|
« February 2005 |
Main
| April 2005 »
March 28, 2005
پراکنده ها
حامل خبر بد بودن فکر نمی کنم برای هیچکس خوشایند باشد. در خبرهای امروز است که باز هم زلزله ای به قدرت 8 ریشتر در شرق آسیا در نزدیکی همان محل قبلی (اندونزی و ...) اتفاق افتاده است. در اینجا هم آنچه من خواندم بخوانید... تا این لحظه.
کتابخانه ی گلشن تعداد بسیاری کتاب الکترونیکی در اختیار دارد که یا مستقیا روی نت هستند و یا بصورت ایمیل برای درخواست کننده می فرستند. همه هم رایگان است. بسیاری از این کتابها براحتی در کتابفروشی های داخل و خارج کشور پیدا نمی شوند. سایت مسئولی هم هستند. از درخواست یک کتاب تا دریافتش شاید بیش از یک روز طول نکشد.
هر وقت که مشغول با فیلم فلشی می شوم به این فکر می کنم که چرا ما از نظر فونت های فارسی که در دسترس هستند اینقدر فقیر هستیم. البته شاید در نرم افزارهای تجارتی و تخصصی در دسترس باشند اما منظورم در دسترس همه بودن است. با یک جستجوی کوچک در اینترنت به تعداد زیادی از فونتهای بسیار مختلف و جالب لاتین می توان دست پیدا کرد. بسیاری مجانی هستند و تعدادی هم البته قابل خریدن. چند بار فونتهای عربی و اردو را امتحان کرده ام اما برای کار فارسی مناسب نیستند. زمانی یک دوست گرافیست اروپایی می گفت که عاشق خطهای مختلف ماست بخاطر احساس و هارمونی خط. شکی نیست که درست کردن یک فونت تازه کار وقت گیر و حوصله بری است و کار هر کس از جمله من هم نیست.
نوشته
شده توسط پویا در 07:51 PM
March 26, 2005
گفتارهای رادیویی ...
اگر در اینجا کمتر می نویسم بخاطر این است که مشغول تهیه ی یک فیلم فلش جدید هستم که امیدوارم بتوانم پس از تعطیلات نوروزی داخل کشور در سایت های پر بیننده منتشر کنم. فکر و وقت بیشتر آنجاست.
امروز چیزی که یکبار دیگر جلب توجه مرا کرد این شعارهای عجیب و صدور "دستورات" رادیو و تلویزیونهای لس آنجلس است برای جوان های ایران که پس از مسابقه ی فوتبال بریزید و شلوغ کنید. از آنجا که هنگام کار با فلش وقت هم هست که ساعتها به برنامه های رادیو گوش کرد، به این نتیجه رسیدم که این شعارها و تحریکات یک "مصرف داخلی" هم دارد. این "داخلی" در واقع به معنی "خارجی" است! یعنی برای جمع کردن پول از مردم خارج از کشور و بخصوص آمریکا.
واقعیت این است که رسانه های آمریکایی مثل رسانه های اروپا به مسائل جهانی زیاد کاری ندارند و بیشتر سرگرم مسائل داخلی و بخصوص محلی هستند. برای بسیاری از ایرانیان آنجا (نه همگی) این رادیو ها و تلویزیونها و دو روزنامه ی فارسی زبان لس آنجلس ("عصر امروز" و "صبح امروز") و بخصوص رادیوها از منابع مهم اطلاع گیری درباره ی مسائل ایران هستند. خوب، پس شاید با این شعارها بتوان با تحریک احساسات و اینکه "بزودی برمی گردیم" ، پولی جمع کرد.
من دقیقا نمی دانم تاثیر این رسانه ها در ایران چقدر است، اما فکر نمی کنم این دستورهای رادیویی و استودیویی آنچنان شنونده ای داشته باشد. شاید باید راهی میان انفعال و سرخوردگی و شورش جست.
نوشته
شده توسط پویا در 01:23 AM
March 22, 2005
گردش کوتاه شبانه ...
در گزارشی از سایت گویا خواندم: "در تاريخ 15 مارس 2005 به دعوت « فعالين ايرانی دفاع از حقوق بشر در اروپا و امريکای شمالی» با حمايت و حضور تعدادی از خانواده های قربانيان نقض حقوق بشر درايران، حدود 150 نفر از کشورهای مختلف در اعتراض به نقض حقوق بشر در ايران در ميدان ملتها در مقابل دفتر اروپائی سازمان ملل در ژنو گرد آمدند تا صدای قربانيان ايرانی نقض گسترده، مستمر و برنامه ريزی شده حقوق بشر را بگوش جهانيان برسانند. " همینطور عکس های این گردهمایی در اینجامنتشر شده است.
در این شب آرام و بی صدا که در اینترنت گردشی می کردم همراه با مطلب بالا، گزارشی هم هست از گردهمایی خانواده ی قربانیان کشتارهای سال 67 در گورستان خاوران تهران. شب سال نو بر سر گور فرزند، همسر، یا برادر و خواهر.
و باز در این گردش اینترنتی بر خورد کردم به کتابی که تازه در ایران چاپ شده است به نام "قاموس کتاب مقدس" از جیمز هاکس. کتاب درباره ی اسطوره های دینی بین النهرینی و کنعانی و مصری است. از این نظر برایم جالب است که همین روزها کتابی می خوانم از نورمان کوهن به نام «Cosmos, Chaos and the World to Come» که رابطه ی اسطوره های مصری، بین النهرینی، هندی (ودایی)، زرتشتی و کنعانی را بررسی می کند و اینکه چطور بعدها همین اسطوره ها و خدایان به دین های سامی فراروییدند (مصری و بین النهرینی) و حتی خدایان هندی در اسطوره های اسکاندیناوی تجلی پیدا کردند. و این همه در طول مهاجرت ها و بده بستان های چند هزارساله.
نظریه ی جالب کتاب درباره ی نقشی ست که دین زرتشتی در اعتقاد یهودیان به بهشت موعود و ناجی ایفا می کند. اعتقادی که بعدها در دین اسلام هم راه یافت. نظریه و بحث جالبی ست که نوشتنش بماند برای بعد.
نوشته
شده توسط پویا در 09:52 PM
March 20, 2005
کلام الملوک ...
در طول روزگاران با آن همه شاه و ملک، چاپلوسان درباری اینطور رواج داده بودند که : "کلام الملوک، ملوک الکلام". یعنی سخن شاهان، شاه سخن هاست. یعنی بهترین سخن ها و گفته هاست. از طرف دیگر حکومت های استبدادی هم با اینکه از بیرون، قدر قدرت و پرجاه و جلال جلوه می کنند، از درون چه بسا که پوسیده و بی بنیاد هستند. وقتی که تاریخ پرده ها را کنار می زند ابتذال و بی بنیادی تازه بیرون می افتد و این کلام ها و سخن ها و نوشته ها آشکار در دست مردم قرار می گیرند تا قضاوت کنند که آیا واقعا کلام الملوک، ملوک الکلام است؟
گفتم در این روز اول عید بد نیست قسمتی از نوشته ی ناصرالدین شاه به انشای خودش را بیاورم که شاهدی هم باشد به گفته ی بالا. این نوشته را شاهنشاه ایران ظل الله (سایه ی خدا) در آستانه ی سفر سوم به فرنگ نوشته اند. فکر می کنم چند دقیقه ای می ارزد که صرف خواندنش کنیم.
سهشنبه هشتم شعبان-
امان امان از دست مرد و زن و عوامالناس، حقيقت غلط كرديم اعلان سفر فرنگ كرديم، روز سهشنبه هشتم شعبان است و ما باز گرفتار و مشغول. ناهار را رفتيم بالاخانه سردر شمسالعماره خورديم، بعد آمديم پائين دور درياچه، مثل ملخ آدم ايستاده است، از همه قسم و همه جنس دو تا چادر هم برپا بود معلوم شد معير آورده است دو تا چادر فرنگي كتان بسيار قشنگي است با يك قايق كوچك سفري كه مسافرين فرنگي براي حمل و نقل به سهولت همراه برميدارند و در رودخانهها سوار كرده روي آب مياندازند چيز خوب قشنگي است.
چادرها را سپرديم به آقادائي اينجا نگاه دارند سفر همراه نخواهند آورد. اجماع زيادي ايستاده بودند، امينالسلطان، امينالدوله، سايرين همه بودند، عزيزالسلطان هم با اتباعش ايستادهاند توي قايق تقيخان و آقا مردك نشستند اما من ميدانستم اين قايق پر و پائي ندارد و اگر از ميزان وسط آن خارج شوند لابد برميگردد. بعد من مغزم پر از خيال و كار بود، رفتم طرف نارنجستان دراز، امينالدوله و امينالسلطان را همراه برده با آنها گفتگو ميكردم و روي نيمكت نشسته حرف ميزدم، در اين بين ديدم قيه و آشوبي برپا شد و از طرف پاي تالار موزه داد و بيدادي بلند است، ... گفتم چه خبر است، خيال كردم شايد عزيزالسلطان اصرار كرده توي قايق نشسته است و طوري شده توي آب افتاده است، خيلي متوحش شديم، يكبار ديديم خود عزيزالسلطان از دور ميدود و به سمت ما ميآيد و قسمي خنده ميكند كه دلش را گرفته است، خواجه و غلام بچة پيشخدمت و غيره همه آمدند طرف ما، معلوم شد محمدحسن ميرزا و باشي را عزيزالسلطان توي قايق نشانده آنها هم آمدهاند وسط حوض جوش، باشي خواسته است محمدحسن ميرزا را نزديك فواره بياورد كه آب فواره برويش بريزد او نميگذاشته، كشمكش كرده يكبار قايق برگشته است و اين دو نفر با لباس و كلاه زير آب رفتهاند قايق وارونه هم روي آنها تقريباً ده دقيقه بوده است، بعد بيرون ميآيند و مثل موش آب كشيده ميروند توي اطاق سياه سرايدارباشي و ميفرستند از خانهشان رخت و كلاه تازه ميآورند و عوض ميكنند. همين امروز عصرش سفرا آمدند به حضور براي وداع سفر فرنگستان و اجماعاً ملاقات شدند، دالغوركي وزيرمختار روس احضار شده است. ميرود به پطر، ولف وزير مختار انگليس هم ميرود به انگليس، مسيو بالوا وزير مختار فرانسه هم با زنش ميرود به پاريس، بارون شنك وزير مختار آلمان هم ميرود به آلمان، از سفرا كسي كه ميماند وزير مقيم ينگي دنيا است و وزير مختار اطريش و شارژ دافر ايطاليا خالد بيگ سفير عثماني هم ميماند، در سفارت روس پوچيو شارژ دافر خواهد بود و در سفارت فرانسه هم شارژ دافري كه تازه آمده و آدم پوسيده ايست.
اين اوضاعي كه براي رفتن فرنگ ما فراهم آمده بود در حقيقت نميتوان نوشت، از بس از بيرون و اندرون كار سرِ ما ريخته بود هر كس را نگاه ميكردي يك جور عرض داشت. هر گوشه ميرفتيم يكي عريضه ميداد يكي عرض ميكرد يكي چرند ميگفت، يكي انعام ميخواست، ديگر آدم ذله ميشد، روزي سه هزار كاغذ و برات و فرمان صحه ميگذاشتيم امين السلطان بيچاره كه از بس كار داشت هيچ پيدا نميشد گاهي هم كه ميآمد با صد من كاغذ، از اين روزها يك روز بعد از اينكه سه هزار برات و فرمان صحه گذاشتيم رفتم جائي (دستشويي يا مستراح - پویا) توي جائي نشسته بودم ديدم يكي صورتش را چسبانده به درِ جائي و داد ميزند و عرض ميكند كه من اينجا ميمانم و انعام ميخواهم وچه وچه هي عرض ميكند آمدم بيرون ديدم نايب برادر باشي است، ايستاده است با مهديخان فراش خلوت قلمدان آوردهاند پشت جائي انعام ميخواهند، برات آنها را هم صحه گذاشتم، ديدم ديگر با اين وضع نميشود ماند، اندرون هم كه ميرويم زنها ميريزند سر آدم ميخواهند نعره بزنند يخهشان را پاره كنند و گريه كنند اما خودشان را نگاه ميدارند، براي روز دوازدهم همه وعده روز دوازدهم را به ما ميدهند، فروغالدوله، افسرالدوله، ضياءالسلطنه، واليه، دخترهاي ما هم همه اندرون آمده بودند و وعده روز دوازدهم را ميدادند، خلاصه ديدم با اين اوضاع محال است بتوانيم بمانيم تا روز دوازدهم، خيال كردم روز دهم بيخبر دربرويم، هيچكس هم خبر نداشت به هيچكس بروز ندادم غير از امينالسلطان كه به همان يك نفر گفته بودم او ميدانست شب هم گفتم فردا سوار ميشوم نهار گرم خبر كرديم سلطنتآباد و صبح روز پنجشنبه دهم از خواب برخاستيم همه زنها خواب بودند، هيچكس خبر نداشت، رخت پوشيدم رفتم حياط ليلا خانم كه ايراني را ببينم كه ميرويم و آنها خبر ندارند، رفتم ديدم خاله ليلا خانم نشسته كنار باغچه، يك ديگ كوچك گذاشته است چيز ميپزد و ايراني دور ديگ بازي ميكرد و ليلا خانم هم خوابيده است، از خاله پرسيدم چه ميپزي گفت: خورش چغالة ميپزم توي دلم گفتم امروز اين خورش زهر مار خواهد شد خيلي هم خورش تميز خوبي بود، بعد آمدم دوباره اندرون، باز ديدم هيچكس نيست فروغالدوله را توي حياط ديدم ميگفت امروز ميروم ديدن فخرالدوله باز عصر ميآيم تا روز دوازدهم هستيم بعد از اندرون رفتم بيرون و ديدم الحمدالله هيچكس نفهميد، يواش توي كالسكه نشستم و رانديم براي سلطنتآباد اما تا دمِ درِ بازار زنها و خواجهها و كنيز و غيره خيلي جمعيت بود شيرازي كوچك، ضياءالسلطنه، فروغالدوله، خواجهها اينها خيلي بودند، حتي عزيزالسلطان هم نميدانست ما ميرويم، بازي ميكرد من هم عقب او نفرستادم، سوار كالسلكه شده رانديم، رسيديم به سلطنتآباد، رفتيم عمارت آينه، امين حضور، امينحضرت، ساير پيشخدمتها بودند، نهارخورديم بعد از نهار پياده رفتم باغ گبرها و عمارت كنت و غيره را گردش كرديم بعد آمديم كلاه فرنگي پيشخدمتها بودند ميخواستم بخوابم كه امينالسلطان از شهر وارد شد، با يك دستمال بسته كاغذ ديگر، خواب از سرم بيرون رفت تا نشستم كاغذها و كتابچه و غيره را خوانديم خواب از سرم پريد، بعد عزيزالسلطان آمد با آقاعبداله و آقامردك، عزيزالسلطان تعريف ميكرد كه همين كه شما رفتيد، امينالسلطان به اعتمادالحرم و آقا نوري گفت كه شاه رفته است، آقا نوري رفته بود اندرون خبر كرده بود كه انيسالدوله و اميناقدس و كتابخوان و اقل بكه و اهل قهوهخانه كه بايد تا سرحد بيايند، چادر كنند بروند عشرتآباد كه شاه امشب ميرود عشرتآباد كه زنها همه گريه كرده بودند، يك محشري شده بود، قال مقال و همهمه شده بود، كنيزها، زنها همه گريه كرده بودند، امينالسلطان تعريف ميكرد كه در اندرون و ديوانخانه و فراشها، سرايدارها، مردم، نوكرها همه مات شده بودند، توي شهر همهمه غريبي پيچيده بوده است، صبح هم من با امينالسلطان و نايبالسلطنه و امينالسلطنه كار داشتم، صبح زود رفتم ديوانخانه، آنها را خواستم رفتم گرمخانه ميدان، حاجي حيدر ريش ما را تراشيد، بعد امينالسلطنه آمده بود، آنها نيامده بودند ديدم دير ميشود امينالسلطنه را نشاندم، دستورالعمل دادم و خودم آمدم اندرون و سوار شديم، خلاصه چاي عصرانه خورده از درِ باغ هزار خيابان بيرون آمده سوار كالسكه شده رانديم، از درِ ديوانخانه عشرتآباد وارد عشرتآباد شديم. آمدم توي باغ ديدم اميناقدس و اقل بكه و كنيزها و كتابخوان آمدهاند، شب اطاق انيسالدوله خوابيديم شب هم مردانه شام خورديم، اعتمادالسلطنه بود، روزنامه خواند، مهتاب خوبي بود، قدري توي باغ گردش كرديم بعد خوابيديم، آغا محمدخان با محمدابراهيم برادرش و بار و بُنه ميروند كرمانشاه و كربلا به اين جهت كه ميرود اين دو شب پيش ما بود و شب توي اطاق انيسالدوله پيش ما خوابيد.
نوشته
شده توسط پویا در 09:52 PM
گفتم چه خبر است، خيال كردم شايد عزيزالسلطان اصرار كرده توي قايق نشسته است و طوري شده توي آب افتاده است، خيلي متوحش شديم، يكبار ديديم خود عزيزالسلطان از دور ميدود و به سمت ما ميآيد و قسمي خنده ميكند كه دلش را گرفته است، خواجه و غلام بچة پيشخدمت و غيره همه آمدند طرف ما، معلوم شد محمدحسن ميرزا و باشي را عزيزالسلطان توي قايق نشانده آنها هم آمدهاند وسط حوض جوش، باشي خواسته است محمدحسن ميرزا را نزديك فواره بياورد كه آب فواره برويش بريزد او نميگذاشته، كشمكش كرده يكبار قايق برگشته است و اين دو نفر با لباس و كلاه زير آب رفتهاند قايق وارونه هم روي آنها تقريباً ده دقيقه بوده است، بعد بيرون ميآيند و مثل موش آب كشيده ميروند توي اطاق سياه سرايدارباشي و ميفرستند از خانهشان رخت و كلاه تازه ميآورند و عوض ميكنند. همين امروز عصرش سفرا آمدند به حضور براي وداع سفر فرنگستان و اجماعاً ملاقات شدند، دالغوركي وزيرمختار روس احضار شده است. ميرود به پطر، ولف وزير مختار انگليس هم ميرود به انگليس، مسيو بالوا وزير مختار فرانسه هم با زنش ميرود به پاريس، بارون شنك وزير مختار آلمان هم ميرود به آلمان، از سفرا كسي كه ميماند وزير مقيم ينگي دنيا است و وزير مختار اطريش و شارژ دافر ايطاليا خالد بيگ سفير عثماني هم ميماند، در سفارت روس پوچيو شارژ دافر خواهد بود و در سفارت فرانسه هم شارژ دافري كه تازه آمده و آدم پوسيده ايست.
اين اوضاعي كه براي رفتن فرنگ ما فراهم آمده بود در حقيقت نميتوان نوشت، از بس از بيرون و اندرون كار سرِ ما ريخته بود هر كس را نگاه ميكردي يك جور عرض داشت. هر گوشه ميرفتيم يكي عريضه ميداد يكي عرض ميكرد يكي چرند ميگفت، يكي انعام ميخواست، ديگر آدم ذله ميشد، روزي سه هزار كاغذ و برات و فرمان صحه ميگذاشتيم امين السلطان بيچاره كه از بس كار داشت هيچ پيدا نميشد گاهي هم كه ميآمد با صد من كاغذ، از اين روزها يك روز بعد از اينكه سه هزار برات و فرمان صحه گذاشتيم رفتم جائي (دستشويي يا مستراح - پویا) توي جائي نشسته بودم ديدم يكي صورتش را چسبانده به درِ جائي و داد ميزند و عرض ميكند كه من اينجا ميمانم و انعام ميخواهم وچه وچه هي عرض ميكند آمدم بيرون ديدم نايب برادر باشي است، ايستاده است با مهديخان فراش خلوت قلمدان آوردهاند پشت جائي انعام ميخواهند، برات آنها را هم صحه گذاشتم، ديدم ديگر با اين وضع نميشود ماند، اندرون هم كه ميرويم زنها ميريزند سر آدم ميخواهند نعره بزنند يخهشان را پاره كنند و گريه كنند اما خودشان را نگاه ميدارند، براي روز دوازدهم همه وعده روز دوازدهم را به ما ميدهند، فروغالدوله، افسرالدوله، ضياءالسلطنه، واليه، دخترهاي ما هم همه اندرون آمده بودند و وعده روز دوازدهم را ميدادند، خلاصه ديدم با اين اوضاع محال است بتوانيم بمانيم تا روز دوازدهم، خيال كردم روز دهم بيخبر دربرويم، هيچكس هم خبر نداشت به هيچكس بروز ندادم غير از امينالسلطان كه به همان يك نفر گفته بودم او ميدانست شب هم گفتم فردا سوار ميشوم نهار گرم خبر كرديم سلطنتآباد و صبح روز پنجشنبه دهم از خواب برخاستيم همه زنها خواب بودند، هيچكس خبر نداشت، رخت پوشيدم رفتم حياط ليلا خانم كه ايراني را ببينم كه ميرويم و آنها خبر ندارند، رفتم ديدم خاله ليلا خانم نشسته كنار باغچه، يك ديگ كوچك گذاشته است چيز ميپزد و ايراني دور ديگ بازي ميكرد و ليلا خانم هم خوابيده است، از خاله پرسيدم چه ميپزي گفت: خورش چغالة ميپزم توي دلم گفتم امروز اين خورش زهر مار خواهد شد خيلي هم خورش تميز خوبي بود، بعد آمدم دوباره اندرون، باز ديدم هيچكس نيست فروغالدوله را توي حياط ديدم ميگفت امروز ميروم ديدن فخرالدوله باز عصر ميآيم تا روز دوازدهم هستيم بعد از اندرون رفتم بيرون و ديدم الحمدالله هيچكس نفهميد، يواش توي كالسكه نشستم و رانديم براي سلطنتآباد اما تا دمِ درِ بازار زنها و خواجهها و كنيز و غيره خيلي جمعيت بود شيرازي كوچك، ضياءالسلطنه، فروغالدوله، خواجهها اينها خيلي بودند، حتي عزيزالسلطان هم نميدانست ما ميرويم، بازي ميكرد من هم عقب او نفرستادم، سوار كالسلكه شده رانديم، رسيديم به سلطنتآباد، رفتيم عمارت آينه، امين حضور، امينحضرت، ساير پيشخدمتها بودند، نهارخورديم بعد از نهار پياده رفتم باغ گبرها و عمارت كنت و غيره را گردش كرديم بعد آمديم كلاه فرنگي پيشخدمتها بودند ميخواستم بخوابم كه امينالسلطان از شهر وارد شد، با يك دستمال بسته كاغذ ديگر، خواب از سرم بيرون رفت تا نشستم كاغذها و كتابچه و غيره را خوانديم خواب از سرم پريد، بعد عزيزالسلطان آمد با آقاعبداله و آقامردك، عزيزالسلطان تعريف ميكرد كه همين كه شما رفتيد، امينالسلطان به اعتمادالحرم و آقا نوري گفت كه شاه رفته است، آقا نوري رفته بود اندرون خبر كرده بود كه انيسالدوله و اميناقدس و كتابخوان و اقل بكه و اهل قهوهخانه كه بايد تا سرحد بيايند، چادر كنند بروند عشرتآباد كه شاه امشب ميرود عشرتآباد كه زنها همه گريه كرده بودند، يك محشري شده بود، قال مقال و همهمه شده بود، كنيزها، زنها همه گريه كرده بودند، امينالسلطان تعريف ميكرد كه در اندرون و ديوانخانه و فراشها، سرايدارها، مردم، نوكرها همه مات شده بودند، توي شهر همهمه غريبي پيچيده بوده است، صبح هم من با امينالسلطان و نايبالسلطنه و امينالسلطنه كار داشتم، صبح زود رفتم ديوانخانه، آنها را خواستم رفتم گرمخانه ميدان، حاجي حيدر ريش ما را تراشيد، بعد امينالسلطنه آمده بود، آنها نيامده بودند ديدم دير ميشود امينالسلطنه را نشاندم، دستورالعمل دادم و خودم آمدم اندرون و سوار شديم، خلاصه چاي عصرانه خورده از درِ باغ هزار خيابان بيرون آمده سوار كالسكه شده رانديم، از درِ ديوانخانه عشرتآباد وارد عشرتآباد شديم. آمدم توي باغ ديدم اميناقدس و اقل بكه و كنيزها و كتابخوان آمدهاند، شب اطاق انيسالدوله خوابيديم شب هم مردانه شام خورديم، اعتمادالسلطنه بود، روزنامه خواند، مهتاب خوبي بود، قدري توي باغ گردش كرديم بعد خوابيديم، آغا محمدخان با محمدابراهيم برادرش و بار و بُنه ميروند كرمانشاه و كربلا به اين جهت كه ميرود اين دو شب پيش ما بود و شب توي اطاق انيسالدوله پيش ما خوابيد.
March 19, 2005
نوروزتان پیروز ...

قسمت شعر خوانی شادروان مهدی اخوان ثالث م. امید را در سایت فلش آماده کرده ام. در "لحظات تنهایی" آن سایت می توانید لحظاتی را با پیر مزدشتی مان خلوت کنید. اگر تا حالا آنجا نبوده اید، سایت در اینجا قرار دارد.
نوشته
شده توسط پویا در 07:48 PM
March 18, 2005
رقص و شادی نوروزی ...
زمان آرامش و شادی است و نوروز باستانی. نوشته ی امشب فکر می کنم به هر دوی اینها بر می گردد.
امروز که نگاهی به آرشیو پیک هفته در سایت پیک نت می کردم، مقاله ای را دیدم درباره ی تاریخچه ی رقص شرقی و نقش ایرانیان در خلاقیت هنری آن. بد نیست که آن را بخوانید. برای من چیزهای جدیدی داشت که دانستنش جالب بود. قسمت کوچکی از آن را همراه لینک آن در پایین می گذارم. اما قبل از آن اشاره کنم عبدالله ناظمی که از مبتکران رقص علمی و طبق اصول در ایران بود کتابی درباره ی تاریخ پیدایش و دگرگونی های رقص در ایران در دست نوشتن دارد. فکر می کنم جای این چنین کتابی در فرهنگ ما واقعا خالی است. اینقدر که در این صدها سال رقص یا ممنوع بوده است یا نشان کم ارزشی، تحقیق زیادی هم در اینباره انجام نشده است. باید کتاب خواندنیی باشد.
اما تاریخچه ی کوتاه پیک هفته:
« رقص شرقی، که در عربی به ان بیشتر "رقص بلدی" می گویند، و در غرب به "رقص شکم" شهرت یافته، مانند رقص شیوا در میان هندوها، از کهن ترین رقص های تاریخی است. این رقص جایگاه مذهبی و مقدس داشته است که قدمت آن را 15000 در شرق و در نزد مصریان به 4000 سال قبل از میلاد مسیح تخمین می زنند.
این رقص مخصوص جشن باروری وبارداری زن بوده است و گفته میشود انجام این مراسم هزاران سال در ایران و هند و حتی چین مرسوم بوده است.
کسی به درستی نمیداند این رقص از کدام کشور یا کشورهای یاد شده به دیگر کشورهای منطقه راه یافته است ولی گفته میشود ابتدا از ایران باستان به منطقه مدیترانه و به ترکیه و به افریقای شمالی (مصر) رفته است.
...
با ظهور اسلام در ایران و رواج خرید وفروش زنان توسط اعراب سلطه یافته بر ایران، این رقص و انگیزه های دینی و پیوند آن با طبیعت و زمین نیز مانند بسیاری دیگر از رسوم و رقص های ایران باستان به تاریخ پیوست، و زنان به اسارت درآمده و خرید و فروش شده در محافل و حرامسراهای صاحبان عرب آنها مجبور بودند برای گرم کردن بزم صاحب خود برقصند.
...»
متن کامل این نوشته را در اینجا بخوانید.
نوشته
شده توسط پویا در 07:34 PM
March 17, 2005
سه ره در پیش است ...
از میان شاعران همیشه با اخوان بیشتر از دیگران احساس نزدیکی کرده ام. نه اینکه شعر دیگران را دوست ندارم. مگر می شود کلام جادویی شاملو، صداقت فروغ و آرامش سپهری را منکر شد؟ اما نزدیکی درونی چیز دیگری ست. شاید حتی ناخودآگاه از دیدی بر می خیزد که از دنیا داری. نه اینکه ناامیدی باشد. من فکر می کنم که اخوان ناامیدی بیمارگونه نداشت. یکبار که در سالهای آخر عمرش او را در خارج از کشور دیدم، می دیدم هنوز با دلسوزی و اصرار شاعران جوانی را که اصلا نمی شناخت راهنمایی می کند. می شنیدم که اصرار دارد زندگی، آسودن و بر جا ماندن و از رنج گریختن نیست.
مشغول مرتب کردن مجموعه ای از شعرهای اخوان هستم که با صدای خودش ضبط کرده است. وقتی که آماده شد که امیدوارم خیلی زود باشد در سایت فلش خواهم گذاشت و خبرش را در اینجا می گذارم.
امشب گفتم شاید دوستانی که این وبلاگ را می خوانند، دوست داشته باشند لحظاتی را با صدای اخوان بگذرانند. شعر چاووشی را که در فروردین 1335 گفته شده بعنوان پیش درآمدی می گذارم تا مجموعه حاضر شود:
به سان رهنورداني كه در افسانهها گويند،
گرفته كولبارِ زادِ ره بر دوش،
فشرده چوبدست خيزران در مشت،
گهي پرگوي و گه خاموش،
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه ميپويند، ما هم راه خود را ميكنيم آغاز.
سه ره پيداست.
...
نوشته
شده توسط پویا در 07:37 PM
March 16, 2005
شعر و آزادی، گفتاری کوتاه از محمد عاصمی ...
نوشته
شده توسط پویا در 08:21 PM
March 15, 2005
چهارشنبه سوری و شادی و انسانهای در بند

چهارشنبه سوری است و شادی دیرینه ی مردم و رهایی از زردی آلودگی ها و پاک شدن و بدست آوردن سرخی زندگی آتش مقدس. آتشی که هزاران سال پیش مایه ی زندگی و بقای پیشینیان ما در صحراهای «آیرانه وئجه» یا «ایرانویج»* بود. آتش بر پا کردن جادویی ست برای بازگشت خورشید و گرمای زمین. زمینی که با گرم شدن، زندگی را از سر می گیرد. و احتمالا "چهارشنبه" بودنش نشانه ی چهار فصل سال.
سالها که درخارج زندگی کرده باشی، حال و هوای دیگری در این روزهای پرخاطره داری. بیشتر نوعی دلتنگی تا شادی. البته حتما این احساس همه نیست. من از خودم می گویم.
شاید بیشتر خوانندگان وبلاگ من که در ایران زندگی می کنند این روزها حال و هوای دیگری داشته باشند و بخواهند برای چند روز کوتاه هم که شده به چیزهای دیگری جز مشکلات و نابسامانی ها فکر کنند.
در همین لحظات کسانی را از یاد نبریم که فقط برای اندیشیدن و نوشتن، در کنج سلولی کوچک و نمور، چه بسا تنها، نشسته اند و شاید حتی صدای هیاهوی شادی خیابانها را نشنوند. همه ی وبلاگ نویسان و روزنامه نگاران و دانشجویان و اندیشمندان و فعالان که امروز در بند نشسته اند.
مطلب پست قبلی در سایت زنان ایران با عنوان « ما در نقطه صفر نایستاده ایم!» منتشر شده است. اگر تفاوت جزئی در متن نوشته دیدید بخاطر ویرایش مسئول محترم آن سایت است و باید موقعیت این دوستان را درک کرد و به نظراتشان احترام گذاشت.
در ستون سمت راست هم «تازه» های سایت فلش را گذاشته ام تا دوستان ببینند چه چیزی به سایت فلش اضافه شده، شاید ارزش خواندن یا شنیدن داشته باشد.
* محل اولیه زندگی آریاییان در صحراهای اطراف کازاخستان کنونی بوده است. آریاییان پیش از مهاجرت به ایران و هند، آن دوران را دوران طلایی آریایی می دانسته اند.
نوشته
شده توسط پویا در 05:56 PM
March 12, 2005
"ما تا حالا چه کرده ایم" و بومی گرایی عقب افتاده ...
در همین ابتدا باید بگویم که متاسفانه اینبار مطلب کمی طولانی شده است:
یادداشت پست قبلی با کمک دوستان سایت «زنان ایران» در آن سایت پر بیننده منتشر شد. آن یادداشت بخاطر پراکندگی که داشت به صورت مقاله نبود ولی بخاطر دو اشاره ی تاریخی فکر کردم که بد نیست برای اطلاع افراد بیشتری منتشر شود.
متاسفانه در جنبشهای اجتماعی کشور ما به سابقه ی تاریخی فعالیت ها و مبارزات اجتماعی خودمان زیاد توجهی نمی کنیم. در همین موضوع «روز زن» در کمتر جایی از بازتابی که مبارزات بین المللی زنان در ایران داشته مطلبی دیدم. مثلا در بسیاری از نوشته ها و در بسیاری از وبلاگها نام کلارا زتکین را بسیار دیدم ولی به صدیقه دولت آبادی یا زهرا و محترم اسکندری اشاره ای نشده بود. هر کس که این مطالب را می خواند تعجبی ندارد اگر فکر کند که مبارزات بین المللی زنان در همین یکی دوساله صدایش و اثرش به ایران رسیده است! اگر بگوییم نه، پس می توان پرسید که چرا در کمتر جایی از فعالیت های اجتماعی زنان در ایران نوشته می شود؟ به عبارت ساده تر زنان ایران از 95 سال پیش که پیشنهاد کلارازتکین در انترناسیونال زنان به تصویب رسید چه کرده اند؟ در آن نوشته خواستم نشان بدهم همان فعالیت های زنان برای احقاق حقوفشان در اروپا و آمریکا تا پستوهای حرم شاهی هم نفوذ کرده بوده است، که دختر ناصرالدین شاه قاجار هم بطور کامل به آن اشاره می کند. و تازه فرصتی هم نشد که اشاره کنم به اولین انجمنهای زنان مثل «شرکت خواتین اصفهان» و «شرکت آزمایش بانوان» که در سالهای 1299 و 1300 تشکیل شدند.
دستآوردهای تلاشهای اجتماعی بین المللی که پایشان به یک جامعه ی دیگر می رسد بلافاصله خصلت بومی بخودشان می گیرند. به این معنی که آن اندیشه ها و دستآوردها به یک کویر و برهوت اجتماعی و فرهنگی وارد نمی شوند و باید در آن محیط بومی پا بگیرند و رشد کنند. این پا گرفتن و رشد کردن روند پیچیده ای است که باید قدم به فدم آن را دنبال کرد و ضعف ها و قوت هایش را شناخت. برای همین مثلا در همین موضوع 8 مارس و روز زن، آنچه بیشتر اهمیت دارد این است که زنان ایران برای احقاق حقوقشان چه کرده اند و چه خواسته هایی داشته اند و این راه در ایران به کجا رسیده و چه راه و خواستهایی در پیش است. اگر شناخت و برداشت درستی از این سوابق نداشته باشیم، همه چیز را باید دوباره از صفر شروع کنیم و بدتر از همه اینکه فکر کنیم، تا حالا هیچ کاری نشده و ما تازه آمده ایم که این «رسالت» انسانی را به انجام برسانیم.
از طرف دیگر این توجه به جایگزین شدن اندیشه ها و دستآوردها، با آن بومی گرایی مبتذل و عقب افتاده هم فرق دارد که فرهنگ بومی را پدیده ای ایستا و یکبار برای همیشه تصور می کند و اینکه اندیشه های اجتماعی تابعی از فرهنگ دیرپای هر جامعه ای می شوند. کار این برداشت نادرست هم به آنجا می رسد که جلوی هر اندیشه و برداشت مدرن و جدید و رو به جلو را به بهانه ی «فرهنگ بومی» می گیرد.
این معمولا دو شکل دارد:
یا برداشتهای تجددخواهانه بطور کلی نفی می شوند و تلاش می کنند که جامعه در همان بافت قدیمی خودش بماند. مثلا اینطور وانمود می کنند که تغییرات عمیق اجتماعی و فرهنگی مثل تحصیل و کار و برداشتن حجاب زنان یا تغییرات در بافت خانوادگی و روابط با فرزندان که با برداشت های قدیمی متفاوت هستند و مشکلات و بی عدالتی های یک جامعه ی سرمایه داری، بخاطر هجوم «تجدد غربی» به جوامع شرقی است. کتاب های «غربزدگی» و بخشهایی از «در خدمت و خیانت روشنفکران» جلال آل احمد دو نمونه از این برداشت های ساده انگارانه هستند. این نظریه «تهاجم فرهنگی» و «توطئه دشمنان» و «شیطان بزرگ» از همین برداشت ساده انگار سرچشمه می گیرد و راه چاره را در «در خود فرو رفتن» و دیوار کشیدن بدور خود (نمونه ی جدیدتر آن فیلتر اینترنتی و جمع آوری آنتن های ماهواره) می بیند.
صورت دوم اینست که به بهانه ی بومی کردن، آن اندیشه و دستآورد بین المللی را از معنی و کارایی خالی کنند. جدیدترین نمونه های آن «حقوق بشر اسلامی» یا «جامعه ی مدنی اسلامی» هستند. در اینجا تلاش می شود که صورت و ظاهری از آن اندیشه بماند ولی در واقع "در" بر همان پاشنه ی سابق بچرخد. مثلا در این مورد «حقوق بشر اسلامی»، می دانیم که روح اعلامیه حقوق بشر بر آزادی کامل وجدان بشری است و افراد بشر بر طبق باورهای دینی یا غیر دینی شان طبقه بندی نمی شوند و قوانین یک جامعه نمی توانند بخاطر ایمان یا دین کسی یا جنسیت، او را از حقوق و آزادی های فردی و اجتماعی محروم کنند. در حالیکه در قانون اساسی ما چیزی به نام مذهب رسمی وجود دارد و محدودیت های سیاسی و اجتماعی فراوانی برای افراد با باورهای دیگر وجود دارند. همین پدیده ی خودی و غیر خودی از اساس با اندیشه ی «حقوق بشر» در تضاد است. زن برای جنسیتش بطور اتوماتیک از آزادی پوشش محروم است.
در مورد «جامعه ی مدنی» هم می دانیم که اساس چنین جامعه ای بر حقوق برابر همه ی شهروندان است. این حقوق هم بر طبق قوانین «انسان ساخته» تعیین می شوند. در یک جامعه ی مدنی سرچشمه ی قوانین، خرد جمعی افراد همان اجتماع است که بر حسب نیازهای زمانه، قوانینی برای رفاه و پیشرفت جامعه ی خودشان تدوین می کنند. اولا خرد جمعی افراد در رقابت سیاسی و حزبی آزاد و انتخابات آزاد نمود پیدا می کند و دوم اینکه این قوانین، دینی و الهی، نیستند که غیر قابل تغییر باشند بلکه با تغییر زمانه تغییر می کنند و اصل در همه وقت تامین منافع و پیشرفت کل اجتماع و افراد آن است.
می دانم که متن کمی طولانی شد اما تلاش کردم که نشان بدهم از یک طرف نباید ویژگی های بومی و سابقه ی تلاشهای تاریخی خودمان را فراموش کنیم و از طرف دیگر نباید دچار بومی زدگی مبتذلی بشویم و در همان جای خودمان درجا بزنیم، منتها اینبار با شکلی جدید و زیر نامهای فریبنده.
نوشته
شده توسط پویا در 11:01 PM
March 07, 2005
گرامی باد 8 مارس روز زن ...

دفاع از حقوق زنان، دفاع از بخشی از انسانیت است که در طول تاریخ مردسالار، از روی جنسیتش و نه شایستگی هایش قضاوت شده است. بخاطر "زن" بودنش حق یکسان نداشته است. رنج مضاعف یعنی رنج بی عدالتی اجتماع را بردن و همزمان رنج "جنس دوم" بودن را.
حتی زنانی که از رفاه درباری برخوردار بودند از تبعیض وحشتناک رهایی نداشتند. تاج السلطنه دختر مورد علاقه ی پدرش ناصرالدین شاه که در حرم شاهی بدنیا آمده و در همانجا بزرگ شده بود می نویسد:
«افسوس که زنهای ایرانی از نوع انسان مجزا شده و جزو بهایم و وحوش هستند، و صبح تا شام، در یک محبس ناامیدانه زندگی می کنند و دچار یک فشارهای سخت و بدبختی های ناگواری عمر می گذرانند ... در روزنامه ها می خوانند که: زنهای حقوق طلب، در اروپا چه قسم از خود دفاع کرده و حقوق خود را با چه جدیتی می طلبند ... من خیلی میل دارم یک مسافرتی در اروپا بکنم و این خانم های حقوق طلب را ببینم ، و به آنها بگویم: دروقتی که شما غرق در سعادت و شرافت، از حقوق خود دفاع می کنید و فاتحانه به مقصود موفق شده اید، یک نظری به قطعه ی آسیا افکنده و تفحص کنید در خانه هایی که دیوارهایش سه ذرع یا پنج ذرع ارتفاع دارد و تمام منفذ این خانه منحصر به یک درب است و آن درب توسط دربان محفوظ است. در زیر یک زنجیر اسارت و یک فشار غیر قابل محکومیت، اغلب سر و دست شکسته، بعضی ها رنگ های زرد پریده، برخی گرسنه و برهنه، قسمی در تمام شبانروز منتظر و گریه کننده و باز می گفتم: این ها هم زن هستند، اینها هم انسان هستند، اینها هم همه قابل همه نوع احترام و ستایش هستند. ببینید که زندگانی اینها چه قسم می گذرد.»*
آیا بهتر از این شاهزاده خانم ایرانی می توان وضعیت زنان ایرانی آن دوران (و تا حدود زیادی حالا ؟) را تشریح کرد؟
اما اگر بی عدالتی و تبعیض بوده، بخصوص در دوران جدید (کمی پس از مشروطه) ، مقاومت و مبارزه برای بدست آوردن حق هم بوده.
یکی از اولین نشریاتی که بدست زنان و برای زنان منتشر می شد « بیداری ما» بود که از سال 1322 شروع شد. نجمه علوی که خودش از بنیانگزاران این نشریه بوده، خواسته های زنان را که در شماره های مختلف «بیداری ما» آمده اینطور بیان می کند:
- سعی کنید تخصصی بیاموزید تا استقلال اقتصادی پیدا کنید.
- با خرافات مبارزه کنید.
- زن ها را در امور سیاسی و اقتصادی شرکت دهید.
- استقلال اقتصادی زن ضامن شئون اجتماعی او است.
- تنها بیداری ملت می تواند مملکت ما را نجات بدهد.
- زنان ایران! آزادی ایران در دست شماست.
- مادران ایران! بخواهید که در سرنوشت مملکت خود دخالت داشته باشید.**
دو نکته جالب در این خواسته ها و شعارها هست که شاید بیشتر از همه جلب توجه می کند. اول اینکه این مطالب حدود 60 سال پیش در جامعه مطرح شده است. و دیگر اینکه پس از این 60 سال چقدر هنوز تازگی و اهمیت خودشان را حفظ کرده اند. یکبار دیگر بخوانید. خواسته های زنان ما در کلی ترین شکل هنوز هم جز اینها نیست.
از کارهای خیلی خوبی که این زنان آگاه انجام دادند ایجاد کلاس اکابر برای سواد آموزی زنان بود. چون فکر می کردند که سواد پایه ی آگاهی ست و اولین قدم، آگاهی زنان است از حقرقشان. در این کلاسها، هم به زنان سواد آموزی می کردند و هم مسائل بهداشت زنان و مسائل روزمره ی زنان را به آنها آموزش می دادند.
امروز هم در همین عرصه ی اینترنت که تازه هنوز هم در ایران همه گیر نشده است، سایت هایی مثل «زنان ایران» و «تریبون فمینستی» و نشریه هایی مانند «فصل زنان» و اینهمه وبلاگ ها و سایتها و فعالیت های اجتماعی که زنان و دختران ایرانی می نویسند و اداره میکنند فقط گوشه ی کوچکی را نشان می دهد که چه توانایی ها و سرمایه هایی در یک جامعه مردسالار به هدر می رود. این نقش فعال زنان و دختران در اینترنت چقدر مایه ی غرور و امیدواری است. از طرف دیگر بسیاری از همین دختران و زنان مورد دشنام و تمسخر برای فعالیت های اجتماعی شان هستند. شاید بیشتر آنها یا اصلا اشاره ای نکنند یا اشاره های کوچکی داشته باشند اما کاملا معلوم است که تعداد زیادی از آنها را زیر فشارهای روحی قرا می دهند، بویژه اگر پا را از گلیم «حرف های زنانه» درازتر کنند و موضوعات اجتماعی و حقوق زنان و مشکلات آنها را به میان بکشند. پدیده ی لباس شخصی ها حتما لازم نیست در خیابان و برای مقابله با این یا آن تظاهرات دانشجویی یا زنان یا معلمان باشد، پدیده ی لباس شخصی می تواند در یک ایمیل توهین آمیز و تمسخر کننده سرکوبگر و آزاردهنده باشد.
روز زن را گرامی بداریم و همگی از زن و مرد برای احقاق حقوق زنان تلاش کنیم.
* خاطرات تاج السلطنه. ص. 143 و 144
** ما هم در این خانه حقی داریم. نجمه علوی. ص. 70 و 72
نوشته
شده توسط پویا در 08:09 PM
March 05, 2005
حراج کتابفروشی محله و جرقه های ذهنی ...
یادم هست مدتی پیش از انقلاب 57 قیمت روزنامه ها ناگهان 2 برابر یا بیشتر شد. روزی در کلاس درس مدرسه این را بطور تصادفی گفتم. معلم درس را نگهداشت و تا پایان کلاس از ضرورت مطالعه وآگاهی برایمان حرف زد و اینکه نباید هزینه را بهانه ی مطالعه نکردن قرار داد. البته آنموقع هم هنوز وضع مالی طبقه متوسط بسیار بهتر از امروز بود و قیمت بالای نفت و جمعیتی که هنوز اینقدر زیاد نشده بود آنقدر بود که رفاهی فراهم بیاورد و بشود از این حرفها هم زد.
البته همانموقع هم میانگین سطح مطالعه در جامعه ی ما بیشتر از چند دقیقه در سال نبود و حالا باید به چند ثانیه در سال رسیده باشد. همین آمار شمارگان (تیراژ) کتاب را که در نظر بگیریم برای یک جامعه ی 70 میلیونی واقعا تاسف بار است.
آخرین کتابی که از ایران بدستم رسیده است «عادت می کنیم» از زویا پیرزاد است که مجموع شمارگان 5 دوره چاپ آن از 50 هزار نسخه بیشتر نیست و تازه این کتاب چند جایزه برده و معروف شده است، کم حجم است و متن آنهم سنگین نیست. وگرنه تعداد کتاب «درخت انجیر معابد» آخرین کتاب شادروان احمد محمود فقط 5500 نسخه است. و کتابهای کمی تخصصی تر مانند کتابهای تاریخی شاید چیزی حدود 2000 نسخه. همه ی اینها در جامعه ای که چند صد هزار یا بیشتر دانشجو دارد، یعنی قشری که در آینده قرار است بیشترین کارهای مدیریت را بعهده بگیرد. البته وقتی دانشجو قدرت خرید کتاب درسی خودش را ندارد نمی توان انتظار داشت که دنبال خریدن رمان باشد.
اما فکر نکنید در خارج از کشور که دست بسیاری برای خریدن کتاب بازتر است، کتابخوان بیشتری داریم. وضع شمارگان کتابهای منتشر شده در خارج هم همانقدر تاسف آور است. حتی تفاوت قیمت در ایران و خارج هم که قیمت کتاب را در خارج از کشور بسیار ارزان می کند کمکی به کتابخوانی ما نکرده است. این نشان می دهد که فقط وضع بهتر مالی لزوما چاره ی کار را نمی کند.
تمامی این فکرها امروز در ذهنم گذشت چون از کنار کتابفروشی محله که می گذشتم تابلوهای حراج کتاب را دیدم. کتابهای بسیار با ارزش را با تخفیف بسیار برای فروش گذاشته بود. البته کتابی که برای من جالب بود و نصیبم شد آخرین کتاب گابریل گارسیا مارکز بود «Living To Tell the Tale » که ترجمه ی فارسی اش " زيستن براي بازگفتن" است. با قیمت فقط 6 دلار . کتاب داستان زندگی خود مارکز است. بسیار گیرا، از آن کتابهایی که اگر در دست بگیری، نمی خواهی آن را نخوانده زمین بگذاری. هنوز تصاویر فیلم زیبای «خاطرات موتورسیکلت» از مناظر آمریکای جنوبی در ذهنم هست و بی اختیار احساس نوعی زنده بودن مطالب کتاب را دارد. مثلا صحنه ی مسافرت کوتاه گابریل و مادرش روی کشتی و تصویر کشتی مسافری که چه گوارای جوان و دوستش برای رسیدن به آسایشگاه جذامیان با آن سفر می کردند.
نوشته
شده توسط پویا در 08:25 PM
خاموشی و امید ...

سالگرد خاموشی دکتر مصدق در 14 اسفند 1345 خورشیدی.
«تا آنجا که مربوط به امور داخلی بود رویه ی منفی نداشتم و از هر چه برای وطنم مفید بود خودداری نکردم و آن را استقبال کردم. رویه ی منفی من در مقابل انتظارات دول استعمار بود که می خواستند از نفت ایران سوءاستفاده کنند و برای ادامه این سوءاستفاده تا ابد ملت ایران را از دخالت در امور خود محروم نمایند. آن عده مردم فهمیده ی میهن پرست همانهایی بودند که با کمال آزادی رای خود را به ابقای دولت دادند و شاهنشاه هم رای متجاوز از دومیلیون مردم وطنپرست را ندیده گرفتند و ارزشی برای آن قائل نشدند و آن عده ای هم که جمع شدند خانه ام را غارت کردند کسانی بودند که از سیصد و نود هزار دلار آمریکا هر یک وجه ناچیزی گرفتند و بعد دیدیم که چه پولها گرفتند و در بانکها ودیعه گذاردند.»*
دنیای امروز بدون شک دنیای دوره ی مرحوم مصدق نیست، اما آرزو و امید او برای آزادی و عدالت و سربلندی مردم ایران هنوز برجاست. خسته نباید شد. باید دندان روی جگر گذاشت و در این سنگلاخ تاریخی ادامه داد. جز این چاره ای هست؟
* خاطرات و تالمات مصدق. ص. 382
نوشته
شده توسط پویا در 12:56 AM
March 03, 2005
زجر و شکنجه از زندان و کوی دانشگاه به خیابان ...
این عکس ها را دیده اید؟
می بینید از "خلیل عقاب" و مارگیرهای شاه عبدالعظیم به کجا رسیده ایم؟
من تا جایی که می دانسته ام و توان داشته ام درباره ی ناهنجاری های جامعه و بی تفاوتی یا کم تفاوتی عمومی در برابر آن گفته ام نوشته ام و کلیپ ساخته ام. نمی توان خاموش نشست. من فکر می کنم نگران فروپاشی اجتماعی، یک نگرانی جدی ست.
کودکان و زنان همیشه بیشترین تاوان ناهنجاری ها را می پردازند. بار فقر و بی امکانی کم نیست که بار زجر و شکنجه ی روحی و جسمی هم بروی کودکان و زنان هست.
جامعه ای که سحرگاه در میدان شهر می ایستد و به دار کشیدن را تماشا می کند، جامعه ای که می ایستد و در خیابان شلاق خوردن نوجوانان را به دست گزمه ها تماشا می کند، جامعه ای که جنین مرده از گوشه ی جوی خیابان جمع می کند و ... جامعه ی سالمی نیست. بیمار است. جامعه ای که در آن کودک را در خیابان می خوابانند و ماشین از روی دستش رد می کنند برای معرکه گیری، خودش می داند که بیمار است؟ چه زمینه ی اجتماعی در روح و روان افراد بوجود آمده که با بلندگو برای شکنجه تماشاچی می طلبند؟
در زندانهای جمهوری اسلامی کم نبوده اند زنانی که کودکانشان را در سلولهای "دانشگاه" یا به عبارت جدیدتر "هتل" اوین بزرگ کرده اند. در کتابهای خاطرات زندانیان زن در خارج کشور، فراوان نقل کرده اند. گذشته است؟ هنوز اینروزها زن باردار را به زندان می کشند.
گزارشگران بدون مرز می نویسند:«خانم نجمه اميدپرور همسر آقای محمدرضا نسب عبداللهي صبح ديروز ۱٢ اسفند ماه و چند روز پس از دستگيری همسرش بازداشت و روانه زندان شد. گزارشگران بدون مرز دستگيری اين زن حامله را عملي غير انساني دانسته و آن را محکوم و خواهان آزادی فوری ايشان است.
ماموران لباس شخصي ديروز با حضور در منزل اين دو وبلاگ نويس، به بازرسي از منزل پرداخته کامپيوترها و نوشته ها و وسايل شخصي آنها را با خود برده اند. اين ماموران بدون نشان دادن هيچ حکمي خانم نجمه اميدپرور را بازداشت کرده اند.
نجمه اميد پرور وبلاگ نويس طلوع آزادی است و يکي از اتهامات وی اين است که شجاعانه برای آزادی همسرش و ديگر وبلاگ نويسان زنداني اقدام کرده است.»
اینکه جامعه ای در دوره ای به بی تفاوتی سیاسی می رسد، شاید با شرایط ایران عجیب نباشد، اما بی تفاوتی در برابر خشن ترین کارهای غیرانسانی فقط نگرانی آور است.
نوشته
شده توسط پویا در 08:01 PM
March 01, 2005
تکفیر ...
مصاحبه چند قسمتی دانشجوی تهرانی را با مردم کوچه و بازار در ستون کناری قرار داده ام که به صورت منوی پنجره ای است.
نوشته های وبلاگ نویسان جوان را که یکی پس از دیگری دستگیر می کنند می خواندم، به فکر نوشتن این چند خط افتادم و دور استبدادی که ما درآن گرفتاریم:
اسپینوزا فیلسوف هلندی قرن هفدهم تحت تاثیر دستآوردهای علوم طبیعی و بخصوص فلسفه ی عقل گرای دکارت قرار داشت. او عقاید دین های سامی را که سیاست و علوم اجتماعی را با کتابها و روایت های دینی می سنجند و زندگی پویا و دینامیک اجتماعی را با متنها و مفهوم های ثابت دینی محدود می کنند، به کناری گذاشت و از در مخالفت با روحانیون متعصب یهودی در آمد. در این سالها او بیشتر از 24 سال نداشت. یکی از اصول اولیه و مهم دین های سامی مفهوم "خداوند-قانونگذار" است. و همه چیز رنگ الهی و قانون خدایی می گیرد و خرد انسان در تعیین سرنوشت او ارزش و نقشی ندارد. این تبدیل الهیات به فلسفه و عقل گرایی با عث تکفیر اسپینوزا توسط روحانیون شد. اسپینوزا از عقاید و نواندیشی خودش دست نکشید و با شغل ذره بین و عینک تراشی درآمد جزئی برای گذران زندگیش فراهم کرد. متن تکفیر اسپینوزا در سال 1656 میلادی را با هم بخوانیم.
«بنا بر اراده و حکم فرشتگان، بنابر گفتار قدیسان، ما ربانان، باروخ اسپینوزا را با تمامی صب و نفرینی که در قانون مقدس آمده، طرد و لعن و تکفیر می نمائیم. لعنت بر او باد روز هنگام، نفرین بر او باد شب هنگام، لعنت بر او باد هنگام خسبیدن، نفرین بر او باد هنگام برخاستن. لعنت بر او باد هنگام بیرون شدن، نفرین بر او باد هنگام اندر شدن.»*
کوتاه شده ی نظر این فیلسوف جوان تکفیر شده :
«... در عوض در "حکومت مردم سالارانه" و در متن یک دولت عرفی، هیچ فردی نمی تواند خود را، یعنی حقوق طبیعی خود را، به فرد دیگری (فرمانروا) واگذار نماید، یعنی "آزادی" خود را به "استبداد" دیگری بسپارد. نتیجه آنکه، دولت دموکراتیک به عکس دولت تئوکراتیک (خداسالارانه)، عفلانی ترین و منطقا آزادترین دولتهاست.، زیرا که به حکم عقل و فلسفه، غایت دولت، چیز دیگری جز آزادی این جهانی نیست.»*
برای انسان ایرانی نه آن حکم تکفیر تازگی دارد و نه گفته های فیلسوف جوان و فقیر ما. اسپینوزا در 45 سالگی به مرض سل درگذشت.
* اندیشیدن فلسفی و اندیشیدن الهی-عرفانی: محمدرضا فشاهی، ص. 160 و 165 .
نوشته
شده توسط پویا در 07:59 PM
|