« October 2005 | Main | December 2005 »
November 30, 2005
پراکنده ها: از بخارا تا مصاحبه ی یک وبلاگ نویس آشنا

یکی از ویژگی های وبلاگ نویسی اینهم هست که می توان از کمی پراکنده نویسی نترسید.

اول اینکه خوشبختانه سایت نشریه ی معتبر و خوب بخارا دوباره به کار اقتاده است. این آدرس آن است.البته آخرین شماره ای که روی سایت قرار دارد، آخرین شماره چاپ شده نیست. تعجبی هم ندارد. نشریات فرهنگی مستقل، آن زمان که اینترنت هم نبود یا اینقدر گسترده نبود و خواننده مجبور بود که حتما مجله را بخرد، دچار بیشترین دشواری های مالی بوده اند. پس چگونه می توانند آخرین شماره را هم در یک سایت بدون اگهی بگذارند؟

یادم هست در دوران بحران کاغذ نشریات و روزنامه های دولتی بدون کمترین کیفیت یا خواننده ای حواله ی کاغذ دولتی شان بدون تاخیر می رسید. در همان زمان فکر می کنم نشریه کِلک که پیش از بخارا منتشر می شد از خوانندگانش تقاضای کمک مالی برای خرید کاغذ می کرد. در آن زمان ندادن کاغذ با قیمت دولتی به نشریات مستقل، عملا تعطیل غیر رسمی آنها بود.
امروز هم می دانم که انتشار چنین نشریه ی پرباری چقدر باید برای دست اندرکاران آنها مشکل باشد.

صحبت بخارا شد، در یکی از شماره های آن استاد ایرج افشار نامه ای را در سال 1357از وزارت اطلاعات و جهانگردی به کتابخانه ی دانشگاه تهران آورده است که در آن از دانشگاه تهران خواسته شده تا «روزنامه های دوره صفویه» را به مدت 48 ساعت برای نسخه برداری به امانت بگیرند! آقای مدیر کل چگونه تصور می کرده که ایران در زمان صفویه هم روزنامه داشته است؟ یک اشتباه تقریبا 200 ساله.
----------
آخرین مطلب پراکنده که شاید جا داشت در اول بیاید و یا اصلا مطلب جداگانه ای باشد اما امروز فقط اشاره ای.
پرستو که وبلاگ خوب زن نوشت را می نویسد و حتما بسیاری از شما دوستان آن را می خوانید، به مناسبت برنده شدن در مسابقه ی وبلاگ ها مصاحبه ای با سایت کانون زنان داشته که با فروتنی به سوالها جواب گفته است.

یک پرسش و جواب پرستو به آن بود که بیشتر در ذهنم نشست و کاش از چشم آنهایی که سعی در مطرح کردن وبلاگ نویسها دارند (و خیلی ها هم حتما با نیت های خوب) نگذشته باشد.
این قسمت را با هم بخوانیم:
"راستش را بخواهید خوشم نمی آید که اسمم مطرح شود.
خبرنگار: چرا؟مشهور شدن که چیز بدی نیست؟
چون اینجا معروف شدن اصلا ویژگی مثبتی نیست.اگر زمانی احساس شود که می توانی تاثیر گذار باشی،تحت فشارت می گذارند.در ایران مشهور شدن امر مطلوبی نیست."

فکر می کنم باید بیشتر به این فکر کنیم که مطرح شدن و چهره شدن شاید در طول زمان نه به نفع وبلاگ نویسی و نه به نفع وبلاگ نویس داخل ایران باشد. فکر می کنم پرستو خودش اصل مطلب را گفته است. مثالهای دیگر از این "تحت فشار" بودن فراوان است اما بگذاریم برای وقتی دیگر که نام کسی در میان نباشد.
برای یک وبلاگ نویس چه بهتر و امیدوارکننده تر از این که بداند نوشته اش خوانده می شود؟ قدردانی هم خوب است، به شرطی که به دردسر بعدی دچار نشود. شاید باید راههای دیگری برای مطرح کردن وبلاگها پیدا کرد.

نوشته شده توسط پویا در 08:18 PM

November 29, 2005
ایدز و خشونت و نابرابری. گردهمایی قانونی در جلوی تاتر شهر

دوستان مقیم ایران با اسم و رسم حقیقی و شناخته شده خبر این گردهمایی را که مجوز قانونی هم دارد فرستاده اند تا در وبلاگهایمان قرار بدهیم. - پویا

هم پيمان دربرابر گسترش ايدز
تريبون فمينيستي ايران:
از همه آنان كه به مبارزه با گسترش ايذر در زمينه‌هاي فقر، نابرابري جنسيتي، خشونت عليه زنان و كودكان و همچنین رفع انگ و تبعيض از افراد مبتلا به ايدز و حمايت از حقوق اجتماعي و دسترسي آنان به امكانات بهداشتي_ درماني متعهد هستند، دعوت مي كنيم روز پنج شنبه 10 آذر ساعت 1 بعداز ظهر در مقابل تئاتر شهر به ما بپيوندند.

انجمن تلاشگران سلامت
انجمن حمايتي فرهنگي کودکان کار
انجمن پرسپوليس (کاهش خسارات اعتياد) – کميته رنگين كمان
نشريه دانشجويي رستا
کانون هستيا انديش
مركز فرهنگي زنان

تريبون فمينيستي: اين برنامه با هدف آگاهي بخشي درباره بيماري‌ ايدز و روش هاي پيشگيري از آن، ايجاد حساسيت در ميان مردم و دولت نسبت به ابعاد گسترش اين بيماري و حقوق افراد اچ آي وي مثبت برگزار مي‌شود.
اجراي موسيقي و نمايش خياباني از جمله برنامه هاي اين روز است.

نوشته شده توسط پویا در 06:16 PM

November 28, 2005
خرافات، عوامفریبی؟ یا هر دو؟ نگاهی کوتاه هم به گذشته ...

مدتی ست که سایت اینترنتی نشریه فرهنگی و ادبی بخارا که به همت علی دهباشی در ایران منتشر می شود از کار افتاده است. یعنی گویا قرارداد آن را تمدید نکرده اند. نشریه بخارا که چنین سال است به دنبال نشریه ی سابق دهباشی به نام کِلک منتشر می شود اگر نه بهترین که یکی از بهترین نشریات فرهنگی و ادبی ست. مطالب آن را تقریبا به تمامی، دانشمندان و دست اندرکاران با تجربه می نویسند و همیشه تنوع موضوع موجب می شود که هر علاقمندی مطابق سلیقه اش مطلبی خواندنی در آن پیدا کند. هم کسانی که به صورت حرفه ای با این نوع مطالب سروکار دارند و هم دیگران.
این را نوشتم که هم تاسف خودم را از تعطیلی سایتشان گفته باشم و هم شاید تشویقی که دوستان علاقمند به این مطالب، خود نشریه را از ایران آبونه شوند.
----------
تقریبا همزمان با دو پست پیش که در رابطه با دخالت «دستهای غیبی» در کارهای روزانه ی این-جهانی بود، این روزها فیلم دیدار رئیس جمهور را هم با یکی از روحانیون سرشناس قم منتشر کرده اند که با آب و تاب از چشم های خیره شده ی حاضران و هاله ی نورانی -که منشاء آن-جهانی هم دارد- در جلسه ی سازمان ملل تعریف می کند و کسی هم حتی ابرویی در هم نمی کشد که این حرفها چیست؟ حتی آقای ابطحی هم در یادداشت خودش تقیه می کند و فقط ایراد به رئیس جمهور و همراه متملق او می گیرد. ایشان حتی جمله ای هم نمی نویسد که این حرفهای رئیس جمهور مگر مخاطب نداشت؟ و این مخاطبین که از آقایان و آقازاده ها بودند سرهایشان را به تایید چه چیزی تکان می دادند؟

جای تاسف دارد که نمونه های این خرافات و عوامفریبی های امروزه را باید در صدسال و دویست سال پیش پیدا کنیم.
می گویند در زمان فتعلیشاه قاجار علما و روحانیون برای تایید جهاد عیله کفار روس به حدود زنجان می رفتند- همان جهاد بیهوده ای که منجر به قرارداد ترکمنچای شد که فقط غرامت آن تا سالها بر دوش همین ملت سنگینی می کرد. آب خزینه ی حمام آقایان را در شهرها و روستاهای سر راه، مردم برای تبرک می بردند و گاه سرها و دستها بود که برای پیاله ای آب حمام این یا آن روحانی می شکست.

شیخ محمد تقی نجفی بزرگترین روحانی اصفهان در زمان ناصرالدین شاه در تمام آن منطقه صاحب مال و املاک بود و حتی یک دارودسته ی بزن بهادر هم داشت که در موقع خودش نقش سپاه این روحانی را ایفا می کردند. یحیی دولت آبادی می نویسد این روحانی تازه پس از سرشکن کردن بسیاری از درآمدهایش، باز هم فقط شصت هزارتومان آن روزگار به دولت مالیات می داد. اما شیخ در برابر مردم می گفت که اصلا چشمی به مال دنیا ندارد و حتی حساب بیشتر از پانصد را نمی داند. آقای نجفی وقتی می خواست بگوید «هزار تومان» می گفت «دو پانصد تومان».
به نظر شوخی می آید؟ مایه تفریح است؟ یکبار دیگر به فیلم رئیس جمهوری کشور ایران در سال 1384 خورشیدی و 2005 میلادی نگاهی بیاندازید.

نمونه ها بسیار است، هم از آن زمان که امروز تاریخ به حساب می آید و هم متاسفانه بیشتر و بیشتر از امروز که روزهای زندگی این نسل است.

نوشته شده توسط پویا در 08:22 PM

November 26, 2005
راه حل خشونت علیه زنان، روان درمانی آنان است یا حمایت قانونی از قربانیان و کار موثر فرهنگی؟

خوب است چند دقیقه ای وقت بگذاریم و گزارش صورتک را از همایشی که در تهران بمناسبت روز جهانی نفی خشونت علیه زنان تشکیل شده بوده، بخوانیم. در این آدرس و اینجا که فکر نمی کنم فیلتر هم باشند می توانید این گزارشها را پیدا کنید.

با خواندن این دو گزارش نتوانستم از نوشتن نظرم در آنجا خودداری کنم. امیدوارم فرصت کنم مطلبی کاملتر بنویسم. این روزها مشغول ترجمه مطلبی درباره وضع زنان در محله های فقیرنشین فرانسه هستم که به محض انتشار در اینترنت، آدرسش را در اینجا خواهم گذاشت. و اما نظری که نوشتم:

"در خیلی از کشورها وجدانهای بیداری در حکومت ها و یا حاشیه ی آن (مثل احزاب و سازمانهای مدنی پر نفوذ) هستند که سعی می کنند با تصویب قوانین و گذاشتن سیاستهای حمایت از زنان، بر این مشکل در جامعه غلبه کنند. در کشور ما متاسفانه این دید هم در جامعه نهادینه است و هم شادی هم بیشتر در حکومت. از همه تاسف بار تر این است که می خواهند یک مشکل عمیقا اجتماعی و جا افتاده را در حد مشکلات روانی "خشونت گری" و "خشونت پذیری" ساده کنند، آنهم بوسیله ی متخصصان روانشناسی. آن روانشناس هم البته وقت این را ندارد که فکر کند ببیند چه روابطی باعث این خشونت پذیری است. با این گزارشی که نوشتی لابد راه حل آقایان تشکیل کلاس های روان درمانی یا تجدید چاپ کتابهای "خودشناسی" یا "چگونه به زندگی لبخند بزنیم" است! با این که مشکل از پیش آشکار است اما این گزارشها که شما عزیزان منتشر می کنید همچنان آگاهی دهنده است و تاثیرگذار."

در مورد نفی خشونت علیه زنان، کار فلش مرا حتما دیده اید اما بهرحال برای دوستانی که ندیده اند، در این آدرس قرار دارد.

نوشته شده توسط پویا در 11:39 PM

November 25, 2005
تراژدی های آشنا اما پنهان ...

"روز یازدهم فروردین ماه سال 1361 (31 مارس 1982) با سبیل تراشیده و ریش نتراشیده، با چهره ای خسته و درهم "پای آبله و خسته، غریبه و دلمرده، با ترس كبود، راه گم كرده، متحیر و عاجز، خسته و ناتوان، آشنا به هویت خویش، ولی درمانده، اشكی به یك چشم و خونی به چشم دیگر، در حالی كه نمیداند به كجا خواهد رسید؟ به زمهریر هاویه؟ یا به كنار حوض كوثر؟" با كیف دستی كوچكی از فرودگاه "شارل دوگل" بیرون آمد..."

خواندن نوشته ای از مهستی شاهرخی درباره ی آخرین هفته ها و روزهای زندگی غلامحسین ساعدی داستان نویس و نمایشنامه نویس، چند روزی ست که مرا در فکر فرو برده است. تراژدی این زندگی نه ترحم و دلسوزی که یک نوع درک، شاید یک نوع حس کردن دنیایی که او خود را در آن می دیده در آدمی ایجاد می کند.
روشنفکری که تا مغز استخوان با محیط بومی ش خو گرفته و در این هوا تنفس می کرده و سرچشمه ی وجود هنریش بوده است، در پی گردبادی به قلب پاریس پرتاب می شود. و فاجعه ی شکستن آغاز می شود.
دوستانی حتما این را تجربه کرده اند که هر مهاجرتی، بخصوص اگر اجباری باشد، دوره ای بحرانی دارد که باید دندان روی جگر بگذاری و با اشک و خشم فرو خورده کوششی چند ساله کنی تا سکان زندگی ت را دوباره بدست بگیری. اگر در این دوره ی بحرانی بشکنی، دیگر مشکل است تا بعدها کمر راست کنی. شاید روح حساس هنرمند تاب این فشارها را نیاورد. یا مانند ساعدی بمیرد و یا مانند شاملو باز گردد.
شاملو در مصاحبه ای گفته بود (به این مضمون): "نمی توانستم هر صبحم را با Good morning آغاز کنم." نه به این معنی که آنان که تاب می آورند گناهکار باشند. حرف از روح حساس هنرمند است. آنهم هنرمندی که بیشتر سالهای عمر و خلاقیتش را در جامعه ی بومی ش زندگی کرده است.

صحبت از ساعدی که شد این گفته ی امیرحسین چهلتن را هم می آورم که درباره ی روزگاری - بخصوص سالهای آخر دهه ی چهل و پنجاه - می گوید که «تعهد هنرمند» را با ابزار سیاسی یکی می دانست:

"من از خودم می پرسم چطور ممکن است کسی که داستان های "واهمه های بی نام و نشان" يا "عزاداران بيل"را نوشته است با آن نگاه ژرف به هستی و حيات آدمی و با آن تخيل عميقی که در واقعی کردن اتفاقات بعيد نشان داده است، ناگهان نويسنده نمايشنامه هايی از آب در بيايد که تا سطح بيانيه های سياسی در هجو شاه پائين آمده است.
چه چيزی باعث می شود تا نويسنده ايرانی از کشف و بروز همه ظرفيت و توان ادبی خود غافل بماند؟ آيا هواخواه توده های مردم بودن چيز بدی است؟ آيا از عدالت، از آزادی و از هر چيز خوب ديگری که سراغ داريم اگر حرف بزنيم کار بدی کرده ايم؟ مشکل اينجاست که نويسنده ساده دل ايرانی سالهای سال با کتمان همه درونياتش، مفاهيم متعالی را تا سطح درک اقشار ميانمايه جامعه ای که بطور کلی از فقر شعور رنج می برد پايين می آورد و لاجرم هنوز دو سه دهه بيشتر نگذشته از اوج اقتدار خود پائين می آيد."

شاید این تراژدی از روح پاک و بی غل وغش و خسته ای شعله می کشد و بر زمینش می زند، اما این آشنایی پنهانی با "تراژدی ساعدی بودن" از کجاست؟

نوشته شده توسط پویا در 10:12 PM

November 24, 2005
بازنشستگی عمدی و نگاه تاریخی سروش

اوایل هفته فرصتی دست داد تا در وبلاگ هنوز دو مصاحبه یکی با رامین جهانبگلو و دیگری را با دکتر سروش بخوانم.

از زمانی که لاپلاس ریاضیدان و فیزیکدان فرانسوی در جواب ناپلئون که پرسیده بود در کتابهای شما حرفی از خدا و نقش او در این جهان نیست، گفت "من به آن فرضیه احتیاج نداشتم"، دو قرنی باید بگذرد و امروز نواندیشان دینی که سروش نماینده ی بسیاری از آنهاست به این نتیجه رسیده اند که باید کار باورهای دینی را از کارهای دنیایی جدا کنند. به این نتیجه رسیده اند که "دست های غیبی" را به این جهان راهی نیست.

اینکه سروش و یارانش چه تفسیرهایی دارند و چگونه کوشش می کنند تا این اندیشه ها را در بین دین باوران توجیه کنند یک موضوع درونی خودشان است. همانطور که بنا به نقل سروش یهودیان می گویند خدا " خودش را بازنشسته كرد، يك بازنشستگي عمدي. گفت ديگر در كار جهان دخالت نمي‌كنم. 6 روز آفريدم، حالا شما ادامه بدهيد، كار را به شما سپردم." ، سروش و همفکرانش هم می توانند توجیهات دیگری برای موضوع "دست های غیبی" پیدا کنند و در مورد مهدویت بگویند: " اگر وارد چنين فكري شويم، يعني همان سكولاريزاسيون، يعني شما يكي از انديشه‌هاي ديني‌تان را آنقدر از دنياي موجودتان دور مي‌دانيد كه بدون توجه به آن برنامه‌ريزي مي‌كنيد ، آن را نفي نمي‌كنيد، اما از اين نظر ديوار به ديوار نفي است."

سوای آن بحث های درونی، نتیجه ای که حاصل چنین اندیشه هایی ست برتری دادن به خرد جمعی مردم است برای بدست گرفتن زندگی اجتماعی در همه ی شکل هایش. نسل جدیدی که به هر دلیلی می خواهد باورهای دینی خودش را حفظ کند، لااقل به این نتیجه می رسد که در پس هر پدیده ی این جهانی، عاملی این- جهانی را جستجو کند.

نکته ی دیگری که سروش البته نه در این مصاحبه ولی در کتاب «بسط تجربه ی نبوی»، بخصوص مقاله ی اول و همنیطور "ذاتی و عرضی در ادیان"، به آن زیاد اشاره می کند تاریخی شمردن دین است که خودش شاید بزرگترین قدم برای تقدس زدایی باورها و سنتهایی است که بخاطر همین مقدس پنداشته شدن، قرنها حاکم بر زندگی مردم بوده اند و هر جا هم که پیچیده تر شدن زندگی مقاومتی کرده با زور شمشیر و تکفیر آن مقاومت، بر جای نشانده شده.

سروش در مقاله ی «دین اقلی و اکثری» می گوید: "حکم علوم انسانی چون اقتصاد و روان شناسی و جامعه شناسی هم مثل علوم طبیعی و فیزیک است. ادیان، از جمله دین اسلام، نه برای تعلیم علوم طبیعی-تجربی آمده اند، نه برای آموختن علوم انسانی...»*

من فکر می کنم اندیشه ی سروش و همفکرانش اگر صداقت و شجاعت پیگیری آن را داشته باشند به چیزی جز سکولاریسم (نه ضرورتا بی خدایی) منتهی نخواهد شد که این در روند اندیشه ی دینی قدمی به جلو است. بر آشفته شدن دین باوران سنتی هم ریشه در همین جا دارد. توجیهات و تفسیرهای سروش طبیعتا در چارچوب دستگاه فکری دین باوران انجام می شود.

اما معلوم است که در عرصه ی تفکر فلسفی و توضیح جهان و نقش انسان در آن، چالش میان فلسفه ها و جهانبینی های متفاوت با هم باقی خواهد ماند.
این ها اندیشه هایی ست که هر بار با خواندن نوشته ها یا مصاحبه های سروش در ذهنم می گذرد.

* بسط تجربه نبوی، ص. 95

نوشته شده توسط پویا در 05:02 PM

November 21, 2005
یادی از آنها ...

نمی دانم امشب فرصت می کنم موضوعی در باره ی نواندیشان دینی و دکتر سروش که دو سه روزی ست ذهنم را به خودش مشغول کرده بنویسم یا نه.
اما اصرار داشتم که بگویم موضوع قتل های زنجیره ای و زنده یادان پروانه و داریوش فروهر و دیگر آن عزیزان که فقط بخاطر اندیشه شان سلاخی شدند در ذهن مردم باقی مانده است. مهم نیست چند سال بگذرد.
با آن نوشته ی آقای مرتضی مردیها هم که در همان زمان در روزنامه های اصلاح طلب نوشت (به این مضمون) "دیگر بس است از قتلها نگویید. مردم خودشان می دانند." نمی توانم موافق باشم. پرونده ی قتلهای زنجیره ای را اصلاح طلبان به روند فرسایشی یعنی همان که آمران قتلها می خواستند کشیدند.
آقای خاتمی در جایی گفت: "چشم فتنه را کور کردیم." اوضاع امروز نشان می دهد که این حرف چقدر از واقعیت بدور بوده است. نه اینکه خاتمی دروغ گفته باشد. بیشتر شاید از اینکه واقعیت را ساده تر از آنچه بود و هست می دیده است.

همین روزها پرستو فروهر گفت: " در آخرين مراجعه به کميسيون اصل 90، که ويژه رسيدگي به شکايت ها و تظلمات مردم است، در آذرماه گذشته، آقاي انصاري راد، رئيس اين کميسيون، به وي گفته است که در جريان اين تحقيقات، به کساني برخورد کرده که لازم است به دادگاه احضار شوند، اما او، آقاي انصاري راد، توانايي احضار آنها را به دادگاه ندارد، و بيش از اين هم نمي تواند اين مساله را باز کند. اين دقيقا نشان دهنده اين است که کساني در اين جنايت ها سهيم بودند، چه به صورت دستور دهنده و يا بسترساز جنايت ها، که همچنان از مصونيت بالايي در بافت قدرت در ايران برخوردار هستند، که حتي مقاماتي مثل اعضاي کميسيون اصل 90 مجلس، که وظيفه دارند از آنها پاسخگويي بخواهند، نمي توانند چنين برخوردي را با آنها بکنند."

------------
از نسل شاعران دهه ی سی یکی دیگر هم رفت. کسی جای آتشی ها و اخوان ها و شاملوها را در شعر نو ایران پر خواهد کرد؟

نوشته شده توسط پویا در 04:50 PM

November 19, 2005
وبلاگنویسی و سوالهایی بی پاسخ مانده

بعنوان یک ایرانی که از بد حادثه یا زندگی (گویی هرکس نوع نگاه خودش را دارد) در خارج از کشور زندگی می کنم، از وقتی که با وبلاگهای فارسی آشنا شدم (در سال 2002) همیشه به این فکر کرده ام این وبلاگها که در ایران نوشته می شوند تا چه حد بازتاب دهنده ی آنچه هستند که در درون جامعه می گذرد؟

بیشتر آنها که در ابتدای وبلاگ نویسی به نوشتن روی آورده بودند دانشجویان و علاقمندان به کارهای کامپیوتر بودند که طبیعی هم بود. هم با پدیده هایی مثل وبلاگ نویسی زودتر آشنا می شدند و هم دانش فنی و وسایل کار را در اختیار داشتند.
امروز هم که گروه نویسندگان وبلاگها اینقدر وسیع شده، باز این سوال برای من همچنان باقی است. می شود از جریان انتخابات مثال آورد که وبلاگها برآیند و گرایش کلی اجتماعی را بازتاب نمی دادند. نمونه اش هم شوکی بود که بیشتر از همه به وبلاگنویسان داخلی وارد آمد.

این روزها که بیشتر و بیشتر از این خبرهای رایج شدن خرافات در جامعه منتشر می شود، باز هم این سوال برای من قوت می گیرد که تصویری که وبلاگهای داخلی در برآیند خودشان (و نه تک تک آنها) ارائه می کنند تا چه حد نزدیک به گرایش کلی جامعه ایران است؟

اگر پایه را بر صداقت نویسندگان بگذاریم که باید همین هم باشد، جامعه ی وبلاگ نویس داخلی مدرن ترین کارهای سینما و تاتر بین المللی را می بیند، جدیدترین کارهای موسیقی دنیا را گوش می کند، اگر فمینیست است از رادیکالترین ایده های آن الهام می گیرد، یکی از دغدغه هایش پست مدرنیسم است، از نویسندگانی می گوید که باید در اینترنت به دنبال نام و ایده های آنها گشت چرا که هنوز در موزائیک اندیشه غرب هم جا نیافتاده اند، با ادبیات مدرن آمریکای جنوبی و پائلو کوئیلو بیشتر آشناست تا چوبک و احمد محمود، و ...

اما در جامعه آنچه می گذرد: صرف میلیاردها تومان پول برای سقاخانه ها و چراغانی ها و کشیدن جاده از قم به جمکران و ایجاد هتل و رستوران در آنجا و تشکیل گردان شهادت و فروختن هزاران کاپشن و کت مدل احمدی نژاد و پیدا شدن نامه ی امام زمان و گریه کردن سگی در حرم امام رضا و ...

و این بودجه های کلان با خیال راحت تصویب می شوند و این افکار با خیال راحت در رسانه های ایران منتشر می شوند و باز هم سوال ها...
درست است که هر وبلاگ نویسی فقط خودش است و نه لزوما آیینه ی چیزی دیگر. اما نمی توان ما وبلاگنویسان را هم تک سیاره هایی جدا افتاده در یک کهکشان بزرگ تصور کرد که هر کدام در مدار خودش می چرخند. تازه اگر هم این فردیت "غلو شده" را قبول کنیم پس رابطه ی فکری و فرهنگی هریک از ما با جامعه ای که در آن زندگی می کنیم چیست؟

می شود پرسید که آیا می توان در پس نوشته های وبلاگنویسان داخلی، تصویری هرچند کلی از جامعه ای که اینان 24 ساعت شبانه روزشان را در آن زندگی می کنند بدست آورد؟ اگر نه، این نقطه ی قوت است یا نشانه ی یک بحران فرهنگی ؟

سوالهایی که نه خودشان ساده اند و نه پاسخی به آنها.

نوشته شده توسط پویا در 05:12 PM

November 17, 2005
سهم مردم از وعده بهشت یا آزادی...

"من خودم این دستور را که موظب باشید، فسفر سفید روی فلوجه استفاده شده است، شنیدم. در اصطلاح رایج در ارتش به آن می گویند Willy Pete . فسفر سفید (White Phosphorus) بدن را می سوزاند و حتی گوشت آن را اب می کند. ... من خودم بدن سوزانده شده زنان و کودکان را دیده ام".
این را جف انگلهارت، متخصص ارتش آمریکا که خودش در جنگ شهر فلوجه در عراق شرکت داشته می گوید.
خبرنگاران تلویزیون دولتی ایتالیا RAI به مناسبت اولین سالگرد جنگ فلوجه در عراق گزارش تلویزیونی رابه نام "قتل عام پنهان" تهیه کرده اند که در آن موضوع استفاده ی ارتش آمریکا از فسفر سفید را که بسیار سوزنده است مطرح کرده اند. از فسفر سفید برای روشن کردن منطقه عملیات در شب استفاده می کنند. اما وقتی که این ماده مستقیما روی بدن انسان پخش شود چیزی مثل بمب اتشزا است که استفاده از آن در جنگ علیه ویتنام موجب اعتراض جهان شد. همچنین فسفر سفید بسیار هم سمی است. صدام حسین هم در جنگ با ایران از این ماده بر علیه مردم کرد استفاده کرد.

گزارش مستند تلویزیون ایتالیا از بدن های سوخته شده ی زنان و کودکان می گوید که بسیاری کشته شده اند و بسیاری دیگر هم زخمها و جای سوختگی شدید را در بدنشان داشته اند. عکسهای این گزارش جسد هایی را نشان می دهند که لباسشان هنوز بر تنشان است اما پوست بدنشان تا استخوان سوخته است.

لانگهارت که در فلوجه خدمت می کرده می گوید ما از دو سه روز پیش از آغاز جنگ می دانستیم که حمله خواهیم کرد اما فرماندهان مان می گفتند این دو سه روز را باید صبر کنیم تا انتخابات ریاست جمهوری (که بوش در آن برنده شد) بگذرد.

می شود با موشک و جنگ و فسفر سفید و هزاران موردی که شاید هیچکدام از ما نمی دانیم، آزادی و رفاه را برای ملتی سوغات آورد؟
یکطرف با وعده آزادی و رفاه به میدان آمده و یک طرف هم با وعده ی بهشت جاودانی و زندگی طالبانی. و این مردم هستند که یا در میدان تره بار با بمبی بهشتی کشته می شوند و یا در گوشه ای با فسفر سفید میسوزند...

نوشته شده توسط پویا در 03:57 PM

November 16, 2005
تبادل نظری درباره خشونت های فرانسه ...

مسرت امیر ابراهیمی که محقق جامعه شناسی است در یکی از پست های وبلاگش به موضوع خشونت های فرانسه پرداخته بود که من این کامنت را در 10 نوامبر بر آن یادداشت نوشتم و فکر کردم بد نیست از قالب تنگ یک نظرخواهی به یک فضای قابل دیدتر یعنی همین وبلاگ خودم منتقل کنم.
مسرت گرامی درباره ی موضوع خشونت ها در آخرین پستش هم نوشته است.
این بحران با اینکه آرام شده به نظر می رسد اما می تواند در زیر پوسته وقایع در حال جوشیدن باشد و زمانی دیگر، به شکلی دیگر و در جایی دیگر سربلند کند. برای همین شاید بد نباشد یک دیالوگ سالم و شاید کوتاه برای روشن شدن بیشتر و تبادل نظر در اینباره داشت.

متن شما را 2 بار خواندم. برداشت من اینست که شما مرکز ثقل مشکل را گرایش به خشونت می دانید تا عوامل اجتماعی که زندگی مهاجران را هم از نظر مادی و اقتصادی وهم از نظر روحی دچار بی ثباتی می کند در بسیاری از نوجوانها و جوانها به شکل عصیان بروز می کند. شکی نیست که در این مورد شورش های فرانسه مثل هر مورد اجتماعی دیگر عوامل مختلفی دست در کار دارند. به نظر من وقتی که این عصیان در مورد قشر و گروه خاصی در جامعه (مثلا در همین مورد مهاجران) بروز می کند باید به روش زندگی و موقعیت اجتماعی این گروه اجتماعی در رابطه با بقیه جامعه نگاه کرد.

چنین عصیانی در زندگی روزمره مهاجرین هم کمابیش وجود دارد ولی جرقه ای می خواهد تا اینطور بیرون بریزد. واقعیت اینست که در حاشیه شهرهای بزرگ اروپا گروه اجتماعی از مهاجران بوجود آمده اند که امکانات اجتماعی شان از مقدار متوسط جامعه بسیار پایین تر است. شما از کار و شغل حساب کنید تا امکانات آموزشی و فراغت تا مهد کودک و کلوب های ورزشی. نسل اول این مهاجرین تحمل بیشتری برای مشکلات اقتصادی خودش یا ایزوله شدن و تحقیر فرهنگی داشت. یا چشم به بازگشت داشت و یا این را تا حدودی بسیار طبیعی می دانست. نسل دوم و سوم چنین تبعیض هایی را تحمل نمی کند. نه جایی و حتی رویایی برای بازگشت دارد و نه این تبعیض اجتماعی را طبیعی می داند. چنین عصیان پنهانی در آلمان و انگلستان و هلند و کشورهای اسکاندیناوی هم هست.

برای درک این موضوع شما باید به تحقیقاتی مراجعه کنید که از کودکی و مدرسه تا نوجوانی و جوانی و وارد شدن به بازار کار و زندگی با این گروه اجتماعی (نسل دوم یا سوم مهاجرین) چگونه رفتار می شود و آنها در هر قدم چگونه باید بر تبعیض ها غلبه کنند. آنهم اگر بتوانند. از آن پشتوانه ی اقتصادی و فرهنگی خانوادگی هم بهره ای ندارند. چون در همین محله های مهاجر نشین و بدون امکانات و خانه های های کوچک بزرگ شده اند یا می شوند. با چنین زندگی حتی اگر تلویزیون 24 ساعت هم برنامه ی بدون خشونت پخش کند و بازی های کامپیوتری از عشق و انسانیت بگویند باز هم زندگی این بچه ها در همان محله ها و مدرسه های پایین می گذرد و باز هم همان انکار اجتماعی آنهاست که موجب عصیان می شود.

از این فضای وبلاگی استفاده کنم و یک تجربه ی شخصی هم بگویم: در مسافرتی در آلمان که باید چند روز را با ماشین سفر می کردیم، در هر پمپ بنزین یا محل استراحت که توقف داشتیم دختر نوجوان من می دید که در هر دستشویی آن که نشسته و پول می گیرد و نظافت می کند یک زن یا دختر ترک است. تا چند بار چیزی نگفت اما بالاخره با لحن پرسش و اعتراض گفت که پس چرا هر جا ما به دستشویی می رویم یک مهاجر ترک نشسته و پول می گیرد یا نظافت می کند. حس کردم این تکرار باعث شده به فکر بیافتد که این طبیعی نیست و هر چه بیشتر محل های مختلف را می دید و تفاوت های اجتماعی را سوالش را باز تکرار می کرد.
دوست من، فکر می کنم جوامع اروپایی باید روشی بکلی متفاوت برای جایگزینی مهاجران در پیش بگیرند. واقعیت اینست که کشورهای اروپایی با نسل های دوم و سوم مهاجران بیشتر مشکل دارند. بدون اینکه بخواهم عواملی را که شما هم نوشتید نادیده بگیرم اما فکر می کنم دلیل این شورش ها پیچیده تر از آنی است که شما توصیف کرده اید.
جای نگرانی اینجاست که گروههای افراطی مذهبی بتوانند از این جوانهای عصیان زده سربازگیری کنند (اگر تا به حال نکرده باشند).

فکر می کنم راه حل همان باشد که سردبیر واشینگتن پست نوشت که به جای آشغال خطاب کردن (که وزیر کشور فرانسه کرد) و واژه های سخت از شغل و امکانات بیشتر اجتماعی و اینده بهتر با این جوانها سخن بگویید. مسرت عزیز امید و امکانات برای آینده بهتر راه حل موثرتری برای این می تواند باشد، به نظر من.
شاد باشی
پویا

نوشته شده توسط پویا در 05:31 PM

November 15, 2005
شبانه ...




نوشته شده توسط پویا در 07:39 PM

November 13, 2005
حساسیت های ما به آنچه بر ما گذشته ... و همچنان می گذرد

به عکس های بزرگداشت زنده یاد دکتر حسین فاطمی وزیر خارجه ی شادروان مصدق که نگاه می کنم به این فکر می کنم که خلوتی مراسم، در واقع خلوتی فکر ما و حساسیت ما به آنچه در پیرامونمان بر ما روزگاری گذشته و می گذرد هم هست.
اگر بخواهم روشن بگویم این است که وقتی روز 8 مارس روز زن فقط چند ده نفر در پارک لاله جمع می شوند، برای اکبر گنجی فقط 200 نفر به جلوی بیمارستان میلاد می روند و مراسم یادبود دکتر فاطمی خالی ست، علیرغم همه تفاوتهایی که در میان این مناسبتها وجود دارد اما یک نقطه مشترک هم هست و آن حساسیت ماست.

زنده یاد فاطمی که از رادیکال ترین وزرای کابینه ی مصدق بود پس از کودتای 28 مرداد توسط سازمان افسری حزب توده مخفی می شود تا اینکه بالاخره در اسفند 1332 یعنی تقریبا 7 ماه بعد مخفیگاه او را کشف می کنند و او دستگیر می شود.

دکتر فاطمی در فاصله ی 25 تا 28 مرداد که شاه به بغداد و بعد به رم گریخته بود سرمقاله های تندی در روزنامه باختر امروز نوشت که بعدها در دوران دستگیری موجب واکنش های سخت تری از طرف دولت کودتا به او شد.
وقتی که می خواستند او را از شهربانی و فرمانداری نظامی به زندان ببرند دارو دسته اوباشان و چاقوکشان شعبان جعفری (شعبان بی مخ) به او حمله می کنند و به قول شعبان در خاطراتش " حالا میگم: در شهربانی زدمش ، چاقوام نزدم." و یا "هم گفتم (تهدید به خفه کردن) ، هم زدمش . حاشا که نمی کنم ولی اونو دولت اعدامش کرد." خواهر دکتر فاطمی، سلطنت فاطمی خودش را روی برادرش که بسیار هم مریض بوده می اندازد تا با ضربات چاقو کشته نشود.

دکتر فاطمی را دولت کودتا در یک دادگاه غیر علنی محاکمه کرد و تنها وزیر دکتر مصدق بود که اعدام شد. او را در 19 ابان 1333 تیرباران کردند.

دکتر مصدق در خاطراتش می نویسد:
"ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور ابتکار شادروان دکتر حسین فاطمی است ..." و در جای دیگری از همین خاطرات اضافه می کند:
"آری شادروان دکتر حسین فاطمی یک تقصیر داشت و آن پیشنهادی بود که در یکی از جلسات جبهه ی ملی برای ملی شدن صنعت نفت کرده بود و بجزای خود هم رسید."

نوشته شده توسط پویا در 09:12 PM

November 12, 2005
در پستوهای ناموس و غیرت، داستانهایی واقعی ...

"عروس ربوده شده در عکس، حالا پا به سن گذاشته است، با صورتی برجسته تر در اطراف آرواره ها و خطهایی باریک در اطراف چشمها که خوب به چشم می آیند. جنگ او تمام شده است. جنگی بین او و خانواده اش، نوشته شده در کتابی که در کنار دستان بی قرارش است. "

دانستن اینکه در پستوی خانه های مهاجران و در پشت پرده ی ضخیم "تعصب" و "غیرت" و "ناموس" چه می گذرد همیشه آسان نیست. مگر اینکه خود زنان شروع به نوشتن کنند. کاری که برای بسیاری آسان نیست و جرات و همتی بیشتر از آنچه تصورش را می کنیم می طلبد.
چند زن مهاجر ترک ماجرای زندگی خودشان را در آلمان منتشر کرده اند. هیچکدام از این زنها نه نویسنده و نه جامعه شناس بوده اند. اما آنچه نوشته اند تصویری واقعی از درون خانه هایشان است و آنچه بر آنها گذشته و یا می گذرد.
یادم هست آسیه پرسید از زنان ایرانی چیزی منتشر نشده، جوابم این بود که من چیز زیادی ندیده ام اما روزی هم حتما می رسد که زنان ایرانی شروع به نوشتن کنند.

این ترجمه ای است از یک گزارش درباره ی این ادبیات جدید مهاجران. متن کامل ترجمه را در اینجا بخوانید.

نوشته شده توسط پویا در 05:34 PM

موعظه مذهبی در کلاس زیست شناسی

یکی از ویژگی های هر تئوری علمی این است که بدون وقفه در حال نقد شدن است، توسط همان پدیده هایی که تلاش برای توصیف آنها دارد. علم و تئوری علمی مقدس نیست. اما مشکل از آنجا شروع می شود که با برداشت های دینی به نقد علم بنشینیم.

در ایالت کانزاس آمریکا موضوع تدریس تئوری تکامل داروین در مدارس همیشه مورد بحث بوده است. امسال یعنی درهمین ماه نوامبر هیئت مدیره ی مدارس کانزاس قانون و استانداردهایی را تصویب کرده که در کلاس های درس زیست شناسی معلمین و شاگردان می توانند تئوری تکامل را از نظر دینی به نقد بکشند و تاکید کنند که این تئوری معلوم هم نیست که درست باشد. و همان نوشته های کتاب انجیل درست است. استاندارد های جدید تصویب شده علامت سوال روی تئوری تکامل می گذارد و آن را غیر دقیق می داند. اما نه از روی روشهای علمی و منطق علمی بلکه از روی آیه های انجیل.
تبدیل کلاس زیست شناسی به جلسه موعظه مذهبی هم کار عجیبی باید باشد.

این را یک پیروزی برای محافظه کاران مذهبی می دانند. در سال 1999 استانداردهای رشته های علمی مدارس بیشتر موارد مربوط به تئوری تکامل راحذف کرده بود.
بوش و تیم او هم از طرفداران پروپاقرص محافظه کاران مذهبی هستند. جورج بوش همین 3 ماه پیش از این ایده طرفداری کرده بود که موضوع خلقت باید شانه به شانه و همراه با علوم طبیعی تدریس شود.
حالا موسسات علمی تصمیم گرفته اند تا نمایشگاه ها و برنامه های علمی ترتیب بدهند تا با این تصمیم هیئت مدارس مقابله کنند. آنها نگران این هستند که از اول در ذهن بچه ها و نوجوانها بی اعتمادی به علم را تبلیغ می کنند و شاگردان دید درستی نسبت به علم و پیشرفت آن پیدا نمی کنند.

نوشته شده توسط پویا در 12:15 AM

November 09, 2005
از الهه باروی تا زمینگیر شدن

حدود 5 ماه پیش در چند یادداشت متوالی درباره نقش زنان در جوامع انسانی قدیم و از جمله در مورد پیکرک های دوره ی نوسنگی نوشتم و تلاش کردم نشان بدهم که برداشت شخصیت درجه دومی از زن بدلایل مختلف در طول تاریخ شکل گرفته و ریشه در سیر تکامل جوامع انسانی دارد و نه چیزی که «ذاتی» و «ماهیتی» باشد. این موضوع در آنجا تا جایی که امکان داشته بیان شده است.

در همان نوشته با اولین آثار هنری ساخت دست بشر یعنی پیکرک های زنانه الهه ی باروری وآفریننده ی مقدس آشنا شدیم و این که گستردگی این تصور انسان آن روزی از موجود زن چقدر در مناطق مختلف زیاد بوده است. فربهی و تنومندی نشانه ی مشترک همه ی این پیکرک هاست.
اما چرا این موضوع را دوباره پیش کشیدم؟

گزارشی را به همراه تعدادی عکس از کشور آفریقایی موریتانی دیدم که درباره ی فربه کردن و چاق کردن اجباری دختران در آنجا تهیه شده بود. با وجود اینکه موریتانی کشور فقیری است اما دختران و زنان را از سن کودکی وادار به پرخوری می کنند تا هر چه بیشتر چاق و فربه شوند و این را علامت زیبایی می دانند. از طرف دیگر اعتقاد دارند خوردن غذاهای پرچربی و فربهی، موجب بلوغ زودرس دختران می شود و آنها زودتر می توانند ازدواج کنند. کار به جایی می رسد که وقتی دختری از شدت پرخوری حالت تهوع پیدا می کند انگشت هایش را لای چوب یا مداد می گذارند تا درد آن، توجهش را از حالت تهوعش منحرف کند.
این پر خوری های بی اندازه برای بسیاری از این زنان موجب بیماری های زیادی مثل مرض قند یا بیماری های قلبی و عضلانی می شود و آنها را زمینگیر می کند.

فکر می کنم در این جوامع ابتدایی آثار آن تصور اولیه از باروری هنوز جای خود را حفظ کرده اما بدیهی است که در جامعه ی مردسالار این تصور و برداشت اولیه به چیزی شاید ضد خودش تبدیل شود یعنی کارکرد دیگری پیدا کند یعنی زیبایی خوشایند مردان و نشانه ی مرفه بودن مرد حتی به قیمت بیماری های جدی و صدمه ای جبران ناپذیر به زن. یکی از زنانی که شغلش فربه کردن دختران است می گوید: "وقتی که آنها چاق شوند زیباتر می شوند و بهتر می توانند به شوهرانشان خدمت کنند."

نکته ی جالبی که در همه ی پیکرک ها وجود دارد این است که آنها چهره ی مشخص انسانی ندارند و این می تواند دلیل این باشد که ضرورتا زنان جامعه ی پیش تاریخی را به زور به فربهی و چاقی نمی رساننده اند آن پیکرک ها سمبل تجریدی مادر اولیه و آفریننده بوده اند و نه این شکلی را که مثلا در موریتانی می بینیم.
خوب است فرصت کنید حداقل مجموعه ی عکس ها را ببینید.

نوشته شده توسط پویا در 06:08 PM

November 07, 2005
باجناق ها و شوهر عمه ها و حکایت روزگار ما

پیام "مهرورزی" و "محروم نوازی" رئیس جمهور جدید حتی چند هفته ای هم دوام نیاورد و آنچه در پشت لباس های چروک و ماشین های کهنه و فرسوده بود خیلی زود خودش را نشان داد.
از "مهرورزی" که جز محدودیتهای بیشتر و بگیر وببند و شعار محو و نابودی این و آن در داخل و در جامعه ی جهانی نبود.
کار به جایی رسید که حتی سایتی را که با کوشش چند زن ایرانی با اسم و رسم و آدرس آشکار منتشر می شود فیلتر کردند.

امروز که نشریه اینترنتی ایران ما را می خواندم چشمم به نامه ی اعضای ستاد انتخاباتی احمدی نژاد افتاد که از او پرسیده اند "پس آن وعده ها چه شد؟" اما آنچه که بیشتر توجه مرا جلب کرد این تقسیم پست و مقامی است که به قدرت رسیدگان برای هم انجام می دهند. تازه آقایان هربار در موقع انتخاب یا انتصاب منت هم سر ملت می گذارند که ما شیفته مال دنیا نیستیم و از روی "تکلیف شرعی" این وظیفه را قبول کردیم وگرنه جای ما گوشه کتابخانه یا کنج مسجد است. نگو که سفره ای گسترده از پیش پهن شده است.

با نگاهی به روابط این مسئولان معلوم است که جلسات حکومتی به دید و بازدید فامیلی بیشتر شبیه است. این طنزگویی نیست که من از این هنر بی بهره ام. به همین لیست نگاهی بیاندازید:

مهندس زريبافان ( دبير هيات دولت و عضو شوراي شهر )
1.مهندس زريبافان:مددي سرپرست رفاه ( باجناق آقاي زريبافان ) حرف و حديث ها در مورد ايشان بسيار زياد است از نظر زندگي و مشاوريني كه دارد مانند دكتر گودرزي
2سيدمحسن نبوي: عضو هيات مديره شركت سرمايه گذاري خارجي ( داماد آقاي زريبافان)
3.عليرضا مددي : مديركل وزارتي وزارت تعاون ( برادرزاده باجناق زريبافان )
4. ناظمي اردكاني : وزير تعاون ( شوهر عمه داماد زريبافان )
5.دانش جعفري : وزير اقتصاد ( پسر عمه پدر داماد زريبافان )
6.نوحي نژاد : دنبال گرفتن صندوق بازنشستگي، در شهرداري منطقه 2هم مسئوليت گرفته است(داماد باجناق ديگر زريبافان )

اما فقط همین نیست. اعضای ستاد انتخاباتی که شاید از نتیجه ی تقسیم شغل ها راضی نیستند تعداد دیگری را معرفی می کنند:

مهندس هاشمي ثمره ( مشاور ارشد رييس جمهور خواهرزاده باهنر )
1. مهندس مهدي هاشمي ثمره : مديركل وزارتي وزير نيرو ( برادر هاشمي ثمره )
2.خانم قند فروش : مشاور خانواده وزير كشور ( همسر برادر هاشمي ثمره )
3.عبدالحميد هاشمي ثمره : معاون وزير صنايع ( برادر هاشمي ثمره )
4.آقاي موسي پور : معاون پارلماني وزير كشور ( داماد خواهر مهندس باهنر )
5.علي جنتي : معاون سياسي وزير كشور ( پسر آيت الله جنتي ) ( دو دوره براي آقاي هاشمي كار مي كردند )

----------

در دو پست قبلی درباره شورش های حومه پاریس نوشته ی کوتاهی داشتم. در آنجا اشاره کردم که اگر این وضع تبعیض آمیز به همین صورت در جوامع اروپایی ادامه پیدا کند دور نیست روزی که افراطیون مذهبی بتوانند از این جوانهای تحقیرشده و عصیان زده یارگیری و در واقع سربازگیری کنند. با این گستردگی و شدتی که این شورش ها ادامه پیدا کرده بعید هم نیست که گروههای افراطی توانسته باشند با استفاده از زمینه ی آماده اجتماعی، حداقل قسمتی از این را سازماندهی کرده باشند.

نوشته شده توسط پویا در 05:32 PM

November 06, 2005
زنی شاعر قربانی خشونت خانوادگی. امروز فقط شعرهایش از او به جا مانده است.


صدای گامهای سبز باران است
اينجا ميرسند از راه، اينک
تشنه جانی چند دامن از کوير آورده، گرد آلود
نفسهاشان سراب آغشته، سوزان
کامها خشک و غبار اندود
اينجا ميرسند از راه، اينک
دخترانی درد پرور، پيکر آزرده
نشاط از چهره ها شان رخت بسته
قلبها پير و ترکخورده
نه در قاموس لبهاشان تبسم نقش ميبندد
نه حتی قطره اشکی ميزند از خشکرود چشمشان بيرون
خداوندا!
ندانم ميرسد فرياد بی آوای شان تا ابر

تا گرودن؟
صدای گامهای سبز باران است!

شعر بالا از نادیا انجمن است. این زن جوان شاعر افغانی دیشب، شنبه شب بر اثر کتک های شوهرش یا آنچه که افعانها "لت و کوب شدید" می گویند، به قتل رسید. نادیا 25 ساله بود و کتابی به نام گل دودی منتشر کرده بود. شوهرش به قتل او اعتراف کرده است. یادم هست در فلش خشونت علیه زنان نوشته بودم که خشونت خانوادگی استثنا ندارد و هر زنی می تواند قربانی آن باشد. متاسفانه حتی شاعره ای که باید لطیف ترین روح را داشته باشد.

-----------

مقاله ی جالبی درباره ی وضع زنان مهاجر ترک در آلمان ترجمه کرده ام که وقتی منتشر شد لینک آن را مثل همیشه در اینجا خواهم گذاشت.

و دیگر اینکه نعمت الله آغاسی خواننده ی دوره ی پیش از انقلاب هم فوت کرد. آنچه همیشه با صدای او در ذهن و روح من مانده آن ظهر داغ تابستانی در آن شهرستان کوچک خواب آلوده است و پسرکی دست در دست پدر از بازار نیمه تعطیل می گذرد و صدای ترانه ای از آغاسی در جانش می ریزد.

نوشته شده توسط پویا در 03:16 PM

November 04, 2005
عصیان جوانهای حومه ی پاریس

جای تاسف و مایه سرافکندگی است که سایت پربار تریبون فمینیستی که حاصل زحمت زنان ایرانی
است باید فیلتر شود.
بقیه را از زبان خودشان بخوانید ...

----------
درگیری های خیابانی در حومه ی پاریس را با تاسف و نگرانی دنبال می کنم.
پس از چندین دهه که از مهاجرت های بزرگ اهالی مستعمرات گذشته به کشورهای اروپایی می گذرد، امروز در حاشیه یا در درون شهرهای بزرگ اروپا محله های بزرگ مهاجرنشین که واقعا هم حالت دربسته و گتو دارند شکل گرفته است. از آمستردام تا پاریس و لندن و شهرهای بزرگ دیگر. نقطه ی مشترک همه این محله ها شاید سطح پایین زندگی، فقر و بیکاری و جرایم اجتماعی باشد.
نسل های بعدی که در این محله ها زندگی می کنند وضع خودشان را نه با شهرستانی کوچک در الجزایر یا مراکش، که با زندگی متوسط فرانسوی یا انگلیسی مقایسه می کنند. مثلا محله ی لیل سنت دنی که مرکز درگیری ها بوده از دهه ی 60 میلادی بتدریج شکل یک محله ی مهاجرنشین را گرفته است.

طبق نوشته ی بی بی سی « آقای دندون که از نویسندگان شناخته شده در منطقه خود به شمار می رود، می گوید: "ما همه فقیر بودیم، اما در کنار سیاه پوستان و عرب ها، از اروپای شرقی و خود فرانسوی ها نیز بودند." با گذشت دو دهه از آن تاریخ، آرایش جمعیتی این منطقه تغيیر کرده است. آقای دندون می گوید: "در عکس های دوران مدرسه من، بیشتر از نصف بچه ها سفید پوست بودند. در عکس های امروز یکی یا دو تا بیشتر نیستند." »

در دوره پس از جنگ جهانی دوم که روند مهاجرت ها رو به افزایش گذاشت، دولت های غربی بخاطر نیاز به نیروی کار ارزان از این مهاجرت ها استقبال هم کردند. اما امروز آشکار است که این مهاجرین هنوز پس از 3 نسل در جامعه ی میزبان جایگزین نشده اند. این جایگزین نشدن هم دلایل مختلفی از هر دوسو دارد یعنی هم فرهنگ غالب جامعه میزبان و هم واکنش های منفی مهاجرین به قبول نرم های جدید. اما منظور من هم نوشتن درباره ی این دلایل نیست. فقط گفتن چند واقعیت ساده و در عین حال نادیده گرفته شده است.

واقعیت اینست که نسل های جدیدتر این مهاجرین در عمل از همان امکانات اقشار متوسط جامعه ی میزبان هم محروم هستند. نرخ بیکاری مهاجرین چند برابر نرخ بیکاری عمومی در همان کشور است. میزان تحصیلات از متوسط تحصیلات افراد کشور پایین تر است و افراد بسیاری از این مهاجرین و فرزندان آنها عملا شهروند درجه دو به حساب می آیند.

تمامی این مشکلات در کنار دوگانگی فرهنگی و عدم پذیرش نسلی را پدید آورده عصیانگر که حس می کند هر روز تحقیر می شود و امکانی هم برای تغییر موقعیتش ندارد.
وقایع این روزهای پاریس نشان می دهد که مشکل خیلی بزرگتر از آن است که بتوان با تهدید و تحقیر بیشتر روی آن را پوشاند. این درگیری ها و به این گستردگی نشان می دهد حتی جرقه ای کوچک می تواند این جوانانی را که جز عصیان و ناامیدی نقطه ی مشترکی ندارند اینطور متشکل و مصمم به خیابان بیاورد.
وزیر کشور فرانسه می گوید که این آتش سی سال زیر خاکستر بوده است. ولی باز هم تلاش می کند که با تهدید اوضاع را آرام کند.

نگرانی بزرگتر این است که گروه های افراطی مذهبی بهترین موقعیت را دارند که از این نسل جوان برای رسیدن به مقاصد خودشان یارگیری کنند. همانطور که از جوان عصیان زده و تحقیرشده وناامید فلسطینی و پاکستانی و افغانی یارگیری کرده اند. اگر جامعه به این جوانها امکان رشد ندهد، فردا آنها هویت و شخصیت خودشان را با افراط گرایی مذهبی تعریف می کنند.

به قول سردبیر نیویورک تایمز به جای صحبت از بگیر و ببند و آشغال خطاب کردن این جوانها باید بیشتر از فراهم آوردن امکانات، ایجاد شغل و خانه برای این جوانها گفت و عمل کرد.

نوشته شده توسط پویا در 09:25 PM

November 02, 2005
زنان عراقی نگران وضعیت شان در قانون اساسی جدید کشورشان هستند

دوستان عزیز از محبتهای همگی شما درباره ی کار فلش ممنونم. همین واژه های محبت آمیز موجب دلگرمی است. از مریم گرامی هم بخاطر متن زیبایش تشکر می کنم. فلش «تصور کن» را سایت پیک نت هم لطف کرده اند و آن را در این آدرس منتشر کرده اند. هم بیننده ی خیلی بیشتری دارند و هم پهنای باند قویتری برای نمایش ان.

---------
در موقع انتخابات عراق فرصت نکردم درباره آنچه در فکرم بود بنویسم. برای همین در پست امشب می نویسم. موضوع هم گویا تا سالها تازه بماند.
شدت بحران و وضعیتی که آمریکا در عراق با آن روبه رو است و نامعلوم بودن رابطه ی گروههای مختلف اجتماعی با هم باعث شده که این قانون اساسی که همین روزها تصویب شد پر از تناقض باشد. مثل اینکه کسانی نشسته باشند و برای راضی نگاه داشتن همه و ساکت کردن تعداد هر چه بیشتری از این گروهها، موادی را که موجب رضایت همه باشد در این قانون نوشته باشند. گروههای اصلی که فعلا با قدرت و شدت درگیر هستند سنی ها، شیعه ها و کردها هستند.

برای راضی نگاه داشتن سنی ها و شیعه ها مجبور شده اند که دین رسمی برای کشور قائل شوند که خودبخود موجب امتیازات دینی می شود. اگر قرار بر دخالت امور دینی در حکومت نباشد طبیعتا مناسبتی هم وجود ندارد که دین رسمی برای کشوری قائل شد. از طرف دیگر هر کدام از شیعه و سنی خودشان را مذهب حقه می دانند و دیگری را ناحق.
مشکل وقتی ایجاد می شود که در اصل 2 * تاکید می کند منبع و منشاء همه قوانین، دین رسمی است. تلاش زیادی از طرف سکولارها شد که کار قوانین اجتماعی را از برداشتهای دینی جدا کنند و تصویب قوانین را به خرد جمعی مردم و نهادهای انتخابی بگذارند. ولی معلوم است که برای ساکت نگاه داشتن رهبران مذهبی به دینی بودن قوانین تاکید کرده اند. فکر می کنم در اینده همین موجب درگیری های زیادی در میان طرفداران این یا آن برداشت مذهبی خواهد شد. باضافه ی اینکه خود نهاد قانونگذاری را هم دچار مشکل می کند که در هر قدم باید اول توافق یک قانون را با این یا آن اصل مذهبی و طرز فکر این یا آن رهبرمذهبی هماهنگ کند.

زنان عراقی و بخصوص فعالین آنها نگران وضعیت زنان در قانون اساسی که منشا تمام قوانین دیگر است بوده اند. با اینکه در اصل 14 موضوع برابری همه عراقی ها صرف نظر از جنسیت، نژاد، قومیت، تبار، رنگ و باور و اعتقاد دینی مطرح شده است اما وقتی سرمنشاء همه ی قوانین، دینی باشد معلوم است که بخصوص در مورد زنان و اقلیت های دینی، این اصل برابری در حاشیه قرار می گیرد. در کشورهایی که قوانین دینی در آنها دست بالا را دارد، بجز اقلیت کوچکی از نواندیشان دینی برداشت غالب، اصل را بر نبود برابری بین زن و مرد و پیروان ادیان دیگر می گذارد. این حرفی نیست که از دهان مخالفان بیرون بیاید. در کشور خود ما هم علمای مذهبی بارها اعلام کرده اند که رابطه ی زن و مرد و حقوق زنان و اقلیت ها را اصول دینی معین کرده است. پس در امور اجتماعی، این برابری حقوق در سایه و حاشیه قرار می گیرد.

هدف من از این نوشته بررسی همه قانون اساسی نبود که هم تخصص می خواهد و هم جایی خیلی بیشتر از یک نوشته وبلاگی.
به نظر من این قانون اساسی تا مدت کوتاهی شاید بتواند گروههای درگیر را آرام نگاه دارد ولی متاسفانه از حالا پایه های درگیری های بزرگتری را گذاشته است.
بدون شک از بزرگترین بازندگان این رقابت ها و درگیری ها، زنان عراقی هستند که از همین حالا کم کم حقوقشان حتی در آمد و شد و طرز پوشش و فعالیت های اجتماعی محدودتر می شود.
من حدود شش ماه پیش مقاله ای را از زینب سلبی، از زنان فعال عراقی ترجمه کردم که در سایت زنان ایران منتشر شد. بد نیست اگر آن را نخوانده اید چند دقیقه ای را صرف آن کنید.

* منبع ترجمه قانون اساسی روزنامه ی نیویورک تایمز در تاریخ 15 اکتبر است.

نوشته شده توسط پویا در 05:25 PM

November 01, 2005
آخرین کار فلش - بر روی ترانه «تصور کن» از سیاوش قمیشی

من امشب فلشی را که روی ترانه ی «تصور کن» از سیاوش قمیشی ساخته ام در این آدرس گذاشته ام که امیدوارم چند دقیقه ای وقت بگذارید و آن را ببینید.
آن را در این آدرس قرار داده ام.

نوشته شده توسط پویا در 06:07 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661