« March 2005 | Main | May 2005 »
April 30, 2005
نوشته ای کوتاه در باره ی روز کارگر ...

در اول ماه مه 1886 کارگران شیکاگو برای 8 ساعت کار روزانه تظاهرات گسترده ای کردند که توسط پلیس سرکوب شد. روز اول ماه مه بعنوان روز جهانی کارگر اعلام شد و بصورت سمبلی برای مبارزات کارگران برای دستیابی به حقوقشان در آمد.
در کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری به دلیل مبارزه اتحادیه های نیرومند کارگری و فعالیت آزاد احزاب چپ و سوسیالیست، تعطیلی و مراسم روز اول ماه مه بصورت قانون در آمده است و هر سال تظاهرات و مراسم بزرگی بر پا می شود که حالت جشن و شادی اتحاد و مبارزه ی مشترک دارد.
در کشورهایی مثل کشور ما، برگزاری علنی و آزادانه روز اول ماه مه تابعی از میزان فشار حکومتهای دیکتاتوری بوده است. بلافاصله پس از انقلاب بهمن 57 زیر فشار افکار عمومی حکومت مجبور به پذیرش یا اگر درست تر گفته باشم تحمل برگزاری روز کارگر شد. هر چند که کشته شدن مرتضی مطهری و اعلام روز معلم بهانه ای شد برای کمرنگ کردن روز کارگر در رسانه های عمومی.
من فکر می کنم در کشورهایی مثل کشور ما روز اول ماه مه پیش از هر چیز سمبل مبارزات همه ی مردم محرومی است که برای دستیابی به عدالت اجتماعی تلاش می کنند. باز هم به نظر من بدون تردید در صف تظاهرات و در مراسم اول ماه مه در کنار کارگران، کارمندان و معلمان و کارکنان زحمتکش بخش خدمات مثل پرستاران جای دارند. اول ماه مه روز همه ی مردمی است که بوسیله ی مافیای اقتصادی بهره کشی می شوند.

آن زمانی که کارگران شیکاگو دست به تظاهرات زدند جامعه ی ما هنوز از شکل سنتی بدر نیامده بود. بسیاری از ایرانیان مهاجر بصورت کارگر غیر حرفه ای در سرزمینهای آسیایی روسیه بخصوص آذربایجان و باکو و قفقاز کار می کردند که به گواهی کسانی مثل زین العابدین مراغه ای در وضعیت وحشتناک فقر و بدبختی زندگی می کردند.
با وارد شدن و افزایش کارخانه ها، کارگران ماهر و بخصوص کارگران چاپخانه ها اولین اتحادیه های کارگری را در سال 1290 یا 1910 میلادی در تهران تشکیل دادند.
در سال 1300 شمسی شورای مرکزی اتحادیه های کارگری از 9 اتحادیه ی کوچکتر تشکیل شد. این اتحادیه ها عبارت بودند از " کارکنان چاپخانه ها، داروسازها، کفاش ها، حمامی ها (دلاکها - پویا)، نانوایی ها، کارگران ساختمان، کارگران شهرداری، خیاط ها و کارگران بافنده" *. همین اتحادیه سه سال بعد توانست مراسم روز اول ماه مه را برگزار کند که در تهران 2000 نفر در آن مراسم شرکت کردند.
اما قدیمی ترین مراسم روز اول ماه مه که به آن برخورد کردم، در خاطرات اردشیر آوانسیان آمده است که از برگزاری با شکوه این مراسم توسط کارگران ماهیگیر بندر انزلی در سال 1922 یاد می کند که به سال شمسی می شود 1302.
امیدوارم بتوانم فردا که روز اول ماه مه است خاطره ای از اردشیر آوانسیان مربوط برگزاری روز اول ماه در سال 1928 یا 1307 در اوج قدرت رضا شاه بنویسم.

* مقالاتی در جامعه شناسی ایران - یرواند آبراهامیان، ص 219 .

نوشته شده توسط پویا در 09:41 PM

April 28, 2005
رشته ای که دیگر نامرئی نیست ...

تلاش می کنم در وبلاگم بیشتر اندیشه های عمومی تر و پایه ای تر را آنگونه که در ذهنم می گذرد به روی کاغذ (مونیتور؟) بیاورم. اما این همیشه هم ساده نیست بخصوص که به "همت" حکومت گران، جامعه و سیاست همیشه در حال این یا آن تنش است و نمی شود از آنچه روزانه می گذرد ننوشت. اینهم درست است که وقایع روزانه از ریشه ها عمومی و فکری جدا نیستند و چقدر خوب اگر بتوان این رابطه گاهی آشکار و گاهی پوشیده تر را هم نشان داد.

نام هایی که این روزها بیشتر به گوش می خورد بی اختیار چیزهایی را به یاد می آورد که چند سال با هم فاصله دارند ولی با این همه رشته ای که دیگر نامرئی هم نیست آنها را به هم وصل می کند.
اکبر گنجی و عماد الدین باقی که با افشاگری هایشان در روزنامه ها "اعترافات" دیکته شده ی زنده یاد سعیدی سیرجانی را به یاد می آورند.
اعترافات سیامک پورزند شکسته شده و مریض در دادگاه. من تصاویر او را در اینترنت دیدم در شبکه ی اینترنتی IRIB که چهره ی شکسته شده و نگاه نامطمئن او چهره ی خوردشده و نگاه مبهوت به آذین را داشت. هر دو خود را نفی می کردند. هر دو ناله ی خیانت سر می دادند. تا مهندس سحابی که با مایوی شنا به لب استخر آورده بودندش تا با فرزندش ملاقات کند و باز هم اینبار "او" خودش را نفی کند.
و امروز که یوسف بنی طرف عضو کانون نویسندگان را بازداشت کرده اند. اینبار نوبت اوست که "اعتراف" کند مردم خوزستان را او و دوستانش "تحریک" کرده اند؟ فرصتی مناسب برای تصفیه حساب؟
گنجی و به آذین و پورزند و سیرجانی و سحابی و همه ی آن دیگران و امروز بنی طرف یا کسی مانند او صاحب اندیشه ی همرنگ هم نبودند و نیستند. اما رشته ای نه دیگر نامرئی سرنوشت مشترکی را برایشان ترسیم می کند.

نگاهی که به عکس های چهارشنبه بازار قرچک (ورامین؟) می کردم، فکر می کردم به این موج فقر و محرومیت وحشتناک که با مردم چه می کند. از ناامیدی تا عصیان یک قدم فاصله است.

نوشته شده توسط پویا در 07:37 PM

April 25, 2005
نگرانی ها ...

در این یکی دو هفته گذشته نامه ای که می گویند جعلی است درباره ی ترکیب قومی خوزستان منتشر شد و همین جرقه ای شد برای شعله ور شدن نارضایتی ها و اعتراض به محرومیت و تبعیض که بسرعت حالت شورش های خیابانی بخود گرفت. در اینکه محرومیت و اعتراض از یک طرف و سیاست سرکوب و فشار از طرف دیگر منجر به اینگونه شورش و عصیان شده است شکی نیست. در جایی مثل تهران یعنی مرکز سیاسی و اداری حکومت گران، خود منابع اطلاعاتی می گویند که جرقه ای کوچک می تواند در کمتر از یکساعت به تجمعات میلیونی تبدیل شود.
فکر می کنم آنچه که درباره ی برخوردهای قومی بیشتر از هر چیز نگران کننده است اینست که این نارضایتی ها و عصیانها می تواند از چند طرف دیگر هم شعله ور شوند. یکی از طرف جناح های حکومتی علیه یکدیگر و دیگری از طرف نیروهای معینی در منطقه. این سوء استفاده از نارضایتی های گسترده می تواند مستقل از نیت این یا آن فرد زحمتکش و یا روشنفکر مردم دوست انجام شود.
به نظر من آنوقت که کار به سنگربندی و جنگ خیابانی و شورش برسد شیرازه ی کار هم از دست مردم خارج می شود و هم از دست جریانات مردم دوستی که می توانند در سمتگیری درست اوضاع تاثیرگزار باشند.
من فکر می کنم انسانهای آزادیخواه و بخصوص آنها که در منطقه با مردم تماس دارند نمی توانند به پارامترهایی که در پایین به آنها اشاره می کنم بی تفاوت باشند. باید تلاش کرد که نقش هر یک از این ها تا جایی که امکان دارد مشخص بشود و مردم سره را از ناسره جدا کنند. سره در اینجا یعنی مبارزه برای حقوق انسانی و اجتماعی و سیاسی و ناسره تحریکات قومی و شعارهای جذاب اما مخرب و بی پشتوانه.
- در بازتاب خبرهای خوزستان از جمعیتی به نام جبهه دموکراتیک خلق عرب اهواز نام برده می شود (خبرگزاری رویتر 19 آوریل) که مرکزش در لندن است و برای جدایی منطقه ی خوزستان از ایران تلاش می کند. نقش و تاثیر چنین جریانهایی در منطقه چقدر است؟ اتفاقا شعارهای عوام گرایانه (پوپولیستی) اینان بسیار جذاب تر از مبارزه ی اصولی است که حد معینی از خودداری و تعقل و سازماندهی می طلبد.
- باز هم در خبرها است که ورود اسلحه از مرزهای شرقی توسط پاکستان ادامه دارد (الاهرام به نقل از آفتاب).
- موضوع مجبور کردن حکومت به دست برداشتن از برنامه ی تولید سلاح اتمی به دلایل مختلف روی سیاست های دولت های منطقه و آمریکا تاثیر گذاشته است. پراکندگی زیاد تاسیسات اتمی ایران از یک طرف و درگیر بودن آمریکا در عراق و افغانستان از طرف دیگر حمله نظامی را دشوار می کند. از طرف دیگر هم آمریکا و هم دولت های منطقه لازم می بینند که برنامه های اتمی ایران مهار شود چون در غیر اینصورت می تواند به یک مسابقه ی اتمی در منطقه بیانجامد. شاید اولینش عربستان.
این دشواری ها می تواند یه این منجر بشود که حتی اگر برای فشار به حکومت هم که شده موضوع های حاد قومی دامن زده شود.
در بعضی محافل وزارت دفاع آمریکا بشدت از طرح تکه تکه کردن کشورهای منطقه پشتیبانی می شود. در کتابی درباره سیاست های آمریکا در منطقه خاورمیانه از قول یک وابسته وزارت دفاع آمده بود که چرا آمریکا باید هزینه ی سنگین یکپارچه بودن افغانستان را بپردازد؟ پیشنهاد شده بود که در صورت لزوم آن کشور را بر اساس قدرتهای محلی قبیله ای تقسیم کنند.
با این همه روشن است که از این دست طرح ها برای ایران نمی تواند در برنامه های احتمالی نباشد.

متاسفانه کم نیستند، بخصوص در میان ما که در خارج زندگی می کنیم، که ناخودآگاه مدام در انتظار آن جرقه ی جادویی نشسته اند به امید بهمن 57 ی دیگر. این بیشتر باعث می شود که هر رویداد سیاسی و اجتماعی را با دید محدودی نگاه کنیم. چه بسا که آنچه می گذرد بسیار پیچیده تر از آنی باشد که در نظر اول جلوه می کند. زمانی از شورش اسلام شهر بعنوان نقطه ی عطفی یاد شد. اما رویداد بعدی دوم خرداد بود که بر خلاف "انتظارات" و "فرمول ها" پیش آمد و پس از چهار سال تعداد رای ها بیشتر شد اما برای بسیاری باز هم موجب نشد تا بنشینند و رویدادهای جامعه را آنچنان که هست دریابند. ساده ترین توجیه همان بود که "مردم را فریب دادند". و گویا هنوز در بر همان پاشنه بچرخد.
فراموش نکنیم که تاریخ از کلیشه های ذهن ما جداست. هر چند این کلیشه ها پاک و پر احساس باشند.

نوشته شده توسط پویا در 07:08 PM

April 24, 2005
سنگسار یک زن در بدخشان

یک زن در ولایت بدخشان افغانستان سنگسار شد.
موقعیت شکننده ی دولت کرزای در افغانستان موجب می شود که در جاهایی که کنترل کمتری دارند، در برابر قدرتهای محلی سنتی نرمش نشان بدهند. بارها در خبرها بوده است که کشت خشخاش و تولید تریاک و مواد مخدر دوباره اوج گرفته است. از کابل که بگذریم دولت در دیگر مناطق آنچنان کنترلی ندارد. در خبرها بود که در همین روزها زنی در بدخشان افغانستان سنگسار شده است و مقامات دولتی هم تایید کرده اند. من در خبرهای فارسی ندیدم ولی در بی بی سی انگلیسی آمده است که من خلاصه ی آن را می نویسم.
«شوهر زن پس از 5 سال از ایران به بدخشان باز می گردد. زنش تقاضای جدایی می کند ولی مرد قبول نمی کند. زن طبق ادعادی شوهر با مرد دیگری رابطه داشته و از طرف دادگاه شرع منطقه به سنگسار محکوم می شود که همین روزها او را به این طرز فجیع می کشند. معلوم نیست که آنها بچه ای هم داشته اند یانه.»
طبق آمار رسمی که معلوم هم نیست دقیق باشد این دومین باری است که از سال 2001 در این منطقه زنان را سنگسار می کنند.
جالب اینست که خبر آنچنان که باید در سطح وسیع منتشر نشد و به نوعی در لابلای اخبار دیگر کمرنگ نگه داشته شد.

بدون کار مداوم فرهنگی و بخصوص بدون ایجاد امکانات اقتصادی و کار و امکانات تحصیلی در مناطق محروم، مشکلات افغانستان کمتر نخواهد شد، که در هر فرصتی دوباره بنیادگرایی و خشونت سر بر می آورد.
من نمی دانم که دولت افعانستان اراده و برنامه ی لازم را برای رشد جامعه ی افقانستان دارد یا نه. اما شکی در این هست که بدون امکانات و با ناامیدی و بیسوادی هم سنگسارها ادامه خواهد داشت و هم تولید مواد مخدر و مهمتر از همه یک جامعه ی عقب افتاده ی قبیله ای؟

نوشته شده توسط پویا در 06:18 PM

April 23, 2005
نغمه های کردستان ...

در میان زنان آوازه خوان که در خارج کشور هنرشان پا گرفته و می خوانند زویا ثابت جای ویژه ای دارد. هم از نظر هنری و هم از نظر محتوای آنچه می خواند. اما مدت زیادی نیست (حداقل برای من) که صدای روژان خواننده ی کردزبان و کردی و فارسی خوان منتشر شده است. صدای قوی و در عین حال پر سوز او نوای موسیقی کردی را در جانت می ریزد. موسیقیی که خوب پرداخته شده است. من با صدای شهرام ناظری و کارهای زیبای کامکارها و پورناظری ها با موسیقی کردی آشنا شدم. فکر می کنم صدای روژان ارزش شنیدن را دارد، حتی برای ما که چندان با زبان کردی آشنا نیستیم.
روژان یک سی دی فارسی هم با موسیقی استاد سه تار جلال ذوالفنون به نام دلشده دارد. چون در جایی نمونه کاری از او در اینترنت ندیدم، لذت شنیدن دو ترانه ی زیبای کردی او را با هم تقسیم کنیم. موسیقی از تهمورس و سهراب پورناظری است.
متاسفم که باید فایلها را با کیفیت پایینتر بگذارم که دوستان مقیم ایران هم بتوانند گوش کنند.



نوشته شده توسط پویا در 06:43 PM

April 22, 2005
اندیشه های در بند ...

بینش گرامی در یک ایمیل جمعی که آدرس من هم در آن لیست بوده است از اکبر گنجی یاد کرده است. ششمین سال دربند بودن او رسیده است.
زندانی کردن و بگیر و ببند که کم نیست. از روزنامه نویس وفعال سیاسی که مخاطب همگانی دارد تا وبلاگ نویسی که در بهترین حالت چند صد نفر وبلاگش را می خوانند. اما اندیشه است که می خواهند حبس کنند.
اکبر گنجی به همراه عمادالدین باقی و عباس عبدی از کسانی بودند که در سالهای اول پس از دوم خرداد و بخصوص پس از قتل های زنجیره ای (داریوش و پروانه فروهر، محمد مختاری، پوینده، مجید شریف، پرویز دوانی و ...) کوشش زیادی کردند تا عوامل اصلی قتل روشنفکران را تا جایی که می توانند در روزنامه ها معرفی کنند. با اینکه مجبور بودند با ایما و اشاره بنویسند، ایما و اشاره ها از هر نامی گویا تر بودند. امثال گنجی و باقی بخاطر روابطی که در دستگاه حکومتی داشتند اطلاعات دقیقی داشتند که توانستند تا حدی به مردم بگویند. اولین بار عماد الدین باقی بود که جریان آزار و پس از آن از بین بردن زنده یاد سعیدی سیرجانی را در روزنامه مفصلا نوشت.
اما اکبر گنجی غیر از موضوع قتل های زنجیره ای به موضوعی اشاره کرد که "خط قرمز" عبور نکردنی محسوب می شد و می شود. گنجی موضوع جنگ و مسئولیت ادامه ی آن را پس از آزادی خرمشهر پیش کشید. اینکه چه کسانی جنگ را ادامه دادند و چرا؟ چه کسانی استفاده های کلان اقتصادی از خرید های جنگی و خریدهای بازار سیاه بین المللی بردند؟ چه کسانی و چگونه استفاده ی سیاسی داخلی و خارجی بردند؟ مسئولیت نابودی انسانها و بنیان اقتصادی کشور با کیست؟
از این خط قرمز حتی آبت الله منتظری هم نتوانسته بود عبور کند و دو سه سخنرانی اعتراضی پس از اتمام جنگ کافی بود تا به حبس خانگی برود.
گنجی از روی قتل پیروز دوانی هم پرده برداشت و پای دادگاه ویژه روحانیت را پیش کشید. که دیگر صبر آقایان به سر آمد و اکنون سالهاست که در زندان است.

گنجی و امثال او بخاطر اندیشه هایشان در بند هستند. فراموش نکنیم همان اراده ای که امروز وبلاگ نویس جوان را به بند می کشد، پیش از آن دیگران را یا پشت میله های زندان نشانده یا آنگاه که توانسته اندیشه را حتی پشت میله های زندان هم تحمل نکرده است.

گفته ای از محمد رضا خاتمی در خبرها بود که گفته است اگر پیش از دوم خرداد بود، وبلاگ نویسان دستگیر شده را می کشتند. در هر کشور دیگری بود و یک مقام موثر حکومتی این حرف را زده بود کمیسیون های حقیقت یاب قدرتمند و بی طرف تشکیل می شد تا ببینند این اراده و قدرت رسمی کدام است که آنگاه که بتواند می کشد و آنگاه که نتواند می گیرد و می بندد. در کشور ما حرفها گفته می شود و روزهای بعد در خبرها گم می شود. اما بدون تردید در حافظه ی جمعی مردم می نشیند. از اسکله های صادرات و واردات ثبت نشده ی جنوب تا این حرف محمد رضا خاتمی.

نوشته شده توسط پویا در 05:44 PM

April 20, 2005
پراکنده های نه چندان بی ربط

در رادیوی دولتی اینجا برنامه ای هست که هر هفته بیشتر شعرهای تازه ی شاعران یا بطورکلی شعرهای زیبای کمی قدیمی تر را می خواند. این برنامه تکرار هم دارد که روز دیگری در هفته پخش می شود. البته شاعران را هم به خودی و غیر خودی تقسیم نمی کند و انتخاب شعر از جنبه ی هنری است نه اینکه آن شاعر مثل ما می اندیشد یا نه. در هفته ی گذشته شنونده ای ایمیلی فرستاده بود و گفته بود که چرا در تکرار برنامه همه ی شعرهای برنامه ی اصلی را نمی خوانید؟ شاید ما فرصت نکنیم برنامه ی اصلی را گوش کنیم. جواب گوینده ی برنامه جالب بود. گفت که به هر شاعری که شعرش در آن برنامه خوانده می شود پولی پرداخت می شود. آنهم در هر دونوبت اصلی و تکرار برنامه. امسال هم بودجه ی رادیو تا آخر سال طوری ریخته شده است که ما مجبوریم در تکرار برنامه در شعرها صرفه جویی کنیم.

سیمین بهبهانی شاعر خوبمان تعریف می کرد که در روزنامه ی کیهان علاوه بر تهمت های ضد انقلاب و وابسته تهمت های اخلاقی هم به او این بانوی محترم می زدند. یک روز خود سیمین با پای خودش به دفتر کیهان رفته بود و می گفت می خواستم از زبان خودشان بشنوم که آخر این حرف ها و پرونده سازی ها تا کجا می خواهد ادامه پیدا کند. نویسنده ی ادیب و چیره دست سعیدی سیرجانی را که گرفته بودند تهمت اعتیاد به مواد مخدر و لواط را هم فراموش نکرده بودند.

یکی از خوبی های نگه داشتن مجله های قدیمی این است که هر از گاه فرصتی می کنی و نگاهی دوباره می اندازی. خیلی از مطالب تازگیشان را حفظ می کنند. دیشب نگاهی دوباره به بخارای شماره 24 خرداد و تیر 1381 می کردم. حتما خسرو شاهانی طنزپرداز و روزنامه نگار معروف و توانا را می شناسید. اتفاقا ماهی بود که او فوت کرده بود. در خاطره ای از او مربوط به سال 1380 آمده بود که : "آنگاه شاهانی به وقایع روز رسید. از اینکه روزنامه ی کیهان به او حمله کرده او را عامل و وابسته لقب داده ناراحت بود. می گفت: به علی آدم دلش می سوزه. یک عمر از بیست سالگی تا حالا قریب پنجاه سال تو ده دوازده تا روزنامه و مجله قلم زدم مقاله نوشتم داستان نوشتم کتاب چاپ کردم. چرا؟ برای آنکه عامل این و آن و وابسته اینجا و آنجا نشم. مردم میرن وابسته می شن تا پول و مقام بدست بیارن من چی شدم من هنوز ناچارم برای تامین زندگی قلم بزنم. چندی قبل پسرم خواست خانه زندگی درست کند رفتیم یک آپارتمان کوچک دیدیم صاحبخانه گفت یک میلیون تومان نقد ماهی صد هزار تومان. گفتم در تمام عمرم یک میلیون تومان اسکناس را یکجا ندیدم. آنوقت به من می گویید عامل وابسته . خوشان میلیارد میلیارد نمی دانم رایانه و یارانه می گیرن اما از دولت می خوان همین حق التحریر مختصر روزنامه ی آینه را قطع کنند.

در برنامه ی هویت هم هر شاعر و نویسنده ای را که غیرخودی به حساب می آمد از تازیانه ی تهمت و پرونده سازی و خیانت و غربزدگی و تهاجم فرهنگی در امان نگذاشته بودند. در چند پست قبلی نوشتم که حتی نه غزاله علیزاده را و نه دکتر زرین کوب تاریخدان برجسته را.

نوشته شده توسط پویا در 05:53 PM

April 17, 2005
فکرهایی درباره انتخابات ...

اول فکر نمی کردم که این متن اینقدر طولانی شود. کاش حوصله کنید و وقتی داشته باشید برای خواندن.

مدت زیادی است که انتخابات ریاست جمهوری موضوع بحث و گفتگوی سایت ها و وبلاگ ها است. از مقاله های بلند و کوتاه جدی تا نظرهای پراکنده و فحاشی و تهمت زنی و تسویه حساب های وبلاگی. که البته این آخری ها شاید نقش چندان جدی در گفتگو و یک تبادل نظر سیاسی ندارند اما خوب ، متاسفانه وجود دارند.
بیشتر ترجیح دادم که به خواندن نظرات مختلف بنشینم و در این فکر بودم که در وضعیت امروز جامعه و دلسردی و سرخوردگی مردم از شرکت در فعالیت های سیاسی و اجتماعی، تحریم های سنتی جریانهای اپوزیسیون و یا اعلام شرکت در انتخابات و دادن رای به کاندیدای اصلاح طلبان هیچکدام شاید راه حل هایی نباشند که بازتابی در جامعه پیدا کنند.
تجربه بارها و بارها نشان داده است که این بایکوت کردن های انفعالی در عمل هیچ نقش اجتماعی نداشته است و بیشتر جدایی جریانهای اپوزیسیون را از جامعه نشان داده است. غافلگیری دوم خرداد نشان داد که بخصوص در خارج کشور برداشت درستی از آنچه در متن جامعه می گذرد وجود ندارد و در اینجا هنوز موضوع تحریم های "اصولگرایانه"، فکر غالب است.
از طرف دیگر همین تجربه ی بزرگ دوم خرداد هم نشان داد بدون داشتن طرح مشخص و فقط از روی اعتراض به کاندیدای اصلاح طلبان رای دادن می تواند لرزه هایی در اینجا و آنجا در ساختار انحصارطلبانه بیاندازد اما در نبود یک برنامه ی مردم گرایانه، کار در طول زمان عقیم می ماند. تجربه ی این 8 سال نشان داد که چانه زنی در پشت اتاق های دربسته بدون شرکت فعال مردم در طول زمان به سرخوردگی آنان می انجامد. من فکر می کنم که در این 8 سال یکی از عوامل دور نگاه داشتن مردم از فعالیت های سیاسی و اجتماعی، خود اصلاح طلبان حکومتی بودند. دیدیم که در انتخابات شوراها و مجلس هفتم و حتی بیشتر از آن در جریان تحصن نماینگان مجلس ششم، بی تفاوتی و ناباوری مردم نسبت به اصلاح طلبان گفتمان غالب اجتماعی بود.
فکر می کنم اینبار باید به دنبال راهی بود که بازتابی در جامعه داشته باشد و بتواند در فردای یک انتخابات فرمایشی کاری بیشتر از یک بی تفاوتی اجتماعی انجام دهد. تجربه نشان داده است که رای ندادن مردم به معنای این نیست که در فردای انتخابات غیر آزاد (مثلا مجلس هفتم) کار به رویارویی اجتماعی می کشد. تازه اگر فکر کنیم که رویارویی اجتماعی الزاما به نتیجه ی مثبتی می رسد، که به نظر من در شرایط امروز جامعه این رویارویی های عصیانگر نتیجه ی برعکس خواهند داشت.
فکر من درباره ی این دو راه حل "یا سیاه یا سفید" اینطور شکل گرفته است:
فرض کنیم که ما بطور سنتی و بدون قید و شرط انتخابات را تحریم کنیم و این دفتر را ببندیم و تمام کوشش را بگذاریم برای افشای کاندیداها یعنی گفتن اخبار و اطلاعاتی که مردم خودشان بهتر و حتی شاید دقیقتر می دانند و نوشتن مطالبی در باره ی ساختار حکومت و اینکه دموکراسی خوب است و ما حالا نداریم و با بودن این ساختار هم بدست نمی آوریم. که همه هم درست است. اما مشکل اینجاست که مردم هم همه ی اینها را می دانند. و مهمتر اینکه با تجربه ی روزانه شان لمس می کنند. به نظر من مشکل، سرخوردگی و بی تفاوتی مردم است. سوالی که بلافاصله پیش می آید اینکه خوب، نتیجه چه خواهد بود؟ یکسره شدن کار؟ این یعنی چه؟ انقلاب، قیام، رویارویی های عصیانگر؟ اول اینکه آیا اینها حتما راه حل های مناسب شرایط ما هستند؟ دوم اینکه آیا اینها جوابهایی هستند که ما از بکار بردن فرمول های ایدئولوژیک خودمان پیدا کرده ایم یا جایی در واقعیت هم دارند؟
نتیجه ای که یک چنین تحریم انفعالی در نبود یک جنبش اجتماعی مدنی به نظر من بیشتر می تواند به بار بیاورد انتخاب (انتصاب) یک کاندیدای محافظه کاران با حداقل آرا است. یا کاندیدایی که مورد پشتیبانی محافل خارجی و بخصوص اتحادیه اروپا باشد برای پایان دادن به بحران اتمی ایران و روابط با آمریکا و سرمایه گذاری آزاد خارجی (هاشمی رفسنجانی). یا هر کدام دیگر از این کاندیداها که بتوانند قدرت محافظه کاران را یکپارچه کنند. این بستگی به شرایط بین المللی تا نزدیکی انتخابات دارد.

راه حل دیگر اینست که بگوییم در انتخابات شرکت می کنیم و به کاندیدای اصلاح طلبان حکومتی (معین) رای می دهیم تا از این اختلاف های درون حکومتی استفاده کرده باشیم و لااقل فشار زنجیر را کمتر کرده باشیم. ما از پیش، فرض را بر این گذاشته ایم که شورای نگهبان این کاندیدا را تایید می کند. که این نامعلوم است. از این مهمتر اینکه این روش حتی در دوم خرداد که بدون شک طرفداران خیلی بیشتری داشت دیدیم که به سرخوردگی مردم انجامید. نکته اینجاست که در نبود یک برنامه ی مشخص، صرف اختلافات درون حکومتی بین اصلاح طلبان کار نتیجه داری صورت نمی دهد. ساخت جریان های اصلاح طلب حکومتی و تجربه ی 8 ساله ی خاتمی نشان داده است که این جریانها حسن نیت و اراده ی کافی برای اصلاحات عمیق و ساختاری ندارند. تاکید می کنم روی جریان و نه افراد جداگانه که مدتهاست عملا راه خودشان را از اصلاح طلبی حکومتی جدا کرده اند.

راه حل سومی که مطرح شده است اینست که به جای تحریم سنتی یک کاندیدای مورد قبول اجتماعی معرفی شود و حکومت برای تایید این کاندیدا تحت فشار قرار بگیرد. دکتر حسین باقرزاده که یکی از کسانی است که این پیشنهاد را مطرح کرده اند حتی عباس امیرانتظام را هم به عنوان چنین کاندیدایی معرفی کرد. که البته گویا آقای امیرانتظام آمادگی نداشته اند. و یا اطلاعیه ی اتحاد جمهوریخواهان. البته موفقیت چنین طرح هایی هم موکول به اینست که مردم آمادگی داشته باشند تا در صورت عدم تایید چنین کاندیدایی بر خواست خودشان پافشاری کنند و میدان را خالی نکنند. یعنی همان حضور فعال اجتماعی. اینکه کاندیدایی معرفی شود و رد صلاحیت شود و همه چیز به "خوبی و خوشی" بگذرد، باز هم کار زیادی صورت نگرفته است.
فکری که برای من مطرح شده است این که در صورت امکان، چنین کاندیدایی با حداکثر مقبولیت اجتماعی و با برنامه ی مشخص مانند همان برنامه ی طرح رفراندم معرفی شود با این امید که بتواند در میان مردم گفتمان یک حرکت مدنی را ایجاد کند. شکی نیست که گروههای مختلف اجتماعی که از تشکل های مدنی بیشتر و کاراتری برخوردار هستند می توانند برای ایجاد چنین گفتمانی نقش بزرگتری بازی کنند، مانند دانشجویان و معلمان و روزنامه نگاران و اتحادیه های صنفی مثل پرستاران و کارگران.
روی با این امید تاکید کردم برای اینکه این نه یک فرمول از پیش تعیین شده که بیشتر یک تلاش اجتماعی است که می تواند به موفقیت هم نرسد و در کماکان بر پاشنه ی امروز بچرخد.

نوشته شده توسط پویا در 05:36 PM

April 14, 2005
"هویت" و غزاله که دیگر نیست ...

وهاب دستهای او را گرفت: «از رحیلا زیباتر بود؟»
مادر بزرگ سر روی سینه خم کرد، لبخند بیرنگی زد: بدون شک. در تمام خانواده البته فقط رحیلا شباهتی به او داشت. (پس از تامل کوتاهی، سر را به نفی تکان داد) نه به پای او نمی رسید. هر دو اول بهار مردند.
لقا چشمها را بست و قطره یی اشک از نوک مژه هایش فرو ریخت: بهار امسال هم من می میرم. (ضربه ای به در خورد ...)
----------
نمی دانم کتاب «خانه ادریسیها» نوشته ی غزاله علیزاده را خوانده اید یا نه. کتاب، کتاب تازه ای نیست اما آنچه غزاله از آن می نویسد، هویت انسانی ست. اندیشه ها. باورها و یا باورنداشتن ها. تقابل اشرافیت و نظم خاک گرفته و عقیم با سادگی خشن و طوفانی. آنچه از درون انسانی به روی دایره ریخته می شود امروز بیشتر از دیروز ذهن وجان را به اندیشه وا می دارد.
سایت پیک نت صدای غزاله را روی نت گذاشته است که شعر نیما را می خواند. من فایل را در همین جا گذاشته ام که اگر خواستید بشنوید.
غزاله تا بهار 1375 بیشتر دوام نیاورد و در اردیبهشت این سال پر کشید. همان "اول بهار".
طبق نوشته ی پیک نت، برنامه ی امنیتی "هویت" درتلویزیون جمهوری اسلامی درباره ی غزاله هم پرونده ی انحراف و غربزدگی ساخته بود که بدون شک روی روح حساس او بی تاثیر نبوده است. همان برنامه ی هویت که روشنفکران و نویسندگان را آدمهایی منحرف و غربزده و فراماسون معرفی می کرد. در همان برنامه بود که مهندس سحابی را بزور داغ و درفش واداشته بودند تا آنچه آنها می خواهند بگوید.
دمی با صدای غزاله و شعر نیما آرام بگیریم.



مدتی ست می خواهم این را بنویسم، هر بار چیزی پیش می آید. کتابفروشی اینترنتی آمازون مجموعه ی بزرگی از DVD های فیلم های با ارزش کلاسیک را حراج کرده است. دوستان اگر در اروپا یا آسیا هستید، باید دستگاه پخش شما دی وی دی های منطقه ی 1 را پشتیبانی کند یا اساسا وابسته به کدهای منطقه ای نباشد. این را پیش از خریدن اگر مطمئن نیستید سوال کنید. یکی از بهترین فیلم ها «خوشه های خشم» با داستانی از اشتاین بک و بازیگری هنری فوندا است.

نوشته شده توسط پویا در 07:11 PM

April 12, 2005
شاهرخ مسکوب، گوینده ای پرسنده ...

کسانی در زندگی فکری تو هستند که گویی هیچوقت غایب نیستند. یعنی جایی در لابیرنت فکر نشسته اند. خیالت راحت است که آنها هستند تا روزی برسد که تازه جای خالی آنها را حس کنی. این افراد نه پیامبر و مقدس و "آسمانی" هستند و نه رهبر و راهبر مقدس "زمینی". کسانی هستند که به سادگی روزی تو را واداشته اند که اندیشه را بکار بیاندازی و از بیراهه مه آلود به نیروی خرد و تجربه جستجوگر باشی.
صفحه ی گویا را که باز می کنم، دهانم باز می ماند. از رفتن شاهرخ مسکوب نوشته است. متفکر و نویسنده ای که با نوشته هایش و بودنش و کارش تاثیرگذار بود. آن قدر بود که جای خالی ش حالا حس شود.
از روشنفکران و فعالان دوره ی پس از شهریور 1320 بود و مثل بسیاری از روشنفکران دیگر به حزب توده پیوست. با آنها ماند تا پس از کودتای 28 مرداد به همراه دیگر فعالان این حزب زندانها و داغ و درفش های تیمور بختیار را تجربه کرد. به گفته ی نصرت الله نوح که خودش از زندانیان آن زمان بوده مسکوب در زندان کلاس شاهنامه برقرار کرده بود که شاگردان آن کلاس امثال شادروانان مهرداد بهار و انجوی شیرازی خودشان کوله باری پر، از فرهنگ و ادب ایرانی به همراه داشتند. مسکوب پس از آزادی از زندان متن درس های آن کلاس را بصورت کتابی منتشر کرد به نام «مقدمه ای بر داستان رستم و اسفندیار» که از کتابهای معتبر در شاهنامه شناسی است.
مانند بسیاری از فعالان محفل های روشنفکری آن زمان، مثل شاملو ، ه. ا. سایه و سیاوش کسرائی، از مرتضی کیوان تاثیر بسیار می گیرد. در گوشه ای از خاطراتش در سالهای بسیار پس از مرتضی می نویسد: «چند شب پیش مرتضی کیوان را خواب دیدم. پس از این همه سال نمی دانم چطور به یاد من افتاد و گرنه من که همیشه به یاد او هستم. از سفر بر می گشتیم. انگار ز فرودگاه وارد شهر شدیم. در راه به هم بر خوردیم، در خیابانی خلوت، زنی سایه وار، محو و بی آنکه صورتش دیده شود، دو سه قدم عقب تر همراهش بود. من چمدان سنگینی داشتم. او دست خالی و سبکبار بود. کمکم کرد و چمدانم را آورد. دم در خانه ای ایستاد. زن هم پشت سرش بود. گفت خب، شاهرخ من رسیدم. گفتم کاش به این زودی نمی رسیدی. ایستادیم، درست نگاهش کردم به نظرم آمد که قدش کمی کوتاه و صورتش بی حالت شده است. تعجب کردم. آن لطف مهربان و جاذبه همیشگی جایش را به سفیدی مات وسردی سپرده بود. زن هم پشت سر، دم در روی پله بود.سیاهپوش و بی چهره، در پس ذهن من، مثلا مادرش! خداحافظی کردیم. مرتضی در کنه ضمیر من خوابیده است. دوست ندارم خوابش را آشفته کنم.»
مسکوب پس از سالهای زندان همان گرایش های سیاسی سابق را نداشت ولی از پژوهش های فرهنگی دست نکشید و به دنبال جمع مال و منال نرفت. کتابها و مقاله های زیادی در باره ی فرهنگ و ادب منتشر کرد. من بخصوص از کتاب «هویت ایرانی و زبان فارسی» بسیار یاد گرفتم. اما غیر از مطلب خود کتاب، آنجا که می گوید: «گوینده، خودش پرسنده هم هست.»

نوشته شده توسط پویا در 05:22 PM

April 11, 2005
پس از سکوتی چند روزه ...

آمد نوبهار
طی شد هجر یار
مطرب نی بزن
ساقی می بیار ...
زیبایی و ماندگاری تصنیف ها و ترانه های کسانی مثل مرضیه، دلکش و الهه و هایده بجز صدای دلنشین آنها و موسیقی قوی و ریشه دار، بخاطر شعرهای زیبای آنها هم هست. بی جهت نیست که همچو منی، هم باید در 12 سالگی از زیبایی این ترانه ها لذت برده باشیم که از رادیوی قدیمی خانه پخش می شد و هم امروز که این ترانه ها را با صدای خش دار از روی سی دی می شنویم. فکر نمی کنم اگر شعرهای زیبای نواب صفا نبود، این ترانه ها ماندگار می شد.
اما خود نواب صفا این پیرمرد 81 ساله رفت. هفته ی پیش خاموش شد. یادش گرامی باشد.
ترانه ی زیبای دلکش را با شعر شادروان نواب صفا برای شنیدن در اینجا می گذارم.



اما این چند روزه که در اینجا چیزی نوشته نشد فرصتی شد که کتاب «یا مرگ یا تجدد» نوشته ی محقق تیزبین ماشاالله آجودانی را بخوانم. این کتاب در واقع بخش دوم تحقیق آقای آجودانی است که بخش اول آن به نام «مشروطه ایرانی» منتشر شد. یادم هست که در همین وبلاگ درباره ی آن نوشته بودم. آقای آجودانی در این کتاب به منظومه ی میرزا آقاخان کرمانی اشاره کرده است و اینکه از اولین یا اولین شعری است که در آن مستقیما به حقوق بشر اشاره شده است. به یادمان باشد که میرزا آقاخان این شعر را در زمان ناصرالدین شاه سروده است.
عبارت "حقوق بشر" هم تصادفی نیست، چون میرزا آقاخان با ایده ها و آثار متفکران و دانشمندان غربی از کانت و دکارت و ولتر و منتسکیو گرفته تا سیسموندی و هگل و مارکس و داروین بخوبی آشنا بود و مفاهیم حقوق بشر را همانطور از جنبه ی انسانگرایانه و عقلانی می فهمید و بر خلاف کسانی دیگر مدام در صدد این نبود که تلاش کند یا مشابه این ایده ها را در کتاب های دینی پیدا کند و یا اصلا یکسره ادعا کند که غربیان ایده ی حقوق بشر را از تفکرات دینی در شرق الهام گرفته اند! البته بیشتر آن کسان هم حقیقت را می دانستند اما در هر قدم فکر می کردند که برای پیشبرد حرفهایشان سعی کنند نمونه ی دینی و مقدس هم برای مفاهیم جدید ارائه کنند. در عمل کار به در هم ریختگی مفاهیم و خواستها کشیده شده است. با پوسته ی مفاهیم آشنا شده ایم اما با ریشه و هسته مرکزی که "خردورزی" و "انسان مرکزی" باشد بیگانه ایم.
اما چند بیتی هم از منظومه ی شادروان میرزا آقاخان به نقل از «تاریخ بیداری ایرانیان»:
کنون ای مرا ملت هوشمند
چرائید در چاه غفلت نژند

برآئید و بینید کار شگفت
به آسان توانید گیتی گرفت

ولی تا شناسید از خیر و شر
ببایست خواندن حقوق بشر

که تا خود بدانید ز آئین و راه
بد و نیک گیتی نباشد ز شاه

اگر آگهیتان رسد کم و بیش
ببینید هر چیز در دست خویش

همه نیک بختی و بیچارگی
به دست شما هست یکبارگی *
...

* تاریخ بیداری ایرانیان. ص. 228

نوشته شده توسط پویا در 07:02 PM

April 05, 2005
کاری دیگر ...


دوستان امروز با زحمت دوست گرامی خورشید خانم از سایت زنان ایران، فلش جدیدی درباره ی موضوع و مشکل اجتماعی بزرگ "کودک آزاری " در سایت زنان ایران منتشر شد که با کلیک کردن روی لوگو می توانید ببینید. دوست خوب لیلای لیلی با خواندن متن در این فلش کمک بزرگی کرد.
کاش مایه ی اثری باشد، هر چند کوچک.

نوشته شده توسط پویا در 05:26 PM

April 03, 2005
حاصلی از گشتی کوتاه ...

امروز یکشنبه فرصتی شد تا گشتی در مجله ی ارزشمند بخارا بزنم که خوشبختانه روی اینترنت قرار دارد و می توان از آن بهره گرفت. در پی مطلبی که از ایرانشناس برجسته ایرج افشار خواندم به یادم آمد که تعداد نسبتا زیادی عکس از زندگی مردم زمان قاجار و همینطور دربار قاجار دارم که مدتهاست به فکر هستم که در یک گالری فلش قرار بدهم که در پستوهای خصوصی من از میان نروند. تازگی این چیزها در دسترس بودنشان است.
عکسها نشان دهنده ی روزگاری هستند که گرفته شده اند. بخصوص اگر عکاس با هدف ثبت زندگی مردم دورانش عکس را انداخته باشد که خوشبختانه در آرشیو من هم از این دست کم نیست. البته این آرشیو هم منحصر بفرد یعنی شخصی نیست بلکه اینجا و آنجا از روی نت جمع شده است و یا خودم اسکن کرده ام. روزی در خاطرات شادروان دکتر قاسم غنی می خواندم که چگونه وضع مدرسه و مردم زمان خودش را (اواخر دوره ی قاجار) با وضع مدرسه و مردم کشورهای اروپایی مقایسه می کند. توصیفهای او در ذهنم نشسته بود اما فقط با دیدن عکسهای مردم آن دوران بود که آن توصیف ها را حس کردم.
بهرحال کاش فرصت کنم عکسها را با توضیحاتشان در یک گالری فلش در سایت بگذارم.
این شعر زیبا از منصور اوجی را هم از بخارا برای اینجا انتخاب کردم. فقط کاش دلو آبی که در چرخش بعدی تاریخ بر می داریم تشنگی مان را تسکینی بدهد که سنگلاخ طولانی در پیش است:

اى خاك!
با
دستى شكسته كه بسته است‏
دلو بزرگ را
از آب سرد چاه پر مى‏كنم‏
و چهره گداخته‏ام را
در زير پر ستاره‏ترين آسمان شب‏
در آب، بى‏مضايقه مى‏چرخانم و مى‏خوانم:
- « اى خاك‏
من در كدام لحظه اين عمر
سر بر زمين سجده آرامش خواهم گذاشت؟
من در كدام لحظه‏ات اى خاك؟
تيغى دودم‏
در نيمه راه سينه من مانده است‏
با تيغه‏هاى آتش و تيزاب‏
تيغى مذاب.»
در خانه قديمى‏
در زير پر ستاره‏ترين آسمان خاك‏
يكبار ديگر از چاه‏
دلو بزرگ را
پر مى‏كنم.

نوشته شده توسط پویا در 06:39 PM

April 02, 2005
آرامش انسانی ...

همین چند لحظه پیش در خبرها بود که پاپ کاتولیک ها درگذشت. انسانی از دنیا رفت. انسانی که افراد زیادی در این کره خاکی ما رستگاری خودشان را در وجود او و خدمت به او می دانستند. اما در این دو سه روزه ای که خبرهای مربوط به بیماری پاپ را در هر جا می دیدم به چیز دیگری فکر می کردم.
یکی از جاهایی که در هر سفری به آنجا سر می زنم کلیساهای قدیمی و تاریخی آنجاست. نمی دانم کلیسای سن پتر در ونیز یا کلیسای نتردام در پاریس را دیده اید و یا خود واتیکان را؟ اگر ببینی شاهکارهای معماری و نقاشی. و اگر گوش کنی شاهکارهای موسیقی.
در سالن آرام و تاریک کلیسا که می نشینم به عیسی فکر می کنم. مردی در صحراهای گرم و بی آب فلسطین در میان مردمانی فقیر و خودش فقیر تر از همه شاید. یک تلاش تازه برای نجات انسان از رنج تاریخی، صرف نظر از داوری درباره ی درستی اش. و به دور و برم که نگاه می کنم کمتر نشانه ای از او در آن سالن تاریک و آرام و پر ابهت پیدا می کنم. آرامش و ابهت انسانی در کوه جلجتا، در قالب سنگ و مرمر و چهره های بزرگ و لرزش نور شمع ها بر دیوارها. به سنگلاخ صحرا فکر می کنم ، و به تاج خار بر سر آن مرد و صلیبی که همان رنج انسانهاست. چقدر فاصله است از آرامش آن شب صحرا تا سکوت آن سالن که گاهی با نجوایی می شکند.

نوشته شده توسط پویا در 09:29 PM

April 01, 2005
بیرحمی های ادامه دار ...


این دروغ 13 یا شوخی اول آوریل نیست. داستان واقعی ست از آنچه بر سر یک زن روزنامه نگار در زندان اوین آورده اند:
زجرها و آسیب هایی که در زندان به زیبا کاظمی پیش مرگ او وارد آوردند. به نقل از CBC News
در آخرین ساعات پیش از مرگ در بیمارستان:

شکستگی بینی.
کبودگی بزرگ در پیشانی که تا شقیقه کشیده شده بود.
لخته خونی در پشت سر.
علائم وجود خونریزی داخلی مغزی.
پرده ی گوش چپ پاره شده بود.
خراشهای بزرگ و عمیق در پشت گردن وماهیچه ها.
علائم شکستگی دنده ها.
کبودگی روی شکم و زانوها.
علائم تازیانه و شلاق روی پشت.
انگشتان شکسته و بدون ناخن.
شست پای له شده.
پاهای کبود و ورم کرده، احتمالا بر اثر ضربات شلاق.

دکتر شهرام اعظم چون مرد بوده است به او اجازه معاینه ی دستگاه تناسلی شادروان زیبا کاظمی را نداده اند ولی یک پرستار زن پس از معاینه ی دستگاه تناسلی به دکتر گفته است: "صدمه ی وحشیانه". دکترها به علت حال خیلی بد شادروان زیبا قادر به عمل او نبوده اند. روز بعد شادروان زیبا بر اثر زخمها و آسیبها از دنیا می رود.

در داخل کشور این جنایت هم جزو خط قرمزها در آمد. مانند قتل های زنجیره ای. مانند قتل عام زندانیان سیاسی 1367 .
گزارش بی بی سی و مصاحبه رادیویی با پزشکی که جسد زیبا کاظمی را معاینه کرده بوده است.

نوشته شده توسط پویا در 11:29 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661