویسنده نگردیم بهتر است. به نظر من آنچه در طول بیست و چند سال گذشته در مورد پرداختن به وضعیت زنان از نظر جنسیتی و اجتماعی بوجود آمده، صرف نظر از انگیزه‌های شخصی، نوعی آگاهی و حساسیت‌ اجتماعی نسبت به واقعیت‌های جامعه است. در مورد برداشت‌های فمینیستی، تا پیش از انقلاب و چند سالی پس از آن، جایگاه مستقلی برای موضوع زنان در جنبش‌های اجتماعی در نظر گرفته نمی‌شد. جنبش زنان بعنوان تابعی از ایدئولوژی یا جنبش اجتماعی گسترده‌تری در نظر گرفته می‌شد که گویا در کار نجات جامعه است و در صورت پیروزی آن ایدئولوژی یا جنبش اجتماعی، موضوع زنان بخودی خود حل می‌شود.

به نظر من پس از برقراری گونه‌ی دیگری از استبداد در سال‌های بعد از پیروزی انقلاب و ادامه پیدا کردن بحران اجتماعی و فرهنگی ما، حتی پس از وقوع چنین انقلاب بزرگی، بسیاری را بر آن داشت که با نگاهی تازه و عمیق‌تر به سیر تاریخی جنبش‌های اجتماعی در کشور ما و سیر تحول اندیشه بپردازند. از طرف دیگر خصلت دینی و سنتی حکومت جدید موجب می‌شد که بیشترین محدودیت‌ها و تبعیض‌ها در مورد زنان اِعمال شود. از طرفی زنان می‌خواستند از تبعیض‌های نظام سنتی خلاص شوند و بعنوان انسان ِ برابر حقوق در جامعه حضور داشته باشند و از طرف دیگر شاید سنتی‌ترین سیاست‌ها و محدودیت‌های حکومت هم در همین موضوع زنان تجلی داشت. بعنوان نمونه در حالی که حدود 70 سال از تاسیس مدارس دختران می‌گذشت و تعداد زنان متخصص در کشور ما کم نبود، نابرابری در موضوع انتخاب شغل می‌توانست برانگیزنده‌ی عکس‌العمل اجتماعی زنان باشد.
حضور اجتماعی زنان در طول ده‌های گذشته نشان داده بود که زن موجودی ناقص‌العقل و نیازمند حمایت مردان نیست، پس وجود قوانین نابرابر مثلا در مورد ارث یا حق حضانت بیشتر از پیش ناهم‌خوانی خودشان را با وضعیت اجتماعی زنان نشان می‌دادند. این که مردان و زنان‌ ِ برابرحقوق، تازه با نابرابری های اجتماعی و طبقاتی رو به رو بودند دلیل بر توجیه و بی‌عملی زنان و تمکین در برابر وضعیت سنتی‌شان نمی‌شد. به نظر من این جنبش‌ها و آگاهی‌های اجتماعی نقش بزرگی در دید ِ زنان نسبت به خودشان و در دید مردان (طرف‌داران و مدافعان حقوق زنان) داشته است. و همه ی این ها البته فقط با حضور فعال و متشکل زنان است که ادامه پیدا کرده است.

- "چیزی وجود دارد به نام سنت و چیز دیگری به نام مدرنیسم که اولی بد است و دومی خوب...".
من هیچ‌گاه نخواسته‌ام داوری اخلاقی درباره‌ی موضوع سنت و مدرنیته داشته باشم. به نظر من سنت و مدرنیته دو دوره‌ی متفاوت و دارای خصوصیات متفاوت با هم هستند. در مورد کشور ما، اداره‌ی اوضاع اجتماعی و اقتصادی در اوایل قرن نوزدهم میلادی که مصادف با روی کار آمدن قاجاریه بود با روش‌های سنتی، دیگر ممکن نبود. سیر تحول اجتماعی، اندیشه‌ و طرز فکری جدید را طلب می‌کرد. بحرانی که اواخر صفویه آغاز شده بود در همان اوایل قاجاریه ناکارایی سنت را نشان داد.
بعضی عناصر ِ فکر تجدد یا مدرنیته عبارت بوده‌اند از: انسان‌محوری به معنی همه‌چیز از انسان و برای انسان، برابری انسان‌ها صرف نظر از جنسیت یا نژاد و یا باور دینی، خردگرایی و باور به اینکه عقل انسانی می‌تواند کارگشای مشکلات او باشد، باور به تغییر مداوم و کم‌رنگ شدن تقدس و در جا مانده‌گی، عقل انتقادی، اندیشه‌ی رابطه‌ی انسان با طبیعت و شناخت قوانین حاکم بر آن، اندیشه درباره‌ی جایگاه‌ انسان در تاریخ و اینکه انسان‌ها تاریخ را می‌سازند.
فراموش نکنیم که این اندیشه‌ی تجدد صرف نظر از این است که وضعیت عدالت اجتماعی در آن جامعه چیست. بعنوان نمونه برابری زن و مرد بعنوان انسان، صرف نظر از این است که آیا در جامعه عدالت اجتماعی برقرار است یا نابرابری‌های طبقاتی بیداد می‌کند. اگر چنین نابرابری جنسیتی وجود داشته باشد که دارد، پس زنان از دو نوع نابرابری رنج می‌برند: یکی نابرابری جنسیتی و دیگری نابرابری اجتماعی. همان چیزی که در ادبیات جدید ما «ستم مضاعف بر زنان» نام گرفته است.

- "ما به اینکه مفهوم سنت و مدرنیسم اصلا در این بحث موضوعیت دارند یا نه کاری نداریم." که به این معنی است که این دو مفهوم ربطی به این ارائه‌ی تصویر زن به عنوان "زن خانه‌دار و خدمت‌گذار مرد" که توسط پویا ارائه شده ندارند.
بگذار ببینیم که برداشت سنتی از زنان چیست تا قضاوت کنیم که آیا تصویر ارائه شده از زن ایرانی در آگهی‌ها را می‌توان سنتی دانست یا نه.
طبق برداشت سنتی در کشور ما، وظیف‌ی اصلی زن شوهردار رسیدگی به رفاه شوهر از همه نظر است. مرد، محور است و نیاز‌های او محوری هستند. این نظریه در قوانین مربوط به تمکین زن از شوهر، نهادینه شده‌اند. زن از نظر محل اقامت،‌ رفت و آمد و انتخاب شغل تابع نظر شوهر است. از طرف دیگر در برداشت غالب ِ سنتی، زن همیشه نه بعنوان موجودی با نهاد مستقل انسانی (از عناصر مدرنیته) بلکه بعنوان همسری دل‌سوز و وفادار و تامین‌کننده‌ی رفاه و آرامش مرد و همچنین مادری مهربان تلقی می‌شود.
باید توجه کنیم که این خانه‌نشین شدن ِ زن‌ ِ شهری و همین‌طور ایجاد حرم‌خانه، در یک روند تاریخی پیچیده شکل گرفت که از شهرهای آشوری و بابلی در بین‌النهرین با شکل گرفتن طبقه‌ی جدید مردان مرفه شهری آغاز شد. چنین سنت و رسمی به پادشاهی‌های ایران هم انتقال پیدا کرد و در دوره‌ی ساسانیان ‌ِ زرتشتی و پس از غلبه‌ی اسلام با انواع توجیهات دینی محکم شد.
از سوی دیگر مدرنیته که با شکل‌گیری مناسبات اجتماعی جدید و تولید انبوه کالا در جوامع سرمایه‌داری همراه بود بدلیل ضرورت شرکت زنان در امور اجتماعی و تولیدی، در‌هم شکننده‌ی برداشت سنتی و خواهان فعالیت‌ اجتماعی زنان بود. این شرکت زنان در زندگی اجتماعی، مشروط به این بود که زنان از نظر فردی به کسب دانش و مهارت‌های فنی رسیده باشند. یعنی زنان از همه نظر باید به همان آزادیی که مردان از آن برخوردار بودند می‌رسیدند. باز هم این صرف نظر از این است که آیا ما در جامعه عدالت اجتماعی داریم یا نه. به نظر من بر این اساس، خانه‌نشینی زن یک برداشت سنتی و شرکت زن در فعالیت‌های اجتماعی و اقتصادی در بیرون از خانه یک برداشت مدرن است. طبیعی است که آن تغییرات اجتماعی (مثلا ظهور سرمایه‌داری)‌ که موجب برابری زنان و مردان بعنوان انسان باشند، گامی به جلو است. از نظر انسانی،‌ بدون شک این اجتماعی شدن زنان که به رشد شخصیتی آنها بعنوان یک فرد هم کمک فراوانی می‌کند «خوب» است یعنی من یک بار ارزشی برایش قائل می‌شوم.

- این آگهی‌ها در تلویزیون‌هایی پخش می‌شوند که که کار اصلی آنها تبلیغ برای برگرداندن سلطنت است و توقع بیشتری هم از آنها نمی‌توان داشت. برداشتم این است که به زبانی دیگر می‌خواهد بگوید اصلا این تلویزیون‌ها چه اهمیتی دارند؟
اولا تلویزیون‌هایی که این آگهی‌ها و مانند آن را نشان می‌دهند فقط تلویزیون‌های سلطنت‌طلب‌های لوس‌آنجلس نیستند. تقریبا همه‌ی تلویزیون‌های ماهواره‌ای ایرانی از همان سلطنت‌طلب‌ها گرفته تا تلویزون‌های سرگرم‌کننده و تلویزیون‌هایی که با معیارهای جمهوری اسلامی از داخل یا خارج پخش می‌شوند، این دید سنتی به زنان، کلیشه‌ی آگهی‌های‌شان است. بعد هم اینکه منظور من از این یادداشت طبیعتا نگاه رسانه‌ها بطور کلی هم هست. یک رسانه روی مخاطبانش تاثیر می‌گذارد چه ما آن رسانه را با چشم بی‌توجهی و تحقیر نگاه کنیم یا نه. من روی آن تاثیر بیشتر حساس هستم، تا اینکه اصولا با دیدگاه آن رسانه موافق باشم یا نه.

- گرایشی همه‌گیر وجود دارد به نام لیبرال فمینیسم. طبق این گرایش، مشکل، فقط بر سر سهم زنان در جامعه‌ی سرمایه‌داری است و همین که این سهم آنان داده شد دیگر "همه چیز درست می‌شود". نوشته‌ی پویا در جهت این گرایش لیبرال فمینیستی است و او مشکلی با مصرف‌گرایی و از خودبیگانگی انسان معاصر ندارد. پویا انتقادی به ساختار جامعه‌ی سرمایه‌داری ندارد.
من هیچگاه نگفته‌ام که برابری جنسیتی میان زن و مرد به معنی رسیدن به جامعه‌ا‌ی است با مناسبات عادلانه برای همه. موضوع اینجاست که محدودیت‌ها و نابرابری‌های جنسیتی که دامن‌گیر زنان ایرانی است (من خودم را در اینجا به ایران محدود می‌کنم) نه تنها ضرورت مناسبات اجتماعی امروزه نیست بلکه دقیقا در تضاد با ضرورت‌های زمانه است. قوانین ایران در مورد حقوق زنان بر باورهایی بنا شده‌اند که در جوامعی با مناسباتی سنتی و در زمانه‌ای متفاوت با ما شکل گرفته‌اند. ما اگر بخواهیم – که می‌خواهیم- برای جامعه‌ای مبتنی بر عدالت اجتماعی تلاش کنیم، این تلاش به دست چه کسانی باید صورت بگیرد؟ بدون شک بدون تلاش ِ اجتماعی زنان و مردان جامعه انجام نخواهد شد. تلاش اجتماعی زنان یعنی حضور واقعی زنان در عرصه‌ی اجتماع. در عرصه‌ی همین اجتماع ِ مصرف‌گرا و بناشده بر پایه‌ی طبقات. اگر تلاشی برای تغییر این شرایط ناعادلانه هست – که هست- پس نقش زنان در این میانه چیست؟ برای همین من اصرار دارم که برابری جنسیتی زن و مرد تابعی منفعل و پاسیو از مناسبات دیگر اجتماعی نیست.

نوشته شده توسط پویا در 02:19 PM

من چند موضوعی را که فکر می‌کنم در نقد کلنگ به نوشته‌ی من، نکته‌های اساسی هستند جدا کرده‌ام و بیشتر به آنها می‌پردازم. مخصوصا از طنزنویسی‌های کلنگ هم در می‌گذرم مبادا که این طنزنویسی‌ها در آخر به متلک‌پرانی ختم شود، کماینکه در بعضی جاهای همان نوشته هم شده است. و اما نکته‌های محوری:
- موضوع مُد شدن بحث‌های فمینیستی برای فارسی‌زبانان که این نوشته‌ی من هم جزو همین پیروی از مد روز تلقی شده است.
من فکر می‌کنم اگر در اینجا درپی انگیزه‌های شخصی و دنباله‌روی از مد برای نویسنده نگردیم بهتر است. به نظر من آنچه در طول بیست و چند سال گذشته در مورد پرداختن به وضعیت زنان از نظر جنسیتی و اجتماعی بوجود آمده، صرف نظر از انگیزه‌های شخصی، نوعی آگاهی و حساسیت‌ اجتماعی نسبت به واقعیت‌های جامعه است. در مورد برداشت‌های فمینیستی، تا پیش از انقلاب و چند سالی پس از آن، جایگاه مستقلی برای موضوع زنان در جنبش‌های اجتماعی در نظر گرفته نمی‌شد. جنبش زنان بعنوان تابعی از ایدئولوژی یا جنبش اجتماعی گسترده‌تری در نظر گرفته می‌شد که گویا در کار نجات جامعه است و در صورت پیروزی آن ایدئولوژی یا جنبش اجتماعی، موضوع زنان بخودی خود حل می‌شود.

به نظر من پس از برقراری گونه‌ی دیگری از استبداد در سال‌های بعد از پیروزی انقلاب و ادامه پیدا کردن بحران اجتماعی و فرهنگی ما، حتی پس از وقوع چنین انقلاب بزرگی، بسیاری را بر آن داشت که با نگاهی تازه و عمیق‌تر به سیر تاریخی جنبش‌های اجتماعی در کشور ما و سیر تحول اندیشه بپردازند. از طرف دیگر خصلت دینی و سنتی حکومت جدید موجب می‌شد که بیشترین محدودیت‌ها و تبعیض‌ها در مورد زنان اِعمال شود. از طرفی زنان می‌خواستند از تبعیض‌های نظام سنتی خلاص شوند و بعنوان انسان ِ برابر حقوق در جامعه حضور داشته باشند و از طرف دیگر شاید سنتی‌ترین سیاست‌ها و محدودیت‌های حکومت هم در همین موضوع زنان تجلی داشت. بعنوان نمونه در حالی که حدود 70 سال از تاسیس مدارس دختران می‌گذشت و تعداد زنان متخصص در کشور ما کم نبود، نابرابری در موضوع انتخاب شغل می‌توانست برانگیزنده‌ی عکس‌العمل اجتماعی زنان باشد.
حضور اجتماعی زنان در طول ده‌های گذشته نشان داده بود که زن موجودی ناقص‌العقل و نیازمند حمایت مردان نیست، پس وجود قوانین نابرابر مثلا در مورد ارث یا حق حضانت بیشتر از پیش ناهم‌خوانی خودشان را با وضعیت اجتماعی زنان نشان می‌دادند. این که مردان و زنان‌ ِ برابرحقوق، تازه با نابرابری های اجتماعی و طبقاتی رو به رو بودند دلیل بر توجیه و بی‌عملی زنان و تمکین در برابر وضعیت سنتی‌شان نمی‌شد. به نظر من این جنبش‌ها و آگاهی‌های اجتماعی نقش بزرگی در دید ِ زنان نسبت به خودشان و در دید مردان (طرف‌داران و مدافعان حقوق زنان) داشته است. و همه ی این ها البته فقط با حضور فعال و متشکل زنان است که ادامه پیدا کرده است.

- "چیزی وجود دارد به نام سنت و چیز دیگری به نام مدرنیسم که اولی بد است و دومی خوب...".
من هیچ‌گاه نخواسته‌ام داوری اخلاقی درباره‌ی موضوع سنت و مدرنیته داشته باشم. به نظر من سنت و مدرنیته دو دوره‌ی متفاوت و دارای خصوصیات متفاوت با هم هستند. در مورد کشور ما، اداره‌ی اوضاع اجتماعی و اقتصادی در اوایل قرن نوزدهم میلادی که مصادف با روی کار آمدن قاجاریه بود با روش‌های سنتی، دیگر ممکن نبود. سیر تحول اجتماعی، اندیشه‌ و طرز فکری جدید را طلب می‌کرد. بحرانی که اواخر صفویه آغاز شده بود در همان اوایل قاجاریه ناکارایی سنت را نشان داد.
بعضی عناصر ِ فکر تجدد یا مدرنیته عبارت بوده‌اند از: انسان‌محوری به معنی همه‌چیز از انسان و برای انسان، برابری انسان‌ها صرف نظر از جنسیت یا نژاد و یا باور دینی، خردگرایی و باور به اینکه عقل انسانی می‌تواند کارگشای مشکلات او باشد، باور به تغییر مداوم و کم‌رنگ شدن تقدس و در جا مانده‌گی، عقل انتقادی، اندیشه‌ی رابطه‌ی انسان با طبیعت و شناخت قوانین حاکم بر آن، اندیشه درباره‌ی جایگاه‌ انسان در تاریخ و اینکه انسان‌ها تاریخ را می‌سازند.
فراموش نکنیم که این اندیشه‌ی تجدد صرف نظر از این است که وضعیت عدالت اجتماعی در آن جامعه چیست. بعنوان نمونه برابری زن و مرد بعنوان انسان، صرف نظر از این است که آیا در جامعه عدالت اجتماعی برقرار است یا نابرابری‌های طبقاتی بیداد می‌کند. اگر چنین نابرابری جنسیتی وجود داشته باشد که دارد، پس زنان از دو نوع نابرابری رنج می‌برند: یکی نابرابری جنسیتی و دیگری نابرابری اجتماعی. همان چیزی که در ادبیات جدید ما «ستم مضاعف بر زنان» نام گرفته است.

- "ما به اینکه مفهوم سنت و مدرنیسم اصلا در این بحث موضوعیت دارند یا نه کاری نداریم." که به این معنی است که این دو مفهوم ربطی به این ارائه‌ی تصویر زن به عنوان "زن خانه‌دار و خدمت‌گذار مرد" که توسط پویا ارائه شده ندارند.
بگذار ببینیم که برداشت سنتی از زنان چیست تا قضاوت کنیم که آیا تصویر ارائه شده از زن ایرانی در آگهی‌ها را می‌توان سنتی دانست یا نه.
طبق برداشت سنتی در کشور ما، وظیف‌ی اصلی زن شوهردار رسیدگی به رفاه شوهر از همه نظر است. مرد، محور است و نیاز‌های او محوری هستند. این نظریه در قوانین مربوط به تمکین زن از شوهر، نهادینه شده‌اند. زن از نظر محل اقامت،‌ رفت و آمد و انتخاب شغل تابع نظر شوهر است. از طرف دیگر در برداشت غالب ِ سنتی، زن همیشه نه بعنوان موجودی با نهاد مستقل انسانی (از عناصر مدرنیته) بلکه بعنوان همسری دل‌سوز و وفادار و تامین‌کننده‌ی رفاه و آرامش مرد و همچنین مادری مهربان تلقی می‌شود.
باید توجه کنیم که این خانه‌نشین شدن ِ زن‌ ِ شهری و همین‌طور ایجاد حرم‌خانه، در یک روند تاریخی پیچیده شکل گرفت که از شهرهای آشوری و بابلی در بین‌النهرین با شکل گرفتن طبقه‌ی جدید مردان مرفه شهری آغاز شد. چنین سنت و رسمی به پادشاهی‌های ایران هم انتقال پیدا کرد و در دوره‌ی ساسانیان ‌ِ زرتشتی و پس از غلبه‌ی اسلام با انواع توجیهات دینی محکم شد.
از سوی دیگر مدرنیته که با شکل‌گیری مناسبات اجتماعی جدید و تولید انبوه کالا در جوامع سرمایه‌داری همراه بود بدلیل ضرورت شرکت زنان در امور اجتماعی و تولیدی، در‌هم شکننده‌ی برداشت سنتی و خواهان فعالیت‌ اجتماعی زنان بود. این شرکت زنان در زندگی اجتماعی، مشروط به این بود که زنان از نظر فردی به کسب دانش و مهارت‌های فنی رسیده باشند. یعنی زنان از همه نظر باید به همان آزادیی که مردان از آن برخوردار بودند می‌رسیدند. باز هم این صرف نظر از این است که آیا ما در جامعه عدالت اجتماعی داریم یا نه. به نظر من بر این اساس، خانه‌نشینی زن یک برداشت سنتی و شرکت زن در فعالیت‌های اجتماعی و اقتصادی در بیرون از خانه یک برداشت مدرن است. طبیعی است که آن تغییرات اجتماعی (مثلا ظهور سرمایه‌داری)‌ که موجب برابری زنان و مردان بعنوان انسان باشند، گامی به جلو است. از نظر انسانی،‌ بدون شک این اجتماعی شدن زنان که به رشد شخصیتی آنها بعنوان یک فرد هم کمک فراوانی می‌کند «خوب» است یعنی من یک بار ارزشی برایش قائل می‌شوم.

- این آگهی‌ها در تلویزیون‌هایی پخش می‌شوند که که کار اصلی آنها تبلیغ برای برگرداندن سلطنت است و توقع بیشتری هم از آنها نمی‌توان داشت. برداشتم این است که به زبانی دیگر می‌خواهد بگوید اصلا این تلویزیون‌ها چه اهمیتی دارند؟
اولا تلویزیون‌هایی که این آگهی‌ها و مانند آن را نشان می‌دهند فقط تلویزیون‌های سلطنت‌طلب‌های لوس‌آنجلس نیستند. تقریبا همه‌ی تلویزیون‌های ماهواره‌ای ایرانی از همان سلطنت‌طلب‌ها گرفته تا تلویزون‌های سرگرم‌کننده و تلویزیون‌هایی که با معیارهای جمهوری اسلامی از داخل یا خارج پخش می‌شوند، این دید سنتی به زنان، کلیشه‌ی آگهی‌های‌شان است. بعد هم اینکه منظور من از این یادداشت طبیعتا نگاه رسانه‌ها بطور کلی هم هست. یک رسانه روی مخاطبانش تاثیر می‌گذارد چه ما آن رسانه را با چشم بی‌توجهی و تحقیر نگاه کنیم یا نه. من روی آن تاثیر بیشتر حساس هستم، تا اینکه اصولا با دیدگاه آن رسانه موافق باشم یا نه.

- گرایشی همه‌گیر وجود دارد به نام لیبرال فمینیسم. طبق این گرایش، مشکل، فقط بر سر سهم زنان در جامعه‌ی سرمایه‌داری است و همین که این سهم آنان داده شد دیگر "همه چیز درست می‌شود". نوشته‌ی پویا در جهت این گرایش لیبرال فمینیستی است و او مشکلی با مصرف‌گرایی و از خودبیگانگی انسان معاصر ندارد. پویا انتقادی به ساختار جامعه‌ی سرمایه‌داری ندارد.
من هیچگاه نگفته‌ام که برابری جنسیتی میان زن و مرد به معنی رسیدن به جامعه‌ا‌ی است با مناسبات عادلانه برای همه. موضوع اینجاست که محدودیت‌ها و نابرابری‌های جنسیتی که دامن‌گیر زنان ایرانی است (من خودم را در اینجا به ایران محدود می‌کنم) نه تنها ضرورت مناسبات اجتماعی امروزه نیست بلکه دقیقا در تضاد با ضرورت‌های زمانه است. قوانین ایران در مورد حقوق زنان بر باورهایی بنا شده‌اند که در جوامعی با مناسباتی سنتی و در زمانه‌ای متفاوت با ما شکل گرفته‌اند. ما اگر بخواهیم – که می‌خواهیم- برای جامعه‌ای مبتنی بر عدالت اجتماعی تلاش کنیم، این تلاش به دست چه کسانی باید صورت بگیرد؟ بدون شک بدون تلاش ِ اجتماعی زنان و مردان جامعه انجام نخواهد شد. تلاش اجتماعی زنان یعنی حضور واقعی زنان در عرصه‌ی اجتماع. در عرصه‌ی همین اجتماع ِ مصرف‌گرا و بناشده بر پایه‌ی طبقات. اگر تلاشی برای تغییر این شرایط ناعادلانه هست – که هست- پس نقش زنان در این میانه چیست؟ برای همین من اصرار دارم که برابری جنسیتی زن و مرد تابعی منفعل و پاسیو از مناسبات دیگر اجتماعی نیست.

September 12, 2006
توقیف «شرق» - وقتی که تئوری بقا و قیمت‌های گزاف هم بی‌ثمر می‌شوند. جامعه بی‌تفاوت است؟

در خبرها خواندم که روزنامه‌ی شرق هم توقیف شد. محمد قوچانی روزنامه‌نگار با استعداد و جوان که می‌خواست با "اثبات تئوری بقا"*، با عقب‌نشینی‌هایی در برابر محافظه‌کاران، «شرق» را بعنوان صدایی ناهماهنگ و نه لزوما ناهمخوان با صدای رسمی حکومت نگاه دارد. «شرق» به قول قوچانی آمده بود که بماند، "نه به هر قیمتی اما به قیمتی گزاف".
مشکل در کشور ما اینجاست که تحمل صدایی حتی فقط ناهماهنگ مثل صدای «شرق» از طرف حکومت، بیشتر به خاطر تقسیم قدرت و حفظ مصلحت‌های درون آن حکومت است تا فشار اجتماعی از پایین یا به عبارت دیگر افکارعمومی. حکومت محافظه‌کار از پیش می‌داند که توقیف و بستن روزنامه‌ای، انعکاس قابل توجه و غیرقابل کنترلی در جامعه ایجاد نمی‌کند. همان‌طور که به راحتی دسته‌دسته روزنامه بسته و روزنامه‌نگار به کنج زندان فرستاده است. و از جمله خود قوچانی را.
طبیعتا آنجا که محافظه‌کاران مصلحت بدانند و توازن قدرت در بالا اجازه بدهند، دلیلی برای تحمل چنین روزنامه‌ای نمی‌بینند. همان‌طور که معادلات قدرت روزنامه‌هایی مانند اعتماد ملی (روزنا)‌ را سر پا نگاه داشته است. شاید ملاحظات در برابر فشارهای بین‌المللی هم هست بعنوان نمونه‌هایی برای وجود "صداهای متفاوت".
این را که می‌نویسم به خاطر انتقاد از تلاش برای ماندن نیست. به هر حال اگر امکانی هست،‌ باید برای گفتن و کار کردن به کار گرفت. مهم این است که بدانیم برای چه تحمل می‌کنند.

به هرحال شرق در بازتاب اندیشه‌های کسانی که در واقع هیچ تریبونی برای ابراز نظر و حرفشان ندارند، با وجود تمام دست به عصا راه رفتن‌ها و ملاحظه‌کردن‌ها، موفق بود. بخصوص بصورت مصاحبه‌ها. مثلا با چهره‌هایی مانند دکتر پیمان یا هنرمندانی مانند توران مهرزاد و به‌آذین. گاهی که همه‌ی مصاحیه هم قابل چاپ نبود، می‌توانستی قسمت‌های سانسور‌نشده را در اینترنت پیدا کنی.
بخش معرفی کتاب‌ شرق هم برای اطلاع از آخرین اخبار کتاب‌هایی که حرفی برای زدن دارند خواندنی بود.
همان‌طور که وقتی 18 روزنامه را بدنبال سخنرانی رهبر در مصلای تهران، یک‌شبه توقیف کردند و آب از آب تکان نخورد، چه انتظاری از انعکاس توقیف روزنامه‌ی شرق می‌توان داشت؟ آیا جامعه بی‌تفاوت است؟

خبر تعطیلی نشریه‌ی خواندنی «نامه» هم رسید. «نامه» که روی اینترنت هم منتشر می‌شد از مجله‌های خوب تحلیلی بود که امیدوارم انتشار آن در اینترنت ادامه پیدا کند. یکی از ویژگی‌های «نامه» پر و پیمان بودن مطالب بخش زنان آن بود که موضوع مهم جنبش زنان ایران و مسائل آن را مطرح می‌کرد.

توقیف هر روزنامه و نشریه‌ای صرف‌نظر از همه چیز یک جنبه‌ی انسانی و شخصی مهم هم دارد: بیکاری و آوارگی شغلی، آنهم اگر خوش‌شانس باشی و کاری پیدا کنی. من دقیقا نمی‌دانم اما فکر نمی‌کنم روزنامه‌نگاران از بیمه‌های شغلی و حقوق بیکاری برخوردار باشند. می‌توان نه حتی با یک بخشنامه، که با یک تلفن شبانه، روزنامه‌ای را بست، ده‌ها نفر را بیکار کرد و تازه پرونده‌ی قطوری هم ساخت تا بتوان در فرصتی دیگر ضرب شستی نشان داد. همیشه فکر کرده‌ام که در این روزهای گرانی و بیکاری، سرنوشت خود این روزنامه‌نگاران و خانواده‌های‌شان چه می‌شود. همه که از کشور بیرون نمی‌آیند و همه هم که از رانت ارتباط با جناح‌های قدرت برخوردار نیستند تا "کسی" دست‌شان را بگیرد. زندگی آن اکثریت چگونه می‌گذرد؟

* اصطلاحات "اثبات تئوری بقا" و "قیمت گزاف" را از خود محمد قوچانی وام گرفته‌ام.

نوشته شده توسط پویا در 08:04 PM

September 10, 2006
جای زن ایرانی هنوز در آشپزخانه است- آگهی‌های تجارتی این را می‌گویند


همانطور که در آخر یادداشت قبلی نوشته بودم، می‌خواستم مطلب مربوط به انجمن‌های زنان را در دوران مشروطه ادامه بدهم. اما برای تنوع، تصمیم گرفتم در این پست درباره‌ی رابطه‌ی آگهی‌های تجارتی که در رسانه‌های خارج از کشور پخش می‌شوند با موضوع جنسیت بنویسم. مطلب مربوط به انجمن‌های زنان را در پست بعدی پی می‌گیرم.

فکر می‌کنم همه‌ی دوستان که کانال‌های ماهواره‌ای ایرانی را مرتب یا گاه‌گاه و اتفاقی تماشا می‌کنند یا گوش می‌دهند، از "شانس"‌ اجباری دیدن آگهی‌های تجارتی آنها محروم نشده‌اند. می‌دانیم که آگهی‌های تجارتی هم از فرهنگ حاکم بر جامعه تاثیر می‌گیرند و هم تا حدود زیادی روی شکل‌گیری تصویری که جامعه از خودش دارد در ذهن تک تک افراد تاثیر می‌گذارند. رابطه‌ی آگهی تجارتی و فرهنگ یک رابطه‌ی دو طرفه است. فکر می‌کنم این موضوع آنقدر وسیع است که واقعا نمی‌شود، هم دراین باره نوشت و هم درباره‌ی موضوع رابطه‌ی آگهی‌های تجارتی ایرانی و نقش اجتماعی زن و مرد بر اساس جنسیت آنها که موضوع این یادداشت است.

در کشورهای با ساختارهای مدنی قوی مانند NGO های (سازمان‌های غیر دولتی) زنان یا دفاتر دولتی «برابری جنسیتی»، این نهادها خیلی روی تصویری که شرکت‌های بزرگ تجارتی برای تبلیغات‌شان از نقش اجتماعی زنان نشان می‌دهند حساس هستند و مثل ما همه چیز را طبیعی نمی‌دانند. همینطور چنین نهادهایی برای دیگر موارد مانند تبعیض نژادی هم وجود دارند. شرکت‌های تجارتی همیشه ادعا می‌کنند که آنها مسئول فرهنگ و سیاست در جامعه نیستند و "فقط می‌خواهند محصول‌شان را هر چه بیشتر به فروش برسانند". هر چند که با تلاش‌های سازمان‌های مدنی زنان (یا سازمان‌های مربوط به مهاجران و ضد نژادپرستی)، این شرکت‌ها و بخصوص بزرگ‌ترین‌ها و معروف‌ترین ِ آنها بیشتر و بیشتر مجبور به ارائه‌ی برابری جنسیتی (یا نژادی) در آگهی‌های تبلیغاتی‌شان می‌شوند.

اما یک نگاه کوتاه به عادی‌ترین آگهی‌های تجارتی شرکت‌های ایرانی در خارج از کشور نشان می‌دهد که ما چقدر از این مرحله دور هستیم. من درباره‌ی آگهی‌های خارج از کشور می‌نویسم تا نشان دهم حتی با اینکه ممکن است برداشت‌ها و فرهنگ مخاطبان آنها در خارج از کشور، دیگر آن شکل سنتی را نداشته باشد یا کمتر داشته باشد اما این آگهی‌ها همان چیزی را نشان می‌دهند و همان طور تبلیغ می‌کنند که مثلا همان آگهی را می‌توان درست 40 سال پیش هم در تلویزیون داخلی ایران نشان داد.
می‌خواهم مشخص‌تر و با مثال‌هایی مطلبم را ادامه بدهم که خودتان هم می‌توانید ببینید و قضاوت کنید. به یاد داشته باشیم که نسخه‌ی اصلی فیلم‌های ویدیویی که برای نمونه در پایین آورده‌ام، شب و روز از کانال‌های ماهواره‌ای برای آمریکا، اروپا و ایران پخش می‌شود.

مثلا آگهی‌های مربوط به مواد غذایی را در نظر بگیرید که شرکتی مانند شرکت صدف در آمریکا برای محصولاتش پخش می‌کند. معلوم است که شرکت صدف محصولات خودش را در آمریکا تولید می‌کند و بازار آن هم در آمریکا و تا حدودی در اروپا است. یعنی مخاطب آگهی در آمریکا یا اروپا زندگی می‌کند. از طرف دیگر ساخت آگهی نشان می‌دهد که مخاطب اصلی قشر جوان‌تر ایرانیان هستند. بسیاری از این جوانان می توانند نسل دوم مهاجران ایرانی باشند یا نوجوانانی که در غرب بزرگ شده‌اند.
در این آگهی‌ها که بیشتر با خرید و پخت و پز و آشپزخانه سروکار دارند، نقش زن خانواده - که هم زن و هم شوهر جوان هستند- همان نقش سنتی زن خانه‌دار است که وظیفه‌ی اصلی‌اش کار در خانه است و فراهم کردن مایه‌ی راحتی شوهری که در بیرون خانه کار می‌کند. سناریوی آگهی هم روی میز غذا یا میهمانی دور می‌زند که میدان هنرنمایی زن جوان است به شوهر یا خانواده‌ی شوهر. "زن خوب"، "عروس خوب"، "راضی کردن ذائقه‌ی فامیل شوهر" مفاهیمی هستند که مدام در این آگهی‌ها تکرار می‌شوند. زن خوب و عروس خوب زنی است که با محصولات شرکت صدف بهترین غذا را پخته و حریفان دیگر را در میدان آشپزخانه از میدان بدر کرده است.
برای نمونه این دو آگهی را از این شرکت تجارتی تماشا کنید: (شاید برای دوستان مقیم ایران دانلود شدن این فایل‌ها کمی طول بکشد)
http://www.sadaf.com/comm/Farsi/Farsi3.mpg
http://www.sadaf.com/comm/Farsi/Farsi4.mpg

نقش جنسیتی زن و مرد در آگهی‌های تجارتی ایرانی (نه فقط همین شرکت صدف) نقشی کاملا مجزا از هم و تعریف شده از پیش و طبق همان الگوی سنتی است. فکر می‌کنم متاسفانه درباره‌ی ساختار خانواده بخصوص درباره‌ی نسل جوان‌تر ایرانیان مقیم خارج تحقیقی جدی صورت نگرفته (البته تا جایی که من می‌دانم). آیا نسل جوان‌تر مهاجران با همان شکل سنتی خانواده‌ی دوره‌ی کودکی‌شان زندگی می‌کنند؟ بیشتر به نظر می‌رسد که بسیاری از این جوان‌ترها هم از نظر فرهنگی و هم از نظر ساختار کار و زندگی در اروپا و آمریکا دیگر به شکل سنتی زندگی نمی‌کنند. تعداد بسیاری از این نسل جوان‌تر یا تنها و یا با دوستان‌شان زندگی می‌کنند و اگر خانواده‌ای هم تشکیل می‌دهند، برای خانه‌نشین کردن زن و تحمیل خانه‌داری و آشپزی به او نیست.
جالب است که بدانیم آیا سازنده‌گان آگهی از تغییرات نسل جوان‌تر بی‌خبر مانده‌اند یا مثلا من بدون اینکه خواسته باشم در این تغییرات اغراق می‌کنم؟

نکته‌ای که باز هم جالب‌تر است این است که آگهی‌هایی که درباره‌ی همان محصول ولی برای مخاطب آمریکایی ساخته می‌شود، نقش جنسیت‌ در آنها به کلی تغییر می‌کند. در این آگهی‌ها زن، نقش جنسیتی مدرن خودش را ایفا می‌کند.
مثلا در آگهی مربوط به برنج باسماتی مربوط به مخاطب آمریکایی، یک دختر جوان آمریکایی نشان داده می‌شود که بازتاب دهنده‌ی یک دخترجوان دانشجو یا شاغل است که مستقل زندگی می‌کند و تنها برای درست کردن غذایی خوش‌مزه از محصول استفاده می‌کند و نه برای راضی کردن شوهر یا خانواده‌ی او. این آگهی را در اینجا ببینید: http://www.sadaf.com/comm/English/Mov6.asf
این نشان می‌دهد که سازنده‌های آگهی به موضوع جنسیت و نقش آن توجه دارند. این ما هستیم که فکر می‌کنیم ندارند. در آگهی دیگری با مخاطب آمریکایی،‌ زن همراه با مرد پشت میز کار در شرکت نشسته است و همراه با او از خوردن محصولات غذایی لذت می‌برد. اما این زن، یک زن اجتماعی‌ است، که با لباس رسمی در محیط کار است. به این آگهی نگاه کنید: http://www.sadaf.com/comm/English/Mov2.asf

در حالیکه در نمونه‌ی آگهی فارسی و عربی و ارمنی ِ محصولات غذایی (فیلم آگهی از فارسی به عربی و ارمنی دوبله شده است)، مصرف‌کننده‌، یک زن جوان ایرانی است که خودش پس از پخت وپز و پذیرایی از میهمانان (شوهر حضور فعالی ندارد چون اینجا دیگر حیطه‌ی کار ِ زن ِ خانه است)، هم بعنوان یک «زن» نقش اجتماعی‌اش را (خانه‌داری را) بخوبی ایفا کرده و هم توانسته در رقابت با زن دیگری پیروز از کار در آید.
نقشی که مرد در این آگهی‌ها ایفا می‌کند نقشی حاشیه‌ای است و تصویری که از او ارائه می‌شود جای او را در خارج از خانه و در اجتماع در نظر می‌گیرد.
این‌ها تنها نمونه‌هایی بود که نشان دادن آن در اینترنت برای من امکان‌پذیر بود. نمونه‌های دیگر فراوان هستند.

متاسفانه پراکنده‌گی،‌ نبود و یا فعال نبودن نهادهای مدنی ایرانی (مثلا گروه‌های زنان) و یا کم اهمیت دادن آنها به چنین موضوعاتی موجب کمک به جا افتادن چنین برداشت‌های جنسیتی لااقل در سطح رسانه‌ای می‌شود.

نوشته شده توسط پویا در 12:25 PM

September 07, 2006
حضور زنان ایرانی در استادیوم دمشق اما نه در استادیوم آزادی + انجمن‌های زنان در دوران مشروطه

دیشب به طور اتفاقی دیدم که تلویزیون جام‌جم ایران برای خارج از کشور، مسابقه‌ی فوتبال ایران و سوریه را نشان می‌دهد. چند دقیقه‌ای منتظر شنیدن نتیجه ماندم که دوربین، زنان ایرانی ِ مقیم سوریه را نشان داد که همراه بچه‌های کوچک‌شان در استادیوم دمشق روی سکوها نشسته بودند. همگی با حجاب کامل اسلامی و دل‌شاد و لبخندزنان در حضور هزاران مرد دیگر به تماشای مسابقه مشغول بودند. حدس ِ زیاد دور از واقعیت نیست که این زنان،‌ وابسته‌گان سفارت و ارگان‌های دولتی جمهوری اسلامی بودند.
نکته‌ای که توجهم را جلب کرد این بود که تفاوت این خانم‌های شاد و لبخند بر لب با زنان و دختران داخل کشور چیست که در کشور خودشان هم حق رفتن به استادیوم‌ها را ندارند؟ اگر سیاست آقایان اجازه بدهد بالاخره پس از کلّی سر پا ایستادن و توهین شنیدن و "این دفعه‌ی آخر باشد" بگذارند در استادیوم بنشینند و در حالی‌ که مردان جلوی آنها را گرفته‌اند مسابقه را تماشا کنند. آن وقتی هم که سیاست آقایان همین را هم نخواهد، با توهین و تحقیر سوار اتوبوس‌شان کنند و در میدان آزادی پیاده کنند.
چگونه است که "رعایت شئونات اسلامی" و "احترام به شان زنان" و "حفظ عفت عمومی"، در استادیوم آزادی جلوی ورود زنان را می‌گیرد و در استادیوم دمشق موجب حضور تفریحی زنان و دختران ِ آقایان و مسئولین می‌شود؟
-----------

"مستدعیم از جمیع خواتین وطن‌دوست که همه جمعه را بنده‌منزل که بین گذر مستوفی و گذر ِ قلی می‌باشد مجتمع شده وطن‌خواهی خود را آشکار کنند و هر کس از خواهرها بخواهد نطقی بفرمایند مختار و مجازند. کمینه (به معنی کمترین) عرض در فواید مشروطه و ذمائم استبداد خواهیم نمود و امتحانی از شاگردهای مدرسه هم داده می‌شود بلکه از همت خواتین با غیرت گرهی زودتر از کار باز شود. در جلسه‌ی ورود یک دفعه و در خروج یک دفعه قلیان داده می‌شود و قهوه‌ای هم که رفع کسالت شود تقدیم خواهد شد".
این آگهی بی‌بی خانم استرابادی در یکی از روزنامه‌های پس از مشروطه است که حدود 100 سال پیش منتشر می‌شد. می‌دانیم که بی‌بی خانم از اولین کسانی بود که مدرسه‌ی دخترانه را در ایران ایجاد کرد، به نام دبستان دوشیزگان.

چه در دوران مشروطه‌ی اول (پیش از به توپ بستن مجلس) و چه در دوران مشروطه‌ی دوم زنان روشن‌فکر و فعال شروع به تشکیل انجمن‌های زنان کردند. یکی از کارهای مهم و بزرگ این انجمن‌ها باز کردن و حمایت مالی و فکری از مدارس دخترانه بود. مدت کمی پس از اعلام مشروطه در سال 1284، تعداد مدارس دخترانه در سال 1292 به شصت و سه تا رسید که 2500 دانش‌آموز داشتند. فراموش نکنیم که ایجاد و حفظ این مدرسه‌های دخترانه چه کار دشواری بوده است. از یک طرف هیچ کمک دولتی به این مدارس نمی‌شد و از طرف دیگر مقاومت زیادی از طرف سنت‌گراها و بخصوص ملایان می‌شد.

به عنوان یک نمونه: ماهرخ گوهرشناس عضو یک انجمن انقلابی بود و اعضای این انجمن حلقه‌ای در دست می‌کردند که روی آن یک جفت دست به هم فشرده شده بود که علامت هم‌بستگی زنان بود. ماهرخ که مدرسه‌ی دخترانه‌ی ترقی را به راه انداخته بود، توانست به مدت دو سال فعالیتش را از چشم شوهرش پنهان کند. وقتی که شوهرش فهمید، در حال زدن بر سر وسینه‌‌ی خودش می‌گفت که وقتی در آن دنیا پدرت از من بازخواست کرد که دخترم را به تو سپردم چرا گذاشتی به کار خلاف دین و تقوی بپردازد چه جواب بدهم؟
اما این مشکلات موجب خسته‌گی و قطع فعالیت زنان نمی‌شد. حالا که فرصت و آگاهی برای فعالیت‌های اجتماعی با هزار سختی فراهم شده بود،‌ دیگر نمی‌شد زمانه را به عقب برگرداند. ماهرخ گوهر‌شناس، هم دبستان را وسیع‌تر کرد و هم اولین زنی بود که از معلمان مرد در مدرسه‌ی دخترانه استفاده کرد.

برای اینکه موضوع انجمن‌ها را ادامه بدهیم و در ضمن مطلب هم طولانی‌تر نشود، فقط به این اشاره می‌کنم که اولین انجمن‌های زنان تقریبا بلافاصله پس از اعلام مشروطه در سال 1906 تشکیل شدند. انگیزه‌ی تشکیل اولین انجمن‌ها ایده‌ها و احساسات ملی و عطش برای استقلال و پیشرفت کشور بود. با اقتصاد عقب‌افتاده و ریخت و پاش دربار و حاکمان ولایت‌ها، سرمایه‌ و پشتوانه‌ی مالی کافی وجود نداشت. تاسیس بانک ملی از اولین برنامه‌های مجلس اول بود که زمینه را برای اتحاد و فعالیت اجتماعی زنان باز کرد. این در حالی بود که در اولین قانون انتخابات علنا زنان را حتی از حق انتخاب کردن هم محروم کرده بودند.
در پست یعدی درباره‌ی اولین انجمن‌های زنان و فعالیت‌های آنها می‌نویسم.

نوشته شده توسط پویا در 07:41 PM

September 05, 2006
پشتوانه‌ای برای فریاد مدارا و صلح داریم؟ حقیقت یا فلسفه‌بافی؟ ...

سفر خاتمی را به آمریکا می‌توان نشانه‌ی یک زد و بند سیاسی در مورد برنامه‌ی اتمی دید و یا سفری برای نشان دادن اینکه در ایران صداهایی هم هست که لزوما با صدای رسمی هماهنگ نیست. همان کاری که به نوعی اکبر گنجی در پی آن است. در این یادداشت نمی‌خواهم به این تجزیه و تحلیل‌ها بنشینم. دوستان هم حتما متوجه شده‌اند که من کمتر درباره‌ی جزئیات اتفاقات درباره‌ی بحران اتمی کشورمان می‌نویسم.
خبرها را دوستان حتما پیش از این که اینجا بیایند خوانده‌اند یا کامل‌تر خواهند خواند. اما مهم‌تر این است که بحران اتمی مثل همه‌ی موضوعات مهم کشور ما، دور از چشم مردم و در پشت درهای بسته میان "خودی‌ها" با خودشان و میان "خودی‌ها" و کشورهای خارجی حل و فصل می‌شود. نه اینکه این موضوعات مهم و حساس را در کشورهای دیگر بقول معروف در وسط خیابان و در روزنامه‌ها حل کنند. اما آنچه که در کشور ما جایش غایب است نهادهای پرسش‌گر منتخب مردم است که مسئولان و مذاکرات آنها مدام زیر نظر آنها باشند. مجلس شورا که باید قدرت‌مند ترین نهاد تصمیم ‌گیرنده باشد طبق گفته‌ی خود آقایان بیشتر منتخب دست ِ غیب و امام زمان است تا منتخب مردم. مسئولان هم در مقابل هرکس پاسخ‌گو باشند، در مقابل مردم نیستند.
پس طبیعی‌ست که با این پنهان‌کاری ها نمی‌توان جزئیات را دانست. گرچه نتیجه‌ی همین پنهان‌کاری ها و ندانسته‌ها دیر یا زود آشکار می‌شود و گریبان خود ما مردم را می‌گیرد.
بگذریم ...
مطلب اصلی که در فکرم بود موضوع شعارها و کلی‌بافی‌ها و فلسفه‌بافی‌های آقای خاتمی در آمریکا است که بسیار درباره‌ی مدارا و صلح و نقد قدرت می‌گوید. البته یک استاد دانشگاه و متفکر می‌تواند بسیار بگوید و تجزیه و تحلیل کند. اما کسی مثل آقای خاتمی که مدت 8 سال بخشی از قدرت را در دست داشت و از حمایت اکثریت مطلق مردم هم برخوردار بود و با این حال در تمام چرخش‌های مهم سیاسی با بی‌عملی و وقت‌گذرانی کار را به کسانی که مدارا را با گسترش فساد یکی می‌دانند واگذار کرد، باید کمی هم به پشتوانه‌ی حرف‌هایی که می‌زند فکر کند. ملتی که مفهوم مدارا، از پستوی خانه‌ تا عمومی‌ترین و سیاسی‌ترین نهادهایش غایب است باید این احترام به دیگری را از درون کشور خودش شروع کند. کشوری که همیشه توسط گروه کوچکی از "خودی" ها اداره شده و دیگران را به سرنوشت کشور خودشان راهی نبوده،‌ با چه پشتوانه‌ای درباره‌ی گفتگوی میان باورهای مختلف آنهم در سطح جهان می‌گوید؟

این شعارها و کلی‌بافی‌ها در مورد انتقاد از قدرت‌های حاکم در جهان به نظر، شیرین و حکایت درد‌ ِ دل ملت‌های تحقیرشده می‌آید. اما در واقعیت، ملتی که تا عمق فرهنگ و زندگیش در خرافه غرق است و عقلانیت و خردگرایی و حقوق اجتماعی انسان در جامعه‌اش وجود عملی ندارد، ملتی که رفتار سیاسی و اجتماعی‌اش با سنت‌ها و باید و نباید‌های آئینی تنظیم می‌شود، ملتی که جایی در پیشرفت علم و فن و هنر جهانی ندارد و کمال ِ هنرش خوب استفاده کردن از دستآوردهای دیگران است، این ملت هیچ وقت از چنگ قدرت‌های جهانی رهایی پیدا نخواهد کرد. در دنیای به هم پیوسته‌ی امروز،‌ می‌توان برای مدت کوتاهی به قیمت نابودی ملتی به زندگی غارنشینی برگشت و در مقابل قدرت‌های جهانی ایستاد. مگر طالبان این را امتحان نکردند؟ آنچه برای مردم افغانستان ماند (حتی پیش از حمله‌ی آمریکا) جز جامعه‌ای بدوی و عقب‌افتاده نبود.
اما ما در کشورمان این شانس را داریم که به پشتوانه‌ی فروش مواد خام کشورمان و بخصوص نفت بیشتر از همه وانمود کنیم که در مقابل قدرت ایستاده‌ایم. هر جا که به بن‌بست رسیدیم همیشه چیزی برای فروش داریم تا خسارت را جبران کنیم. اما با وجود همه‌ی شعارها و "نقد قدرت"، در چنگال قدرت می‌مانیم.

من فکر می‌کنم امروز فقط یک ملت آزاد و حاکم بر سرنوشت خودش می‌تواند واقعا مستقل بماند. ملتی که حق اظهار نظر و تصمیم‌گیری ندارد،‌ اقتصادش بر روابط مافیایی حاکمانش اداره می‌شود و جامعه‌اش در بحران فکری و هویت دست و پا می‌زند فقط به اتکا ثروت طبیعی که دارد می‌تواند چند صباحی فریاد پهلوانی سر بدهد تا بعدا در چرخشی دیگر در مقابل همان قدرت‌ها به زانو بنشیند. با هزاران کار نکرده و خرابی ِ بر زمین مانده.
---------
نمی‌دانم دوستان سایت پرند را دیده‌اید یا نه؟ مجموعه‌ای از تاریخ‌گونه و نوستالژی. نویسنده‌ی پرند که در سوئد می‌نویسد خواندنی و شنیدنی بسیار دارد. بخصوص که آرشیو غنی از صدا و شعر و ترانه‌های نشنیده یا کم‌شنیده دارد که با گشاده‌دستی در اختیار ما می‌گذارد.
در چند پست آخرش از دلکش می‌نویسد تا فرهاد و صمد بهرنگی و اخوان ثالث و البته با صدا،‌ صداهای آشنا ...

نوشته شده توسط پویا در 05:14 PM

September 01, 2006
این روزها که گذشت: "خستگی" جهانبگلو از "میهمانی" آقایان، یک میلیون امضا و ...

دوستان حتما پیش از اینکه به این وبلاگ بیایند، خبر حادثه‌ی هواپیما را در مشهد خوانده‌اند.
تصور این که مدیریت نیروگاه‌های اتمی و نحوه‌ی نگهداری فضولات رادیواکتیو ِ این نیروگاه‌ها مانند مدیریت هواپیمایی کشور باشد، چقدر وحشتناک است. اگر هر حادثه‌ی هواپیمایی را بتوان با حقه‌های خبری کم‌رنگ جلوه داد و بتدریج به فراموشی سپرد، یک حادثه‌ی کوچک اتمی را با هیچ ترفندی نمی‌توان بی‌اهمیت و نتیجه‌ی قضا وقدر جلوه داد.
----------
قدرت معجزه‌ی زندان‌های آقایان به لطف مهارت و همت سربازان گمنام تمامی ندارد. باز هم یک زندانی دیگر، رامین جهانبگلو پس از مدتی اقامت در زندان، یک دفعه سر از دفتر یک خبرگزاری رسمی در‌می‌آورد. از در اصلی وارد می‌شود، جلسه‌ی "پای چای و گپ و سیاست" است. چایش را می‌نوشد، از کشف شهودی که در این چند ماهه نصیبش شده می‌گوید: من ‌الظلمات الی‌النور ... و از در پشتی خارج می‌شود.

زندانیان آزادشده یا نیمه‌آزاد در کشور ما همه مایل‌اند بلافاصله مصاحبه کنند تا خودشان و گذشته‌‌اشان را نفی کنند. همه از رفتار مودبانه و مهربانانه‌ی میزبانان‌شان راضی هستند و تشکر می‌کنند. این واژه‌ی میهمان را الپر در یکی از یادداشت‌هایش به کار برد که آنسوی قضیه، میزبان بودن آقایان است و همه‌ی ماجرا هم یک "میهمانی" معنوی، مملو از کشف حقایق از راه شهود در اتاق‌های "میهمان نوازی". حقایقی که تا روز پیش از زندان نمی‌دانی ولی از روز اول این میهمانی طولانی یکی یکی حقایق بر تو آشکار می‌شوند تا وقتی که خودت از این میهمانی "خسته شوی" و سراسیمه بیرون بدوی که "یافتم یافتم ...".
نه طبری تا شب پیش از میهمانی، "حقایق" بعدی بر او آشکار شده بود نه سعیدی سیرجانی و نه عزت‌الله سحابی و نه سیامک پورزند. به هر حال معجزه است، حالا اگر نه آسمانی، زمینی ... شوخی نیست: گم‌راهان خائن، شیفته‌گان غرب و عاملان تهاجم فرهنگی دشمن که تازه همگی شرابخوار و زناکار و لواط‌کار و معتاد هم هستند. استاد و معلم و فرهنگی‌اند و پولی در بساط ندارند وگرنه رباخوار هم می‌توانستند باشند، خلاصه مصداق بارز فسادکننده‌گان بر روی زمین.
----------
ما امضاءكنندگان اين بيانه خواستار رفع تبعيض از زنان در كليه‎ قوانين بوده و از قانونگذاران مي‎خواهيم كه نسبت به بازنگري و اصلاح قوانين بر اساس تعهدات بين‎المللي دولت اقدام نمايند. کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز برای زنان.
---------
این روزها سال‌روز قتل‌های دسته‌جمعی زندانیان سیاسی در سال 1367 است. مهم نیست که انسان‌ها با چه اندیشه‌ای تیرباران می‌شدند، مهم این است که آنها به خاطر اندیشه‌های‌شان باید دسته‌دسته از میان می‌رفتند. فراموش نکردن این قتل‌عام‌ها همان‌قدر اهمیت دارد. من با اندیشه‌ی انتقام سر سازش ندارم، اما فراموش کردن را هم همان‌قدر خطرناک می‌دانم.
مجموعه ای از عکس های خانواده های قربانیان در مراسم امسال روی سایت ایرانیان قرار گرفته است.
یک سال پیش این یادداشت کوتاه را نوشتم.

نوشته شده توسط پویا در 08:54 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
آیا سال‌های «ادامه‌ی جنگ» یک نوستالوژی است؟ + دختران مدرسه‌ای و روزنامه‌های مشروطه
باز هم درباره‌ی اولین انجمن‌های زنان ایرانی
فکرهای کوتاه پس از یک سفر طولانی: "خطای زنان" + "افتخار" ما به یک مسافرت فضایی
باز هم درباره زنان خانه نشین؛ نگاهی به نقد کلنگ
توقیف «شرق» - وقتی که تئوری بقا و قیمت‌های گزاف هم بی‌ثمر می‌شوند. جامعه بی‌تفاوت است؟
جای زن ایرانی هنوز در آشپزخانه است- آگهی‌های تجارتی این را می‌گویند
حضور زنان ایرانی در استادیوم دمشق اما نه در استادیوم آزادی + انجمن‌های زنان در دوران مشروطه
پشتوانه‌ای برای فریاد مدارا و صلح داریم؟ حقیقت یا فلسفه‌بافی؟ ...
این روزها که گذشت: "خستگی" جهانبگلو از "میهمانی" آقایان، یک میلیون امضا و ...

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661