« June 2005 | Main | August 2005 »
July 29, 2005
نگرانی ها و یک خاطره ...

خبرها و گزارشها را درباره ی اوضاع کشورمان نمی توان بدون نگرانی جدی دنبال کرد. احتمال اعلام اینکه ایران قدرت تولید سلاح اتمی را دارد، نظامی کردن فضای کشور و ترتیب دادن دسته های تروریستی هر چند فقط برای تبلیغات و شعار باشد. خود مطالب را در اینجا و اینجا دنبال کنید.
----------
وضعیت جسمی گنجی طبق گفته ی همسرش و نوشته ی سایت ها خیلی بحرانی شده است. گویا حکومت هم با اطمینان از نبود یک حرکت موثر اجتماعی خودش را تا حالا مجبور به عقب نشینی ندیده است. فشارهای بین المللی هست اما معلوم نیست کافی باشد. نوشته های اصلاح طلبان حکومتی و پشتیبانان آنها که بطور جدی معتقد بودند باید با هاشمی رفسنجانی ائتلاف کرد و آزردن هاشمی به صلاح اصلاح طلبی نیست، حالا کم کم ستون مقاله های سایت ها را پر می کنند و همه از گنجی و مقاومت و حماسه او می گویند. همانها که تا دیروز او را بخاطر امتشار مانیفست اول به افراط کاری متهم می کردند. این ائتلاف با هاشمی فقط مربوط به این جریان انتخابات ریاست جمهوری نیست و حدود 4 سال سابقه دارد.
----------
در روزنامه ی اینترنتی «ایران ما» می خوانم که نهم مرداد ماه سالروز درگذشت فرهاد خواننده ی خوب ماست.
به یاد نامه دوم اکبر گنجی می افتم که شعر این ترانه - شبانه سروده ی زنده یاد شاملو - را در آخر نامه اش آورده است.
خاطره ی من از این شعر و ترانه بر می گردد به نوجوانی خودم در غروب غمگین 17 شهریور سال 57 . صدای مسلسل ها و تیرها خاموش شده بود. کوچه ها خلوت و ساکت. پنجره ای که صدای این ترانه را به آهستگی در کوچه ی خلوت پخش می کرد. این ترانه همیشه با همان سنگینی غروب آن کوچه در جان می نشیند.
دردناک نیست که امروز پس از بیشتر از بیست سال، این سرود و ترانه، هنوز باید زبان حال کسی مثل گنجی باشد؟ فکر می کردیم از این سرودها تنها خاطره ای باقی خواهد ماند اما ...
ترانه را با هم بشنویم ...



نوشته شده توسط پویا در 10:03 PM

July 28, 2005
عفت دختران و علم پسران

اولین مدارس به روش جدید در ایران در سال 1896 یعنی 1275 خورشیدی دایر شدند که اولین آنها با نام رشدیه اول در تبریز و بعد از آن در تهران ایجاد شد. در این مدارس فقط پسران آنهم با دشواری زیاد می توانستند درس بخوانند. بخصوص روحانیون محلی که می دانستند در مدرسه ها علوم جدید و با روشهای تازه به بچه ها درس داده می شود با هزاران روش و حیله تلاش می کردند تا این مدرسه ها تعطیل شوند.

اما ورود دختران به مدارس از این هم مشکل تر بود. سد ورود دختران، هم مخالفت شدید روحانیون بود و هم فرهنگ سنتی جامعه. برداشت جامعه این بود که جای زن در خانه است و روش خانه داری و بچه داری نیازی به آموزش مدرسه ای ندارد.
اولین مدارس دخترانه توسط میسیونرهای مذهبی آمریکایی در سال 1837 در ارومیه ایجاد شدند که فقط دختران ارمنی در آنها حق تحصیل داشتند. بعدها که این مدرسه ها خواستند دختران خانواده های مسلمان را هم به خودشن جلب کنند آنچنان موفق نبودند چون هم فرهنگ جامعه مقاومت می کرد و هم هدف خود این مدرسه ها بیشتر تغییر دین شاگردان بود که این هم مشکل را بیشتر می کرد.

با شروع جنبش مشروطه، از اولین بحث هایی که من دیده ام گفتگوی نویسنده ی تاریخ بیداری ایرانیان با آیت الله طباطبایی از رهبران مشروطه است که از موضوع گفتگو معلوم است نویسنده با پیش زمینه ی ذهنی بحث مدارس دختران را پیش می کشد. این گفتگو به سال 1905 یعنی حدود یکسال پیش از جنبش بر می گردد. در آن زمان انجمن ها و محفل های روشنفکری دایر بوده اند و معلوم است که ایجاد مدارس دخترانه هم هر چند ضعیف موضوع فعالیت و بحث های آنها بوده است. آیت الله طباطبایی با آوردن بهانه هایی با این کار مخالفت می کند.

با گسترش جنبش مشروطه، تلاش جدی برای ایجاد مدارس دخترانه بیشتر و بیشتر شد تا اینکه در سال 1907 حدود 50 مدرسه ی دخترانه دایر شده بود. در سال 1913 حدود 63 مدرسه ی دخترانه در تهران وجود داشت که جمع شاگردان آنها 2500 نفر بود. یک هفتم شاگردان مدارس، دختر بودند.

نگاهی که به اسامی مدارس می کردم برایم جالب بود که از 63 مدرسه، اسم حدود 33% آنها رابطه ی مستقیم با ناموس و عفت و عصمت دارد. معلوم است که برای ندادن بهانه به دست مخالفان و جلب حمایت مردم مجبور بوده اند روی تربیت اخلاقی دختران تاکید کنند. فقط اسم دو مدرسه ی دخترانه "معرفت" و "فرهنگ" است. در حالیکه بیشتر اسامی مدارس پسرانه رابطه با علم و معرفت و ادب و و تمدن و خرد دارد. این بازتابی از فرهنگ مردسالار غالب و جدایی نقش اجتماعی زن و مرد هم هست.

اگر "دبستان دوشیزگان" را که بی بی خانم استرابادی * پایه گذاشته بود بعنوان نمونه بگیریم، درسهای آن تاریخ، خواندن و نوشتن و جغرافیا و ریاضیات و علوم دینی بود. برای جلب والدین بچه ها، درس آشپزی را هم اضافه کرده بودند. با اینکه فقط بچه های از 7 تا 11 ساله را می پذیرفتند اما همین ها هم در خیابان مورد فحاشی و حمله قرار می گرفتند. وقتی که بی بی خانم به دولت اعتراض کرد گفتند که بهتر است مدرسه اش را تعطیل کند. اما وقتی بی بی خانم به مقاومت و تلاش ادامه داد توانست دوباره مدرسه اش را باز کند اما حکومت بچه های بزرگتر را از حق تحصیل محروم کرد.

این محدودیت ها موجب توقف مدارس دخترانه نشد و به همت زنان و مردان روشنفکر نهضت ایجاد مدرسه ها ادامه پیدا کرد و طبیعتا این زنان بودند که مدیریت کارها را بعهده داشتند و این مدارس را اداره می کردند.

* در اینجا به این بانوی فرهیخته اشاره ای کرده ام.

نوشته شده توسط پویا در 07:21 PM

زندان زنان، زندان ما ...

فیلم «زندان زنان» فیلم تازه ای نیست. حتما بسیاری از دوستان آن را دیده اند. اما من برای اولین بار آن را همین روزها دیدم. فکر و احساسی که پس از آن برای من باقی ماند این بود که فقط نظاره گر زمان هستیم و تباهی نسل های انسانی بدون اینکه حتی اندک تاثیری بتوانیم بگذاریم. من از خودم می گویم. حس من این بود که حتی اثر سایه ای هم از نظاره گری مثل من نمی تواند وجود داشته باشد. از زن رقاصه ی کافه ها تا دخترکان عصیانگر خیابان خواب در سلول های زندان بیشتر از 18-17 سال فاصله نیست. اما فاصله ی درد و تباهی خیلی بیشتر از اینهاست. خشونت، تحقیر، خیابان، زندان، دوبی ... فقر و اعتیاد و خودفروشی. جامعه ای که رو به تباه شدن می رود. نمونه ها را هم که دوستانی که این مطلب را می خوانند از من بهتر می شناسند.
خط قرمزها هم نگذاشته بود تا دخترکان 16-15 ساله را نشان بدهند که در شب اعدامشان تازه قربانی تجاوز مقدس می شدند. اعدام، شاید فقط برای فروختن روزنامه ای بی آنکه ذهن جوانشان چیزی از آن دریافته باشد. تقدس بی رحم.

نوشته شده توسط پویا در 12:02 AM

July 21, 2005
شبگیر- برای همیشه بودنش ...


نوشته شده توسط پویا در 10:26 PM

July 20, 2005
به یاد قیام ملی 30 تیر: وقتی که مردم حضور دارند ...


"به عموم اخطار می کنم که دوره عصیان سپری شده روز اطاعت از اوامر ونواهی حکومت فرارسیده است. کشتیبان را سیاستی دگر آمد." – قوام السلطنه 27 تیر 1331
زنده یاد دکتر مصدق پس از بازگشت پیروزمندانه از دادگاه لاهه درباره ی ملی شدن نفت ایران، از شاه می خواهد تا انتخاب وزیر جنگ کابینه را طبق قانون اساسی به عهده نخست وزیر بگذارد. شاه در تمام این سالها امتیاز انتخاب وزیر جنگ را در دست خودش نگاه داشته بود تا بتواند کنترل دربار را بر ارتش حفظ کند.
در جریان انتخابات مجلس هفدهم، مصدق با شاه به توافق رسیده بودند که "انتخابات مملکت در همه جا بطور آزاد و بدن اینکه توصیه ای برای انتخاب اشخاص بفرمانداران و فرماندهان ارتش بشود صورت گیرد."(1) اما در جریان انتخابات ارتش به دخالت خودش ادامه داد تا جایی که پیش از رفتن دکتر مصدق به دیوان لاهه 55 کرسی مجلس وضع نامعلومی داشت.
با بیشتر شدن ناهماهنگی ها میان ارتش و دولت ملی دکتر مصدق، او بر حق قانونی خودش برای انتخاب وزیر جنگ اصرار کرد. شاه در پاسخ دکتر مصدق در عصر 25 تیرماه گفته بود: "خوب است اول من چمدان خود را ببندم بروم بعد شما این کار را تقبل کنید."(2). با پافشاری مصدق و اصرار شاه برای در دست نگاه داشتن این امتیاز غیر قانونی، نخست وزیر (مصدق) عصر 25 تیر استعفا کرد. فردای آنروز شاه قوام السلطنه را به نخست وزیری منصوب کرد.

واکنش مردم تهران و شهرستانها در برابر استعفای دکترمصدق -بخصوص با محبوبیتی که داشت و با دست پر و پیروزمندانه هم از دیوان لاهه بازگشته بود- اعتراض گسترده و راهپیمایی ها و میتینگ های بزرگ خیابانی بود. در بسیاری از شهرها از همان 26 تیر کار به درگیری با پلیس کشیده شده بود. تا جایی که قوام مجبور شد اعلامیه "کشتیبان را سیاستی دگر آمد" را برای تهدید مردم صادر کند.

اوج درگیری مردم با پلیس و ارتش در روز دوشنبه 30 تیر 1331 اتفاق افتاد. جبهه ملی و حزب توده هواداران خودشان را که کم هم نبودند به اعتصاب و تظاهرات در این روز دعوت کرده بودند. جبهه ملی در میان دانشگاهیان و بازاریان و اصناف نفوذ زیادی داشت و حزب توده هم در دانشگاه و محیط های کارگری هواداران بسیاری داشت.
در روز 30 تیر وقتی که مردم به طرف مجلس شورای ملی در میدان بهارستان راه پیمایی می کردند به تانکهای ارتشی برخورد کردند و درگیری شدید آغاز شد که 5 ساعت بطول انجامید تا اینکه فرماندهان ارتش که می ترسیدند افراد تحت امرشان به تظاهرات کنندگان ملحق شوند، بالاخره تصمیم گرفتند نیروهای ارتش را به پادگانها باز گردانند.
طبق نوشته ی روزنامه تهران مصور 24 تیر 1332 *، بیشترین درگیری در بازار فرش فروشان و مناطق کارگرنشین شرق تهران و مسیر دانشگاه تا مجلس در میدان بهارستان بود.
طبق نوشته ی روزنامه های آن روزها بیشتر از 250 نفر در تهران، همدان، اهواز، اصفهان و کرمانشاه کشته شدند.

عصر روز 30 تیر، پیروزی مردم برای ادامه ی کار دکتر مصدق عملی شده بود. دکتر مصدق دوباره به نخست وزیری رسید و خودش کفیل وزارت جنگ شد. دوران بلافاصله پس از 30 تیر، دوران اصلاحات اساسی توسط دولت مصدق بود که تا حدود یکسال یعنی تا کودتای 28 مرداد 32 ادامه پیدا کرد.

(1) و (2) – خاطرات و تالمات مصدق به قلم خودش
* - نقل از ایران بین دو انقلاب – یرواند آبراهامیان

نوشته شده توسط پویا در 09:32 PM

July 19, 2005
گزارش یک دادگاه و لیست امضاها...

گزارش دادگاه کبرا رحمانپور را می خوانم. دختر جوانی که با مردی 64 ساله ازدواج کرده و مدتها قربانی خشونت خانوادگی بوده است تا در جریان یک درگیری مادر شوهرش به قتل می رسد و او در دادگاه مجرم شناخته می شود. امروز هم نجات جان او بسته به رضایت فرزندان مادر شوهرش است. من نظر کارشناسی ندارم اما نمی توانم امروز این فکر را از خودم دور کنم که وقتی کار به اینجا می کشد و همه چیز بر پایه ی جلب رضایت شخصی طرف مقابل قرار می گیرد، آیا به سود قربانی است که این کارزارها و اقدامات پر سر وصدا انجام شود؟ یا بر عکس می تواند عکس العمل منفی در کسانی که باید رضایت بدهند ایجاد کند. در دادگاه این واکنش منفی و دفاعی دو سه مرتبه تکرار می شود.
گزارش دادگاه را که می خوانم به این فکر می کنم که این التماس ها و گریه و زاری ها و به پای دیگران افتادن ها بیشتر از آن شخصی است که ما بخواهیم با طومار و لوگو و لیست امضاها با آن روبه رو شویم.
من فکر می کنم کسانی که این اقدامات جمعی را در وبلاگستان و بیرون از آن سازمان می دهند دوباره فکر کنند و با هم بیشتر مشورت کنند که آیا در موضوعاتی اینقدر شخصی و خصوصی واقعا این اقدامات چه اثری دارد؟ و آیا اثر آن فقط مثبت است؟
اگر در آخر کار اینطور است که متهم باید به دست و پای خانواده ی مقتول بیافتد پس بهتر نیست در شرایطی خصوصی و آرام شده اتفاق بیافتد؟
من وقتی گزارش دادگاه را می خوانم و اعلامیه ها و لیست بلند امضاها را نگاه می کنم، احساس بسیار بدی پیدا می کنم.
این پرونده ها به نظر من بسیار با پرونده های سیاسی مانند اکبر گنجی و زرافشان متفاوتند. آیا واقعا این اقدامات به سود این دختر و خانواده اش بوده یا در یک محیط غیر جنجالی می توانستند لااقل جانش را نجات بدهند؟

شاید هم من اشتباه می کنم و همه ی کسانی که این اقدامات جمعی را در بیرون (وبلاگستان و خارج از کشور و ...) سازمان داده اند، فکر تمام اینها را کرده اند. اما از این امضا کنندگان کسی امروز همراه با مادر کبرا به پای طرف مقابل افتاد و التماس کرد؟
شاید برای دفاع از حقوق زنان و ظلم و نابرابری اجتماعی باید به موضوعاتی که کمتر جنبه ی خصوصی دارند توجه کرد و موضوعات جداگانه را در سایه مسائل اجتماعی دید و با پرونده های خصوصی ، بخصوص آنهایی که هنوز در جریان هستند محتاطانه تر برخورد کرد.
نوشتم که شاید هم من اشتباه می کنم، اما امیدوارم این حداقل باعث شود که یک مرتبه دیگر به آنچه می کنیم اندیشه کنیم.

نوشته شده توسط پویا در 06:39 PM

July 17, 2005
شجاعت و آگاهی بی بی خانم

سالگرد انقلاب مشروطه کم کم نزدیک می شود. امیدوارم بتوانم مجموعه عکسی از زنان قاجار را در یک گالری فلش در سایت زنان ایران بگذارم. مشغول کار روی آن هستم.
--------
آگاهی از عقب ماندگی جامعه و تلاش برای دانستن چرایی آن با اینکه از زمان فتحعلی شاه قاجار و پسرش عباس میرزا شروع شد اما در دوران کمی پیش از مشروطه و بخصوص با جنبش مشروطه به اوج خودش رسید. طبیعی ست که زنان ایرانی هم از چنین جنبشی تاثیر گرفته باشند و بیشترو بیشتر نسبت به تبعیض اجتماعی که بر آنان از فقیر و دارا می رود حساسیت نشان بدهند.
یک نمونه را در اینجا می آورم:
در سال 1891 میلادی یا 1270 خورشیدی رساله ای نوشته شد به نام "در بیان تاء دیب النسوان" در روش رفتاری که با زنان باید داشت. طبق نوشته ی این رساله، خانواده نهاد مهمی است که پدر نقش سروری را دارد و زن و فرزندان همه باید از او اطاعت کنند. قانون ازدواج باید تامین کننده ی اطاعت کامل زن از شوهرش باشد. این رساله در توصیه به زنان می گوید: "رضایت شوهر رضایت خداست و خشم و غضب شوهر خشم و غضب خداوند است. درخت طوبای بهشتی پاداش زنی است که شوهرش از او راضی ست." طبق این رساله، عاقلانه ترین کار برای زن، اطاعت کامل از شوهرش است و پس از آن خیاطی. رساله می گوید: "زنی که خشم شوهرش را موجب شود در روز قیامت زبانش را از پس سرش بیرون می کشند و او با زنجیرهای آتش تازیانه خواهد خورد و آتش در دهانش خواهند گذاشت. پاداش زنی که خوب به شوهرش خدمت کند بهشت خواهد بود."

در آن روزگار پاسخ دادن به این رساله های مذهبی کار آسانی بخصوص برای یک زن نبود چون روحانیون به سادگی می توانستند فرمان تکفیر و بی دینی صادر کنند و خون پاسخ دهنده را مباح اعلام کنند. اما بی بی خانم استرابادی زن شجاع و تحصیلکرده که بعدا مدرسه دخترانه ی «ناموس» را هم پایه گذاشت، جوابیه ای برای این رساله نوشت. بی بی خانم که از خانواده ای متوسط آمده بود همسرموسی خان میرپنج بود که در سفارت انگلیس کار دفتری و پیغام رسانی داشت. بی بی خانم بدون تردید از طریق شوهرش از پیشرفتهایی که در غرب نصیب زنان شده بود آگاهی پیدا کرده بود. او چون زن تحصیل کرده ای بود احتمالا می توانست به سفرنامه های هر چند اندکی که امثال میرزا صالح شیرازی نوشته بودند دسترسی داشته باشد. دیگر به زور تهدیدها و پندهای مذهبی مشکل می شد زنان را به زیر کنترل کشید.

بی بی خانم رساله ای نوشت به نام «معایب الرجال» که در آن بند بند رساله ی قبلی را به چالش کشید و آنها را رد کرد. بی بی خانم در مقایسه ی وضعیت زنان ایران و زنان در غرب می نویسد:
"چیزی که عجیب تر است این است که این نادان (نویسنده ی رساله ی قبلی) خود را در رابطه با سنتهای غربی تحصیل کرده قلمداد می کند و خودش را متمدن و پیرو استادان غربی می داند. معلوم است که او حتی نیمه متمدن هم نیست. همه ی اهالی اروپا زنان را مانند گل (flower) می دانند. آنها (مردان اروپا) در خدمت زنانشان هستند ... احترامی که زنان از آن برخوردار هستند از احترام به مردان هم بیشتر است ...غیرعادی است که نویسنده ی تاء دیب النسوان خودش و بقیه مردان را عموما خدا و سرورمی داند و زنان را برده ها و خدمتگزاران. آیا او نمی داند که در غرب از زنان مثل دسته ی گل مراقبت می کنند؟ با توجه به جغرافیا و تاریخ و نوشته های مسافران، زنان اشرافی تحصیل کرده در رشته های زیادی آموزش دیده اند و در پشت یک میز در کنار مردان غریبه می نشینند، هنگام رقص دست هم را می گیرند و می رقصند. ولی آداب و رسوم دین اسلام متفاوت است. زنان ایرانی مشغول خانه داری هستند، مخصوصا زنان دهقان ... بلی، ما زنان از داشتن شغل و کسب و آموزش محروم هستیم."

بدیهی است که تفاوت بسیار زیاد وضعیت زنان اروپا و ایران، یک دید آرمانی نسبت به وضعیت زنان غربی در ذهن زنان ایرانی ایجاد می کرد که تا حدودی در نوشته های تاج السلطنه هم به چشم می خورد. این تا حدود زیادی طبیعی هم هست. اما آنچه که مهم است و آشکار، اینکه بتدریج زنان بیشتری به تفاوت وضعیتشان پی می بردند و دیگر نمی خواستند در چارچوب های هزاران ساله نسل در نسل زندگیشان در پستوی خانه ها و گوشه ی آشپزخانه تباه شود.

منبع متن رساله ها : مقاله ی شیرین مهدوی :

Reflection in the mirror - How each saw other: Women in Nineteenth century

نوشته شده توسط پویا در 07:24 PM

July 16, 2005
چرا فرعون ها لبخند نمی زدند؟

پی نوشت - گنجی: "دوستان از من نخواهند که اعتصابم را بشکنم." گفتگوی رادیو آلمان با همسر گنجی.
شعر سیمین بانو برای گنجی:
«پاداش این دل‌آگاهی»

ای کاش می توانستم
تا گل برات بفرستم
یا بهر روزه‌داری‌هات
نقل ونبات بفرستم
شوریده‌وار امشب را
با واژه عشق می ورزم
خواهم چو بردمد خورشید
شعری سزات بفرستم
اى كاش مى‌توانستم
...

مصاحبه ی همسر گنجی و متن کامل شعر سیمین بانو را در اینجا بخوانید.
----------
مجله معتبر New Scientist در شماره 2 جولای مقاله ی جالبی دارد با تیتر "چرا فراعنه هیچوقت لبخند نمی زدند؟" . این مقاله را در محل کار خواندم ولی فراموش کردم که همه تصویرهای آن را اسکن کنم و متن کامل مقاله و عکس ها هم روی اینترنت نیستند و فقط در نسخه ی چاپی جای داده شده اند. و من فقط توانستم دو تصویر را در اینترنت پیدا کنم که البته گویا هم هستند.
نویسنده ی مقاله جودیت میلر دکتر دندانپزشکی است که بعدا در رشته ی مصرشناسی هم تخصص پیدا کرده است. جودیت میلر با بررسی عکس هایی که با اشعه ایکس از مومیایی ها برداشته اند، نشان داده است که تعداد بسیاری از فراعنه مصر که مومیایی آنها در دست است از نظر سلامت دندانها در وضعیت خیلی بدی بوده اند. عکس های دندانها که در نسخه چاپی قرار داده شده بخوبی نشان می دهد که پشت این چهره های زیبا و باشکوه فراعنه چه وضعیتی بوده است. اتفاقا بدترین وضع را فرعون مصری آمن هوتپ سوم (AMENHOTEP III ) دارد که بسیاری از دندانهای جلو او ریخته و کرم خورده بوده اند. طبق گفته ی جودیت میلر این فرعونها باید سالهای زیادی را با عذاب و درد دندانها سپری کرده باشند. و تازه این آمون هتپ در طلایی ترین و آرام ترین دوره ی مصر حدود 3000 سال پیش فرمانروایی می کرده است. تصویر زیر مربوط به آمون هتپ سوم است.


اما این کشف مصر شناس دنداپزشک از نظر مردم شناسی هم اهمیت زیادی دارد. این موضوع نشان می دهد که تمدن مصری علیرغم پیشرفت زیادی که از نظر تکنیکی داشته است از نظر پزشکی و دندانپزشکی در وضعیت خوبی قرار نداشته است. چون وقتی که تعداد نه چندان کمی از فراعنه که قدرتمندترین فرد اجتماع بوده اند و مردم برای آنها ماهیت نیمه خدایی قائل بودند، چنین وضعیتی داشته باشند معلوم است که بقیه ی جامعه در چه شرایطی بوده اند. جودیت میلر می گوید در مصر باستان دنداپزشک وجود نداشته است و بسیاری از مردم در اثر بیماری های دندان و لثه از بین می رفتند.

نوشته شده توسط پویا در 07:56 PM

July 15, 2005
عکس ها و باز هم عکس ها ...

عکس ها و باز هم عکس ها. سایت ها و وبلاگها پر از عکس هایی ست که دبدن هرکدامشان دلی قوی می خواهد. عکس های اکبر گنجی با چشم هایی بی فروغ در بستر اعتصاب غذا و عکس های آن جوان کرد مهابادی که باید اعتراف کنم هنوز ندیدمشان و نخواهم دید اما در ذهن و وجود آدمی خبر جنایتی دیگر ثبت شده است بی آنکه دیده باشی.
یادم هست که در وقت درست کردن فلش کودک آزاری سعی داشتم که عکس ها بگونه ای دلخراش نباشند که اثر معکوس در ذهن بیننده بگذارند. یا عکس هایی را انتخاب کردم که کمتر دلخراش باشند و یا اثر آنها را با افکت های ویژه کمتر کردم. اما خوب، آن با موضوع های امروز گنجی و آن جوان کرد فرق دارد.
----------

با اینکه امروز موضوع حقوق بشر و آنچه بر زندانیان سیاسی بویژه کسانی مانند گنجی و زرافشان و گروه دانشجویان می رود، خیلی حاد است اما این را هم باید از نظر دور نداشت که تمام نوشته و گفته ها را به این محدود کردن می تواند پس از مدتی نتیجه ی عکس داشته باشد.
منظورم این است که در نبود یک جنبش فعال اجتماعی در داخل کشور این اختصاص دادن وبلاگ ها فقط به این موضوع های خاص اثر محدودی دارد. فکر می کنم نباید از پویایی و همه جانبه بودن وبلاگ نویسی غافل شد. یعنی حتی از روی قصد باید تلاش کرد که پرداختن به موضوعات حقوق بشر و پی گیری سرنوشت انسانها در کنار نوشته های دیگر - که بستگی به سلیقه وبلاگ نویس دارد- مطرح شوند.
برای نمونه چقدر برایم جالب بود وقتی دیدم که نویسنده ی وبلاگ شهرقصه بدنبال ترانه های کودکان است تا در وبلاگی که برای همین درست کرده است قرار بدهد (هر چند که دست خودم برای کمک به او خالی ست).
این اثر محدود فعالیت های وبلاگی برای پیگیری موضوع های حاد، می تواند در طول زمان به خستگی و دلزدگی بیانجامد، بخصوص برای روح های جوان و پرشوری که شاید در پی نتیجه ی آنی هم باشند. آنوقت کم کم محیط محدود می شود به معدودی افراد -خوشبینانه بگوییم- با صداقت و صبور ولی بدون آن زنده و رنگارنگ بودن که ویژگی چیزی به نام وبلاگ است.

نوشته شده توسط پویا در 10:28 PM

July 14, 2005
کسی که به قدرت حاکم می گوید نه!

پی نوشت - نامه دوم اکبر گنجی به آزادگان جهان:
"این شمع در حال خاموش شدن است. ولی این صدا خاموش نخواهد شد. ...
این صدا، صدای زندگی مسالمت آمیز، تحمل دیگری، عشق به انسانیت، ایثار برای مردم، حقیقت طلبی، آزادی‌خواهی، دموکراسی خواهی، احترام گذاردن به مخالفان، پذیرش سبک‌های مختلف زندگی، تفکیک دولت از جامعه‌ی مدنی، تفکیک سپهر خصوصی از سپهر عمومی، تمایزِ نهاد دین از نهاد دولت، برابری تمامی انسان‌ها، عقلانیت، فدرالیسم در چارچوب ایران دموکرات، نفی خشونت و... است. ...
من به تئوری ولایت فقیه و مصداق آن هیچ اعتقادی ندارم و آن را نظامی دموکراسی ستیز و ناقض حقوق بشر می‌دانم. من زیر بار رابطه خدایگان ـ بنده، که در آن رهبر به مقام خدایی صعود و مردم تا حد بردگانِ او سقوط می‌کنند نمی‌روم. من به جای آقای خامنه‌ای از دانشجویان، روزنامه نگاران، وبلاگ نویسان، مراجع تقلید منزوی، خانواده‌ی مقتولین قتل‌های زنجیره ای، خانواده زهرا کاظمی و ... به خاطر هر آن چه در این سال‌ها بر آن‌ها رفته است پوزش می‌طلبم. من به جای آقای خامنه‌ای از خانواده زندانیان اعدام شده‌ی تابستان ١٣٦٧ در زندان‌های سراسر کشور به شدت عذرخواهی می‌کنم. من به جای آقای خامنه‌ای ..." . متن کامل نامه ی دوم گنجی را در اینجا بخوانید.
------
عکس های اکبر گنجی را حتما تا حالا همه دیده ایم ولی با این حال این لینک را در اینجا می گذارم.
خبر اینکه تعداد شرکت کنندگان در گردهمایی برای گنجی در جلو دانشگاه تهران چقدر کم بوده است، جای نگرانی بسیار دارد. نگرانی از اینکه بی تفاوتی جامعه به سرنوشت خودش تا کجا عمیق است. موضوع بر سر شورش و خشونت نیست. موضوع نشان دادن یک اعتراض مدنی است. تعجب کردم که جنبش دانشجویی چگونه برکنار مانده است.
به هرحال فشارهای بین المللی مدافعان حقوق بشر از گنجی و ناصر زرافشان ادامه دارد.

ایستادگی گنجی امروز نشانه ی یک جنبش اجتماعی نیست، نشانه پایداری فردی است که به قدرت و توبه می گوید نه !
که در این برهوت بی تفاوتی ارزش ویژه ی خودش را دارد، هرچند که همسری و فرزندی و مادری و پدری باید این مرگ تدریجی عزیزشان را لحظه به لحظه دنبال کنند.

نوشته شده توسط پویا در 04:01 PM

July 13, 2005
فضای روزانه ی این وبلاگستان و ماجرای بهشت عدن !

متاسفانه هر از چندی فضایی در وبلاگستان جاری می شود و دسته بندی ها و اختلاف ها و گویی برای این می نویسیم تا همدیگر را بیازاریم. چند هفته ای انتخابات بود. موضوع خارج نشین و داخل کشوری و امروز یک موضوع دیگر است و لیست های گوناگون و لوگوهای گوناگون. و متاسفانه اینقدر غرق این کار می شویم که دیگر جایی برای تبادل اندیشه و نظری نمی ماند. موضوع امروزی که حل شود، فردا بدون شک بهانه یا دلیل تازه ای برای آزردن و تاختن به هم و لیست های تازه و لوگوهای تازه و جبهه بندی های تازه پیدا خواهد شد.
من سعی می کنم بدور از این میدان بمانم اما نمی توانم از این ماراتن خسته کردن یکدیگر نگران نباشم. ماراتنی که هر کس ببُرد و دیگر ننویسد و یا با دلسردی بنویسد و بخواند به رشد وبلاگ ها کمکی نمی کند که بر عکس. متاسفانه اینروزها حاصل خواندن وبلاگ ها بیشتر خبردار شدن از آخرین نتیجه ی اختلافات دسته بندی های مختلف است.
----------
برای اینکه تازگی موضوع دیروز از بین نرود، آن را پی می گیرم:

اکتشافات باستانشناسی در سرزمین هایی که ادیان سامی یهود و مسیحیت و سپس اسلام در آنها بوجود آمده اند و رشد کرده اند پنجره ی جدیدی را رو به روی ما باز می کنند که از ورای آن پنجره ها ریشه های بسیار قدیمی اسطوره ها و باورهای مقدس آشکار می شوند. بخصوص با خواندن متون سومری که روی الواح گلی و سنگها حک شده اند، این گنجینه ی گرانبها را کلمه به کلمه می توانیم درک کنیم و فقط به حدس و گمانها از روی اشیاء بدست آمده تکیه نکنیم.
با خواندن این متون و آشنایی با آنها متوجه می شویم که باورهای مطرح شده در کتابهای دینی نه در یک خلاء فرهنگی که در روند زندگی اجتماعی و فکری انسانهایی پدید آمده اند که اینجا و آنجا در طول زمان از هم تاثیر گرفته اند.

در پست قبلی نوشتم که قدیمی ترین نشانه وجود مکانی مقدس و پاک در ذهن انسان را در اسطوره های سومری خوانده ایم. مکانی که ما آن را بهشت (باغ عدن) نام نهاده ایم. حتی اگر قدیمی ترین اسطوره های کتاب مقدس را به حدود 1500 سال پیش از میلاد عقب ببریم باز هم مدت زمان زیادی از سقوط سومر گذشته بوده است. اما سومری ها روی اقوام کنعانی که پیش از یهودیان در آن سرزمین زندگی می کردند و همینطور روی بابلیان و اقوام دیگر نفوذ فرهنگی زیادی داشته اند. اسطوره های سومری از این راه غیر مستقیم روی افسانه های سامی تاثیر گذاشته اند.

اما افسانه ی سومری که با خواندن آن به شباهت های فراوانی حتی با باورهای امروزی پی می بریم افسانه ی انکی (Enki) خدای آب و نینهورساگ(Ninhursag) خدا-بانوی زمین است. این افسانه را با هم بخوانیم و شباهتها را ببینیم:
سومریان معتقد به سرزمینی پاک و مقدس به نام دیلمون (Dilmun) بودند که مظهر روشنایی و پاکی و سلامتی بود. باغ مقدس که خدایان در آن زندگی می کردند. آنچه برای زنده ماندن این باغ لازم بود آب تازه بود که اوتو (Utu) خدای خورشید باید از زمین به آن باغ مقدس بیاورد. اوتو آب تازه را از زمین به باغ می آورد و همه ی باغ پر از میوه و سبزه و طراوت می شود.
همین موضوع آوردن آب از زمین برای تازگی و طراوت باغ مقدس در افسانه ی آفرینش در تورات (10-2) به این صورت آمده است: "اما آب از زمین بیرون می آمد و خشکیها را سیراب می کرد."

در این باغ بارور شده و پر طراوت نینهورساگ از سه نسل بانو-خدایان، 8 گیاه مقدس پدید می آورد و می رویاند. اما انکی می خواهد که این 8 گیاه مقدس را بخورد و فرمانبر او ایسیمود دوچهره آن 8 گیاه مقدس را به پیش انکی می آورد و انکی یکی یکی آنها را می خورد:
"انکی در سبزه زار به اطراف می نگرد، به اطراف می نگرد"
انکی به فرمانبرش ایسیمود می گوید:
"من فرمان می دهم، من می خواهم درون آنها را دریابم،
این چه گیاهی ست؟ این چه گیاهی ست؟"
و فرمانبرش پاسخ می دهد:
"پادشاه من، این گیاه درختی است،
او گیاه را می بُرد. انکی گیاه را می خورد.
پادشاه من، گیاه عسل،
گیاه را می چیند. انکی گیاه را می خورد.
پادشاه من، گیاه وحشی کنار راهها،
گیاه را می بُرد، انکی گیاه را می خورد.
...."
و متن ادامه دارد تا انکی هر هشت گیاه مقدس را می خورد. در اینجا نینهورساگ خشمگین و ناراحت می شود و انکی را به مرگ نفرین می کند و از صحنه ی ماجرا خارج می شود.
هشت عضو اصلی بدن انکی بیمار می شود و انکی به بستر بیماری سخت می افتد. سرانجام انلیل پادشاه خدایان موفق می شود تا نینهورساگ را پیش انکی بیاورد و تنها اوست که می تواند بیماری سخت انکی را درمان کند.

رویدادهای موازی و مشابه هم درماجرای شکستن تقدس گیاه در بهشت سومری آشکار است. و بخاطر داشته باشیم که فاصله ی زمانی این اسطوره ها و برداشت توراتی آن به حداقل دو هزار سال می رسد.

نوشته شده توسط پویا در 07:27 PM

July 12, 2005
وین فرش هفت رنگ ...

در کنار همه ی این مسائلی که دور وبر ما اتفاق می افتد فکر می کنم باید کار فرهنگی را رها نکرد. امروز روز جمع شدن عده ای است در مقابل دانشگاه تهران برای فریاد کردن آنچه بر سر گنجی ها می آید. این دغدغه ها را فراموش نمی کنیم.
----------

اول گریزی کوچک : در پست مربوط به انتشار مقاله ی «جایگاه زنان در تمدن های کهن» نوشتم که تمدن انسانی و بویژه تمدن ایرانی وامدار سومر است. از خط میخی و مدرسه و قوانین اجتماعی تا باورهای اسطوره ای.
اما اصل مطلب:
زنده یاد مهرداد بهار در بررسی کارکرد بنای عظیم تخت جمشید این را بیان میکند که تخت جمشید و همینطور معابد (و در زمان دیرتری مساجد) در واقع می خواسته اند جلوه ای از باغ مقدس در باورهای اسطوره ای باشند در روی زمین. و آن همه ستون های بلند جلوه ی درختان مقدس هستند. بعدها فرش ایرانی با همه ی نقش درختان و گلها و حیواناتش نمونه ای شد از یک باغ مقدس شخصی که هر کس می تواند در خانه اش داشته باشد مایه آرامش او باشد چرا که در باورهای اسطوره ای و بعدا دینی این برداشت جا افتاده است که نیای بزرگ انسانی زمانی به گناهی از آن باغ مقدس رانده شده است. حاشیه های کنار فرش نمونه ی دیوارهای هفتگانه ای است که بدور باغ مقدس کشیده می شده است. حتی واژه ی پردیس به معنای محصوره است یعنی محوطه ای که درون حصار قرار دارد که بعدها همین واژه به زبانهای اروپایی رفت و معنای بهشت گرفت.

این باغ های مقدس ریشه ی سومری دارند و سومریان معتقد بودند اولین انسان بدنبال خطایی در آن باغ مقدس آسمانی به زمین رانده شده است. سومریان با درختان حصارهایی به دور باغ هایشان می کشیدند.
نام باغ مقدس آسمانی سومریان دیلمون (Dilmun) بود. "سرزمینی ناب و پاک و روشن. سرزمین زندگی. زندگی که نه بیماری می شناسد نه مرگ." باغی که با آبی که خدای خورشید از زمین می آورد سیراب می شود. باغی همیشه سبز و پر از درختان میوه و سبزه زار.
در گذشته های بسیار دور انسان برای رفع نیاز و گرفتاری به باغ های مقدس زمینی که برای خود بنا کرده بود می رفت ولی با انباشت ثروت و تجمل و شکوه و عظمت، کم کم این باغ ها جای خود را به معبدها و کلیساها و مساجد با ستون های سنگی دادند.
امیدوارم در نوشته های بعدی بتوانم ریشه ی سومری اسطوره ی رانده شدن انسان را از باغ مقدس بنویسم.

فکر کردم جالب است بدانیم چه انگاره ها و تصوراتی هزاران ساله در همین فرش ارزان قیمت یا گرانبهایی که همین حالا زیر پای ماست وجود دارد. هر چند که:

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص تست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ .
در تارو پود هر خط وخالش :هزار رنج
در آب ورنگ هر گل وبرگش :هزار ننگ. (ه.ا سایه)

برای همین در ابتدا نوشتم که دغدغه ها را فراموش نکنیم.

نوشته شده توسط پویا در 05:37 PM

July 11, 2005
نغمه ...




نوشته شده توسط پویا در 09:28 PM

July 09, 2005
شش سال گذشت ...


18 تیر مانند 16 آذر یکبار برای همیشه در حافظه ی تاریخی مردم نشسته است.
خاموشی امروز نشانه ی فراموش کردن نیست.

نوشته شده توسط پویا در 12:47 PM

July 08, 2005
تلاشی جدید برای گفتن آنچه بر گنجی ها می رود ...


دوستی از آمریکا نامه ای فرستاده است و درباره ی این سایت بین المللی برای پیگیری وضعیت اکبر گنجی اطلاع داده است. از آنجایی که این سایت دو زبانه است و بسیاری مطالب به زبان انگلیسی هم دارد حتما تاثیر بیشتری خواهد داشت. آدرس این سایت در اینجاست.
کار جالبی که کرده اند تهیه ی یک جزوه ی کوچک در فرمت PDF است که اطلاعات جالبی برای خواننده ی غیر ایرانی دارد. از جمله اینکه گنجی کیست، چرا در زندان است و همینطور اطلاعاتی در باره ی زهرا کاظمی و قتل های زنجیره ای و وضع حقوق بشر در ایران.

نوشته شده توسط پویا در 06:42 PM

July 07, 2005
بیگناهان کوچک با دلی لرزان در روزهای آینده ...

در آخرین دقایق پیش از رفتن از سر کار فرصت کردم نگاهی به اخبار در اینترنت بیاندازم. انفجارها و کشته ها و زخمی ها و تروریسم و ... و عکس مردم با صورت های خون آلود، ترسان و دوان دوان در خیابان. باز هم گویا دست کسانی در کار است که برایشان حق فقط آنست که آنها می پندارند و راه خوشبختی مردم هم همان است که آنها تعریف می کنند. و شاید بهانه های تازه برای جنگ ها و خشونت های تازه.

در راه به چهره ی خسته و خون آلود آن زن زحمتکش سیاهپوست فکر می کردم که تازه از زیر زمین به خیابان آورده شده بود.
و بیشتر به بچه های خارجی تبار پاکستانی و هندی و ایرانی و عرب که بی هیچ گناهی در روزها و هفته های آینده باید با ترس از کوچه و خیابانها بگذرند و در مدرسه تهدید بشوند و یا مسخره شان کنند. و باز نفرت و باز ترس و باز تمسخر و باز خشونت و کینه. اینبار بیشتر از هر چیز به چشمان ترسیده و دلهای لرزان آنها فکر می کنم.

در این میانه فقط یک چیز قطعی ست. اینکه باز هم مردم معمولی تمام این بار را بدوش می کشند. بی آنکه از بهشت وعده داده شده یا آزادی و دموکراسی و رفاه با توپ و تانک بهره ای داشته باشند.

نوشته شده توسط پویا در 09:26 PM

July 06, 2005
بررسی کوتاهی از نقش اجتماعی زن در تمدن های کهن میانرودان

به یاری دوستان سایت زنان ایران مقاله ی بررسی جایگاه اجتماعی زنان در تمدن های کهن و بویژه تمدن سومر که همه ی ما به نوعی وامدار فرهنگی آن هستیم، در این صفحه منتشر شده است. امیدوارم حوصله کنید و آن را بخوانید.
برای اینکه با نابرابری اجتماعی بر اساس جنس و با ستم تاریخی که بر زنان رفته ومی رود مبارزه کنیم، چاره ای نداریم جز اینکه ریشه ها را بررسی کنیم و ببینیم که این ریشه ها چه شکل بومی در فرهنگ ما پیدا کرده اند.

نوشته شده توسط پویا در 06:14 AM

July 03, 2005
در جستجوی زٌروان در روح ایرانی

هوشنگ دولت آبادی کتابی دارد به نام «جای پای زروان، خدای بخت و تقدیر». بسیاری فکر می کنند که زروان (Zorvan) شعبه ای یا فرقه ای از دین زرتشت است اما دولت آبادی نشان داده است که دین زروانی، دینی بوده که بطور مستقل در میان مردم معمولی تا روزگار ساسانیان رواج زیاد داشته و پس از آن هم در شکل های مختلف جایگاه خودش را در روح و ذهن ایرانی حفظ کرده است.
دین زروانی معتقد است که زروان «خدای زمان» دنیا را بگونه ای آفریده که همه چیز از پیش تعیین شده است و بخت و تقدیر بر همه ی جهان حاکم است و انسان را گریزی از آن نیست. "در کیش زروان همه موجودات عالم بازیچه ی بی اختیار دست سرنوشت هستند".

این روزها که بیشتر به آنچه گذشت و می گذرد فکر می کنم، نمی توانم این را از ذهنم دور کنم که سوای فقر و استیصال شاید چیزی برجای مانده در «روح ایرانی به معنای تاریخی اش» وجود دارد که با دیدن زمینه ی مناسب اجتماعی هر از گاهی سر بر می کشد.
این روزها یکبار دیگر به آنچه که شاید زروان پرستی در روح ایرانی برجای گذاشته در کتاب دولت آبادی برگشتم:

- زروانی ها رویدادهای زندگی را ناشی از تجاوز و تبعیض نمی دانند و بر این باورند که همه وقایع خواسته ی نیرویی فراسوی خوبی و بدی و مهر یا کینه توزی است. توانگر توانگر است چون مشیت زروان چنین بوده و ناتوان ناتوان است زیرا بخت این گونه مقدر کرده است.
- زروانی ها زیاده طلب نیستند زیرا کسی بیشتر از آ« چه سهم اوست، نمی تواند بخواهد و نمی تواند بدست بیاورد. این قناعت ضامن آن است که عمر در طلب و طمع تلف نشود.
- در جامعه زروانی کسی احساس نمی کند که به حقوقش تجاوز شده است. زیرا مردم به جای «حق» فقط «سهم» دارند. هر زورگو یا متجاوزی، چون خود طبق مشیت زروان رفتار می کند، به صورت جزئی از نظام کلی عالم پذیرفته می شود و لبه تیز تیغ ظلم احساس نمی شود.

آنچه از زروانیت که در روح و ذهن ما مانده شاید بتواند تا حدودی (فقط تا حدودی) بیانگر حاشیه نشینی و نظاره گر بودن ما در برابر رویدادها باشد. به نوعی «الخیر فی ما وقع» یا «از این ستون به آن ستون فرج است» یا «بگذار این بشود یا آن بیاید، شاید ...».
برای توضیح این حاشیه نشینی تاریخی دولت آبادی می نویسد:
"از ظاهر امر چنین بر می آید که مردم ما، اولین نشانه ی اقتدار یافتن یک فرد را دلیل کافی برای پیروزی او تلقی می کرده اند و این درست همان اعتقاد کور به سرنوشت است ... بعدها وقتی از آیین زروان پرستی فقط آثار اعتقاد به سرنوشت باقی ماند، مصلحت اندیشی پا به عرصه گذاشت."

می توان تصور کرد که در زمینه ی مناسب اجتماعی مثل زور و داغ و درفش و یا فقر و احتیاج و استیصال، این چنین روحیاتی سر بر می کشند.

نمی توانم فکر نکنم به بازی شطرنجی که محافظه کاران دارای قدرت با مردم و اصلاح طلبان در این سالها بازی می کردند و خانه به خانه عقب می نشاندند. شاید در پس هر عقب نشینی این اندیشه ها هم در ناخودآگاه ما هست، بدون اینکه بدانیم یا باور کنیم.

نوشته شده توسط پویا در 05:22 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661