|
« April 2005 |
Main
| June 2005 »
May 30, 2005
مرخصی گنجی و یادداشتی دیگر ...
خوشبختانه اکبر گنجی به مرخصی طولانی مدت آمده است. به امید روزی که تمامی زندانیان سیاسی از جمله ناصر زرافشان و باطبی و همه ای که من شاید اسمشان را هم ندانم نه به مرخصی طولانی که به آزادی پایدار برسند. جالب هم هست که هیچ زندانی سیاسی در جمهوری اسلامی بیگناه شناخته نمی شود. همه به مرخصی استعلاجی می روند. شاید برای روزی که اگر کشتیبان را سیاستی دیگر آمد دستش بازتر باشد.
اما جای خوشحالی ست که گنجی بازگشته است.
----------
نوشته بودم که درباره ی انتخابات کمتر خواهم نوشت.
در حال جمع آوری متن و داده های جدید درباره ی موضوع "تکامل انسان" هستم برای ساختن فلش جدید. فلشی که جنبه ی آموزشی دارد. نه آنقدر کلی است که بتوان مثل روزنامه خواند و گذشت و نه آنقدر تخصصی که مخاطب کمی داشته باشد. انتخاب مطلب هم کار ساده ای نیست. از یک طرف دریایی از اطلاعات و یافته ها. از طرف دیگر توشه ی اندک من و از طرف سوم به هرحال موضوع باید در حد قابل قبولی عرضه شود. فکر نمی کنم جای این در سایت زنان ایران باشد. بخاطر اینکه درباره ی مشکلات امروزی زنان نیست. مگر اینکه بخواهند یک بخش علمی هم داشته باشند و چرا که نه؟
نقش پایه ای و عمیق «زن» در سیر تکاملی انسان - حتی با نگاهی کوتاه - آشکار است. مسئله از موضوع زایش و مادر بودن بسیار پیچیده تر است.
خوب است در یادداشت امشب مثالی بزنم:
اینکه در روند رشد و تکامل انسان از انسان راست قامت (Homo Erectus ) به انسان هوشمند دانا (Homo Sapiens Sapiens ) که ما باشیم چه ساختار اجتماعی نقش غالب را داشته است موضوعی بوده که بحث زیادی روی آن شده است. «شکار» که نقش اصلی را بر دوش مردان می گذاشته و برتری آنان را تامین می کرده است یا «جمع آوری دانه ها و میوه» که زنان و کودکان هم می توانسته اند نقش زیادی داشته باشند؟
داده ها نشان داده اند که بیشتر جامعه های انسانهای راست قامت بر پایه نوعی تقسیم کار اداره می شده است. مردان وظیفه ی شکار را به عهده داشتند که کاری وقت گیر و طولانی بوده است با نتیجه ای نه چندان معلوم و قابل پیش بینی. درنبود آنان، زنان، هم کار جمع آوری دانه ها و میوه های خوردنی را بعهده داشتند و هم حفاظت از محل سکونت و هم پرورش کودکان و یاد دادن شیوه ی کارها را به آنها. از طرف دیگر محل سکونت که زنان، اداره ی آنجا را بعهده داشتند جایی بوده که مردان به هر حال برای آسودن و تقسیم نتیجه ی شکار باید به آنجا باز می گشته اند.
کم خطرتر بودن کار جمع آوری دانه و ثبات و آرامش بیشتر به زنان امکان این را داده بود که اولا دانه ها و گیاهان را بیشتر وارسی کنند و بسیاری از گیاهانی را که خاصیت طبی داشته اند بتدریج در طول هزاران سال کشف کنند. بسیار طبیعی ست که اولین طبیب ها زنان بوده باشند. از طرف دیگر ماندن در محل ثابت به زنان امکان یادگیری انبار کردن و نگهداری مواد غذایی را می داده است. در حالیکه گوشت شکار باید بسرعت مصرف می شده و در زمستان طولانی اصلا گوشت وجود نداشته یا بسیار کم بوده است، انبار دانه ها مایه ی زندگی آن اجتماع کوچک بوده است. کاری که مدیریت آن بعهده ی زنان بوده است.
طبیعی است که با تکامل انسان به نوعی که ما به آن متعلق هستیم (انسان هوشمند دانا) این زنان بودند که پایه ی جوامع کشاورزی را گذاشتند و بخصوص با رشد زیاد این جوامع در بین النهرین و جنوب ایران امروزی که بتدریج پایه های تمدن شکل گرفت. بدیهی هم بود که مدیریت این جوامع در دست زنان باشد. آنچه که مادرسالاری نام گرفته است.
این نقش مهم زنان در جوامع اولیه حتی در آثاری که از انسان نئاندرتال (که نسلشان حدود چهل هزار سال پیش کاملا از میان رفت) مثل پوشاک و لوازم زینتی وجود داشته است. در نقاشی های غارها و اولین آثار ساخت دست بشر، زن نقش مرکزی را داشته است.
اینها را در اینجا بتدریج می آورم چون آن فلش بیشتر به سیر کلی تکامل از حلقه ی مشترک انسان - میمون تا انسان هوشمند دانا را در بر می گیرد. و بد نیست که این موضوعات در اینجا کم کم مطرح شود به این امید که مخاطبین خودش را پیدا کند.
این یک تست است.
پویا
نوشته
شده توسط پویا در 06:54 PM
این یک تست است.
پویا
May 29, 2005
برای آزادی اکبر گنجی
برداشتن قدمی کوچک بدور از هرگونه دسته بندی و رقابت های بی ارزش، برای آزادی اکبر گنجی و با امید به آزادی همه ی آنها که بخاطر اندیشه شان و بیان آن در بند هستند.
Human Rights
این لینک یک "بمب گوگلی" است که با کلیک های زیاد روی آن درهر جا که قرار دارد، جستجوکنندگان "Human Rights " در موتور جستجوی گوگل به صفحه روزنامه نگاران بدون مرز که برای اکبر گنجی نوشته شده هدایت می شوند. یعنی اکبر گنجی= Human Rights .
اطلاعات بیشتر را در سایت بانیان این حرکت جمعی ببینید.
نامه ی زیر هم به مقامات و ارگان های بین المللی فرستاده شده است:
اکبر گنجی قدیمیترین روزنامهنگار ایرانیست که به دلیل ابراز عقيده و دفاع از آزادی و حقوق حرفهی روزنامهنگاری، زندانی است. وی به بهانهی انتقاد از مقامات دولتی، به دستِ بالاترین مقامات قوهی قضائیهی جمهوری اسلامی، محكوم شده است و تا این لحظه بيش از ٦١ ماه است كه در زندان بهسر میبرد. او در طول اسارتش به انتشار "مانیفست جمهوریخواهی" -اثری که به قصد ارائه راهکار برای رسیدن به جامعهی باز و دموکرات نگاشته شده است- و دعوت مردم به نافرمانی مدنی مبادرت ورزیده است و از همینرو به سختی مورد خشم و کینهی حاکمان و مسئولان قضایی قرار گرفته است که از طریق سوء استفاده از قدرت قانونی سعی در خاموش ساختن صدای وی دارند، بهطوری که حتی دکتر ناصر زرافشان وکیل مدافع گنجی نیز هماکنون در زندان بهسر میبرد. اكبر گنجی در اعتراض به برخورد ناعادلانه و غير قانونی با وی و عدم برخورداری از مرخصی استعلاجی، از ساعت ١٩ پنجشنبه ٢٩ ارديبهشت ٨٤ اعتصاب غذای نامحدودی را آغاز کرده است و این در حالیست که وی بهشدت بیمار است و نیاز مبرم به درمانهای ویژه دارد. ما روزنامهنگاران و وبلاگنویسان ایرانی نگران سلامتی گنجی هستیم و به دلیل خودداری مسئولین قوه قضائیه از آزادی و درمان وی، خواهان اقدام فوری نهادهای حقوق بشری برای تحت فشار گذاشتن قوهی قضائیه ایران برای آزادی و درمان وی هستیم. تحت شرایط فعلی، مسئولیت جان اکبر گنجی با نهادهای بینالمللی حقوق بشر و آزادیخواهان جهان است.
متن انگلیسی:
Akbar Ganji is the longest-serving political prisoner in Iran’s journalistic community, jailed for expressing his opinion in defense of freedom and the professional rights of journalists. He was convicted by high-ranking judiciary officials in the Islamic Republic for criticizing government officials, and has so far spent more than sixty-one months in prison. Since his imprisonment, Ganji has published “The Republican Manifesto,” a work that outlines plans for achieving an open and democratic society, and has invited the people to engage in civil disobedience. These actions have brought him further wrath from the officials of the judiciary, who are abusing their legal powers to silence his voice, so much so that even his attorney, Dr. Nasser Zarafshan, has been sent to prison.
At 7 PM on Thursday, May 19th 2005, Ganji went on an indefinite hunger strike to protest his unfair and illegal treatment, including the refusal to grant him medical leave. This is while he is severely ill and is in dire need of special medical attention. We Iranian journalists and bloggers are extremely concerned about Ganji’s health, and we call on human rights organizations to take immediate measures to pressure Iran’s judiciary to release and treat him. In the present circumstances, international human rights organizations and freedom-loving people all over the word are responsible for the protection of Akbar Ganji’s life.
نوشته
شده توسط پویا در 11:16 PM
May 28, 2005
نقش روزنامه نگار و وضعیت ما ...
این روزها درباره انتخابات و شرکت کردن یا نکردن در آن، همه جا می نویسند. من فکر می کنم بیشتر از آنچه باید در یک وبلاگ نوشت، در اینجا نوشته ام. ترجیح می دهم کم کم درباره اندیشه ها و موضوع های کلی تری که در ذهنم می گذرد بنویسم. چیزی که برای آن این وبلاگ را به راه انداخته ام.
اما با این حال اگر این یادداشت را هم در رابطه ای هر چند کوچک با انتخابات می بینید، منظور اصلی من این نبوده است.
یکی از نقش های مهم روزنامه های دوران مشروطه و پس از آن ساده تر شدن زبان نوشتاری و بیرون آمدن از نثر پیچیده درباری بود. اما نقش مهم دیگری که آن روزنامه ها داشتند موضوع "نقد قدرت" بود. دیگر از آن زمان به بعد - تا حدود زیادی تحت تاثیر اندیشه های آزادیخواهانه و تجددگرایانه - منظور اصلی نویسندگان روزنامه ها آگاهی دادن به مردم بود از آنچه در بطن اجتماع می گذرد.
پس از دوم خرداد به دلیل نبودن فضای آزاد برای فعالیت حزبی، بسیاری از نشریات دوم خردادی عملا بصورت ارگان های این یا آن تشکل اصلاح طلب در آمده بودند. اما در همان زمان هم بودند نشریاتی مثل «پیام امروز» که به نقش بی طرفانه و مستقل خودشان آگاهی داشتند و سعی کردند که در همان جایگاه خودشان بعنوان شاخک های آگاهی اجتماعی بمانند.
امروز اما پس از 8 سال که از دوم خرداد می گذرد و قاعدتا باید به شناخت عمیق تری از جایگاه مطبوعات رسیده باشیم، متاسفانه تعداد زیادی از مطبوعات بیشتر و بیشتر در نهادهای قدرت یا نزدیک به قدرت تنیده می شوند. باز هم جای تاسف دارد که بسیاری از گردانندگان و نویسندگان این نشریات، جوانان علاقمند و پرشور هستند و نه بازیگران سالخورده و منفعت طلب. من بویژه وقتی که روزنامه های اقبال و شرق را می خوانم بسیار افسوس می خورم و احساس نگرانی می کنم، نه برای اینکه چرا از معین دفاع می کنند بلکه بیشتر برای اینکه از نقش روزنامه نگاری مدرن و حرفه ای جدا می شوند.
اینطور تنیده شدن در نهادهای قدرت یا در پی دستیابی به قدرت، توانایی نقد را از این نشریات گرفته است و می گیرد. مثلا در گیر ودار این انتخابات، وظیفه ی اصلی یک روزنامه که می خواهد حرفه ای عمل کند، بررسی و آگاهی دادن از روند انتخابات، واکنش های مردم و بررسی و آگاهی دادن از کسانی است - از محافظه کار و اصلاح طلب - که روزانه میلیونها تومان خرج وعده و وعیدهای انتخاباتی می کنند. یکی از کارهای مهم روزنامه نگاران می تواند این باشد که وعده و وعیدها را با امکانت قانونی موجود و با اصول بدیهی اقتصادی به مقایسه بگذارند و نشان بدهند که آن وعده آیا اصولا انجام شدنی هست یا نه. و اگر انجام شود چه تاثیرات اقتصادی و اجتماعی خواهد داشت.
دوستان روزنامه نگار حتما می دانند که وظیفه و نقش آنها درست کردن یک ناجی و مردم را به دنبال او انداختن نیست. یعنی فکر می کنم دوره ی این کار تمام شده باشد چرا که بارها امتحان کردیم و به مقصد حتی نزدیک هم نشدیم.
صرف نظر از اینکه چه کسی انتخاب شود، زندگی اجتماعی و سیاسی جریان دارد. به نظر من باید سعی کرد مستقل ماند و دید انتقادی را از دست نداد.
و باز صرف نظر از اینکه مردم در این اننخابات شرکت می کنند یا نه، دوستان ما باید تصمیم بگیرند که آیا می خواهند روزنامه نگار باشند یا نه. این کاری که امروز بسیاری از آنها در مقالات و نوشته ها و انتخاب سرتیترها و عکس ها می کنند با روزنامه نگاری مستقل فاصله بسیاری دارد. مشکل اینجاست که صرف نظر از نتیجه ی انتخابات، در آینده چالش های سیاسی و اجتماعی و بالا و پایینهای بزرگی خواهد بود که برای مورد باور مردم بودن بهتر است که به همان نقش اطلاع رسانی بیطرفانه تکیه کرد. بگذاریم در فردای انتخابات هم که بزودی می رسد مردم به آنچه ما می نویسیم اطمینان کنند.
نوشته
شده توسط پویا در 10:38 AM
May 27, 2005
دیالوگی کوتاه با پیک نت ...
دیروز پنج شنبه سرمقاله ای در پیک نت چاپ شد به نام "کابینه ملی و جبهه آزادی".
من نظر کوتاه مخالف خودم را برای گردانندگان سایت نوشتم و پاسخی دریافت کردم که در زیر می آورم همراه با پاسخی بلندتر از بار اول که فقط در حد یک اظهار مخالفت بود. اگر باز هم دیالوگ ادامه پیدا کرد برای خوانندگان این وبلاگ خواهم گذاشت.
پیک نت -
1- ما نميدانيم كه تشكيل يك دولت وحدت ملي از همه نيروهاي سياسي كشور چرا
سخيف است و چرا پيشنهاد آن جنگ رواني است. پيشنهاد شما چيست؟
2- تشكيل چنين حكومتي مستلزم حضور و مبارزه مردم است. اگر مسئله چشم داشت
به حكومت باشد كه به هر حال ايران حكومت دارد و كسي كه بخواهد به حكومت چشم
داشته باشد به همين حكومت چشم خواهد داشت. بنابراين بحث برسر چه نوع حكومتي
است. اگر شما فكر كرده ايد كه تشكيل حكومت وحدت ملي از بالا ممكن است و
بدون گسترده ترين بسيج مردم و وسيعترين مبارزه امكان پذير است ما چنين
تصوري نداريم. كاري هم كه ما انجام مي دهيم و تنها ابزاري هم كه در اختيار
داريم نيز در واقع همين است تلاش براي بسيج مردم براي رسيدن به اهداف معين.
نظراتتان را لطقا به همين شكل كوتاه با ما در ميان بگذاريد كه امكان پاسخ
به ان داشته باشيم.
موفق باشيد
پویا -
دوستان پیک نت همانطور که خواسته اید تلاش می کنم کوتاه بنویسم :
من منظورم سر مقاله ی 5 شنبه با نام "اعلام کابینه ملی و جبهه متحد آزادی" است. از پاسخ شما تعجب می کنم. اولا که کابینه ملی یعنی کابینه ای که افراد شرکت کننده در آن نماینده ی گرایشات و سلیقه های مردم ایران در کلیت آن باشند. این "کابینه ملی" شما با آن ترکیب عجیبی که معرفی کرده اید بیشتر کابینه ی ائتلافی اصلاح طلبان حکومتی و محافظه کاران است. پیشنهاد کرده اید که کروبی به نفع معین کنار برود و بعد در کابینه احتمالی وزیر کشور شود. بعد هم بودن قالیباف که گویا مورد توجه خامنه ای است اشکالی ندارد. در آخر هم از محافظه کاران از غفوری فرد مدافع کنونی رفسنجانی و رئیس خانه ی احزاب وابسته به مافیای موتلفه دعوت کرده اید. بقیه هم از دستگاه مدیران خاتمی باشند که بسیاری از آنان از کارگزاران هستند. یعنی همه از گوش به فرمانان "احکام حکومتی". سرانجام هم پیشنهاد کرده اید که از ملی - مذهبی ها در مدیریت ها استفاده شود و تشکیل جبهه. یعنی در همین کابینه ی شما هم ملی - مذهبی ها نبودند اشکالی ندارد. همان جبهه هم که حالا چه موقع تشکیل شود و چه ترکیبی داشته باشد و چه نقشی در کشور بازی کند کافی ست.
دوستان تعدادی از رهبران درجه اول همین ملی - مذهبی ها در دولت "اصلاح طلب" آقای خاتمی توسط تشکیلات اطلاعات در شرایط بدی زندان هستند. حالا آقای معین و کروبی چه قدرتی دارند که بخواهند با آنها اعلام جبهه کنند؟
بعد هم این ترکیب پیشنهادی شما در برگیرنده ی گرایشات ملت ایران است؟ کروبی، معین، قالیباف و غفوری فرد و کارگزاران (همان ها که شما مدیران خاتمی اسم می گذارید) نمایندگان چه اقشار و گروه هایی از مردم ایران هستند؟ چرا فکر می کنید هر چه اسم ها پر رنگتر و جذاب تر باشند، پذیرفتنی تر هم می شوند. این کابینه به نظر من نه تنها ملی نیست که دقیقا ضد ملی است.
مردم ایران که هشت سال پیش آن جنبش 2 خرداد را بوجود آوردند و به محافظه کاران در تمامیتشان 2 بار گفتند که مایل به زندگی در زیر مدیریت و رهبری آنها نیستند چرا باید حالا به کابینه ای تن در بدهند که همان محافظه کاران در آن حاضرند و تحت حکم حکومتی رهبر کار می کنند؟
به نظر من شما پیش از آنکه از معین بخواهید اعلامیه ی وفاق ملی بدهد، عملا از مردم خواسته اید که سند عذرخواهی و دستبوسی محافظه کاران را امضا کنند.
دوستان از خودتان پرسیده اید که اگر این رفتارهای کجدار و مریز و چانه زنی های پشت درهای بسته در این 8 ساله جوابگوی خواسته های مردم بود که شما امروز مجبور به این پیشنهاد "کابینه ملی" نمی شدید.
من پارگراف آخر شما را در آن سرمقاله یک جنگ روانی برای روی آوری مردم به پیشنهادتان ارزیابی می کنم. اتحادیه اروپا در مورد مساله اتمی روی رفسنجانی حساب بزرگی باز کرده است. همین دیروز هم آمریکا مخالفتی با طرح در خواست ایران در سازمان تجارت جهانی نکرد. و حتما قول هایی بدور از چشم مردم نهادهای غیر انتخابی در پشت درهای بسته به محافل بین المللی داده اند.
متاسفانه سرمقاله ی شما بیشتر به یک سخنرانی آقای تاج زاده در میتینگ انتخاباتی جبهه ی مشارکت می ماند تا یک بررسی و ارزیابی جدی در شرایط کنونی که حتی انتخاب معین تاییدی ست بر حکومت مطلقه ی رهبری و مافیای سیاسی و اقتصادی قدرت.
نوشته
شده توسط پویا در 06:44 PM
May 26, 2005
مصالح مردم یا بازی نامعلوم؟
اینروزها بحث های انتخاباتی داغ شده است و یا شاید بهتر است بگوییم تند. در محیط نه چندان دوستانه ی وبلاگ ها هم این هیزمی شده است بر آتش های دیرینه.
اما بطور کلی از یک طرف بحث این است که نباید تسلیم حکم حکومتی شد و حالا که کار به "لطف حاکم" رسیده است نباید به این تن در داد. در این انتخابات از ابتدا هم که کاندیداهای مردم اجازه ی شرکت نداشته اند. حالا یا یکی دو تا زن بوده اند و خودی و غیر خودی فرق نمی کرده است و اصلا همان زن بودنشان نشانه ی عدم صلاحیت !!! است و یا از مردان هم که فقط خودی های حلقه ی قدرت اجازه ی شرکت داشته اند.
از طرف دیگر هم اینکه سیاست هنر تبدیل فرصت ها به امکانات است یا بر عکس، بستگی به اینکه چه تعریفی از فرصت و امکانات داشته باشیم.
بحث محوری کتاب "مشروطه ایرانی" بهم ریختن مفاهیم و قربانی کردن واقعیت ها در پای "مصالح" سیاسی و اجتماعی است. نمونه ی آنهم مستشارالدوله که قانون سکولار فرانسه را به ایران آورده بود و برای جا انداختن آن و رفع مقاومت روحانیون، بند بند آن را با آیه های قرآن مقایسه می کرد و تازه نتیجه می گرفت که بسیاری از این قوانین از قرآن و آموزشهای اسلامی گرفته شده است !
و آنقدر گفته شد تا اصولا مفاهیم و اصول مشروطه در ذهن خود روشنفکران و مردم هم بهم ریخت. هیچگاه نتوانستیم تعریفی از ریشه های نظری و اجتماعی خردگرایی و جامعه ی مدنی آنچنان که در غرب پدید آمده بود بدست بدهیم. هنوز مفهموم ناروشن "جامعه ی مدنی اسلامی" در ذهن خیلی از نواندیشان ما خوش منظر جلوه می کند.
نگرانی من در اینجاست که امروز هم در پی مخدوش کردن مفاهیم جامعه مدنی و "حکم حکومتی" هستیم. به نظر من دو حالت دارد:
اگر آقای معین بر کاندیدایی خود بماند باید بپذیریم که حکم حکومتی بخشی از ابزار قانونی کشور ماست صرف نظر از اینکه به نفع جناح ما باشد یا نباشد. در اینصورت ما تعریف درستی از جامعه مدنی نداریم چرا که ماهیت "حکم حکومتی" بر ضد حقوق مدنی شهروندان است. و در این شرایط چگونه می خواهیم گفتمان جامعه ی مدنی را پیش ببریم؟ اگر امروز به حکم حکومتی - چون به نفع ماست - گردن بگذاریم فردا هم در قدم به قدم آن اصلاحاتی که وعده اش را می دهیم با همین احکام حکومتی مستقیم و غیر مستقیم روبه رو هستیم.
حالت دوم اینست که ما به این سیاست های خودکامگی نه بگوییم. قدمی از "زمزمه ها و گلایه های کمرنگ" اصلاح طلبان حکومتی و بخصوص آقای خاتمی پیشتر بگذاریم و انحصارطلبان را به چالش افکار عمومی دعوت کنیم. تجربه ی تاریخی نشان داده است که همه چیز را فدای "مصالح" امروز کردن نه در کوتاه مدت نتیجه می دهد - که در این 8 سال هم نداد - و نه در دراز مدت کمکی به مردم می کند.
به نظر من شرکت اصلاح طلبان حکومتی در انتخابات، شرکت در بازی نامعلومی است که قوانین آن را مردم و حقوق شهروندی آنان تعیین نکرده اند.
من فکر نمی کنم آقای معین به ریاست جمهوری برسد ولی اگر هم اینطور بشود فقط افتادن در سراشیبی منافع انحصارطلبان است.
نوشته
شده توسط پویا در 07:47 PM
May 25, 2005
صداقت ؟....
از ویژگی های دوران 8 ساله ی پس از دوم خرداد آنچه که اصلاح طلبان حکومتی بیشتر از همه روی آن تکیه داشتند «صداقت» آقای خاتمی بوده است و اینکه او می خواسته کاری کند اما نگذاشته اند، یعنی محافظه کاران فرصت ها را گرفته اند و مثال میانگین هر 9 روز یک بحران در کار دولت و ...
در اینکه محافظه کاران همواره در کار اصلاحات بعنوان یک جنبش مردمی کار شکنی کرده اند که شکی نیست و چیز تازه ای نگفته ایم.
اما صداقت را اگر صداقت سیاسی تعریف کنیم بسیار فرصتها بود که آقای خاتمی با مردم صادق نبود:
آنجا که گفت اگر لایحه ی اختیارات رئیس جمهور تصویب نشود، نخواهم ماند ...
آنجا که گفت تغییر قانون اساسی خیانت است ...
آنجا که گفت از کجا می دانید روزنامه های توقیف شده مقصر نبوده اند...
آنجا که گفت با تصفیه ی وزارت اطلاعات چشم فتنه را کور کردیم...
و امروز که : "رييس جمهوري در خصوص تنوع نامزدهاي انتخاباتي گفت: كم و بيش تمامي سليقهها ميتوانند نامزدهاي خود را در ميان نامزدهاي تاييد صلاحيت شده ببينند."
در دنیای سیاست یکی از راههای نشان دادن صداقت "سکوت" است. "بیمار و بستری شدن" است برای انجام ندادن کاری که به مصلحت مردم نیست. مردم نشانه ها را خیلی زود می گیرند.
شادروان مصدق وقتی که می دید انجام کاری به مصلحت مردم نیست فریاد می زد، قهر می کرد و در زیر پتو بستری می شد، اما دروغ نمی گفت و امضا زیر آنچه به ضرر مردم بود نمی گذاشت. مصدق هم سیاستمدار بود و با مانوورهای سیاسی آشنا و حتما هم در جاهایی اشتباه کرد. اما با مردم ناصادق نبود.
می توان ناحق را حق گفت و باز هم به واژه صداقت تکیه زد؟
کار سیاست بدون شک سیاه و سفید نیست. اما خاکستری تیره را می توان به جای سفید جلوه داد؟
آقای ابراهیم نبوی نوشته است: "خاتمی، مردی که تاریخ ایران ندیده بود." و " خاتمی عليرغم همه آن كارهايی كه نكرد، اما كاری كرد كه در تاريخ قدرت ايران بی سابقه است. خاتمی هشت سال شريف ماند."
کاش آقای نبوی یکبار دیگر کتاب تاریخ شان را فقط از فصل مشروطه به بعد ورقی بزنند، شاید بعضی نامها در این 8 ساله در خاطرشان کمرنگ شده باشد. از ملک المتکلمین بگیرید تا میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی و مرحوم مصدق که هیچگاه توده های میلیونی در پشت سرشان نبودند آنهم 8 سال.
چرا فکر می کنیم هر چه صفت ها را پر رنگ تر کنیم پذیرفتنی ترمی شوند؟
صفت "بی سابقه" در تاریخ صفتی نیست که با چرخش قلم ما به کسی بدهند. عمل و منش و روش بی سابقه می خواهد که هیهات ...
نوشته
شده توسط پویا در 06:19 PM
May 23, 2005
شادی و عصبانیت ...
اگر حوصله ی خواندن بخش بخش مقاله ی "نگاهی دوباره به سفرنامه ها" را ندارید، در این صفحه ی سایت گویا هم منتشر شده که شاید خواندنش راحت تر باشد.
----------
دو سه نکته ای که از ذهنم گذشت:
انتخاب آزاد حق طبیعی مردمی است که می خواهند سرنوشت کشورشان را تعیین کنند.
اینکه شورای نگهبان با اعلامیه ای کسی را حذف کند یا رهبر در یادداشتی کسی را تایید، بیشتر از هر چیز توهین به مردم و شخصیت و خرد جمعی آنهاست.
سرفصل روزنامه ها و سایت های اینترنتی را می خوانم. اطلاعیه اتحاد جمهوریخواهان منتشر شده است که تحریم سراسری کنیم. بحث بر سر شرکت در انتخابات نیست. من نظرم را پیش از این نوشته ام. موضوع اینست که چرا نباید کمی صبر کرد تا از تمامی نمایش با خبر شد؟
حالا دنباله ی اخم و عصبانیت سایت ها و روزنامه های طرفدار اصلاح طلبان حکومتی چیست؟ تقدیر از رهبر بخاطر میانجیگری بین جناح ها؟ که مثلا آقای شکوری راد رئیس ستاد انتخاباتی آقای معین بگوید: "چنين اقدامي از جانب مقام معظم رهبري كه بر شوراي نگهبان اشراف دارد و اعضاي شوراي نگهبان مستقيم يا غيرمستقيم منصوب از طرف ايشان هستند امري طبيعي در چارچوب قانون و در جهت اصلاح روند انتخابات و استراتژي مشاركت حداكثري مردم در آن است و بايد از آن استقبال نمايند."
که این، نه امری "طبیعی" است، نه در جهت "اصلاح انتخابات" است و نه رای دادن مردم (حتی در صورت انجام آن) به مشارکتی مدنی خواهد انجامید چرا که این "حکم های حکومتی" جایی برای مشارکت مردمی قائل نیست.
و دنباله ی اطلاعیه ها و مقالات از سر عجله نوشته شده چیست؟ شرکت فعال؟
بدون شک تایید دوباره ی اصلاح طلبان حکومتی توسط رهبر از فشار افکار عمومی مردم نبوده است. فشار افکار عمومی ار کشوری مثل ایران امکان ظاهرشدن 24 ساعته را ندارد. برای همین تعجب می کنم که چه با عجله خوشحال می شویم که دیگر مهر ابطال بر انتخابات خورد - بدون اینکه فکر کنیم که شرکت نکردن مردم در انتخابات شوراها یا مجلس هفتم ضرورتا به جنبش مدنی مردم نیانجامید. و یا چه زود عصبانی می شویم که با حذف کاندیدای ما "آزادی انتخابات" مخدوش شد!
با آمدن رفسنجانی و بخصوص با حمایت های ضمنی اتحادیه اروپا تصور نمی کنم کسی جز او انتخاب شود. شاید منظور اینست که کاندیدای اصلاح طلبان حکومتی در یک به اصطلاح انتخابات شکست بخورد تا رد صلاحیت. اینطور از نظر بین المللی هم گویا قابل قبول تر باشد.
تمام نکته در اینجاست که در نبود یک جنبش مردمی، این رویدادها از جنس همان تسویه حسابهای درونی است. چیزی از جنس نامه کروبی به رفسنجانی. و برای همین کمی خودداری و آرامش شاید عاقلانه تر باشد.
نوشته
شده توسط پویا در 06:39 PM
May 22, 2005
نگاهی دوباره به سفرنامه ها بخش آخر
----------
من مجتبی سمیعی نژاد را شخصا نمی شناسم. آن یک رای خودم را به او دادم چون بخاطر اندیشه اش در بند است. آن روزی او که آزاد باشد به این فکر می کنم که با اندیشه ی او موافقم یا نه. مهم این است که مجتبی ها باشند و بنویسند. آدرس رای دادن اینجاست ...
----------
امروز سعی می کنم که این بحث انعکاس خودکامگی در نوشته های سفرنامه نویسان خارجی را پایان بدهم، چون به تجربه می دانم که بحث های طولانی در جایی مثل وبلاگ - بخصوص اگر کمی تئوریک هم باشند- زود خواننده را خسته می کنند.
---------
یکی از ویژگی ها و خوبیهای نوشتن وبلاگ این هم هست که می توان حتی نوشته ای مثل همین بحث خودکامگی را با آخرین داده ها "به روز" کرد. قسمت دوم مانیفست سیاسی اکبر گنجی این روزها منتشر شده است. من با تک تک توصیفات و بندهای آن نوشته موافق نیستم اما با روح حاکم بر نوشته موافقم. هنگام خواندن آن نوشته از موقعیت استفاده کردم و چند جمله ای را بیرون کشیدم فقط برای اینکه نشان بدهم آنچه در این 4 بخش نوشته شد نه کهنه مطلب که مشکلی است که امروز در سال 2005 میلادی یعنی حدود 500 سال بعد با آن دست به گریبانیم. بدون شک نه دنیا، دنیای 500 سال پیش است و نه کشور ما ایران دوره ی صفوی. از آن هنگام تجربه انقلاب مشروطه، جنبش ملی شدن نفت و انقلاب بهمن 57 و جنبش 2 خرداد را از سر گذرانده ایم. بسیار تغییر کرده ایم اما هنوز گره بر جای خود باقی ست:
" مسأله روشن است. مقام رهبری تحمل كوچكترين انتقادی را ندارد. رهبری خدايگانی است كه صرفاً بايد پرستيده شود. فقط رابطه خدايگان و بنده را ميفهمد.
اما در اينجا قدرت اصلی در دست رهبر مادامالعمر است و او همهكاره است. كلية نهادهای انتصابی يك رئيسجمهور آزاديخواه را به تداركاتچی تبديل خواهند كرد.
گذار از سلطانيسم نیازمند به دموكراسی نيازمند «مشروعيتزدايي» از نظام حاكم و «عدم همكاري» با حاكم شخصی است.
حاكم خودكامه در آنجا (نظام اقتدارگرا) خدايی ميكند، دولت پاسخگو وجود ندارد.
رهبران شخصی نهتنها تمايلی به واگذاری قدرت ندارند، بلكه قدرت را به طور مادامالعمر در اختيار گرفته و به طور خودكامه از آن استفاده ميكنند." (1)
----------
چون نوشته ی قبلی را با نقل قولی از کشیش سانسون به پایان بردم، این نوشته را با نقل قول دیگری از او شروع می کنم:
"گمان نمی کنم در دنیا حکومتی خودکامه تر از حکومت ایران وجود داشته باشد. قدرت پادشاه چنان مطلق است که برای اجرای فرمان های او نیازی به ثبت آنها نیست، بلکه شاه اختیار جان رعیت را دارد، بی آنکه حتی شورای خود را در جریان فرمان های خود قرار دهد."(2)
فراموش نکنیم که سانسون در زمان جانشین شاه عباس یعنی شاه سلیمان در ایران بود. بیشتر وقت شاه سلیمان هم در حرمسرا و مهمانی ها و شرابخواری های طولانی می گذشت. همانطور که در یادداشت قبلی هم نوشتم وقتی که شاه هم ضعیف بود، ویژگی خودکامگی سررشته ی امور را به دست خواجه سراها و چاپلوسان درباری می داد. وزرا و صدراعظم اصولا در جریان کارها نبودند. و این درست برعکس وضع در اروپای آنروز بود که دستگاه اداری و کنسول ها یکی از نهادهای مهم محدود کردن قدرت شاه بودند. شاه در اروپای فئودالی برای اعمال قدرت در داخل کشور و وصول مالیاتها بوسیله ی دستگاه اداری گسترده محدود می شد در حالیکه در ایران این دستگاه اداری عوامل سرکوب و غارت شاه بودند. حتی تا اواخر دوره ی قاجاریه شاه مقامات محلی را به مزایده می گذاشت و هرکس که مبلغ بیشتری می داد، قدرت محل از آن او بود. و صد البته باید در فرصت محدودی تا چند برابر آن مبلغ را از کیسه ی خالی مردم محل به چنگ می آورد.
سانسون درباره ی شیوه ی اجرائی شاه سلیمان که قدرت شخصی شاه عباس را نداشت می نویسد:
"در جریان هیچیک از رایزنی هایی که در شورای سلطنتی درباره ی امور کشوری صورت می گیرد، تصمیمی گرفته نمی شود. در آن شورا تنها درباره ی راههای عملی بحث می شود، اما اجرای آنها به شورای خاصی محول می شود که از خواجه سرایان بلندپایه تشکیل شده است. در این شورا درباره ی مهم ترین امور حکومت تصمیم گرفته می شود. صدر اعظم و دیگر بزرگان کشور چیزی درباره ی این شورا نمی دانند. این خواجه سرایان اهل نظرند و پادشاه به وفاداری آنان اعتماد دارد."(3)
بازرگان دیگری به نام جانس هنوی درباره ی قدرت این خواجه سرایان می نویسد: "خواجه سرایان که قدرت واقعی را به دست آورده بودند، می توانستند به نمایندگی از طرف پادشاه هدایا و مناصبی به افراد ببخشند و در این امر، شایستگی جای نداشت. مقامات به کسانی داده می شد که پول بیشتری پرداخت می کردند." (4)
مسلم است که درباریانی که یا عامل شاه بودند (خودکامه ی قدرتمند مثل شاه عباس یا نادرشاه) و یا شاه عامل نظرات آنان بود (خودکامه ی ضعیف مثل شاه سلطان حسین)، صاحب اندیشه سیاسی برای اداره مملکت نبودند. آنچه که این ویژگی را به اشرافیت اروپایی می داد مالکیت واقعی موروثی بر زمین بود. روشن است که مسئله، "ارزش" قائل شدن برای مالکیت فئودالی نیست. بررسی تاریخی از ارزش گذاشتن ها جداست. اتفاقا جدال دائمی شاه با دستگاه اداری در اروپا به جایی رسید که در مجالس قانون اساسی که بعدها تشکیل شد و بورژوازی شهری هم به آنجا راه پیدا کرد، شاه برای پیدا کردن متحدی، با این بورژوازی رو به رشد شهری همکاری می کرد و بطور غیر مستفیم به انباشت سرمایه در شهرها کمک می کرد.
پس می بینیم که بحث بر سر آن نهادهای کنترل کننده ی خودکامگی شاه است و اینکه شاه مجبور بوده است برای حفظ موقعیتش دست به مانوور میان طبفات و نهادهای واقعی اجتماعی بزند. در حالیکه در ایران اساسا چنین نهادهایی یا وجود نداشتند و یا تابعی از نهاد شاه بودند.
رافائل دومان راهب فرانسوی می نویسد: "در نزد ایرانیان اشرافیت نسبی (nasabi ) وجود ندارد. اینجا اشرافیت به مال و منصب است و ایرانیان توجهی به قدمت خانوادگی و اشرافیت خاندان ندارند. وقتی فقر و درماندگی آنان را ببینند، آنان را در زمره طبقات پایین قرار می دهند. اینجا نام ویژه ای برای «پرنس»، «دوک»، «مارکی»، «بارون» و غیره وجود نداردو این واژه ها را نمی توان به فارسی برگرداند و بیشتر از آن فهماند."(5)
به جای اشرافیت موروثی اروپا، دومان واقعیت اجتماعی ایران را اینگونه شرح می دهد:
"حکومت کشور که فرمان پادشاه به طور مطلق بر همه قلمرو آن، بر رعیت و جان و مال آنان، رواست، بی آنکه واهمه ای از شورش و خروج داشته باشد، خودکامه یا سلطنتی است. این امر را سبب آنست که همه ی این بزرگان را که نخستین و بر حسب معمول واپسین فرد خاندان خود هستند، شاه به همان آسانی بر می کشد و باز بر زمین می زند."(6)
و در مورد خودکامه ی قدرقدرتی مثل نادرشاه افشار، اینطور به نظر می رسد که کاردانی او در جنگ و لشکرکشی پشتوانه ی مصالح ملی کشور و اندیشه ی سیاسی سازنده نداشته و نشیب و فرازهای این مصالح ملی بیشتر تابعی از جاه طلبی های یک مرد جنگی بوده است. چنانکه :
"نادر پس از آنکه غرامت جنگی هنگفتی از دولت مغولان کبیر دریافت داشت، مالیات سه ساله را به اتباع خویش بخشید. بخشی از گنجهایی که از هند بدست آمده بود برای احتیاجات نظامی مصرف شد و بخشی نیز در خزانه ی مخصوص نادر در کلات محفوظ بود و برای احیای نیروهای تولیدی ایران از آن استفاده نمی شد. نادر که به پول احتیاج داشت و از لشکرکشی به داغستان طرفی نبسته و وجوه ضروری را بدست نیاورده بود، تسهیلاتی را که در سال 1156 ه. ق. برای رعایا با بخشیدن مالیات سه ساله قائل شده بود، لغو کرد و فرمان داد که مالیات آن سه سال را بیکبار وصول کنند. وصول با شکنجه و آزار و غارت رعایا توام بود. به گفته ی محمد کاظم چشم و زبان کسانی را که مالیات نمی پرداختند در می آوردند ..."(7)
فکر می کنم در این چهار بخش توانسته باشم طرحی را ترسیم کنم که با اینکه دوره ی محدودی از تاریخ را در بر می گیرد اما آنچنان عمومیتی دارد که تا حدودی به درک ریشه ها و جاافتادگی خودکامگی کمک کرده باشد.
اگر کشور ما به دلایل فراوان در بزنگاه تاریخی مهمی یعنی دوران جداشدن مسیر اروپا از شرق، بیشتر و بیشتر در چنگ خودکامگی اسیر ماند، بدون شک امروز زمینه های مادی و آگاهی اجتماعی آنقدر قوی هستند که بتوانند قدرت خودکامه را مهار بزنند. اگر روزی اشرافیت عامل محدود کردن خودکامگی بود، امروز جامعه ی مدنی و نهادهای مردمی آن و نظامی که به تمامی و به معنای واقعی انتخابی باشد، می توانند گره خودکامگی را از گلوی کشور ما بازترکنند تا روزی که این گره دیرپا و کهنه اما نیرومند کاملا از فرهنگ ما پاک شود.
1 - مانیفست اکبر گنجی. بخش دوم
2و 3 و 4 و 5 و 6 - دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران
7 - تاریخ اجتماعی ایران ج. 2
نوشته
شده توسط پویا در 05:51 PM
May 21, 2005
نگاهی دوباره به سفرنامه ها بخش سوم
----------
من مجتبی سمیعی نژاد را شخصا نمی شناسم. آن یک رای خودم را به او دادم چون بخاطر اندیشه اش در بند است. آن روزی او که آزاد باشد به این فکر می کنم که با اندیشه ی او موافقم یا نه. مهم این است که مجتبی ها باشند و بنویسند. آدرس رای دادن اینجاست ...
----------
در پی مطلبی که در دو پست قبلی آوردم به یکی دو نکته کوچک اما ضروری می خواهم اشاره کنم. اول اینکه فایده ی این بحث در این است که جامعه ی ما به هرحال یک موقعی باید به این نتیجه برسد که چرا در هر بزنگاه تاریخی، پس از هر چرخش تاریخی از ویژگی خودکامگی رها نمی شویم؟ این خودکامگی چگونه مسیر تاریخی ما را در بیراهه انداخته است؟ از کجا پدبد آمده است؟ چه میسری را در تاریخ طی کرده و امروز ما در شرایطی هستیم؟
خواننده علاقمند به این نوشته ها خوب است همواره توجه داشته باشد که این رویدادها، خودکامگی ها و آنچه بر ما رفته است هنوز در جامعه، فرهنگ و سیاست ما زنده اند. این شاید به نوعی بتوان گفت که فقط تاریخ نیست، روند حیات اجتماعی کشوری ست که ما متعلق به آن هستیم. وقتی که پس از 8 سال و دادن 20 میلیون + 22 میلیون رای ملتی تازه به این نقطه ی امروز می رسیم، باید بیشتر بیاندیشیم که گره کار در کجاست؟
به نظر من طبیعی هم هست که موضوع را از زمانی پی بگیریم که در قسمت دیگری از جهان، تمدن بشری به راه روشنگری، خردگرایی، پیشرفت علوم و انسان گرایی و تدوین اندیشه ی سیاسی جامعه مدنی رفت در حالیکه در کشور ما نه علم و نه فلسفه و نه اندیشه ی سیاسی جایی در گفتمان اجتماعی نداشت.
بحث من، درباره ی ویژگی یا خصلت خودکامگی نهاد حکومتی ست. این صرف نظر از این است که این نهاد حکومتی چه شکلی در این یا آن زمان بخود گرفته است. تجربه ی امروز نشان داده است که این خودکامگی خصلتی آنچنان جاافتاده است که نه انقلاب مشروطه و نه انقلاب بهمن 57 نتوانستند آن را از اندیشه و عمل سیاسی ما جدا کنند.
چند روز پیش که قالیباف کاندیدای ریاست جمهوری گفت "من رضاشاه اسلامی هستم" زیاد تعجب نکردم. چون دور نگاه داشتن مردم از شرکت فعال اجتماعی و در نبود نهادهای انتخابی قدرتمند برای کنترل و محدود کردن حکومت، همیشه ناجی های با مشت آهنین می توانسته اند خلاء قدرت مردمی را تا مدت کوتاهی پر کنند. وقتیکه حتی اصلاح طلب حکومتی آقای حجاریان از پدیده ی بناپارتیسم نگرانی دارد که در شرایط آشفتگی اجتماعی می تواند حاکم شود، می بینیم که هنوز ریشه های پذیرش خودکامگی در فرهنگ جامعه زنده اند.
نکته ی بعدی این است که بحث خودکامگی از اینکه اصلاحاتی توسط این یا آن حاکم قدرتمند صورت گرفته جداست. بطور کلی دو حالت را شاید بتوان دسته بندی کرد.
اول اینکه حاکم یا شاه خودکامه از روی تدبیر و قدرت شخصی دست به اصلاحاتی می زند و دگرگونی های مثبتی در حیات اجتماعی ایجاد می کند. اما بدلیل خصلت خودکامگی و نبودن نهادهای کنترل کننده که در این دگرگونی ها سهیم باشند و دستآوردهای اصلاحات را محافظت کنند و گسترش بدهند، این اصلاحات پس از چند سالی در زمان خود او متوقف می شوند و یا عقب گرد می کنند. و یا اینکه بدلیل اینکه تنها نهاد حاکم و شاه قدرت واقعی را در اختیار دارد، مسئله ی مصالح و منافع ملی وابسته به جانشین آن خودکامه است. تجربه ی شاهان قدرتمند صفوی مثل شاه عباس و یا پس از صفویان، نادر شاه افشار نشان داد که وقتی مشت آهنین و خنجر تیز خودکامه ی مصلح ضعیف شوند، کشور به سراشیب انحطاط، فقر گسترده و حتی از دست رفتن استقلالش می افتد.
لاکهارت می نویسد: "سلسله ی صفویه در زمان شاه عباس کبیر به اوج قدرت خود رسید، ولی هنگامی که این پادشاه درگذشت، دوره ی انحطاط آن آغاز شد."*
شاردن هم در اینباره می نویسد: "به محض اینکه این پادشاه نیکوکار (شاه عباس صفوی) در گذشت، دوره ترقی ایران به پایان رسید." **
دومین حالت وقتی است که منافع ملی با ماجراجویی ها و اهداف نهاد خودکامه نزدیک و یا منطبق می شوند. زمانی کشور به سر وسامان و آرامشی می رسد که صد البته به خاطر قدرت نامحدود نهاد حاکم رونق و آرامشی شکننده است. ادامه دار نیست و چه بسا کشور و مردمش برجا می مانند در وضعیتی بسیار بدتر از آن دوران رونق و آرامش موقت (مانند دوره ی پس از نادرشاه).
حالا که به اینجا رسیده ایم کم کم ببینیم که سفرنامه نویسان چه می گویند. و نمونه های دو حالتی را که گفتم از لابلای نوشته های آنها دنبال کنیم.
جهانگرد آلمانی انگلبرت کمپفر درباره ی شیوه ی خودکامگی شاهان صفوی می نویسد: "شاه ایران از حقوقی کاملا نامحدود و مستقل در اجرای قانون برخوردار است. در بقیه نقاط جهان، قدرت دولت یا با توافقی رسمی و شناخته شده، یعنی قانون اساسی، محدود می شود یا موانعی تصریح نشده و در عین حال مقاومت ناپذیر در راه آن وجود دارد. به عنوان مثال، قدرت تزار روسیه را تا کنون اشراف یا بایارها محدود کرده اند و از آن گذشته پایبندی به حفظ سنن آباء و اجدادی وی را ازبسیاری از خودراءیی ها مانع شده است."
و سپس در مورد شاه صفوی می گوید: "... برعکس شاه صفوی به هر کاری مجاز است و هیچ مانع و رادعی بر سر راه سلطنت خود نمی شناسد. عقد قراردادها، اعلان جنگ و پذیرش صلح، تغییر قانون های کشور، وضع مالیاتهای جدید و حتی اختیار جان و مال هر فرد، و زنان و فرزندان او، همه در دست شاه است و هیچ قاعده و قانونی زیردستان را از فرادست و فرودست در برابر هوا و هوس های فرمانروایی که احتمال خبط دماغ (دیوانگی) او می رود حراست نمی کند." ***
در نوشته های پیش گفتم که حتی آنان که جزو بزرگان و نجبا و اشراف به حساب می آمدند فقط در اثر لطف و توجه پادشاه بود و بدون هیچ ریشه ی اجتماعی و یا روابط مبتنی بر مالکیت موروثی زمین ها.
نیکلا سانسون کشیش کاتولیک می نویسد: "می توان گفت که همه ایران، ملک اربابی (domain) پادشاه است.، زیرا اگر زمینی در مالکیت اربابان و بزرگان قرار دارد، به لطف پادشاه است و هرگاه او بر ارباب یا بزرگی خشم گیرد، املاک او را ضمیمه ی املاک خود می کند. حتی فرزندان بزرگانی که نسبت به شاه وفادار می مانند، وارثان پدران خود به شمار نمی آیند، مگر اینکه پادشاه خلاف آن اراده کرده باشد."****
دنباله ی این سفرنامه ها را در پست بعد پی می گیرم.
* و ** مرتضی راوندی - تاریخ اجتماعی ایران. ج 2 .
*** و **** سید جواد طباطبائی - دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران.
نوشته
شده توسط پویا در 08:09 PM
May 20, 2005
نگاهی دیگر به سفرنامه ها . بخش دوم
----------
من مجتبی سمیعی نژاد را شخصا نمی شناسم. آن یک رای خودم را به او دادم چون بخاطر اندیشه اش در بند است. آن روزی او که آزاد باشد به این فکر می کنم که با اندیشه ی او موافقم یا نه. مهم این است که مجتبی ها باشند و بنویسند. آدرس رای دادن اینجاست ...
----------
و حالا دیدگاه سفرنامه های جهانگردان و بازرگانان اروپایی را پی می گیریم.
یکی از موضوعات مهم و اصلی سفرنامه ها موضوع سیستم سیاسی و اقتصادی حاکم بر ایران است و مناسبات قدرت حاکم و شاه با اطرافیان و اجتماع. بدون شک آنها در مقام مقایسه بر آمده اند که اینقدر روی موضوع حساسیت نشان داده اند. اما مگر حکومتهای کشورهای اروپایی "هم" استبدادی نبوده است، گیریم به شکلی دیگر؟
برای پیدا کردن پاسخ اول باید گفت که فرق است میان "استبداد" و "سلطنت مطلقه" با خودکامگی و آنچه که می شود دسپوتیسم گفت.
بدون شک نظام حاکم بر کشورهای قدرتمند اروپایی سلطنت مطلقه بوده است اما نکته در اینجاست که در کنار نهادی به نام شاه نهادهای دیگری وجود داشته اند که نقش محدود کننده ی قدرت و اختیارات شاه را بازی می کرده اند. از این نهادهای مهم اشرافیت موروثی و دیوانسالاری سرپرستی زمین های فئودالی بوده اند.
آنچه به این اشرافیت قدرت محدودکننده می داد وضع مالکیت موروثی آنها بر زمین ها و رابطه ی دهقانان با آنها بود. در نظام های استبدادی اروپایی قدرت نظامی شاه شدیدا وابسته به پشتیباتی اشرافیت فئودال است و دهقانان در درجه ی اول تابع ملاکین هستند تا شاه. شاه (King ) در اروپا بدون کمک و پشتیبانی فعال اشراف فئودال قادر به لشکرکشی و جنگ نبود و این کاملا برعکس وضعیت در ایران بود که هر وقت شاه اراده می کرد هزاران نقر از نیروهای فعال اجتماعی را به جنگ های کشورگشایانه می کشید و از طرف دیگر تامین مایحتاج این اردوهای چند هزارنفری بعهده ی مردم هر منطقه ای بود که این اردو از آنجا می گذشت و اطراق می کرد.
در حالیکه در ایران چیزی به نام اشرافیت موروثی وجود نداشت و مالک اصلی همه ی زمین های مرغوب شاه بود. آنچه بعنوان نزدیکان شاه به حساب می آمد از خود قدرتی نداشت و همه چیز آن، حتی املاک و دارایی های او، بخشیده شده از طرف شاه بود. نهاد شاه قدرت بی چون و چرایی داشت و نه تنها صاحب مال بلکه مالک جان و موجودیت دیگران هم بود. حتی خانواده ای می توانست چند نسل مالک زمینی باشد اما مالک بودن آنها همیشه تابعی از اراده ی شاه بوده است.
این تفاوت های اصلی از همان موقع مورد توجه سفرنامه نویسان قرار می گرفت و نوشته های آنان از منابع عمده ی شناخت متفکران سیاسی آن دوران بود. این نظریه امروز کاملا تدوین شده است. با این حال تفاوتها و سرشت خودکامگی بی حد و حصر حکومت در ایران (شرق بطور کلی) مورد توجه متفکران سیاسی آن دوران قرار گرفت.
ماکیاولی در قرن شانزدهم در کتابش به نام "شهریار" می نویسد:
"سلطنت های شناخته شده به دو صورت اداره می شده اند. نوعی که شاه و کارگزارانش حکومت کرده و وزرا به لطف و اجازه سلطان او را در حکمروایی بر قلمروش یاری می رسانند. و نوعی که شاه و اشراف (بارونها) حاکم بوده و موقعیت آنها را نه لطف و مرحمت فرمانروا که نجابت و اعتبار خانوادگی آنها حفظ می کند. این اشراف برای خود دارای املاک و رعایا هستند و طبیعتا رعایا به این اشراف وابسته اند و آنان را چون سروران خود بزرگ می دارند. در آن حکومت هایی که شاه و کارگزارانش فرمانروایی دارند، شاه از قدرت بیشتری برخوردار است، چرا که هیچکس قوی تر از شخص شاه نیست و اگر از وزرا و کارگزاران وی اطاعت می شود فقط به دلیل رابطه ی آنها با شاه است و به داشتن علاقه ی خاص نسبت به آنها مرتبط نیست. مثال این دو نوع حکومت یکی شاه ترک است و دیگری شاه فرانسه."*
در قرن هجدهم دیوید هیوم و در قرن نوزدهم متفکرانی مثل منتسکیو، هگل و سپس مارکس و انگلس به این تفاوت حکومت در شرق بطور کلی و بخصوص ایران توجه کردند. والبته هر کدام از این متفکران دلیل و ریشه های این تفاوت را بطور جداگانه توضیح دادند.
منتسکیو معتقد بود که "ترس" حاکم شده بر فرهنگ عامل این قدرت بی چون و چرای حاکم شرقی است. هگل درک پایینتر شرق از "آزادی" را دلیل اصلی می دانست. و مارکس و انگلس در پی توضیح علت این تفاوت در مناسبات اجتماعی و اقتصادی کشورهایی مثل ایران بودند. آنچه که بعدها بعنوان "شیوه تولید آسیایی" نامیده شد.
اما قرار است که من فقط این تفاوت را تا آنجا بگویم که دلیل حساسیت سفرنامه نویسان را گفته باشم. بررسی برداشت متفکران مختلف با موضوع ما زیاد کاری ندارد.
مهم اینست که چنین تفاوتی وجود داشته است. در نظام حکومتی ایران نهاد شاه اولین و آخرین قدرت بوده است. در طول صدها سال امکان قدرت گرفتن هیچ نهادی داده نشده بود. شاهی که به فرزندان و برادر و وزیر نزدیک و سردار جانفشان خودش رحم نمی کرد، چگونه می توانست اجازه ی رشد نهاد رقیبی را بدهد؟
و من از نهاد شاه گفتم برای اینکه این قدرت بی چون و چرا دو حالت داشته است.
اگر شاهی از نظر شخصی قدرتمند بوده است - مانند شاه اسماعیل اول و یا شاه عباس کبیر- که خودکامگی حالتی شخصی داشته است. این خودکامگی در موارد انگشت شماری با اصلاحات اجتماعی همراه بوده است و در بیشتر موارد با ماجراجویی ها و کشورگشایی - مثل نادرشاه - و بدون وجود یک اندیشه ی سیاسی.
اگر شاهی از قدرت شخصی برخوردار نبوده است شیرازه ی کار در دستان خواجه ها و حرمسراها و یا گروه سرداران می افتاده است. و اینان هرکدام در پی به قدرت رسیدن و در قدرت ماندن بودند. نکته اینجاست که باز نهاد شاهی به معنی نهاد حاکم، قدرت بی چون و چرای خودش را حفظ می کرده است.
گویا اینبار هم برای جلوگیری از طولانی شدن باید موضوع سفرنامه ها را به پست بعدی وبلاگ موکول کنم. اما بهتر اینست که اول پیش زمینه ای از چرایی برداشت سفرنامه نویسان بگویم تا درک برداشت آنها آسانتر و ژرف ترشود.
* ماکیاولی، The Prince ص. 43 به نقل از مقاله ی ارواند آبراهامیان "استبداد شرقی:بررسی ایران عصر قاجار".
نوشته
شده توسط پویا در 10:17 PM
May 19, 2005
نگاهی دیگر به سفرنامه ها...
من تا به حال از دو نظر به خواندن سفرنامه های جهانگردان و بازرگانان خارجی به ایران بخصوص از دوره ی صفویه تا اوایل دوره پهلوی توجه داشته ام. اول از نظر آشنایی بیشتر با زندگی مردم و مناسبات اجتماعی و جلوه های مختلف آن از سیاست و اقتصاد تا آداب و رسوم در این دوران. دوم از نظر آشنا شدن با شکل گیری رابطه های بین المللی با کشورهای دیگر، از آنجا که کشور ما هم از نظر محصولات داخلی طرف توجه بوده است (یادمان باشد که ما بیشتر از دوره ی پیش از اکتشاف نفت صحبت می کنیم) و هم از نظر آنچه که ژئوپلتیک یا جغرافیای سیاسی نام دارد. ایجاد کمربند امنیتی برای هندوستان و راه های آبی بین المللی خلیج فارس از مثالهایی هستند که می شود آورد. اما آنچه که تا همین نزدیکی ها از توجه من بدور مانده بود، نگاهی به برداشت های این جهانگردان و تاجرهای اروپایی از نظر برداشت و توضیحات آنها درباره اندیشه ی سیاسی و نظام سیاسی حاکم در کشور ماست.
با خواندن کتاب "نظریه انحطاط ایران" از سید جواد طباطبائی، فکر می کنم لازم است که از این نظر هم به آنچه این مسافران نوشته اند توجه کنیم.
ببنید، مهم نیست که این یا آن برداشت جهانگردی از این یا آن جنیه ی زندگی اجتماعی درست هست یا نه. بدون تردید بسیاری از این جهانگردان با نظر تحقیر به جوامعی مثل ما نگاه می کرده اند. بسیاری شاید بدون اینکه توجهی به این داشته باشند به دنبال سوداگری و کسب سود بوده اند. از طرف دیگر بعضی از آنها هم اتفاقا علاقمند به تحقیق و دانستن بوده اند. اینکه انگیزه ی آنها چه بوده باز در جستجوی ما تاثیری نمی گذارد.
آنچه که پایه ی جستجوی ماست این واقعیت است که اروپای آن روز یعنی از دوره ی صفوی به بعد راه اندیشه اش به کلی از نظام حاکم بر اندیشه ی شرق و بطور مشخص ایران جدا شد. خردگرایی و روشنگری ویژگی های اصلی آن دوران اروپا بودند. سست شدن پایه های تفکر سنتی، خردگرایی و پیشرفت علوم و صنعت و مناسبات اقتصادی جدید همه در یک بده بستان تاریخی آینده ی اروپای آنروز را تعیین می کردند. این دوران جدید، این اندیشه ی جدید بیشتر بصورت غریزی و در موارد کمتری بصورت انسجام یافته در ذهن و برداشت های این مسافران نشسته بوده است. با این همه مقایسه های آنان از اندیشه و نظام سیاسی ما با آنچه که در غرب -که از آنجا می آمده اند- وجود داشته به ما کمک می کند که سیر این جدایی و عقب ماندن اندیشگی را بهتر دنبال کنیم. فراموش نکنیم که تاریخ نویسی ما در این دوران بیشتر در ابتذال و پیچیده نویسی و مداحی فرو رفت. و از نظر اندیشه ی سیاسی جامعه ی ما پشتوانه ای نداشت و خردگرایی که اصولا جایی برای رشد پیدا نمی کرد.
اصولا افزایش این مسافرت ها و جهانگردی ها تا حدود زیادی ناشی از آزادی نسبی اندیشه از محافظه کاری و سنت گرایی ست. ذهن محافظه کار و سنتی از رویارویی با اندیشه ی مدرن هراس دارد و بیشتر و بیشتر سر به درون دارد. آنوقتی هم که بیشتر از سر تصادف پایش به دیار دیگر می رسد بیشتر بهت و سرگشتگی ست تا اندیشه ای روشن و پرس و جو کن. همان چند سفرنامه ی زمان قاجار یعنی حدود 200 سال بعد جز چند استثنا همین بهت زدگی را نشان می دهد. حالا از سفرنامه های شاهان مثل ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه نمی گوییم که هم باعث شرم است و هم خنده.
ژان شاردن جهانگرد فرانسوی که مرد دانشمندی هم بوده و در دوره ی صفوی سالها در ایران زندگی کرده است می نویسد: " من تا سال 1677 ... ضمن مطالعه زبان و در آمدوشد منظم با بزرگان و دانشمندان در ایران زمین اقامت داشتم ... کوتاه سخن اینکه چندان رنج آموختن درباره ی ایران زمین را بر خود هموار کردم که برای نمونه می توانم گفت که اصفهان را بهتر از پاریس می شناسم، هر چند که در این شهر زاده شده و پرورش یا فته ام."
برای اینکه این یادداشت طولانی نشود، آوردن نمونه هایی از مقایسه های مسافری با اندیشه ی سیاسی جدید رابه فردا شب می گذارم. و می بینیم که نظام سیاسی ایران از نظر یک جهانگرد خارجی که خواه ناخواه در حال مقایسه با "جهان خود" است چگونه تعریف می شود. فقط باید یادآور شد که نکته ی اصلی، دیدن همین تفاوت برداشت ها و دریافت ها ست که در تمامی سده های بعد هم ادامه پیدا کرده است.
نوشته
شده توسط پویا در 08:39 PM
May 16, 2005
نوشته ای درباره قتل های ناموسی ...
نوشته ای از پویا درباره ی قتل های ناموسی در فلسطین در سایت زنان ایران منتشر شده است. این نوشته شامل یک گزارش گونه و یک ترجمه است که می توانید در اینجا بخوانید:
فلسطینی ها قتل های ناموسی را محکوم می کنند
در ماشین نشسته ام و به مردمی که پیش از بسته شدن مغازه ها برای خرید آخرهفته شنبه اینقدر عجله دارند نگاه می کنم. گوینده ی رادیو اعلام برنامه می کند: "نگاه روز شنبه تکرار برنامه ی صبح" و اینکه موضوع برنامه ی امروز "قتل های ناموسی در غزه و شهر رام الله" است ... بقیه را در اینجا بخوانید.
نوشته
شده توسط پویا در 12:12 PM
May 14, 2005
باز هم داستان "پیرمرد" و انسانیت ما ...
در خبرها بود که عباس عبدی از زندان آزاد شده است. عباس عبدی کتابی دارد به نام "سراب سازندگی" که تا حالا چاپ نشده است و فقط در روزنامه های اصلاح طلب به آن اشاره شد. مطالب کتاب در باره ی دوران به اصطلاح سازندگی رفسنجانی است پس از پایان جنگ. سازندگی که نسلی از مدیران جدید را ارائه کرد که با برخورداری از رانت های حکومتی از پس پروژه های عمرانی نیم بند و پر سر وصدا و با نتایج نامعلوم، به ثروت و مکنتی رسیدند. محصول این سازندگی 8 ساله را در وضعیت تاسف بار مردم بهتر می بینیم.
امشب اول تصمیم داشتم درباره ی فکری که درباره ی نقش رفسنجانی در انتخابات داشتم بنویسم اما خوب، اینجا که روزنامه نیست و اینقدر در اینجا و آنجا درباره انتخابات می نویسند که می توان نوشته ی پویا را درباره ی آن به دیرتر شاید فردا واگذار کرد. اما علت این تغییر مطلب:
دوست گرامی آشیل در نظرخواهی پست قبلی خواسته بود که موضوع تکامل نوع انسان را کمی بیشتر دنبال کنیم. قرار هم بر این است که وارد جزئیات تکنیکی نشویم که هم من در آن تخصصی ندارم و هم اینکه باعث طولانی شدن و فنی شدن می شود و در نهایت خواننده زود خسته می شود. بسیار کتابهای بهتر از نوشته ی پویا هست که می توان برای جزئیات به آنها مراجعه کرد.
------------------------
اما اول درباره خط زمانی تکامل انسان. بسیاری فکر می کنند که انسان مستقیما از نوع میمون سرچشمه می گیرد. آنچه داروین کشف کرد و کاوش ها و نظرات جدید علمی مرتب آن را تایید و کاملتر می کنند این بود که میلیونها سال پیش نوع پستانداری - نه میمون و نه انسان - بوده است که در دو شاخه ی اصلی تکامل پیدا کرده است: شاخه ی میمونها و شاخه ی انسان. داروین در جزیره ی جدامانده ی Galapagos دو نوع مختلف پرنده را کشف کرد که در واقع از یک نوع مشترکی که در واقع مثل هیچکدام از آن دو نوع جدیدتر نبوده، جدا شده بودند. در مورد انسان هم این نوع مشترک به دو شاخه ی اصلی تجزیه شد. شاخه ای که به میمونهایی مانند شامپانزه ها و گوریل ها رسید و شاخه ی دیگری که انسان نماها و سپس انواع انسانی از آن پدید آمدند.
شاخه ی انسان را از اینجا پی می گیریم:
1- Ardipithecus ramidus که در سال 1992 در ناحیه آرامیس در اتیوپی کشف شد. این نوع حدود 4.4 میلیون سال پیش بوجود آمد و قدیمی ترین و اولین نوع در این شاخه است. اندازه ی قد و بدن او نشانه ی این است که این نوع از نوع مشترک اولیه جدا شده بوده است. به احتمال زیاد این نوع روی دو پا راه می رفته است.
2- Australopithecus afarensis که در حدود 4 میلیون سال پیش از نوع اول بوجود آمد. مقدار زیادی از اطلاعات درباره ی این نوع از فسیل اسکلت معروف "لوسی" است که در هادار کشور اتیوپی کشف شد. حجم مغز این نوع حدود 400 تا 500 سانتیمتر مکعب بوده است و با قدی به بلندی 1.1 تا 1.6 متر و وزن 20 تا 25 کیلو. یادمان باشد که حجم مغز ما بطور متوسط 1350 سانتیمتر مکعب است. اثر پای این نوع که در خاکستر آتشفشانی به جا مانده است بخوبی نشان می دهد که این نوع موجودی بوده است که کاملا روی دو پا راه می رفته است. در کنار این نوع حداقل سه نوع دیگر وجود داشته است که توضیح آنها باعث طولانی شدن مطلب می شود. همین را بدانیم که این انواع بعدی تا حدود 1.7 میلیون سال پیش وجود داشته اند.
3- Homo habilis یا انسان ماهر که اولین حلقه در شاخه انسان است و اولین نوع انسان است که ابزارهای سنگی را ساخت. شکل دست و جمجمه و آرواره بسیار شبیه انسان است. اما هنوز حجم مغزش بیشتر از 800 سانتیمتر مکعب نیست. این نوع از Australopithecus ها محسوب می شود و حدود 2.5 میلیون سال پیش زندگی میکرده است.
4- Homo Erectus یا انسان راست قامت که در حدود 2 میلیون تا 250 هزار سال پیش زندگی می کرده است. از این نوع اسکلت کاملی در دست است. حجم مغز این نوع حدود 950 سانتیمتر مکعب است. Homo Erectus اولین نوع انسان بود که از آتش استفاده می کرد و ابزارهای پیچیده تر مثل تبر سنگی می ساخت و به شکار گروهی می رفت. اولین نشانه های آنچه ما "هوش" اسم می گذاریم در این نوع بوجود آمده است و حتی بعضی معتفدند که نوعی از ارتباط زبانی هم داشته اند. اولین "مهاجرت انسانی" از آفریقا (خانه ی اولین همه ی ما) را انجام داد و فسیلهایی از این نوع از 500 هزار سال پیش در چین کشف شد. بیشتر درباره ی این مهاجرت در پایین.
5 - Homo Sapiens یا انسان هوشمند که حدود 140 هزار سال پیش در آفریقا بوجود آمد و بطور کلی در دو جهت تکامل پیدا کرد:
Homo Neandethalensis - A یا انسان نئاندرتال که در دره ی نئاندر در آلمان برای اولین بار کشف شد ولی فسیلهای آنها از ازبکستان تا فنلاند در شمال اروپا پراکنده است. انسان نئاندرتال از آفریقا و خاورمیانه به اروپا مهاجرت کرد و خودش را با آب و هوای سرد اروپا وفق داد. اما انسان نئاندرتال با اینکه هزاران سال در کنار انسان مدرن (Homo Sapiens Sapiens ) زندگی کرد اما بتدریج از میان رفت. مقایسه ی ژنتیکی نشان می دهد که این نوع انسان از نوع انسان مدرن که ما هم جزو آن هستیم نبوده است. اما نشانه های اولیه ای از فرهنگ و گرایش های دینی (که محصول دوره ی پیچیده تر شدن مغز هستند) را در این نوع دیده اند. بخصوص از روش به خاک سپردن مردگانشان و محل زندگیشان.
نوع دیگر انسان مدرن بوده است
B - انسان هوشمند مدرن Homo Sapiens Sapiens که حدود 160 هزارسال پیش در آفریقا بوجود آمد و در حدود 80 هزار سال پیش به خاورمیانه مهاجرت کرد و 40 هزار سال بعد به اروپا. مهاجرت انسان مدرن به آمریکا و کانادا حدود 20 هزارسال پیش بوده است.
نگاه کوتاهی به جدول زمانی بالا نشان می دهد که نشانه هایی که در دمانیسی از اولین همدردی و همکاری و غمخواری پیدا کرده اند مربوط به دوره ی بسیار دورتری از انسان مدرن است، چیزی حدود 1 میلیون و 500 هزار سال فاصله ی زمانی.
اما اینفدر قدیمی بودن "انسان دمانیسی"، اولین مهاجرت انسانی را از آفریقا نشان می دهد که از خاورمیانه به حدود روسیه ی امروزی بوده است. یکی از دلایل این مهاجرت می تواند مهاجرت حیوانات شکارچی قوی (مثل ببر) باشد که طبیعتا از پس شکار خودشان مقدار زیادی گوشت باقی می گذاشته اند که منبع غذایی خوبی برای شکارچیان و گوشتخواران ضعیفتر از جمله انسان Homo Erectus بوده است.
اگر هم بپرسیم که چرا لوسی و انواع پیشتر از آفریقا مهاجرت نکردند، امروز معتقدند که انواع پیشتر انسان نماها گیاهخوار بوده اند و مناطقی مثل گرجستان که انسان دمانیسی در آن زندگی می کرده است محیط مناسبی برای گیاهخواران نبوده است (به دلیل فصل زمستان طولانی).
درباره ی پیوند و همکاری با "پیرمرد" که در پست قبلی به آن اشاره کردم، یک عضو تیم تحقیقاتی دمانیسی این سناریو را بیان می کند:
"پس از دست دادن دندانها، او می توانسته فقط تا مدتی با له کردن گیاهان و تکه های گوشت زندگی کند. از طرف دیگر به تنهایی هم نمی توانسته است در فصل زمستان که گیاهی وجود ندارد، با شکار ادامه ی زندگی بدهد. پس این مرد، وابسته به کمک دیگران در گروه بوده است که به او تکه های گوشت بدهند."
طبق نوشته ی نشنال جئوگرافیک، پیش از این هم در یک مورد دیگر در آفریقا نشانه های کمک و همکاری در انسان Homo Erectus مربوط به 1.7 میلیون سال پیش دیده بودند ولی آن یکی به روشنی این مورد "پیرمرد دمانیسی" نبوده است.
اگر این نظریه ی همکاری و کمک، بیشتر و بهتر از این تایید شود ما در واقع گوشه ای از عمیق ترین ریشه های انسایت را در تاریخ می بینیم.
نوشته
شده توسط پویا در 08:17 PM
May 13, 2005
پیرمرد و پیوندهای خانوادگی ...
چند روز مسافرت کاری فرصتی بود که مقاله ی جالبی را در شماره ی آوریل (اردیبهشت) نشریه National Geographic بخوانم که امیدوارم حوصله ی خواندن خلاصه ی کوچکی از آن را داشته باشید. پیش از همه اگر ترجمه ی فارسی واژه های علمی درست نیست پوزش می خواهم اما فکر می کنم مفهموم اصلی را می رساند.
اول چند کلمه برای اینکه بی مقدمه شروع نکرده باشم:
عادت داریم و یا بهتر بگویم یاد گرفته ایم که احساساتی مثل محبت، همکاری و غمخواری و مانند اینها را "خصلت های انسانی" بدانیم. و از این "انسان" بیشتر دوره ای را در نظر داریم که نزدیکتر به خود ما است و موجودی به نام "انسان" خصوصیاتی نزدیک یا مانند خود ما دارد. به زبان کمی علمی تر دوره ی انسان هوشمند یا "همو ساپینس" و دوره ی باز هم نزدیکتر یعنی دوره ی "همو ساپینس ساپینس". این دیدگاه در مجموع چیزی به نام "خصلت های انسانی" را پدیده ای ایستا و یکباره پدید شده می داند. این را هم باید گفت که این ویژگی ها با آنچه که در حیوانات به نام غریزه می شناسیم تفاوت دارد. "دفاع از خود" یک غریزه است ولی چیزهایی مانند "محبت به همنوع" و "فداکاری" و "غمخواری" آنهم در شکل های پیچیده ترش "انسانی" هستند.
اما بد نیست که نگاهی هم داشته باشیم به این که آیا این احساسات هم پا به پای تکامل جسمی (فیزیولوژیک)، تکامل پیدا کرده اند یا نه. حالا دیگر شکی وجود ندارد که تکامل اندیشه و فکر پا به پای تکامل جسمی انسان شکل گرفته است. زیاد شدن حجم مغز و پیچیده شدن ابزارهای کار و نشانه های آثار هنری (نقاشی های غارها) و تفکر و تجرید (مثل طرز به خاک سپردن مردگان که نشان از اعتقادات دینی دارد) ارتباط تنگاتنگی دارند.
آنچه که دانستنش شاید بیشتر از همه مشکل است این است که ببینیم احساساتی مثل محبت و غمخواری هم همین ارتباط تنگاتنگ را دارند یا نه؟ آیا این "خصوصیات انسانی" هم در طول میلیونها سال شکل گرفته اند یا اینکه پدیده هایی هستند که یکباره در درون انسانها "جای داده شده اند"؟
شکی نیست که این کار ساده ای نیست بخصوص که زمانی حدود یک میلیون و هشتصدهزار سال پیش انسان چنین احساساتی را داشته باشد ولی هنوز به جایی نرسیده باشد که بتواند روی دیواره ی غارها آن را ثبت کند. اولین این نشانه ها در زمان انسانهای نئاندرتال و هموساپینس یعنی حدود 1.3 میلیون سال بعد در دیواره ی غارها و درون گورها ثبت شده است.
اما ببینیم که پرده کم کم چطور کنار می رود؟

حدود 1.8 میلیون سال پیش دسته هایی از انسان های اولیه از راه خاورمیانه و آسیای جنوب غربی به سرزمینی که امروز گرجستان است مهاجرت کردند. این انسانهای اولیه جزو اولین دوره های "انسان راست قامت" یا "Homo Erectus " یا آخرین دوره ای پیش از آن یعنی انسان ماهر (ابزارساز) یا "Homo Habilis " دسته بندی می شوند. حجم مغز این انسانهای اولیه 900 سانتی متر مکعب بود در مقابل حجم مغز انسان امروزی که بطور متوسط 1350 سانتی متر مکعب است.
از خصوصیات این دسته "گوشتخوار بودن" است. چرا که در جایی مثل آسیای مرکزی و گرجستان نمی شود مانند آفریقای آن زمان فقط با میوه ها و دانه های گیاهی زندگی کرد. سرزمینهای آسیای مرکزی دو فصل اصلی داشته است و در دوره ای از سال میوه و گیاهان به اندازه ی کافی در دسترس نبوده است.
در جایی به نام «دمانیسی» میان گرجستان و ارمنستان امروزی فیسل هایی از انسانها کشف شده است که طبق نظر محققین باید جزو این دسته از انسانها باشند. خود همین کشف به تنهایی از این نظر جالب است که نشان از مهاجرت انسان های اولیه از آفریقا به سرزمین های آسیای مرکزی و روسیه دارد.
یکی از این فسیلها نشان می دهد که دندانها در سنین نوجوانی او ریخته است ولی توانسته است که سالها پس از آن زندگی کند بطوری که موقع مرگ 40 ساله بوده است. نشانه ی این موضوع پوشانده شدن سوراخ های دندان های ریخته شده بوسیله ی رشد بعدی آرواره است. خوب، سوالی که حالا مطرح است اینست که در شرایطی که میوه و گیاهان در دوره ی طولانی از سال در دسترس نبوده اند و فقط با گوشت شکار می شد زندگی کرد، این انسان چگونه توانسته است بدون دندان سالها زندگی کند؟ نام این فسیل را Old Man یا پیرمرد گذاشته اند.
فسیل انسان دمانیسی (سمت چپ و مدل سازی هنری شبیه او از روی داده های علمی)
راه حلی که می تواند منطقی تر از بقیه باشد این است که افرادی در گروه به او کمک می کرده اند و این کمک در طول سالیان ادامه داشته است. یعنی اتفاقی نمی توانسته است باشد. این کشف کوچکی نیست و نشان می دهد که پیوندهای فامیلی و قبیلگی پا به پای رشد انسانی بتدریج در حال شکل گرفتن بوده اند و تاریخی بسیار دورتر دارند. همانطور که اشاره کردم دورترین نشانه ها در انسان "هموساپینس" و "انسان نئاندرتال" دیده شده بود.
با توجه به این یافته ها می توان به این فکر کرد که انسان در تمامیتش محصول یک تکامل تدریجی است و آنچه "انسانیت" ما نام دارد یکباره شکل نگرفته است و ریشه های "انسانی" ما بیشتر از آنچه به نظر می آید با طبیعت در آمیخته است.
نوشته
شده توسط پویا در 09:33 PM
May 08, 2005
مسئولیت سخن حاکمان ما ...
وقتی که لحن نامه های ارسالی به رئیس قوه قضائیه برای آزادی یک وبلاگ نویس را می بینم، نمی توانم تاسف خودم را در اینجا نیاورم. اگر این لحن را مادر یا پدری یا برادر و خواهری دردمند در نامه ی خودش بنویسد بیگمان کسی را جای آن نیست که چون و چرا کند. ولی وقتی که کسی می خواهد این روش عجز و لابه را به صحنه ی جنبش اجتماعی بکشاند، جای بسی تاسف دارد. دوستانی که حرف از جامعه ی مدنی می زنند، الفبای جامعه ی مدنی و حقوق شهروندی از این التماس ها جداست و هیچ نقطه ی مشترکی با هم ندارند. اگر هم هدفتان تلاش برای رسیدن به جامعه ی مدنی است که با روش عریضه نویسی نمی توان به آن رسید.
ضمنا آقای شاهرودی در روزهای اول انتصابش به ریاست قوه ی قضائیه که چند سال از آن می گذرد گفت: "ویرانه ای را تحویل می گیرم ...". کارنامه ی آقای شاهرودی در آباد کردن این ویرانه چه بوده است؟ به نظر نمی آید کارنامه ی روشنی باشد که همین نامه ی شما گواه همین است.
--------------
در شرایطی که کشور ما درباره ی تاسیسات اتمی زیر فشارهای بین المللی قرار دارد و تلاش می کنند که پای پرونده ی ایران را به شورای امنیت بکشانند و شرایط نامعلومی را برای کشور ما بوجود بیاورند، باید کسانی هم در بالاترین ارگانهای حکومتی باشند که با حرفها و موضع گیری هایشان خوراک مناسب را فراهم بیاورند. بدون اینکه در نظر بگیرند که دود این موضع گیری ها در درجه ی اول به چشم مردم خواهد رفت. وقتی که وزیر دفاع می گوید که " هر ایرانی یک موشک شهاب 3 است ..." من مطمئن نیستم که ایشان پیامدهای این حرف را هم سنجیده باشد. تلاش و مبارزه ی اجتماعی برای اینکه سیاست های کشور در دست نهادهای انتخابی و پاسخگو به مردم باشد، برای همین است که کلمه ای و موضع گیریی عنوان نشود که با منافع مردم و کشور خوانایی نداشته باشد.
این روزها در مطبوعات و سایت های آمریکایی صحبت از مقاله ای است که در یکی از نشریات رسمی حکومتی (شاید سپاه پاسداران) درباره ی تهدید اتمی منتشر شده است. عنوان مقاله این است: "استفاده از دانش الکترونیک برای تعیین سرنوشت جنگ های آینده".
موضوع اینجاست که در این مقاله آمده است: "وقتی که شما در شبکه ی مخابراتی و ارتباطی دشمن اختلال ایجاد کنید، می توانید مرکز فرماندهی و تصمیم گیری دشمن را هم از کار بیاندازید. بیشتر از این، وقتی که شما فرماندهی عالی نظامی آن کشور را بوسیله ی از کار انداختن شبکه ی مخابراتی و ارتباطی از کار انداخته باشید، شما در واقع همه ی امور آن کشور را از کار انداخته اید. اگر کشورهای صنعتی جهان نتوانند خودشان را در مقابل حملات الکترونیکی مجهز کنند، در عرض چند سال از دور خارج خواهند شد. ...".
موضوع اصلی مقاله درباره ی از کار انداختن تاسیسات مهم کشورها بوسیله ی پالس های پر قدرت الکترومغناطیسی است. شیوه ی این کار هم در تئوری و به زبان ساده این است که یک بمب اتمی را با موشک های دوربرد به جو زمین روی منطقه ی مورد نظر می فرستند و درآنجا بمب را منفجر می کنند. انفجار بمب اتمی باعث فرستاده شدن پالس های الکترومغناطیسی با شدت زیاد می شود. از آنجایی که فرکانس این امواج زیاد بالا نیست (یعنی طول موج آنها بلند است) می توانند تاسیسات مهم کشوری مثل شبکه های برق، تلفن و مخابرات را کاملا از کار بیاندازند بطوری که تا مدتهای طولانی قابل تعمیر نباشند. تصور اینکه چه فاجعه ی انسانی چنین کاری می تواند ایجاد کند مشکل نیست. از آنجایی که انفجار در جو انجام می شود برد این پالس ها در مقیاس قاره ای و بسیار پهناور است.
مدتهاست که مقامات حکومتی از موشک های شهاب 3 صحبت می کنند و با این سری مقالات دیگر باید سناریوی بی مسئولیتی را کامل کرده باشند. بدون شک مردم کشور ما مایل نیستند که در چنین سناریوهایی وارد بشوند. این حرف ها و مقالات حتی اگر برای جنگ روانی هم منتشر شوند فقط بسود کسانی است که به دنبال بهانه ای برای حمله ی نظامی به کشور ما هستند.
من پیش از این هم نوشته ام که جای نگرانی آنجاست که کسانی در حکومت کشور ما فکر کنند تحریک دولت های خارجی برای یک حمله ی "محدود" به ایران می تواند به نزدیک شدن مردم به حکومت بیانجامد و آن تئوری دائمی "ما در معرض تهاجم دشمن هستیم" را به کرسی بنشانند.
اگر نهادهای تصمیم گیری در کشور ما انتخابی بودند و پاسخگو به مردم، فرصت های خوبی برای حل این موضوع وجود داشته است. مشکل اینجاست که اراده و خواست مردم در هیچکدام از نهادهای حکومتی و فانونگذاری انعکاس ندارد.
نوشته
شده توسط پویا در 05:05 PM
May 07, 2005
آیا هویت "مستعار" و "هویت جعلی" یکی هستند؟ نظری کوتاه ...
ترجیح داده ام در بحث های طولانی و توانفرسای وبلاگ نویسان که معمولا به نتیجه ی حداقلی هم نمی رسند شرکت نکنم. اما از آنجا که موضوع "با نام مستعار نوشتن" مستقیما با "وبلاگ پویا" هم ارتباط پیدا می کند، این یادداشت کوتاه را می نویسم.
اولا که من به دنبال توضیح دلایل عمومی این نیستم چون هم در بسیاری از نوشته های وبلاگی مطرح شده است و هم اینکه اینگونه دسته بندی دلایل شاید بیان همه ی واقعیت نباشد مگر اینکه کسی یا گروهی آمارگیری معتبری از مستعارنویسان کرده باشد.
موضوعی که من می خواهم اشاره کنم مسئله ی "هویت" و "ماهیت" وبلاگ نویس است. به نظر من تجربه ی این سالهای وبلاگ نویسی نشان داده است که نام واقعی، تعریف کننده ی هویت وبلاگ نیست. من در اینجا واژه "هویت" را آن چیزی تعریف می کنم که وبلاگ X را از وبلاگ Y و Z و ... جدا می کند. هویت هر وبلاگی در طول زمان شکل می گیرد. و این زمان هم طولانی نیست. پس از مدت کوتاهی آن وبلاگ که با نام مستعار هم نوشته می شود هویتی پیدا می کند که پارامترهای آن، چیزهایی مثل زبان و طرز نوشتن، محتوای وبلاگ و حتی در بعضی موارد قالب گرافیکی آن وبلاگ می شوند. دارنده ی وبلاگ هم پس از مدتی هویت و ماهیت خودش را با پیگیریش در نوشتن اندیشه ها و احساساتش تعریف می کند.
برای من اگر از لحظه ی اول هم بدانم که در پشت وبلاگ X چه کسی نشسته است، نوشته های آن وبلاگ اعتباری پیدا نمی کند. من بیشتر ترجیح می دهم که به نوشته های یک وبلاگ در طول زمان اعتبار ببخشم. این اعتبار بخشیدن هم به معنی "پذیرفتن" و "موافق بودن" نیست، به معنی وجود مستقل قائل شدن است.
من به موضوع "روند زمانی" در وبلاگ ها اهمیت می دهم. فکر می کنم بیشتر کسانی که ایرادی در مورد "مستعار نویسی" دارند کمتر به شکل گیری هویت یک وبلاگ در "زمان" توجه می کنند.
و برای کسی مانند پویا هم که دغدغه ای بیشتر از نوشته های روزانه اش دارد، هویتش پر رنگتر می شود، آنجایی که مثلا نویسنده ی این وبلاگ کارهای دیگری مثل همین کارهای فلش را انجام می دهد و در سایت های با اسم و رسم واقعی (مثل زنان ایران یا گویا) منتشر می کند. بعنوان وبلاگ نویسی که از ابتدا در سال 2002 تا حالا با نام مستعار نوشته است، می دانم که هویت این وبلاگ با هویت خود من با نام حسن، علی، کامران و یا هر اسم دیگر تفاوتی ندارد.
بدون شک تصادفی نیست که مثلا من نام "پویا پویایی" را برگزیده ام و نه مثلا "حسن علی پور" یا "پرویز تهرانی" که به نظر مستعار هم نمی آیند. با این نام خواسته ام بگویم که هویت این وبلاگ در اندیشه های مطرح شده در آن تعریف می شود و نه در یک نام معمولی.
امیدوارم تکرار جملات قبلی نباشد اگر باز هم بنویسم که هویت "وبلاگ پویا" در طول زمان جای خود را پیدا کرده است.
موضوع دیگر، "مسئولیت" مطالب وبلاگ است. من فکر می کنم که یک وبلاگ هر ادعایی هم که داشته باشد، بیان یک اندیشه یا احساس نویسنده اش است. وبلاگ، یک حزب یا رهبر سیاسی نیست که برای جذب هوادار و عضو تلاش کند. برای همین هم مسئولیت نویسنده در همان حد طرح اندیشه اش باقی می ماند. این اندیشه است که باید مسئولیت داشته باشد. بطور خیلی مشخص یعنی اینکه اگر من مطلبی تاریخی می نویسم به منبع شناخته شده ی آن اشاره کنم. اگر از کسی یا کتابی نقل قول می کنم ختما به منبع آن اشاره کنم. شاید تنها یک بار "جعل اندیشه" کافی باشد تا دیگر خواننده ی وبلاگ اهمیتی رای آنچه می خواند قائل نباشد.
کم نیست موارد بسیاری از "کتابسازی" در ایران که اتفاقا بنا به ضرورت 100 % آنها با نام و نشانی واقعی انجام می گیرد.
اما نکته ای که شاید بسیاری از وبلاگ نویسان را ناراحت می کند و حق هم دارند، نظرات توهین آمیز و تمسخرآمیز کسانی با هویت جعلی است. از نظر فنی که هر کسی از جمله کسانی که با اسم واقعیشان می نویسند، می توانند با نام جعلی و IP های متفاوت در هر جایی نظر توهین آمیزشان را بنویسند. وبلاگی که هویت خودش را جایگزین کرده است - چه با نام واقعی و چه نام مستعار - قاعدتا نمی تواند رفتاری غیر از "هویت" خودش داشته باشد، مگر اینکه او هم یک هویت جعلی دیگر برای خودش درست کند.
نکته ی آخر هم اینکه من بین "هویت مستعار" و "هویت جعلی" فرق می گذارم. هویت مستعار زیر یک نام دیگر نوشتن است به هر دلیل شخصی یا سیاسی و اجتماعی، که می تواند این هویت، ادامه دار باشد. در حالیکه هویت جعلی، دروغ پرداختن و دیگرگونه وانمود کردن است که بدون شک تداومی نخواهد داشت. یا خوانندگان وبلاگ خیلی زود دروغ را در می یابند و ارزشی نمی گذارند و یا خود "هویت جعلی" به بیهودگی کار پی می برد و خود، خودش را نفی می کند.
بدون شک این بحث ها ادامه خواهد داشت اما فکر می کنم هسته ی نظر من چیزی بیشتر از آنچه در این نوشته ی کوتاه آوردم نباشد.
نوشته
شده توسط پویا در 02:40 PM
May 04, 2005
آقای تاج زاده و جمع آوری رای ...
صحبت های آقای تاج زاده عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت را سایت پیک نت آورده است. باید برای اصلاح طلبان حکومتی جای تاسف باشد که پس از 8 سال به جایی برسند که برای گرفتن رای مردم دست به تحریف تاریخ بزنند. قرینه سازی بین شکست اصلاح طلبان و جنبش ملی شدن صنعت نفت و دکتر مصدق باید فقط در ذهن کسانی درست به نظر بیاید که حتی پای صحبت های بزرگترهای فامیل هم ننشسته باشند، چه برسد به آنهایی که کمترین اطلاع تاریخی از آن دوران دارند.
جالب اینجاست که در دوم خرداد 76 اصلاح طلبان اینچنین دروغ هایی هم نگفتند جز اینکه شعار قانون گرایی و اصلاحات سر دادند. این جنبش مردم ِ خواهانِ ِ تغییرات بود که آن فرصت را برای اصلاح طلبان حکومتی فراهم کرد. سرخوردگی مردم امروز به آنجا رسیده است که برای رای جمع کردن باید دست به جعل تاریخ زد (همین نمونه) و یا وعده های بی پشتوانه و کودکانه داد (وعده ی 50000 تومان آقای کروبی) و یا انتظار طرح های معجزه گر داشت (از بین بردن تضادهای اجتماعی و برقراری عدالت اجتماعی توسط آقای معین در روزنامه های مختلف از جمله اقبال).
درباره ی مقایسه دوران ملی شدن صنعت نفت چند نکته مهم است که به نظر من آقای تاج زاده مخصوصا "فراموش" می کند بگوید:
اول اینکه دکتر مصدق در هیچ دوره ای از دوران حکومتش از پشتیبانی تقریبا کاملی که مردم از اصلاح طلبان حکومتی کردند برخوردار نبود. مردم هنوز در آن زمان تا حد زیادی زیر نفوذ روحانیون و بخصوص آیت الله کاشانی بودند. پس از سی تیر 1331 که آیت الله کاشانی کم کم از جنبش جدا شد تعداد بسیاری از مردم سنتی را بدنبال خودش کشید. به همراه کاشانی کسانی مثل بقایی و مکی هم راه جدایی از مصدق را در پیش می گرفتند و تعدادی را هم این "چهره های ملی" از جنبش جدا می کردند. کاشانی و بقایی و مکی پس از کودتای 28 مرداد در کنار کودتاچیان قرار گرفتند. این از یک طرف،
از طرف دیگر تا سی ام تیر سال 1331 بخش اصلی رهبری حزب توده ایران که بزرگترین حزب چپ بود و بیشترین نفوذ را هم روی اتحادیه های کارگری و دانشجویی داشت، مصدق را مورد حمایت آمریکا و عامل سرمایه داری وابسته می دانست و با انواع اعتصابات و تظاهرات و شعارهای تند در روزنامه های خودش بدبینی به مصدق را دامن می زد. سیاست حزب توده برای پشتیبانی از مصدق پس از سی ام تیر بود که عملی شد.
همه ی این ها در آن دوران اصلا قابل مقایسه با آن پشتیبانی 20 میلیونی و بعد 22 میلیونی و در آخر، انتخابات مجلس ششم برای اصلاح طلبان حکومتی نیست. در سال 76 و پس از آن، همه ی آن اپوزیسیون داخل کشور که ارتباطی با مردم و بخصوص دانشجویان داشت (ملی - مذهبی ها) از دولت خاتمی طرفداری می کردند.
از جنبه ی خارجی، دولت مصدق هیچوقت از امکانات بین المللی اصلاح طلبان حکومتی برخوردار نبود. پس از ملی شدن صنعت نفت هم انگلستان و کمی پس از آن آمریکا (بخصوص بعد از مخالفت مصدق با قرارداد کنسرسیوم) به این نتیجه رسیدند که باید دولت مصدق را از میان برداشت. اولین قدمها برای اقدام مشترک انگلیس و آمریکا جلسه های آبان و آذر 1331 بود یعنی حدود 8 ماه پیش از کودتا.
در مورد پشتیبانی های شوروی و مقدار کم یا کافی اثربخشی آنها در مقابل توطئه های طرف غربی هم حرفهای زیاد و متفاوتی زده شده است. موضوع اینجاست که اصلاح طلبان حکومتی از امکانات بسیار بیشتر بین المللی برخوردار بودند و مانعی جدی برای از پیش بردن طرح های اصلاح طلبانه نداشتند.
در مورد اصلاحات بنیادی هم دکتر مصدق از سال 1331 شروع به اصلاحات عمیق تر اجتماعی کرد. وزارت کشور، راه، دادگستری و فرهنگ را به افرادی واگذار کرد که معتقد به جدایی دین از حکومت بودند و برای اجرای طرح های تجددطلبانه تلاش می کردند و این مخالفت رهبران مذهبی و سنتی را آشکار کرد.
وقتی که می خواستند شرکت اتوبوسرانی و شرکت تلفن را ملی کنند، فریاد کاشانی و حائری زاده بلند شد.
وقتی مصدق و مشاورانش تصمیم به شناسایی حق رای زنان گرفتند علما و طلاب فریاد وااسلاما سر دادند. این طرح اجرا نشد تا "انقلاب سفید" در سال 1341 .
و اتفاقا همین تلاش واقعی و عملی - نه فقط شعارهای زیبا و پس از آن به فراموشی سپردن آنها - برای اصلاحات عمیق تر بود که موج مخالفت ها را با مصدق برمی انگیخت.
این که کاملا برعکس است در دوران اصلاح طلبان حکومتی که خواست مردم را که اصلاحات عمیق سیاسی و اجتماعی بود روی زمین گذاشتند و در پشت درهای بسته به چانه زنی نشستند. یا در مجلس در مقابل "حکم حکومتی" سکوت کردند و سر به زیر انداختند (موضوع قانون مطبوعات).
در این باره بسیار بیشتر می توان نوشت. اما همین نمونه های اندک هم کافی است که نشان دهد اصلاح طلبان حکومتی برای جمع آوری رای حتی از جعل تاریخ هم ابایی ندارند.
درباره ی اشتباهات مصدق هم بدون تردید زیاد می توان نوشت. حرف آقای تاج زاده درست است که همه ی سیاستمداران اشتباه می کنند. مهم تر به نظر من ماهیت آن اشتباهات است و اینکه آن سیاستمداران از اشتباهاتشان چه درسی می گیرند. نه اینکه مثلا وقتی مردم بیشتر از گذشته برای بار دوم و سوم به آنها رای می دهند آن سیاستمداران محافظه کارانه تر عمل کنند.
من نظر خودم را پیش از این درباره ی انتخابات این دوره نوشتم. برای من مهم این بود که وقتی مردم پس از 8 سال به نعل و به میخ زدن این حد کم از صداقت اصلاح طلبان را ببینند، دیگر به چه چیز اطمینان کنند؟
منابع نمونه های داده شده در این نوشته :
ایران بین دوانقلاب - یرواند آبراهامیان
دیپلماسی آمریکا و شاه - مارک. ج. گازیوروسکی
اسناد سیا منتشره در نیویورک تایمز - ترجمه حمید احمدی
تاریخ سیاسی 25 ساله - غلامرضا نجاتی
خاطرات و تالمات مصدق - دکتر محمد مصدق
نوشته
شده توسط پویا در 08:30 PM
May 02, 2005
یک خاطره و اندیشه ای در ذهن ...
برای اینکه زیاد از روز کارگر دور نشویم و از خاطره ی اردشیر آوانسیان درباره برگزاری این روز در سال 1928 - که باید سال 1307 خورشیدی باشد- نوشته بودم این مطلب را در اینجا می نویسم. برای اینکه طولانی هم نشود خلاصه ی آن را می آورم که حوصله ی خواندن باشد.
آوانسیان پس از مدتی اقامت در گیلان در سال 1307 به تهران می آید و تصمیم می گیرند که مراسم روز کارگر را هر چند بصورت مخفی برگزار کنند. باغی در بیرون شهر اجاره می کنند و چند صد نفر را بتدریج در دسته های کوچک 4 و 5 نفره به باغ می آورند. در طول مراسم هم هیچکس حق نداشته است که از باغ خارج شود. اداره کردن جشن هم به عهده ی اوستا میرزا علی بنا بود. این اوستا علی هم در قم در یک نزاع در نانوایی کشیده ای به گوش یک صاحب منصب انگلیسی زده بود. به هر حال پس از میتینگ آن روز یک دسته ی سی چهل نفری به کلوپ سوسیالیست ها می روند و "حسابی" که از رهبران بوده است در آنجا شروع به نطق می کند که دارودسته ی پلیس رضا شاه به ریاست رئیس شهربانی و رئیس شهرداری به آنجا می ریزند و بگیر و ببند شروع می شود. طبق گفته ی آوانسیان دارودسته ی همین رئیس پلیس و شهرداری بودند که ماموریت قتل میرزاده عشقی شاعر معروف و سوءقصد به مدرس و یک روزنامه نگار حزب کمونیست به نام واعظ قزوینی را بعهده داشتند.
بهرحال موفق می شوند که "حسابی" را مخفی کنند، یک تراکت تهدید آمیز بنویسند و پخش کنند و در مسجد شاه هم اجتماع کوچکی ترتی |