« March 2006 | Main | May 2006 »
April 29, 2006
پراکنده‌های امروز: ترجمه‌ای تازه، حضور زنان در استادیوم‌ها و یک گزارش

نسل ما از برنامه‌ی گلها شاید فقط نامی شنیده باشد یا چند نغمه‌ای هم بطور اتفاقی در ذهن داشته باشد. جوانترها که بعید نیست حتی نام این برنامه‌ی رادیویی پیش از انقلاب را هم نشنیده باشند. این روزها به سایت تازه‌ای برخورد کردم که آرشیو برنامه‌ی موسیقی گلها را بصورت رادیوی اینترنتی در اختیار علاقمندان گذاشته است. مقالات جالبی هم درباره‌ی برنامه‌ی گلها و موسیقی اصیل ایرانی دارد. کار با ارزشی‌ست که نگذاریم این زیبایی ها در گذر زمان فراموش شوند. امییوارم دوستان ایران هم بتوانند بشنوند.

همانطور که قبلا نوشته بودم دوستان سایت زنان ایران ترجمه‌ی تازه‌ای را منتشر کردند. عنوان مطلب "مقصران خشونت خانوادگی تنها به جریمه‌های کوچک نقدی محکوم می‌شوند" است که امیدوارم بخوانید. بعد از ترجمه‌ی چند مقاله‌ی تئوریک درباره‌ی فمینیسم با موضوعات مختلف، تلاش می‌کنم به خبرها و مقاله‌هایی درباره‌ی مشکلات و حقوق زنان بپردازم.
آسیه مطلب جالبی نوشته است که خوب است فرصتی برای خواندنش بگذارید.

این روزها موضوع صحبت احمدی‌نژاد در مورد اجازه دادن به زنان برای حضور در استادیوم‌ها مطرح بود. نظر بعضی این بود که فشار و تلاش زنان موجب این عقب‌نشینی شده است. زنان ما بسیار زحمت کشیده‌اند و تلاش کرده‌اند اما بدون شک هنوز آن فشاری نبوده است که بتواند این عقب‌نشینی را موجب شده باشد. در همین مسابقه‌ی آخر بود که به راحتی توانستند همان چند زن تلاش‌گر را سوار اتوبوس کنند و در میدان آزادی پیاده کنند. بی‌آنکه بخواهم منفی‌بافی کنم فکر می‌کنم این برخوردهای رئیس‌جمهور شاید بی‌ارتباط با بحران بین‌المللی نباشد. این که بعضی رهبران مذهبی با حرف‌های احمدی‌نژاد مخالفت کرده‌اند دلیل بر چیز دیگری نمی‌تواند باشد. اختلاف نظر همیشه هست. مگر در زمان فتوای آیت‌الله خمینی برای قتل سلمان رشدی، در مقابل فشارهای اتحادیه‌ی اروپا آقای خامنه‌ای که حالا رهبر مطلقه است در یک سخنرانی نگفت (مضمون حرف) این "تنها نظر کارشناسی یک فقیه و عالم دینی است و ضمانت اجرایی ندارد" ؟ که با واکنش شدید آقای خمینی و پیروان او رو به رو شد و حرفش را پس گرفت.
با سیاستی که آقایان در پیش گرفته‌اند اگر کار به تحریم "هوشمندانه"‌ی اقتصادی بکشد بدون شک این مردم هستند که سختی‌ها را باید تحمل کنند. چه بسا که بخواهند از طرف دیگر فشار را کم کنند که تازه آن‌ هم با گشت‌های خیابانی حجاب و فشارهای جدید نمی‌خواند. تحریم هوشمندانه هم یعنی تحریم کالاهایی که بیشترین تاثیرات را در زندگی مردم و امور کشور دارند، مانند بنزین و گازوئیل.

مجله‌ی Foreign Affairs که از مجلات مهم و معتبر در روابط بین‌المللی است در شماره‌ی آخر مربوط به ماه مه و جون، گزارش مفصلی درباره‌ی "توهم رژیم صدام حسین در مورد جنگ با آمریکا" دارد. نویسندگان این گزارش با دادن نمونه‌هایی که از مقامات عراقی شنیده‌اند یا در مدارک دولتی پیدا کرده‌اند بخوبی نشان می‌دهند که چگونه کل سیستم حکومتی و در حد سران دچار این توهم بود که اولا جنگی در نخواهد گرفت و دوم اینکه اگر جنگی هم در بگیرد با فشارهای بین‌المللی ادامه‌دار نخواهد بود. و از آن مهم‌تر فرماندهان ارتش در مورد توان نظامی کشور چقدر غلو کرده بودند و مشکل اینجا بود که سیاست‌مداران باتجربه‌‌ی حکومت هم باور کرده بودند. این نشان می‌دهد سیستم تصمیم‌گیری می‌تواند اینقدر در خود فرو برود که دیگر عملا از درک آنچه در واقعیت پیرامونش می‌گذرد عاجز شود و در همان حال چه بسا که فرد عادی جامعه خطر واقعی بحران و جنگ را بیشتر حس کند تا آنها که در مرکز تصمیم‌گیری نشسته‌اند.
تلاش می‌کنم در پست بعدی، شاید همین فردا، خلاصه‌ای را از این گزارش در اینجا بنویسم که دوستان هم استفاده کنند.

نوشته شده توسط پویا در 08:02 PM

April 27, 2006
نگاهی به نقد فرنگوپلیس بر نوشته‌ی من

همانطور که در پست قبلی نوشتم سیما در یادداشتی به نوشته‌ی من پرداخته است. چون یادداشت او نقد دو نوشته‌ی جداگانه را در بر می‌گیرد، من بخش مربوط به پویا را اینطور جدا می‌کنم تا مشخص‌تر باشد:
1- نقد نوشته‌ی میا بلوم با نام «مادر، دختر، خواهر، بمب‌گذار».
2- ضرورت شفافیت طرح‌های اتمی آقایان.
3- موضع‌گیری در برابر ماجراجویی‌های آقایان و تاکید یکسویه روی طرح‌های گسترده‌ی بین‌المللی محافظه‌کاران آمریکایی.

1 - در مورد اول می‌خواهم تاکید کنم که ترجمه‌ی یک متن به معنی تایید همه‌ی نظرها، فرمول‌بندی‌ها و نتیجه‌گیری‌های نویسنده‌ی اصلی نیست. این که می‌دانیم یک موضوع کلی است. اما در مورد متن میا بلوم می‌خواهم بر یادداشت خودم پیش از انتشار ترجمه تاکید کنم که درباره‌ی پیچیدگی و چندجانبه نبودن موضوع بمب‌گذاری‌های انتحاری نوشتم: "مشکل تروریسم موضوع پیچیده‌ای است که ساده‌ کردن آن فقط می‌تواند به رشد آن کمک کند. باز هم همه می‌دانیم که برای حل این مشکل یک راه‌حل طلایی وجود ندارد و یک مجموعه از تلاش‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را می طلبد تا بتدریج از میان برود. اما تروریسم و بخصوص آنها که جان خودشان را هم می‌گذارند یک جنبه‌ی فردی هم دارد. در این سال‌ها تعداد زنانی هم که دست به حملات انتحاری می زنند بیشتر و بیشتر می‌شود".
معلوم است که باید به هرکدام از این جنبه‌ها بطور جداگانه پرداخت و البته آن را در زمینه‌ی گسترده‌تر دید. اما اینکه بخواهیم در هر مقاله همه‌ی جنبه‌ها را با هم بررسی کنیم یا هر مقاله‌ یک جزوه و کتاب می‌شود و یا مجبوریم در سطح بمانیم و به کلی‌گویی اکتفا کنیم. مقاله‌ی بلوم روی موضوع نقش جنسیت در موضوع بمب‌گذاری‌های انتحاری تمرکز کرده بود. به نظر من این بررسی از دو نظر اهمیت داشت: یکی اینکه جنسیت چه نقشی در کشیده شدن دختران و زنان جوان به سوی گروه‌های تروریستی دارد و دیگر اینکه آیا عملیات زنان در این گروه‌ها که تا سطح رهبری و قربانی کردن خودشان بالا رفته چه تاثیری روی برداشت‌های سنتی جامعه‌شان دارد.
در مورد اول این مهم است که بدانیم گروه‌های رادیکال و سازمان‌های تروریستی وابسته به آنها در جامعه‌ی میزبان‌شان نقش غیرفعال و زیرزمینی ندارند. اتفاقا آنها در زندگی جامعه‌شان بسیار فعال هستند و در خیلی از موارد جای خالی دولت مرکزی را در بخش‌هایی از زندگی مردم پر می‌کنند و این یکی از روش‌های مهمی است که مردم بسوی آنها کشیده می‌شوند. ما در این مقاله با نقش فعالی که دختران و زنان جوان می‌توانند در این گروه‌ها بعهده بگیرند و تا حدودی از قالب سنتی‌شان بیرون بیایند آشنا شدیم.
در پاکستان بسیاری از بچه‌ها امکان رفتن به مدرسه را ندارند. یا راه‌ها آنقدر دور است و دولت بودجه‌ای برای مدارس پراکنده ندارد یا اینکه خرج رفتن به مدرسه بر خانواده تحمیل می‌شود. گروه‌های مذهبی رادیکال با پراکندگی و بودجه‌ای که دارند مدارس دینی را تاسیس کرده‌اند و بخصوص در نقاط دورافتاده دست بالا را در سیستم آموزشی پاکستان دارند. مدارسی که در کنار درس دینی و آموزش بنیادگرایی و رادیکالیسم مذهبی در ضمن جایی برای داشتن غذا و استراحت و زندگی هم هستند. اعضای طالبان از درون همین مدارس مذهبی بیرون آمدند و هنوز هم تعداد این مدارس بیشتر می‌شود.
یا اینکه مثلا گروه‌های رادیکال در لبنان و فلسطین بسیاری از نیازهای دکتر و درمان مردم را حل می‌کنند و موسسات خیریه‌ی فعالی دارند که به مردم کمک مالی می‌کنند. نمی‌خواهم درباره‌ی این بیشتر بنویسم. خواستم با دومثال نشان بدهم که ضرورت دارد در جنبه‌های مختلف یک موضوع پیچیده مانند تروریسم عمیق‌تر شد و از حرف‌های کلی که در سطح، بارها تکرار شده کمی به درون جزئیات هم سرک کشید.

در مورد ضرورت شفافیت سیاست‌های اتمی آقایان به نظر من این موضوع که چون آمریکا و اسرائیل در این مورد شفاف نیستند ما هم می‌توانیم نباشیم، دلیلی برای بخطر انداختن منافع ملی ما نمی‌تواند باشد. مشکل این‌جاست که وقتی کشوری با پنهان‌کاری و دور از چشم سازمان‌های بین‌المللی دست به پروژه‌های حساس اتمی می‌زند، بطور خودکار به این معنی است که در حال انجام کارهایی غیر از طرح‌های صلح‌آمیز است. ایران تعهدنامه‌ی عدم گسترش سلاح‌های هسته‌ای را امضا کرده و تمام فعالیت‌هایش باید زیر نظر سازمان انرژی اتمی باشد. برای محدود کردن و مقابله با گسترش سلاح‌های اتمی باید با سیاست‌های روشن و صلح‌طلبانه تلاش کرد نه اینکه ما با بلندپروازی‌ها و ماجراجویی‌ها کشورمان را در خطر قرار بدهیم. باز هم نوشته‌ی قبلی‌ام را تکرار می‌کنم که اولا این سیاست‌ها در یک فضای باز سیاسی و با دست نمایندگان انتخابی مردم انجام نشده و دوم اینکه اصولا چرا باید کشور را به سرحد جنگی که از ابتدا معلوم است بازنده‌ی اصلی و ضررکننده‌ی اصلی آن کیست کشاند. من فکر می‌کنم که منافع کشور ما با یک سیاست صلح‌طلبانه و هوشیارانه حفظ می‌شود. به نظر من فشار افکار عمومی ما باید روی این باشد که کشور ما یک سیاست اتمی آشکار (نه برای آمریکا) بلکه برای سازمان انرژی اتمی و کشورهای دنیا و منطقه داشته باشد. این راه شاید جواب بدهد وگرنه اینکه ما فکر کنیم با تظاهرات میلیونی در اروپا و بدست گرفتن پلاکاردهای "جنگ نه!" می‌توانیم کاری کنیم،‌ به نظر من در کوتاه مدت این عملی نیست حتی اگر چنین صحنه‌هایی برای ما خیلی هیجان‌انگیز و جالب باشد. تجربه‌ی عراق این را نشان داد. امروز کشور ما از آن‌هم منزوی‌تر است. یادمان باشد که ما حتی پشتیبانی کشورهای غیر متعهد مانند هندوستان را هم از دست داده‌ایم. من نمی‌خواهم نقش جنبش جهانی صلح را کمرنگ کنم اما باید محدودیت‌های آن را لااقل در کوتاه‌مدت در نظر داشت و بیش از حد خوشبین نبود.
ما یک بار دیگر هم چنین فرصت‌هایی را از دست دادیم. پس از فتح خرمشهر همین شعارهای پیروزی بر قدرت‌های جهانی را دادیم و بجای حفظ منافع ملی‌مان و گرفتن غرامت از دولت‌های عربی خواستیم نظم جهانی را بر هم بریزیم و شعارها دادیم که ما آمده‌ایم تا "طرحی نو دراندازیم". نتیجه‌ی آن را با تلخی تجربه کرده‌ایم.

در مورد پارگراف آخری که سیما در پاسخ من نوشته،‌ این موضوع را مطرح کرده که چون ما در ایران زندگی نمی‌کنیم پس "می گویم من شخصاً چون سالهاست از ایران دور بوده ام چنین کاری را نمی کنم. شیوه فعالیت خودم با توجه به دانش و قابلیت های خودم است و منظورم تجویز یک فرمول برای فعالیت برون مرزی نیست! اما این را هم دیده ام که کسانی که افکارشان در مورد ایران در 27 سال پیش یخ زده، برای خود موقعیت "متخصص" را فرض می کنند و بدون آگاهی لازم در مورد شرایط ایران، برای ایران نسخه می پیچند. اگر برای میلیون ها آدم ضرری نداشت، یک حرفی بود. اما ترس من از این است که چنین "متخصص" هایی جان آنهایی را که در ایران هستند را انگار از سر راه آورده اند و با توهم هایشان غیر مسئولانانه عمل می کنند. حالا چه برای منافع شخصی باشد و چه به خیال خودشان برای "منافع ملی"."
من هم موافق این نسخه پیچیدن‌ها برای اینکه مردم چه باید بکنند یا نه، نیستم. با سیما هم موافقم که کم نیستند کسانی که در محافل تصمیم گیرنده یا مشاور مانند Think Tank ها نشسته‌اند و طرح و پیشنهاد می‌دهند. این اصلا آن چیزی نیست که من نوشته‌ام. آنچه در فکر من بوده و در یادداشتم آمده اتفاقا در همین رابطه بوده که ماجراجویی و قدرت‌طلبی راهی دوطرفه است و نقش ماجراجویان این طرف آب را هم دست‌کم نگیریم. به راه انداختن جنگ‌های دینی و برخورد تمدن‌ها تنها تراوشات مغز محافظه‌کاران آمریکایی مانند هانتینگتون و برنارد لوئیس نیست. در اینجا هم آقایانی هستند که می‌خواهند زمینه‌ساز حکومت ایده‌آل خودشان باشند و اگر نه در جهان، که حداقل در همین خاورمیانه نقش اصلی را بازی‌ کنند.
من درست متوجه نمی‌شوم که آیا به نظر سیما این، نسخه نوشتن برای کسانی است که در ایران زندگی می‌کنند؟ و این که ما چگونه باید برای حفظ منافع ملی کشورمان موضع بگیریم؟ یعنی اگر من در ایران زندگی کنم باید فشار افکار عمومی را روی حکومت متمرکز کنم و اگر در آمریکا یا اروپا هستم روی جنگ‌طلبان آنجا؟ فقط به نظر من باید به یاد داشته باشیم که این موضوع با انتخابات ریاست‌جمهوری فرق دارد که بگوییم "آنها" خودشان تصمیم بگیرند و "ما" هم چون در آنجا نیستیم چیزی نگوییم. من باز با این موافق‌تر هستم چرا که فعالان اجتماعی در هر لحظه بهتر می‌دانند که از شرایط چگونه استفاده کنند. اما موضوع بحران اتمی ایران که به نظر من عامل اصلی آن ماجراجویی‌ها وبلندپروازی‌های حاکمان ماست، چیزی بکلی جداست. این‌جا هم پای جان ومال خود مردم در کوتاه‌مدت در میان است و هم استقلال و موجودیت کشور برای نسل‌های بعدی در خطر است. نه فقط وقتی که جنگی به راه بیافتد بلکه همینطورهنگامی که آقایان در پشت درهای بسته آنچنان امتیازاتی بدهند که تاوان سنگین آن به گردن مردم و کشور باشد.

نوشته شده توسط پویا در 06:43 PM

April 26, 2006
بچه‌های هندی در مدرسه یاد می‌گیرند که حیوان از زن بهتر است

سیما مطلبی درباره‌ی یادداشت من و نوشته‌ای از موناهیتا در وبلاگش گذاشته است. من قسمت مربوط به نوشته‌ی خودم را جدا می‌کنم و امیدوارم فردا آنچه را در ذهن دارم در اینجا بنویسم.

درباره‌ی موضوعی که امروز می‌خواهم بنویسم دو روزی فکر کردم و با آسیه هم مشورت کردم مبادا که این نوشته انعکاسی بجز آنچه در ذهن من است، داشته باشد. برخلاف تصور بسیاری، با اسم مستعار نوشتن به معنی بی‌مسئولیتی نیست. هویت که جعلی نباشد، دقت و نگرانی درباره‌ی آنچه می‌نویسی فرقی ندارد. و اما خبری از هندوستان که برای نوشتن آن دو روزی صبر کردم:

در اوایل ماه آوریل یعنی همین دو هفته‌ی پیش در خبرها آمد که در کتاب درسی بچه‌های نوجوان هندی از جمله نوشته شده :
"یک خر مانند یک زن خانه‌دار است. در واقع خر کمی هم بهتر است، چون زن گاهی غرولند می‌کند و قهر می‌کند و به خانه‌ی پدرش می‌رود اما تو هیچ‌وقت خری را نمی‌بینی که نسبت به صاحبش بی‌وفا باشد."

این از جمله مطالبی است که در یک کتاب درسی برای نوجوانان 14 ساله نوشته شده و در مدارس راجستان که از ایالات غربی هند است تدریس می‌شود. حکومت ایالت که در دست "حزب مردم هندوستان" است این کتاب را تایید می‌کند و ادعا کرده که کتاب برای این نوشته شده که موجب تفریح دانش‌آموزان باشد. حتی زنان حزب مردم هندوستان هم که یک حزب محافظه‌کار و ناسیونالیست است، به این موضوع اعتراض کرده‌اند. گویا این اعتراض‌ها موجب شده تا شاید این کتاب را از مدارس ایالت جمع‌آوری کنند.
در ایالت راجستان نسبت دختران به پسران 896 نسبت به 1000 است. یکی از دلایل مهم تعداد کمتر دختران این است که مادران در بیمارستان خیلی زود متوجه می‌شوند که جنسیت بچه‌ای که در راه دارند چیست و اگر جنین دختر باشد آن را سقط می‌کنند. درباره‌ی این نوع سقط‌ جنین حدود 7 ماه پیش مقاله‌ی کوتاهی را ترجمه کردم که درباره‌ی سقط جنین دختران از روی قصد در جمهوری آذربایجان نوشته شده بود.

شاید این یکی از نمونه‌های آشکاری باشد از اینکه سیستم آموزشی، چطور از دوران کودکی تعریف و نگاه ما را نسبت به زنان شکل می‌دهد. این "ما" هم شامل پسران و هم شامل دختران می‌شود. در جامعه‌ای مردسالار جای تعجب ندارد اگر نگاه زن هم به خودش، نگاهی مردانه باشد. از طرف دیگر، این نمونه‌ای ست که به روشنی نشان می‌دهد که برداشت جنس دوم و وابسته از زنان، چطور سیستماتیک و رسمی و نهادینه شده (و نه اتفاقی)‌ ترویج داده می‌شود. معلوم است که با وجود چنین سیستم پیچیده‌ای از موارد آشکار و پنهان، هدف اصلی نه مردستیزی که نشان دادن و مبارزه کردن با روش‌هایی است که این برداشت‌های مانده از هزاره‌ها و قرن‌ها را هنوز با شدت رواج می‌دهند. تازه این یک نمونه‌ی عریان است.
گاهی که به این فکر می‌کنم که اگر معلم بودم از بچه‌ها می‌خواستم در زندگی روزمره‌شان جستجو کنند و مواردی از تبعیض جنسیتی و تحقیر را برای مطرح کردن در کلاس پیدا کنند. می‌دانم که در دبیرستان‌های ما جای این گفتگوها و بحث‌ها خالی است اما در مورد دانشگاه‌ها مطمئن نیستم. آنچه مطمئنم این است که بچه‌ها یا دانشجویان حتما گفتنی در این‌باره زیاد خواهند داشت.

نوشته شده توسط پویا در 07:13 PM

April 23, 2006
زن‌کشی: وقتی که قربانی به جای مقصر می‌نشیند و باید از سر راه برداشته شود

می‌گوید: "... تنها از پیری و خستگی نیست. از آن است که پیوندهای آلی اندیشه گسسته است. در هوای مانده و گندآلود این روزگار، در میان زوزه‌های دروغ و تهمت و فریب که به هزار زبان‌ مزدور تکرار می‌شود، با تهدید همیشگی بازخواست و شکنجه و زندان، مجال گفت‌وشنود ساده و سلیم نیست. گفتنی‌ها عقده‌ی ناگفتنی می‌گردد، اندیشه در لاک نومیدی و احتیاط فرو می‌رود،‌ ترس و بدگمانی ضرورت زندگی می‌شود، و آن دادوستد بحث آزاد که مایه‌ی بالندگی و پویایی دانش و هنر است رشته‌اش می‌گسلد. و تو می‌مانی و تنهایی‌ات، و جریان کند و فریب‌کار فروپوسیدن زندگی مثله‌گشته‌ات". محمود اعتمادزاده، م. ا. به‌آذین مترجم «ژان کریستف» و «جان شیفته» در اغماست.

به آخرین پست‌هایی که نوشته‌ام نگاهی انداختم. موضوع پنج یادداشت به دنبال هم درباره‌ی بحران اتمی است، چیزی که حکایت از نگرانی‌ها دارد. اما چیزهای دیگری هم ذهن را مشغول می‌کنند که درباره‌ی آنها خواهم نوشت تا در خبرهای روزمره غرق نشوم.

اولین‌ بار در گزارش سایت روز خواندم که باز مورد جدیدی از قتل‌ زنان به راه افتاده است. این بار در تهران.
سری اول در سال 1380 در مشهد اتفاق افتاد. 13 زن. عامل قتل‌ها در توجیه جنایاتش گفت که: "با انگيزه ديني و براي پاک سازي جامعه از فساد اقدام به قتل آن 13 زن کرده است".
سری دوم در کرمان. عاملان قتل‌ها گفتند که به باور آنها، قربانیان مهدورالدم بوده‌اند و سزاوار مرگ. باز هم انگیزه‌های دینی عنوان شد.
سری سوم به نوشته‌ی سایت روز حدود 6 سال پیش اتفاق افتاده بود اما هیچگاه بازتابی در روزنامه‌ها پیدا نکرد. گزارش سایت روز از دو زن نام می‌برد. عاملان، این‌بار هم وابسته به گروه‌های تندرو مذهبی بودند که در باصطلاح "دخمه" های‌شان حکم قتل این و آن را صادر و اجرا می‌کردند. "دخمه"ها محافل مذهبی هستند که در حاشیه مساجد و حسینیه‌ها شکل می‌گیرند. محافلی که در جریان دادگاه عامل ترور حجاریان ثابت شد که ارتباط تنگاتنگی هم با بعضی آقایان قدرقدرت دارند. دادگاه‌ها هم با چشم‌پوشی به این قتل‌ها نگاه می‌کنند و قاتلین به راحتی از مجازات معاف می‌شوند.
حالا هم صحبت بر سر قتل شش زن در تهران است. آیا باز هم محفلی به این نتیجه رسیده که این زنان عامل "فساد" و "تباهی" جامعه بوده‌اند؟
نگاه سنتی، زن را عامل آشوب و بی‌نظمی این جهان می‌داند. عاملی که با انواع قوانین و مقررات همواره باید مهار شود و زیر کنترل مردان و جامعه‌ی مردسالار باشد. چنین فرهنگی‌ست که پدیده‌هایی مانند خودفروشی را نه مشکلی با ریشه‌های اجتماعی و اقتصادی، که مشکلی جنسیتی می‌داند و برای حل "ریشه‌"ای مشکل، نماینده‌ی جنسیتی را که به گمان او عامل اصلی‌ست از سر راه بر می‌دارد. در فرهنگ سنتی قربانی واقعی، به جای مقصر می‌نشیند.

دو ترجمه‌ای را که درباره‌شان نوشته بودم به دوستان سایت زنان ایران تحویل دادم و مثل همیشه هر وقت منتشر شد در این‌جا هم خواهم نوشت.

نوشته شده توسط پویا در 05:45 PM

April 21, 2006
نظری کوتاه به بحثی در وبلاگ فرنگوپلیس

همانطور که در پست قبلی نوشتم،‌ مایل بودم که نظر خودم را درمورد مطلبی که در وبلاگ فرنگوپلیس مطرح شده بود در اینجا بنویسم:

پنج سال پیش از واقعه‌ی تروریستی 11 سپتامبر،‌ ساموئل هانتینگتون نظریه پرداز معروف آمریکایی که محافظه‌کاران آمریکا - با افرادی مانند جرج بوش، رامسفلد و دیک چینی- بسیار تحت‌تاثیر افکار او هستند در کتابش نوشت: "تعادل قدرت میان شرق و غرب در حال تغییر است. غرب نفوذش را از دست می‌دهد و شرق در زمینه‌ی اقتصادی، نظامی و سیاسی و اسلام در زمینه‌ی جمعیتی (دموگرافیک) به بی‌ثباتی خود و کشورهای همسایه اثر می‌گذارند. این رشد می‌تواند قابلیت و در نتیجه خصومت و احتمال برخورد شرق و غرب را بالا ببرد". به نظر می‌رسد که اساس سیاست‌های حکومت محافظه‌کار آمریکا بخصوص پس از 11 سپتامبر از چنین هراسی سرچشمه می‌گیرد. سردبیر نشریه‌ی محافظه‌کار واشینگتن تایمز می‌نویسد: "چیزی که آقای بوش می‌گوید (اشاره به یک سخنرانی بوش برای نظامیان آمریکایی در 2002) این است که ایالات متحده‌ آمریکا هرگز اجازه نخواهد داد رقبای دیگر (در روابط بین‌المللی) رشد کنند. ما هرگز بار دیگر در موقعیتی که در مقام رقابت با ابرقدرت دیگری قرار بگیریم نخواهیم بود. تا چه رسد به اینکه به یک چرخ‌دنده‌ی تعادل قدرت چندجانبه بدل شویم".
برای زنده نگاه داشتن این ترس و بی‌اطمینانی، بدون شک همیشه به دشمنی نیاز هست تا اقدامات تهاجمی را توجیه کنند. موضوع حمله به عراق یعنی کشوری که نه سلاح‌های کشتار جمعی داشت و نه رابطه‌ای قابل توجه با سازمان‌هایی مثل القاعده، همین را نشان می‌دهد.
این‌ها را نوشتم تا بدانیم که خوش‌بینی و توهمی نسبت به سیاست‌های تهاجمی نیست. اما از طرف دیگر باید در نظر داشته باشیم که اقدامات تهاجمی در خلاء انجام نمی‌گیرد. سیاست‌های تحریک‌آمیز حکومت‌های دیگر، فقط بهانه و وسایل لازم را برای پیشبرد این سیاست‌های محافظه‌کاران آمریکایی فراهم می‌آورند. برای اینکه مشخص‌تر بنویسم همین موضوع بحران اتمی را در نظر بگیریم که حتی اگر منجر به یک حمله‌ی نظامی هم نشود به اندازه‌ی کافی صدمات اقتصادی و سیاسی برای کشور ما داشته است و خواهد داشت.

آنچه که واقعیت دارد این است که امروز منافع ملی کشور ما در مسئولیت حکومت جمهوری اسلامی است. این صرف نظر از این است که ما این حکومت را قبول داشته باشیم یا نه. اصلاحات را راه ‌حل بدانیم یا انقلابی دیگر را. این بدین معنی است که پیامدهای سیاست‌های بین‌المللی جمهوری اسلامی روی زندگی مردم و کشور ما تاثیر مستقیم دارد. در مورد مسئله‌ی اتمی، حکومت جمهوری اسلامی سیاست‌های روشنی نداشته است. سالها پیش (به گفته‌ی حسن روحانی از حدود 1367) فعالیت‌های اتمی خودش را شروع کرده است بدون اینکه این فعالیت‌ها در نهادهایی که با انتخاب آزاد در کشور تشکیل شده باشند،‌ طرح یا تصویب شده باشد. من فکر می‌کنم این فعالیت‌ها و بودجه‌های کلانی که بکار رفته حتی از مجلسی که شورای نگهبان کاندیداهایش را از پیش تعیین کرده است هم مخفی نگاه داشته شده. در نهادهای بین‌المللی هم همین مخفی‌کاری صورت گرفته است که یکی از دلایل آژانس اتمی همین مبهم بودن برنامه‌های هسته‌ای کشور ماست.
این ماجراجویی‌های اتمی آقایان در منطقه هم بسیار خطرناک است و اگر کشورهایی مثل عربستان و مصر هم به این رقابت‌های اتمی وارد شوند، دیگر بسختی بتوان جلوی فاجعه‌ی در راه را گرفت.

به نظر من از آنجایی که نهادهای انتخابی مردم ما کنترلی بر سیاست‌های آقایان ندارند باید فشار افکار عمومی را متوجه این سیاست‌ها کرد. تاکید یک‌سویه روی سیاست‌های تهاجمی حکومت محافظه‌کار آمریکا در حالی که طرف مقابلش با هزار وسیله در پی تحریک فضای سیاسی است، در واقع مسئولیتی را که این حکومت در قبال منافع ملی ما دارد کمرنگ می‌کند. بخصوص که آقایان مدام در رسانه‌ها تکرار می‌کنند که ابرقدرت‌ها و غربی‌ها نمی‌خواهند ما به دانش هسته‌ای دست پیدا کنیم. اولا که این فعالیت‌ها باید تحت نظر نهادهای انتخابی کشور باشد چون هم بودجه‌‌های کلان و نجومی می‌طلبد و هم اینکه با امنیت مردم خود ما ارتباط مستقیم دارد. دوم اینکه سیاست‌های اتمی ما بخاطر حساسیت جهانی باید کاملا روشن باشند و تحت نظر سازمان‌های بین‌المللی.

تازه اگر تمام ادعاها را درباره سیاست‌های آمریکا بپذیریم،‌ این وظیفه‌ی حکومت ماست که با سیاستی روشن و ماهرانه از منافع ملی ما دفاع کند نه اینکه تمام حرکاتش در جهت تحریک و پنهان‌کاری باشد. اگر بعضی سخنرانی‌های بوش بیشتر شبیه وعظ مذهبی است،‌ در این طرف هم کسانی هستند که می‌خواهند کفر جهانی را به عقب برانند و به عقیده‌ی خودشان زمینه را برای حکومت امام زمان آماده کنند. نظریه‌ی "برخورد تمدن‌ها" یک نظریه‌ی یک‌طرفه نیست. در این سو هم افراد و جناح‌هایی هستند که پیرو همان نظریه‌اند. حرف‌ها و رجزخوانی‌های محافظه‌کاران ایرانی بقول یک ضرب‌المثل معروف مثل "موسیقی در گوش" محافظه‌کاران آن‌طرف آب است. با این تفاوت که این تحریکات، منافع ملی ما را مستقیما بخطر می‌اندازد. این که ما از روی پرنسیپ‌ها و اصول، یکسویه روی سیاست‌های یک طرف تاکید کنیم،‌ فقط یک نیمه‌ی واقعیت را بزرگ کرده‌ایم بدون اینکه همه‌ی جوانب‌ بحران دقیقا مشخص شده باشند.

درباره‌ی اینکه اگر دولت اصلاح‌طلبی بر سر کار بود، کار بحران اتمی بر مسیر دیگری طی می‌شد، من چندان مطمئن نیستم. سیاست‌های اتمی و مذاکرات و تصمیم‌گیری‌ها در شورای عالی امنیت ملی و نه دولت رئیس‌جمهور انتخابی (انتخابی در همان معنای جمهوری اسلامی) گرفته می‌شوند. تجربه نشان داده است که قدرتمندترین فرد در شورای امنیت کسی نیست به جز نماینده‌ی رهبر که ریاست این شورا را هم بعهده دارد. امروز این مسئولیت بعهده‌ی علی لاریجانی است که جزو محافظه‌کاران تندرو حکومت است وهمیشه حساس‌ترین پست‌ها را داشته و از جمله سالها رئیس رادیو و تلویزیون دولتی بوده است. بحران اتمی کشور ما در دوره‌ی دوم ریاست‌جمهوری خاتمی شدت گرفت ولی به دولت خاتمی و خود او هیچ نقش مهمی در سیاست‌گذاری و مذاکرات داده نشد. با اینکه مسلما بودن دولتی تحت مسئولیت کسی مانند معین با دولت احمدی‌نژاد یکی نیست اما این که روی سیاست‌های اتمی آقایان تاثیری بگذارد به نظر من درست نیست. تصمیم‌گیری‌ها در این مورد در رده‌های خیلی بالاتری انجام می‌شود.

اما موضوع آخر: این‌که چون ما در ایران نیستیم پس نمی توانیم درباره‌ی آنچه در آنجا می‌گذرد اظهار نظر کنیم، این در مورد سیاست‌های محلی شاید تا حدودی درست باشد. مثلا موضوع تقسیم استان خراسان حتی به درگیری‌های خونین هم کشید ولی من‌ نمی‌توانستم نظری در این‌باره بنویسم. شاید این راحت بود که بطور کلیشه‌ای چیزهایی کلی نوشت اما واقعا ما در اینجا چه می‌توانستیم در این‌باره بدانیم؟ (من خودم را می‌گویم). در مورد سیاست‌های کلان و حساس مانند طرح‌های مبهم و بحث‌برانگیز اتمی، موضوع فرق می‌کند. حتی یک نسل کشور هم نمی‌تواند مثلا تصمیم بگیرد که "ما می‌خواهیم وارد یک رقابت اتمی در منطقه بشویم و شروع‌کننده‌ی بازی باشیم". معلوم است که عواقب این تصمیم‌ها موجودیت انسان‌ها و خود کشور را به خطر می‌اندازد. وقتی که ما به حق انتظار داریم مردم دنیا برعلیه جنگ یا جنایت‌ علیه بشریت (مثل رواندا یا دارفور) که ماهیت بین‌المللی دارند واکنش نشان دهند، چطور می‌توانیم سیاست‌های ماجراجویانه‌ی آقایان را "محلی" و "در مکان" تعریف کنیم؟ این سیاست‌های ماجراجویانه به سادگی می‌توانند شکل منطقه‌ای و جهانی به‌خودشان بگیرند، حتی بدون اینکه اقدام نظامی از طرف کشورهای دیگر صورت بگیرد.

نوشته شده توسط پویا در 09:24 PM

چند کار پراکنده

مشغله‌ی کاری این هفته فرصتی برای نوشتن در وبلاگم باقی نگذاشت. می‌خواستم درباره‌ی بحثی که در وبلاگ سیما درباره‌ی نگاه یک‌سویه به بحران اتمی ایران در گرفته بود بنویسم. تلاش می‌کنم امشب یا فردا این کار را بکنم،‌ البته بدون وارد شدن در جدل‌های وبلاگی یا اگر بتوانیم بگوییم "کامنتی". مطلبی را که در ذهنم پرورانده‌ام سه بخش است: آیا در موضوع بحران اتمی کشور ما می‌توان نقش طرفی را (مثلا محافظه‌کاران حکومت آمریکا را) عمده‌تر دانست؟ دوم: آیا می‌توانیم بگوییم چون در ایران زندگی نمی‌کنیم، تحلیل سیاست‌های ایران را باید به آنها که در داخل هستند واگذار کنیم؟ و سوم اینکه وجود یک دولت اصلاح‌طلب از نوع آقای معین یا کروبی چه تاثیری می‌توانست روی سیاست‌های اتمی آقایان داشته باشد؟

در مورد بحث و نوشتن درباره‌ی مطالب وبلاگ‌نویسان بطور کلی با این حرف پارسا موافق هستم که خیلی وقت‌ها بهتر است به جای کامنت‌هایی که ممکن است با عجله و حتی با جوشش احساسات‌مان می‌نویسیم، نوشته‌مان را بصورتی روشن‌تر و پخته‌تر در وبلاگ خودمان بیاوریم. من فکر می‌کنم همان فاصله‌ی زمانی کوتاهی که برای نوشتن در وبلاگ‌مان هست باعث می‌شود آرام‌تر و با دقت بیشتری درباره‌ی موضوع فکر کنیم. چه بسا که احساسات در لحظه‌ای که مطلب وبلاگی را تازه خوانده‌ایم روی نظر واقعی خود ما هم تاثیر بگذارد. از طرف دیگر سررشته‌ی مطلب در یک نظرخواهی که معمولا همه چیز در آن نوشته می‌شود (از سلام و احوا‌ل‌پرسی تا تبادل لینک) از دست می‌رود و بخصوص اگر افراد مختلفی هم نظرهای جداگانه بدهند.

سال جدید در ایران شروع شده است و ترجمه برای سایت زنان ایران را از سر گرفته‌ام. امیدوارم این آخر هفته دو مطلب،‌ یکی درباره خشونت خانوادگی و دیگری درباره‌ی قتل‌های "ناموسی" برای دوستان بفرستم. ترجمه‌ی یکی از آنها تمام شده است و ترجمه‌ی دومی نباید طولی بکشد. از مطلب اول درباره‌ی خشونت علیه زنان: می‌دانستید که یک زن بطور متوسط پیش از آن‌که به پلیس مراجعه کند، حداقل 35 بار در خانه مورد خشونت بدنی قرار گرفته است؟ تازه این در کشورهایی است که سیستم موثری برای آگاهی دادن و کمک به زنان در مورد خشونت خانوادگی دارند. این تعداد در جامعه‌ی ما چقدر می‌تواند باشد؟

نوشته شده توسط پویا در 06:45 AM

April 16, 2006
مدیریت برنامه‌ریزی علمی کشور از شیمی "بدش" می‌آید ولی ما کیک زرد را دوست داریم

"از شیمی حرف نزنید، من از رشته‌ی شیمی بدم می‌آید".
حتما فکر می‌کنید حالا شاید یک دانش‌آموز سال سوم دبیرستان که در شیمی تجدید هم شده یک حرفی زده است. چه اهمیتی دارد؟ خوب، اگر بگویم که وزیر تحقیقات و فن‌آوری کشور ما در جلسه‌ی معارفه با هیئت علمی دانشگاه یاسوج این حرف را زده است و اعضاء هیئت علمی هم جلسه را به حالت قهر ترک کرده‌اند، باز هم بی‌اهمیت است؟
ما جامعه‌ای پر تناقض هستیم. ار یک‌سو ادعا می‌کنیم که با پیشرفته‌ترین موسسات تحقیقات هسته‌ای دنیا شانه‌ به شانه ساییده‌ایم و محققان "ما" نیروگاه اتمی می‌سازند و اورانیوم غنی می‌کنند و از طرف دیگر بالاترین مرجع مدیریت پیشرفت علوم و طرح‌های تحقیقاتی از "شیمی بدش می‌آید" و دانش را در حد "من خوشم می‌آید" یا "من بدم می‌آید" می‌فهمد.
می‌توان تصور کرد که مسئولان دیگر هم از موضوعات تحت مسئولیت‌ خود بدشان بیاید؟
مثلا رهبران بی‌چون و چرا و تصمیم‌گیران سیاست‌های مملکت از منافع ملی بدشان بیاید، رئیس قوه‌ی قضائیه از عدالت قضایی و حقوق شهروندی و همینطور از صدر تا ذیل از آنچه در حیطه‌ی وظیفه‌ی ماست بدمان بیاید.

در نوشته‌های وبلاگ‌نویسان آمده است که به خاطر جشن‌های دینی،‌ این روزها کیک‌های زرد پخته‌اند و به مردم داده‌اند و ما هم که به ساده‌کردن این دنیا خو گرفته‌ایم خندان و شادان از خوردن کیک‌های زرد لذت می‌بریم.
روزگاری مبارزه برای استقلال و پیشرفت کشورمان را در حد "مبارزه با شیطان بزرگ" ساده کردیم. تصور کردیم سیستم پیچیده‌ی اقتصادی و سیاسی در دنیایی که ما زندگی می‌کنیم در "کفاری" خلاصه شده که دائم بر علیه ما توطئه می‌کنند و ما با مشت‌های گره کرده در هوا مدام بر دهان آنان می‌کوفتیم. آنسوی شعارها و مشت‌های گره کرده هم بالا رفتن از دیوار سفارت‌ها بود و ایجاد بحران برای کشور، تا سالی بعد امتیازهایی به "شیاطین" بدهیم تا از بحران بدرآییم. و امروز پس از بیست و پنج سال طبق آمار رسمی گمرک در مقابل 10 میلیارد صادرات غیرنفتی بین 40 تا 60 میلیارد دلار مجبوریم کالا وارد کنیم. که تازه آن‌هم از صدها کانال دلالی آقایان و آقازاده‌ها بگذرد تا بدست مصرف‌کننده‌ی عادی برسد.
هنگام جنگ هم کشورگشایی را ساده کردیم. تصور کردیم مردم عراق آماده‌اند تا با ورود اولین سرباز ایرانی به خاک عراق هلهله‌کنان به استقبال برادران دینی‌شان بیایند و همگی دست در دست هم و با لبی خندان برای فتح قدس بشتابند. و حداقل پنج سال طول کشید تا بدانیم که باز هم دنیای پیرامونمان را ساده کرده‌ایم. و هنوز هم کسی نمی‌تواند بپرسد حاصل این ساده‌کردن برای ما چه بود؟
روشنفکران و کسانی را که طبق بخش‌نامه‌های رسمی نمی‌اندیشند تا سرحد خاموشی محدود کردیم (آنجا که توانستیم حق زندگی را هم از آنها دریغ کردیم) چرا که باز جامعه و دنیا را ساده دیدیم و در این تصور بودیم که این روشنفکران ما بازوهای "تهاجم فرهنگی" شیاطین هستند. غربزده‌هایی خودباخته. حتی از برگزاری یک جلسه برای چند نویسنده‌شان هم جلوگیری می‌کنیم. مبادا که کانون نویسندگان "لانه‌ی توطئه‌گران" باشد.
امروز به موضوع "کیک زرد" رسیده‌ایم تا آن را هم آنطور که می‌پسندیم و به آن خو گرفته‌ایم ساده کنیم. از ساده کردن‌های گذشته به این‌جا رسیده‌ایم. از ساده‌ کردن‌های امروز چه آینده‌ای در انتظار ماست؟
پیش از این نوشته بودم که یکی از هزاران هنری که من از آن بی‌بهره‌ام، طنزنویسی است. اگر طنزی در نوشته‌ی بالا می‌بینید، در منطق زندگی ماست نه در قلم من.

نوشته شده توسط پویا در 04:45 PM

April 14, 2006
نتیجه‌ی بازی شطرنج کاندولیزا رایس با آقایان

جمله‌ی دوم یادداشت قبلی‌ام این بود: " یکی از خوبی‌های وبلاگ‌نویسی هم این است که لازم نیست حتما درباره‌ی مطرح‌ترین موضوعات روز نوشت". و حتما دوستان متوجه منظورم شده‌اند که مطرح‌ترین خبرهای روز درباره‌ی بحران اتمی و احتمال بمباران تاسیسات ایران است و نوشته‌ی من درباره‌ی عمرکشان. خوب، این برداشت من اشتباه بود. چون به یاد بخشی از نوشته‌ی همان سیمور هرش معروف در نیویورکر افتادم.

من چون ترجمه‌های فارسی مقاله‌ی هرش را نخوانده‌ام نمی دانم که متن در سایت‌های فارسی‌زبان کاملا ترجمه شده یا نه. بهرحال هرش در جایی از نوشته‌اش می‌نویسد: "در زمستان گذشته مشاوران دولت آمریکا که نزدیک به محافل غیرنظامی وزارت دفاع هستند، به من گفتند که واحدهای آمریکایی با گروه‌های اقلیت‌های قومی ایرانی کار می‌کنند. گروه‌هایی که شامل آذری‌ها در شمال،‌ بلوچ‌ها در جنوب شرقی و کرد‌ها در شمال غربی کشور هستند."
هرش پس از این ادامه می‌دهد که مشاور دولتی به او گفته است: "هدف بزرگتر و گسترده‌تر، تشویق و ترغیب تنش‌های قومی است".
حالا چه وسیله‌ای بهتر و کاراتر از به‌راه انداختن درگیری‌های مذهبی. می‌دانیم که اکثریت مطلق مردم در بلوچستان و کردستان سنی‌مذهب هستند که در تمامی این سال‌ها، هم از تبعیض قومی و هم تبعبض دینی رنج برده‌اند و سیاست "خودی و غیرخودی" آقایان را با شدت هرچه بیشتر تجربه کرده‌اند. نه اینکه به‌راه انداختن چنین درگیری‌های قومی به بهانه‌های مذهبی مثل عمرکشان و امثال آن، کار عاملان مستقیم نیروهای بیگانه باشد. فکر می‌کنم سیاست‌های آقایان اینقدر مشکل‌ساز برای کشور هست که نیازی به دخالت دیگران نباشد. اما بدیهی است که بدبین کردن و دامن زدن به درگیری‌های مذهبی و فرقه‌ای می‌تواند به یک‌پارچگی کشورمان لطمه‌ی جدی بزند. پس اینکه من از عمرکشان نوشتم شاید چندان هم بی‌ربط به موضوعات روز نبوده است.
-----
پس از اینکه رئیس سازمان انرژی اتمی دست خالی از تهران رفت،‌ بلافاصله وزیرخارجه‌ی آمریکا گفت که قطعنامه‌های شورای امنیت درباره‌ی ایران باید بر اساس اصل هفتم منشور سازمان ملل باشند. اصل هفتم منشور سازمان ملل "کشورهای عضو را مکلف به اجرای خواست های شورای امنیت می کند". طبق نوشته‌ی BBC "براساس اصل هفتم منشور سازمان ملل متحد، تنبيه های سیاسی، اقتصادی و نظامی علیه کشورهائی که خطری برای صلح جهانی شناخته شوند ممکن است. قطعنامه هائی که قبل از حمله نظامی به عراق در سال 2003 میلادی از سوی شورای امنیت صادر شدند، همگی بر اساس اصل هفتم بودند".

به نظر من آمریکا و بخصوص وزارت‌ خارجه‌ی آن کشور مشغول بازی کردن یک شطرنج سیاسی با ایران است و حرکت‌هایش بسیار دقیق و حساب‌شده است. یکی از مهم‌ترین حرکت‌هایش رسیدن به توافق با اروپا و هندوستان بود. این‌ها مواردی بودند که آقایان حساب بزرگی روی آنها باز کرده بودند. حالا هم آمریکا بطور فعال روی روسیه و چین کار می‌کند. سرانجام گویا بیشتر از چند کشور ضعیف - که همان‌ها هم چه بسا پای خودشان را از درگیری بیشتر بیرون بکشند- برای پشتیبانی آقایان باقی نمانند. فراموش نکنیم که در جریان عراق برعکس حالا، کشورهای بزرگ اروپا مانند آلمان و فرانسه و روسیه تا آخرین لحظه مخالف جنگ بودند. بزرگترین حرکت سیاسی آقایان اعلام دسترسی عملی به تکنولوژی اتمی است که معلوم نیست چه پیامدهایی خواهد داشت. آن‌هم وقتی که سازمان ملل درخواست توقف فعالیت‌های اتمی را داشته بود.
وقتی البرادعی می‌گفت که نمی تواند موضوع اورانیوم غنی‌شده ایران را تایید کند، فکر کردم این آقا شاید با زبان بی‌زبانی می‌خواهد بگوید که بهتر است این حرف‌ها و حرکت‌هایتان را پس بگیرید و مشکل بیشتر و یزرگ‌تری برای کشورتان فراهم نکنید. وقتی که صبر و این‌همه فرصت دادن و آرام کردن وضعیت متشنج را از طرف سازمان انرژی اتمی و البرادعی می‌بینم بی‌اختیار می‌پرسم مثل اینکه این آقا خطر واقعی را برای کشور ما بیشتر درک کرده و بیشتر در فکر منافع ملی ماست تا آقایان که "کیک زرد" به موزه‌ها هدیه می‌کنند.

هرچه بیشتر سایت‌های (نه وبلاگ‌ها) درون کشور و روزنامه‌ها را جستجو می‌کنم کمتر صدایی برخلاف صدای آقایان از آنها بیرون می‌آید. حتما فشار هست ولی این موضوع روز‌به‌روز حساس‌تر می‌شود. بدون شک در جنبش دانشجویی و اصلاح‌طلبان صادق و فعالان سیاسی کسانی که نظری دیگر در این‌باره داشته باشند کم نیستند.
این‌ که آقایان انجام می‌دهند سیاست نیست. ماجراجویی و نمایش است. تاوانش را اما مردم باید پس بدهند، یا از کیسه‌ی خالی‌شان یا با جان و خانه و دیارشان.

نوشته شده توسط پویا در 05:42 PM

April 12, 2006
نگاهی کوتاه به تاریخ پیدایی مراسم عمرکْشان در ایران

وقتی امروز دوباره مطلب پست قبلی را می‌خواندم فکر کردم بد نیست نگاهی به تاریخ این رسم عمرکشان و توهین به باورهای دیگران داشته باشم. یکی از خوبی‌های وبلاگ‌نویسی هم این است که لازم نیست حتما درباره‌ی مطرح‌ترین موضوعات روز نوشت.
زمینه‌ی فکری من در این‌باره این بود که بسیاری از ما باورهای خودمان را از زمینه‌ی تاریخی خودشان جدا می‌کنیم و در مکانی مقدس و دست‌نیافتنی قرار می‌دهیم که گویا همیشه این‌چنین بوده و جز این نمی‌توانسته‌ باشد. برای همین نگاهی تاریخی به بعضی عادت‌ها و رسوم بی‌گمان دید بازتر و گسترده‌تری درباره‌ی چگونگی پیدایی و ماندگاری آن عادت‌ها و رسوم می‌دهد. اگر علاقه داشته باشیم بیشتر درباره‌ی فرهنگ کشورمان بدانیم،‌ بدون شناخت تاریخی این فرهنگ راه به جایی نخواهیم برد.

در باره‌ی تاریخ این رسم عمرکشان من بیشتر درباره‌ی چگونگی شکل‌گیری آن می‌نویسم و نه ضرورتا اینکه ما مردم در هر ناحیه‌ای و منطقه‌ای چه "ابتکاراتی" بخرج داده‌ایم تا زهر این توهین‌ها را قوی‌تر به جان دیگران بریزیم. برای این نوشته هم از زنده‌یادان کسروی و استاد زرین‌کوب کمک می‌گیرم که چیزی خلاف واقع ننویسم.
پیش از همه معنی دو واژه‌ی تولّی و تبرّی: تولّی معنی ابراز دوستی و محبت است و منظور، ابراز محبت به امامان شیعه است. تبرّی به معنی ابراز انزجار است و منظور، ابراز انزجار از سه خلیفه‌ی اول است.
کسروی می‌نویسد: "چنانکه گفتیم یکی از کارهای شاه ‌اسماعیل رواج دادن شیعه‌گری در ایران می‌بود. این شاه که دلش پر از کینه سنیان می‌بود شیوه زشت دشنام و نفرین را نیز به رواج گذاشت. از زمان ایشان درویشانی به نام "تبرایی" پیدا شدند که بجلو اسب فلان وزیر و بهمان امیر افتادندی و نامهای سران اسلام را یکایک برده نفرین و دشنام‌گویان گام برداشتندی".
اما این درویشان تبرایی از کجا آمدند؟
شاه اسماعیل صفوی پس از شکست‌دادن رقبایش، در سال 907 هجری قمری یعنی 520 سال پیش وارد تبریز شد. شاه اسماعیل که قصد داشت شیعه را مذهب رسمی کشور قرار دهد در روز جمعه‌ای امام مسجد بزرگ تبریز را واداشت تا خطبه‌ی اثنی‌عشر در مدح امامان شیعه بخواند و برای اولین بار پس از زمان آل‌بویه، در اذان عبارات مخصوص شیعه بکار ببرد. پس از نماز هم سه خلیفه‌ی اول یعنی ابوبکر و عمر و عثمان و خلفای بنی‌امیه و بنی‌عباس را در مسجد لعنت کردند. مردم تبریز که بیشتر آنها تا آن موقع سنی‌ مذهب بودند واکنش نشان دادند ولی شاه اسماعیل شمشیر کشید و به صوفیان (در واقع سپاهیانش) امر کرد هر کس را که از سه خلیفه‌ی اول ابراز تبرّی نکند گردن بزنند. پس از مراسم مسجد، شاه اسماعیل سوار بر اسب به جلو افتاد و به دنبالش سپاهیان او با تبرزین‌ به راه افتادند و در کوچه و بازار شهر به انجام مراسم لعنت کردن و دشنام دادن سه خلیفه ادامه دادند. به نوشته‌ی استاد زرین‌کوب چندین نفر را هم در این گیرودار برای زهرچشم گرفتن از دیگران گردن زدند. از آن زمان شاه اسماعیل دستور داد که در همه‌جای ایران چنین مراسمی را برای لعنت سه خلیفه‌ی اول و توهین به آنان، در کوچه و بازار برپا کنند. وقتی که به او تذکر دادند که دو سوم مردم تبریز سنی هستند و ممکن است واکنش سخت نشان دهند شاه اسماعیل گفت: "بتوفیق‌الله تعالی، اگر رعیت حرفی بگوید شمشیر می‌کشم و یک کس زنده نمی‌گذارم".
مراسم اظهار تولی و دوستی نسبت به امامان شیعه پیش از صفویه هم وجود داشت و به کسانی که در کوچه و بازار مدح امامان را می‌گفتند مناقب‌خوان می‌گفتند. در مقابل سنی‌ها هم فضایل‌خوان داشتند که از فضایل سه خلیفه‌ی اول می‌گفتند. اما همانطور که در بالا نوشتم وقتی قدرت به دست شاه اسماعیل افتاد این رسم لعنت کردن و توهین دست بالا را گرفت و به ضرب شمشیر و تبرزین در مناطق مختلف ایران جا افتاد.
نوه‌ی شاه اسماعیل اول یعنی شاه اسماعیل دوم این رسم را برانداخت و از اجرای مراسم آن جلوگیری کرد. از آنجا که این شاه اسماعیل دوم به داشتن گرایشات سنی معروف بود سران قزلباش که قدرت نظامی و سیاسی را در دست داشتند تصمیم گرفته بودند شاهزاده‌ی دیگری را به تخت بنشانند که شاه اسماعیل دوم متوجه شد و تغییر سیاست داد.
این مراسم در زمان نادرشاه کمی کمرنگ‌تر شد چون نادر درباره‌ی باورهای دینی مردم کمتر سخت‌گیر بود. از زمان قاجار که قدرت روحانیون بسیار زیاد شد این رسم لعنت و توهین از قبل هم پررنگ‌تر شد. با شروع جنبش مشروطه و رشد افکار ملی و تجددخواهانه، این مراسم هم دیگر به شدت سابق برگزار نشد.
برای نمونه به نوشته‌ی پولاک پزشک اتریشی که در زمان ناصرالدین‌ شاه در ایران کار و زندگی می‌کرد اشاره می‌کنم. او درباره‌ی این رسم عمرکشان در کاشان، می نویسد که شامل جشن و آتش‌بازی بوده است و عروسکی را بعنوان عمر سوار بر خری می‌کرده‌اند و لوطی‌های شهر در حال ساز و دهل زدن خر را در شهر می‌گردانده‌اند. کسروی هم از روحانیون تبریز می‌گوید که هرسال در ربیع‌الاول دسته‌ها در شهر به راه می‌انداختند. بازماندگان درویشان تبرایی تبریز را لعنتچی هم می‌گفتند.
این هم باید طبیعی باشد که در مناطقی که تعداد سنیان زیاد بوده این منجر به درگیری و خشونت میان مردم می‌شده است. زمانی شاه اسماعیل برای تحکیم پایه‌های حکومتش چنین با خشونت و سختی این رسوم را رواج داد. همین شاه اسماعیل کسی بود که به گفته‌ی جهانگرد ونیزی موقع تفریح و تیرانداختن در میدان "در فاصله‌ی افکندن سیب‌ها اسماعیل اندکی می‌آسود و مختصری شیرینی با شراب ناب می‌خورد". آن خشونت مذهبی هم برای استوار کردن پایه‌های حکومت خودش و فرزندانش و یکپارچه نگاه داشتن قزلباشانش بود.
مایه‌ی تعجب نیست که امروز با دانستن همه‌ی این‌ها هنوز کسانی به خودشان اجازه بدهند دوباره بساط عمرکشان وتبری برپا کنند؟ آنچه از این برخوردهای مذهبی برای مردم مانده هیچگاه جز مصیبت نبوده.

نوشته شده توسط پویا در 04:54 PM

April 11, 2006
مسیح‌وار ما را به کجا می‌برند؟

اینکه مسئولین حکومتی ما نوشته‌ی سیمور هرش را جنگ روانی بدانند و به مردم بگویند، چندان عجیب نیست. بدون تردید این مطلب، خواسته یا ناخواسته بخشی از جنگ روانی هست. اما اینکه این نوشته‌ها و گفته‌ها لزوما بی‌پایه هم باشند چیز دیگری‌ست. کمتر کسی ممکن است گفته‌های سعید الصحاف وزیر اطاعات صدام حسین را جنگ روانی بداند (مثلا موقعی که تصویر فرودگاه اشغال‌شده‌ی بغداد در CNN بود و الصحاف اصرار داشت که هیچ اتفاقی نیافتاده است). برای همین فکر می‌کنم چیزی از اهمیت و هشدار نوشته‌ی سیمور هرش کم نمی ‌شود. لینک مقاله‌ی سیمور هرش و مصاحبه‌ی او را با BBC در پایین این نوشته می‌گذارم.
در مقاله‌ی سیمور هرش علاوه بر مطلب حمله‌ی نظامی و بکارگیری سلاح‌های اتمی با برد محدود که حتما مایه‌ی نگرانی هر کسی هست، موضوعی که نظرم را به خودش جلب کرد عبارت "دورنمای نجات‌بخشی جهان " در ذهن بوش رئیس‌جمهور آمریکا بود. فکر می‌کنم در کنار مسائل اقتصادی، منابع خام، بازارهای جهانی و روندهای سیاسی جهانی،‌ یک پوسته‌ی ایدئولوژیک مذهبی هم روی این پوشانده شده است. نباید تصور کرد که این پوسته‌ی مذهبی حتما برای فریب افکار عمومی آمریکا و اروپا است. چهره‌ی بوش و لحن صحبت او موقعی که سخنرانی می‌کند بی‌شباهت به یک واعظ دینی نیست. از مجموعه‌ی حرف‌ها و عملکرد و رفتار او و مشاوران نزدیکش می‌توان تشخیص داد که بقول منبع اطلاعات هرش "بدتر از همه این است که این آدم یک دورنمای نجات‌بخشی مسیح‌وار در ذهن دارد".
همین داشتن ایده‌ی رسالت نجات‌بخشی جهان نگران‌کننده است. بخصوص در طرف مقابلش هم کسانی باشند که مثلا بخواهند به هر قیمت تنها حکومت شیعه‌ی جهان را برای همیشه بیمه کنند. این طرف هم برای خودشان رسالتی جهانی و نجات‌بخش قائل هستند. اگر در این نوشته در همین محدوده‌ی برخوردهای "نجات‌بخش" دینی و ایدئولوژیک بمانیم: به نظر می‌رسید خاتمی و نواندیشان دینی با برداشت و تفسیر دیگری می‌خواستند حکومت را تثبیت کنند. امروز برداشت دیگری حاکم است.
به نظر می‌رسد فقط احمدی‌نژاد نیست که هاله‌ی نورانی روی سرش می‌بیند،‌ آنطرف دنیا هم چه بسا افرادی باشند که چنین نشانه‌های الهی را در خیال خودشان تجربه کرده‌اند.
می‌توان آرزو داشت که عقل و خرد جای این کشمکش "نجات‌دهنده‌ها" را بگیرد. هر چند که آرزو جای امید و واقعیت و نگرانی را نمی‌گیرد.
لینک‌های نوشته و صحبت‌های سیمور هرش (به انگلیسی):
مقاله‌ی سیمور هرش در نیویورکر
مصاحبه‌ی BBC با هرش
گزارش دیگری از BBC
-------
حالا که صحبت دین و حق وناحق دانستن طرفین شد، دیروز مسعود برجیان مطلبی در وبلاگش در مورد اختلافات مذهبی و درباره مراسم تمسخر و توهین به خلفای مذهب سنی و بخصوص خیلفه‌ی دوم عمر (عمرکْشان) نوشته بود. اطلاعیه‌ای را هم که در ایران در همین مورد پخش شده در آنجا گذاشته است. بهت‌آور و شرم‌آوراست که هنوز مردمی اینطور به دیگران بخاطر باوری دیگر توهین کنند. حالا تازه اگر به تاریخ هم اشاره نکنیم که خلفای راشدین (چهار خلیفه‌ی اول)‌ همگی با هم همکار و خویشاوند و داماد و پدرزن بوده‌اند.

نوشته شده توسط پویا در 07:29 PM

April 09, 2006
مادر، دختر، خواهر، بمب‌گذار

ترجمه‌ی «مادر، دختر، خواهر، بمب‌گذار» امروز تمام شد و خوشبختانه کمی بعد هم در بخش ویژه‌ی سایت گویا در این آدرس منتشر شد. نویسنده‌ی آن Mia Bloom پژوهش‌گر دانشگاه سینسیناتی است که مسائل مربوط به بمب‌گذاران انتحاری را مدتهاست که دنبال کرده و نویسنده‌ی کتاب "مردن برای کشتن" هم هست. درباره‌ی این کتاب در سایت آمازون می‌توانید بخوانید. من فایل PDF این ترجمه را در اینجا می‌گذارم چون می‌دانم خیلی از دوستان مایل هستند که پرینت بگیرند و بعدا درآرامش بخوانند. فایل را در اینجا دانلود کنید.
--------
دوستی در ایمیلی پرسیده است آیا من مترجمی هستم که وبلاگ می‌نویسد؟ و البته پاسخ دادن برای من راحت بود که: نه،‌ برعکس من خودم را وبلاگ‌نویسی می‌دانم که گاه‌گاه کار ترجمه هم می‌کند. بعضی وقت‌ها فقط از روی علاقه و خیلی وقت‌ها، هم از روی علاقه و هم از روی ضرورت. فکر می‌کنم موضوعاتی هست،‌ پرسش‌هایی هست که جای مطرح کردن شدن دارند. یکی از آن پرسش‌ها برداشت غالبی‌ست که درباره‌ی جنسیت در جامعه‌ی ما وجود دارد. سخن گفتن از برابری کامل حقوق صرف‌نظر از جنسیت کار آسانی به چشم می‌آید اما در همین موضوع 7 شین‌ها معلوم شد که چه بدبینی‌ها و پیش‌داوری‌هایی وجود دارند، "که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها ..."
از طرف دیگر در مورد موضوع وضعیت زنان و حقوق زنان در جامعه‌ی ما کار علمی زیادی نشده است. این را من نمی‌گویم. دوستانی که خودشان دستی از نزدیک بر آتش دارند هم تاکید می‌کنند. از طرف دیگر فکر می‌کنم موضوع حقوق زنان و حقوق‌بشر در کشور ما در ارتباطی تنگاتنگ قرار دارند که کار کردن روی یکی، نمی تواند جدا از دیگری باشد. کوشش کرده‌ام به سهم خودم که البته زیاد هم نیست در این زمینه کاری کرده باشم.

پرسش دیگری که سال‌هاست در ذهن من جریان دارد چگونگی روند مدرنیسم در جامعه‌ی ماست که خواه‌ناخواه باید حداقل به اواسط دوران ناصرالدین شاه برگردیم و از آنجا شروع کنیم و قدم به قدم جلو بیاییم،‌ و اگر در راه پرسش‌ها را درست مطرح کرده باشیم شاید پاسخ‌هایی بیابیم که امروز به کارمان بیایند. در این مورد من به یادداشت نوشتن اکتفا کرده‌ام. روی این موضوع خیلی کار شده است آن‌هم بوسیله‌ی متخصصینی که هم دانش این کار را دارند و هم منابع به گستردگی در اختیارشان است. اما چقدر جالب بود وقتی انتشار کتاب «مشروطه‌ی ایرانی» نوشته‌ی ماشاالله آجودانی در سال 1382 یعنی فقط 3-2 سال پیش نشان داد که چقدر کار نکرده و پرسش طرح‌نشده هنوز داریم.

می‌خواهم فقط گفته باشم که دغدغه‌ها چیستند و این که بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم جستجو برای پاسخ‌ها را با دیگران تقسیم کنم. حس می‌کنم در این قایق سرگشته تنها نیستم. این شاید بتواند پاسخی کوتاه به سوالی باشد که دوستی پرسیده بود.

نوشته شده توسط پویا در 02:23 PM

April 07, 2006
وقتی تلویزیون تظاهرات را نشان می‌دهد من کانال را عوض می‌کنم

ابو سامافو که ساکن پاریس است می‌گوید: "وقتی تلویزیون تظاهرات جوانان را نشان می‌دهد ما کانال را عوض می‌کنیم. این، مبارزه‌ی ما نیست." حتما شما دوستان هم تا حالا خبرهای مربوط به تظاهرات جوانان دانش‌آموز و دانشجو در پاریس را شنیده‌اید. موضوع بر سر قانونی است که کارفرما بتواند بسادگی جوانان زیر 26 سال را استخدام و اخراج کند و این جوانان تامین شغلی نداشته باشند.
اما این موضوع، جدا از چیزی بود که فکر من را امروز مشغول کرده بود. با اینکه میزان بیکاری جوانان مهاجر تقریبا 2 برابر بیکاری جوانان در سرتاسر فرانسه است (40 درصد در برابر 23 درصد)‌ اما تعداد جوانان مهاجری که در اعتراض به این قانون جدید تظاهرات می‌کنند و واکنش نشان می‌دهند زیاد نیست. حتما تظاهرات و خشونت و ماشین آتش زدن در محله‌های مهاجرنشین پاریس را حدود 8-7 ماه پیش یادتان هست. آن اعتراض‌ها نشان داد که میزان نارضایتی و حتی عصیان جوانان مهاجر کم نیست ( آن موقع این یادداشت کوتاه را نوشتم)، اما عدم شرکت فعال آنها در این اعتراضات، این ‌روزها باعث تعجب شده است. وقتی که گفته‌های آنها را می خوانی متوجه می‌شوی که چقدر این جوانها از همین سنین پایین از جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند دور هستند و حتی موضوعی که این چنین همسن و سال‌های‌شان را به خیابان می‌کشاند برای آنها بی‌تفاوت است. حکیم ربیعت که یک جوان 25 ساله‌ي‌ مهاجر است می‌گوید: "به من که اصلا کار نمی‌دهند، حالا با هر نوع قراردادی که می‌خواهد باشد." فکر نمی‌کنم این هم فقط محدود به فرانسه باشد. معلوم نیست که وضع جوانان مهاجر در کشورهای دیگر اروپایی هم بهتر از این باشد.
تازه در نظر بگیریم که این جوانان نسل دوم یا سوم مهاجرین فرانسه هستند. تعداد اندکی از جوانان مهاجر هم که در اعتراضات شرکت می‌کنند نگران این هستند که قانون جدید پیش از همه به نژادپرستی در محیط‌های کار شکل قانونی می‌دهد.
حالا شما نوجوان یا جوان مهاجری را در نظر بگیرید که از نظر فرهنگی و اجتماعی هیچ وابستگی به هیچ چیز و هیچ کجا ندارد. نه فرهنگ و وطنی که در آن زاده شده و رشد می‌کند برایش جذابیتی دارد و نه فرهنگ و وطن پدر و مادرش برایش مفهومی دارد. در اینجا که هست،‌ یک حاشیه‌نشین است و از جایی دیگر تنها اسمی شنیده و چند عکسی دیده است. فکر نمی‌کنم پر کردن چنین خلائی کار هرکس باشد. نتیجه‌اش هم یا انزوا و گوشه‌گیری بیشتر است یا عصیان.
مسائل مربوط به کار و شغل، هر شهروند یک کشور را باید قاعدتا بتواند درگیر کند چرا که با زندگی روزمره و آینده‌ی او در ارتباط است. مهم این نیست که او موافق یا مخالف موضوعی باشد. همین موافق یا مخالف بودن نشان‌دهنده‌ی اهمیتی‌ست که برای زندگی خودش قائل است. اما برای جوانان از نسل مهاجر سرخوردگی از این‌ هم بیشتر است.
یک مهاجر دیگر می‌گوید: "در این مناطق مهاجرنشین و حاشیه‌ای نمی‌توان اعتراضی را سازماندهی کرد چون مردم همه چیز را از دست رفته می‌بینند. ما عادت کرده‌ایم که ضربه‌خورده و بدبین باشیم."
به نظر من این بی‌تفاوتی آشکار است که جای تاسف و نگرانی دارد. بی‌تفاوتی که از عوامل مهم آن، افتادن این نوجوانان و جوانان در دایره‌ی یأس‌آور بیکاری و سطح زندگی پایین و فقر فرهنگی است و اینطور که معلوم است نسل به نسل هم ادامه پیدا می‌کند. فراموش نکنیم که روی دیگر این بی‌تفاوتی عصیان و خشونت بیشتر است.
---------
همانطور که نوشتم مشغول ترجمه‌ی مطلب جالبی درباره‌ی زنانی که به عملیات انتحاری دست می‌زنند،‌ هستم. امیدوارم این آخر هفته آن را تمام کنم.

نوشته شده توسط پویا در 08:25 PM

April 03, 2006
زنان و تروریسم، ترجمه‌ای تازه

"زنی به اسم دانو به انتظار راجیو گاندی نخست‌وزیر پیشین هندوستان ایستاده بود. بیست‌ویکم ماه مه 1991. دانو عینک بزرگی که چهره‌اش را می‌پوشاند به چشم داشت و سبد چوبی تاج گلی را که به دست داشت محکم گرفته بود. برآمدگی شکمش که از زیر لباسش معلوم بود حکایت از حاملگی او می کرد. همانطور که گاندی با قدم‌های بلند برای ایراد سخنرانی به سوی جایگاه مخصوص می‌رفت به ابراز احساسات طرفدارانش در کنار فرش قرمز پاسخ می‌داد. او دست‌های دانو را در دستانش گرفت و زن با حالت احترام در پیش پای گاندی زانو زد. دانو با دست راستش چاشنی مواد منفجره‌ای را که با کمربندی به شکمش بسته شده بود فعال کرد و همراه با خودش، گاندی و 16 نفر دیگر را به هلاکت رساند."

همه‌ی ما می‌دانیم که مشکل تروریسم موضوع پیچیده‌ای است که ساده‌ کردن آن فقط می‌تواند به رشد آن کمک کند. باز هم همه می‌دانیم که برای حل این مشکل یک راه‌حل طلایی وجود ندارد و یک مجموعه از تلاش‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را می طلبد تا بتدریج از میان برود. اما تروریسم و بخصوص آنها که جان خودشان را هم می‌گذارند یک جنبه‌ی فردی هم دارد. در این سال‌ها تعداد زنانی هم که دست به حملات انتحاری می زنند بیشتر و بیشتر می‌شود. شاید رسانه‌های ما بیشتر درباره فلسطین می‌گویند اما موارد بسیار زیاد دیگری هم هست که ما نمی‌شنویم. در آن موارد دیگر جنبه‌ی دینی چندان مطرح نیست و انگیزه‌های دیگری مانند ملیت و ناسیونالیسم و قومیت وجود دارند. این افزایش تعداد زنان و آن‌هم نه فقط زنان بیسواد بلکه زنانی که تعدادی از آنها تحصیل‌کرده هم هستند و فعالیت اجتماعی دارند، این کنجکاوی را برانگیخته است که انگیزه‌ها و دلایل این گرایش چیست. بدون شک اگر به دنبال راه‌حلی برای این مشکل هستیم باید برای چرایی آنهم کنجکاوی و جستجو کنیم. فکر کردم که خواندن و دانستن در اینباره بی‌فایده نباشد.
مدت‌ها بود که می‌خواستم یک مقاله را که حاصل یک تحقیق دانشگاهی درباره‌ی زنان انتحاری است،‌ ترجمه کنم که هربار به تاخیر می‌افتاد. متنی است همه‌فهم که همه‌ی دوستان می‌توانند از آن استفاده کنند. از امروز شروع کرده‌ام و امیدوارم بزودی بتوانم در یک سایت پربیننده منتشر کنم. نمی‌دانم که می‌شود در سایت‌هایی که در ایران منتشر می‌شوند منتشر کرد یا نه. اگر بشود که در سایت زنان ایران و اگر نشد که در جایی مثل گویا باید گذاشت.

موضوع "نیم‌فاصله‌ها" و نه "نیم فاصله ها" ‌را حتما بارها شنیده‌اید و بسیاری از شما دوستان خیلی پیش از من شروع به استفاده از آن کرده‌اید. به هر حال از این پْست من‌ هم با استفاده از این برنامه می‌نویسم و هرجا که رعایت نشد بدون شک از سهل‌انگاری ناخودآگاه من بوده است. همین دیروز هم تشکری برای خوابگرد فرستادم چون خودم هم از دیدن خط فارسی که درست‌تر نوشته می شود لذت می‌برم. برای آنها که نمی دانند این برنامه چیست و چگونه کار می‌کند ٰ‌اطلاعات در اینجا گذاشته شده است.

نوشته شده توسط پویا در 07:05 PM

April 01, 2006
آیت الله منتظری اشتباهات گذشته را کمرنگ نمی کند. ما چطور؟

اول مطلبی کوتاه اما نه کم اهمیت:
صبح جمعه (که برای ما روز ِ کاری است) با دلهره ی پس ازخواندن خبر زلزله ی لرستان، شروع شد. با تجربه ی تلخ گذشته، زلزله ی 6 ریشتری در منطقه ای محروم نمی توانست باعث نگرانی نشود. با اینکه مرگ هر انسانی فاجعه ای ست، باید امیدوار بود که لااقل آمار از این بیشتر نشود.
در همین رابطه: هم رئیس جمهور و هم وزیر خارجه ی آمریکا برای مردم ایران پیام فرستادند و اعلام همدردی کردند. در حالیکه بزرگی فاجعه در حد بین المللی نیست (لااقل در آمار رسمی)، می توان این اعلام همدردی ها و خطاب کردن مستقیم ایران را، در چارچوب جنگ روانی علیه حکومت دید؟ به نظر من این طور تمرکز روی مسائل ایران همراه با دیپلماسی فعال آمریکا (که قدم به قدم هم موفق می شود) نشان از بحران های سخت تری در آینده دارد. معلوم نیست آقایان حاکمان تا کجا می خواهند این روش را که روز به روز کشور ما را منزوی تر و تنهاتر می کند ادامه بدهند. پیش از این هم نظرم را گفتم که تا جایی می توان روی وقت کشی و اختلاف اروپا و چین با آمریکا مانوور داد، اما از نقطه ای، ابتکار کار دردست طرف مقابل است و اوست که شرایط بازی را تعیین می کند. به آن نقطه نزدیک شده ایم یا از آن گذشته ایم؟
----
گفتگوی آیت الله منتظری با تلویزیون اتریش را امروز خواندم. با نظرات انتقادی آیت الله منتظری آشنا هستیم که کار امروز و دیروز نیست و سالهاست می گوید. آنها که روزی او را "امید امام و امت" می نامیدند، در چشم بهمزدنی او را "شیخ ساده لوح" لقب دادند. در حبس خانگی نشست و حرفش را زد. من حدود یک سال و چهارماه پیش در مورد نظرات فتواگونه ی آیت الله منتظری یادداشتی نوشتم. پیش از آن هم در یک مقاله ی بلندتر در سایت ایران امروز نوشته بودم.
اما در پاسخ های آیت الله به تلویزیون اتریش جمله ای بود که بی اختیار بار دیگر این آرزو در ذهنم تکرار شد که کاش سیاستمداران ما اینطور شهامت اعتراف به اشتباهات گذشته را داشتند. آیت الله منتظری می گوید: " من مخالفم كه ما با آمريكا روابط نداشته باشيم ، اينكه يك روز سفارت آمريكا را اشغال كرديم نيز كار اشتباهي‏ ‏بود، و بايستي روابط فيمابين بهبود يابد."

اعتراف به اشتباهات گذشته اولا حافظه ی تاریخی مردم را حساس می کند و دوم اینکه در پی اعتراف به اشتباه، به جستجوی «چرا» ها خواهیم رفت تا در قدمی یا چرخشی دیگر دوباره تکرارشان نکنیم. اگر بر آنچه در گذشته کرده ایم و شکستِ آن کرده ها را هم چشیده ایم پای فشاری کنیم، فقط بی اعتمادی مردم را برانگیخته ایم.
نظرم بیشتر به سوی اصلاح طلبانی مانند بهزاد نبوی و دوستانش است که برای نباختن قافیه به محافظه کاران، حاضرند بر اشتباهات گذشته اصرار کنند. اینکه آقای نبوی پای فشاری کند و بگوید که بله ما سفارت را اشغال کردیم، درست بود و امروز هم حرف دیگری را می زنیم اینهم درست است - بی آنکه نتایج آن کار گذشته را باز کنیم- چه کمکی به ما می کند؟
در مورد دیگر، آقای جلایی پور هنوز پس از سالها ادعا می کند که کشتارها و جنگ های کردستان سیاست درستی بوده است و اصلا این را مطرح نمی کند که با سیاست مدارا و قائل شدن به شرکت فعال مردم آن منطقه در امور خودشان وضعیت را می شد به راهی دیگر کشاند. شاید بهتر بود به جای فرستادن امثال آقای جلایی پور، همان هیئت مذاکره ی آقای طالقانی و زنده یاد داریوش فروهر کار مسالمت را پیش می بردند. برای مثال مصاحبه ی سهیل آصفی با استاندار وقت کردستان را بخوانید که در حالیکه هیئت مذاکره کننده مشغول کار بوده، دوستان آقای جلایی پور دیوار صوتی را روی سنندج می شکسته اند. مگر می شود که شعار "ایران برای همه ی ایرانیان" امروز درست باشد ولی دیروز نه؟
مثال دیگر من هم آقای سروش است که هنوز پس از گذشت این همه مدت که از بستن خشن دانشگاهها و تصفیه ی هزاران استاد و دانشجو به نام انقلاب فرهنگی می گذرد مایل است حضور خودش را در شورای انقلاب فرهنگی، به یک حضور فرهنگی محدود کند. آقای سروش در مصاحبه اش می گوید هنوز هم دقیقا نمی داند که چه جریانهایی در پشت پرده به خشونت ها دامن می زدند در حالیکه همین 2-3 سال پیش در مصاحبه ای با یک روزنامه ی اصلاح طلب گفته بود که کار بستن دانشگاه ها درست بود چون گروههای سیاسی آنجا را به ستاد مبارزه ی مسلحانه تبدیل کرده بودند. اشکالی برای تغییر موضع و اندیشه نیست. اما چرا باید اشتباهات گذشته را کتمان و کمرنگ کرد؟ این کمرنگ کردن ها و از آن بدتر کتمان کردن ها کمترین عیبی که دارد این است که بدنبال چرایی آنها نخواهیم رفت.
صرف نظر از اینکه با نظرات آیت الله منتظری موافق باشیم یا نه، باید این شهامت اخلاقی و سیاسی را آفرین گفت. در درجه ی اول بخاطر اینکه در ِ جستجو را برای راهی نو باز می کند.

نوشته شده توسط پویا در 10:50 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
پراکنده‌های امروز: ترجمه‌ای تازه، حضور زنان در استادیوم‌ها و یک گزارش
نگاهی به نقد فرنگوپلیس بر نوشته‌ی من
بچه‌های هندی در مدرسه یاد می‌گیرند که حیوان از زن بهتر است
زن‌کشی: وقتی که قربانی به جای مقصر می‌نشیند و باید از سر راه برداشته شود
نظری کوتاه به بحثی در وبلاگ فرنگوپلیس
چند کار پراکنده
مدیریت برنامه‌ریزی علمی کشور از شیمی "بدش" می‌آید ولی ما کیک زرد را دوست داریم
نتیجه‌ی بازی شطرنج کاندولیزا رایس با آقایان
نگاهی کوتاه به تاریخ پیدایی مراسم عمرکْشان در ایران
مسیح‌وار ما را به کجا می‌برند؟

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661