پینوشت: اکبر محمدی، زندانی سیاسی و از رهبران تظاهرات دانشجوئی 18 تیرماه در اثر اعتصاب غذا در زندان اوین "درگذشت".
او "خودی" نبود، همانطور که زهرا کاظمی "خودی" نبود. "خودی" که نباشی یا باید با تن و روحی خُردشده جلوی دوربین به نفی و انکار خودت بنشینی یا از صحنهی روزگار محو شوی. خبر را در این اینجا خواندم ... احمد باطبی دیگر زندانی سیاسی هم، روز شنبه در خیابان بازداشت شد.
----------
دوستان امیدوارم حوصلهی این نوشتهی بلند امشب را داشته باشید.
شاید یکی از مهمترین عوامل نابسامانی کشور ما در دوران پیش از مشروطه، نبود ِ یک نظام حقوقی مشخص و برپایهی قوانین تعریف شده بوده است. خیلی کوتاه، مسئولیت حل مشکلات و اختلافات میان مردم و امر قضاوت، در دو نهاد جداگانه اجرا میشد: مَحکمههای شرع و دیوانخانه. وظیفهی دیوانخانه رسما این بود که به اختلافات عرفی مردم رسیدگی کند و محکمهی شرع فقط در امور شرعی دخالت کند. ریاست محکمههای شرع با روحانیون و مجتهدین بود و مسئولیت دیوانخانه با کارگزاران دولت. مشکل اینجا بود که در بسیاری موارد مرز میان یک دعوا و اختلاف شرعی و عرفی معلوم نبود. دیوانخانهها در خیلی از اختلافات، مراجعهکننده را به محکمهی شرع میفرستادند تا با هر حکمی که او میگرفت، رای دیوانخانه را بر اساس آن تعیین کنند. معمولا امور جزایی به عهدهی دیوانخانه بود که البته آن هم در خیلی از موارد توسط روحانیون صاحباختیار محل نقض میشد.
مشکل اساسی این بود که هم رای محکمههای شرعی و هم رای دیوانخانه بر پایهی سلیقه و تفسیر شخصی قاضی از قانون بود. حکمهای متفاوت به اصطلاح ناسخ و منسوخ فراوان صادر و اجرا میشد. رای قاضی در مورد یک اختلاف از محکمه تا محکمه و از شهر به شهر تفاوت میکرد.
این مشکل، تا به امروز هم در جامعهی ما حل نشده است و بخصوص پس از انقلاب که تلاش کردند نظام حقوقی شرعی را به نظام مسلط تبدیل کنند و قاضی شرع بر اساس تفسیر و سلیقهی خودش حکمی را صادر میکند.
روحانیون با داشتن حق قضاوت و برپایی دادگاههای شرعی در شهرها، قدرت اقتصادی و اجتماعی فراوانی داشتند که در مقابل از دست دادن آن شدیدا مقاومت میکردند. آنها هرگونه تغییر و عرفی کردن قوانین را برنتابیدهاند و کوشیدهاند با سلاح "بدعت در دین" و تکفیر، این کوششها را بیاثر کنند.
من فکر کردم برای اینکه از منبعی دست اول بتوانیم تصویری از وضع این محکمههای شرعی داشته باشیم، از خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی نمونههایی را بیاورم که هم شکل خاطره دارد و هم نوشتهی کسی است که خودش از روحانیون بلندپایه بوده و از درون با نهاد روحانیت ارتباط داشته است. شیخ ابراهیم به نوشتهی خودش، پس از بازگشت از حوزهی نجف (پس از 20 سال) به او اصرار شد که در کنار تدریس و ادارهی مسجد، محکمهی قضاوت هم بر پا کند اما میگوید: "دیدم محال است با قضاوت کسی دینداری کند. سابقهها و جریاناتی معمول است که عنوان قضاوت جز ابطال حقوق و خانهخرابی مردم چیزی نیست و یک دسته بیدیانت معمم به جان من افتادهاند".
شیخ ابراهیم که در این زمان از روحانیون بلندپایهی زنجان بوده ادامه میدهد: "اما در میان شیعه که دولت و شاه و حکام را غاصب و باطل و ظلمه میخوانند، قاضی شرع شدن از کارهای مهم و عجیب غریبی است، اغلب آنانی که از عتبات [مانند حوزهی نجف در عراق] برگشتهاند همه خود را مجتهد و حاکم شرعی و نایب امام و پادشاه حقیقی و ولی شرعی و قاضی شرعی میدانند و مینامند. گویا سابقا باز یک چیزی بوده که مثلا یکی از اساتید و فقهای مسلّم عتبات یکی اجازهی اجتهاد میگرفته یا ثابت میکرده مجتهد است یا تدریس مینموده، در زمان ما آن هم متروک شده بکلی. یعنی شیخ مرتضی قدسالله روضه بس که دیده این اجازهدارها در ایران افساد میکنند و به جمع مال و منال و جاه و جلال و ارتکاب خلاف شرع و تعدیات میپردازند، بکلی در ِ اجازه دادن را بسته و پس از او متروک گردیده است. حالا بدبختانه همه سرخود بلامانع مدعی این مقام هستند و خود را اهل میشمارند، لکن به طوری این امر فاسد شده و مصدر فساد و تعدیات و خلاف گردیده، کسی که با دیانت است قبول قضاوت نمیکند. این امر ِ پناه بردن مردم از شر حکام و مامورین به ملاها و حمایت آنها به واسطهی تکیه به عامه و شورانیدن بر ضد جابرین و قضاوت علما در امر حقوق، به واسطهی فاسد شدن ملاها و اتباع [وابستگان] ایشان و طمع فسق ایشان صورتهای عجیب و غریب به خود گرفته بود. از اول هر ملا میخواهد ترقی کند و ریاست و مال به دست آرد کوشش میکند که خود را مجتهد به خرج داده و مرجع و رئیس باشد تا مردم به او پناه ببرند؛ و مردم هم از اول ملایی میجویند که به قول خودشان بسته و مرید او باشند برای روزی که مامورین متعرض به ایشان میشوند و این مرید شدن باید با کارها و خدمتهایی باشد. به نماز ایشان به جماعت بروند، مهمان بکنند، در عروسی و عقد و عزا و وصایت به ایشان رجوع کنند، سالیانه وجوهی بدهند، هدایا بدهند.... همچنین اگر اتفاق مرافعه و قضاوت افتاد ملا به حمایت او و حقانیت او سند و حکم بدهد، مفت نمیشود، پول لازم دارد..."
این موقعیت اجتماعی با این همه قدرت، نیاز به دستگاهی دارد که شیخ ابراهیم آن را این طور توصیف میکند:
"باری، از این است که عنوان اجتهاد و ریاست قضاوت محل غبطهی ملاهاست که هزار وسیله برای تحصیل آن میچینند. بدبختانه بسیار وقت اشرار ِ اتباع آخوندها بدتر از اشرار مامورین دیوان هستند. یک ملا صد نفر،دویست نفر، زیادتر و کمتر اتباع اشرار از معممین سادات و ملاها و غیر ایشان بیکار و مفتخوار نگاه داشتهاند. این قشون که ثروتها میخواهند از مال مردم میگیرند. جمعی مدعی و مدعیتراشند برای مردم. جمعی وکلا هستند که پولها گرفته به هزاران دروغ و تزویر و تقلب خانه ویران میکنند و جمعی شهود هستند که از غرایب امور است. آقای قاضی یا حاکم شرع برای تمام وقایع و معاملات و اعمال یک ولایت، شهادت یک دسته معین مثلا پنجاه نفر را قبول میکنند، یعنی اینها عدول [شاد عادل] هستند، لاغیر. حالا ببینید اینها چه پولها از مردم میگیرند و چه شهادتهای دروغ داده، حقوق مردم را ضایع میسازند. از این است که همیشه در قضاوت و محاکمه هر کس داراییش بیشتر است و پول بیشتر میدهد قطعا غالب است...".
در هر شهر و منطقه چندین محکمهی شرع در رقابت با هم وجود داشت و بدیهی است که این وضع، چه بیقانونی و وضعیت مبهمی را برای زندگی مردم رقم میزد و به قول شیخ ابراهیم "هر یک دیگری را تکذیب میکند و بیدین و ناحق میخواند و بر ضد یکدیگر اقدام میکنند... این هم یک بدبختی است برای مردم. میبینم در یک قضیه چندین سند و حکم و کاغذ بر ضد هم و متناقض و متناسخ در دست متخاصمین است که انسان حیرت میکند".
شیخ ابراهیم در ادامه از وضعیت زنجان نمونه میآورد:
"در اوقات ورود من و معروفیت من چندین دستگاه مرافه و قضا و افتاء در زنجان بزرگ و کوچک دایر بود که بزرگترین آنها درگاه ملا قربانعلی بود، چه بگویم و چه بنویسم. تصور بفرمایید دویست و سیصد نفر مردمان بیکار همه اشرار طماع خونخوار به اسم نوکر و خدمتکار و قلچماق و شهود و عدول و وکیل و پیشکار این دستگاه را دایر کرده، و آقا را با هزاران تعریف و تمجید و صلوات و سلام در ایران مشهور کرده و مرجع گردانیده و هر یک سالیانه لااقل رو هم پانصد تومان میخواهند خرج کرده و عیاشی نموده، و پانصد تومان هم ذخیره و پسانداز نمایند، افتادهاند به جان مردم. خدا میداند مظالم اینها را با نوشتن در یک کتاب نمیتوان به انتها رسانید".
شیخ ابراهیم از کارهای این دستگاه عریض و طویل "شاهد ِ عادل ساز" و بگیر و ببند میگوید:
"هرج و مرج امور و خودسری هر صاحب قدرت خیلی ظغیان کرده، طلبه و چماقبازی از حد گذشته. در بیرون شهر جهانشاه خان یک پادشاه مستقل خیلی مقدتر از پادشاه، در تمام خمسه، بلکه در گروس و خاک قزوین و همدان حکمفرمایی میکند. دانسته که با قطارهای شتر و قاطر و بارهای پول و روغن صدراعظم را خریده، دیگر شکایت احدی از او در دربار سلطنت جز نکایت برای شاکی ثمری نخواهد بخشید... خصوصا که ملا قربانعلی پشتیبان اوست در شهر زیرا به علاوهی مال و غلهی مهم که به او تقدیم میکند اطرافیان او را هم با عطا بنده میکند، مردم هم دیگر چه میخواهند. از مال ِ کیست و از کجا آمد، حرام یا حلال جز لفظی بیش نیست. اطرافیان ملا قربانعلی هم در شهر بیش از اندازه طغیان کردهاند. دیگر کسی اختیار جان و مال ندارد. علنی هر کس را میخواهند در وسط کوچه و بازار زیر چماق و لگد و شلاق خُرد میکنند، تا حرف زد حکم نابودی مال و عیال، بلکه کفر و فسق در یک آن صادر میشود... هر مُرده وصیت ندارد حتما و حکماً وصیتی که ایشان میخواهند دارد و سند و حکم حاضر است. کار به جایی رسید که مدرسهی دارا که در زنجان مدرسهی مهمی است و موقوفهی زیاد دارد و به این واسطه همیشه از طلاب قلچماق و هتاک پر زور در آنجا به هر وسیله است منزل دارند و از موقوفه برده و اسباب پیشرفت ریاست هر کس که میل کنند میباشند و غالبا هم میان نفاق و دودستگی هست، حتی مکرر در مکرر چماق و رولور شده، مقتول و یا زخمدار زیاد داشتهاند".
نباید تصور کرد که چنین وضعیتی در زنجان، یک مورد استثنا بوده است. از موقعیت امامجمعه در تهران که هیچ نگوییم شیخ محمد تقی نجفی بزرگترین روحانی اصفهان در زمان ناصرالدین شاه در تمام آن منطقه صاحب مال و املاک بود و حتی یک دارودسته ی بزن بهادر هم داشت که در موقع خودش نقش سپاه این روحانی را ایفا می کردند. یحیی دولت آبادی می نویسد این روحانی تازه پس از سرشکن کردن بسیاری از درآمدهایش، باز هم فقط شصت هزارتومان آن روزگار به دولت مالیات می داد. اما شیخ در برابر مردم می گفت که اصلا چشمی به مال دنیا ندارد و حتی حساب بیشتر از پانصد را نمی داند. آقای نجفی وقتی می خواست بگوید "هزار تومان" می گفت "دو پانصد تومان".
این نمونهها را برای این آوردم تا شاید مایهی لحظهای برای تفکر باشد در ضرورت یک نظام حقوقی منطبق بر قوانین عرفی و قابل تغییر. مجموعهی قوانینی که حق مردم وابسته به سلیقه و تفسیر یک نفر نباشد و همه در برابر قوانین مشخص و تعریفشده برابر باشند. و از همه مهمتر این که چنین قوانینی همراه با ضرورتهایی که با پیشرفت جامعه پدید میآیند قابل تغییر باشند. تا شاید زمانی برسد که از نهاد عدالت، به گفتهی خود آقایان "ویرانهای" نسازیم تا چه رسد که به سهم خودمان، "ویرانه" را ویرانهتر کنیم.
همین تجربههای تاریخی و زندگی امروزمان نشان نمیدهد که تقدس قانون، تنها پوششی برای تفسیر و سلیقهی کسی است که به قدرت تکیه زده و با اتکا به همان قدرت میخواهد حکم صادر کند؟
نگاهی کوتاه: اولین رمانهای فارسی را مخفیانه میخواندند
یکی از موضوعات مدرنیته و تجدد، زبان است. با ورود اندیشههای نوگرایی بخصوص در دورهی ناصرالدین شاه، زبان پیچیده و پرتکلّف گذشته نمیتوانست اندیشههای تازه را - چه در شکل سفرنامهنویسی یا ترجمه - منتقل کند. حتی امیرکبیر دارالترجمهای برای برگرداندن کتابهای خارجی به فارسی دایر کرده بود. بیشتر این کتابها، کتابهای تاریخی، علوم نظامی، علوم طبیعی و کشاورزی بودند. اما مدت زیادی نگذشت که ترجمهی کتابهای رمان هم شروع شد. رمانهای خارجی، هم از نظر زبان و هم از نظر محتوا و اندیشهی حاکم بر این شکل جدید ادبیات، بر روی ادبیات نوگرای ما تاثیر فراوان گذاشت.
جمال میرصادقی دربارهی رمان مینویسد:
"در حقیقت وقتی آدمی شناسنامه و هویت فردی خود را پیدا کرد، رمان نیز تولد یافت. ... [در دورهی نوزایی یا رنسانس] انسان متوجه شخصیت و هویت درونی و فردی خود شد و احساسات فردی و خصوصی از احساسات جمعی جدا شد. ادبیات پوشش اشرافی و اختصاصی خود را دور انداخت ... طبقهی متوسط و عامی برای اولین بار مورد توجه قرار گرفتند و شخصیت آنها به ادبیات راه یافت. به تدریج فرد به نیروی خلاقه و زندگی درونی و عاطفی و ویژهگیهای شخصیت خود آگاهی یافت... نویسندگان قالبهای سنتی قصهها و افسانهها را به کنار افکندند و محتوای کلی و عمومی آنها را به دور انداختند، زیرا که قالبهای کهنهی سنتی، ظرفیت و بُرد کندوکاوهای درونی و عاطفی و احساسات خصوصی را نداشت".
با چنین دریافتی از رمان و شکل و محتوای آن، زبان پیچیدهی گذشته هم ناکارآمد شده بود. از اولین رمانهایی که به فارسی ترجمه شد «سه تفنگدار» (1316 ه.ق) و «کنت مونت کریستو» (1309 ه.ق) از آثار الکساندر دوما بود. اما شاید باور کردن این سخت باشد که ورود چنین کتابهایی در جامعهی سنتی ما آنقدر سخت بوده که محرمانه دست به دست میگشته است. شیخ ابراهیم زنجانی از روحانیون روشناندیش دوران مشروطه و نمایندهی دورهی اول مجلس شواری ملی از زنجان، در خاطراتش که هنوز پس از بیشتر از 70 سال در ایران جزو کتابهای ممنوعه است مینویسد:
"... بعد میرزا هاشم خان یک روز مرا ملاقات کرد و گفت: آخر شماها چرا باید تنها آخوند باشید، مگر دیانت از آگاهی وبصیرت مانع است؟ خوب است لامحاله رمان بخوانید. پرسیدم رمان چیست؟ گفت کتاب حکایت را میگویند که در فرنگستان رسم است، خیلی مینویسند و میخوانند. مانند حکایات قدیم ما از نوشآفرین و شیرویه و الفلیله و لیله (هزار و یکشب). گفتم من که زبان فرنگی نمیدانم. گفت: چند کتاب ترجمه شده، آشکار هم هست من میدهم بخوانید. پس کتاب سه تفنگدار را جلد اول و دویم و سوم را محرمانه خواندم و وضع غریبی در ادای مطلب و طرز نوشتن دیدم. بعد کتاب کنت منت کریستو را دادند خواندم و رمانهای کوچک دیگر". و درجای دیگر ادامه میدهد: "بعضی رمانها بسیار به بیداری من و جلب به علوم و ترقی تاثیر کرد".
مترجم این رمانها محمد طاهر میرزا اسکندری بود.
ترجمهی این نوشتههای جدید غربی، در واقع تجربه و کار روی شکل جدید زبان فارسی هم بود که بتوان از قابلیتهای آن برای جاانداختن زبان تازه استفاده کرد. به قول زین العابدین مراغهای در سیاحتنامهی ابراهیمبیک:
"اگرچه سادهنویسی در سبک ایرانیان تازگی دارد،ولی مقتضای زمان ما سادهنویسی است. باید ادبای ایران که در قلم و اظهار افکار با هنر هستند، بعد از این، حبّ ِ وطن را نظما و نثرا به کلمات واضحه و عبارات ساده به خاص و عام تقدیم نمایند".
یکی از این تجربههای موفق، ترجمهی رمان «حاجی بابا» نوشتهی جیمز موریه انگلیسی بود که با کوشش میرزا حبیب اصفهانی انجام گرفت. با اینکه این، ترجمه از انگلیسی است اما بسیار خوب پرورده شده است. یک نمونه را از جایی میاورم که حاجی بابا در مشهد درمانده شده است:
"گدایی در مشهد، رواجی داشت و چون سقایی نیز شعبهای از آن بود، راه و چاه آن را نیک آموخته بودم و میدانستم که اگر به آن طریق سالک شوم، عنقریب داماد عباس ِ دوس میشوم. اما از دریوزه عارم آمد. خواستم میمونی یا خرسی بخرم و لوطی شوم، دیدم تعلیم خرس و میمون خیلی زحمت و لوطیگری خیلی هنر و بیحیایی لازم دارد. خواستم روضهخوان و تعزیهگردان شوم، دیدم در این کار بیحیایی بیشتر لازم است. خواستم واعظ شوم، دیدم که احادیث و اخبار باید جعل کنم و عربی نمیدانستم. خواستم فالگیر شوم، دیدم فالگیر و رمّال در مشهد از سگ بیشتر است و همان میخورند که مرغ خانگی میخورد. خواستم باز دلاک شوم، دیدم که پابند میشوم و مشهد، جای ماندن نیست".
نگاهی به سخنرانیهای گنجی: منطق سیاست جدید با موعظه و نصیحت خوانایی ندارد
وقتی متن سخنرانی اکبر گنجی را در آمریکا میخواندم پیش از این که به این فکر کنم با او در تصویری که از دنیای امروز ارائه میکند موافقم یا نه، به این فکر میکردم که ما چرا هنوز به رابطهی زبان و منطق بحثی که داریم با نقش اجتماعی که برای خودمان انتخاب کردهایم پی نبردهایم؟
به این فکر میکردم که ما چقدر علاقه داریم حتی اگر نقش سیاستمدار یا روزنامهنگار را هم انتخاب میکنیم، همزمان نقش فیلسوف و اندیشمند آکادمیک را هم فراموش نکنیم. و از آنجا که این نقش دوم با جایگاه اصلیمان در آن زمان و مکان، همخوانی ندارد، بحث و گفتگو بیشتر شکل بدون ربط و حرّافی و سخنسرایی به خودش میگیرد.
اکبر گنجی مایل است به عنوان یک روزنامهنگار و فعال سیاسی پذیرفته شود. چنین نقشی، زبان و منطق ویژهی خودش را دارد. یک روزنامهنگار یا فعال سیاسی کلیگویی و فلسفهبافی نمیکند. نه اینکه کار او باری به هرجهت و سردرگم باشد، اما آنچه از او انتظار میرود بحثهای مشخص اجتماعی و سیاسی و شکافتن ریشهها و آگاهکردن دیگران از اخبار و رویدادهای مشخص است. و همینطور پیشنهاد راهکارهایی برای پیشبرد نظرات و تاکتیکهای سیاسیاش.
من در اینجا به نقش اجتماعی، جدای از چگونگی تفکر روزنامهنگار یا فعال سیاسی نگاه میکنم. این نظر من، هم در مورد یک روزنامهنگار و فعال سیاسی نواندیش دینی است و هم یک فرد پراگماتیست و یا چپ. مثلا شاید از گنجی بیشتر انتظار میرفت از کمرنگ بودن پیشنهاد اعتصابغذای عمومیاش گفتگو کند و اینکه در گام بعدی که گویا برای مطرح کردن مسئلهی زنان است، چه فکری کرده تا به سرنوشت گام اولی دچار نشود. یعنی گفتن از موضوعات مشخص، مشکلهای مشخص و راهحلهای مشخص.
من رابطهی میان بحثهای کلی رابطهی بین "جهان اسلام" و "دنیای مسیحیت" و موعظههای اخلاقی دربارهی ضرورت همزیستی این "دو دنیا" و نقش مخالف ساموئل هانتینگتون را ایفا کردن را با این سفر دورهای گنجی متوجه نمیشوم. فکر میکنم در اینجا کسی نقشی اجتماعی را ایفا کرده که با منطق و زبان و رفتار اجتماعی او خوانایی ندارد. چنین بحثهای پایهای و بنیادی برای پر کردن وقت سخنرانی نیست، جا و فرصت و ابزار خودش را دارد، وگرنه تبدیل میشود به شعار دادن با نصیحت کردن. و تازه درست بودن چنین تصویری از دنیای امروز - دو دنیای اسلامی و مسیحی غربی- هم بسیار مورد سوال و بحثهای جدی است.
اما موضوع، تنها گنجی نیست. یادم هست که در اولین مصاحبهی شبکهی خبری CNN با خاتمی در سالهای اول پیروزی انتخاباتی، همه منتظر این بودند ببینند کسی که در پی این موج تازه و عظیم اجتماعی با شعار اصلاحطلبی به میان آمده چه برنامه و راهکاری برای سروسامان بخشیدن به موقعیت بینالمللی ایران و وضعیت بحرانی داخلی دارد. اما آقای خاتمی بیشتر وقت این مصاحبه را به کلیبافیهای تاریخی دربارهی جنبش پیورتنها و موعظههای اخلاقی اختصاص داد. یا در مسافرتش به ایتالیا دربارهی رومیان سخنرانی میکرد. اما آنگاه که کار به پاسخگویی از مسائل مشخص میرسید، یعنی همان نقشی که به عهده و وظیفهی یک رئیسجمهور است، کار به تناقضگویی و دلسرد کردن حتی طرفداران خودش میکشید. نمونهها کم نیستند: مثلا "اصلاح قانون اساسی خیانت است" یا درمورد وضعیت زندانیان سیاسی و مطبوعاتی: "از کجا معلوم که این متهمان مجرم نباشند؟" و یا در مورد شیرین عبادی: "جایزهی صلح نوبل مهم نیست، سیاسی است".
اینطور به هم ریختهگی گویا در میان سیاستمداران ما به صورت یک عادت و مُد درآمده است. نامههای رئیسجمهور احمدینژاد به سران کشورها آنقدر کلیگویی و موعظهگرایی و فلسفهبافی دارد که سیستم سیاسی دیگر کشورها اصلا حاضر به پاسخ دادن چنین چیزهایی نیستند. چنین روشهایی اصلا درمنطق سیاست جدید جایی ندارد.
معلوم است ما هنوز با درک واقعی شرایط جدید دنیا و سیاست فاصلهی زیادی داریم. مهم نیست که اصلاحطلب و نواندیش هستیم یا بنیادگرا و عمیقا سنتی. مهم این است که هنوز در منطق سنت میخواهیم با موعظه و دعوت و امر به معروف، دیگران را به "مدینهی فاضله" ای که در ذهنمان وجود دارد بکشانیم. حالا یا در موضع اصلاحطلبی و نواندیشی دینی با موعظهی "عشق جهانی " و یا در موضع بنیادگرایی در سخنرانی سازمان ملل با " اي خداي بزرگ، درظهور آخرين ذخيره خود، موعود امم، يگانه هستي و انسان كامل و پاك، همو كه جهان را پر از عدالت و صلح خواهد كرد تعجيل فرما و ما را از ياران و پيروان و تلاش گران در راه او قرار بده".
---------- پینوشت فوری. جمعآوری امضا برای جلوگیری از حکم سنگسار یک زن ایرانی:
اشرف کلهری در آستانه اعدام شرعی (سنگسار) است. اشرف کلهر طبق محکومیت قانونی اش باید ده سال دیگر در زندان بماند. او زنی ۳۷ ساله است، چهار فرزند دارد و چهار سال است که آنها را ندیده است. ادامه ... متن مصاحبهی وکیل اشرف کلهری - مصاحبهی جدید آدرس امضای طومار در اینترنت
پینوشت فوری. جمعآوری امضا برای جلوگیری از حکم سنگسار یک زن ایرانی:
به نقل از وارش - اشرف کلهری در آستانه اعدام شرعی (سنگسار) است. اشرف کلهر طبق محکومیت قانونی اش باید ده سال دیگر در زندان بماند. او زنی ۳۷ ساله است، چهار فرزند دارد و چهار سال است که آنها را ندیده است. ادامه ... متن مصاحبهی وکیل اشرف کلهری آدرس امضای طومار در اینترنت
----------
در جامعهای که تار و پود آن با بحران آمیخته شده، آسیبهای اجتماعی و تباهی زندگی مردمان آن نه فقط یک پدیده که بیشتر به روش زندگی آنان تبدیل میشود. این بحران میتواند مثلا جنگ باشد یا دورهای از سیاست خودکامهگی و اقتصادی مریض و در بند قدرت حاکم. جاافتادن آسیبها و تباهیهای اجتماعی، بتدریج در زندگی مادی و روحی انسانها جا خوش میکند و شیوهی رفتار زندگی شخصی و اجتماعی آنان را تغییر میدهد.
طبیعیست در جامعهای که زنان در موقعیت اجتماعی ضعیفتری قرار دارند بیشتر و بیرحمانهتر در معرض چنین آسیبهایی هستند. این موقعیت ضعیفتر را، هم قوانین و نهادهای اجتماعی تبعیضآمیز و هم فرهنگ سنتی خود جامعه فراهم میآورد.
مشکل چند برابر میشود اگر یک آسیب اجتماعی را با تعاریف سنتی گذشته بخواهیم توجیه کنیم. مثلا دربارهی ازدواج موقت یا صیغه، یک نمونهی این توجیهات که از یک اندیشهی سنتی سرچشمه میگیرد "رفتن مردان و کشتهشدن به جنگ است و این که آیا بهتر نیست زن به جای گدایی یا خودفروشی به ازدواج (دائم یا موقت) با مردی متاهل رضایت بدهد؟" چنین دیدگاه سنتی، دربارهی قوانینی که طبق آنها، زنان از حقوق و موقعیت برابر برای کار و کسب درآمد یا امکانات رفاهی دولتی برای یک زندگی مستقل برخوردار هستند، خاموشند و حل مشکلات جامعهی امروزی را در گرته برداری از متون دینی میبینند.
حرکت از نقطهای که طبق آن، این راهحلها بهترین راهحلهای ممکن هستند و از سرشتی الهی سرچشمه گرفتهاند، موجب میشود تا علتهای واقعی و پیامدهای چنین آسیبهای اجتماعی مثلا همین ازدواج موقت یا صیغه را ببینند ولی باز در همان توجیه و راهحل سنتی بمانند و چنین آسیبهایی بیشتر و بیشتر نهادینه و تثبیت شوند.
وقتی از علتهای واقعی میگویم، بعنوان نمونه از انگیزهی زنان در دوران بحرانها و فلاکت اقتصادی میگویم، آنچنان که در دورهی قاجار وجود داشت و با شباهتهایی در همین دوران خود ما وجود دارد. در پایین نمونهای را از این انگیزهها خواهم آورد که به کلی با منطق توجیهگران چندهمسری و ازدواج موقت بیگانه است.
دربارهی پیامدهای پافشردن بر چنین دید سنتی نسبت به مشکلات اجتماعی امروز، چه مثالی بهتر از افزایش زیاد کودکان بیهویتی که محصول چنین ازدواجهایی هستند و میروند که نسلی از انسانهای بیهویت را در جامعه تشکیل دهند.
نمونهای از یک دوران با بحرانی عمیق در سیاست، اقتصاد و اندیشه و آسیبهای اجتماعی در کشور ما سالهای پیش از انقلاب مشروطه است. جای سوال دارد که چگونه با همهی تغییراتی که در سیاست و اقتصاد انجام شد، چنین آسیبهای اجتماعی با جانسختی به زندگی خودشان ادامه میدهند؟ به نظر میرسد که نه صرف تحول سیاسی یا اقتصادی،بلکه در کنار آن، نگاه ما به جامعه و جستجوی راهحلهایی بر پایهی خرد اجتماعی لازم است تا بتوان آسیبهای اجتماعی را کمرنگتر کرد. تنها با تغییر سیاسی و اقتصادی، آن هم اگر فقط تحولی در ابزارها و نه تحولی بنیادی در منطق و اندیشهی سیاسی و اقتصادی باشد، کار در آنجا هم لنگ خواهد زد.
حاجسیاح از روشنفکران دوران پیش و پس از مشروطه پس از یک سفر طولانی 18 ساله به اروپا، آمریکا و ژاپن به ایران برگشت، وقتی هنوز ناصرالدین شاه بر سر کار بود. حاجسیاح که با دیدن تفاوتهای تمدن خردگرای مدرن در غرب، حساسیتهایش در برابر نابسامانیهای جامعهی سنتی ایران چند برابر شده بود پس از بازگشت به وطنش، با بیپروایی دغدغههایش را با اطرافیانش در میان میگذاشت هرچند که در همان اوایل بازگشت از شاهزادهی حاکم شیراز شنید که "به تو نصیحت میکنم در ایران حرف تمدن بر زبان نیاور که برای تو خطر جانی دارد." طبق نوشتهی دکتر جواد طباطبایی، حاجسیاح از معدود روشنفکرانی است که در شرح خاطرات این بازگشت به وطن، اشارههایی به موضوع آسیبهای اجتماعی داشته است. من در سفرنامهی ابراهیم بیک نوشتهی زینالعابدین مراغهای هم نمونههایی را دیدهام. چون نمونهی ازدواج موقت یا صیغه را در بالا آوردم به همین نمونه در خاطرات حاج سیاح اشاره میکنم. این فقط برای یک نمونه است که یک بار دیگر اندیشه کنیم چه چیز موجب ماندهگاری انحطاط سختجان در جغرافیای ایرانی ما شده است.
چون متن کامل خاطرات را در دست ندارم، این نمونه را از کتاب «مکتب تبریز» آخرین اثر منتشرشدهی دکتر طباطبایی با کلمات خودم نقل میکنم:
موضوع دربارهی وضع اجتماعی کرمان است که حاج سیاح از زندگی مردم مینویسد. زمانی که درماندهگی مردم تا به آن حد رسیده بود که کودکان خردسال خود را به فرشبافی و شالبافی میفرستادند. با وجود اجرت ناچیزی که این کودکان میگرفتند در صورت خطایی هر چند کوچک "با سوزن به دست ایشان زده، سوراخ میکنند یا گوششان را چنان فشار میدهند که نزدیک دریدن میگردد". چنین وضع اسفناک اقتصادی را زنان کرمانی هم باید تحمل میکردند چنانکه "از صد خانه یکی قدرت نداشت شب چراغ روشن کند" و مردم به جای نان با شلغم و چغندر شکمشان را سیر میکردند. حاج سیاح ادامه میدهد: "انسان به میدان میرود، میبیند هر یک پارهنمدی پوشیده که به تنش فرو رفته، پشتهای از هیزم در پشت از صحرا آورده، به جزئی وجه میفروشند و برای این پشته، که از ده شاهی بالاتر نمیفروشند، دو روز کار کرده، با وجه آن باید امرار معاش کنند و مالیات دیوان را بدهند".
در چنین وضع دشواری که تازه "مالیات دیوان" هم باید پرداخت میشد و معلوم نبود در مقابل آن مالیاتدهندهگان چه حقوقی داشتند، وضع زنان در مقایسه با دیگران از این هم وحشتناکتر بود. حاج سیاح مینویسد: "لابُدَم (مجبورم) کار بدتر از همه را هم که فعلا از کارهای معمولی آنجاست، بنویسم. از شدت پریشانی، زن و دختران را که به نه سالگی رسیده یا نرسیده، به مقاطعه میدهند، یا به اسم صیغه و متعه یا فروش، هر چه بگویی سزاست".
محل واگذاری این زنان و دختران، مدرسههای طلاب کرمان و شهرهای دیگر کشور بود. در این مدرسهها "کارشان صیغه دادن زن و دختر است که به خود زنها یا کسان ایشان وجهی داده، زنها را برای این کار اجاره میکنند و به مردم صیغه و مقاطعه داده، وجه اجاره را داده، باقی دخل ایشان است". حاج سیاح از مدرسهی نمدمالان نام میبرد که خودش هم برای دیدن این مدرسه رفته بوده است: "این مدرسه زیاد وسیع نبود اما حجرههایی داشت که کسانی از پیر و جوان در ایوان هر حجره نشسته بودند و به هر کس وارد میشد، قلیان میدادند و اظهار اُنس کرده، بعد می پرسیدند: زن میخواهی یا دختر جوان؟". حاج سیاح اضافه میکند: "این زن بیوه به مدرسه آمدن و شبانه متعهی طلاب شدن و پول گرفتن اختصاص به کرمان ندارد".
طبق گفتهی حاج سیاح، معترضان به چنین وضعیتهای ناهنجاری خیلی زود برچسب بابی و بهایی میخوردند که به این طریق راه هر اعتراضی را میبستند.
در نهادینه شدن آسیبهای اجتماعی و کمرنگ و بیرنگ شدن حساسیت اجتماعی نسبت به آن، دکتر طباطبایی مینویسد:
"بدیهی است که خودکامهگی حکومت خاستگاه بسیاری از آسیبهای اجتماعی بود، اما همهی آسیبها به ضرورت از آن ناشی نمیشد، بلکه بسیاری از مردم عادی از وَهنی که به کودکان خردسال و زنان میرفت، بهره میبردند و سوءاستفاده کنندگان از باورهای مردم نیز حربههایی در اختیار داشتند که برهان قاطع آن دهان کسانی مانند حاج سیاح را که بویی از آسیبهای اجتماعی برده بودند، میبست".
به نظر من، بررسی تاریخ گذشته نه برای افسوس خوردن و آه کشیدن، که بیشتر برای درک بهتر چرایی وضعیتی است که امروز در آن هستیم.
اول بار که با اثری از استاد مجید درخشانی، موسیقیدان برجسته آشنا شدم، شنیدن آلبوم «بیکران» بود که سالها پیش با صدای مهدی فلاح به بازار آمده بود. روی نوار، هنوز سی دی لااقل در کارهای منتشر شده در ایران معمول نبود.
ارتباط با ایران و بخصوص با زندگی فرهنگی ایران به سادگی ِ امروز نبود. چیزی بعنوان اینترنت وجود نداشت. اما از درون سکوت فرهنگی سالهای اول دههی شصت، صداهایی تازه به گوش میرسید. صداهایی که پژواکشان را از درون صفحههای «آدینه» و «دنیای سخن» میشنیدی. «کِلک» علی دهباشی هم مثل آشنای قدیمی هر از گاهی در ِ خانه را میزد.
اینها بخشی از خاطرات درونی ِ آن روزها بود.
تصنیف گلهای تر را با شعری از مولانا، موسیقی مجید درخشانی و نوازندهگی کامکارها، با صدای مهدی فلاح در اینجا میگذارم. از مهدی فلاح دیگر چیزی نشنیدم. نمیدانم چرا؟
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
....
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد مولانا
standby="Loading Microsoft Windows Media Player..." type="application/x-oleobject">
---------- پی نوشت:
امروز 30 تیر است. یادآور 54 سال پیش، سال 1331 شمسی، اوج جنبش ملی شدن نفت. روزی که با فشار مردم، حکومت مجبور شد بر نخستوزیری دکتر مصدق حکم تایید بگذارد. یک سال پیش یادداشت کوتاهی در این باره نوشتم. با تجربههای تاریخی بیگانه نباشیم، چه بسا دوباره بر سر چنین بزنگاههایی قرار بگیریم، چه بسا که قرار گرفتهایم اما با سادگی و خامی ...
تصویر تنگهی بابالمندب و تنگهی هرمز- اسامی فارسی و آمادهسازی برای وبلاگ: پویا
موضوعی که بیارتباط با یادداشت قبلی من نیست خبرهایی است دربارهی انتخاب مسیرهای جایگزین برای انتقال نفت کشورهای خلیج فارس به جای مسیر اصلی که تنگهی هرمز است. در جریان بحران اتمی کشور ما (از چند سال گذشته) که آقایان شبانهروز تهدید کردهاند تنگهی هرمز را میبندیم و راه صدور نفت را سدّ میکنیم و ...، دولتهای صادرکنندهی نفت خلیج فارس و عربستان سعودی در حال فراهم کردن امکانات فنی هستند که از تنگهی باب المندب ترتیب صدور نفتشان را بدهند. تنگهی باب المندب دریای سرخ را از راه خلیج عدن به اقیانوس هند وصل میکند (به نقشه نگاه کنید). عربستان که بیشترین مقدار صدور نفت را از منطقه دارد، با ایجاد تاسیسات و کانالهای ارتباطی، نفت خودش را از سواحل خلیج فارس و مناطق مرکزی به سواحل دریای سرخ انتقال میهد تا از طریق تنگهی جدید به اقیانوس هند دسترسی پیدا کند. کشور عمان به اقیانوس هند دسترسی مستقیم دارد. بقیهی دولتهای حاشیهی خلیج فارس مثل قطر و کویت و بحرین هم در فکر آن راه ِ جایگزین هستند.
بدون شک بستن تنگهی هرمز تاثیرات مستقیمی روی صدور نفت خواهد داشت اما باید دید که این تاثیرات در مدت کوتاهی در آینده همینقدر اساسی خواهند بود؟
اگر منافع ملی و مصالح کشور برای آقایان اهمیتی داشت، اینقدر با شعار و تهدید تلاش نمیکردند از هر راهی که شده به اهداف خودشان برسند. مطلب کامل را در اینجا و اینجا (انگلیسی) بخوانید.
صحبت منافع ملی و مصالح کشور شد، به یاد یک موضوع تاریخی افتادم.
میرزا ابوالقاسم قائممقام وزیر و سیاستمدار روشناندیش عباسمیرزا ولیعهد فتحعلیشاه قاجار، در سالهای 1812ازنزدیک در جریان شکست ایران از روسیه و عهدنامهی گلستان بود و ضعف نظام سیاسی و اندیشهی سیاسی حاکم را میشناخت. 14 سالی بعد شاه به تحریک روحانیون و درباریان چاپلوس دوباره تصمیم به جنگ با روسیهی تزاری گرفت. آقایان علما حتی تا زنجان به مجلس مشورتی شاه رفتند تا خواست "جنگ با کفار" را به هر قیمتی شده به کرسی بنشانند. طبق نوشتهی دکتر غنی، در این مجلس مشورتی که قائممقام هم حضور داشت همه رای به آغاز جنگ دادند. دکتر غنی ادامه میدهد:
"... همه رای به جنگ دادند، قائممقام ساکت ماند. شاه رای او را خواست. گفت من دبیرم و از علم جنگ بیاطلاع. چون شاه اصرار نمود از شاه پرسید که آیا میداند مالیات دولت روس چقدر است؟ شاه گفت میگویند ششصد کرور (300 میلیون تومان). بعد پرسید مالیات ایران چه مبلغ است؟ شاه فرمود شش کرور (3 میلیون تومان). قائممقام عرض کرد کسی که شش کرور دارد با کسی که ششصد کرور دارد نمیتواند ستیزه کند خوب است از در صلح درآید. شاه متغیر شد و دشمنان قائممقام او را به دوستی روسها متهم ساختند."
و این مرد روشناندیش به مشهد تبعید شد. پس ازشکست سنگین ایران از روسیه که حتی تبریز ولیعهدنشین ایران را هم تصرف کردند و عاقبت در ترکمنچای منجر به از دست رفتن ِ بخش بزرگی از کشور و تحمیل غرامتهای جنگی سنگین شد، قائممقام را برای پیشبردن مذاکرات صلح احضار کردند. قائممقام یک سال پس از جنگ در نامهای مینویسد: "حضراتی که بالفعل ادعای غیرت دین میکنند، تا بر روی قالی و مسندند و پیش دوری پلو، مثل رهام، "به می در، همی تیغبازی کنند"، پارسال که جنگ بود، مجرب و ممتحن شدند، نمیدانم امسال هم باز مصدقالقول خواهند بود یا نه؟".
مبادا منافع ملی ما امروز هم "روی قالی و مسند و پیش دوری پلوی قدرت" تعیین شود که مانند 170 سال پیش باز هم ما هستیم که باید تاوان آن را سنگین بپردازیم.
---------- پینوشت: امروز در پیکنت خبری منتشر شده است که چون فکر میکنم مهم است و از طرف دیگر این سایت هم در ایران فیلتر است، آن را در اینجا میآورم که دوستان داخل کشور بیخبر نمانند. درستی یا نادرستی مطلب را هم نمیتوان کاملا تایید کرد. با این وجود کسانی مانند سیمور هرش هم اطلاعات مشابهی را در نشریهی نیویرکر مطرح کرده بودند که حتما خواندهاید.
"گزارش های فوق محرمانه ای وجود دارد مبنی بر اينكه در چند شب گذشته و از جمله در حدود ساعت شش صبح ديروز(سه شنبه) هواپيماهای امريكائی و اسرائيلی بر فراز تهران ظاهر شده و سپس به پايگاه های خود بازگشته اند. برای پرهيز از انتشار اخبار اين تجاوزها در عرصه جهانی و متشنج شدن اوضاع داخلی ايران، از سوی رهبر شخصا دستور اكيد داده شده تا هيچ مقابله ای با اين پروازها نشود و اخبار آن نيز بهيچ وجه در رسانه ها انعكاس نيابد. در دستور رهبر قيد شده كه اين يك فرمان جنگی است و تخطی از آن مستوجب اشد مجازات جنگی است.در گزارش محرمانه ای كه دراين ارتباط به رهبر داده شده، قيد شده است كه پروازهای مشابهی برفراز دمشق نيز انجام شده، با اين تفاوت كه در دمشق اين هواپيماها ديوار صوتی را نيز شكسته و موجب وحشت مردم شده اند.در گزارش ديگری، تا آنجا كه از بيشتر سفارت خانه های خارجی در تهران اطلاع رسيده، اين سفارت خانه ها به حال آماده باش(«وضعيت زرد») درآمده اند و در حال تدوين «استراتژی خروج از ايران» برای كاركنان خود در شرايط اضطراری هستند."
---------- پینوشت 2 -
ترجیح دادم که تا یادداشت بعدی صبر نکنم: این گزارش خواندنی را دربارهی "اعتیاد زنان، آسیبی که جدی گرفته نمیشود"، مریم در وبلاگ صورتک نوشته است. گزارش، محصول کار خود نویسنده است.
سرنوشت کشور ما با کدام بندهای منشور سازمان ملل روبهرو است؟ + دو نگاه کوتاه
این روزها با سیاست یا بیسیاستی آقایان که سرنوشت پروندهی هستهای کشور ما - بدون حضور ما- روی میز سران 8 کشور صنعتی قرار دارد، گویا باز این پرونده در راه شورای امنیت سازمان ملل است. چون در خبرها بسیار آمده است که شورای امنیت، این پرونده را در چارچوب فصل هفتم منشور سازمان ملل بررسی میکند، گفتم بد نیست ترجمهی فارسی مواد مهمی را که کشور ما با آنها سروکار خواهد داشت مرور کنیم. ما با فرهنگی که متاسفانه بیشتر شفاهیست و رو به تقدیر دارد، خیلی وقتها به جایی میرسیم که درک درستی از آن نداریم و در مقابل کار انجامشده قرار میگیریم.
البته ترجمهی این مواد، تخصص ترجمه و حقوق میخواهد ولی فکر میکنم در چارچوب همین وبلاگ برای مرور ما کفایت میکند.
"فصل هفتم
عکسالعمل در رابطه با تهدیدات علیه صلح، نقض صلح و اقدامات تهدیدآمیز و تجاوزکارانه بند 41
شورای امنیت میتواند برای به اجرا درآمدن مصوباتش، در بارهی اقدامات مقتضی که شامل اقدامات نظامی نمیشوند، تصمیم بگیرد و شورا میتواند از اعضای سازمان ملل بخواهد که جنین اقداماتی را به اجرا درآورند. این اقدامات میتوانند شامل قطع کامل یا بخشی از روابط اقتصادی و ارتباطات خطوط راهآهن، دریایی، هوایی، پستی، تلگرافی، رادیویی و دیگر وسایل ارتباطی، و همچنین قطع مناسبات دیپلماتیک بشوند."
تا اینجا این بند مورد توافق کشورها و از جمله روسیه و چین که تمام سیاست آقایان بر آنها تکیه دارد، قرار گرفته است. کشاندن سرنوشت کشور به زد و بندهای بینالمللی، آنهم در شرایطی نابرابر میتواند در بدترین حالت به بند 42 تحول پیدا کند که میگوید:
"بند 42
اگر شورای امنیت تشخیص بدهد که اقدامات پیشنهادی در بند 41 غیر کافی هستند یا ثابت شود که غیر کافی هستند، این اقدامات میتوانند از طریق نیروهای نظامی از راه هوا، دریا یا زمین، که برای حفظ یا برقراری صلح بینالمللی لازم هستند اِعمال شوند. این اقدامات میتوانند شامل نمایش قدرت نظامی، محاصرهی نظامی و دیگر عملیات نظامی توسط نیروهای هوایی، دریایی و زمینی کشورهای عضو سازمان ملل باشند."
---------
عکسهای خلوت - بسیار خلوت- این اعتصاب غذای سهروزه چه چیزی را میخواهد نشان بدهد؟ چنین صحنههای تاسفآوری را نمیشد پیش از چنین اقدامی پیشبینی کرد؟ زمان برای اقدامات "پیشاهنگ خلق" بودن چه در طیف چپ یا در طیف "روشنفکر دینی" به سر نیامده است؟
----------
دیروز به خبر جالبی در سیات خبرگزاری البرز در ایران بر خوردم که حکایت از فرستادن 2 گروه استشهادی به لبنان دارد. البته دیر یا زود معلوم خواهد شد که این گروههای استشهادی تا چه اندازه واقعیت دارند و تا چه اندازه برای فشار در مذاکرات بینالمللی به کار میروند. اما جالبی خبر در آن بود که سخنگوی ستاد ارسال این افراد میگوید: " اعزام این نیروها کاملاداوطلبانه وبااستفاده ازقوانین بین المللی درپوشش افرادعادی صورت پذیرفته است ."
معلوم نیست که کدام قانون بینالمللی اجازهی ارسال گروه استشهادی را به کشور دیگری میدهد. شاید منظور ایشان این بوده که مسافرت این افراد قانونی بوده و دارای پاسپورت واقعی و بلیط پرداختشدهی اتوبوس و هواپیما بودهاند.
---------- نوشتهای در ویژهنامهی شرق دربارهی کتاب تازه منتشرشدهی "مکتب تبریز"، ایران در آستانهی تجدد - نوشتهی سیدجواد طباطبایی.
---------- پینوشت
در گردش وبلاگی دیدم که بعضی از دوستان از جمله موناهیتا، خورشید خانم، زنانهها، سرزمین آفتاب و شاید تعداد دیگری که من ندیدهام به یادداشت قبلی لینک دادهاند. فکر میکنم با وجود این حجم بزرگ اطلاعات و تعداد زیاد سایت و وبلاگ، این توجه نشان دادن جای قدردانی دارد. توجه نشان دادن هم به معنی موافق بودن نیست، بیشتر همان توجه کردن است.
دوستان دیگر از جمله شهرقصه، آشپزباشی و بلاگنیوز و دوستان دیگر هم با لطفشان، شامل همین قدردانی من هستند.
یادم هست که مدت زیادی از آخرین جنگ بزرگ لبنان در سال 1982 نگذشته بود که یاسر عرفات در یک سخنرانیاش به این اشاره کرد که جنبش فلسطین یکی از بیشترین لطمهها را از دولتهای عربی خورده است. دولتهای عربی که در آن سالها هر گاه به نفع خودشان بود، به روشهای مختلف جنگ و خونریزی به پا میکردند و در مراحل حساس و خطرناک، پشتیبانی خودشان را قطع یا کمرنگ میکردند بطوری که یکباره فلسطینیها در برابر نیروهای اسرائیلی تنها میماندند و حاصل این، فرسایش نیروهای فلسطینی و آتشبسهایی بود که پس از آن تازه امتیاز دادنها شروع میشد.
یادم هست عرفات اشاره کرد که گویا یکی از دولتهای عربی (شاید سوریه یا لیبی) قول پرواز هواپیماهای جنگی به طرفداری از فلسطینیها را داده بودند، هواپیماهایی که اصلا از آشیانههایشان پرواز نکرده بودند.
از همان سالهای 1982 آقایان انقلابی شدهی ایران هم که جای یک نیروی شیعه را در لبنان و فلسطین خالی دیده بودند در کنار دولتهای عربی دست به یارگیری و گروه سازی زدند.
در همهی این سالها دولتهای عربی و آقایان ِ ما برای تثبیت موقعیت داخلیشان و همینطور برای بزرگتر کردن حاشیهی امنیتیشان در بحران فلسطین و اسرائیل دخالت داشتهاند. با این تفاوت که هزینهی ماجراجوییهای اینها را مردم لبنان و فلسطین میدادند و این دولتها میتوانستند در داخل کشورشان، مردم اغلب فقیر و سادهباورشان را مطمئن کنند که آنها پشتیبانان خلق عرب فلسطین هستند. در خیلی از موارد رقابتهای درونی میان این دولتها هم بین گروههای هوادارشان در لبنان حل شده است، مثل رقابت حزب بعث عراق و حزب بعث سوریه. از طرف دیگر حکومت اسرائیل هم همیشه مایل بوده که درجهای از خشونت و بحران در آن منطقه وجود داشته باشد. اسرائیل به همین بهانه سالیانه چند صد میلیون دلار کمک اقتصادی و نظامی از آمریکا دریافت میکند. اقتصاد اسرائیل بدون این کمکها معلوم نیست چندان دوامی داشته باشد.
آخرین نمونهی این دخالتها ماجرای کاریکاتورهای پیامبر اسلام بود که سوریه به خاطر اینکه برای قتل حریری زیر فشار بود، این بلوا را به راه انداخت تا هم فضا را متشنج کند و هم به غرب نشان بدهد که هنوز در لبنان وفلسطین آنقدر پایگاه دارد که خودی نشان بدهد. البته به همت سادهدلان و متعصبان که غیرت دینیشان همیشه در حال غلیان است و منتظر جرقهای تا سرریز شود، آقای بشار اسد سکولار به اهدافش رسید.
امروز هم به نظر من این سوریه و متاسفانه آقایان حاکم بر ما هستند که موقع را مناسب دیدهاند تا میزان تشنج را آنقدر بالا ببرند تا فعلا همه چیز روی این جنگ خونین متمرکز شود. گویی این وضعیت بحرانی کشور ما نیست که قرار است از فردا روی میز رهبران کشورهای G8 در روسیه قرار بگیرد و برای ما تصمیم بگیرند.
آقایان که این همه سال سازمان و گروه در لبنان و فلسطین ساختهاند پول پخش کردهاند و گاه و بیگاه موجب بلوا و بحران هم شدهاند، حالا میتوانند در چنین موقعیتی نتیجهی آن را ببرند. از طرف دیگر اسرائیل هم بار دیگر همهی دنیا را مطمئن کرده است که هنوز در خطر جنگ و نابودی است و نیاز به پشتیبانی سیاسی و اقتصادی دارد. برنده در این میانه کیست؟
رهبران فلسطینی و نیروهای معینی در اسرائیل از مدتها پیش به این نتیجه رسیده بودند که با شعارهای انقلابی و تندروانه دیگر نمی توان کاری از پیش برد. بارها تجربه کرده بودند که برندهی این میدان نه آنها، که دیگرانی هستند که میخواهند از این نمد کلاهی برای خودشان فراهم کنند. فلسطینیها دیدهاند که در شرایط صلحی هر چند لرزان و با تقویت زیربنای یک کشور فلسطینی می توانند در مدتی قابل پیشبینی به شرایط قابلقبولی برسند. اما در این میانه هم تندروهای اسرائیل و هم مداخلهگران عربی و دیگران و از جمله آقایان ما ترجیح دادهاند تا وضعیت بحرانی گذشته همچنان ادامه داشته باشد.
و حالا من ِ روشنفکر ِ سبکبار ِ بر ساحل نشسته میتوانم یک بار دیگر افتخار کنم و وجدانم راحت باشد که از حقوق "خلق قهرمان فلسطین" و "جنبش انقلابی" دفاع کردهام. با سادهاندیشی به دنبال عکسهای دلخراش و آمار کشتههای مردمی باشم که تا چند روز دیگر منتشر خواهند شد. اینکه حکومتهای در بحران از شرایط مردم فلسطین برای نفع خودشان استفاده میبرند و هر از چندی غائلهای درست میکنند در چارچوب تفکر انقلابی من نمیگنجد.
این جنگ شاید در مدت کوتاهی فروکش کند. میلیونها دلار کمک که به سوی لبنان سرازیر خواهد شد، همان تاسیساتی را خواهند ساخت که در تمام این سالها دوباره و چندباره خراب و ساخته شده بودند. از چند هفتهی دیگر فلسطینیها هنوز باید هزارهزار هر صبح برای کار و لقمهای نان از پستهای کنترل اسرائیلی بگذرند و شب با تنی خسته و احساسی تحقیرشده به خانههای تنگشان برگردند.
تا چند روز دیگر معلوم خواهد شد این بار برنده کیست. نباید زیاد به این احساس افتخار و همدردی امروز دلخوش کرد.
خوشبختانه زمان برای انسجام فکری و نوشتن در اینجا بیشتر و بیشتر میشود. ممکن است نوشتهها پارهپاره و کوتاه به نظر بیایند اما همه، تکههایی هستند که در این مدت در ذهنم میگذشته اند:
امروز دربارهی ابلاغ آقای خامنهای برای خصوصیسازی.
به همت آقایان حاکمان و آقازادههایشان، نمونهها از آنچه در این سالها "رانتخواری" نام گرفته کم نیستند. لازم نیست که پای صحبت اقتصاددانی بنشینی تا برایت از این نمونهها بیاورد، تجربهی روزانهی کار و کسب آدمهای معمولی اجتماع کافیست. در کشور ما که همیشه کار بر پایهی استبداد و حکومت مطلقه گذشته، اقتصاد هیچ وقت بدون تنیدگی در قدرت سیاسی وجود نداشته است. نمونههای تاریخی را به یادداشت دیگری موکول کنیم که این نوشته خستهکننده نشود.
در این سالهای حکومت آقایان، رشتههای سودآور و کلیدی اقتصاد همیشه در درون شبکهی پیچیدهای از روابط قدرت تقسیم شده است. از مالکیت واحدهای بزرگ اقتصادی توسط بنیادهای حکومتی که به بهانهی "زیر نظر رهبری" بودن، حتی از بازرسی نیمبند مجلس و دولت هم در امان هستند، تا دخالت مستقیم نهادهای دولتی، حتی وزارت اطلاعات، در امور اقتصادی و کسب ثروت از راه قدرت.
از طرف دیگر شبکههای قدرتمند خودی و حکومتی هم همیشه توانستهاند در صف اول برای مالکیت کارخانهها و واحدهای واگذارشده قرار بگیرند. در یادداشتی حدود دو ماه پیش نمونهای را آوردم و در لینکی که در آن گذاشتم آمده بود: " چندی پیش نیز روزنامه کیهان تهران در گزارشهای متعددی از کارخانه هایی یاد کرد که توسط دولت - به قیمتهای بسیار نازل به بخش خصوصی – عمدتاً آقازاده ها و فرماندهان سپاه و وزارت اطلاعات و امنیت واگذار شده و صاحبان جدید بعد از مدتی آنها را تعطیل کرده و زمین و تاسیسات را به فروش رساندند."
با توجه به روابط مافیایی قدرت سیاسی و اقتصادی در کشور ما، این خصوصیسازی هیچوقت نمیتواند جدا از شبکهی قدرت خودیها صورت بگیرد. من فکر میکنم پیامدهای دستور آقای خامنهای را، کوچک کردن دولت و سروسامان دادن به اقتصاد بحرانی کشور دانستن سادهاندیشی است. در درجهی اول بخاطر اینکه این دستور را باید در رابطه با تقسیم قدرت سیاسی حاکم دید.
تجربهی این سالها همانطور که در نقلقول بالا آمده، واگذاری نهادهای اقتصادی ِ قبلا دولتی، به قیمتهای ناچیز به خودیها بوده است و این روش خصوصیسازی، فقط انتقال سودهای سرشار و درآمدهای نجومی از دفاتر دولتی به "موسسات خصوصی" بوده بدون اینکه در این میان، نفعی در جهت شکوفایی اقتصاد یا توزیع عادلانهتر ثروت ملی، نصیب مردم شود.
من این نوع خصوصیسازی را جدا از همان منطق "خربندهگی" نمیدانم. منطقی که بر طبق آن خربندهگانی به سودای منافع حداکثر بر قدرت چنگ زدهاند و آنچه در این میان جایی ندارد همان منافع و مصالح ملی کشور است. سودهای کلانی که به سرعت میتوانند به دوبی یا حتی دورتر به کانادا منتقل شوند و ما که با جیبی خالیتر بر جا ماندهایم، شاید در انتظار اینکه خربندهای دیگر با سودای قدرت و ثروت، قصد "امیری خراسان" کند ...
زندگی زنان در جامعهی مردسالار از راههای مختلف بصورت تابعی از منافع و پسند مردان در میآید. بسیاری از این راهها جنبهی حقوقی و قانونی بخودشان میگیرند مانند قوانین ازدواج و ارث، بسیاری دیگر بوسیلهی قوانین نوشتهنشدهی اجتماعی و آداب و رسوم اِعمال میشوند مانند ختنهی زنان یا ازدواجهای اجباری بخصوص در میان عشایر و در شهرستانهای کوچک.
یک نمونه را حدود نه ماه پیش در وبلاگم آوردم که حکایت از چاق کردن اجباری دختران پیش از ازدواجشان داشت.
نمونهی دیگر را همین روزها در یکی از سایتهای خبری دیدم که متاسفانه لینک آن را دیگر ندارم و باید مدت بیشتری به دنبال آن بگردم. موضوع دربارهی وضعیت دختران نوجوان در یکی از کشورهای آفریقایی بود که برای اینکه در نوجوانی و بلوغ مورد تجاوز و سوءاستفاده قرار نگیرند، سینههایشان توسط زنان خانواده سوزانده میشود. هنگام بلوغ که سینهها رشد میکنند، آنها را با ابتداییترین وسایل که در واقع یک نوع شکنجه است میسوزانند تا جلوی رشدشان را بگیرند. بسیاری از این دختران دیر یا زود به بیماریهایی جدی مبتلا میشوند که تازه این علاوه بر درد و رنج بدنی و روحی است که باید تحمل کنند.
در پایان گزارش آمده بود که با وجود این روش غیرانسانی، هنوز 41 درصد از خود زنان با انجام این کار موافق هستند. فراموش نکنیم که اندیشهی این زنان در چه محیط فرهنگی شکل گرفته است و چگونه زنان از ابتداییترین حقوق انسانیشان برای زندگی کردن در جامعهای مردمحور میگذرند.
---------- نوشتهاند و امضا کردهایم که از جمله: "ما بويژه خواستار آزادی فوری و بدون قید و شرط آقایان منصور اسانلو رئیس هیات مدیره سندیکای شرکت واحد، رامین جهانبگلو استاد دانشگاه و اندیشمند سرشناس کشورمان و آقای موسوی خوئینی از مدافعان حقوق و آزادی های سیاسی و مدنی و ديگر بازداشت شدگان دوره اخير هستیم."
انتظار بیجایی نیست که این عبارت "دوره اخیر" را روشنتر مینوشتند. این دوره چقدر اخیر است؟ تفاوت آدمهایی که برای اندیشه و سلیقهی فکریشان، در "دوره اخیر" یا در دورهی دیگری در بند نشستهاند چیست؟
جامعهی مدنی و دموکراسی تفاوتی میان "دوره اخیر" و دورههای دیگر نمیگذارد، همانطور که مفاهیمی مانند "خودی و غیرخودی" را رسمیت نمیدهد.
امضای این بیانیه، تایید روح کلی آن است بدون چشمپوشیدن بر کاستیهای آن که فکر میکنم جدی هم هستند.
با نقد بدون پایهی علمی فمینیسم به جایی نخواهیم رسید
اینروزهادر فرصتهای کوتاهی که دارم بیشتر از آن که وبلاگ بنویسم، مطالب وبلاگها را میخوانم. دو سه مطلب کوتاه به نظرم رسید که باید کوتاه بنویسم و هر دو در رابطه با بحثهای مربوط به فمینیسم و همجنسگراییست که این روزها در گوشهای از وبلاگستان داغ شده است :
اول این که نقد تئوریهای اجتماعی باید با روش علمی انجام شود. هر تئوری اجتماعی و از جمله تئوری فمینیستی ادعاها و گزارههایی را برای توضیح یک سری از پدیدهها مطرح میکند و برای توضیح و اثبات آنها از دستآوردهای علوم مثل علوم زیستی، روانشناسی، جامعهشناسی، مردمشناسی، حقوق و حتی باستانشناسی استفاده میکند.
نقد یک تئوری اجتماعی، با روانکاوی افرادی که آن را بعنوان توضیح درست و منطقی پدیدهها پذیرفتهاند انجام نمیشود. اگر نقدی هست، که باید هم وجود داشته باشد با استفاده از همان روشهای علمی انجام میشود. از طرف دیگر، نقد هم باید شامل ادعاهایی باشد که قابل بررسی و ابطال باشند. اینکه ما بگوییم "در پس تئوری فمینیستی، عقدههای سرکوبشدهی جنسی تئوریپردازانش نشسته است"، نقد ادعاهای آن تئوری اجتماعی - در اینجا فمینیسم نیست. از طرف دیگر این روش، استفاده از توضیحات ad-hoc برای توجیه ادعاهای خود ماست. یعنی توضیحاتی که بدون ربط منطقی و فقط برای اثبات ادعای خودمان به هر وسیلهای به کار میرود. معمولا در ِ بحث هم با این نوع ادعاها بسته میشود، چرا که موضوع نقد را به روانکاوی تکتک اشخاص موکول میکند. در اینجا ابزار نقد، یک تیم روانکاو برای تجزیه و تحلیل روحی اشخاص است. به نظر من بدیهی است که این یک روش علمی نیست و بلکه آسانترین راه برای بستن راه نقد واقعی است.
به همین ترتیب برای توضیح توری تکامل انواع و انتخاب طبیعی هم باید بدنبال خصوصیتهای روحی داروین گشت و پیشتر از آن تئوریهای فیزیک نجومی کپلر و کوپرنیک و گالیله را که اساس برداشتهای وهمآلود مسیحی (در اصل ارسطویی) را بر هم زد باید با ویژگیهای روحی آن دانشمندان توضیح داد.
از طرف دیگر یک تئوری اجتماعی و از جمله فمینسیم، پدیدهای نیست که یکشبه بوجود بیاید و همهی مسائل را در یک بستهی حاضر وآماده تحویل ما بدهد. این تئوری هم از جایی شروع شده و در تغییر و تحول دائمی است و اینطور نیست که در هر زمانی گروهی زن یا مرد با خصوصیات روحی مشخص و عقدههای سرکوبشده پروندهها را از قبلیها تحویل بگیرند.
نکتهی دیگر این است که فمینیسم یک دستگاه ایدئولوژیک که تمامی مسائل را یک بار برای همیشه حل کرده باشد نیست. برداشتهای مختلف و گاه بسیار متفاوتی در موضوعات فمینیسم وجود دارد. اگر فقط موضوع ازدواج و خانواده را در نظر بگیریم، من تلاش کردم بعنوان مثال با این ترجمه، نمونهای از این برداشتهای مختلف را نشان بدهم. نقد ادعاهایی که در این متن شده است، با دنبال کردن خصوصیات افراد ممکن نیست بلکه روش علمی میطلبد تا به جایی برسد.
موضوع دیگر مربوط به همجنسگرایی بود که به نظر میرسد در بسیاری موارد با پدوفیلی یا همان سوءاستفاده از کودکان یکسان دانسته میشود. این یکسان دانستن را از مثالهایی که برای همجنسگرایی میآورند میتوان دید. سوءاستفادهی جنسی از کودکان وابسته به جنسیت کودک نیست و هر دو جنس، قربانی این نوع تجاوز هستند. همجنسگرایی با گرایش جنسی افراد سروکار دارد. از نظر علمی، نمیتوان همجنسگرایی را یک بیماری تعریف کرد که باید درمان و ریشهکن شود. در همهی جوامع انسانی هم وجود دارد. باز هم نباید فراموش کرد که این افراد، آن متجاوزانی نیستند که کودکان را فریب میدهند و آنها را قربانی میکنند و این تصویری مخدوش و کلیشهای است.
تا جایی که من اطلاع دارم، همجنسگرایی هم مانند دگرجنسگرایی فقط مربوط به مسائل جنسی نیست بلکه شبکهای پیچیده از احساسات و رفتار را در بر میگیرد. همجنسگرایی دیگران چیزی نیست که ما دگرجنسگراها از آن خوش یا بدمان بیاید. زندگی پنهانی و پرفشار و با استرس مداوم برای یک همجنسگرا همانقدر شکنجهآور میتواند باشد که برای یک دگرجنسگرا اگر مجبور به چنین زندگی شود.
فکر میکنم چون نقدهایی که اخیرا در وبلاگستان مطرح شده، پایهی علمی ندارد، بیش از این هم نمیتوان به آنها پرداخت. متاسفانه در اینجا هم نه اندیشه و تئوری که افراد مورد نقد هستند. این است که کمتر بحثی به نتیجهای هر چند کمرنگ میرسد.
این روزها کتاب «مکتب تبریز» آخرین اثر منتشرشدهی سیدجواد طباطبایی را بدست دارم هرچند که به دلیل وقت کم کند پیش میروم اما همان صفحات اندکی که فرصت میکنم بخوانم به اندازهی کافی آدمی را به فکر وا میدارد. پیش از این در این یادداشت دربارهی این کتاب نوشته بودم.