« November 2004 | Main | January 2005 »
December 31, 2004
سونامی Tsunami چیست؟

پس از این واقعه ی دردآور در آسیای جنوب شرقی، در بسیاری از وبلاگ ها و سایت ها دیدم که فکر می کنند واژه ی سونامی که اینروزها خیلی می شنویم به معنای نام زلزله است. اما در واقع سونامی به کلی چیز دیگری ست.
سونامی Tsunami در زبان ژاپنی به معنای "موج دریا" است. (موج=Tsu و دریا=nami ) و این به دلیل امواج بلندآب است که به دلیل زمین لرزه یا ریزش کف دریا، در اقیانوس ایجاد می شوند و پس از طی هزاران کیلومتر به سواحل ژاپن می رسند.
سونامی در واقع موج اقیانوس است که در اثر حرکت صفحات زمین در کف دریا ایجاد می شود. معمولی ترین عامل حرکت صفحات و ایجاد این امواج زلزله است که در همین وضعیت دردناک دیدیم. این تصویر بهتر چگونگی ایجاد موج را نشان می دهد:


امواج سونامی امواجی با طول موج بسیار بلند هستند. طول موج یعنی فاصله ی بین دو ارتفاع در یک موج. طول موج سونامی به 100 کیلومتر هم می رسد. در حالیکه مثلا عمق متوسط اقیانوس آرام حدود 4 کیلومتر است. در چنین موردی سرعت موج از فرمول زیر است که این سرعت در مثال اقیانوس آرام به 720 کیلومتر در ساعت می رسد:

وقتی که این موج به ساحل که عمق خیلی کمتری دارد می رسد، سرعت آن کمتر می شود اما توجه کنید که مقدار آب و انرژی تولید شده همان است. پس برای اینکه انرژی بتواند انتقال پیدا کند، چون سرعت موج کم شده است، این باعث بالا رفتن ارتفاع بسیار زیاد موج می شود. این را در این تصویر می بینیم:

امروز بالاخره فرصتی شد تا مدل و معادلات ریاضی مربوط به آن را در یک فایل بنویسم و هم در زیر آن یادداشت و هم در اینجا بگذارم که کنجکاوی آن دوستان دیگر هم کمی بیشتر ارضا شده باشد. مطالب کلی تر و بخصوص درباره ی شیوه ی اخطاردهی و مانند اینها در بسیاری جاها در اینترنت پیدا می شود. آدرس یادداشت مدل ریاضی من اینجاست: http://www.pouyashome.com/images/tsunamieqs.pdf
یادداشت هم به زبان انگلیسی است چون متاسفانه من با مفاهیم و واژه های تخصصی ریاضیات و فیزیک در زبان فارسی آشنایی زیادی ندارم. بهتر دیدم که نه برای خودم و نه برای دوستان دیگر نامفهوم و احیانا اشتباه ننویسم.


اما شناخت علمی پدیده های طبیعی چیزی از عمق فاجعه کم نمی کند، آنچه از دست می رود جان و آرزوهای انسانی ست.

نوشته شده توسط پویا در 12:57 AM

December 27, 2004
از کویر بم تا کلبه های آبی تایلند ...


مادر و پدر سری لانکایی و مادر و پدر بمی، یکسان، درد از دست دادن کودکشان را در سینه دارند.
کودک تایلندی و کودک بمی یکسان باید درد بی پشت و پناهی را تحمل کنند.
من نمی دانم که آیا درآنجا هم مثل بم، برنج های کمکی سر از فروشگاه های پایتخت در می آورند یا نه.
من نمی دانم در آنجا هم کامیونهای کمک های ارسالی "ناپدید" می شوند یا نه.
اما می دانم که مانند بم، شکارچیان از دیروز رو به شکارگاه گذاشته اند. جایی که طعمه ها از دخترکان بی کس و کار است - که در وحشت تنهایی و گرسنگی، ثانیه ها را زندگی می کنند- تا پتوها و اجاقها و داروها و...
اما درد انسانها یکی ست. چه بم، چه یک شهر کوچک ساحلی در تایلند یا هند. از کمک مضایقه نکنیم. بپذیریم که شاید جز اندکی نرسد، اما همان اندک اگر سرپناه کوچکی فراهم آورد و گرسنه ای را هم نیم سیر کند، باز کار ما نتیجه داده است.

نوشته شده توسط پویا در 08:10 PM

December 26, 2004
تقلید یا خرد جمعی ؟


پرسش:
آيا شما با سخنان اقاي حجاريان موافق هستيد؟ نظر شما در مورد سايت اينترنتي و ايجاد رفراندم چيست؟

جواب ايت الله منتظري
در رابطه با رفراندم، اختيارات حاكم و نظارت بر رفتار او حق مردم است و يكي از راههاي انتخاب،‌رفراندوم ملي و ازاد است و هيچگاه انتخاب نسلهاي گذشته براي نسلهاي بعد الزام آور نيست،
البته افراد متعهد به اسلام در انتخاب خود طبعا موازين اسلامي را رعايت خواهند نمود.

در طول دوره ی جنبش اصلاحات در موارد مختلف سیاسی، متن استفتاها و پاسخ هایی از آیت الله منتظری در اینترنت منتشر شده است. در حدود یکسال و نیم پیش در مقاله ی بلندی که در سایت ایران امروز منتشر شد، به این موضوع پرداختم که اصولا طرح موضوعات روز سیاسی به صورت مسائل مذهبی نقض غرض جنبشی مردمی ست که در جهت آزادی و احترام به حقوق همه ی افراد جامعه تلاش می کند. یکی از شعارهای اصلی جنبش اصلاحات «حق شهروندی» بوده است و وقتی از شهروند سخن می گوییم، عقیده ی دینی یا سیاسی، ایجادکننده یا نفی کننده ی حق آن شهروند نیست. این یعنی که مشکلات اجتماعی را به دست خرد جمعی جامعه و تخصص های فنی آن رشته می سپرند. اینکه ما هنوز در پی گرفتن فتوا از مرجع تقلید هستیم برای پیش بردن یا جلوگیری از یک اقدام اجتماعی، در واقع نشان می دهد که هنوز عمق مشکلات و ضرورتهای یک جامعه ی مدنی را درک نکرده ایم..
آیت الله منتظری بعنوان یک معترض به وضع موجود در جامعه، سال هاست که زیر فشار جناح های حکومتی ست. هرچند که پس از دوم خرداد، جناح اصلاح طلبان حکومتی به دلیل نزدیکی برداشت هایشان با آقای منتظری سعی داشته اند که فشار بر ایشان و وابستگانشان را کمتر کنند. من فکر می کنم که امروزه آقای منتظری از احترام بسیاری در جامعه برخوردار است، پیش از هر چیز برای نقطه نظرات اصلاح طلبانه و از آن مهمتر پیگیری و نترسیدن از بیان آنها. پس موضوع بر سر شخصیت یا مواضع آقای منتظری نیست. مشکل اینجاست که هم موضوع سوالها و هم نحوه ی پاسخ های آقای منتظری ، بیشتر به همان موضوع تقلید از مرجع دینی بر می گردد تا پرسشی از یک صاحب نظر سیاسی. تجربه ی تاریخ نشان داده است که مراجع دینی در مواضع و اقدامات سیاسی شان مثل هر شخصیت سیاسی دیگری تغییر رای داده اند و چه بسا 180 درجه اقداماتشان با هم متفاوت بوده است. در جریان جنبش مشروطه هم شیخ فضل الله نوری و هم آقایان طباطبایی و بهبهانی معتقد بودند که در جهت مصالح اسلام حرکت می کنند و اقداماتشان با موازین اسلامی مطابقت دارد. همینطور است پشتیبانی های آیت الله کاشانی از نهضت ملی شدن نفت و بعد در آستانه ی 28 مرداد، در جبهه ی شاه و دربار قرار گرفتن او. ودیدیم که هربار این موکول کردن مواضع سیاسی مردم به تقلید دینی از مراجع چگونه موجب پراکندگی ها و سردرگمی مردم می شود.
شاید بهترین مثال مواضع خود آقای منتظری در 25 سال پیش و حالا باشد. بدون شک در سال 57 و 58 و تدوین ولایت فقیه برای قانون اساسی هم، آقای منتظری همانقدر فکر می کردند مواضعشان مطابق موازین اسلام است که حالا که به گونه ای دیگر می اندیشند. بحث بر سر اینست که موضوعات سیاسی و اجتماعی مسائلی دینامیک هستند و این با ذات قوانین دینی که قوانینی یکبار برای همیشه وضع شده هستند، خوانایی ندارد و راه حل های دینامیک و تغییر یابنده را طلب می کنند. تجربه ی فقه پویا و تدوین «جامعه شناسی اسلامی» و «اقتصاد اسلامی» به گفته ی دکتر سروش "به وضوح بی توفیق" بوده است. و اصولا در موازین اسلامی که دکتر سروش تدوین می کند، مسایل سیاسی در نهایت در حد عرضیات» دین هستند و با جوهر و ماهیت دین کاری ندارند.*
و تازه امروزه در همین ایران خودمان بسیار بیشتر یکی دو برداشت از «موازین اسلامی» داریم. از «موازین اسلامی» مصباح بزدی و جنتی از یکسو تا نوازین آقای منتظری و دکتر سروش از سوی دیگر که تشکیل یک طیف «موازین اسلامی» را داده اند
عاقبت این برداشت فتوایی از مواضع اجتماعی و سیاسی، فاصله ی چندانی با جنگ و جدالهای حیدری و نعمتی بین مقلدان مراجع مختلف نخواهد داشت که هر دو یا چند طرف هم فکر می کنند در جانب حق و دینشان قرار دارند.
اینکه مواضع آقای منتظری امروز در جهت جنبش اصلاح طلبی و اعتراضی مردم قرار دارد، تغییر چندانی در اصل مسئله نمی دهد. من فکر می کنم که در دنیای پیچیده ی کنونی، جامعه ی ایران راهی بجز برگزیدن روش خردگرایی سیاسی ندارد. راه حل های قرون گذشته و اینکه ما جنبش مردمی امروز را تا حد جنبش «تحریم تنباکو» ساده کنیم، در دراز مدت کمکی به مردم ما در برقراری یک جامعه ی مدنی و شهروندی نمی کند.
بدون اینکه ما به یک برداشت سکولار از مسایل سیاسی و اجتماعی دست پیدا کنیم، راهی جدی برای حل مشکلات بیشمارمان وجود ندارد. مصلحت اندیشی های کوتاه مدت در چند گذرگاه تاریخی نشان داد که هر بار به جای اول بازگشته ایم.
و من فکر می کنم که آقای منتظری مانند هر شهروند جامعه حق اظهار نظر دارد و احترام ایشان به شجاعت ایشان و طرفداری ایشان از حقوق مردم در شرایط امروز جامعه ی ماست.

دکتر سروش- بسط تجربه نبوی. مقاله ی اول و ص. 95 و 96.

نوشته شده توسط پویا در 12:06 AM

December 24, 2004
آرام و شیفته ...


در شب زمستانی کریسمس، من به آرامش درونی تکیه زده ام. هرچند که می دانم آن بیرون، غوغای برف و سرماست و طوفان زندگی. مثل همیشه شیفته اما بیشتر از همیشه آرام و دردمند ...
این قطعه ای است از میکیس تئودوراکیس، آهنگساز یونانی.

نوشته شده توسط پویا در 07:47 PM

December 22, 2004
خاکستر در باد سحرگهان ...


وقتی که اندیشه آزاد نیست، آن کورسو های عقلانی گری از چه لابیرنت های ناشناخته ای باید بگذرند تا راهی به وجدان عمومی بیابند. و آنگاه که آشکار می شوند جز داغ و درفش نیست. مگر منصور حلاج و عین القضات همدانی را جز این سرنوشت بود؟
نهضت حروفی در تاریخ قرون وسطی کشور ما چنین وضعی داشته است. اوج این نهضت فکری در دوران تیموری بوده است. از پیشروان این نهضت فضل الله نعیمی پیشه ور خردورز مازندرانی بوده که چهار سال پس از تیمور در 740 هجری بدنیا آمد. تحت تاثیر منصور حلاج بود . با اینکه عاقبت حلاج را می دانست به همان راه رفت. در جایی می گوید:
همچو منصور، اناالحق زده از غایت شوق
بر سر دار بلا، نعره زنان می آیم

شاید بتوان عصاره ی اندیشه های او را در این غزل آورد:
«کس در نظر نیآرد رخسار خوب ما را
زیرا که کس نیآرد اندر نظر خدا را

ماییم در دو عالم سرچشمه ی الهی
معلوم باشد این دم رندان آشنا را

ای بی خبر ز معنی در خویشتن سفر کن
در خاکدان دنیی این گوهر بقا را

جام جهان نما را از این و آن چه جویی
از خویشتن طلب کن جام جهان نما را

گویی خدا نباشد در نشو و در نمایی
عین خدای می دان این نشو و این نما را

رندی و بی نوایی بگزین که در دو عالم
کبر و منی نباشد رندان بی نوا را

گر بگذری نعیمی از خود به چشم معنی
در هر شیئی که باشی، بینی یقین خدا را»

تیمور سرنوشت فضل را به پسر دیوانه اش میرانشاه سپرد که او را به شکل فجیعی به قتل رساند. همین میرانشاه پنج سال بعد مردم طوس را کشتار فراوان کرد و از سرهای قربانیان منار بر پا کرد.
شاعر و استاد توانا شفیعی کدکنی محاکمه ی فضل را به بیان زیبای شعری در آورده که در ادامه گذاشته ام:

از محاكمه فضل الله حروفي
كه تازيانه فرود آمد
و باز شكوه نكرد
كجاي اطلس تاريخ تو مي خواهي
به آب حرف بشويي
و قصر قيصر را
و تاج خاقان را ؟
و تازيانه فرود آمد
و باز شكوه نكرد
حروف : مبدا و فعل اند و
فعل :‌ آب و درخت
و سبزه و لبخند
و طفل مدرسه و سيب
سيب سرخ خدا
من اين عفونت رنگين را
به آب همهمه خواهم شست
كه واژه هاي من از دريا
مي آيند
و هم به دريا مي پويند
كجاي اطلس تاريخ را
تو مي خواهي
به آب حرف بشويي
و قصر قيصر را
و تاج خاقان را ؟
و تازيانه فرود آمد
و باز شكوه نكرد
خبر رسيده كه باران دوباره
خواهد باريد
خدا برهنه خواهد شد
و باغ خاكستر خواهد شكفت
مسافري در راه است
كه بادبانش از ارغوان و ابر
پر است
و جسم ظلمت را
اين هزار پاي زخمي را
از خواب نسترن ها بيرون مي افكند
مسافراني در راه اند
سپيده دم را بر دوش مي كشند آنان
لباس صاعقه بر تن دارند آنان
برادرانم
شب را با واژه هاشان
سوراخ مي كنند
خبر رسيده كه باران درشت
خواهد باريد
خدا برهنه خواهد شد
مگر نمي بيني
كه قلب من سبز است
و حالتي دارم
كه آب و آتش دارند
به جست و جوي نظام نو حروفم و
وزني
كه روز و روزبهان را كنار يكديگر
مديح گويم و
طاسين عشق را بسرايم
كه كفر من كفري ست
كه هيچ سيمرغي بر اوج آن
نيارد پرزد
نگاه كن
كه بغض تندر تركيد
و تر شد مژه ي خوشه هاي گندم
از شوق
و ارغوان ها آنجا نماز مي خوانند
و تازيانه فرود آمد
و باز شكوه نكرد
كجاي اطلس تاريخ را
تو مي خواهي
به آب حرف بشويي
و قصر قيصر را
و تاج خاقان را ؟
و تازيانه فرود آمد
گذار بر ظلمات آب زندگاني را
به خضر خواهد بخشيد
مبين كه صف بستند
هزار خواجه نظام الملك
هزار خواجهي اخته
و بر لب هر يك
هزار واژه ي اخته
ببين كه اين ها
اين ها
چگونه در باران
رخان لاشه ي مردار شش هزاران سالي را
به خون گل ها سرخاب مي كنند هنوز
براي سير چنين باغ وحش چنگيزي
مگر به گردن زرافه اي در آويزي
و تازيانه فرود آد
و باز شكوه نكرد
درون جنگل سبز
چكاوكي پر زد
و در نسيم آويخت

نوشته شده توسط پویا در 10:22 PM

از محاكمه فضل الله حروفي
كه تازيانه فرود آمد
و باز شكوه نكرد
كجاي اطلس تاريخ تو مي خواهي
به آب حرف بشويي
و قصر قيصر را
و تاج خاقان را ؟
و تازيانه فرود آمد
و باز شكوه نكرد
حروف : مبدا و فعل اند و
فعل :‌ آب و درخت
و سبزه و لبخند
و طفل مدرسه و سيب
سيب سرخ خدا
من اين عفونت رنگين را
به آب همهمه خواهم شست
كه واژه هاي من از دريا
مي آيند
و هم به دريا مي پويند
كجاي اطلس تاريخ را
تو مي خواهي
به آب حرف بشويي
و قصر قيصر را
و تاج خاقان را ؟
و تازيانه فرود آمد
و باز شكوه نكرد
خبر رسيده كه باران دوباره
خواهد باريد
خدا برهنه خواهد شد
و باغ خاكستر خواهد شكفت
مسافري در راه است
كه بادبانش از ارغوان و ابر
پر است
و جسم ظلمت را
اين هزار پاي زخمي را
از خواب نسترن ها بيرون مي افكند
مسافراني در راه اند
سپيده دم را بر دوش مي كشند آنان
لباس صاعقه بر تن دارند آنان
برادرانم
شب را با واژه هاشان
سوراخ مي كنند
خبر رسيده كه باران درشت
خواهد باريد
خدا برهنه خواهد شد
مگر نمي بيني
كه قلب من سبز است
و حالتي دارم
كه آب و آتش دارند
به جست و جوي نظام نو حروفم و
وزني
كه روز و روزبهان را كنار يكديگر
مديح گويم و
طاسين عشق را بسرايم
كه كفر من كفري ست
كه هيچ سيمرغي بر اوج آن
نيارد پرزد
نگاه كن
كه بغض تندر تركيد
و تر شد مژه ي خوشه هاي گندم
از شوق
و ارغوان ها آنجا نماز مي خوانند
و تازيانه فرود آمد
و باز شكوه نكرد
كجاي اطلس تاريخ را
تو مي خواهي
به آب حرف بشويي
و قصر قيصر را
و تاج خاقان را ؟
و تازيانه فرود آمد
گذار بر ظلمات آب زندگاني را
به خضر خواهد بخشيد
مبين كه صف بستند
هزار خواجه نظام الملك
هزار خواجهي اخته
و بر لب هر يك
هزار واژه ي اخته
ببين كه اين ها
اين ها
چگونه در باران
رخان لاشه ي مردار شش هزاران سالي را
به خون گل ها سرخاب مي كنند هنوز
براي سير چنين باغ وحش چنگيزي
مگر به گردن زرافه اي در آويزي
و تازيانه فرود آد
و باز شكوه نكرد
درون جنگل سبز
چكاوكي پر زد
و در نسيم آويخت

December 21, 2004
اصلاح طلبان حکومتی طنازی می کنند ...

من فکر می کنم این که اصلاح طلبان حکومتی مانند آقایان حجاریان و جلایی پور در واکنش به فراخوان رفراندوم زبان به طنز باز کرده اند در واقع از سرخوردگی است که پس از عقیم ماندن اقداماتشان در این 8 سال پیدا کرده اند. و بخصوص پس از بی تفاوتی کامل مردم در برابر تحصن نمایندگان مجلس. تحصنی که شاید باید در پاسخ به حکم حکومتی رهبر برای پس گرفتن لایحه ی مطبوعات انجام می شد و نه اینقدر دیرهنگام. گویا به نوعی هراس هم هست از اینکه شاید در نبود ایشان رشته ی کار به دست دگراندیشان بیافتد آنهم در این دورانی که مردم از اصلاحات حکومتی سر خورده اند. جای گفتگو و نوشتن دارد که اصولا این فراخوان برای مطرح کردن گزینه ی همه پرسی بعنوان یک گفتمان و خواست اجتماعی است.
اینروزها فکرم بیش از آن خسته است که از خودم در اینجا مطلبی بنویسم. بیشتر ترجیح دادم نوشته ی ناصر زرافشان را از زندان اوین بیاورم که حتما بهتر و عمیق تر از من مطلب را بررسی کرده است. مطلب ایشان را در سایت ایران امروز در این آدرس می توان خواند.

نوشته شده توسط پویا در 09:42 PM

December 17, 2004
نسلی که تباه کردند ...

امشب در گشت وگذاری در اینترنت به مصاحبه ی جالبی که نشریه «آوای زن» با فرزانه تاییدی داشته است بر خوردم. هر چند که شاید کمی قدیمی باشد اما خواندنش برای من خیلی جالب بود. متن مصاحبه را در اینجا می توانید بخوانید. (فایل PDF ).
فرزانه تاییدی از هنرپیشه های خوب قدیمی تاتر و تلویزیون و سینما است. هنرپیشه یی از نسل کسانی مثل مسعود اسداللهی و بهروز به نژاد و شهره آغداشلو. نسلی که تازه داشت به اوج کار هنری خودش می رسید که با تنگ نظری ها و تصفیه های پس از انقلاب روبه رو شد. بیشتر این هنرمندان مجبور به مهاجرت شدند و هنر تاتر و سینمای ایران از این استعدادهای خوب محروم ماند.
ویژگی این نسل از هنرمندان جوان همان تجارتی نبودنشان بود. اغلب تحصیلات هنری و بخصوص تاتری داشتند و بیشتر مسایل هنری و اجتماعی را در نمایشها یا فیلم هایشان به تصویر می کشیدند و کم کم موج جدیدی از فیلم و تاتر در جامعه مطرح می شد. موج جدیدی که می رفت جای خودش را در کنار سینمای تجاری باز کند و موقعیت خوبی هم داشت که حتی بتدریج از سینمای فیلمفارسی پیشی بگیرد. فیلم هایی مثل سوته دلان و شازده احتجاب فروش خوبی هم داشتند یا مثلا تاتر کوچک تهران که پرویز صیاد در نزدیکی پارک ملت دایر کرده بود.
با این همه پس از انقلاب، هیستری تنگ نظری و نفی هر گونه دگراندیشی جایی برای این ها نگذاشت. حتی کسانی مانند مسعوداسداللهی بلافاصله پس از انقلاب از خارج به ایران برگشتند با امید به ادامه ی کار در «بهار آزادی». اما اسلامی کردن همه چیز در دستور کار بود. هنر اسلامی و تاتر و سینمای اسلامی پس از مدت کوتاهی تبدیل شد به یک هنر حکومتی با کیفیت بسیار پایین هنری و شعارهای کلیشه ای و تکراری. و هنرمندی که تن به این نمی داد یا خانه نشین می شد و یا مجبور به مهاجرت.
در مهاجرت هم طبیعتا این نسل کار چندانی نمی توانست ارائه بدهد. نه سرمایه ی تهیه ی تاتر و فیلم وجود داشت و نه این هنرمندان در جامعه ی میزبانشان جا افتاده بودند تا در آنجا فعالیت بین المللی داشته باشند. موقعیت های کوچک و نه چندان موفق دستمایه ی بیشتر این نسل بوده است. تا در این اواخر که شهره آغداشلو توانست موفقیت هنری بدست آورد در بردن جایزه ی اسکار برای بهترین نقش زن مکمل.
من فکر می کنم اگر امکان فعالیت و کار به این هنرمندان داده می شد، تاتر و سینمای ما در جای خیلی بهتری از امروز قرار داشت. بدون اینکه بخواهم منکر زحمتهای امروز بشوم و یا منکر استعدادهای خوب.

نوشته شده توسط پویا در 10:31 PM

December 15, 2004
فیلم ، جستجو و ...


نشریه ی «نامه» را امشب در اینترنت دیدم. کمی از مطالب آنرا خواندم و فکر می کنم نشریه ی خوب و پر مطلبی باشد. شماره ی ویژه ای درباره ی «قتل های زنجیره ای» است. نشریه ی نامه در این آدرس قرار دارد.
----------
در یکی از یادداشت های قبلی نوشتم که بیگمان جستجو برای پیدا کردن راهی برای انسانی تر کردن این روزگار تمام نشده و ادامه دارد. و در یادداشتی هم در اورکات برای دوستی نوشتم که توانایی بخش این جستجو همان شعله ی درونی ست که برتر و جاودانه تر از دین وایدئولوژی در وجود انسانی ما نشسته است. عجیب نیست که اعتقادها و ایمانها می آیند و می روند اما آن شعله ی درونی باقی ست. از مزدک بامدادان تا امروز دریایی ست از زمان و اعتقاد و ایمان که هر از چندی شکلی به خود گرفته است. همه چیز تغییر کرده جز همان جستجوی انسانی.
فیلم «یادداشت های روزانه ی موتورسیکلت» یا « Motorcycle Diaries » خاطرات سفر چه گوارای جوان است در آمریکای جنوبی به همراه دوستش آلبرتو گرانادو. فیلم از روی کتابی به نام " The Motorcycle Diaries: A Journey Around South America" درست شده است. سفری طولانی که این دو دوست به انگیزه و عشق تجربه ی زندگی آغاز می کنند. از محیط خانواده و دانشکده به قلب آمریکای جنوبی، با پولی اندک و روی موتورسیکلتی قدیمی و نه چندان قابل اطمینان. اما شور جوانی است و وقت زیادی برای فکر کردن به این چیزها نیست. مهم اینست که سفر شروع شود. فیلم که از روی یادداشت های روزانه ی "چه" درست شده است بسیار خوب آنچه را که او در قلب اجتماع می بیند نشان می دهد و اینکه "چه" بیشتر و بیشتر می بیند و بیشتر و بیشتر می اندیشد. پرسش ها را کم کم می توان در چهره اش خواند. پرسش هایی که بیشتر و بیشتر پرسیده می شود. در طول سفر از مردم عادی، بدون فاصله. مدتها در یک بیمارستان دورافتاده یه معالجه ی مریض های جذامی مشغول می شود و پیوندهای عاطفی اش عمیق تر و «همگانی تر» می شود. در پایان دوست «چه» که کار مناسبی پیدا کرده است از او دعوت می کند که او هم پس از امتحان پزشکی همانجا به کار مشغول شود. اما چه گوارا بیش از آن درگیر پرسشها است که بتواند انتخابی بکند. تنها چیزی را که می تواند بگوید این است که پس از این سفر "چیزی" در او تغییر کرده است.
فیلم لحظات شادی و غم و طنز این سفر را خوب به تصویر می کشد و خاصیت یک فیلم سرگرم کننده را با خود دارد و نه یک فیلم "مستند".
کارگردان سالز برای ساختن این فیلم ملاقات های زیادی با آلبرتو گرانادو که زنده است و در هاوانا در کوبا زندگی می کند و با خانواده ی گوارا داشته است.
فیلم به زندگی آینده ی چه گوارا پس از سفر نمی پردازد. مهم همین تغییر است. اینکه "چه" چگونه بود را همه می دانستند اما چگونه شدن را شاید نه. راهی را که او برگزید و آنچه را بر او رفت همه می دانند.

اما این سفر مرا به یاد سفر شاهزاده سیذارته یا بودا هم انداخت. شاهزاده ای که با همه ی تلاشهای خانواده اش روزی بیماری و پس از آن درد و فقر و مرگ انسانی را دید و او هم از آن پس دیگر آن شاهزاده ی سرخوش نبود که در زندگی رویایی خودش دنیا را تعریف کند. بدون شک راه بودا و راه «چه» و پاسخ آنها به پرسشها یکی نبود. هر یک راهی را انتخاب کردند و تلاش کردند پاسخی برای چرایی رنج و نامردمی و بی عدالتی بیابند. زندگی و تاریخ هم نشان داد که آنها هم به پاسخ نرسیدند. اما مهم تلاشی ست که انسانها در این راه می کنند. چرا که هر تلاشی این گونه بدون شک ذره ای از حقیقت را در خود دارد. بی جهت نبود که متفکرانی مثل رومن رولان و نیکوس کازانتزاکیس هر دو در تلاش پیوند آموزش های لنین و گاندی بودند. چرا که ذراتی از حقیقت در هر دو یافته بودند. عدالت جویی و بردباری و مدارا.
گویا حقیقت تنها یک رنگ ندارد ...

نوشته شده توسط پویا در 08:34 PM

December 14, 2004
اندیشه ی خردگرا و پرسش های ما ...


آرامش دوستدار متفکری است که در این سال ها کوشیده است روش اندیشیدن را که ما ایرانیان در طول سده ها و هزاره ها به آن خو گرفته ایم به نقد بکشد. می توان با برخی از داوری های او ( مانند هر اندیشمند دیگری) موافق یا مخالف بود. اما جوهر انتقادی که مطرح می کند یعنی تفکر تقدس مآبانه و مطلق گرایانه به نظر من انتقاد بسیار به جایی است. بعضی فکر می کنند که چنین تقدس اندیشی فقط مربوط به فکر دینی است. اما در کشور ما هر گونه تفکری به تقدس گرایی کشیده می شود. از نظریات اجتماعی «آرمان» ساختن نه تنها راه به جایی نمی برد که همان نظریه ی اجتماعی را هم پس از مدتی به آیه های دینی تبدیل می کند، یعنی حقایقی تغییرناپذیر. حکم های جاودانی.
در دوران مائو در چین، اندیشه های او کاملا جنبه ی تقدس داشت. مهدی خانبابا تهرانی که از فعالین سیاسی چپ بوده و سال ها در چین اقامت داشته است در خاطراتش می نویسد:
«در هتلی که ما اقامت داشتیم، چینی ها پیش از خوردن غذا کتابچه ی سرخ مائو را بیرون کشیده و نقل قولهایی از آن می خواندند. ... من به این رفتار معترض بودم و می گفتم این اصولا یک رفتار مذهبی است.»(1)
در جای دیگر می گوید: «در اداره رادیو، مجاور اتاق من کارمندان رادیو جمع می شدند و سه اثر مائو ... را می خواندند. ترجیع بند آغاز جلسه هم این بود: "صدر مائو به ما می آموزد" و شروع می کردند. یک بار عصبانی شده و یکی از آنها را صدا کرده و گفتم: "اکنون چهار ماه است که از صبح تا شب این سه اثر را از بر می کنید، بس کنید، چقدر می خواهید این کار را تکرار کنید." در پاسخ گفت: "اشتباه می کنی. این مسئله بسیار مهمی است و گرفتن جوهر اندیشه کار سختی است."» (1)
حتما گرفتن جوهر اندیشه کار سختی است ولی حفظ کردن و تکرار دعامآبانه معلوم نیست چه جوهری را در ذهن تقدس گرا جا می اندازد. به هر حال نه جوهر واقعیت را. چون واقعیت در تغییر دائمی ست آنهم در جامعه ی انسانی.
احسان طبری هم در خاطرات خودش (از دیدار خویشتن - آخرین نوشته های او پیش از زندان) از دوران اقامتش در شوروی می نویسد، اینکه تفکر خشک و تقدس گرایانه حتی روی هنر و معماری و ساختمان سازی هم تاثیر گذاشته بود.(2) همزمان حتی علم ژنتیک هم تا مدتها برچسب سرمایه داری خورده بود.
معلوم است که این دیگر یک تفکر مذهبی گونه است. تفکری با یک سری قوانین دائمی و تغییرناپذیر. قوانینی که جواب تمام سوالها را با خود دارند و باید و نبایدهایی که یکبار برای همیشه تعیین شده اند.
اما به کشور خودمان که بر گردیم، آرامش دوستدار در کتاب «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» می نویسد: «ظلمت هر اعتقادی ... حقیقت هر اعتقاد است. حقیقت بدین معنا آن ناپرسیده و نادانسته ای ست که با احاطه ی درونی اش بر ما فرهنگی می شود، یعنی احساس جمعی را تسخیر می کند و شالوده ی اعتقاد را می ریزد.»(3)
و چقدر در راحتی و آرامش این «اعتقادها» لمیده ایم، دلخوش و سرخوش از اینکه پاسخ ها را «ما» یافته ایم و واقعیت هستی به همان سمتی می رود که ما در خیالمان پرورانده ایم. در سایت گویا این گفتگو با دوستدار منتشر شده است.
نوشتم که هر انتقادی می توان به آرامش دوستدار داشت، اما دعوت او را به اندیشه ی خردگرا و آزاد نمی توان نادیده گرفت. اندیشه ای که حداقل کمک کند تا پرسش ها را روشن مطرح کنیم. و شاید مهمترین آن اینکه چرا ما در اینجا هستیم که هستیم؟ یا کمی بدبینانه تر: چرا ما در اینجا هستیم که بوده ایم؟

(1)- نگاهی از درون به جنبش چپ. ص. 194
(2) - از دیدار خویشتن. ص. 132
(3) - امتناع در تفکر دینی. ص. 70

نوشته شده توسط پویا در 09:13 PM

December 13, 2004
و آنجا که سکوت به ماتم نشسته ---- مرغی می خواند ...


در جامعه ای که بسیاری از مردم در فقر مطلق زندگی می کنند و برای تامین حداقل مایحتاج شان تمام حقوق انسانی شان پایمال می شود، جای انسانیت کجاست؟ عشق به انسانیت چه معنایی دارد؟ اصلا عشق چه معنایی دارد؟
می توان سر به کوه و بیابان و غار گوشه نشینی نگذاشت، می توان از روی استیصال فریاد نکشید. اما می توان دندان روی جگر فشرد و به جستجوی راهی در این سنگلاخ گشت تا آدمیت دمی در این دیار ما روی آرامش ببیند.
مردمی که بیگانه از کشته هایش پشته می ساخت و از کله هایش برج، و شاهان و طفیلی ها بر تنش داغ می زدند و مثله اش می کردند و جان و خانمان و نانش را به حراج سرداران و کارگزاران بزدل و سیری ناپذیر می گذاشتند و در سیاهچال می پوساندند و امروز غارتش می کنند، با بیرحمی، پس از آنکه به وعده ها فریبش دادند و روی مین ها تکه تکه اش کردند و توانش را فرسودند. صدایی هم اگر برخاست یا در حمامی رگش را زدند، یا زیر درخت نسترنی سرش را بریدند، یا با شکنجه و اعدام خاموشش کردند و یا خسته و در هم شکسته و زخمی به تماشایش گذاشتند با چشمانی بی فروغ و دهانی بی اختیار و روحی مریض.
اما جستجو را پایانی نیامده است ...
نه
نومید مردم را
معادی مقدر نیست.
چاووشی ی غم انگیز توست
بی گمان
که این قافله را به وطن می رساند.
احمد شاملو «خطابه ی آسان، در امید»

« هوا به شدت سرد بود،سوز سرما تا مغز استخوان رهگذران رخنه می کرد،هرکسی خود را درلباسی گرم پیچیده و به سرعت از خیابانها درحال عبور بود.
درکنار دیوار یک نفر چمباتمه زده و درحالی که سرش را درمیان دستانش گرفته از رهگذران تقاضای کمک دارد.
چندمتر آن طرف تر یک نفر خود را در پناه چادر سیاه و رنگ و رو رفته ای قرار داده و به کف پیاده رو خیره شده و در کنارش پسر بچه چهارپنج ساله ای روی یک تکه کارتون خواب است و انگار از سرما بی حس شده و هیچ احساسی ندارد. ادامه ...»

«خبرگزاری كار ايران: مديركل دفتر كاهش فقر و سياست‌‏های جبرانی وزارت رفاه، اعلام كرد: بر اساس آمارها بيش از دوازده ميليون نفر در كشور در فقر مطلق زندگی مي‌‏كنند.
نجات اميني, مديركل دفتر كاهش فقر و سياست‌‏های جبرانی وزارت رفاه، درگفت و گو با خبرنگار ايلنا, گفت: شناسايی فقير مطلق در كشور از طريق تعريف حداقل استانداردها است كه بر اين اساس، بيش از دوازده ميليون نفر در كشور در فقر مطلق به سر مي‌‏برند.
وی افزود: در كشور ما فقر نسبی و فقر مطلق را به دليل شرايط خاص توزيع درآمدها با هم در نظر مي‌‏گيرند, به همين دليل فقر مطلق و نسبی در كشور بين ده تا دوازده ميليون نفر محاسبه شده است.
به گفته اميني, فقر شديد و كسانی كه از نظر گرسنگی در رنج هستند، بيش از يك ميليون نفر تخمين زده مي‌‏شود.»

نوشته شده توسط پویا در 09:29 PM

December 12, 2004
یک خواندنی + یک یادداشت ...


از خواندنی های امروز یکی پاسخ خانم مهرانگیز کار به سعید حجاریان بود در مورد موضوع رفراندوم. نوشته ی مهرانگیز کار.

امشب گویا باز هم فرصتی است برای نوشتن درباره ی یک مطلب علمی:
دکتر گودیر (Albert Goodyear ) و تیم تحقیقاتی او از دانشگاه کارولینای جنوبی در آمریکا، آثار باستانی ساخته شده ای را کشف کرده اند که تاریخ ساخت آنها به حدود 50000 سال پیش بر می گردد. تا حالا فکر می کردند که بشر حدود شانزده هزار سال پیش به آمریکا آمده بوده است. چون این یک نظریه یا تئوری غالب است که انسان از قاره ی آفریقا به نقاط دیگر جهان مهاجرت کرده است.
تا کنون کشفیات کالویس در سال 1932 میلادی در نیومکزیکو نشان داده بود که قدیمی ترین آثار ساخته ی دست بشر در آمریکا مربوط به سیزده هزار سال پیش است. گودیر در سال 1998 آثاری مربوط به شانزده هزار سال پیش را کشف کرد و حالا آثار پنجاه هزار ساله را.
اگر نتایج آلبرت گودیر درست باشد پس باید در مورد تئوری های مهاجرت انسان از آفریقا به آمریکا هم تجدید نظر کرد. یک پرسش مهم اینست که چگونه در 50000 سال پیش انسان توانسته است از آفریقا به آمریکا مهاجرت کند؟
بعضی دانشمندان مانند مایکل کولینز ( Michael Collins ) معتقد نیستند که ابزارهای بدست آمده ساخته ی دست بشر است.

نوشته شده توسط پویا در 02:58 AM

December 10, 2004
دویدن و «انسان هوشمند»


مولانا می گوید:
ای برادر تو همه اندیشه ای
مابقی تو استخوان و ریشه ای
و سخن معروف دکارت که می گوید : می اندیشم، پس هستم.
اما اندیشمند شدن انسان بتدریج و در طول تکامل طبیعی او شکل گرفته، پا به پای جسم او. شکل و فرمی که بدن انسان در طول تکامل پیدا کرده است او را قادر به انجام کارهایی کرده و در وضعیت های جدیدی نسبت به دیگر پستانداران پیشرفته قرار داده که نیاز به پیچیدگی بیشتر مغز داشته است. و پیچیدگی مغز او را از طرف دیگر به کارهایی وا داشته که به تغییر فرم بدن نیاز داشته است.
یکی از ویژگی هایی که به انسان امکان را داده است قدرت دویدن بوده است. بدون شک انسان جزو سریعترین موجودات نیست اما بر خلاف موجودات دیگر «صبور» است. به این معنی که می تواند مسافت های زیاد را با سرعت کم بدود. دانشمندان می گویند که همین دویدن در صحراهای داغ آفریقا (جایی که همه ی ما از آنجا ریشه گرفته ایم) موجب خنک شدن بدن و امکان کشف مکان های مناسب تر (مثلا پر آب تر) بوده است. در بسیاری موارد دویدن امکان شکار بیشتر و بهتری را نصیب آنها می کرده است بخصوص در زمانی که هنوز نیزه و دام و اسلحه ها و ابزاری مثل آن ساخته نشده بود. هنوز هم در بعضی قبیله های ابتدایی در آفریقای جنوبی به دنبال شکار می دوند و آن را ابتدا می گیرند.
اما چیزی که دانشمندان جدیدا به آن رسیده اند اینست که تغییراتی در بدن «انسان ایستاده» یا Homo Erectus بوجود آمد که او توانست هم از زندگی روی درختان دست بکشد و هم روی دو پا بایستد و بتدریج توانایی دویدن موجب شکلی شد که بدن ما امروز دارد.
مشاهدات روی فسیل انسانهای اولیه نشان می دهد که بدن انسان بتدریج تغییر شکل پیدا کرده و به اینجا رسیده است. و دویدن بتدریج موجب تغییر شکل اعضایی مثل شانه ها، قفسه سینه، کمر و زانوها و مچ پاها شده است.
مشاهدات روی بدن انسان های امروزی هم نشان می دهد که غضروف هایی در بدن ما هست که اولا در بدن میمون های دیگر نیست و دوم اینکه این غضروف ها نه موقع راه رفتن بلکه فقط برای دویدن استفاده می شوند. بزرگی عضلات باسن انسان هم بیشتر برای بالانس بیشتر در موقع دویدن است.
پس در کنار دیگر خصوصیات انسان بودن مثل روی دو پا ایستادن، آرواره ی کوچکتر و دندان های کوچک تر و گردتر، حجم بزرگ مغز، شکل دست برای گرفتن و کم مو بودن بدن، می توان «دویدن» را هم اضافه کرد.
اما مثل هر تئوری علمی، باید برای ثابت کردن این نظریه بیشتر و بیشتر دنبال شواهد گشت.
عکس زیر هم اعضای مهم بدن را نشان می دهد که «دویدن» در شکل امروزی شان نقش اصلی را داشته است:

نوشته شده توسط پویا در 06:47 PM

December 09, 2004
شب 4000 دختر در خیابانهای شهر ...


شادروان شاملو شعر معروفی به نام «شبانه» دارد و در انتهای آن می گوید:
اگرکه بیهده زیباست شب
برای که زیباست شب
برای چه زیباست؟

شب برای هر که زیبا و آرام باشد برای 4000 دختری که در کنار هزاران تن دیگر باید در کارتنی خستگی خیابان را بدر کنند زیبا و آرام نیست. این رقم چهار هزار را رئیس انجمن مددکاری اجتماعی ایران هم می گوید که دقیق نیست و تعداد واقعی بسیار بیشتر است.
این هم واقعیتی ست که اکثریت مطلق این کودکان و دختران از همان شب های اول در دام باندهای تبهکار گرفتار می شوند. طولی نمی کشد که به بردگان جنسی و فروشندگان مواد مخدر و تبهکاران حرفه ای تبدیل می شوند و این چرخه ادامه دارد. آنها هم که زنده می مانند، 10 تا 10 تا در خیابان های شهر ما از سرما یا مصرف مواد مخدر می میرند.
بخوانید: «به گزارش خبرنگار گروه «حوادث» طي دو شب گذشته اجساد 10 نفر كارتن خواب مجهول‌الهويه كه بر اثر سرماي شديد در خيابان‌هاي تهران جان باختند از سوي مأموران نيروي انتظامي كشف شد. گفتني است اجساد پنج تن از اين كارتن خوابها طي شب گذشته كشف شد. بدين ترتيب با ادامه روند مرگ بي‌خانمانها طي 19 روز گذشته شمار اجساد كشف شده آنها به 33 نفر رسيد.»
رئیس انجمن مددکاری اجتماعی ایران می گوید: « تمامی این دختران همانند سایر آسیب های اجتماعی زاییده پدیده فقر هستند.» اما کمتر مسئولی پیدا می شود که ریشه ی فقر را بشکافد یا حتی به آن اشاره ای کند. از بالای سر کارتن دخترک خیابان خواب که بخواهی دورتر را ببینی و چون و چرا کنی، خط قرمزهای نظام پر رنگ تر و پررنگ تر می شوند.
این ساختار مافیایی که پایه ی اقتصاد را تشکیل داده قربانیان زیادی طلب می کند تا ثروت های سرشار وبادآورده را روانه ی کیسه های آقایان و آقازاده ها کند. آقایان و آقازاده هایی که بر صندلی های قدرت سیاسی تکیه زده اند و سفره ی مردم را بین خودشان تقسیم کرده اند. محلی هم که نباشد تا ریشه های این فقر روزافزون آشکار و معلوم شود، حرص و طمع برای غارت، بیشتر می شود. کسی به فکر قربانیان این نظام سیاسی و اقتصادی نیست. قربانیانی که هر روز هم تعدادشان بیشتر می شود و هم تباهی و فلاکت اجتماعی عمیق تر و وحشتناک تر می شود.
فقر و بی فرهنگی و ناهنجاری های اجتماعی، جامعه ی ایران را از درون می خورد. بیماری های روحی و جسمی چه از نسل نوجوان و جوان امروز باقی خواهد گذاشت؟
یک حقوقدان هم می گوید: «متاسفانه در قوانین ایران هیچ قانونی بطور مستقل و واضح به حمایت کودکان در مقابل خشونت جنسی نپرداخته است و مجازاتی که برای آزار رساندن اعمال می شود حایز اهمیت نیست. وی با انتقاد از قوانین نا مطلوب در زمینه برخورد با آزارجنسی کودکان،اظهار داشت:علاوه بر قوانین ضعیف،قوه قضائیه آمار واضحی درمورد سوء استفاده جنسی از کودکان ارایه نمی دهد. تنها درسال 2000 درپاسخ به خواسته نماینده حقوق بشر در ایران،آماری در این زمینه ارایه شد که بنابر این آمار 1300 پرونده فحشاگری کودکان در آن زمان در قوه قضائیه مفتوح بود. به گفته این استاد دانشگاه باید برای رسیدن به آمار واقعی این تعداد را در رقم 10 ضرب کرد.»
نباید زیاد سخت باشد دیدن این که آسیب های اجتماعی مثل اعتیاد و فحشا و خشونت چه پیامدهای پیچیده و وحشتناکی برای جامعه ی ما خواهد داشت.
و عجیب تر اینکه حاکمان، بیشتر در فکر پیدا کردن راه و بیراهه ای هستند تا با بدست آوردن بمب اتمی، بقای نظام را «تضمین» کنند. غارت و نابودی مردم و حکمرانی بر یک ویرانه ی انسانی به کجا خواهد انجامید؟
آنها که رویای یک اقتصاد چینی را تبلیغ می کنند، در پی فراهم آوردن لقمه نانی برای مردم نیستند. بیشتر در پی نادیده گرفتن حقوق شهروندی مردم هستند.
سکوت و شب گویا برای آقایان و آقازاده ها زیباست.

نوشته شده توسط پویا در 05:02 PM

December 08, 2004
خسته اما نه از «دویدن» ...


امشب می خواستم درباره ی مقاله ی شماره ی گذشته ی نشریه علمی "Nature " بنویسم. موضوع نقش دویدن در شکل گیری این فرم و شکلی که بدن ما در سیر تکامل خودش در این دو میلیون سال گرفته است.
موضوع جالب دیگر هم پیدا کردن قدیمی ترین فسیل های انسان در قاره ی آمریکا بود که مربوط به پنجاه هزار سال پیش است. تا حالا فکر می کردند که انسان اولین بار در حدود 13000 سال پیش از آفریقا به آمریکا مهاجرت کرده است.
اما خستگی تنها مجال این را می دهد که ترانه ای را که اینروزها بیشتر گوش می دهم در اینجا بگذارم. ترانه ی زیبایی با صدای فریدون فروغی . تا فردا ...


نوشته شده توسط پویا در 09:03 PM

December 07, 2004
به یاد زلف آشفته و مثنوی خوانی هایش ...


مرداب دور
مرداب دور، مرثیه می خواند
ماه خموش گفت.
(گاهی که باد -
- از سطح آب ساکن و آرام می گذشت)
مرداب دور و جاده های گمشده
(از چشم ها، رها)
جز خستگی میان یراب و آب
تکرار ریگ و شن
و خلسه ی فراغت رقص و راز
با کولیان کولی بی راه و تشنه چیست؟
(آن خاکیان پاک -
- آن گردبادیان)
جز خستگی میان سراب و آب
وین بی لب، آبجوی
بی جاده، رهنورد
بی مادیان ...
*
بر آبهای خون
در منزل غروب
دیوارهای صخره ای خورشید
و مادیان یافته آبشخور ...
مرداب سرخ، مرثیه می خواند.

محمد حقوقی

نوشته شده توسط پویا در 08:54 PM

December 06, 2004
16 آذری دیگر ...


16 آذری دیگر فرا رسید و هنوز تلاش این ملت برای آزادی و عدالت اجتماعی ادامه دارد ...
از تجربه ی نسل های گذشته باید آموخت. از تلاش آنها و نقاط ضعف و قوتشان. ازیاد نبریم که تلاش آزادی نه با ما آغاز شده و نه فردا تمام خواهد شد.
یکسال پیش در چنین روزی این فلش کلیپ در سایت های پربیننده ی ایرانی منتشر شد:
فلش 16 آذر

نوشته شده توسط پویا در 08:20 PM

December 05, 2004
«نطفه یک قهرمان با توست» شعر منتشر نشده ای از م. امید


شعر منتشر نشده ای از شادروان اخوان ثالث در جلد دوم کتاب خاطرات نصرت الله نوح آمده است. این کتاب در ایران چاپ نخواهد شد و از طرف دیگر همه هم در خارج، این کتاب را نخواهند خرید. پس گفتم در این محیط وبلاگ بگذارم برای خواننده ی علاقمند. شعر باید مربوط به اوایل دهه ی پنجاه خورشیدی باشد.
ابتدا دستخط اخوان که عکس آن در بالای این شعر آمده است:
*«این یک فصل از منظومه ی بلندی ست (منتشر نشده، به نام "زندگی می گوید: اما باید زیست ...") که در آن من چند «حکایت» از دیده و شنیده و اندیشیده های زندان اخیرم را، در وزنی از اوزان نیمائی به نظم درآورده ام. معنای داستان را چنین می توان تصور کرد که گوینده در زندان، در «بند» نزدیک خود سر و صدائی می شنود و از چند و چون ماجرا می پرسد، بعد کسی می آید و توضیحی می دهد و ... در پایان هم خطابی با یکی از کسان آن «حکایت» که زن جوانی باردار است دارد ...
<م. امید> »

نطفه یک قهرمان با توست

«و باز در آنجا چه غوغائی ست؟
باز - پرسیدم - چه بلوائی ست؟»
گر چه بیرون است از این پرچین و «بند» اما
نیست چندان دور.
آنچه آنجا بگذرد، اغلب
می توان دید و شنید، الا
آن که خواهند از کسان مستور.
باز می پرسم، چه غوغائی ست؟
در کنار آن اطاق سرخ، آن فرجام «منصوری»
بازهم گویا
شیونی، جمعی، تماشائی ست.
آنچه می آید به گوش از آن نه چندان دور
شیونی از مادری کامل زنست، انگار،
باغ و بستان سوخته ی کاشانه بر بادی ست.
آنچه می آید به چشم، اما
سروقدی، شاخ شمشادی ست.
اینک از آنجا
پیش می آید که گوید چیست
آن دومو سرپاسبان ترک ما، با چشم نمناکش.
ادامه ...

پس ببین آنجا چها رفته ست
که دل یک تکه سنگ سخت هم سوزد،
او شکسته بسته می گوید سخن، با لحن غمناکش:
«پیرزن، یک ماه پیش از این
به ملاقات پسر امد
دید او را ... و نصیحت ها ... ولی بیفایده سوی «وطن» برگشت.
- سوی ده یا ایلی از اطراف کرمانشاه -
پیرزن برگشت
تا که تمهیدی کند، فکری کند، شاید
که جوانش را
از«خیر شیطان» فرود آرد،
رفت
تا بیاید با عروس خود
که از آن زندانی یکدنده طفلی در شکم دارد.
در همین مدت «قضایا» طوردیگر شد.
پیرزن، بدبخت، این نوبت
با عروس باردار خود به دیدار پسر آمد.
حیف، اما حیف!
چند روزی از «قضایا» دیرتر آمد...»
با توام من، آی دخترجان!
شیر دختر، ای شکوفه ی میوه دار ایل!
تیهوی شاهین شکار کرد! (kord - پویا)
که به تاری از کمند گیسویت گیری
صد چندان سهراب یل را، آن که نتوانست
نازنین گردآفرید گرد.
گرچه می دانم گریه تسکین می دهد دردت،
لیک، دخترجان! نبینم رو بگردانی به گرییدن،
هی بگردم قد وبالا، سرو بستانت!
من نمی خواهم ببیند دشمن بیرحم نامردم
قطره ای هم اشک وحشت پای چشمانت.
آن دو آهوئی که می دانم
که دو ببر خشمگین دارند، در زنجیر مژگانت.
هی بگردم دخترم را، دختر با غیرتم. هم هم میهن کردم من یقین دارم که می بینی
کاین زمان آبشخور ما از چه رود بی سرو پائی ست!
و کشان ما را بسوی خویش
چه لجن در ذات دریائی ست؟
خوب می دانم، که دانی خوب
که چه بد دهری و دنیائی ست؟
با شبی چونین
در کمین ما چه بد روزی و فردائی ست.
تو زنی مردانه ای، سالاری و از مرد هم پیشی.
جامه جنست زنست، اما
درد و غیرت در تو دارد ریشه ای دیرین
کم مبین خود را، که از بسیار بیشی.
گوهر غیرت گرامی دار، ای غمگین،
مرد، یا سالار زن، باید بدانی این،
کاندرین روزان صدره تیره تر از شب،
اهل غیرت روزیش درد است.
خواه در هر جامه، وز هر جنس
درد قوت غالب مرد است.
بازمانده ز آن جوانمرد، آنچه دادندت عزیزش دار.
گرچه کتف آرا و سرپیچ و کمربندی،
لیک میراث از دلیری بی همآوردست.
آن که در دنیای نامرد حقیقت های امروزین
مرد و مردی راستین باشد.
رستم افسانه اش زالی به ناوردست.
گر پسر زادی، کمربند پدر بسپار و وادارش
همچنو مردانه و بیباک بر بندد،
ور دگر زادی، بگو او نیز
گر به یر خواهد که پیچاک پدر بندد،
ماده شیری با خطر، بی خوف باشد، تا که آن میراث
بر سر و گردن چو بال شیر نر بندد.
دخترم! ای دختر کرد، ای گرانمایه
یادگار آن شهید، آن پهلوان با توست.
قصر شیرین جوانی، ای بهین تندیسه جاندار زیبائی
بیستون غیرت کرمانشهان با توست.
قدر بشناس و گرامی دار، دخترجان
نطفه یک قهرمان با توست!
نطفه یک قهرمان با توست!

مهدی اخوان ثالث م. امید


* یادمانده ها جلد دوم. نصرت الله نوح. ص. 298-295

نوشته شده توسط پویا در 10:51 PM

پس ببین آنجا چها رفته ست
که دل یک تکه سنگ سخت هم سوزد،
او شکسته بسته می گوید سخن، با لحن غمناکش:
«پیرزن، یک ماه پیش از این
به ملاقات پسر امد
دید او را ... و نصیحت ها ... ولی بیفایده سوی «وطن» برگشت.
- سوی ده یا ایلی از اطراف کرمانشاه -
پیرزن برگشت
تا که تمهیدی کند، فکری کند، شاید
که جوانش را
از«خیر شیطان» فرود آرد،
رفت
تا بیاید با عروس خود
که از آن زندانی یکدنده طفلی در شکم دارد.
در همین مدت «قضایا» طوردیگر شد.
پیرزن، بدبخت، این نوبت
با عروس باردار خود به دیدار پسر آمد.
حیف، اما حیف!
چند روزی از «قضایا» دیرتر آمد...»
با توام من، آی دخترجان!
شیر دختر، ای شکوفه ی میوه دار ایل!
تیهوی شاهین شکار کرد! (kord - پویا)
که به تاری از کمند گیسویت گیری
صد چندان سهراب یل را، آن که نتوانست
نازنین گردآفرید گرد.
گرچه می دانم گریه تسکین می دهد دردت،
لیک، دخترجان! نبینم رو بگردانی به گرییدن،
هی بگردم قد وبالا، سرو بستانت!
من نمی خواهم ببیند دشمن بیرحم نامردم
قطره ای هم اشک وحشت پای چشمانت.
آن دو آهوئی که می دانم
که دو ببر خشمگین دارند، در زنجیر مژگانت.
هی بگردم دخترم را، دختر با غیرتم. هم هم میهن کردم من یقین دارم که می بینی
کاین زمان آبشخور ما از چه رود بی سرو پائی ست!
و کشان ما را بسوی خویش
چه لجن در ذات دریائی ست؟
خوب می دانم، که دانی خوب
که چه بد دهری و دنیائی ست؟
با شبی چونین
در کمین ما چه بد روزی و فردائی ست.
تو زنی مردانه ای، سالاری و از مرد هم پیشی.
جامه جنست زنست، اما
درد و غیرت در تو دارد ریشه ای دیرین
کم مبین خود را، که از بسیار بیشی.
گوهر غیرت گرامی دار، ای غمگین،
مرد، یا سالار زن، باید بدانی این،
کاندرین روزان صدره تیره تر از شب،
اهل غیرت روزیش درد است.
خواه در هر جامه، وز هر جنس
درد قوت غالب مرد است.
بازمانده ز آن جوانمرد، آنچه دادندت عزیزش دار.
گرچه کتف آرا و سرپیچ و کمربندی،
لیک میراث از دلیری بی همآوردست.
آن که در دنیای نامرد حقیقت های امروزین
مرد و مردی راستین باشد.
رستم افسانه اش زالی به ناوردست.
گر پسر زادی، کمربند پدر بسپار و وادارش
همچنو مردانه و بیباک بر بندد،
ور دگر زادی، بگو او نیز
گر به یر خواهد که پیچاک پدر بندد،
ماده شیری با خطر، بی خوف باشد، تا که آن میراث
بر سر و گردن چو بال شیر نر بندد.
دخترم! ای دختر کرد، ای گرانمایه
یادگار آن شهید، آن پهلوان با توست.
قصر شیرین جوانی، ای بهین تندیسه جاندار زیبائی
بیستون غیرت کرمانشهان با توست.
قدر بشناس و گرامی دار، دخترجان
نطفه یک قهرمان با توست!
نطفه یک قهرمان با توست!

مهدی اخوان ثالث م. امید


* یادمانده ها جلد دوم. نصرت الله نوح. ص. 298-295

December 03, 2004
آنان که همچو گل همه بر باد رفتند----- هرگز گمان مدار که از ياد رفتند


مراسم بزرگداشت یاد مختاری، پوینده و همه ی قربانیان قتل های زنجیره ای برپا شد که صدای گزارش رادیو فردا را در پایین می توان گوش کرد با صدای فریبرز رئیس دانا و سیمین بهبهانی.


بانگ دريا
سينه بايد گشاده چون دريا
تا كند نغمه اي چو دريا ساز
نفسي طاقت آزموده چو موج
كه رود صد ره و بر آيد باز
تن توفان كش شكيبنده
كه نفرسايد از نشيب و فراز
بانگ دريادلان چنين خيزد
كار هر سينه نيست اين آواز
هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط پویا در 07:24 PM

December 02, 2004
کودکان ناهمگون توفان ...


شش سال از کشته شدن محمد مختاری و محمد جعفر پوینده می گذرد. مردان اندیشه و خرد. مردان مهر و آرامش، با توفانی از عشق به انسان در جان. قاتلان گفتند کشتیمشان تا مبادا صدایشان پراکنده شود. مثالشان هم ده شب شعر انیستیتوی گوته در آخرین سالهای حکومت شاه بود. چقدر ساده دل ! گویا قاتلان همانقدر که بیرحم هستند، ساده انگار هم هستند. اما با رفتن این دو نه اینکه آبی از آسیابی افتاد، آنچه ماند نامی نیک از این دو بود و ننگ تاریخ برای آمران و فتوادهندگانی که در تاریکخانه نشسته اند و نمی دانند که مدتهاست پرده به کنار رفته است....
هراس قاتلان از آن بود که این دو در پاگیری دوباره ی کانون نویسندگان کوشا بودند.
فردا مراسمی هم برای بزرگداشت این جانباختگان راه انسانیت برگزار می شود که من این آدرس را پیدا کردم:
جمعه سيزدهم آذرماه، ساعت ۲ بعدازظهر، مهرشهر (كرج) امام‌زاده طاهر.
مصاحبه ای با شادروان محمد مختاری در اینترنت پیدا کردم که در اینجا برای خواننده ی علاقمند این مطلب می گذارم:


دغدغه های محمد مختاری در این شعرش به نوعی دغدغه ی همه ی کسانی ست که در جستجوی راهی یا کوره راهی به آینده ای بهتر برای انسان هستند. لااقل امید به اینکه تلاشی که می کنی، هر چند کوچک، روزی ثمری داشته باشد هر چند که تو نباشی. چنانکه دیگران کردند و می بینی که این راه سنگلاخ هنوز ادامه دارد و تو چشم در افق، آرام در راهی ...

جستجو
دستی به نيمه تن خود می‌كشم
چشمهايم را می‌مالم
اندامم را به دشواری به ياد می‌آورم
خنجی درون حنجره‌ام لرزشی خفيف به لب‌هايم می‌دهد
نامم چه بود؟
اين جا كجاست؟
ادامه در لینک پایین ...

دستی به دور گردن خود می‌لغزانم
سيب گلويم را چيزی انگار می‌خواسته است له كند
له كرده است؟
در كپه ذغاله به دنبال تكه‌ای آينه می‌گردم
چشمم به روی ديواری زنگار بسته می‌ماند
خطی سياه و محو نگاهم را می‌خواند:
«آغاز كوچه‌های تنها
و مدخل خيابان‌های دشوار
تف كرده است دنيا در اين گوشه خراب
و شيب فاضلاب‌های هستی انگار اين جا
پايان گرفته است»

باد عبور سال‌هائی كه از اين جا گذشته است اندامم را می‌برد
و سايه‌ای كرخت و شرجی درست روی سرم افتاده است.
سنگينی پياده رو از رفتن بازم می‌دارد
می‌ايستم كنار ساختمانی كه ناتمام ويران شده است
خاكستر از ستون‌های سيمانی
افشانده می‌شود بر اشياء كپك زده
از زير سقف سوراخی گاهی سايه‌ای بيرون می‌خزد
خم می‌شود به سوی گودالی
كه در كف‌اش وول می‌خورند سايه‌های نمور گوش ماهی‌ها
دستی به سوی سايه ديگر دراز می‌شود
و محو می‌گردد
در سايه بلند جرثقيلی زنگ زده
و حلقه طنابی درست روی سرم ايستاده است
در انقباض ناگهانی
دردی كشيده می‌گذرد از تشنج خون
انگار چشم‌هايم
آن جا به روی سيم‌های خاردار پرتاب شده است.
نيمی از اين تن
اكنون آشناست.
نيم ديگر
آن سايه شكسته است كه دوران انحلالش
پايان گرفته است.
تنها نياز تاريكی را به خاطر می‌آورم
مثل پوستی هنوز بر استخوان كشيده و
چهره‌اش در نيمی از چهره زمين
گم گشته
تا آدمی تنزل يابد به ناگزيرترين شكل خويش و
نيم سايه گرسنگی تنش را چون كسوف دايم بپوشاند
و هر زمان كه چشمانش فرو می‌افتد
بر نيم آفتابی ذهنش
چشم بندی بر تلالو خونش ببندد
سرنگونش آويزند
در چاه‌های شقاوت:‌
حس كبود غار كه تنهامان نگذاشته است از سايه‌ای به سايه و
چاهی به چاه و
ريشه‌های ظلمت را گره زده ست به گيسوان مان
«گيسوی كيست اين كه به زنگار می‌زند؟
وز سيم خاردار
آويخته است؟‌»

گام‌ها از پی هم می‌رسند
تخت كبود و قوس درد كه تو در تو فرو می‌آيد پر شتاب و
كلاف عصب را برش می‌زند
در كف پا و
زير چشم بند فرو می‌رود
خون و لعاب دندان‌های هم را حس می‌كنيم از كهنه پاره‌‌ای خشكيده
كه راه‌های صدا را نوبت به نوبت در دهان هريك‌مان بسته است و جيغ‌ها
برمی‌گردد
تا سرازير شود به درون
آماس می‌كند روح و تاول بزرك می‌تركد در خون و ادرار
از نيم سايه‌ای كه فرو افتاده است بر خاك
دستی سپيد ساق عفن ر ا می‌برد و می‌اندازد در سطل زباله.
گنجشك‌های سرگردان
ديگر درنگ نمی‌كنند
بر سيم‌ها كه رمز شقاوت را می‌برند
و عابران – كه اكنون كم كم می‌بينمشان - می‌آيند و می‌روند
نه هيچ يك نگاهی می‌اندازد
نه هيچ يك دماغش را می‌گيرد
و تكه‌ای از آفتاب انگار كافی است تا از هم بپاشند
هم ذاتی عفونت و وحشت كه سايه‌ای يگانه پيدا می‌كنند
تابوت‌ها كه راه گورستان را
تنها
می‌پيمايند
و اين خيابان دراز كه غيبتش را تشييع می‌كند.
«آه آن نيمه‌ام كجاست؟
تا من چقدر گورستان باقی است؟»
گودال‌ها چه زود پر شد
از ما كه از طناب‌ها و آمبولانس‌ها يكديگر را پائين
می‌آوريم
حتی صدای هيچكس را انگار نشنيدم
تا آمدی و ايستادی روزی بر سينه بيابانی
و از تشنج خونت آوائی برخاست
كه يك روز در تنم
پيچيده بود و تاول را تركانده بود.
آن شب كه شهر را از تابوت‌ها بيرون كشيدند
گودال دسته جمعی ما را ستاره‌ها نشان كردند
از زير دب اكبر يك شب پائين آمدند و رد پای‌شان
بر خاك ماند
تا خانه‌ها نشانی‌مان را پيدا كردند
به راه افتادند
آمدند
تا رؤياشان را پيدا كنند.
و بولدرزها، تانك‌ها، از برابر رسيدند
آنگاه آمدی و ايستادی و از تشنج خونت
خاك از صدای گمشده خويش
آگاه شد
ديدم كه استخوان‌هايم
از گوشت تنت گوياتر شده است
و ناله‌ای كه برآمد از درون‌شان
پنهان‌ترين زوايای سنگ را به سنگ می‌شناساند.
ديدم به روی خاك می‌لغزد دست‌هايت
و شكل می‌گيرد اندامم
خط‌ها بروز می‌كند و سايه‌ها به هم می‌گرايند
گيسويت از كدام جهت پيچيد در گيسوانم؟
ديدار خاك هيچ پريشانش نكرد.
انگار ريشه‌ای كه مدد می‌گيرد از ريشه‌اش
ديدم كه بيد مجنون می‌رويد می‌رويد
و ريشه در تنم آويخته است

«پس عشق بود؟
گسترده بود نقشه ميدان مرگ
و عشق بود؟»
اين واژه را چگونه به خاطر آوردم؟
بايد كسی دوباره آن را بر زبان آورده باشد
كه اكنون پژواكش را می‌شنوم.
وقتی كه آيه‌های غيبت هرروز در محله‌ای خوانده می‌شد
يك روز كودكی كه پای طناب ايستاده بود
و گوش ماهی بزرگی را به گوش چسبانده بود
ناگاه سربرآورد و بی‌تحاشی چيزی گفت و گريخت.
و من هنوز ايستاده بودم
بين تمام جمعيت
پژواك گام‌هايش را می‌شنيدم
می شنوم
غوغای استخوان‌هايش را می‌شنيدم
می‌شنوم
انگار آن صدف را بر گوشم نهاده‌ام
می‌لرزد از طنينش لب‌هايم
سنگينی زمين گوئی در انگشتانم مانده باشد
نزديك می‌شود آن نيمه گريخته
گيسوی موج برداشته
بر شانه خيابان‌های تباه
هردم هزار چهره مرگ از برابرت برود
و آن كه چهره‌ها را آراسته است
ديدار همزمان شان را هرگز احساس نكرده باشد
آنگاه عشق مهيا شود
تا چهره‌های غايب را تصديق كند!
اين غيبت از حضور من اكنون واقعی‌تر است
قانون اين خيابان
ساده ست
از گوشه‌های پرت دنيا نيز هركس می‌تواند به اين زوال بگرود
عشق از كنار اين ميدان‌ها چگونه گذشته است؟
وز خاكروبه‌های روان در جوی‌های تاريك كدام گوش ماهی را می‌توان
برداشت
كه لحن ما را هنوز به يادمان آورد؟

برمی‌دارم
از روی خاك ساعت مچی را
كه روی صفحه چركش هنوز لكه يا سرخ می‌زند
و هر دو عقربه‌اش
افتاده است
حتا شماره‌اش نيز پاك شده است
برمی‌دارم
می برم
می‌آويزم
از گيسوی سپيدی كه تاب می‌خورد
بر سيم خاردار
حس می‌كنم كه انگشتانم به رنگ پستان‌هائی درآمده است
كه بوی شير از آن
همواره می‌دميد
و قطره‌های سپيد
پيوسته بر كسوف پوستش می‌چكيد
اين ساعت از كدام جهت گشته است؟
معماری هراس فروخورده است
آن سرخی و طراوت لب شور را كه از انگشتانت می‌تراويد
انگشت‌های شيری
و حلقه‌های سرخ نامزدی
از تار گيسوانی مهتابی آويختند
از ماه تا زمين موجی شد از صدف‌های ارغوان
كه حلقه حلقه گذر می‌كردند
تا زاد روز تنهائی را چراغان كنند
داسی فرود آمده بود و صدای خاك را می‌درود
آن كس كه صبح از خانه در‌می‌آمد
رويای مردگان را با خود می‌برد
آن كس كه شب به خانه می‌آمد
رويای مردگان را باز می‌گرداند
و سرخی از لبان تو شير از انگشتان من به يغما می‌رفت
تا هردو
خاموش شوند
پيراهن سپيد عروسان تاريك گردد
و گيسوی جنين به سپيدی گرايد...

«آغاز كوچه‌ها تنها
و مدخل خيابان‌های دشوار..»
شعری كه می‌وزد از ديوار نوشته
آن نيمه ديگر را سراغ می‌دهد
الهام شاعران نفسم را باز می‌شناساند
بر جا نهاده عشق نشان‌هايش را
تا واژه واژه ردش را بگيرم و تمام دلم را باز جويم در
شهری
كه در محاصره خويش مرگ را ياری كرده است.

نوشته شده توسط پویا در 08:42 PM

دستی به دور گردن خود می‌لغزانم
سيب گلويم را چيزی انگار می‌خواسته است له كند
له كرده است؟
در كپه ذغاله به دنبال تكه‌ای آينه می‌گردم
چشمم به روی ديواری زنگار بسته می‌ماند
خطی سياه و محو نگاهم را می‌خواند:
«آغاز كوچه‌های تنها
و مدخل خيابان‌های دشوار
تف كرده است دنيا در اين گوشه خراب
و شيب فاضلاب‌های هستی انگار اين جا
پايان گرفته است»

باد عبور سال‌هائی كه از اين جا گذشته است اندامم را می‌برد
و سايه‌ای كرخت و شرجی درست روی سرم افتاده است.
سنگينی پياده رو از رفتن بازم می‌دارد
می‌ايستم كنار ساختمانی كه ناتمام ويران شده است
خاكستر از ستون‌های سيمانی
افشانده می‌شود بر اشياء كپك زده
از زير سقف سوراخی گاهی سايه‌ای بيرون می‌خزد
خم می‌شود به سوی گودالی
كه در كف‌اش وول می‌خورند سايه‌های نمور گوش ماهی‌ها
دستی به سوی سايه ديگر دراز می‌شود
و محو می‌گردد
در سايه بلند جرثقيلی زنگ زده
و حلقه طنابی درست روی سرم ايستاده است
در انقباض ناگهانی
دردی كشيده می‌گذرد از تشنج خون
انگار چشم‌هايم
آن جا به روی سيم‌های خاردار پرتاب شده است.
نيمی از اين تن
اكنون آشناست.
نيم ديگر
آن سايه شكسته است كه دوران انحلالش
پايان گرفته است.
تنها نياز تاريكی را به خاطر می‌آورم
مثل پوستی هنوز بر استخوان كشيده و
چهره‌اش در نيمی از چهره زمين
گم گشته
تا آدمی تنزل يابد به ناگزيرترين شكل خويش و
نيم سايه گرسنگی تنش را چون كسوف دايم بپوشاند
و هر زمان كه چشمانش فرو می‌افتد
بر نيم آفتابی ذهنش
چشم بندی بر تلالو خونش ببندد
سرنگونش آويزند
در چاه‌های شقاوت:‌
حس كبود غار كه تنهامان نگذاشته است از سايه‌ای به سايه و
چاهی به چاه و
ريشه‌های ظلمت را گره زده ست به گيسوان مان
«گيسوی كيست اين كه به زنگار می‌زند؟
وز سيم خاردار
آويخته است؟‌»

گام‌ها از پی هم می‌رسند
تخت كبود و قوس درد كه تو در تو فرو می‌آيد پر شتاب و
كلاف عصب را برش می‌زند
در كف پا و
زير چشم بند فرو می‌رود
خون و لعاب دندان‌های هم را حس می‌كنيم از كهنه پاره‌‌ای خشكيده
كه راه‌های صدا را نوبت به نوبت در دهان هريك‌مان بسته است و جيغ‌ها
برمی‌گردد
تا سرازير شود به درون
آماس می‌كند روح و تاول بزرك می‌تركد در خون و ادرار
از نيم سايه‌ای كه فرو افتاده است بر خاك
دستی سپيد ساق عفن ر ا می‌برد و می‌اندازد در سطل زباله.
گنجشك‌های سرگردان
ديگر درنگ نمی‌كنند
بر سيم‌ها كه رمز شقاوت را می‌برند
و عابران – كه اكنون كم كم می‌بينمشان - می‌آيند و می‌روند
نه هيچ يك نگاهی می‌اندازد
نه هيچ يك دماغش را می‌گيرد
و تكه‌ای از آفتاب انگار كافی است تا از هم بپاشند
هم ذاتی عفونت و وحشت كه سايه‌ای يگانه پيدا می‌كنند
تابوت‌ها كه راه گورستان را
تنها
می‌پيمايند
و اين خيابان دراز كه غيبتش را تشييع می‌كند.
«آه آن نيمه‌ام كجاست؟
تا من چقدر گورستان باقی است؟»
گودال‌ها چه زود پر شد
از ما كه از طناب‌ها و آمبولانس‌ها يكديگر را پائين
می‌آوريم
حتی صدای هيچكس را انگار نشنيدم
تا آمدی و ايستادی روزی بر سينه بيابانی
و از تشنج خونت آوائی برخاست
كه يك روز در تنم
پيچيده بود و تاول را تركانده بود.
آن شب كه شهر را از تابوت‌ها بيرون كشيدند
گودال دسته جمعی ما را ستاره‌ها نشان كردند
از زير دب اكبر يك شب پائين آمدند و رد پای‌شان
بر خاك ماند
تا خانه‌ها نشانی‌مان را پيدا كردند
به راه افتادند
آمدند
تا رؤياشان را پيدا كنند.
و بولدرزها، تانك‌ها، از برابر رسيدند
آنگاه آمدی و ايستادی و از تشنج خونت
خاك از صدای گمشده خويش
آگاه شد
ديدم كه استخوان‌هايم
از گوشت تنت گوياتر شده است
و ناله‌ای كه برآمد از درون‌شان
پنهان‌ترين زوايای سنگ را به سنگ می‌شناساند.
ديدم به روی خاك می‌لغزد دست‌هايت
و شكل می‌گيرد اندامم
خط‌ها بروز می‌كند و سايه‌ها به هم می‌گرايند
گيسويت از كدام جهت پيچيد در گيسوانم؟
ديدار خاك هيچ پريشانش نكرد.
انگار ريشه‌ای كه مدد می‌گيرد از ريشه‌اش
ديدم كه بيد مجنون می‌رويد می‌رويد
و ريشه در تنم آويخته است

«پس عشق بود؟
گسترده بود نقشه ميدان مرگ
و عشق بود؟»
اين واژه را چگونه به خاطر آوردم؟
بايد كسی دوباره آن را بر زبان آورده باشد
كه اكنون پژواكش را می‌شنوم.
وقتی كه آيه‌های غيبت هرروز در محله‌ای خوانده می‌شد
يك روز كودكی كه پای طناب ايستاده بود
و گوش ماهی بزرگی را به گوش چسبانده بود
ناگاه سربرآورد و بی‌تحاشی چيزی گفت و گريخت.
و من هنوز ايستاده بودم
بين تمام جمعيت
پژواك گام‌هايش را می‌شنيدم
می شنوم
غوغای استخوان‌هايش را می‌شنيدم
می‌شنوم
انگار آن صدف را بر گوشم نهاده‌ام
می‌لرزد از طنينش لب‌هايم
سنگينی زمين گوئی در انگشتانم مانده باشد
نزديك می‌شود آن نيمه گريخته
گيسوی موج برداشته
بر شانه خيابان‌های تباه
هردم هزار چهره مرگ از برابرت برود
و آن كه چهره‌ها را آراسته است
ديدار همزمان شان را هرگز احساس نكرده باشد
آنگاه عشق مهيا شود
تا چهره‌های غايب را تصديق كند!
اين غيبت از حضور من اكنون واقعی‌تر است
قانون اين خيابان
ساده ست
از گوشه‌های پرت دنيا نيز هركس می‌تواند به اين زوال بگرود
عشق از كنار اين ميدان‌ها چگونه گذشته است؟
وز خاكروبه‌های روان در جوی‌های تاريك كدام گوش ماهی را می‌توان
برداشت
كه لحن ما را هنوز به يادمان آورد؟

برمی‌دارم
از روی خاك ساعت مچی را
كه روی صفحه چركش هنوز لكه يا سرخ می‌زند
و هر دو عقربه‌اش
افتاده است
حتا شماره‌اش نيز پاك شده است
برمی‌دارم
می برم
می‌آويزم
از گيسوی سپيدی كه تاب می‌خورد
بر سيم خاردار
حس می‌كنم كه انگشتانم به رنگ پستان‌هائی درآمده است
كه بوی شير از آن
همواره می‌دميد
و قطره‌های سپيد
پيوسته بر كسوف پوستش می‌چكيد
اين ساعت از كدام جهت گشته است؟
معماری هراس فروخورده است
آن سرخی و طراوت لب شور را كه از انگشتانت می‌تراويد
انگشت‌های شيری
و حلقه‌های سرخ نامزدی
از تار گيسوانی مهتابی آويختند
از ماه تا زمين موجی شد از صدف‌های ارغوان
كه حلقه حلقه گذر می‌كردند
تا زاد روز تنهائی را چراغان كنند
داسی فرود آمده بود و صدای خاك را می‌درود
آن كس كه صبح از خانه در‌می‌آمد
رويای مردگان را با خود می‌برد
آن كس كه شب به خانه می‌آمد
رويای مردگان را باز می‌گرداند
و سرخی از لبان تو شير از انگشتان من به يغما می‌رفت
تا هردو
خاموش شوند
پيراهن سپيد عروسان تاريك گردد
و گيسوی جنين به سپيدی گرايد...

«آغاز كوچه‌ها تنها
و مدخل خيابان‌های دشوار..»
شعری كه می‌وزد از ديوار نوشته
آن نيمه ديگر را سراغ می‌دهد
الهام شاعران نفسم را باز می‌شناساند
بر جا نهاده عشق نشان‌هايش را
تا واژه واژه ردش را بگيرم و تمام دلم را باز جويم در
شهری
كه در محاصره خويش مرگ را ياری كرده است.

December 01, 2004
فقط 12000 سال پیش ...


همیشه فکر کرده ام که این وبلاگ باید جایی باشد برای نوشتن درباره ی اندیشه ها و دغدغه های پویا. اما در کنار موضوعات سیاسی و اجتماعی علاقه و اندیشه هایی هست که بعضی وقتها ممکن است در سایه بماند. اگر اینها را ننویسم آنوقت این وبلاگ تبدیل می شود به ستون سیاسی یک روزنامه ی فرضی.
مثلا موضوع رفراندوم و موضع گیری های اصلاح طلبان حکومتی باعث شد که بیشتر درباره ی سیاست بنویسم چون در آن روزها بیشتر در فکر این دو موضوع بودم.
امروز فرصتی است که درباره ی یک کشف جدید علمی زیست شناسی بنویسم. موضوع ژنتیک و تکامل و باستان شناسی همیشه از موضوعاتی هستند که سعی می کنم در جریان آخرین نتایج شان قرار بگیرم. خوشبختانه در محل کار هم بسیاری از مجلات معتبر علمی هست که با فراغ بال می توان نشست و خواند.
فلورز یکی از جزایر کوچک اندونزی است. به تازگی اسکلت های نوع جدیدی از انسان (Homo ) را در آنجا پیدا کرده اند که حتی تا همین 12000 سال پیش در آنجا زندگی می کرده اند. البته عمر این اسکلت ها 18000 سال است. اسکلت هایشان نشان می دهد که اولا از نوع انسان هستند و احتمالا از «انسان ایستاده» یا (Homo erectus) تکامل پیدا کرده اند. در این صورت باید حدود یک میلیون سال پیش باید با قایق از جزیره جاوا به فلورز آمده باشند ! این هم خودش کشف بزرگی ست، اگر بتوان ثابت کرد.
نوع انسان جدیدا کشف شده را ( Homo floresiensis) اسم گذاشته اند که تا حالا اسکلت 7 نفر را پیدا کرده اند. قد این انسان (یک زن) حدود یک متر بوده است و جمجمه ی بسیار کوچکی هم دارد. دست های بلندی دارد که می تواند نشانه ای باشد از اینکه روی درختان زندگی می کرده است.
اینکه «انسان فلورز» کوتاه قد است جای تعجبی ندارد و دیده شده که بخصوص انواعی که در محیط خودشان ایزوله می شوند بتدریج قد کوتاهی پیدا می کنند. مثل فسیل انسانهایی که در جزیره ی سیسیل، مالتا و سیبری پیدا کرده اند.
حتی مدت کوتاهی بحث این بوده است که ممکن است این «نوع» جدا از نوع انسان تکامل یافته باشد و فقط بخشی از مشخصات جسمی انسان را پیدا کرده باشد. که البته این نظر رد شده و «انسان فلورز» انسانی ست مابین «انسان ایستاده» و «انسان هوشمند».
آخرین مطلب جالب هم اینکه اولا «انسانهای کوتوله» در فرهنگ محلی ساکنان جزیره ی فلورز وجود دارند و دریانوردان هلندی که صد سال پیش به این جزیره وارد شدند، این داستانها را شنیده بودند و دوم اینکه هنوز تمام جنگل های استوایی اندونزی کشف نشده اند و امکان کمی وجود دارد که گونه های جداگانه ای از این نوع انسان هنوز وجود داشته باشند.

نوشته شده توسط پویا در 06:31 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661