نه مرثیهخوانی، نه فراموشی: به یاد اخوان با صدای خودش
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بیبرگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش م. امید
نمیدانم شما هم متوجه شدهاید که سالروز و گرامیداشت بزرگان ادب و فرهنگ ما که از میانمان میروند، هر سال که میگذرد کمرنگتر میشود؟ لینکها و یادها بیشتر به حاشیهی صفحهها میروند و بعد هم حتی یادی از آنها نمیماند.
منظورم مردهپرستی نیست. اگر پویایی فرهنگ ملتی آنقدر باشد که با رفتن یکی، دیگری یا دیگرها باشند که جای او را بگیرند و پلهای از او بالاتر بروند، خوب، میتوان امید داشت که قدیمیترها راه را هموار کردهاند و حالا اگر نام آنها کمرنگ است، اما کارشان در زندهگان ادامه دارد. وگرنه ما دستی توانا درغم گذشته را به زاری نشستن داریم. زمانی رهبر دینیمان رک و راست به ما گفت که ماندهگاری دینمان هم مدیون گریهها و غم خوردن بر گذشتههای دانسته و نادانستهی ماست.
پس مرادم از یاد و بزرگداشت، فاتحهای دوباره خواندن نیست. نه، زنده نگاه داشتن یاد کسانیست که کاری شایسته کردهاند و مرور کار آنهاست. توشهمان را رفتهرفته از دست میدهیم و کورسویی هم از شکفتن و بر پلهای بالاتر پا گذاشتن نیست. این را من نمیگویم، آنها که جانی در این راهها فرسوده کردهاند میگویند. شاعر میگوید، داستاننویس میگوید، موسیقیدان میگوید ...
بگذریم،
میگوید: "برای این مینویسم که بدانم کیستم، در کجا، کجای عصر و زمانهی خود هستم. بدانم، دانستنی به راستی دانستن، که آیا هنوز هستم، هنوز زندهام؟ چون به اعتقاد من «هستن» تنها در همین کسوت خلق خود بودن، وا ز هوا و آب و نان سهمی بر گرفتن، نیست. در این امر انسان، هر انسانی با انسان و حتی حیوان دیگر مشترک و شاید کمابیش همانند است. نه، این «هستن» نه؛ بلکه آن «هستن» در اوج، آن لحظات نادر و کمیاب که «هستی» با «مستی» توامان است و پیوند و انصالی شگفت، در حد آمیختگی و بلکه «یگانگی» پیدا کرده است. در چنین لحظات است که به اعتقاد من هستی و بودن براستی تحقق مییابد و انسان میتواند با شوق و شعف بگوید: های زمانه! من هستم، من هم هستم! ..."
امید را میگویم، اخوان را: زندیق ِ رند ِ مزدشتی. امسال چهاردهمین سال درگذشت او است. چهارم شهریور. برای همین از لینکهای به حاشیه رفته و یادآوریهای کمرنگ گفتم.
حتی آشنایی کمی با اشعار اخوان نشاندهندهی تسلط بر زبان و فرهنگ کلاسیک ماست، با این که با شعر نو و منطق و تصویرهای حاکم بر آن کار میکند.
شکست جنبش مردمی، با کودتای 28 مرداد اثری ماندهگار بر روح جوان و حساس اخوان گذاشت. بسیاری شعر او را در دوران پس از کودتا، نمونهی شعر نومیدی نام گذاشتند. به نظر من خصلت نومیدی، هیچوقت از تاریخ استبداد بر کشور ما جدا نبوده، بخصوص که توفانی و بگیر وببندی و داغ و درفشی هم از راه برسد و بافتههای اندک ما را رشته کند. چه نومیدای هم از این بیشتر که ملتی به تماشای این رشتهکردنها بایستد ...
اخوان مانند بسیاری از هنرمندان و روشنفکران مدتی را پس از کودتا در زندان گذراند. ماجرا هم گویا این بوده که یک شعر تند سیاسی از اخوان در نشریهی حزب توده که پس از کودتا مخفیانه چاپ میشد، منتشر شده بود. ماموران فرمانداری نظامی که از روی سبک نیمایی شعر، به خود نیما هم شک کرده بودند شبانه به خانهی او میروند و با توپ و تشر از او میپرسند که خودت این شعر را گفتهای یا یکی از شاگردانت؟ پیرمرد نیما هم به سادگی میگوید: من به او گفتم از این چیزها نساز ولی او گوش نکرد، جوان است، خام است. و خلاصه این، منجر به دستگیری اخوان میشود. با این همه، شاعر بزرگ ما سالها بعد در بزرگداشت نیما مقاله مینوشت و یاد او را گرامی میداشت.
بیشتر دربارهی او و شعر و زندگی او در این جا و این جا بخوانید. در لینک اولی متن تعداد زیادی از اشعار اخوان را پیدا میکنید.
من اما به سهم خودم شعر «چاووشی» اخوان را با صدای او در اینجا میگذارم که دمی با خودش خلوت کنیم. در سایت فلش پویا در قسمت «لحظات تنهایی» شعرهای بیشتری با صدای خودش هست. فرصت کردید سری هم به آنجا بزنید.
سیر و سفر در طبیعت زیبا و متنوع ایران اگر برای من یک آرزوست، برای اینانلو یک زندگی است. مصاحبهای خواندنی دربارهی طبیعت ایران.
----------
اکبر گنجی در ابتدای مقالهای دربارهی تاریخ روشنفکری، که به نظر من بسیار با عجله روی آن کار شده، مینویسد:
"می توان نقطه شروع شکل گيری جريان روشنفکری را آغاز قرن نوزدهم ميلادی و به ويژه دوران دشوار جنگ های ايران و روس دانست. شکست ايران در برابر روسيه و از دست دادن مناطق وسيع و حاصلخيزی در شمال غرب ايران بر اساس عهدنامه های صلح (گلستان و ترکمانچای)، افرادی از حاکمان جامعه را به اين فکر انداخت که اين تنها شکستی در برابر ارتشی از نظر نظامی قويتر نبود؛ بلکه شکست نتيجه برخورد با نيرويی بود که از نظر عقلانی و فرهنگی و معنوی برتر بوده است. عبارت مشهوری از عباس ميرزا، وليعهد ايران، نقل شده که از يکی از سفيران خارجی پرسيده بود ".. ای اجنبی به من توضيح بده که شما در ولايت غرب چه کردهايد که به اين حد از پيشرفت و قدرت نائل آمده ايد." اين احساس ضعف و حقارت در برابر تمدن غربی و شيوه زندگی اروپاييان تا امروز ميان ايرانيان باقی مانده است."
من فکر میکنم مشخصهی دوران پس از شکست ایران از روسیهی تزاری و اصلاحات عباسمیرزا، نه احساس حقارت، که «عنصر آگاهی» است. آگاهی از بحرانی که سراسر زندگی سنتی ما را فرا گرفته بود. احساس حقارت بیشتر استیصال و تسلیم میآورد. اما «آگاهی» عباسمیرزا و وزیر روشناندیش او قائممقام از عقبماندهگی ما، تلاشها و اقدامات عملی را به دنبال داشت تا بر این عقبماندهگی غلبه کنیم: از جمله به کار گرفتن افسران فرانسوی برای آموزش نظامی و علمی و همینطور فرستادن اولین دانشجویان ایرانی به اروپا برای یاد گرفتن علوم جدید.
خود عباسمیرزا پیش همین افسران فرانسوی ریاضیات جدید و فن رسم فنی و نقشهکشی میخواند و شبها تا دیر وقت مطالعه میکرد.
"احساس ضعف و حقارت در مقابل بیگانه " نمیگذارد تا قصد واقعی او را درک کنی اما دستگاه عباسمیرزا و قائممقام از جمله به ماهیت سیاست انگلستان در مورد ایران بدبین بود و با هوشیاری مراقب اقدامات آنها بود. یکی از افسران فرانسوی مینویسد:
"عباسمیرزا با نظر بدی به سفیر انگلستان آقای ملکم مینگریست. به عقیدهی وی سفیر انگلیس با جیب پر از پول آمده است تا ایران را بخرد. او بارها از بدرفتاری بریتانیا با مردم هند سخن میگفت و سیاست آنها را برای انهدام امپراطوری مغول هند (گورکانیان هند) محکوم میکرد."
آن رشتهای که با عباسمیرزا و قائممقام شروع شد و با امیرکبیر و سپهسالار و روشنفکران پیش از مشروطه و پس از آن ادامه پیدا کرد، بیشتر از آن که احساس حقارت کند، به دنبال چراییها میگشت. ارزش این پرسشگری را باید شناخت.
شاید یکی از بزرگترین ضعفهای تاریخی جامعهی ما در شکلگیری و رشد قوانین مدنی و عرفی در دوران پیش از مشروطه و پس از آن تا کودتای رضا خان ، بیعملی ِ نهادها و موسساتی بوده که در عمل نمایندهی عرف و مسئول امور دنیایی مردم به شمار میرفتند. بیخبری مستولان حکومتی از آنچه که منافع عمومی و ملی نام دارد و تلاش برای حکومت کردن به شیوهی سنتی گذشته، جامعهی ما را از قوانین و نهادهایی که بتوانند نظم و عدالتی را برقرار کنند محروم میگذاشت. «شیوهی سنتی»، یعنی با زور یا هدیه و رشوه به قدرت رسیدن برای کسب مقام و منافع مادی شخصی، آن هم در کمترین مدت ممکن. این، فقط در سایهی بیقانونی و خشونت امکانپذیر میتوانست باشد. حاکمی که با دادن مقدار زیادی رشوه و تعارف به شخص شاه به ولایتی فرستاده میشد، چه بسا که با کمترین بهانهای مال او به هدر بود تازه اگر جانی سالم بدر میبرد.
نمونهای را میآورم تا بتوانیم تصویر بهتری از طرز فکر حکومتگران آن دوره داشته باشیم. در دورهی ناصرالدین شاه زمانی دفترچهی نظم و قانون از روی قوانین نظام اروپایی برای ارتش ایران نوشتند و بدست وزیر جنگ دادند تا کمی به «باری به هر جهتی» نیروی نظامی ایران سر و سامانی بدهند. عکسالعمل وزیر جنگ برای ادارهی وزارت تحت مسئولیتش گویای وضعیت است.
مجدالملک در رسالهی مجدیه مینویسد:
"[وزیر جنگ] میگوید: بعد از سالها تجربه و زحمت، اینقدر خاک بر سر ما شده، که عقل خود را کنار بگذاریم، مقلّد مردکهی فرنگی بشویم و ریشمان به دست چند نفر جاهل بیافتد. تنظیمات قشون با تسلط زیاد است و پول حاضر، تا آدم بتواند رخنهی کارها را ببندد.
افغانها صفویه را منقرض کردند، مگر کتابچهی تنظیمات داشتند؟ نادر شاه هر چه نه بدتر افاغنه را پاره کرد، تمام هندوستان را گرفت، قواعد فرنگی میدانست؟
من این چیزها را نمیدانم، اعلیحضرت شاهنشاهی روحنا فداه شغلی تعیین و به من محول فرمودهاند که از کسالت بیرون بیایم، هزار نفر در این میانه از من توقع دارند. طالع عجب چیزی است! مردم بردند و خوردند- به من که رسید، باید گرفتار این لجنکاری بشوم".
معلوم است که مسئولان حکومتی که زندگی اجتماعی مردم به دست آنان بود، با این برداشتها چگونه نهادهای عرفی را اداره میکردهاند.
در چنین هرج و مرج و بیقانونی و بیعدالتی، با قدرت گرفتن مراجع و نهادهای دینی، دوگانهگی در سیستم قانونی پیش میآمد که پیش از این نمونهی روشنی را در یادداشت «محکمهی شرع ملا قربانعلی در زنجان» آوردهام. در نبود یا ضعف نهادهای عرفی، دخالت نهادهای شرعی بیشتر از پیش افزایش پیدا میکرد. مشکل آنجا پیش میآمد که هنگامی که اصلاحات یا تنظیماتی هم میخواست صورت بگیرد با قدرت گرفتن نهادهای سنتی و شرعی مقاومت قابل توجهی بر ضد این اصلاحات شکل میگرفت.
میرزا علی خان امینالدوله از روشناندیشان پیش و پس از مشروطه در مناسبتی به ناصرالدینشاه میگوید:
"تدبیر و کفایت علما باعث تقدم و شدت نفوذ ایشان نشده است چرا که نفاق و خلاف خودشان با یکدیگر و آن همه معاملات فضیحه و احکام غیر مشروعه که از دوایر آنها صادر و حقوق خلق را ضایع میکنند و خونها که از ظاهر و باطن این قوم در دل مردم هست بایستی مرجعیت مسلمین یکباره از ایشان منصرف شده باشد. بیاعتنایی و ناحسابی و شر و شلتاق دستگاه دولت و سیاق حکمرانی، مردم را نه از روی اعتقاد و اعتماد و نه به دلخوشی و امید به آقایان ملتجی کرده است. از کام شیر به دهان اژدها میروند. هر روز که دولت یک محکمهی منظم و دادخواهی معتدل موجود کند و مردم ببینند که عرض و مال آنها به میزان حق و عدل محفوظ است برای علمای اعلام جز مسائل حلال و حرام و فتاوی صلواه و صیام نخواهد ماند".
تجربهی تاریخی نشان داد که از یک طرف نبود یا ضعف این "محکمهی منظم و دادخواهی معتدل" موجب ادامهی این دوگانهگی شد - حتی نبود این عدالت قوانین عرفی، برداشتی فرهنگی را به دنبال داشت که اگر روزی قوانین شرعی تام و تمام حاکم شوند، آن عدالتی که در آن روز موجود نیست، بر پا خواهد شد. چنین برداشت فرهنگی توانست خودش را در جریان پیروزی انقلاب و قدرتگرایی تدریجی ِمشروعهطلبان نشان بدهد.
از طرف دیگر، به کرسی نشاندن یک سیستم عرفی قوانین و نهادهای مدنی هم دیگر به این سادگی ممکن نبود. جریان تصویب متمم قانون اساسی مشروطه و مقاومت مشروعهطلبان ِ آن دوره نمونهی این سختی و پیچیدهگی کار بود.
دو نگاه خیلی کوتاه: وبلاگ فرمایشی - و سایت جدید زنان
با برپا شدن سایتی به نام "وبلاگ رئیسجمهور"، تحلیل و به اصطلاح طول و تفصیلهایی دربارهی ماهیت و فلسفهی وبلاگنویسی و "ورود" رئیسجمهور سنتی به این عرصه، در وبلاگستان منتشر شد. این یادداشتها را که میخواندم بیشتر به این فکر میکردم که این نوشتهها را دربارهی پدیدهای باید نوشت که حقیقتی از «وبلاگ» در خود داشته باشد. اولین و پایهای ترین چیزی که به یک وبلاگ شخصی هویت میدهد این است که کار، کاری شخصی و اصیل باشد. یعنی تراوش اندیشه و احساس آن شخص باشد. فراموش نکنیم آنجا که لازم باشد «وبلاگ فرمایشی» هم میتوان داشت، همانطور که مجلس فرمایشی یا حزب فرمایشی و یا حتی سندیکا و اتحادیهی فرمایشی هم میتوان داشت.
دربارهی سایتی که به نام "وبلاگ" نامیده شده، آنچه بیشتر به چشم میخورد استفاده از پدیدهای است که در میان جوانانی که به اینترنت دسترسی دارند، محبوبیت دارد، یعنی وبلاگ. منظور من دقیقا به راه انداختن چنین سایتهاییست که شخصی هم نیستند اما سعی میکنند رنگ و بوی آن را به آنها بدهند. زمانی هواداران آقای خاتمی هم تلاش کردند که چنین ابتکاری به خرج بدهند که خیلی زود خود خاتمی اعلام کرد که مطالب آن سایت، نوشتههای شخصی ایشان نیست.
به نظر من آن نوشتههای تحلیلی در وبلاگستان، صرف نظر از میزان دقتی که در آنها است، برای سایتی صادق است که در درجهی اول وبلاگ شخصی باشد نه تریبونی تازه به راه انداخته شده برای انتشار حرفهای تکراری.
----------
این روزها سایت جدیدی که دربارهی مسائل زنان مینویسد به راه افتاده است. مسائل زنان بطور کلی و بخصوص در جوامعی مانند ما که نابرابری زنان به خاطر جنسیتشان در تار و پود فرهنگ و قوانین ما نهادینه شده، آنقدر پیچیده و رنگارنگ است که پرداختن به آنها کار یکی و دو تا سایت نیست. به نظر من هنوز هم جای بیشتری برای سایتهای متنوعی در این زمینه هست. برای همین است که کمکار شدن یا حتی تعطیلی سایتی که در مورد مسائل اجتماعی و فرهنگی و بخصوص زنان کار میکند فقط مایهی تاسف است و خیلی وقتها تعجب. از طرف دیگر در جنبش فعال و زندهی زنان هم سلیقهها و فکرهای متفاوتی است که فکر میکنم همه در کنار هم و با وجود ِ داشتن ِ رسانههای مستقل ِ خودشان، میتوانند این جنبش را زنده نگاه دارند. سایت جدید میدان زنان نام گرفته است.
پینوشت: طنز تاریخ - امروز 28 مرداد 1385، شعبان جعفری جلودار ِ دستههای کودتاچی در خیابانهای تهران در روز 28 مرداد سال 1332، در آمریکا درگذشت.
شعبان جعفری پیش و پس از 28 مرداد از سازماندهان باندهای سیاه و گروههای لباسشخصی ِ فشار برای حمله به تظاهرات و ضرب و شتم مردم بود.
پس از کودتا، وقتی میخواستند دکتر فاطمی وزیر دولت مصدق را از شهربانی به زندان ببرند، شعبان جعفری و همدستانش بر سرش ریختند و با مشت و لگد و ضربات چاقو او را بشدت مجروح کردند.
-----------
گفتن و نوشتن دربارهی پیروزیها و شکستهای تاریخیمان نه غرور بیمایه است، نه ذکر مصیبت. مروری است بر آنچه بر ما رفته و جستجو برای پیدا کردن چرایی ِ آن. بخصوص اگر ملتی مثل ما وزنهی شکستهایش سنگینتر باشد و پس از هر پیروزی کوتاهمدت، شکستی درازمدت و پایدارتر برایش بر جا مانده باشد.
امروز سالروز کودتای 28 مرداد سال 1332 است که در پس توطئه و دخالت مستقیم خارجی و بیتفاوتی و همکاری ِ ایرانی، طومار جنبش آزادیخواهی مردم از صبح به غروبی در هم پیچیده شد. با خرج یک چند هزار دلاری و بیشتر از آن بیتفاوتی یا سردرگمی و از همه بدتر خیانت ِ آنان که سردمدار حوادث این روز بودند. همانطور که گفتم، یاد شکست 28 مرداد ذکر مصیبت نیست، بخصوص که آنچه برای ما در سالهای پس از آن رقم خورد، محکمتر شدن پایههای استبداد تاریخی بود.
میگویند اول باید ملت به سطح درک و اندیشهی بالا و مداراگر دست پیدا کند تا پس از آن دموکراسی پا بگیرد. من فکر میکنم در محیط خودکامه و مستبد، فکر مشارکت و مدارا پا نمیگیرد. اینها هر دو در کنش و ارتباط با هم رشد میکنند. در یک محیط استبداد زده یا بیتفاوتی و باری به هرجهتی و گلیم خود را از آب بیرون کشیدن رشد میکند یا سازش و رانتخواری و عََملهی ظلم شدن، و یا در جهت دیگر عصیان و طغیان. عقلانیتی هم که هست، دشوار بتواند مخاطبی عمومی پیدا کند.
در سالهای پس از مشروطه، پس از 1320 و بخصوص پس از 1332 در شرایطی بودیم که ملت میتوانست در امور زندگی اجتماعی و سیاسی خودش مشارکت فعال داشته باشد. دیدیم که حتی در اوایل سالهای پنجاه که بیشترین تحصیلکردهگان و متخصصان و آموزش عمومی را داشتیم، بیشتر از همیشه محدود بودیم و گردش ِ کار در جامعه و حکومت بر همان سنت استبدادی میگذشت.
از این اشارهی کوتاه که نتیجهی مستقیم ِ استقرار استبداد پس از 28 مرداد بود، بگذریم.
به سختی میتوانیم از نیروهای سیاسی ایرانی کسی را در این شکست ملی مقصر ندانیم. از دربار و شبکهها و عوامل وابسته به آن که مستقیما و با همکاری سازمانهای اطلاعاتی خارجی، در کار سرنگونی دولت مصدق و شکست جنبش مردمی بودند بگذریم، دیگران هم هر یک سنگی بر این راه انداختهاند.
یکی از نقاط ضعف جامعهای که سنت در آن به شکل تعیینکنندهای نقش دارد این است که اقشار زیادی از مردم، فعالیت اجتماعی و نقش سیاسیشان با مذهب و مراجع دینیشان گره میخورد. این مراجع دینی که البته هر کدام هم منافع و اندیشههای خودشان را دارند، نفوذ بسیاری بر اقشار سنتیتر مردم دارند. این نفوذ، در هر جنبش سیاسی و آزادیخواهی موجب تقسیم شدن هوادارانشان میشود. همانطور که بعنوان مثال در جنبش مشروطه پیش آمد. در سالهای پیش از 28 مرداد بخشی از روحانیان نسبت به این جنبش بیتفاوت یا بیشتر متمایل به دربار و شاه بودند و از جمله بزرگترین روحانی یعنی آیتالله بروجردی. بخش دیگر هم که آیتالله کاشانی نمایندگیشان میکرد، کوتاهزمانی طرفدار جنبش بودند ولی بتدریج و بخصوص در ماههای بلافاصله پیش از کودتا عملا در مقابل دولت مصدق ایستاده بودند. تا جایی که حتی در روز کودتا پولهایی هم از طرف کاشانی بدست کودتاچیان ِ خیابانی رسید. پس از کودتا هم آقازادهی ایشان نمایندهی مجلس شد. طبیعتا، این باعث میشد تا تعداد زیادی از مردم بیتفاوتی یا مخالفتشان با جنبش ملی، با مواضع این روحانیان شکل بگیرد.
آنجا که این اندیشه و منافع در جهت منافع ملی قرار میگیرد، این جنبش و حرکت اجتماعی در چنین جهتی حرکت میکند و در آنجا که منافع و اندیشهی رهبران دینی بر خلاف جهت منافع ملی است، حرکت مردمی که زیر نفوذ آنها هستند هم در آن سمت قرار میگیرد. یعنی منافع و مصالح ملی تابعی از اختلافات و رقابتهای رهبران دینی میشود.
تجربهی تاریخی بارها و از جمله در جنبش مشروطه و جنبش ملی شدن نفت نشان داد، که هر بار این دستهبندیها بر خلاف مصالح ملی کشور عمل کرده است.
در جنبش مشروطه به گواهی تاریخنگاران معتبر، جدا شدن شیخ فضلالله و روحانیان طرفدار او باعث جدا شدن و یا حداقل بیتفاوت ماندن بخش بزرگی از جامعه نسبت به اصلاحات بنیادی مشروطه شد. همچنین بیتفاوتی رهبران دینی و مخالفت عدهای دیگر از آنها با جنبش آزادیخواهی مردم در ماههای پیش از مرداد 32 ، این جنبش را از پشتیبانی بخش بزرگی از مردم محروم کرده بود. با این که تعدادی از پیشنهادات دولت در مجلس، از جمله ملی کردن اتوبوسرانی یا افزایش تعداد نانواییها میتوانست مستقیما روی زندگی اقشار محروم تاثیر مثبت بگذارد، نفوذ اجتماعی رهبران مذهبی موجب جلوگیری از این اقدامات میشد.
بسیاری از رهبران سنتی جبهه ملی مانند بقایی و قناتآبادی و مکی هم پس از اینکه دولت مصدق چند لایحهی اصلاحطلبانه را به مجلس ارائه کرد، کم کم از این جبهه جدا شدند. این رهبران سنتی در بازار نفوذ زیادی داشتند.
در جناح چپ هم حزب توده که تا سی تیر 1331 مصدق را عامل "امپریالیسم آمریکا" توصیف میکرد، تازه شروع به پشتیانی از دولت کرده بود اما در جدال عقیدتی میان رهبران، کار به تظاهرات و اعتصابها و درگیریهای خیابانی کشیده شد. در دنیای تقسیمشدهی این حزب، میان اردوگاه سرمایهداری و سوسیالیسم، جایی برای صدای سوم نبود. فرمولهای حاضر و آمادهای که با چند متغیر و پارامتر ساده، مسئلهی جنبش مردمی را بطور دور و دراز و عجیبی حل میکرد. رهبران هنوز در کلنجار رفتن با فرمولها بودند تا ببینند مصدق نمایندهی سرمایهداری ملی است یا سرمایهداری وابسته. عجیب نبود که وقتی این حزب با واقعیت کودتا در صبح 28 مرداد رو به رو شد، تازه میخواست با تردید و سردرگمی مقاومتی کند که صد البته به ساعت 5 عصر نرسیده، کار از کار گذشته بود و دستوراتی که اعضای آن منتظر دریافتش بودند، هیچگاه دریافت نشد، چه بسا که اصلا فرستاده نشده بود.
آنچه نتیجهی این سردرگمی بود، زندان بود و اعدام و داغ و درفش که از همه بدتر و وحشیانهتر بر اعضای حزب توده رفت.
اینها را آوردم تا مروری بر شکست خودمان در 28 مرداد 32 داشته باشیم. نه قرار است این چند جمله، مخالفی را مجاب کند، نه اینکه ذکر مصیبتی باشد و آهی از نهاد ما بر آورد.
فکر میکنم همین که بیتفاوت از کنار این سالروز نگذشته باشیم و چند دقیقهای در آن اندیشه کنیم، کافیست.
نظر کارشناس در جامعهی ما- مهمترين حقوق مرد بر زن: زن همواره در اطاعت از شوهرش باشد
این روزها در گردشی که در وبلاگها میکردم متوجه شدم که خوشبختانه از همین حالا بیارزشی و اجباری بودن اعترافات رامین جهانبگلو روشنفکر زندانی، گویا برای هر عقل صادقی آشکار است.
کسانی شاید در سالهایی که تازه این سنت و رسم غیرانسانی نهادینه میشد، با دهانی باز از قدرت معجزهی نظام، پای تلویزیون مینشستند تا خُرد شدن انسانها را تماشا کنند. انسانهایی که به نفی ِ اندیشه و زندگی و شخصیت خودشان مینشستند و چه پیرایهها و تهمتها که هم به خودشان و هم به دیگران میبستند. همهی این انسانهای خردشده طلب عفو و ترحم داشتند.
اما امروز حتی همان باورمندان معجزات هم پی بردهاند که معجزهای در کار نبوده. آنچه بوده داغ و درفش بوده. این را از لابلای نوشتهها هم میتوان خواند.
انسان را از خود تهی کردن و کلمات بر دهانش گذاشتن و قلم به دستش دادن، نه دشوار است نه هنر، چه رسد به معجزه.
--------
در گردشی اینترنتی به یک لینک کمی قدیمی، مربوط به یک سال پیش برخورد کردم. نظری از یک کارشناس حقوقی که معاون مجتمع قضايى خانواده است. مطلب اما قدیمی نیست. همین امروز هم با قدرت اجرا میشود. متن ماجرا را خودتان بخوانید اما من بیشتر منظورم نظر کلّی ِ این کارشناس دربارهی قوانین ازدواج است. ایشان میگوید:
"مهمترين حقوق مرد بر زن اين است كه زن همواره در اطاعت از شوهرش باشد و از وى به طور عام و خاص تمكين نمايد. زوجه حتى در خروج از منزل بايد از زوج اجازه داشته باشد و در هر حال با وى حسن معاشرت داشته و با حسن خلق با همسر خود رفتار نمايد. لازم به ذكر است اطاعت نكردن زن از شوهر در كارهايى كه شرعاً به عهده زن نيست نشوز محسوب نمى گردد مثلاً چنانچه زن براى شوهر طباخى نكند و از خياطى ونظافت منزل سرباز زند و يا امثال اين اعمال را انجام ندهد در حالت نشوز قرار نمى گيرد اما چنانچه زن از شوهر تمكين ننمايد حوائج و نيازهاى طبيعى و مشروع وى را برآورده نسازد و بدون اذن شوهر منزل را ترك نمايد ناشزه محسوب خواهد شد".
و میدانیم که در صورت اثبات این «نافرمانی و سرکشی» یا نشوز، که در دادگاههای ما چندان دشوار هم نیست، دیگر حقوق قابل توجهی به زن تعلق نمیگیرد. در ضمن آن جملههای "زن همواره در اطاعت از شوهرش باشد" و "زوجه حتى در خروج از منزل بايد از زوج اجازه داشته باشد" هم جالب توجه است.
در نوشتهی بالا کنجکاو شدم بدانم که تمکین عام و خاص چیست. از آنجا که متخصص حقوقی نیستم از نوشتهی مهرانگیز کار کمک گرفتم تا معنی این را بفهمم:
تمکین عام به معنای همزیستی زن با شوهر در زیر یک سقف است. زن مجبور است در محلی که مرد تعیین میکند زندگی کند.
تمکین خاص به معنی این است که زن وظیفه دارد به نیازهای جنسی شوهرش، هر موقع که مرد خواهان آن باشد پاسخ مثبت بدهد. با این که دانش امروز ثابت کرده که زن هم مانند مرد در شرایط خاصی آمادهی ایفای نقش جنسی خودش است، اما از آنجا که پایهی قوانین ما بر اساس دیگری تنظیم میشود، این موضوع در نظر گرفته نشده است. در کشورهایی که قوانین ازدواج عرفی دارند، اجبار زن برای آمیزش جنسی توسط شوهر، جرم ِ تجاوز جنسی محسوب میشود.
اثبات این که زنی تمکین خاص نمیکند در دادگاه کار سادهای نیست. ولی چون در مورد هزینهی زندگی یا نفقه، دادگاه به تمکین عام اتکا میکند، زن به سادگی نمیتواند در مقابل رفتار ِ مرد، خانه را ترک کند که اگر اصرار به ترک خانه داشته باشد باید از حقوق دیگرش صرف نظر کند.
شاید همهی اینها تکرار مکررات به نظر بیاید، اما فکر میکنم چون هنوز همین قوانین و محدودیتهاست که زندگی ِ زنان را تنظیم میکند، ضرری ندارد که هر از چندی نگاهی به وضعیت خودمان داشته باشیم.
نسلی که نوجوانی و جوانیاش را در اولین سالهای پس از انقلاب تجربه میکرد، حتما تب و تاب فرهنگی و هنری آن سالها را به یاد دارد. تب و تابی که در خیلی جاها سیاستزده بود و پس از سالها سکوت، زمان میخواست تا جای خودش را در جامعه پیدا کند و بتدریج از سیاستزدهگی و شعارزدهگی به روشناندیشی و پویایی و نقادی برسد. این زمان هرگز برای این نسل و این تب و تاب فراهم نیامد. نمیخواهم این یادداشت را با آنچه در پی آمد طولانی کنم.
از تب و تاب فرهنگی و هنری ِ آن سالها که گفتم، ما نسل نوجوان و جوان آن روز حتما فیلم Z را بخاطر داریم که یکی از پربینندهترین فیلمهای روی پردهی سینماها بود. من یادم هست که این فیلم را در سینما بلوار در بلوار الیزابت دیدم.
فیلم با کارگردانی کوستا گاوراس ِ یونانیالاصل و بازیگرانی از جمله ایو مونتان و ایرنه پاپاس در سال 1969 ساخته شد. زبان اصلی فیلم فرانسوی بود و موسیقی متن آن را موسیقیدان برجسته میکیس تئودوراکیس ساخته بود. فیلم Z جایزههای زیادی و از جمله اسکار برای بهترین فیلم خارجی را گرفت.
دو سه روز پیش که این فیلم را پس از سالها دیدم، فکر کردم که در اینجا که خانهی شخصی ِ پویا هم هست دربارهی آن بنویسم. در زیر هم دو قسمت کوتاه از موسیقی متن را از روی DVD آماده کردهام که با هم بشنویم.
داستان فیلم Z از روی یک ماجرای سیاسی واقعی ساخته شده است:
گریگوری لامبراکیس پزشک یونانی، فعال سیاسی و مبارز ضد فاشیست آلمان، در سالهای 1960 یک جنبش ضد جنگ در یونان را رهبری میکرد. جنبشی چپگرا - و نه لزوماً کمونیست یا هوادار شوروی- که بر ضد جنگ ویتنام و برای صلح و عدالت اجتماعی فعالیت مسالمتآمیز داشت. لامبراکیس در سال 1963 در جریان یک میتینگ مسالمتآمیز در تسالونیکی یونان به دست گروههای شبه نظامی و لباسشخصیهای دست راستی به قتل رسید.
در جریان تحقیقات و دادرسی که پس از قتل لامبراکیس انجام گرفت، معلوم شد گروههای سازمان یافتهی لباسشخصی با بالاترین مقامات سیاسی و نظامی در ارتباط بودهاند و از طرف آنها برای بر هم زدن تظاهرات و همین قتل لامبراکیس، هدایت و پشتیبانی میشدهاند. در جریان دادرسی و پس از آن، جنبش صلح و عدالت اجتماعی، رشد و اقبال زیادی در میان جوانان ِ یونانی پیدا کرد و گروه «جوانان لامبراکیس» تشکیل شد که اولین رهبر آن میکیس تئودوراکیس بود. شعار اصلی این جنبش همان حرف Z یا کوتاه شدهی Zei بود، به معنی «او زنده است!».
از سال 1982، هر ساله ماراتون کلاسیک آتن به یاد لامبراکیس با شرکت دوندهگانی از کشورهای مختلف انجام میشود، که یادآور ماراتون ِ صلح خود ِ لامبراکیس پیش از کشتهشدن ِ او است.
وقتی که فیلم را میدیدم به این فکر میکردم که «Z» برای ما یک نوستالژی، یک خاطره، نیست. متاسفانه پس از حدود 40 سال از ساخته شدنش و پس از 27 سال که از نمایش آن میگذرد، هنوز، بخشی از واقعیت ِ زندگی ما و جنبش مدنی ما است.
Z چگونه میتواند برای من نوستالژی و خاطرهی نوجوانی باشد، وقتی که نسل پس از من، که در نوجوانی من تازه زاده میشد، به سن جوانی، باید همان بیعدالتی را تجربه کند. حالا یا در جریان قتلهای زنجیرهای، یا در کوی دانشگاه یا در تجمع مدنی زنان یا دانشجویان.
فیلم، سیاستمداران و نظامیانی را نشان میدهد که جنبش مدنی را یک "بیماری اجتماعی" تعریف میکنند که به هر وسیله و از جمله چماق و زنجیر میخواهند "عامل بیماری و فساد" را از میان ببرند. اما در پشت سخنرانیها و شعارهای این "مصلحان اجتماعی" تفکری متعصب و انحصارگر نشسته، تکیه زده بر صندلی یا مُخَدّهی قدرت وثروت.
آیا همهی ما در برابر قانون مساوی هستیم؟ نگاهی به امروز از گذشته
حدود یک سال پس از تصویب قانون اساسی مشروطه یعنی سال 1907 میلادی ، وقتی که موضوع متمم قانون اساسی در مجلس شورای ملی مطرح شد، از موادی که کمیتهی مجلس پیشنهاد داده بود، ببشترین بحث و اختلاف مربوط به اصل هشتم بود. اصل هشتم میگفت: "اهالی مملکت ایران در مقابل قانون دولتی متساوی خواهند بود". انتخاب "اهالی مملکت ایران" به جای "ملت ایران" تصادفی نبود. در دوران مشروطه و پیشتر از آن مفهوم "ملت" به معنایی که امروزه در نظر ما هست فهمیده نمیشد. ملت عبارت بود از پیروان ادیان الهی: ملت اسلام، ملت یهود و .... برای همین بود که علما را روسای ملت میدانستند. بعنوان مثال میرزای آشتیانی در جریان جنبش تنباکو در نامهای به ناصرالدین شاه مینویسد: "دعاگو سابقاً عازم بود که عریضهای به حضور مبارک عرض نماید... حاکی از تشکر مراحم ملوکانه نسبت به عموم رعایا و دعاگویان، خاصه بر سلسله جلیله علما که روسای دین و ملت و حَمَله شریعتاند". و در مقابل، دولت قرار داشت که شاه رئیس دولت محسوب میشد.
اما از آنجا که کمیتهی مجلس شورای ملی و از جمله کسانی مانند تقیزاده میخواستند تبعیضهایی را که قوانین میان مردم قائل میشد بتدریج از بین ببرند و تحت تاثیر قوانین عرفی کشورهای اروپایی مانند بلژیک قرار داشتند، این عبارت "اهالی مملکت ایران" را به کار بردند. این اصل با مخالفت شدید علمای مشروعهطلب روبهرو شد. مطابق نظر آنها قوانین، باید بر اساس شرع تنظیم میشد و طبق آن، برابری میان "اهالی مملکت" وجود نداشت. مثلا نه کافر با مسلم برابر بود، نه زن با مرد.
این، یکی از مهمترین موارد اختلاف بود. استدلالهایی که از روی کجفهمی و تقلیل ِ مفاهیم - یا از روی باور و یا از روی ضرورت- در برابر ایرادهای مشروعهطلبان آورده میشد این بود که بقول مستشارالدوله، دارای حقوق برابر بودن: "یعنی اجرا شدن احکامی که در قانون نوشته شده در حق اعلی و ادنی، وضیع و شریف، قوی و ضعیف. به طریق مساوات باشد و به هیچ وجه امتیاز نداشته باشد". در حالی که معلوم بود منظور کمیتهی مجلس که خود مستشارالدوله هم جزو آن بود، فقط «اجرای قانون» نبود بلکه «گذراندن قوانینی» بود که بر طبق آنها همهی مردم کشور صرفنظر از دین یا جنسیت یا هر موقعیت اجتماعی دیگر، دارای حقوق برابر با هم باشند. شاید بتوان در مورد منظور اعضای کمیته دربارهی برابری جنسیتی، با تردید نگاه کرد. گرچه در همان زمان هم بسیاری از روشنفکران مشروطه به ضرورت ایجاد مدارس جدید برای دختران و ورود آنان به اجتماع پی برده بودند. اما در موارد دیگر، منظور، همان عرفی کردن نظام قوانین کشور بود.
با این حال، همان "قانون دولتی" هم در متن قانون یک عقبنشینی در برابر مشروعهخواهان بود. چرا که مشروعهخواهان معتقد بودند که مجلس شورا برای گذراندن "حقوق ملّی" دارای حق و اختیاری نیست. در اینجا هم مّلی به معنای پیروان دین فهمیده میشد و قوانین مقدس و تغییرناپذیر شرعی هم در اختیار مجلس نمیتوانست قرار بگیرد.
روشنفکرانی مانند آخوندزاده بودند که در برابر این کجفهمیها و تقلیل دادن مفاهیم و تلاش برای توضیح مشروطه در چارچوب شرع، واکنش نشان میدادند. آخوندزاده در نامهای به مستشارالدوله مینویسد: "اما شما برای اجرای عدالت به احکام شریعت متمسک میشوید. به خیال شما چنان میرسد که گویا به امداد احکام شریعت کونستتیسیون (قانون اساسی) فرانسه را در مشرق زمین مْجری میتوان داشت. حاشا و کلا، بلکه محال و ممتنع است". و در مورد همین موضوع حقوق برابر همهی "اهالی مملکت" مینویسد: "اصل اول از اصول کنستتسیون برابری در برابر قانون و اجرای آن است: مساوات در حقوق و محاکمات. پس حقوق زنان چه میشود؟ آیا مساوات در حقوق، مختص طایفهی ذکور (مردان) است؟ مسئلهی اجبار در حجاب چه میشود؟ در امر محاکمات، تکلیف حقوق ذمی و مردمان خارج از دین اسلام چگونه خواهد بود؟"
و برای همین بود که توصیهی آخوندزاده بر فهم و تعریف مفاهیم و قوانین در همان چارچوب عرفی ِ آنها بود.
----------
برای اینکه تصور نکنیم این بحثهای بالا، به امروز ِ ما ارتباطی نمیتوانند داشته باشند، به گفتههای آقای معین از رهبران "جبهه دموکراسی و حقوق بشر" که از ابتکارات اصلاحطلبان دولتی است نگاهی میاندازیم. آقای معین میگوید: " کسانی که به قانون اساسی که در حال حاضر ميثاق ملی ماست يا به دين اسلام که مکتب فکری بيش از ۹۸ درصد مردم ايران است، پايبند نباشند، نمیتواند عضو هيات موسس جبهه دموکراسی و حقوق بشر باشند اما اين گروهها به عنوان اعضای معمولی که به تحقق آرمان حقوق بشر و دموکراسی معتقد هستند، میتوانند به جبهه بپيوندند."
بدین ترتیب، بخشهایی از جامعه، آنها که به قانون اساسی موجود پایبند نیستند - و میخواهند با فعالیت سیاسی مسالمتآمیز و مدنی تغییرات مورد نظرشان را تبلیغ کنند- و غیر مسلمانان، "نمیتوانند" عضو هيات موسس این جبهه باشند. جبهه دموکراسی و حقوق بشر که ظاهرا برای این تشکیل شده که بیشترین افراد جامعه را در بر بگیرد هنوز در همان اول کار با "نمیتوانند" ها نشان میدهد که به برابرحقوقی "اهالی مملکت" باور عملی ندارد. هیات موسس که پایهی مرامنامه و سیاستهای این جبهه را ریخته است، در تعریف خودش از دموکراسی و حقوق بشر، افراد را بر اساس باورهای دینی دستهبندی میکند. به نظر من در اینجا هم، ما هم مفهوم دموکراسی و هم حقوق بشر را تقلیل دادهایم و در چارچوب سنتی خودمان تعریف میکنیم. روشن است که مفاهیم دموکراسی و حقوق بشر بر زمینهی درکی تعریف شدهاند که طبق آن، «همهی افراد بشر» و از جمله «همهی افراد یک کشور»، حقوقی برابر دارند و باورهای دینی و یا "پایبندی" آنها مانعی برای شرکت آنها در زندگی اجتماعی و سیاسی در بالاترین ردهها نخواهند بود.
بر پایهی چنین درک تقلیل دهندهی اصلاحطلبان حکومتی است که فکر میکنم آنها این بار هم منتها در شکلی مردم پسندانهتر امیدوار به خیل ِ مردمی هستند که آنها را به قدرت برسانند و در عمل نقش سیاهیلشکر و دنبالهرو آنها را ایفا کنند.
به نظر میرسد ما در اینجا هم هنوز از تناقضها و درهمریختگیهای صد سال پیش رها نشدهایم.
کپی کردن مطلب دیگران، نقل اندیشه نیست. و نگاهی به یک نامه
دوستانی که وبلاگ مرا میخوانند حتما متوجه شدهاند که پویا، جویای نام نیست. آنچه از یادداشت و مقاله مینویسد یا آنچه از طرحهای اجتماعی میسازد، جز بیان دغدغههای ذهن و جان نیست. این را مخصوصا نوشتم تا گفته باشم که نقل این اندیشهها و کارها را توسط دیگران، لطف آنها به خودم میدانم.
اما کپی کردن کارها و آن هم ناقص، و آنهم از نه وبلاگ شخصی من که از یک سایت رسمی که مطلب در آن قرار گرفته است، نقل یک اندیشه نیست. چند روز پیش در یک وبلاگ گروهی به لینکی برخورد کردم که وبلاگ دیگری مطلبی با عنوان " بررسی کوتاهی از نقش اجتماعی زن در تمدن های کهن میانرودان" منتشر کرده است. چون این عنوان دقیقا عنوان مقالهی من در سایت زنان ایران بود، سری به این وبلاگ زدم و مطلب ِ کپی شدهی ناقص را در آنجا دیدم، بدون ذکر منبع، نویسنده یا سایت. شاید اگر لینک این مطلب بوسیلهی چند وبلاگ گروهی مانند دوx دو یا بلاگنیوز، پخش نشده بود، عکسالعملی نشان نمیدادم. اما متاسفانه این تنها تجربهی من نبوده است. نام آن وبلاگ را نمیآورم. اما کار زیبایی نیست. نمیگویم تنها حرفهای نیست، میگویم که حتی زیبا هم نیست.
----------
نوشته بودم که چند سالیست دربارهی سیر اندیشهی تجدد و تحولی که این اندیشه در طول زمان، از اوایل قاجاریه تا مشروطیت و تا روزگار ما، داشته است، کنجکاوی کردهام. میخواستم امروز دربارهی برداشتی که در دورهی جنبش مشروطه از مفاهیمی مانند «ملت» و «تساوی ملت در برابر قانون» وجود داشته و تا امروز هم گریبانگیر ماست، بنویسم. اما پس از این همه اشارهی تاریخی که در این چند پست آخری بوده، خواستم بخشی از ایمیلی را که برای ف.م.سخن امروز فرستادم در اینجا بگذارم. مطلب اصلی را در یادداشت بعدی که امیدوارم همین فردا باشد پی میگیرم.
از این پست خاطرهی شیخ ابراهیم دربارهی بهرهبرداری روحانیان از باورهای خرافی مردم که بگذریم، تلاش میکنم اندیشهها و دغدغدههای خودم را با آوردن نمونههای تاریخی که ربط منطقی داشته باشند همراه کنم. بیشتر از دو جهت:
یکی این که بتوان نشان بدهم که امروز ما از تاریخی که بر ما گذشته جدا نیست. در بعضی موارد ادامهی منطقی آن چیزیست که بر ما بعنوان یک ملت گذشته و در مواردی دیگر، تکرار آن تجربههای گذشته، و این آخری شاید بخاطر بیتوجهی و سرسری گرفتن آن تجربهها. مثلا این یادداشت: http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000304.html
جهت دیگر نشان دادن این است که اندیشههای من ضرورتا خلقالساعه نیستند وبه هرحال بدون ربط با اندیشهها و زحمتهای فکری پیش از من نمیتوانند باشند. اگر نظر تازهای هم هست باز از اندیشههای پیشین خالی نیست، هرچند که در بعضی جاها با آنها موافق باشد و در بعضی دیگر نه. نیوتون با وجود انقلابی که در روش علوم طبیعی برای تبیین ریاضی جهان بوجود آورد میگوید: "من روی دوش غولها ایستادهام". که یعنی کار من حاصل ِ کارهای گذشتهگان و ادامهی کارآنها (از جمله کپلر و کوپرنیک) است. صد البته پویا، نیوتون نیست، اما خوشبختانه غولهایی در عرصهی اندیشهی تجدد داشتهایم که من بتوانم از تجربهی کاری آنها بهرهای ببرم و در این کورهراه سیاحتی بکنم. کسانی مانند میرزا آقاخان کرمانی و آخوندزاده وکسروی و از آنها که هنوز زندهاند مانند آدمیت و آجودانی و جواد طباطبایی. نه اینکه اینها یکسان بیاندیشند. مهم کار و همتیست که در طول زمان جریان داشته و کورهراهی که برای شناخت «چرایی ِ» کار ِ ما و «کیستی ِ» خود ِ ما باز شده... فقط خواستم توضیحی دربارهی این داده باشم. برایم مهم است که مبادا این نقلقولها و آوردن نمونههای تاریخی به حکایتگویی و نقالی تعبیر شود که آنوقت از آنچه در ذهن من میگذرد خیلی دور است.
دو نگاه: چرا با ادبیات فیلترکنندهگان از خودمان دفاع کنیم؟ «زمانه» و صداهای متفاوت
نامهی سردبیر نشریهی اینترنتی «ایران ما» را خواندم که بخاطر فیلترشدن این سایت، فعالیتهایش را تعطیل میکند.
بیژن صفسری در نامهاش مینویسد: "هرگز كمان آن نداشتم كه "ايران ما " نيز از مهلكه فيلترينگ جمهوري اسلامي جان سالم بدر برد هر چند بسيار اميد داشتم كه لا اقل با توجه به سوابق مطبوعاتيم كه هرگز نه به حزبي وابسته بودم و نه بيگانه پرست ، اين نشريه را كه همچون نشرياتي كه منتشر مي كردم بي پشتوانه سياسي بود و تنها از سر عشق به مردم بي اطلاع از همه چيز منتشر مي شد ، تحمل كنند !"
فیلترشدن این نشریه مانند فیلتر کردن و بستن دهها و صدها سایت و وبلاگ و نشریهی چاپی دردناک است. آن هم در کشوری که برای مشروطه که یکی از خواستهای اساسی آن «حریت مطابع» یا به زبان امروزی آزادی مطبوعات بود، همایشها و سخنرانیها تشکیل میدهیم. مانند بسیاری موارد دیگر «بسیار» میگوییم تا «کم» عمل کنیم.
اما نقل قسمتی که از نامهی سردبیر «ایران ما» آوردم، اتفاقی نبود. من فکر میکنم خود بیژن صفسری گرامی بدون شک میداند که بسیاری از نشریات تعطیلشده یا سایتهای فیلترشده نه حزبی بودهاند (و تازه مگر حزبی بودن در نفس ِ خودش منفی است؟) و نه بیگانهپرست. مثلا همین کانون نویسندگان را میتوان حزبی نامید یا بیگانهپرست؟ اینها که اصلا اجازهی بیرون دادن نشریهای را هم نداشتهاند، تا چه رسد به تعطیل یا فیلتر شدن. تعداد بسیاری سایت فیلتر شدهاند. تعداد بسیاری نشریه تعطیل شدهاند. تعداد بیشتری از کمترین کمک مالی در امور فرهنگی برخوردار نیستند و همیشه در آستانهی تعطیلیاند. تعداد بسیاری کتاب یا اجازهی چاپ یا تجدید چاپ ندارند. اما کجا میتوان گفت که اینها بیگانهپرستند؟
بیژن صفسری اهل قلم است و درد را میشناسد. چرا باید با همان ادبیات فیلترکنندهگان و تعطیلکنندهگانمان از خودمان دفاع کنیم؟
----------
در سایت تازه تأسیس «رادیو زمانه» در بخش «رسانههای خودمونی» لینک عکسهای سایت کسوف را دربارهی همایش مشروطه دیدم، با تیتر "اهل اندیشه صد سال بعد از مشروطه". که البته تیتر، انتخاب خود «زمانه» است. شاید این عنوان خیلی بیشتر از آن چه باید کلّی است. شاید بتوان گفت "اهل اندیشهای" که اجازهی بیان دارد. ولی این، همهی آن اندیشهی حاضر در جامعه نیست. حتی اگر حضور این دسته آنقدر پر رنگ باشد که گویی صدایی جز این نیست. کمرنگ نگاه داشتن صدای دیگران، دلیل بر نبود ِ آنها نیست.
«زمانه» میخواهد صدا و بیان حرفها و اندیشههایی باشد که به سختی شنیده میشوند. البته بدون شک «رپ» نوجوانان یکی از این صداهاست. زمان میخواهد تا ببینیم «زمانه» تا کجا بازتاب صداها و اندیشههای متفاوت است. شاید برای همه چیز مرزی وجود دارد که در گذشتن از صافی ِ زمان و عمل میتوان دید.
امروز 14 مرداد، یکصدمین سالروز اعلام فرمان مشروطه است. جنبشی که پس از صدها سال خمودهگی اجتماعی و فکری، تحولی بنیادی در کشور ما ایجاد کرد. تحولی هم در زندگی اجتماعی و سیاسی، هم در اندیشهها و برداشتهای فکری.
تحولی که صد سالی پیش از انقلاب مشروطه در دستگاه عباسمیرزای ولیعهد و قائممقام شروع شده بود. و در تمام سالهای پس از آن با کوششهای کسانی مانند امیرکبیر و میرزاحسین خان سپهسالار و امینالدوله ادامه پیدا کرده بود. روشنفکران و روزنامهها و مدارس جدید نقش بزرگی در این تحول داشتند. اما آنچه نقش جنبش مشروطه را برجسته میکند مطرح شدن ضرورت تحولات در میان مردم بود و کشیده شدن اندیشهی آزادی و عدالت و قانون، از محافل روشنفکری به خیابانها و میدانهای شهر. میگویند در دوران تب و تاب مشروطه حدود 200-180 انجمن فقط در شهر تهران وجود داشته است.
آنچه در پس ِ پیروزی انقلاب مشروطه آمد و این که امروز ما در اینجا هستیم و هنوز پس از صد سال خواستههایمان در اساس، تفاوت چندانی با آن زمان ندارد، باید ما را قاعدتا به این فکر بیاندازد که عامل نرسیدن ما به آن شعارها و آرمانها چه بوده. البته میتوان همهی صورت مسئله را ساده کرد و با یک "توطئهی خارجی" یا "سرکوب و دیکتاتوری" همهی پرونده را بست. اما این چه کمکی به ما برای شناخت آنچه بر ما رفته، میکند؟ نه اینکه توطئهی خارجی یا سرکوب و دیکتاتوری نبوده، اما پاسخ را در آن زمینههای اجتماعی و اندیشهگی خود ِ ما باید پیدا کرد که همیشه زمین حاصلخیزی برای رشد اینها بوده است.
من تا حالا، آنجا که مناسبتی بوده دربارهی نظر خودم دربارهی این آسیبهای مشروطهخواهی ما نوشتهام. از آنجا که جنبش مشروطه، این قدر گسترده بوده و جوانب بسیاری از زندگی ما را تحت تاثیر قرار داده، آسیبهای آن و علت عقیم ماندن آن در طول زمان هم، آن قدر همه جانبه و پیچیده است که شاید بتوان گفت ما در آغاز راهی برای شناخت آنها هستیم. آن هم با تلاش و کوشش متفکران و مورخانی که شاید زیاد هم با هم توافق اندیشه و راه نداشته باشند، اما کار ِهمهشان در قراردادن قطعات این موزائیک ِ تاریخی ارزشمند است.
در این چند سال اخیر، فکرم بیشتر به جنبهی اندیشهگی و برداشتهای ما از مفاهیمی که در جنبش مشروطه مطرح بودهاند، پرداخته است. این که ما ملت، از روشنفکر تا آدم کوچه و بازار، واقعا چگونه مفاهیمی مانند ملت، وطن، آزادی، قانون، عدالت، مجلس شورای ملی، حزب و انجمن و نهادهای مدنی و یا مشارکت مردمی و خرد جمعی را فهمیدهایم؟
روشن است که بسیاری از اینها، برای ما مفاهیم جدیدی بودهاند که بیشتر هم از تمدن مدرن اروپایی در فرهنگ ما مطرح شدند. اما آیا ما در ترجمهی واژه به واژهی این مفاهیم، مضمون آنها را هم به فرهنگ خودمان وارد کردهایم؟
مثلا آیا وقتی ما پارلمان را به مجلس شورای ملی ترجمه کردیم، منظورمان همان شورایی برای وضع قوانین بشرساخته و مبتنی بر نیازهای جامعه در هر دوران تاریخی و بر اساس عقل و خرد جمعی «همهی افراد جامعه» بود یا برداشتی مطابق «وشاورهم فیالامر» «و امرهم شورا بینهم» بوده و هست؟ آیا واقعا این دو برداشت یکی هستند؟ و یا مفهوم «ملت» چیست؟ آیا ما تلاش کردهایم این مفاهیم مدرن را در همان چارچوب فرهنگ سنتی خودمان تعریف کنیم و هر جا که تضادی دیدیم، آن مفهوم مدرن را به مفهوم سنتی و آشنای خودمان تقلیل بدهیم؟
آیا چنین تقلیل دادنها بر حسب ضرورت و ترس و تقیه یا مقبولیت اجتماعی بوده است؟ اگر هم چنین بوده، چه نتایجی برای ما داشته است؟
به نظر من، اینها "مته بر خشخاش" گذاشتن نیست. همین تعریف ناروشن مفاهیم است که مثلا در مقولهی ملت، ما امروز پس از صد سال با "خودی و غیر خودی" رو به رو هستیم. هنوز پس از صد سال مجبور هستیم برای جلب مردم به رای دادن شعار "ایران برای همهی ایرانیان" را مطرح کنیم. و البته هنوز این «همهی ایرانیان» در چاه تأویل مقالهنویسان و مفسران حرفهای سر در گم مانده است. همین مشکل را در مقولهی قانونگذاری و نقش و قدرت مجلس شورا هم داریم.
آنقدر که بتوانم اندیشههایم را بیان کنم و در حوصلهي یادداشت وبلاگی باشد، خواهم نوشت.
----------
در بعضی وبلاگها خواندم که دوستانی علاقه دارند دربارهی انقلاب مشروطه بیشتر بدانند و فقط به آنچه در کتابهای درسی آمده اکتفا نکنند. بخصوص کتاب درسیای که تاریخ را از دریچهی تنگ باورها و منافع سیاسی امروز ِ حاکمان نشان بدهد. مدتها بود که میخواستم تاریخگونهای را از جنبش مشروطه در یک طرح فلش تهیه کنم. فکر کردم این طرح شاید بتواند تحریک کنندهی ذهن ِ کسانی باشد که بخواهند بیشتر بدانند و خودشان بدنبال مطالب کاملتر و عمیقتر بروند. کار سادهای که اصلا نیست و در یکصدمین سال هم که نشد، امیدوارم در یکصد و یکمین سال بشود.
نگاهی دیگر: خرافات از دیروز تا امروز، انگیزههای مشترک
اول سه موضوع جداگانه:
خبرهای نگرانکنندهای از وضعیت احمد باطبی در زندان منتشر شده است. همسر باطبی میگوید: "ما حادثه مرگ زهرا كاظمي را داشتيم، ما مرگ اكبر محمدي را داشتيم، و امروز هم احمد باطبي را داريم".
این روزها ترجمهی مطلبی را دربارهی اثرات رسوم جاافتادهی اجتماعی بر روی زندگی و باورهای زنان، تمام کردم که به زودی به همت دوستان منتشر میشود و مثل همیشه خبر آن را در اینجا هم خواهم گذاشت.
امروز نشریهی اینترنتی نامه را که نگاه میکردم، در قسمت مطالب مربوط به زنان، این میزگرد مربوط به جنبش زنان را دیدم: «عقبماندگی بخش آگاه، پیشتازی بدنهی جنبش زنان». لینک چندمقالهی دیگر هم در این بخش هست.
----------
دربارهی رواج خرافات در جامعه زیاد خوانده و شنیدهایم. کار به جایی رسیده که امروزه دولت و حکومت، از کیسهی مردم خرجهای میلیارد تومانی برای رواج خرافات میکنند. آقایان که حتی انتخابات مجلس و نمایندگان را هم رسما حاصل صلاح و مصلحت با دنیای غیب میدانند.
در نوشتهی قبلی دربارهی محکمهی شرع ملا قربانعلی در زنجان نوشتم. بدون تردید این محکمهها و زدو بندها و بگیر وببندها و چماقها بدون داشتن یک پشتیبانی یا لااقل بیتفاوتی اجتماعی ممکن نمیبوده است کم اینکه حالا هم نمیتواند باشد. نویسندهی خاطرات یعنی شیخ ابراهیم زنجانی نمونهای از رواج دادن خرافات را آورده است که فکر کردم مرور آن برای ما خالی از فایده نیست. شاید که همین امروز هم ما به این، کم دچار نباشیم. موارد مشابه کم نیست، فقط کافی است نگاهی به دور و بر خودمان بیاندازیم.
مقدمه را طولانی نمیکنم. فقط اینکه یادمان هست شیخ ابراهیم مدت 20 سال در عتبات و حوزهی نجف درس خوانده و به زنجان برگشته بود. ملا قربانعلی هم از روحانیون بلندپایهی زنجان بود که شرح داراییها و دارودستهی او را در یادداشت قبلی خواندیم. و در زمان این خاطره هم ملاقربانعلی در شهر زنجان زندگی میکرد.
شیخ ابراهیم پس از مدتی اقامت درزنجان تصمیم میگیرد با رفقایش به یک سفر کوتاه به عتبات برود. دیدهها و دانستههای او از وضعیت آنجا خودش مایهی نوشتن چندین یادداشت بلند است. اما موضوع ما از آنجا شروع میشود که شیخ ابراهیم و دوستانش در حال بازگشت به زنجان هستند و او اینطور ادامه میدهد:
« واقعا در این سفر به خوشی با رفیقان خوب رفته و برگشتیم. از غرایب اوضاع عامه و بدبختی و نادانی ایرانی چیزی راکه به چشم دیدم و اگر میشنیدم باور نمیکردم. از همدان به طرف زنجان روانه شدیم. در راهها و دهات جنبش غریبی دیدیم. دستهدسته زن و مرد و اطفال با بیرق ها [پرچمها] و چاوشها و صداهای: "بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا" یا ندای "بریده باد زبانی نگوید این کلمات - که بر رسول خدا ختم انبیا صلوات"، آهویی و گوسفند و بار اشیاء با یابو و قاطر و الاغ پیوسته به سمت زنجان میبردند، راهها پر شده. پرسیدم: "چه خبر است؟" گفتند: "خبر ندارید؟" گفتیم: "نه! چه خبر؟" گفتند: "پس از این که حضرت حجتالاسلام ملا قربانعلی در ظرف یک ساعت در سامره [شهر مذهبی در عراق]، از زنجان حاضر شد و نماز آیتالله حاجی میرزا حسن شیرازی را که وفات کرده بود خوانده، زیرا مجتهد اعلم را غیر مجتهد اعلم نمیتواند نماز میت بخواند، چنان که امام را غیر امام نمیتواند غسل و کفن کند و نماز بخواند، چنان که امام محمد تقی در یک چشم به هم زدن از مدینه به طوس رفت و حضرت امام رضا را غسل داد و نماز خواند، در عتبات هم اعلم از ملا قربانعلی نبود، خدا او را حاضر کرد نماز میرزا را خواند و برگشت. میگویند او گفته که دوازده امام و حضرت پیغمبر و حضرت فاطمه فرمودهاند شیعه در راه زیارت ما زحمت میکشند. این سال همگی آمدهاند به قیدار [دهی کوچک در نزدیکی زنجان با یک زیارتگاه] که هم حضرت قیدار را زیارت کنند و هم چهل روز میمانند. شیعیان ایران از هر طرف برای زیارت ایشان به قیدار بیایند، حالا از آن سمت همدان و این سمت و از گیلان و قزوین و آذربایجان دستهدسته، هزاران هزار مرد و زن پول و نان و گوسفند برداشته میروند قیدار یک روز و دو روز یا بیشترمانده چهارده معصوم را در یک جا با حضرت قیدار زیارت میکنند".
واقعا دیدم اگر تکذیب کنم میزنند و میگویند به معجزه شک کردند. پرسیدم: "این را که گفته؟" گفت: " شیخ محمد، خادم قبر قیدار در خواب حضرت عباس را دیده او گفته و خواهرش هم حضرت زینب را دیده، بعد چهارده معصوم حاضر شدهاند و بالای انگشت مهین خواهر شیخ محمد مُهر زدهاند که جای مُهر خوانده میشود "محمد علی" و مردم همه زیارت میکنند و دست او را و جای مُهر را میبوسند و از یک قران تا یک تومان پول میدهند و در این چهل روز چهارده معصوم قرار دادهاند که خدام قیدار برای زوار و زنان دعا و طلسم بنویسند، هر چه بخواهند روا شود".
واقعا حیرت کردم. از آن جا چهار منزل تا قیدار راه مانند مور و ملخ مردم میآمدند. به قیدار رسیدیم عجب اردوگاهی دیدیم. قطع نظر از خانههای قیدار اطراف قریه مسافت مهمی اردوگاه و دستهدسته قافلهی زوار چادرها زده یا زیر درختان و سنگهای بزرگ که آنجا هست و سر چشمهی بزرگی که در آن جا روان است جا گرفته و قربانیها کشته و هدیهها و روغنها و پولها میریزند. چند نفر از رنود زنجان هم پیوسته دعانویسی میکنند و از هر طرف کاه و جو و امتعه و از زنجان قند و چای و شیرینی و لوازم دیگر. واقعا بازاری است. صحن قبر قیدار، پر از زن و مرد، میروند و میآیند. روضهخوانها فرصت پیدا کرده سر قبر و حیاط و بیرون روضه میخوانند و پول میگیرند. تمام مرد و زن گروهگروه به خانهی آن زن مُهردار رفته و پول داده، زیارت کرده، رو مالیده از شوق، شیون و ناله و غوغا و صلوات است که بلند است. دست به دست آن زن رساندن دشوار شده، هر کس پول بیشتر داده جلو افتاده است. واقعا محشری است. من دانستم یک دسته شیوخ که یک جمعیت مهم مفتخوار توانگرند که تمامی طایفگی میگویند خدام قیدارند و هزاران دخل و از عموم اطراف زوار آن قبر دارند این بازی را درآوردهاند و به اطراف آدم فرستاده و این شهرت را دادهاند. واقعا از بلوکات قزوین و رودبار و گیلان و از سمت آذربایجان و همدان و گروس و تخت سلیمان و تمام خمسه گروهگروه آمدهاند چهارده معصوم را زیارت کنند. سردستهی این شیوخ شیخ محمد نام رند ِ نابکار ِ قلندری بود که به واسطهی بستگی به ملا قربانعلی و خبر دادن به اطرافیان قدرتی هم داشت. او با سایرین برای دخل خود این بازی را راه انداخته بودند. من آدم فرستاده شیخ محمد را حاضر کردم و به او نصیحت و تهدید کردم: "این چه بازیگری است، من میروم به زنجان به علما و حکام بلکه دولت این بازی را میگویم، پدرشما را درمیآرند، حقیقت حال چیست آن مُهر و آن زن کیست؟" او دید جای انکار و اصرار نیست افتاد به التماس و گفت: "والله انگشتری بود، در آتش سرخ کرده، به دست خواهرم مُهر زدیم و این خوابها را ساختم و به زبان مردم انداختم. نقش هم گرفت، نماز رفتن ملا قربانعلی را هم چند نفر از نوکران او و ما ساختیم. همیشه در این اطراف دهات و میان شاهسونها از کسان ملا قربانعلی گوسفند و روغن و پول و غله جمع میکنند، از این معجزات برای او میسازند. توبه میکنم و از فردا به مردم خبر میدهم چهارده معصوم برگشتهاند. این دستگاهها را هم موقوف میکنیم. شما هم به حکام و دیگران اطلاع ندهید." ... با همهی این حالات به شهر زنجان وارد شده دانستیم حاکم و حضرت حجتالاسلام [ملا قربانعلی] از این بازی استفاده کرده مبلغی گرفته دنبال نکردهاند.»