|
|
|
« September 2005 |
Main
| November 2005 »
October 31, 2005
وضعیت زنان قربانی زمین لرزه کشمیر
در جامعه ای که زنان همیشه در حاشیه حضوردارند و بودنشان تابعی از زندگی مرد، حالا چه پدر، چه برادر بزرگتر یا شوهر، است، عجیب نیست در فاجعه ای مثل زلزله ی کشمیر بیشترین آسیب ها را باید تحمل کنند. زنی که هیچگاه انسان مستقل بودن و "من" بودن را تجربه نکرده، با از دست دادن خانواده اش چه خواهد کرد؟ نوشته شده توسط پویا در 07:52 PM October 30, 2005ده نفر تن فروش، دو سه نفر هم از بورس بازان ...
"اگر اجازه ميدادند دو سه نفر را اعدام كنيم، مساله بورس براي هميشه حل ميشد." حالا هم این تشنج آفرینی های آقایان که هر روز به نوعی انجام می شود باعث شده که فعالیت های بورس تهران با بحران رو به رو شود. بحث بر سر ماهیت این بورس نیست. موضوع این است که بحران بورس می تواند موجب ضعیف تر شدن بیشتر این اقتصاد ضعیف بشود. اما راه حل آقای رئیس جمهور از همه جالب تر است. ایشان می خواهند یک نمایش اعدام دیگر در میدانهای شهر به راه بیاندازند و دو سه نفر را به جرثقال ببندند. حتما مطمئن هم هستند که از روز بعد از این اعدام ها شاخص بورس تهران یکباره به پای بورس لندن یا توکیو می رسد. چند ماه پیش هم عشرت شایق نماینده ی مجلس گفته بود که اگر 10 زن تن فروش را اعدام کنیم، این مشکل از جامعه برچیده می شود. تصور کنید که هر وزیری بخواهد مشکلات زیر پوشش وزارتخانه اش را با اعدام دو-سه نفر یا 10 نفر و 20 نفر حل کند. در دوره قاجار وقتی که اقتصاد کشور بخاطر جنگهای بیهوده و ریخت و پاش دربار و حاکمان ولایت ها، بشدت ضعیف شده بود هر جا که قیمت نان بالا می رفت، حاکم یا میرغضب او به بازار می رفت و چند نانوا را در تنور می انداخت یا به چوب فلک می بست تا قیمت ها را از روی ترس تا مدت کوتاهی بشکند تا نوبت بعد. این هم خبر دردآوری دیگر از سرنوشت دختران و زنان ایرانی. خرج های میلیاردی تاسیسات اتمی و بحران هایی که می تواند کشور را در آن بسوزاند چه کمکی به مشکلات اینان و میلیون ها که روی خط فقر یا در زیر خط فقر روزها را به شب می رسانند، می کند؟ نوشته شده توسط پویا در 01:32 PM October 29, 2005مطالب انباشته شده ی این چندروزه
پی نوشت - در گشت و گذار اینترنتی امشب به این نوشته ی سهیل آصفی هم بر خورد کردم که بخش منتشرنشده گفتگویش را با شادروان اسکویی آورده است. بخش منتشر شده را هم در اینجا دیدم. خوشبختانه کار جدید فلش به انجام رسید و حالا فرصت بیشتری خواهد بود برای نوشتن. تا کی باز نوبتی دیگر بشود. در اینترنت که منتشر شد حتما در اینجا هم خواهم نوشت. همین که چند روز فرصت نکنی بنویسی اینقدر مطالبی که می خواهی با خواننده های نوشته هایت در میان بگذاری انباشته می شود که می ترسی زیاد نوشتن، مخاطب خودش را پیدا نکند. نمی خواهم با سیاست یا در واقع با "بی سیاستی" شروع کنم. پس اول اینکه: و دوم درگذشت مصطفی اسکویی بنیادگذار "تئاتر آناهیتا" است که همین روزها اتفاق افتاد. بسیاری از هنرمندان و کارگردانان خوب تئاتر ما در کلاسهای اسکویی تعلیم دیده اند. از رفته ها بیژن مفید، مهدی فتحی و از مانده ها عزت الله انتظامی، داود رشیدی، بهرام بیضایی، نیکو خردمند و تا سیاوش طهمورث و مرضیه برومند و سوسن تسلیمی و محمود دولت آبادی. و سوم هم بی سیاستی آقایان درجریان سخنرانی احمدی نژاد بود که اسرائیل باید از صحنه روزگار محو شود و " به تمامی سران کشورهای اسلامی هشدار داده که هر کس در راه شناسايی اين رژيم گام بردارد، در آنچه وی آن را آتش قهر امت اسلام خوانده، خواهد سوخت." در مورد اسرائیل هم در همه ی این سالها یک نوع رابطه مصنوعی بین سیاست خارجی کشور و موضوع فلسطین ایجاد کرده اند که نه به وجهه و موقعیت کشور خودمان کمک کرده و نه به نفع خود مردم فلسطین بوده است. سالهاست که کشورهای عربی و حتی غیر عربی مانند پاکستان به بهانه ی کمک به مردم فلسطین، آن منطقه و لبنان را میدان تاخت و تاز خودشان کرده اند و در واقع در پی منافع منطقه ای خودشان هستند و تهییج مردم در داخل. یاسر عرفات در یکی از سخنرانی هایش گفت که دولت های عربی همیشه در حساس ترین لحظات در کار رسیدن به نتیجه ای صلح آمیز کارشکنی می کنند. نوشته شده توسط پویا در 04:39 PM October 25, 2005طرح های جادویی محافظه کاران و دو نکته دیگر
هنوز مشغول کار فلشی هستم که امیدوارم تا آخر این هفته تمام شود. با اینکه فرصت زیادی برای جستجوی اخبار نیست، اما با آن تبلیغاتی که محافظه کاران بر سر بحران اقتصادی و فقر می کردند امروز که همه ی ابزار قدرت در اختیارشان است قاعدتا نباید زیاد برای طرح های جادویی آقایان گشت. اما آنچه که پیدا می کنی جز بودجه های چند میلیارد تومانی برای چراغانی و ساختن سفاخانه و کشیدن جاده ی قم به جمکران نیست. البته وقتی که رئیس جمهور در آخر نطقش در سازمان ملل وعده ظهور امام زمان را به هیئت های نمایندگی مثلا اروگوئه یا گابن بدهد، شاید جای چندان تعجبی هم نداشته باشد. موضوعی ست که شاید کمی قدیمی شده باشد، اما چون اینجا یک سایت خبری نیست، مایلم که گفته باشم. نشریه اینترنتی «ایران ما» نوشته ای را منتشر کرد که محتوای آن، ادعای نامه نگاری یزگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی و عمر خلیفه ی دوم مسلمانان بود. بخصوص محتوای نامه ی یزدگرد سوم جالب است که گویی کپی نوشته ها و حرف هایی است که شبانه روز از رسانه های لس آنجلس پخش می شود. تمام انشا و محتوای نامه، جنس نوشته های امروز را دارد. طرحی از یک گذشته ی رویایی طلایی. موضوع نقد چنین نامه ای پر از شعار و دور از واقعیت های تاریخی نیست. موضوع اینست که چنین نوشته ای با ادعای یک سند تاریخی چرا باید از زیر دست مسئولین سایتی که می خواهد جدی گرفته شود رد شود و منتشر شود. من ادعا می کنم که فقط نگاهی سرسری به این نوشته، «امروزی» بودن آن را نشان می دهد. فکر می کنم امروز باید بیشتر تلاش کنیم که سطح نوشته های اینترنتی را بخصوص از نظر محتوا بالاتر ببریم. با این نوشته های جعلی و سطحی خیلی زود مخاطبین خودمان را از دست خواهیم داد. و در آخر اینکه نشریه معتبر National Geographic ابتکار جالبی کرده است. در منطقه ی Pete's Pond در بتسوانا در آفریقا یک دوربین فعال 24 ساعته کار گذاشته اند که بطور زنده و با داشتن صدا آنچه را در برکه ی آبی می گذرد و رفت و آمد حیوانات را نشان می دهد. نوشته شده توسط پویا در 07:39 PM October 22, 2005ما در کجا ایستاده ایم؟
سازمان گزارشگران بدون مرز 52 معیار برای اندازه گیری «آزادی بیان» در کشورهای جهان انتخاب کرده و لیستی را انتشار داده است. کشور ما در این لیست در رده صد و شصت و چهارم است که تقریبا در آخر لیست هستیم (سال پیش در رده پنجاه و هشتم بودیم). تمام لیست 167 کشور است. تا به حال اینطور جلوه داده می شد که در بیشتر کشورهای قاره آفریقا یا آمریکای جنوبی، دیکتاتوری های کوچک اما قدرتمندی حکومت می کنند و وضعیت ایران اصلا قابل مقایسه با آنها نیست. در وجود آن دیکتاتوری ها شکی نیست اما لیست نشان می دهد که اولا اوضاع در جاهای دیگر رو به مسیری دیگر گذاشته و دوما در مقایسه با آنها وضعیت آزادی بیان در کشور ما خیلی بدتر از تصورات ماست. این که بدانیم در کشور ما حقوق بشر و آزادی بیان رعایت نمی شود یک چیز است، اما وقتی جای خودمان را در منظره ی بین المللی ببینیم، چیز دیگر. این مقایسه نشان می دهد که کشورهای دنیا رو به چه سمتی می روند و ما با چه اصراری بر اشتباهات خودمان پافشاری می کنیم. نه اینکه کشورهایی که جای بهتری از ما در لیست دارند مهد آزادی باشند. مهم اینست که هرکس رو به چه راهی دارد. کشور کوچک آفریقایی ترینیداد توباگو خودش را به رده ی دوازدهم رسانده است و آفریقای جنوبی که زمانی نه چندان دور سمبل تبعیض نژادی بود امروز در رده ی سی و دوم ایستاده است. نامیبیا در رده ی 25 و مالی در رده 37 هستند. در تعداد زیادی از یادداشت هایم در این وبلاگ نوشته ام که آزادی بیان و روزنامه های آزاد، اجناس لوکس یک جامعه نیستند. و نه دغدغه ی شکم سیری چند روشنفکر مرفه. آزادی بیان و رسانه های آزاد ضرورتی است برای شفافیت آنچه در جامعه می گذرد و آنچه حاکمان می کنند. به نظر می آید این تئوری بیست و چندساله ی «دشمن خارجی» و «تهاجم فرهنگی» بیشتر از همه، دامن خودمان را گرفته است. نوشته شده توسط پویا در 08:44 PM October 20, 2005دلشده ...
اینجا جایی ست برای نوشتن اندیشه ها و دغدغه ها. زندگی از موسیقی نمی تواند خالی باشد. برای همین است که هر از گاهی آنچه را زمرمه می کنم در اینجا هم می گذارم تا با هم بشنویم. «دلشده» را روژان با موسیقی تهمورس پورناظری خوانده است. ![]() نوشته شده توسط پویا در 08:12 PM October 18, 2005زنانی که مجبور به قمار اجباری با زندگی هستند ...
در جوامعی مثل جامعه ی ما کم نیستند زنانی - از تحصیل کرده تا بی سواد و از دارا تا ندار- که در جایی از زندگیشان در تنگنایی قرار می گیرند که یا باید پسری بدنیا بیاورند، یا به جدایی رضایت دهند و یا به ورود زن دوم به زندگی شان تن بدهند و چند همسری مرد را بپذیرند. اگر به دور و بر خودمان نگاه کنیم، بدون شک نمونه ها را پیدا خواهیم کرد. اما این زنان می توانند در وضعیت بدتری هم قرار بگیرند و جسم و روحشان را به قمار با زندگی بگذارند که در همین رابطه گزارشی را از جمهوری آذربایجان ترجمه و به آن مقدمه ای هم اضافه کرده ام. این روزها که فرصت کمتری دارم در اینجا بنویسم، این ترجمه را دوستان همت کرده اند و درسایت زنان ایران منتشر کرده اند. امیدوارم فرصت کنید بخوانید. در این آدرس قرار دارد ... نوشته شده توسط پویا در 05:05 PM October 16, 2005نگرانی های بسیار پراکنده این روزها...
همانطورر که نوشتم این روزها فرصت زیادی برای دنبال کردن اخبار و مطالب ندارم. بیشتر سرگرم کار فلش هستم. همین گذری سریع از روی سایت های خبری و خواندن سرتیترها و بعضی از مهم ترین موضوعات. این خبرها را حتما خوانده اید. اما این کوتاه، برای گفتن بعضی نگرانی ها بود. نوشته شده توسط پویا در 02:42 PM October 11, 2005هزاران سال است ...
دیروز روز جهانی مبارزه با مجازات اعدام بود و ما شهروند کشوری هستیم که یکی از بیشترین موارد اعدام را دارد و در جای دوم قرار دارد. این را سازمان عفو بین الملل می گوید. در مستی انقلاب وقتی که انسانهایی را هرچند مجرم، در پشت بام مدرسه های انقلاب و زندانها به گلوله می بستند ما با مشت های گره کرده و چهره برافروخته بیشتر طلب می کردیم. در همان حال ما در خیابان فریاد می کردیم و خلخالی در زندان قصر و گوشه و کنار شهر، مسابقه ی اعدام را به راه انداخته بود و با اندک میانجی ها قایم باشک بازی می کرد. غافل ازاینکه در اندک مدتی دختربچه 13 ساله و پیرمرد 60 و 70 ساله است که باید "مایه عبرت دیگران" شوند. و ما هنوز مست حق و باطل بودیم. ریشه ی بسیاری از بزهکاری و جرم های اجتماعی در شرایط نابسامان اجتماعی است. من سالهاست تهران را ندیده ام. ولی دانستن اینکه این توده های میلیونی حاشیه شهرها و این بچه هایی که در خاک و خل این کوچه ها روز را به شب می رسانند با شکم نیمه سیر و آرزوهای بی پایان، چه آینده ی وحشتناکی خواهند داشت سخت نیست. دینی بودن منشا قوانین هم دست فعالان حقوق بشر را در ایران تنگ نگاه می دارد چون بسادگی می توانند توجیه شرعی درست کنند و حتی معترض را بعنوان نفی قوانین اسلامی مورد تعقیب قرار بدهند ! اما حرف های بالا برای درد دلی دوستانه فقط نبود. مهم اینست که از تجربیات استفاده کرد و امروز برای لغو مجازات اعدام در کشورمان تلاش کرد. نوشته شده توسط پویا در 05:58 PM October 09, 2005پراکنده های یکشنبه ...
بم را از یاد نبرده ایم. امروز فاجعه ای وحشتناک تر از آن، چند کشور را قربانی کرده است. پیش از آن سیل و طوفان در آمریکا و دیروز این زلزله پر قدرت. آنهم در منطقه ای محروم و با مردمی در غرق شده در فقر. ما که خودمان بارها چنین فاجعه هایی را تجربه کرده ایم، شاید کمی بیشتر قربانیان را درک کنیم و اگر کاری از دستمان بر می آید کوتاهی نکنیم. سخنرانی بوش در روز ششم اکتبر چندبار مستقیما به ایران بعنوان یک کشور حامی تروریست ها اشاره کرد و موضوع سلاح های کشتار جمعی را پیش کشید و تکرار تهدیدهای گذشته. تهدید، که سیاستهای جناح بوش نشان داده است که چندان توخالی هم نیستند. اگر حرفهای مقامات انگلیسی را هم درباره ی دخالت ایران در ناآرامی های عراق پیش این بگذاریم، قاعدتا حاکمان ما باید متوجه شده باشند که زیاد نمی توانند روی اختلاف های اروپا و آمریکا مانوور اتمی بدهند. نه اینکه انگلیسیها تا امروز متوجه دخالت های ایران نبوده اند. گویا فقط منتظرند تا به موقع بعنوان یک اهرم فشار استفاده کنند. فکر می کنم اینکه جایزه صلح نوبل امسال به سازمان بین المللی انرژی اتمی داده شد، کار مانوورهای جهانی آقایان را مشکل تر می کند. اینطور، این سازمان وجهه بیشتری در افکار عمومی پیدا می کند و پشت گوش انداختن و بی توجهی به هشدارهای آن، روشی که حاکمان ما در پیش گرفته اند، مشکل تر و مشکل تر می شود. تا همین امروز هم این سازمان بارها نسبت به سیاست های اتمی آقایان هشدار داده است. این تنگ تر شدن حلقه فشارها را کسی می بیند؟ سایت شخصی خانم مهرانگیز کار حقوقدان و فعال حقوق زنان هم شروع به کار کرد که بیشتر را در خود سایت ببینید. در آخر هم اینکه: نوشته شده توسط پویا در 03:02 PM October 08, 2005آقای جنتی باید نگران باشد یا مردم؟
آیت الله جنتی در خطبه های نماز جمعه دیروز می گوید: "نگران تکرار ترکمنچای و نفرین آیندگان هستم." و این برای تحریک احساسات مردم است تا آقایان بتوانند به مانوورهای نامعلوم شان که می رود بحران بزرگی برای کشور بوجود بیاورد، ادامه بدهند. دست آخر هم یا کار را به جنگی دیگر بکشانند و یا در جایی تن به تسلیم و سازش بدهند که چاره ی دیگری نداشته باشند و مجبور شوند پای هر قراردادی را امضا کنند. قدرت روحانیون در ساختار سیاسی از زمان صفویه بود که به یکی از فاکتورهای مهم سیاسی در کشور ما تبدیل شد. همزمان آقایان از این مزیت هم برخوردار بودند که در عین مرجع تصمیم گیری و اجرایی، از پاسخگویی در امان بوده اند و نقش واقعی آنها در رویدادهای سیاسی بخصوص در شکستها و ناکامی ها به نوعی کمرنگ نگاه داشته می شده است. چرا که همیشه به بهانه ی حفظ "اسلام عزیز"، وجهه ی آقایان نباید در خطر می افتاده است. از بزنگاه های مهم تاریخی و نقش آقایان در یک ناکامی و شکست بزرگ کشور ما، اتفاقا همین واقعه ی ترکمنچای بوده است. آقای جنتی از کمرنگ و تار بودن نقش روحانیون در واقعه ی ترکمنچای استفاده می کند تا حاکمان با تحریک احساسات مردم بتوانند مانوور اتمی بدهند. اگر نتیجه ی مانوور اتمی هم مثل جنگهای ایران و روس شد و شکستی و ناکامی که دودش به چشم مردم رفت برای ایران پیش آمد، باز هم آقایان در گوشه ای ازتاریخ با قیافه ی حق بجانب بایستند تا نوبتی دیگر. مگر تا حالا کسی جوابگوی شش سال ادامه ی جنگ با عراق بوده است؟ مگر تا حالا کسی گفته که دستآورد آن شش سال چه بود؟ یکبار آیت الله منتظری در همان اوایل خاتمه جنگ گفت و از «نایب ولایت فقیه» تبدیل شد به «شیخ ساده لوح» و حبس خانگی و آزار و بی احترامی و ... یکبار هم اکبر گنجی در دوره روزنامه ها ی 2 خردادی یادداشتی نوشت که تا امروز در سلول ها و ناکجاآبادهای امنیتی بهایش را می پردازد. اما جریان ترکمنچای که آقای جنتی اینقدر برای تکرار آن نگران است: نتیجه ی این چنین جنگ و جهاد هم که معلوم است چه شد. آنچنان شکستی به ایران وارد آمد که نه تنها عهدنامه گلستان برجای ماند بلکه سرزمینهای بیشتری هم به روسیه واگذار شد و یک غرامت هنگفت هم روی دست مردم ایران ماند که تا سالها بر پشت اقتصاد بی بنیه ی ایران سنگینی کرد. بدون شک کسی هم از ملا احمد نراقی و دیگر آقایان نپرسید حالا مسئولیت و تکلیف این شکست به عهده ی کیست؟ و معلوم بود که این غرامتهای بزرگ به روسیه هم از جایی جز سفره ی خالی مردم تامین نمی شد. حالا باید پرسید که امروز چه کسی باید نگران تکرار ترکمنچای باشد؟ آقای جنتی یا مردم ایران؟ نوشته شده توسط پویا در 01:42 PM October 06, 2005آنچه امروز از ذهن و قلم گذشت
![]() امروز به ترجمه ی مطلبی درباره زنان افغانستان گذشت. دختران و زنانی که در عوض مبلغ قرض پدرانشان واگذار می شوند یا به فروش می رسند. وقتی که در سایت زنان ایران منتشر شد مثل همیشه در اینجا خواهم نوشت تا لطف کنید و کل مطلب را بخوانید. ---------- دوازدهم مهرماه سومین سالگرد خاموشی نویسنده ی خوب احمد محمود بود. مانند او زیاد نیستند نویسندگانی که کارشان اینقدر ماندگار باشد. در خبرها بود که سالگرد او در سکوت و آرامش برگزار شد. من می گویم در سکوت بی تفاوتی، در سکوت هزاران دغدغه و سودای دیگر. حتی کانون نویسندگان هم در سکوت به سر می برد. "همسایه ها"یش را همین چند هفته ی پیش بدست گرفتم به خیال یک نگاه سرسری، اما کشش زبان او نگاه سرسری تو را می گیرد، بر زمین می نشاندت و تو دیگر نمی توانی نخوانده کتاب را رها کنی. گیرم که بار دوم و سوم باشد. مگر می توانی قطعه ای از شاملو یا اخوان یا فروغ را سرسری بخوانی؟ حالا هر چند بار که خوانده باشی. ---------- نکته ای هم در حاشیه: نوشته شده توسط پویا در 10:35 PM October 04, 2005آزادی دو انسان و نوشته ای درباره ی دیدگاه فمینیستی
پیام شادی بخش آسیه را در یاهو دریافت می کنم. با لینکی که مرا به این صفحه هدایت می کند و با سند و مدرک ثابت می کند که کوشش جمعی برای نجات جان دو انسان به ثمر نشسته است. یکی از بحث هایی که در وبلاگستان ایرانی گاه به گاه در می گیرد، مسائل مربوط به زنان وحقوق آنهاست. آنچه من دیده و خوانده ام بدون شک همه ی مطالب نیست. اما در همین حد به این نتیجه رسیده ام که در بیشتر موارد، بحث روی پایه و شناخت مشترک از موضوع انجام نمی شود. هر طرف از دیدگاه و برداشت خودش به بحث وارد می شود و آن را پی می گیرد. طبیعی ست که تا اختلاف نظر و تفاوت دیدگاهی نباشد، بحثی هم در نمی گیرد. مشکل اینجاست که هر طرف بحث اصولا نمی داند تعریف طرف دیگر از این یا آن مفهوم مورد بحث چیست. دیدگاه فمینسیتی مدرن چون مدت زیادی نیست که در جامعه ایران راه پیدا کرده و بخصوص با انواع محدودیت ها در تعریف و آشکارسازی خودش روبه روست، باید بکوشد که مفاهیم خودش را برای مخاطب ایرانی تبیین کند. هر علمی یک ترمینولوژی دارد که عبارت از مفاهیم و تعریفی است که آن علم از این مفاهیم ارائه می کند. مهم اینست که روی مفاهیمی بحث بشود که دارای معنی مشترک و شناخته شده ای برای دو طرف هستند. برای اینکه مشخص تر گفته باشم، مثلا مفهوم جنس یا Gender در دیدگاه فمینیستی مفهوم کلیدی است. اما آیا ما مطمئن هستیم که طرف بحث ما همان برداشت ما را از مفهوم «جنس» دارد؟ «جنس» در ترمینولوژی فمینیستی یک مفهوم اجتماعی-فرهنگی است و با مفهوم «جنس» به معنای بیولوژیکی تفاوت دارد. «جنس» فمینیستی پدیده ای است که در طول تاریخ مردسالار شکل گرفته است. اما در بسیاری از این بحث هایی که در وبلاگستان در می گیرد حرف خیلی زود به مسائل جنسی کشیده می شود، چون حداقل یک طرف بحث که معمولا مردان هستند برداشتی بیولوژیکی از «جنیست» در دیدگاه فمینیستی دارند. یک دوست گرامی شکایت می کرد که در این وبلاگستان تا حرف از حقوق زنان و فمینیسم می زنیم، از فردایش سیل ایمیل ها سرازیر است که شما همجنس گرا هستید، عشق آزاد می خواهید و کلی موضوعات اخلاقی را مطرح می کنند. به نظر من، این بیشتر بخاطر اینست که دریافت مخاطب ما یک دریافت اجتماعی از «جنسیت» نیست، یک برداشت اخلاقی و جنسی است. مسئله این نیست که فمینیسم در مورد امور جنسی و اخلاقی چه برداشتی دارد، موضوع اینجاست که این برداشتهای فمینیستی دنباله ی منطقی همان دیگاه اجتماعی-فرهنگی است. طبیعی است که اگر در مفاهیم کلیدی ما زبان هم را نفهمیم، در موضوعاتی هم که به دنبال می آیند فقط کار به اختلاف نظر بیشتر می کشد. مثال دیگر هم جدایی تاریخی کار زنانه و مردانه است. بسیاری از ما تصور می کنند که زنان برای این «خلق شده اند» که یا بچه داری کنند و یا معلمی و یا کارهایی که امروز «زنانه» دانسته می شوند. دیدگاه فمینیستی نشان می دهد که جدایی کار زن و مرد از جای مشخصی در تاریخ شروع شده و مسیر خاصی را طی کرده است و اصولا یک پدیده اجتماعی ست. این «طبیعی» بودن آن هم برای ما و بخصوص مردان ناشی از فرهنگی ست که در طول هزاره ها در بستر همان تاریخ شکل گرفته و لزومی ندارد ابدی باشد. اگر حرفهای بالا را هر چند کلی قبول داشته باشیم، باید طبیعتا به این نتیجه برسیم که شاید ما خودمان هم کم کاری می کنیم و بیشتر از آنچه توضیح بدهیم و روشن کنیم که چه هستیم، تلاش می کنیم ثابت کنیم که چه نیستیم. در همین وبلاگستان در بسیاری موارد، عصیان جای روشن کردن و توضیح دادن مفاهیم و دیدگاه ها را می گیرد و بسیاری از بحث های شروع نشده یا به بیراهه می افتد و یا با احترامی عقیم خاتمه پیدا می کند. عصیان مدافعین حقوق زنان ایرانی و بخصوص خودشان که تبعیض را هر لحظه تجربه می کنند چیزی نیست که غیرقابل درک باشد و خیلی هم طبیعی است. در بسیاری از حرکت های اجتماعی باعث پیگیری و خسته نشدن هم هست. اما عنصر آگاهی هیچوقت نباید در سایه قرار بگیرد. هم بدست آوردن آگاهی بیشتر و هم پراکندن آن. وقتی فمینیسم بیان می کند که تاریخ را از نو باید نگریست و جایگاه زنان را دوباره باید تعریف کرد، این موضوع کوچکی نیست. چراکه برداشتهای فرهنگی ما هم چیزی جز محصول همین تاریخ نیست. پس این نگاه تازه تاریخی را باید با روشنگری به میان مردم برد. من تا جایی که در توان فکریم بوده، هر چند کوچک، بصورت مقاله و نوشته و کارهای فلش تلاش کرده ام «باورهای مردسالارانه» را تکانی هر چند اندک بدهم اما بدیهی است که این کوششها تنها در صورتی کارساز است که فعالان حقوق زنان با تلاش بیشتری و به زبان ساده مفاهیم و دیدگاه های فمینیستی را بشکافند و روشن کنند. مطمئنا آنگاه اگر بحثی در بگیرد آنوقت لااقل مطمئن هستیم که هر دو طرف به یک زبان حرف می زنیم، حتی اگر در اینجا یا آنجا با هم موافق نباشیم. نوشته شده توسط پویا در 03:11 PM October 01, 2005خاطره و تجربه ای تازه
وقتی که «مسافر تهران» نوشته ی ویتا سکویل-وست (V. Sackville-West) را سفارش می دادم تصورم از این سفرنامه، مثل همه ی سفرنامه های خارجیانی بود که در دوران قاجار و اوایل پهلوی نوشته شده بودند. شرح جزئیاتی از آنچه روزمره با آنها رو به رو بوده اند، در محل کار و با درباریان و اربابان. چیزی مثل سفرنامه ی دکتر پولاک اگر خوانده باشید. ویژگی این سفرنامه در نظرم به خاطر آن بود که یک زن آن را نوشته است. می دانید که طبیعی است یکی از منابع مهم در مورد اینکه زنان ما در گذشته چگونه زندگی می کرده اند و چه دغدغه هایی داشته اند، سفرنامه ی زنان خارجی بوده باشد که می توانسته اند به درون اندرونی های ایرانی نفوذ کنند و آنچه را دیده اند بنویسند. که البته اولا تعداد اینها زیاد نیست و دوما این زنان طبیعتا با قشر خاصی از زنان معاشرت داشته اند، اغلب از درباریان و حرمسرای خود شاه. اما کتاب ویتای انگلیسی این ویژگی را هم نداشت. آنچه نوشته ی ویتا را متمایز می کند دید تیزبین او در جامعه ای است که در آن سفر می کند. نوشته ی او پر حجم نیست اما توصیفهای زیبا و دقیقی از مردمی دارد که در طول سفر با آنها برخورد داشته است. ویتا رمان نویس و شاعر است و این به او کمک می کند تا بتواند شخصیت ها و اجتماعی را که دیده توصیف کند. گفتم که بر خلاف دیگر سفرنامه ها جزئیات را نیاورده اما در دو سه جمله آن چیزی را بیان کرده که شاید چنین تصویرپردازی از عهده یک رمان نویس برآید. قصدم از این نوشته نقد این کتاب نیست. و اصلا مگر می شود سفرنامه ی کسی را نقد کرد؟ مگر اینکه چیزی را جعل کرده باشد. که البته این اصلا موضوع این نوشته نیست. ویتا در سال 1892 در انگستان بدنیا آمد و در 1962 از دنیا رفت. این سفرنامه حاصل سفر او به ایران در سال 1926 که حدود 1304 خورشیدی می شود، است. "ساعتی از شب گذشته به دلیجان رسیدیم، و این در حالی بود که رفته رفته داشتیم گمان می کردیم که دلیجان وجود ندارد مگر بر نقشه های جغرافیا. از جاده خارج شده و در کوچه های باریک محصور میان دیوارهای گلی به بالا رفتیم تا به خانه کدخدا رسیدیم. در روشنایی مهتاب، سایه خانه ها و دیوارها گسترده بود و حیاط کوچک خانه، در پس دالان تاریک، روشن. دهکده مانند قلعه ای قرون وسطایی پیچ در پیچ بود و اسرارآمیز. دو مردی که برای نشان داده راه پیشاپیش ما می دویدند، مقابل در ورودی خانه ای ایستادند. آنجا خانه ی کدخدا بود که می بایست در آن اتاقی برای خوابیدن در اختیار ما بگذارند. مانند همه خانه های ایرانی در این خانه کم و بیش رو به ویرانی، اتاقها گرداگرد حیاط اندرونی پخش بود. مهتاب در میان حیاط برکه ای پهن کرده بود و در گوشه ای تاریک شبح زنها را می شد دید که به دور منقلی چمباتمه زده بودند. اتاقی که به ما دادند ساده بود و تمیز. آن را با آهک سفید کرده بودند و از آن سه در با طاق کمانی شکل به حیاط باز می شد. هیچ مبل و اثاثی در اتاق نبود مگر چند چراغ و قوری که در طاقچه ها ردیف کرده بودند. ما زیر طاقها نشستیم که سیگاری بکشیم .... بامدادان که از خواب برخاستیم، برکه های مهتاب و سایه های آن ناپدید شده بودند، اما دریاچه های آفتاب، تابناکت، و سایه های روز با همان ژرفا جای آنها را پر می کردند. زنها در حیاط پشم می رشتند. کلافهای پشم ارغوانی و زرد زیر طاقها آویزان بود ... " ![]() کتاب از این تصویرپردازی های زیبا اما واقعی کم ندارد و به کتاب حالتی خاص می دهد، چیزی بین سفرنامه و رمان. ویتا از مدافعین مشهور حقوق زنان در اروپا بود و دوستی نزدیکی با ویرجینیا وولف داشت. طبق نوشته ی مقدمه، قهرمان رمان «اورلاندو» ی وولف، ویتا بوده است. اما در کتاب صحبتی از موضوع حقوق زنان و محدودیت های آنان در ایران نکرده است، هر چند که اینجا و آنجا نشان داده زندگی زنانی که در سفر می دیده، از چشمان تیزبینش دور نمانده است. در جایی هم از محله های تهران در سالهای 1304 می نویسد: خواندن «مسافر تهران» تجربه ای تازه برای من بود. نوشته شده توسط پویا در 08:41 PM |
![]()
![]() صبحانه
|