« December 2005 | Main | February 2006 »
January 30, 2006
مهدیه ی 12 ساله با صورت زخمی می گوید: پدرم فقط حق پایمال شده اش را طلب کرده است

شنیدن آنچه بر مهدیه سلیمی 12 ساله و خواهر 2 ساله و مادرش در جریان دستگیری شان آورده اند، از زبان این دخترک کلاس اول راهنمایی آسان نیست. حتما حالا دیگر در خبرها خوانده اید که چه بر سر خود این رانندگان اعتصابی و حتی زن و بچه های آنان آورده اند. آقایان یک اقدام مدنی مستقل را که خود مردم انجام داده باشند، اصلا بر نمی تابند. و از همه کمتر تحمل حرکتی را دارند که سازمن یافته باشد و اقدامشان جلو چشم مردم هم باشد. حرف بر سر مردمی است که شاید کمتر کسی از آنان رابط و آشنایی در حکومت دارند. که البته همین هم همیشه چاره ی کار را نمی کند. اینجا دیگر "صحبت سرما و دندان است ...".
آقایان می خواهند آنچنان بکوبند تا همه بدانند که اینجا دیگر حرف بر سر هزینه های سنگین دادن است. هزینه ای که می تواند کودک 2 ساله ات باشد یا دخترک 12 ساله ات که با لگد بر پهلویش بکویند. یک نمونه اش امثال زنده یادان سعیدی سیرجانی یا 18 تیر یا زهرا کاظمی یا اکبر گنجی. نمونه های جدیدتر هم خانم رویا طلوعی و چند صد راننده ی اتوبوس به همراه خانواده هایشان.

عجیب است که در گردش کوتاه وبلاگی که نگاهی انداختم، کمتر واکنشی به این خشونت غیرانسانی دیدم. البته من تعداد زیادی از وبلاگ ها را نگاه نکردم و حتما این اخبار برای بسیاری فیلتر هم هست. به هر حال لینک فایل مصاحبه با مهدیه 12 ساله در اینجاست. اگر فیلتر است و مایل هستید گوش کنید، می توان آن را کپی کرد و در این وبلاگ قرار داد.
من فکر می کنم وظیفه ی همه ی کاری و و جدانی روزنامه نگاران جوان ماست که این مصاحبه را گوش کنند.

نوشته شده توسط پویا در 07:12 PM

January 28, 2006
حرفهای تکان دهنده ی رویا طلوعی و خبرهای این روزها...

این یکی دو روزه روی یک گزارش تصویری درباره ی به نقل و انتقال غیرقانونی و به فحشا کشاندن کودکان کم سن و سال و زنان در کشورهای شرق آسیا کار می کنم که بصورت یک آلبوم فلش در سایت زنان ایران قرار بدهیم. اما خواستم به دو سه گزارش مهمی که در سایت های خبری خواندم حتما اشاره ای داشته باشم.
مطلب مربوط به حرف های خانم رویا طلوعی رئیس کانون حقوق بشر کردستان و از فعالان حقوق زن در کردستان را در سایت پیک نت خواندم که از مصاحبه ی ایشان با رادیو فردا نقل کرده است. در خبرهای رادیو فردا هم گزارش دستگیری های دست جمعی و سرکوب رانندگان شرکت واحد است. متن کامل آن را در این گزارش خواندم.
------------

ترجیح دادم که متن کامل مطلب خانم طلوعی را در اینجا بیاورم چون می دانم که بسیاری از سایت ها فیلتر شده اند:
دکتر رویا طلوعی رئیس کانون حقوق بشر کردستان و از فعالان حقوق زن در کردستان، از ایران خارج شد و بیان ناگفته‌های خود را آغاز کرد. رویا طلوعی که اخیرا از زندان سنندج آزاد شده بود، توانست خود را به خارج از کشور برساند و از آنچه در دوران بازداشت بر سر او آوردند سخن بگوید. او قرار است شکایت نامه ای خطاب به تمام مجامع حقوقی بین المللی منتشر کند. وی در مصاحبه بسیار کوتاهی که با رادیو فردا کرد، گفت: با من در زندان سنندج همان کاری را کردند که با زهرا کاظمی کردند. او گفت که پس از شکنجه وی، او را تهدید کردند که بچه‌هایش را به زندان خواهند آورند و در مقابل چشمانش خواهند سوزاند، مگر به آنچه بازجوها می‌گویند و می‌خواهند اقرار کند.
دهم مرداد شب ساعت ده و نیم دستگیر شدم. هفت نفر از اطلاعات نیروی انتظامی با مجوز و مسلح وارد خانه شدند و سه خانم و چهار آقا، در میان گریه بچه‌ها خانه را گشتند. بازرسی از خانه که تمام شد من را به زندان بردند.
اصرار داشتند که من اعتراف کنم که رهبری تظاهرات سنندج در اعتراض به قتل "شوانه قادری" را برعهده داشته ام، تا بتوانند این اعتراف را مبنی اقدام علیه امنیت کشور قرار دهند و بگویند خودش اقرار به اقدام علیه امنیت ملی کرده است.
در مجموع ده پانزده اتهام را مطرح کردند. هر چیزی را هم که برای دیگران جرم نبوده، برای بنده جرم حساب می‌کردند، از جمله کتابم که به زبان کردی در سلیمانیه عراق چاپ شده، برای بنده جرم حساب شده و خیلی موارد دیگر که مهمترین آن اقدام علیه امنیت ملی است و مصاحبه با رادیوهای مختلف را به عنوان نشر اکاذیب علیه نظام حساب کردند و موارد متعدد دیگر.
دوران بازداشت
من مجموعا 66 روز بازداشت بودم که از این مدت 17 روز اولش را در انفرادی در شرایط بسیار غیرانسانی به سر بردم و بقیه آن را برای این که از لحاظ روحی تخریب شوم به میان بند زنانی فرستادند که خانم‌هایی با جرایم قتل و مواد مخدر و غیره آنجا بودند.
من تحت شکنجه قرار گرفتم و این موردی است که می‌خواهم به تمام نهادهای حقوق بشر در جهان شکایت ببرم و صحبتم این است که جمهوری اسلامی را نباید فقط به خاطر مسائل اتمیش به شورای امنیت برد، بلکه مساله اصلی مردم ایران درواقع زیر پا نهادن حقوق بشر است و فشارهای فراوانی که توسط رژیم به ما وارد می‌شود.
من در سلول انفرادی تحت شکنجه قرار گرفتم و فقط می‌توانم بگویم از آنچه بر خانم زهرا کاظمی گذشت، فقط لنگه کفشش را کم داشتم. شخصا توسط امیری، معاون دادستان کردستان در تاریخ پانزدهم مردادماه تحت وحشیانه ترین شکنجه‌ها قرار گرفتم که واقعا قابل بیان نیست.
شب بعد از اتفاقاتی که افتاد، باز هم از من می‌خواستند علیه خودم اقرار کنم. من نوشتم تنها در حضور وکیلم صحبت می‌کنم که به من خندیدند و گفتند اصلا در مراحل اولیه بازرسی همچنین چیزی در قانون ایران نیست. من نوشتم ایران هنوز از پیمان حقوق بشر خارج نشده و این متناقض با حقوق بشر است و من باید از وکیل استفاده کنم، که کاسه صبر آقایان لبریز شد و دستور دادند بروند بچه‌هایم را بیاورند و تهدید کردند زنده زنده جلوی چشمانم بچه‌هایم را می‌سوزانند. من خیلی این مدت با خودم فکر کردم که آیا همچنان به سکوت ناشی از رعب و تهدید ادامه دهم یا بالاخره یک جایی حرف بزنم.

نوشته شده توسط پویا در 05:01 PM

January 27, 2006
اعتصاب کارگران شرکت واحد چیزی جز حق مدنی آنها نیست

امروز یاسمن گرامی زحمت کشید و اطلاعیه سندیکای کارگران شرکت واحد تهران و حومه را برایم ایمیل کرد که برای رساندن حرف شان در اینجا می آورم، شاید بعضی دوستان هنوز این را نخوانده باشند:

به نام آن که عدالت را دوست دارد
اعلام اعتصاب برای آزادی آقای منصور اسانلو و انعفاد پيمان دسته جمعی ششم
سلام بر شما رانندگان و کارگران حق طلب و زحمت کش
همان طوری که شما عزيزان می دانيد، سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی با تمام وجود از حق و حقوق شما دفاع نموده و در اين راه با تحمل سختی ها همانند سلول های انفرادی اوين، اخراج، تبعيد و احضارهای متعدد به مراکز امنيتی، به هيچ عنوان در دفاع از حق و حقوق قانونی کارگران ذره ای عقب نشينی نکرده و با اتحاد و همت و يک پارچگی شما، همچنان از حق و حقوق شما جانانه دفاع می کند.
متاسفانه با همه اين رنج ها و سختی ها، نه تنها اقدام شايسته ای در جهت اجرای خواسته های به حق و قانونی کارگران تحقق نيافته است، بلکه رئيس هيات مديره سنديکا آقای منصور اسانلو، از تاريخ 1/10/84 به دليل نامشخص و نامعلومی دستگير و زندانی شده است. لذا از تمامی همکاران به ويژه رانندگان غيور و حق طلب در دو شيفت صبح و عصر و کارگران تعميرگاه ها و مناطق دهگانه و اتوبوس برقی و واحد گشت و امور اداری دعوت می نمائيم در يک اتحاد و همبستگی فراگير و غيرتمندانه در مورخه شنبه 8/11/84 از اول صبح دست از کار کشيده و در مناطق تجمع کرده و تا آزادی آقای منصور اسانلو و به رسميت شناختن سنديکا و انعقاد پيمان دسته جمعی ششم به اعتصاب در همه مناطق و اتوبوس برقی و واحد گشت ادامه داده و هماهنگ با تصميمات بعدی هيات مديره سنديکا آماده باشيد، اعتصاب را ادامه می دهيم تا به خواسته های خود برسيم.

سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه
4/11/1384

نوشته شده توسط پویا در 09:49 PM

January 25, 2006
بچه های کار کنار پله های تاترشهر آدامس جشنواره تاتر را می فروشند


یکی از آخرین تئاترهایی که در ایران موفق شدم ببینم نمایش «یک جفت کفش برای زهرا بود» با کارگردانی خوب مرضیه برومند در سالن کوچک تاتر شهر تهران که نام جالبی داشت و من فراموش کرده ام. دوستان خیلی جوان تعجب نکنند اگر این این نمایش را در هیچ بروشوری ندیده اند. موضوع نمایش درباره ی سرنوشت کودکان فقر در جامعه بود. در روزهایی که هنوز امید این بود که "زهرا" ها بی کفش نمانند. و دیگر کسی تصور نمی کرد سالها بعد، بچه ی 9-8 ساله را به معرکه گیری در خیابان وادار کنند تا مثل خلیل عقاب ِ سالهای 50 درخیابان بدور خود مشتری جلب کند. و تعداد بچه های آدامس و بلیط بخت آزمایی فروش آنقدر زیاد شود که سیل جمعیت سردرگریبان کرده یا خوش و خندان از کنار آن بگذرد، گویی آن پسرک یا دخترک با دستهای کبره بسته و نگاه خسته، تکه سنگی یا درختی در کنار خیابان است و نه انسانیتی که در جامعه ی ما تباه می شود.

این فکرها بیشتر برای این به ذهنم آمد که امروز صبح عکس های پیک نت را از بچه های کار در جلو تئاتر شهر و در هنگام جشنواره ی تاتر دیدم. تاتر که همیشه و از جمله در کشور خودمان از هنرهایی بوده که هنرمندانی با سواد و پُر دغدغه آن را می گردانده اند و با وجود تمام محدودیت ها توانسته بوده بیان ِ هنری واقعیت دردناکی باشد که در بطن جامعه می گذشته است. از تاترهای نوشین در سالهای بیست تا تئاتر آناهیتا و بعد نسل جوانتر ها و از جمله همین خواهران برومند. و امروز این واقعیت دردناک در جلوی پله های تناتر شهر، به من ِ تماشاگری که چند دقیقه بعد می خواهم یک کار هنری را (شاید با مضمونی درباره ی همان چهره ی بی فروغ همین کودکان حاشیه نشین) تجربه کنم، آدامس می فروشد.
زمانی می گفتند هنر باید در کنار هنر بودن، آگاهی دهنده باشد. اینکه آن حرف تا چقدر درست بود را به برداشت شما می گذارم، اما هنر دست ِ کم باید امروزه حساسیت برانگیز باشد. کدام آگاهی از واقعیتی که هر روزه تجربه می کنیم و می بینیم، دقیقتر؟ اما جواب اینکه چقدر حساس هستیم را مطمئن نیستم که چیست؟

نوشته شده توسط پویا در 09:10 PM

January 22, 2006
مردم ما توان تحمل یک بحران اقتصادی جدی را دارند؟

امروز ترجمه متن "نظرگاه های فمینیستی درباره تولید و مثل و خانواده" تمام شد که آن را برای دوستان سایت زنان فرستادم تا در موقعی که مناسب می دانند منتشر کنند.
پی نوشت - در سایت رادیو آلمان یادواره ای از زنده یاد هایده خواندم و شنیدم که خودش از اولین تصنیفی که در رادیو ایران اجرا کرده بود می گوید. تصنیف آزاده با شعر رهی معیری و آهنگ علی تجویدی. فکر کردم چرا کامل ِ آن را با هم گوش نکنیم؟ از کیفیت پخش آن مخصوصا کم کرده ام تا دوستان مقیم ایران هم گوش کنند.


------
در کنار خبرهای نگران کننده ی فرستادن پرونده اتمی ایران به شورای امنیت، این خبر هم منتشر شد که بزرگترین بانک اروپا رابطه ی مالی خودش را با دولت ایران قطع کرده است. فکر می کنم دلیلی که آورده باید برای مردم عادی مثل من و شما نگران کننده باشد. سخنگوی بانک گفته است: "بالا رفتن ريسک اقتصادی کسب و کار با ايرانيان و ابهام درباره مسايل امنيتی و نظارتی" دلیل این کار بوده است. وقتی که ریسک اقتصادی در کشوری اینقدر بالا برود از نرخ بهره ی وام ها و اعتبارهای بین المللی تا قیمت بیمه ی آن کشتی که باید کالاهای من و شما را به ایران حمل کند، همه بالا می رود. به زبان ساده این یعنی گران شدن قیمت کالاهای مصرفی که نتیجه ی سیاست های آقایان است. آنهم در کشوری که اینقدر وابسته به واردات این کالاها است. من تخصصی در موضوعات اقتصادی ندارم ولی می توان در اینترنت اطلاعاتی هر چند عمومی درباره نتایج این کارها پیدا کرد.
در همین یکی دو پست آخر نوشتم که شاید آقایان این سیاست ها را تا نقطه بحران ادامه بدهند و آنجا به اصطلاح سر عقل بیایند که آنوقت دیگران باشند که شرایط را تعیین می کنند.
-----
وقتی در شب 18 تیر دانشجو را از رختخواب بیرون بکشند و از طبقه سوم یا حسین گویان به خیابان پرت کنند، تعجبی دارد اگر وقتی که همه چیز آرام است، دانشجوی دیگری را بجرم وبلاگ نویسی با دستبند به جلسه ی امتحان بیاورند؟ این خاطره شخصی را حدود یکسال پیش در یادداشتی نوشتم:
خاطره ی شخصی از روز امتحانات نهایی دبیرستان در آن سالها دارم. صبح حدود ساعت 8 صبح کمی پیش از شروع امتحان نهایی آن روز، ما را در حیاط بزرگ مدرسه جمع کردند و جوانی 8-27 ساله که گویا مقامی امنیتی در جایی داشت پشت میکروفون رفت و پس از چند دقیقه سخنرانی در وسط حرف هایش گفت : «خیال نکنید که فقط درس خواندید دیگر همه چیز تمام است و راحت وارد دانشگاه می شوید (هنوز تا "انقلاب فرهنگی" !!! چند ماهی مانده بود). اگر اینطوری باشد هرچه توده ای و فدایی و ضدانقلاب است می رود دانشگاه. دانشگاه ما جای آدمهای مکتبی است.» حالا آدم حتما لازم نبود توده ای و فدایی و وابسته به گروهی باشد تا پیام آن جوان مسئول را گرفته باشد. اینطور جوانها را به سر امتحان فرستادن هم روشی بود که شاید در کمتر جایی از دنیای متمدن دیده بودیم.

نوشته شده توسط پویا در 07:27 PM

January 19, 2006
آیا مجرم نوجوان زیر 18 سال را باید با اعدام مجازات کرد؟

تصمیم به نوشتن چیزی نداشتم. وقتی که جز تهی بودن چیزی نیست شاید باید روزی بگذرد تا خودت را دوباره پیدا کنی.
حالا هم فقط اینکه:
به پیشنهاد دوستی متن اطاعیه عفو بین الملل را درباره ی مجازات اعدام برای نوجوانان زیر 18 سال ترجمه کردم و برای سایت زنان ایران فرستادم. اما فکر کردم چون یک متن عمومی است برای دوستانی که سری به اینجا می زنند بگذارم تا مثل دو سه روز گذشته دست خالی نروند.
هر چند که پرونده هایی مثل پرونده ی نازنین که در پایین درباره ی آن می خوانید در موضوع نوجوانان با جرم سنگین هم نمی گنجد. و نه تنها نوجوان هستند که تاه مورد آزار و اذیت هم قرار گرفته اند. خودتان بخوانید و قضاوت کنید.

ایران: عفو بین الملل خواهان لغو مجازات مرگ برای کودکان مجرم است
عفو بین الملل از مسئولین ایرانی می خواهد که سریعا اقداماتی را در جهت پایان دادن به استفاده از مجازات مرگ برای کودکان مجرم انجام دهند. طبق گزارش های رسیده در دو مورد جدید، کودکان مجرم – افرادی که هنگام انجام جرم کمتر از 18 سال داشته اند- توسط دادگاه های ایران به مرگ محکوم شده اند. و این بر خلاف تعهدات ایران در مورد اجرای قانون حقوق بشر بین الملل است.

در تاریخ 3 ژانویه، نازنین دختر 18 ساله به جرم قتل، توسط یک دادگاه جنایی به مرگ محکوم شد. طبق گزارش ها این پس از آن بود که او به قتل رساندن یکی از سه مردی که قصد تجاوز به او و دخترخاله ی 16 ساله اش را در پارکی در شهر کرج در ماه مارس 2005 داشتند، تایید کرد. نازنین در آن موقع 17 سال داشت. حکم او در حال بررسی توسط دادگاه تجدید نظر است و در صورت تایید، برای تصویب به دیوان عالی قضایی خواهد رفت.

طبق گزارشاتی که در روزنامه ی ایرانی اعتماد منتشر شده اند، نازنین به دادگاه گفته است که آن سه مرد به او و دخترخاله اش نزدیک شدند و به زور روی زمین خواباندند و سعی داشتند که به آن دو تجاوز کنند. نازنین برای دفاع از دخترخاله و خودش با چاقویی که به همراه داشت دست یکی از مردان را با چاقو زخمی کرد و سپس هنگامی که مردان همچنان به تعقیب و آزار آنان ادامه دادند، با چاقو ضربه ای به سینه ی یکی دیگر از مردان زد. طبق این گزارش، نازنین به دادگاه گفته است: "من می خواستم از خودم و دخترخاله ام دفاع کنم. من نمی خواستم آن پسر را به قتل برسانم. در آن لحظه نمی دانستم چه می توانم بکنم چون هیچکس برای کمک به ما نیامد." با وجود این، نازنین به مرگ محکوم شد.

یکی دیگر از کودکان مجرم، دلارا دارابی دختر 19 ساله، توسط دادگاهی در شهر رشت به خاطر ارتکاب قتل هنگامی که 17 سال داشت، به مرگ محکوم شد. با وجود انکار او به انجام قتل، حکم در اوایل ژانویه توسط دیوان عالی قضایی بر جا ماند. با جود اینکه طبق گزارشات، وکیلش درخواست تجدید نظر کرده بود.

خبرگزاری فارسی زبان آفتاب گزارش داد که دلارا دارابی و یک پسر 19 ساله به نام امیرحسین، به قصد سرقت وارد خانه ای شدند ولی در جریان سرقت، زنی را که در آن خانه زندگی می کرد به قتل رساندند. دلارا دارابی در ابتدا به انجام قتل اعتراف کرد ولی پس از آن، اعتراف خود را پس گرفت و اعلام کرد که او به درخواست امیرحسین مسئولیت قتل را پذیرفته بوده است. بخاطر اینکه امیرحسین از خطر اعدام رها شود. امیر حسین تصور می کرده است دلارا چون هنگام وقوع قتل کمتر از 18 سال داشته، به همین خاطر به مرگ محکوم نمی شود. دلارا گفته است که او هنگام سرقت تحت تاثیر داروهای مخدر بوده است.

بعنوان یکی از دولت های امضاکننده ی تعهدنامه ی مربوط به حقوق مدنی و سیاسی (ICCPR) و کنوانسیون حقوق کودک (CRC)، دولت ایران متعهد شده است کسی را که هنگام انجام جرم کمتر از 18 سال داشته باشد اعدام نکند. با این وجود، عفو بین الملل از سال 1990 تا کنون 18 مورد اعدام کودکان مجرم را در ایران ثبت کرده است. تنها در سال 2005، حداقل 8 مورد اعدام کودکان مجرم به ثبت رسیده است.

مسئولان ایرانی چهار سال است که اطلاع داده اند در صدد هستند قانونی را مبنی بر لغو مجازات مرگ برای کسانی که هنگام وقوع جرم سنشان کمتر از 18 سال بوده است، بگذرانند. علیرغم این، در طول 2 سال گذشته تعداد کودکان مجرم که اعدام شده اند افزایش یافته است. اظهار نظرهای اخیر یک سخنگوی قوه قضائیه حاکی از آن است که طبق قانون جدید، در هر حال مجازات مرگ فقط برای جرایم خاصی برچیده می شود و این شامل جرایم قصاص که شاکی خصوصی و نه دولتی دارند نخواهد شد. اکثر اعدام ها در مورد کودکان مجرم در ایران در موارد جرم های قصاص بوده است که فرد بعنوان قاتل محکوم شده است.

کمیته ی حقوق کودک سازمان ملل که بر رعایت کنوانسیون حقوق کودک توسط دولت ها نظارت می کند، در ژانویه 2005 ایران را فراخواند تا مجازات های اعدام افراد مجرم را که هنگام ارتکاب جرم کمتر از 18 سال داشته اند، سریعا متوقف کند و استفاده از مجازات اعدام را در چنین پرونده هایی لغو کند.

نهم دسامبر، فیلیپ آلستون، گزارشگر مخصوص کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل در مورد دادگاه های بدون صلاحیت و اعدام های عجولانه و خودسرانه، گفت: "وقتی که واقعا هر کشور دیگری در جهان بطور قاطع و روشن اعدام افراد را به خاطر جرمی که پیش از 18 سالگی مرتکب شده اند، به باد انتقاد می گیرد، این رویکرد دولت ایران بطور مشخصا غیر قابل قبول است... این موجب تعجب بیشتری است چرا که ضرورت پایبندی به خودداری از این نوع اعدام ها نه تنها روشن و غیرقابل بحث است، بلکه دولت ایران خودش اعلام نموده است که این اعدام ها را لغو خواهد کرد."

عفو بین الملل از مسئولان ایرانی می خواهد که از اعدام دلارا دارابی و نازنین و دیگر کودکان مجرم جلوگیری کنند و گام های سریعی را برای لغو مجازات مرگ برای همه ی کودکان مجرم بردارند. این در تطابق با ضرورت پایبندی ایران بعنوان یکی از دولت های امضاکننده ی تعهدنامه ی بین المللی در مورد حقوق مدنی و سیاسی و همچنین کنوانسیون حقوق کودک است.

نوشته شده توسط پویا در 09:32 PM

January 15, 2006
اولین دوره ی اصلاحات در 154 سال پیش. اکنون؟ ...

"چاکر آستان ملائک پاسبان، فدوی خاص دولت ِ ابد مدت، حاج علی خان پیشخدمت ِ خاصه، فراشباشی دربار سپهر اقتدار مامور است که به فین کاشان رفته میرزا تقی خان فراهانی را راحت نماید. و در انجام این ماموریت بین الاقران مفتخر و به مَراحم خسروانی مستظهر بوده باشد."
حاج علی خان وقتی که دستخط ناصرالدین شاه بدستش رسید شب را در خانه نماند مبادا که شاه از دستور خودش برای قتل امیرکبیر پشیمان شود. و سحرگاه روز بعد با علی خان میرغضب راهی کاشان شد. روز جمعه دهم ژانویه 1852 یعنی 154 سال پیش فرمان اجرا شد.

امیر کبیر پس از عباس میرزا پسر و ولیعهد فتحعلی شاه، دومین نفری در سلسله ی قاجار بود که می دید در حالی که تمدن غرب رو به مدنیت و خردگرایی و پیشرفت علوم دارد، جامعه ی ما هنوز در خواب راحت چند صد ساله با سنت و خرافات دلخوش کرده و هنوز تصور می کند همانطور که کار دنیا تا امروز اینطور گذشته، از این به بعد هم همینطور خواهد گذشت.

خوشبختی امیر کبیر این بود که فرصتی پیدا کرد تا بتواند اصلاحاتی در امور جامعه و حکومت انجام دهد. امیر پیش از رسیدن به صدراعظمی سالها در روسیه و عثمانی (ترکیه امروز) در خدمت وزارت خارجه بود و با پیشرفت های دیگران آشنا بود. و مهم هم این بود که در صدد تغییر اوضاع بر آمد و از تغییر نترسید.
جامعه ی ایران را از بالا تا پایین فساد و خرافات گرفته بود. امیرکبیر به اصلاح نظام مالیاتی دست زد و راههایی را که مقامات حکومتی و دربار و روحانیون پیدا کرده بودند تا از خزانه ی کشور برداشت کنند بَست. در همان ابتدا مواجب شاهزادگان و درباریان و روحانیون را نصف کرد.
از دیگر کارهای امیر این بود که دیوانخانه ی دولتی را تاسیس کرد و از اختیارات حکام شرع که معلوم نبود بر کدام پایه ای حکم صادر می کنند بسیار کم کرد. مخصوصا رشوه را که در این محاکم شرع به راه بود بر انداخت. تلاش امیر این بود که پایه ی دادگستری کشور را بر پایه قانون عرفی قرار بدهد. رسم شکنجه های وحشیانه را برانداخت.
در امور داخلی با رشوه خواری عمومی مبارزه ی جدی کرد. رسمی هم به نام سیورسات بود که نظامیان و اردوی آنان و ماموران دولت بر سر راه خودشان هر جا که می رسیدند باید مردم همان محل خرج زیاد آنها را حتی با زور و شکنجه بپردازند. این رسم را هم بشدت محدود کرد و تنها در موارد خاص و به میزان معمولی مردم باید چیزی می پرداختند.
از کارهای مهم او تاسیس اولین مدرسه ی جدید و اولین روزنامه فارسی زبان وقایع اتفاقیه و تشویق به ترجمه ی کتابهای با ارزش تاریخی و سیاسی و پزشکی جدید و مهندسی جدید و علوم طبیعی جدید بود که بوسیله ی هیئت تازه تاسیس مترجمان انجام می شد.

شاید ویژگی امیر این بود که برای اولین بار کسی آگاهانه و با طرح و نقشه و نه فقط از روی غریزه و دلسوزی، دست به اصلاحات و تغییرات مدنی در جامعه ی بخواب رفته ی ایران زد.

نمی دانم اگر همین امروز امیرکبیر را پس از 154 سال از گور بیرون می آوردند و به شهر شلوغ روانه می کردند، با دیدن این همه فساد و رشوه خواری و چه و چه ها ... چه می گفت؟

روبرت واتسون انگلیسی درباره ی او می نویسد:
"میرزا تقی خان بر آن شد که نیکبختی مردم را فراهم کند، و تمایلات نکوهیده ی آنان را مهار گرداند. این وزیر هدفی از آن هم عالی تر داشت؛ هر آینه تدابیرش استمرار می یافت، در اخلاق و کردار ایرانیان تغییری اساسی و ریشه دار تحقق می پذیرفت."

نوشته شده توسط پویا در 08:58 PM

January 14, 2006
در جستجوی نام و ننگ در میدان وبلاگ ها و چند موضوع پراکنده

فکر می کنم بحث و جدل های بین وبلاگ ها که دوباره این روزها بر سر موضوع جدیدی شدت پیدا کرده، بیشتر به جدل های شخصی شبیه است و خیلی زود آنقدر شکل شخصی بخودش می گیرد که موضوع اصلی خیلی زود به حاشیه می رود. آنچه باقی می ماند اثبات خود است و حرف خود را به کُرسی نشاندن - به هر قیمت. برای همین، تجربه ی من که از سال 2002 با دنیای وبلاگ ها آشنا شدم این بوده که این بحث ها هرچند پرطمطراق و به ظاهر با اندیشه ای در پشت آن شروع می شود، خیلی زود بالاخره از راهی به ابتذال کشیده می شود. و برای همین است که بسیار کم برخورد اندیشه است و بسیار زیاد برخورد اشخاص است. و فرهنگ قبیله ای هم در پَس هر جدل وبلاگی، گروهی از دوستان ِ این یا آن را به جبهه ی دیگری روانه می کند تا استادشان، دوستشان و به نظر من "هم قبیله شان" تنها نماند.
برای همین، مطرح کردن اندیشه ای و گفتگو درباره ی آن در میان ما کمتر جذابیت دارد. بی جهت هم نیست که آنچه در پَس این جدل ها می ماند چیزی جز خستگی روحی نیست. گویی اندیشه در گوشه ای به جریان خودش ادامه می دهد و ما مانند اجداد باستانی مان در میانه ی میدان پنجه در پنجه ی همدیگر انداخته ایم و آنچه در خطر است «نام» ماست. متاسفانه این تصویری است که من در طول این چند سال گرفته ام و هیچ چیز هم هنوز آن را کمرنگ تر نکرده است.

این روزها ترجمه ی «خانواده از دیدگاه و منظر فمینیستی» ادامه دارد که هر چند بدلیل مشغله های کاری کمی کند تر شده است. این تعطیلات آخر هفته فرصت خوبی ست. دوست عزیزی هم پیشنهاد یک فلش را برای 8 مارس روز بین المللی زنان مطرح کرده که علاوه بر اینترنت شاید بتوانند در دانشگاه ها و اجتماعاتشان نمایش بدهند که من فکر می کنم ایده ی بسیار خوبی است ولی باید زودتر دست به کار شویم که روزها خیلی زود می گذرند.

این روزها کتاب «شرق شناسی» (Orientalism) زنده یاد ادوارد سعید را بدست دارم و صفحات آن آرام آرام جلو می رود.
---------

حالا شاید بعضی آقایان قصد داشته باشند کار دنیا را (در واقع کار خود ما را) به هرج و مرج بکشانند تا کار ظهور را به جلو بیاندازند. در جایی خواندم یک نماینده ی مجلس گفته بود تا دوسال دیگر امام ظهور خواهد کرد.
تهدیدات آقایان و درافتادن با کشورهای جهان و شاید بزودی با سازمان ملل، مبادا کاری کند که در آخرین لحظات یا مجبور شویم به درگیری های ناخواسته تن بدهیم و یا برای فرار از آن بار دیگر چاره ای جز دادن امتیازها و پذیرش شرایطی مغایربا منافع ملی مان نداشته باشیم.
همانطور که پس از فتح خرمشهر رویاهای آقایان برای فتح کربلا و قدس آنچنان منافع ملی و زیربنای اقتصادی ما را به بازی گرفت تا در شرایطی که دیگر توانی برای کشور نمانده بود امضا در زیر آتش بس گذاشتیم. شاید فقط آیت الله منتظری بود که سر در گریبان نکرد و این را گفت و یکشبه از «فقیه عالیقدر» و «جانشین امام» به «شیخ ساده لوح» تبدیل شد و در خانه به حبس نشست. بعد ها هم که گنجی این به بازی گرفتن منافع ملی را در اشاره ای (شاید چند جمله ی کوتاه) نوشت، تا امروز در کنج ناکجاآبادهای امنیتی انداخته شده است.

این بی خبری و بی تفاوتی ملی مبادا که روزی به انگشت پشیمانی گزیدن و اشک حسرت ریختن و فریاد درد کشیدن تمام شود. همه چیز «الخیر فی ما وقع» نیست. بعضی چیزها اگر «واقع» شود می تواند هستی کشور ما را و مردم ما را بر باد بدهد.

نوشته شده توسط پویا در 02:02 PM

January 10, 2006
خانواده و کیسه ی پُرشده و ادامه ی جستجو

استقبال خوانندگان از ترجمه ی "موضوعات و مباحث فمینسم" و ایمیل هایی که از دوستان بدستم رسید، مرا تشویق کرد که متن دیگری را در مورد دیدگاه فمینستها درباره ی نهاد خانواده انتخاب کنم. ترجمه ی آن هم بزودی در سایت زنان ایران منتشر می شود. اگر دوستانی بخصوص جوانترها فکر می کنند زبان و روش استدلال فلسفی "موضوعات و مباحث فمینیسم" کمی خشک و درک آن در اول کار کمی مشکل است، باید بگویم که مطلب "خانواده از دیدگاه فمینیستی" به موضوعات ملموس تر زنان و جامعه پرداخته است و برای همین، خواندن آن حتما آسان تر و سریعتر خواهد بود.
دلیل انتخاب این مطلب هم این بود که در نوشته های دوستان، بسیار کم می دیدم موضوع خانواده را مطرح کنند. خانواده، چه بخواهیم یا نه، حداقل در جغرافیای فرهنگی ما جایگاه ویژه و محکم خودش را حفظ کرده و خواهد کرد. از طرف دیگر آغاز نابرابری ها برای بیشتر زنان در خانواده آغاز می شود. نابرابری هایی که هم جنبه ی فرهنگی دارند (مانند محدودیت بیشتر دخترها در زندگی و فعالیت اجتماعی، حتی تحصیل) و هم جنبه های قانونی (مانند موضوع ارث و فرصتهای شغلی).
از طرف دیگر خانواده یک نهاد صرفا اجتماعی هم نیست و بسیاری از عواطف و احساسات شخصی در روابط خانوادگی با هم گره خورده اند که نمی توان آنها را نادیده گرفت. فکر کردم که این نوشته ی علمی می تواند حداقل شروعی برای مطالعه و تفکر بیشتر در این موضوع مهم باشد.
به نظر من بافت جامعه ی ما بعنوان یک جامعه ی در حال گذار از سنت به مدرنیته و با وجود ساختار حکومتی که در برابر این گذار شدیدا مقاومت می کند، این امکان را به فعالان و پژوهشگران ما می دهد که در پُربارتر کردن تفکرات فمینیستی نقش بزرگی داشته باشند و فقط مصرف کننده ی صِرف نوشته های دیگران نباشیم. اما برای شرکت فعال، باید حتما با پایه ها و روش فکری که خواه نا خواه در غرب شکل گرفته اند (به دلیل شرایط فرهنگی و علمی) آشنا شد و پس از آن به دنبال این بود که حالا سهم ما در جلو بردن این اندیشه ها چیست؟ همانطور که روزی زنان رنگین پوست در غرب پرسیدند جای «ما» در این اندیشه کجاست؟
-----------

دوست گرامی به نام وبلاگ مضمون (که البته من این وبلاگ را پیدا نکردم) در نظر خواهی پُست قبلی می نویسد: "اما انگاري ديگه فايده اي نداره .احساس مي كنم كه ديگه به مرز فروپاشي كامل رسيديم. كار از اين حرف ها گذشته عزيز جان. به تو هم پيشنهاد مي كنم خيلي سخت نگير از كيسه ات مي رودها . از ما گفتن از شما نشنيدن."

می خواهم قسمت اول نوشته ام را به این ربط بدهم و بگویم که دوست من، منهم ناآگاه از عمق فاجعه ای که در درون جامعه ی ما اتفاق می افتد نیستم. بارها هم آخرین جمله ی مطلبی که نوشته ام ناخودآگاه با سوال "ما به کجا می رویم؟" تمام شده است. یک گشت کوتاه در آرشیو این وبلاگ همین را نشان می دهد. اما از کیسه ی کوچک شخصی من که بگذریم، فکر می کنم گذرگاه ها و پیچ های تاریخی دیگری در پیش است. دغدغه ی من هم جز این نیست که لااقل تا جایی که از دستم بر می آید تلاش کنم حساسیت آنکه لطف می کند و نوشته ی من را می خواند یا کار فلش مرا می بیند یا حرف مرا می شنود در برابر آنچه در پیرامون ما می گذرد کم نشود. مهم این نیست که کسی با آنچه من می نویسم و می گویم کمی موافق یا مخالف باشد، مهم اینست که دیدِ انتقادی و جستجویمان را زمین نگذاریم. فکر می کنم اگر تعهدی هم هست در همین جستجوی ادامه دار و تمام نشدنی است.

نوشته شده توسط پویا در 06:05 PM

January 07, 2006
روشنفکران سکولار و "ایران برای همه ی ایرانیان"

دو روز پیش سالروز تولد فروغ بود. اگر چیزی داشتم که می دانستم شاید برخی از دوستانم ندانند و بهتر است بنویسم، حتما می نوشتم. اما جز بزرگداشت یاد او، تکرار آن چیزی می شود که بی شک خودتان لااقل به اندازه من یا بسیار بیشتر از من می دانید.

بطور اتفاقی در گردش اینترنتی دیروز خواندم یکی از خبرنگارانی که در حادثه ی هواپیما کشته شد، حسن قریب عکاس قسمت «با محرومان» خبرگزاری ایسنا بوده است. از آنجا که بسیاری از ما و از جمله خود من، نگاهمان با دوربین او در محله های فقیرنشین تهران می گشت و صحنه های تکان دهنده ی فقر و بی کسی در شلوغی خیابانها، شاید ساعتها و روزها در ذهنمان دور می زد، گفتم که حتما یادی از او کرده باشم. همان چند عکس ِ گاه به گاه او در کنار آنهمه گزارش و عکس سخنرانی و سمینار و جوایز پر زرق و برق و سخنرانی های آتشین در مَدح مستضعفان، نشان می داد که در زیر پوست شهر چه می گذرد. و چه ناامیدی و کینه ای در حاشیه ی شهرها شکل گرفته و می گیرد.
-----------

تلویزیون هُما که توسط داریوش سجادی در آمریکا هدایت می شود و به نظر من به راست ترین جناح اصلاح طلبان حکومتی وابسته است، دو روز پیش مصاحبه ای با علی اکبر محتشمی وزیر کشور تندرو (بعنوان مثال در زمان اعدام های سال 67 ) و اصلاح طلب بعدی داشت. گمان می کنم وقتی که مجلس ششم با آن رای قوی مردم انتخاب شد و ریاست جناح دوم خرداد تازه به آقای محتشمی واگذار شد، باید شوک بزرگی به اصلاح طلبان صادق وارد آمده باشد. و دیدیم این همان سالی بود که از بهارش پیدا بود چگونه خواهد شد.

اما موضوع این نوشته ام سابقه ی آقای محتشمی نیست. یکی از مطالبی که در این مصاحبه توجه ام را جلب کرد، گفته های مکرر آقای محتشمی بود درباره ی روشنفکران سکولار و نقش آنان در روندهای فکری و حضور آنها در جامعه. ایشان تاکید می کرد که روشنفکران سکولار و لیبرالها دغدغه ی کشور خود را در سر ندارند و نگاهشان رو به غرب است و انتظار کمک و دخالت از آنها دارند و جزئی از ملت نیستند. البته آقای محتشمی به روال 27 سال گذشته بی هیچ مدرک و نشانه ای بخودشان حق می دهند که گروه بزرگی از روشنفکرانی (مردمی ) را که مانند ایشان فکر نمی کنند به خیانت و همدستی با بیگانگان متهم کنند. کما اینکه در مورد ملی-مذهبی ها و نهضت آزادی کردند و فکر می کنم آن اصطلاح لیبرال را هم برای آنها بکار می بَرَد.
یکی از مهمترین دغدغه های روشنفکران سکولار هم این بوده است که منشاء تمام قوانین اجتماعی خِرَد جمعی جامعه است که با نهادهای مدنی مانند اتحادیه ها و سندیکاها و رسانه های ازاد و احزاب و گروههای مشورتی تخصصی و از طریق انتخابات آزاد برای مجلس قانونگذاری متجلی می شود.

وقتی که حلقه ی خودی های آقایان آنقدر تنگ است که ملی-مذهبی ها هم در آن جای نمی گیرند، پس معلوم است که جای روشنفکران سکولار در تقسیم بندی های آقایان کجاست. مگر چقدر از شعارهای زیبای انتخاباتی «ایران برای همه ی ایرانیان» گذشته است؟ می شود پذیرفت که این شعار جبهه مشارکت بوده و نه بقیه دوم خردادی ها؟ اگر اینطور است پَس چه شعاری محوری تر از این می توانسته اساسا چیزی به نام "جبهه دوم خرداد" پدید بیاورد؟

وقتی آقای محتشمی و همفکرانش پس از این شکست سنگین اصلاحات حکومتی، هنوز هم به این نتیجه نرسیده اند که این تقسیم بندی های ایدئولوژیک یک ملت به خودی و غیر خودی چه بر سر کشور آورده، باید پرسید پَس آقایان منتظر چه شوکی هستند؟ از آن بدتر، متهم کردن و مجرم شناختن گروه بزرگی از روشنفکران است به نیروهای بیگانه. زمانی سند این تهمت ها، اعترافات زیر شکنجه و حُکم اعدام و مصاحبه های تلویزیونی و توبه نامه بود، گویا امروز به برکت 8 سال اصلاح طلبی، بدون آن هم می توان حرف های سابق را تکرار کرد.

اصلاح طلبان حکومتی در این چند سال بارها از دادن تعریف روشنی از جامعه ی مدنی طفره رفتند و به شعارهای کلی و دستورهای اخلاقی اکتفا کردند. پایه ی جامعه ی مدنی چندصدایی و مُداراست میان نیروهای مختلف اجتماعی و تن دادن به قواعد بازی دموکراسی. کاش دوستان اگر صداقتی دارند به جای نمایش های تکراری مُرید و مُراد پَروری و تحریک احساسات جوانها (چیزی از جنس عبای شکلاتی و شب چلّه گرفتن)، به روشن کردن مفاهیم و شعارهایی که می دهند بنشینند. برای من جالب است اگر دوستان نمایش گذار ما از همان شرکت کنندگان جوان از نظرشان درباره ی جامعه مدنی سوال کنند. شاید بسیاری از آنها هم در همان دایره ی بسیار بزرگ خائنین آقای محتشمی قرار بگیرند. اما لااقل «چیزی» بالاخره روشن شده است. شاید مهمترین این «چیز»، روشن شدن همان مفهوم شعار "ایران برای همه ی ایرانیان" باشد. شاید جوانی را که به آنجا کشانده اند بجز شکلات و آجیلی در جیب، جرقه ای هم در ذهن داشته باشد.

نوشته شده توسط پویا در 08:15 PM

January 05, 2006
مرز پرسشگری کجاست؟

زنده یاد ادوارد سعید روشنفکر درگذشته ی فلسطینی-آمریکایی در جایی می گوید: "من هیچگاه قادر به داشتن زندگی بدون تعهد نبوده ام." حالا می توانیم بگوییم تعهد روشنفکری.
تعهد را هر زمان به چیزی معنا کرده اند. اگر در همین جغرافیای فکری خودمان بمانیم شاید تعریفِ "آگاهی دادن" از تعهد، مورد بیشترین توافق بوده است. اما فکر می کنم مشکل آنجا بود که این "آگاهی دادن" را از "اعتقاد به حقیقتی مطلق" آغاز می کرد.
گویی روشنفکر کسی ست که نور و حقیقتی بر او آشکار شده (یا آموخته) و حالا کار او بردن این آگاهی به میان افرادی ست که آن را نمی دانند. به این ترتیب برای «پرسشگری» مرزی قائل می شد و ما به جایی می رسیدیم که در آنجا «پرسیدن و چون و چرا کردن ِ» بیشتر جایز نبود. نه اینکه این حقیقت مطلق، حتما باید الهی می بود. هر دستگاه ایدئولوژی که معتقد باشد هستی را بطور کامل تعریف کرده و به حقیقت مطلق دست پیدا کرده خواه ناخواه راه را بر پرسیدن می بندد. حالا در جایی کمی دورتر یا نزدیکتر.

نه اینکه به این معنی باشد که ما به نسبیت مطلقی برسیم و در آن نتیجه بگیریم "من هیچ چیز نمی توانم بدانم". پرسشگری ِ ادامه دار به معنای پذیرش اینست که برداشت من و تعریف من از هستی هیچگاه مطق نیست و همواره باید در کار نقد و پرسش درباره ی آگاهی خودم باشم. شاید در بسیاری موارد این "آگاهی دادن"، به نوعی تلاش برای طرح سوالهای بهتر و چرا های ِ روشن کننده تر است، تا جوابهایی مطلق و "هوشمندانه".

نه اینکه فکر کنیم در فرهنگی که "تقدس" و "ایمان" این چنین جای والایی دارند پایبند بودن به این پرسشگری، همیشه ساده است. و نه اینکه فکر کنیم این فقط در چارچوب تقدس و ایمان دینی است که اصلا حرف من درباره ی آن نیست. غیر دینی ترین برداشتها هم می توانند شکل تقدس بگیرند. به نظر می رسد خودِ همین «پایبند بودن به پرسشگری، و انتقاد از داشته ها و دانسته ها» احتیاج خیلی زیادی به مراقبت دارد. مبادا که در جایی متوقف شود.

شاید تعریف دیگری از آن "تعهد" حفظ فکر و روحیه ی نقاد و تلاش برای جلوگیری از دربَند کردن وجدان انسان هاست. با برداشتی انسان گرایانه، این شامل ایستادن در برابر بی عدالتی هم هست. برای روشنفکر «متعهد» چیزی به نام نظام مقدس وجود ندارد. آنچه وجود دارد جستجوی مداوم راهی ست برای جامعه ای که آزادی و عدالت برای انسانها وجود داشته باشد.

اگر دوستانی این نوشته را تکراری و از بدیهیات می بینند، فقط باید بگویم این، دغدغه ی فکری این یکی دو روزه ی من بوده است. پیش از این بطور پراکنده در این باره اشاره کرده بودم اما شاید باید یک بار هم هرچند کوتاه در اینجا نوشته می شد.

نوشته شده توسط پویا در 04:40 PM

January 02, 2006
موضوعاتی که فمینیسم مطرح می کند

متن ترجمه ی «موضوعات و مباحث فمینیسم» که از دائره المعارف فلسفی دانشگاه استنفورد انتخاب کرده ام در سه قسمت در سایت زنان ایران قرار گرفته که دوستان زحمت کشیده اند و دو قسمت آن در این آدرس و در اینجا منتشر شده است. در صفحه ی اول در ستون مقالات.
امیدوارم که انتشار این متن ها موجب آشنایی علمی همه ی ما با مفاهیم و موضوعات فمینیسم بشود و بحث هایی که اینجا و آنجا در می گیرد بر سر موضوعاتی باشد که لااقل درک مشترکی از آنها وجود داشته باشد.
نکته ی مهمی که فکر می کنم هر خواننده ای با خواندن این نوشته در می یابد اینست که فمینیسم دستگاه حاضر وآماده ای از فرمولهای فلسفی و جامعه شناختی و انسان شناختی نیست که راه حلی برای هر وضعیتی در هر زمینه ای داشته باشد. فمینیسم اندیشه ای پویاست.
حالا هنر محققین و متفکرین ما است که چگونه بتوانند در پویایی این اندیشه ها شرکت فعال داشته باشند.
متاسفانه تا جایی که می دانم این اندیشه ها در دانشگاه های ما یا زیاد مطرح نمی شوند و جدی گرفته نمی شوند و یا از موضوع ردّ و نفی با آن روبه رو می شوند.
اصطلاحی به نام فمینیسم اسلامی هم بکار گرفته می شود. این بیشتر مرا به یاد کار مستشارالدوله در توصیف اصول مشروطیت و تطبیق بند بند آن با اصول و نوشته های دینی می اندازد که تلاش می کرد مفاهیم تمدن جدید را با اصول ثابت دینی تعریف کند. تجربه تاریخی نشان داد که تلاش موفقی هم نبوده است. حالا هم مفاهیمی که فمینیسم مطرح می کند در رابطه باشرایطی است که تمدن نوین برای زنان بوجود آورده و باید در همین زمینه ی امروزین، آنها را درک کرد وگرنه این مفاهیم هم به دست انداز تفسیر و تاویل های متون مقدس می افتند که کمکی به فهم آنها نمی کند.

نوشته شده توسط پویا در 08:10 PM

January 01, 2006
کتابهای جن و پَری پرفروشترین هستند

یادم هست چند هفته ی پیش در پاسخ دوستی که سوال کرده بود من داستان هم می نویسم یا نه، نوشتم که بدون شک هزار هنر در دنیا هست که من از آن سررشته ای ندارم و داستان نویسی یکی از آنها. امشب باید بگویم که یکی دیگر از آن نهصد و نود ونُه هنر بعدی، طنز است. این را مجبور بودم بنویسم تا تصور نکنید آنچه در پایین می آورم طنز است.

بدنبال کتابی در اینترت می گشتم که به سایت کتابنامه رسیدم که گویا هم به مشتریان داخل کشور و هم در خارج کشور کتاب می فروشد. پس از اینکه کتابم را پبدا نکردم با دیدن قسمت «پرفروشترین ها» کنجکاو شدم ببینم سلیقه ی مردم کتابخوانی که از این فروشگاه خرید کرده اند چیست. فکر می کنم دیدن آن لیست قاعدتا باید آهی از نهاد آدمی بر آوَرَد. من اسم چند کتاب را می نویسم که به ترتیب از بالای لیست است:
داستانهاى شگفت درباره جن، داستانهای شگفت انگیزی از قبر و اجساد سالم، دنیای شگفت جن ابلیس شیطان، تیم ِ من از دیوید بکهم فوتبالیست انگلیسی، جنیان و جن زدگان، چه كسى پنير مرا جابجا كرد؟(يك روش حيرت انگيز براى برخورد با تغيير در كارو زندگى شما)، سرگذشت دیوید بکهم، ...، ملاقات با امام زمان، از قبر تا قیامت، عالم عجیب ارواح، عالم برزخ در چند قدمی ما، رازهای آنسوی مرگ و فرازمینی ها در آیات و روایات.

البته این یک روش آماری نیست. فقط لیست پرفروشترین های یک سایت اینترنتی است. اما اگر فقط چند درصد این لیست هم انعکاسی از آنچه در ایران می خوانند باشد (تازه آنها که اصولا کتابی می خوانند. می دانید که سرانه ی مطالعه در کشور ما چیزی در حد یکی دو دقیقه در سال است!) ، پس این موضوع هاله ی نور و چاه جمکران و پیدا شدن نامه ی امام زمان و رفتن سگ به داخل حرم چرا باید عجیب باشد؟ در کنار اینها بگذارید انرژی-درمانی و فال بینی و انواع افکار و عقاید وهم آلود و جادویی New Age که شنیده ام در خانه های طبقات مرفه جامعه هر هفته یا ماهانه تشکیل می شود، با صَرف پولهای فراوان.

آن کتاب آخری در مورد رابطه ی بشقاب های پرنده و امام زمان است. در معرفی کتاب آمده است:
بشقاب پرنده ها چه هستند؟
از كجا آمده اند ؟
چه هدفى دارند؟
ارتباط آن ها با روايات چيست ؟
آيا ذوالقرنين به فضا رفته بود؟
هنگام ظهور چه مقدار فرازمينى به يارى حضرت مهدى (ع) مى آيند؟
پاسخ اين پرسش ها را در اين كتاب مى يابيد.
--------------

در دنیایی که با تکیه بر خِرَد و علم رو به پیشرفت دارند، ما هنوز در بند جن و پری و بشقاب پرنده هستیم. در جوامع پیشرفته هم اگر چنین طرز فکرهایی در اینجا و آنجا هست، روند غالب اندیشه، با خردگرایی ست و پیشرفت علوم. نه اینکه مانند ما از صدر تا ذیل جامعه چنین تصویر مَه آلود و وَهم آلودی از دنیا و مافیها داشته باشند.
می توان نپرسید که ما به کجا می رویم؟

نوشته شده توسط پویا در 05:24 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
مهدیه ی 12 ساله با صورت زخمی می گوید: پدرم فقط حق پایمال شده اش را طلب کرده است
حرفهای تکان دهنده ی رویا طلوعی و خبرهای این روزها...
اعتصاب کارگران شرکت واحد چیزی جز حق مدنی آنها نیست
بچه های کار کنار پله های تاترشهر آدامس جشنواره تاتر را می فروشند
مردم ما توان تحمل یک بحران اقتصادی جدی را دارند؟
آیا مجرم نوجوان زیر 18 سال را باید با اعدام مجازات کرد؟
اولین دوره ی اصلاحات در 154 سال پیش. اکنون؟ ...
در جستجوی نام و ننگ در میدان وبلاگ ها و چند موضوع پراکنده
خانواده و کیسه ی پُرشده و ادامه ی جستجو
روشنفکران سکولار و "ایران برای همه ی ایرانیان"

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661