« October 2004 | Main | December 2004 »
November 29, 2004
باز هم بیراهه؟

در حالی که موضوع تغییر ساختاری قانون اساسی از سوی عده ای از فعالان سیاسی داخل ایران مطرح شده است و با استقبال گسترده ای - البته در مقیاس تعداد کاربران اینترنتی - روبه رو شده است، از سوی رهبران سازمان مجاهدین انقلاب گفته هایی منتشر می شود که گویا می خواهند از این حرکت به عنوان یک اهرم فشار به جناح مقابل استفاده کنند. اما آن قسمتی از گفته ی بهزاد نبوی که در سایت پیک نت آمده است به نظر من نشانی از یک فرصت طلبی (در معنای منفی) و ناجوانمردی سیاسی دارد.
بهزاد نبوی می گوید: «افتخار ما اين است كه در رفراندوم جمهوری اسلامی ‌٩٨/٩٩ درصد شركت كردند و آن را دال بر مشروعيت نظام می‌دانيم، بنابراين وقتی مشاركت مردمی به ‌٥٠ درصد كاهش می‌يابد، به اين معنی است كه مردم جمهوری اسلامی را كمتر قبول دارند. در شرايط فعلی كشور، مشاركت حداكثری در انتخابات می‌تواند ضامن حفظ استقلال، تماميت ارضی و امنيت ملی باشد.
نخبگان جامعه به اين نتيجه رسيده‌اند كه تحقق خواسته‌های مردم در چارچوب قانون اساسی قابل تحقق نيست و اين امر بسيار خطرناكی است اما ما بايد اثبات كنيم كه نظام ما در چارچوب قانون اساسی اصلاح‌پذير است. حداكثر كاری كه می‌توان در مدت باقيمانده به انتخابات رياست جمهوری كرد، اين است كه آزادی انتخابات را تضمين كنيم.»
این طرز گفتار به وضوح می خواهد صفی از خودی ها و غیر خودی ها برای انحصارطلبان ترسیم کند. به این معنی که ما (انحصار طلبان و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی) به هر حال خودی هستیم و در چارچوب همین قانون اساسی می توانیم «رقابت سیاسی بین خودمان» داشته باشیم. دیگران (غیر خودی ها) در پی راه های دیگری بر آمده اند که مغایر با حفظ استقلال، تماميت ارضی و امنيت ملی است.
اصلاح طلبان حکومتی و از جمله آقای بهزاد نبوی که از تئوریسین ها و سازمان دهندگان اصلی در این 8 ساله بودند هیچگاه به مردم توضیح ندادند که مسئولیت این جناح اصلاح طلب حکومتی در عقیم ماندن جنبش مردمی دوم خرداد چه بوده است؟ حالا پا پیش گذاشتن برای یک دوره ی جدید در قوه ی مجریه بر چه پایه ای است حتما فقط خودشان می دانند.
چگونه می توان قانون اساسی را که بر پایه ی تبعیض مذهبی و نهادهای انتصابی چرخه ی قدرت (ولایت فقیه / مجلس خبرگان / شورای نگهبان / مجلس تشخیص مصلحت نظام) قرار دارد، دارای ظرفیت اصلاح دانست؟ اگر این ادعا درست است، نباید گفت که در این هشت سال چگونه از این «ظرفیت ها» استفاده شده که تازه به این مرحله رسیده اند که با التماس می خواهند ثابت کنند که خودی هستند؟ تا شاید جناح مقابل اجازه ی شرکت در انتخابات را به آنها بدهد.
آیا همین ظرفیت ها بود که موجب شد نمایندگان مجلس طرح اصلاح مطبوعات را با یک «حکم حکومتی رهبر» فراموش کنند؟ و بسیار چراهای دیگر که هیچگاه پاسخی نگرفته اند.
محسن آرمین هم در جایی می گوید: «اگرشوراى نگهبان برگزارى انتخاباتى آزاد و قانونمند را تضمين کند، به طور يقين مشارکت نيز جلب میشود. وى خاطرنشان کرد : مردم اگرببينند حقوق آنان رعايت شده و راى آنها موثراست و انتخابات نيز آزاد برگزار میشود، حتما در انتخابات شرکت میکنند. آرمين تصريح کرد : اگر اين زمينه ايجاد شود مشارکت مردم در نهمين دوره انتخابات رياست جمهورى به اندازه انتخابات دوم خرداد۷۶ خواهد بود. »
به نظر می رسد که اصلاح طلبان حکومتی بیشتر در پی فشار سیاسی به انحصارطلبان هستند تا به هر قیمتی سهمی از قدرت را حفظ کنند. آنچه که برای اینان اهمیت ندارد ارائه ی طرح ها و راه حل های مشکلات مردم است. بدون شک چنین رای گرفتنی، پاسخگویی هم در برابر مردم بدنبال نخواهد داشت. همانطور که تا به حال نداشته است.
مردم ترفندها و توطئه های جناح انحصارطلبان را که می شناسند. پرسش اینست که آنها که دو بار رای بیست میلیونی را پشتوانه داشتند، برای وضع پیش آمده چه مسئولیتی دارند؟
بسیار عجیب است که اصلاح طلبانی که خود را دارای دانش سیاسی و تجربه ی مبارزه هم می دانند، هنوز در کوره راه های بارها تجربه شده قدم می زنند. شم سیاسی ایجاب می کرد که از حرکت هایی مانند این فراخوان رفراندوم استقبال فراوانی می کردند، اگر به شعار «ایران برای همه ی ایرانیان» لااقل تعهد اخلاقی داشتند. نه اینکه با گفته هایی مثل گفته های آقای نبوی، تلاش کرد تا صف «همیشه خودی» ها را منسجم کرد. فکر نمی کنید این پرسش مدتهاست در ذهن مردم جوانه زده است که بر فرض اینبار هم رای گرفتید و بر سر کار ماندید، چه طرح و برنامه ی عملی در جهت حل مشکلات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی جامعه دارید؟ پاسخی هست؟ با این موضع گیری ها به نظر می رسد که نه.

نوشته شده توسط پویا در 07:20 PM

November 27, 2004
رای آزاد مردم ...


یکی دو روزی ست که فراخوانی برای امضای یک بیانیه همه پرسی در اینترنت منتشر شده است. نویسندگان این بیانیه دانشجویان، فعالان سیاسی اصلاح طلب، ملی-مذهبی و سکولار هستند. من فکر کردم که نظر خودم را در مورد این فراخوان در اینجا بنویسم که در همان حد یک نظر است و نه توصیه ای برای امضا کردن یا نکردن این بیانیه.
من فکر می کنم این بیانیه را از دو جهت می توان نگاه کرد. یکی خواستهایی که در آن مطرح شده و یکی هم شیوه ی اجرایی کار.
درباره ی خواسته های مطرح شده در بیانیه فکر نمی کنم بتوان ایرادی بر تک تک آنها گرفت و در خواست اصلی یعنی « تدوین پیش نویس یک قانون اساسی نوین ، مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق های الحاقی آن» خواست اکثریت ما مردم ایران است. و تمام آن ایراداتی را هم که در بندهای بیانیه آورده اند، در قانون اساسی جمهوری اسلامی از روز اول وجود داشته و در طول این سالها غیر دموکراتیک تر هم شده است.
اما این را هم می توان گفت که این خواست بسیار کلی بیان شده است.
مثلا پرسشهایی از حالا مطرح شده است که آیا این ائتلاف ملی شامل سلطنت طلبان هم می شود؟ می توان این نگرانی را داشت که آیا می توان یک گزینه ی غیر دموکراتیک دیگر را در مقابل نظام کنونی قرار داد و آن را به نام دموکراسی تعریف کرد؟ یا اینکه گزینه ها در چارچوب یک نظام کثرت گرا و انتخابی وجود دارند؟ آیا صرف اینکه گروهی از سلطنت طلبان از «پارلمان و مشروطه و شاه بعنوان یک نماد ملی و نه دارای مسئولیت» سخن می گویند، می توان دوباره به یک قانون اساسی بازگشت که به انواع مختلف نهادهای غیر انتخابی در آن جایگزین شوند و یا نهادهای انتخابی مجبور به تایید و کسب مشروعیت قانونی از سوی نهادهای غیر انتخابی باشند؟
شاید نویسندگان بیانیه مطمئن هستند که سلطنت طلبان از آنچنان پایگاه اجتماعی برخوردار نیستند و خواه ناخواه در یک رفراندوم عمومی شانسی نخواهند داشت. شکی نیست که تبلیغات مربوط به سلطنت طلبان بیشتر از رسانه های ماهواره ای است که انجام می شود و وزنه ی اجتماعی آنها به سنگینی تبلیغات رسانه ای شان نیست. اما می توان انتظار داشت که بیانیه با همه ی اشکال خودکامگی و نادیده گرفتن آرا مردم (نهادهای انتصابی) مخالفت کند. تجربه ی انقلاب بهمن 57 نشان داد که دیدگاه های «همه با هم» ی به چه تفرقه و جنگ قدرتی می تواند بیانجامد. پس به نظر من آن دیدگاهی که می تواند هم همه گیر باشد و هم منافع همه ی شهروندان را رعایت کند یک جمهوری واقعی و مبتنی بر اصول حقوق بشر است.

نکته ی بعدی که شاید حتی از آنچه در بالا نوشتم مهم تر باشد اینست که پیشنهاد «برگزاری یک همه پرسی با نظارت نهادهای بین المللی برای تشکیل مجلس موسسان به منظور تدوین پیش نویس یک قانون اساسی نوین ، مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق های الحاقی آن ، با رای آزاد مردم» با چه پشتوانه ای صورت می گیرد؟ به نظر نمی رسد که چنین پیشنهاداتی بدون متکی بودن به یک جنبش فعال اجتماعی به جایی برسد. و این بسیار فراتر از یک رای گیری اینترنتی آنهم با این شکل ابتدایی موجود است. در بسیاری از وبلاگ ها خوانده ام که این حرکت می تواند نشان دهد که ما می توانیم یک اقدام مشترک داشته باشیم. که البته در چنین سطحی دیگر درخواست همه پرسی با نظارت بین المللی، یک خوش خیالی به نظر می رسد. حتی بدون وجود چنین همه پرسی اینترنتی هم می توان دید که چنین دیدگاه مشترکی وجود دارد. اگر منظور سندیت بخشیدن به این است که همانطور که گفتم چنین روش ابتدایی همه پرسی اینترنتی سندیتی ندارد بجز اینکه یکبار «دیگر» نشان دهد که اکثریت مطلق کاربران اینترنتی که بیشترشان در ایران از جوانان تحصیل کرده هستند، نظام موجود را نمی خواهند.
تمام منظورمن از بیان این نکته اینست که اگر این بیانیه می خواهد چیزی بیشتر از یک یادآوری به جمهوری اسلامی باشد که دیگر مشروعیت مردمی ندارد، باید تاکید کند که رسیدن به روزی که بتوان یک همه پرسی با نظارت بین المللی در کشور ما داشت از یک جاده ناهموار جنبش سیاسی مردمی (نه الزاما شورش اجتماعی) می گذرد. این را برای این نوشتم که از حالا می توان در نوشته های اینترنتی دید که از «یک همه پرسی اینترنتی دیگر» می گویند که اثری بیشتر از همه پرسی ها و امضا جمع کردن های پیشین نخواهد داشت. کاش نویسندگان بیانیه به صورتی به نقشی که آنها از این بیانیه انتظار دارند اشاره ای می کردند.
برداشت من از صحبت های دکتر محمد ملکی اینست که بدنبال شکست اصلاح طلبان حکومتی، اکثریت دانشجویان از امید بستن به اصلاحات از درون حاکمیت جمهوری اسلامی ناامید شده اند (عملا از مدتها پیش) و بدینوسیله قصد اعلام این مطلب را دارند.
در پایان با توجه به روح حاکم بر بیانیه و احترام به صداقت نویسندگان بیانیه، آن را امضا کرده ام.

نوشته شده توسط پویا در 06:59 PM

November 26, 2004
آخرین لبخند ...


امشب در کتابی یکی از آخرین خاطرات شادروان مهرداد بهار را از پدرش مرحوم ملک الشعرا بهار می خواندم. گفتم در اینجا هم بیاورم که با هم خوانده باشیم:
«او می گفت از آن طرف راهی نیست، باید این راه را انتخاب کرد. او می گفت در وقایع جهانی نمی توان بی طرف بود، نمی توان جهتی را انتخاب نکرد. وقتی شنید در دانشگاه زدوخوردی شده است و دانست که من هم از این ترکتازی بی نصیب نمانده ام (اشاره به سالهای پیش از 28 مرداد- پویا)، تبریکم گفت و یادآور شد که مبارزه بی خطر نیست. او می گفت که باید در شعله ی زندگی سوخت، باید به آن عشق ورزید، و در این عشق تا سرحد نابودی رفت. او خود نیز در این آتش سوخت، تا آخرین روزهای زندگی مبارزه ی اجتماعی را در جهت ملت فراموش نکرد. پدرم معتقد بود که اصل وجود نیز عشق است. آفرینش عشق و صمیمیت و یگانگی است. در قصیده ای که مطلعش اینست:
دوش در تیرگی عزلت جانفرسایی
داشت روشن دلم از صحبت روشن رایی
می گوید:
سر به سر هستی از این عشق و از این جاذبه خاست
باشد این قصه ز اسرار ازل افشایی
او با همه تئوری بافی ها درباره خلق طبیعت و امثال آن دشمن بود، می گفت: من اولین کسی بودم که در ایران اثری از داروین خواندم. در آن موقع به فارسی نوشته ای نبود. من کتاب عربی را به قیمت گزاف از مصر خریدم تا بدانم که علم به کجا رسیده است. اینقدر برای او علم و تجربیات آن اثر داشت.»
آخرین لبخند:
«در زمینه ی آبی رنگ آسمان تکه های ابر آرام آرام به سوی شرق می رفتند. از دور هنوز صدای خروس ها به گوش می رسید. مادرم می گریست. اندوه از در و دیوار می بارید. خورشید نور خود را از لای شیشه های پنجره داخل می کرد و بر روی کاشی در آهسته می خزید، پدرم مرد. آخرین تکه ی ریه اش نیز نابود شد. قلب ایستاد. در چهره اش یک لبخند عمیق ، آنطورکه یک فیلسوف، یک دانشمند و یک جهاندیده بخندد، نقش بسته بود.»

نوشته شده توسط پویا در 10:23 PM

November 24, 2004
«10 تا 10 تا» ها ...


نماینده تبریز در مجلس هفتم: 10 زن خیابانی را اعدام کنید تا مشکل زنان خیابانی حل شود!
يساقی، رئيس جديد سازمان زندان ها:بايد با آنها(مجرمین اجتماعی) محكم برخورد كرد؛ حتی در اين موارد نظر رييس قوه اين است كه اسلام در اين موارد بر شلاق، اعدام و... است؛ ما نبايد به سخنان حقوق بشری‌ها توجه كنيم.

موضوعی که از روز اول پس از پیروزی انقلاب هیچکس به آن توجه نکرد، گسترش فرهنگ خشونت در جامعه بود. برای بسیاری متاسفانه هر چه شعارها تندتر و «مرگ بر...» ها بیشتر بود، از فرهنگ «انقلابی» بیشتری برخوردار بود. رادیکال بودن بیشتر به معنی ترویج خشونت بود تا تلاش برای گسترش عملی دموکراسی و حرکن در جهت عدالت اجتماعی. خشونت، هم در معنای سیاسی و فرهنگی آن و هم در مورد مشکلات اجتماعی تقریبا به موازات هم شروع شد و به پیش رفت. از «دادگاه های انقلابی» سرهم بندی شده ی عوامل رژیم گذشته تا اولین چنگ و دندان نشان دادن ها در کردستان و ترکمن صحرا و تهدید زنان به توسری و اعدامهای بیشمار مصرف کنندگان و قاچاقچیان خرده پای مواد مخدر.
آن دو ادعایی که در بالا به نقل قول آوردم، آنروزها چه بسا قاطع تر و خشن تر نه تنها در حرف که در عمل تکرار می شد. همیشه تکرار اینکه اگر 10 تا ضد انقلاب بکشیم، ضد انقلاب بر می افتد، اگر ا0 تا معتاد و فروشنده را اعدام کنیم، دیگر مشکل اعتیاد نخواهیم داشت. اگر 10 مجرم را در میدان جلو چشم مردم اعدام کنیم، دیگر کسی جرمی مرتکب نخواهد شد، اگر 10 تا جوان را به جرم خوردن آبجو در میدانی به شلاق ببندیم، دیگر کسی الکل نخواهد نوشید، اگربه 10 دختر و پسر جوان برای یک رابطه ی عاطفی جوانی یا «بد حجابی » توهین کنیم و شلاق بزنیم دیگر چنین مشکلاتی نخواهیم داشت. این طور چیزها را «مشکل اجتماعی» اسم گذاشتن هم طنز تلخ جامعه ی ماست.
تعداد 10 تا 10 تا ها هم روز به روز و سال به سال بیشتر شد. خلخالی ده ده و صد صد «ضدانقلاب» و معتاد اعدام می کرد اما مشکل حتی کم هم نشد. هزار هزار اعدام شدند اما باز هم مشکل کم نشد. کشتن و شلاق و توهین فزونی گرفت و به همان اندازه هم مخالفت ها، مبارزه کردن ها. و انواع مشکلات و جرایم اجتماعی، دیگر از حد گذشته است (نمونه ی جنایت پاکدشت). و روسری ها عقب تر می رود و آنکه دارد شیک تر می پوشد و آنکه ندارد یا به حسرت می نشیند یا با گرسنگی بهتر می پوشد مثل اینکه بخواهد فریاد بزند این فرهنگ رسمی، فرهنگ من نیست، این ارزشهای بلندگوها ی رسمی، ارزشهای من نیست. من می خواهم آزاد زندگی کنم و قدرت انتخاب شیوه ی زندگی خصوصی خودم را داشته باشم.
برای همین این تکرار 10 تا 10 تا، طنز تلخی دارد که شاید هر دانشجوی ضعیف رشته ی جامعه شناسی را هم به پوزخندی وادارد. اما حاکمان هنوز بر آن 10 تای خودشان پای می فشرند!

نوشته شده توسط پویا در 05:23 PM

November 23, 2004
شب زمستانی در پاییز ...


چند تک بیتی از شادروان اخوان ثالث:
اما اول آن یکی که وصف دل است:
دریغ
نشان از باغ جویند و نماند اینجا گیاهی نیز
بگو با شاهره جویان، دریغ از کوره راهی نیز

تو بخوان مرغ چمن!
گرچه گلچین نگذارد که گلی باز شود
تو بخوان، مرغ چمن، بلکه دلی باز شود

آئینه هم،...
همین نه ماه چو رویت گلی در آب ندید
پریوشی چو تو، آئینه هم به خواب ندید

نوشته شده توسط پویا در 06:20 PM

November 21, 2004
شش سال گذشت ...


شش سال از کشته شدن داریوش و پروانه ی فروهر می گذرد. کاردبدستان «مومن» که در اطاعت از فتوای فقیهان بی رحمانه بر تن و جان مریض این دو انساندوست پیگیر کوبیدند، با این خیال که با خاموشی این دو، اعتراض مردم به آنچه بر سرشان آورده و می آورند خاموشی می گیرد. درس نگرفتن از تاریخ، نادانی و نقطه ی ضعف همه ی حکومت های استبدادی ست. در کجای تاریخ توانسته اند با دشنه و شکنجه و کشتار صدای اعتراض را سرکوب کنند؟ گیرم که چند صباحی به سکون و سکوتی بگذرد اما روزی سرسخت تر فوران خواهد کرد.
و پس از آن، ماشین قتل های زنجیره ای به سراغ شادروانان محمد مختاری و پوینده رفت. اما نه، زمانی چندان دور نگذشت که باید اعتراض را در کوی دانشگاه سرکوب می کردند. و اعتراض ادامه دارد. جامعه در زیر پوسته ی سکون ظاهری در غلیان است.
و امروز، شش سال بعد، به جای متهمان اصلی که همان فرمان دهندگان و فتوا دهندگان باشند، وکیل قربانیان یعنی ناصر زرافشان در پشت میله های زندان است.
امروز پرستو می نویسد: «با دريغ و دردی جانكاه به آگاهيتان می‌رسانم كه امسال در ششمين سالگرد قتل داريوش و پروانه فروهر از برگزاری آئين بزرگداشتی درخور آن دو جانباخته راه مردم‌سالاری جلوگيری شد. هر آنچه در توان داشتم كردم ، اما حرف‌های ما و دردهای مارا بر پشت اين سد راهی نيست و چنين است كه حتی اين حق مسلم پايمال شده.»
و یادمان داریوش و پروانه را در قتلگاهشان برگزار می کنند. نوشته اند در این تاریخ و آدرس: روز دوشنبه دوم آذرماه از ساعت ٣٠/٢ تا ٦ بعد از ظهر خيابان سعدی - خيابان هدايت - كوچه شهيد مرادزاده - شماره ٢٢

یک سال پیش جان شیفته اما دردمند فیلم فلش کوتاهی برای پنجمین سالگرد قتل این دو گرامی ساخت که در اینجا می توانید ببینید.

نوشته شده توسط پویا در 04:18 PM

November 20, 2004
کابوس پس از فریب بزرگ ...


دیروز در سایت پیک نت نوشته ای بود درباره ی فیلم «قارچ سمی» و لینکی برای دیدن فیلم. فیلم را تماشا کردم. در سالهای پس از دوم خرداد ساختن فیلم هایی که هر یکی شان از گوشه ای از سرخوردگی ها و شکایت های نسل جوان می گویند باب شده بود (حالا را نمی دانم) و به یمن تکنولوژی و پیشرفت های عصر اطلاعات ما هم در خارج کشور توانسته ایم بسیاری از آنها را ببینیم.
ویژگی «قارچ های سمی» اما این است که درباره ی سرخوردگی نسلی از مردم کشور ما سخن می گوید که سالها به امید وعده های رهبران انقلاب در جبهه های جنگ مانده بود. و فقط پس از پایان جنگ و بازگشت به خانه بسرعت فهمید که چگونه در تمام این سالها بدنبای سراب «راه قدس از کربلا می گذرد» روانه اش کرده بودند. و چه تعداد که دسته دسته، صد صد و هزار هزار در راه این سراب جان باختند. و چه میزان که سرمایه های کشور به غارت رفت. نسلی که در بازگشت دریافت آقایان و آقازاده هایشان در همه ی این مدت چه ماهرانه همه ی راه های سودجویی و مال اندوزی را قبضه کرده اند. و بتدریج دریافت که چگونه در همه ی این سالها که در تنور جنگ می دمیدند، چه بازار غارتی به راه بوده است و به بهانه ی جنگ چه ثروتی به جیب آنان رفته است. و آنچه سهم این نسل بوده جز خون و کشته شدن و نقص عضو و «موجی شدن» و خانه و کاشنه را به باد دادن نبوده است.
آیت الله منتظری پس از پایان جنگ درباره ی همین شعارهای بی پایه سخنرانی کرد. اما همانها که طولانی شدن این جنگ پس از فتح خرمشهر را با فریب مردم ادامه داده بودند بسیار زود این صداها را خاموش کردند. در سالهای پس از دوم خرداد هم اکبر گنجی همین فرصت کوتاهی پیدا کرد تا در یکی از روزنامه های دوم خردادی اشاره ای کند به نقش رفسنجانی در ادامه ی بیهوده ی جنگ. امروز هنوز گنجی در زندان است.
نسلی که بازگشت تازه در رده ی فرماندهان دو راه را می توانست انتخاب بکند: یا هدیه ی ادامه دهندگان جنگ را بپذیرد و وارد چرخه ی غارت و روابط مافیایی قدرت و ثروت شود که کم نبودند که این را پذیرفتند و یا خسته و دلزده به گوشه ای بخزد و با کابوس سالهای جنگ زندگی کند و ببیند که آقازاده ها با چه امکاناتی به ریخت و پاش و زندگی اشرافی مشغول شده اند.
و این کابوس ادامه دارد و از سالهای جنگ به نسل جوان امروز می رسد که بیش تر از هر چیز معترض است. نسلی که به فریب بزرگ پی برده است. نسلی که حتی در اوج بی تفاوتی، به ارزش های فریبکارانه «نه» می گوید.
«قارچ سمی» بیانگر کابوس نسلی است که فریب خورد و چه دیر به این پی برد.

نوشته شده توسط پویا در 10:19 PM

November 19, 2004
گل پامچال، ناصر مسعودی . سبد گلی از خاطره حتی در این زمستان سرد...


دیروز به دنبال موسیقی برای یک کار فلش جدید بودم که اتفاقا به ترانه ی زیبا و ماندگار گل پامچال بر خوردم. آنهم با صدای شیرین ناصر مسعودی. من اهل شمال نیستم ولی این جان شیفته چقدر خاطره از ترانه های زیبای شمالی دارد. از طنین خوش صدایش در درکه و شیرپلا در آن صبح های سرد پاییزی تا لحظه های غمگین و سرشار از درد ...
تا بهار بسیار مانده است، گذشته ها هم رفته. پس راز این ماندگاری چیست؟ ....



نوشته شده توسط پویا در 08:11 PM

November 17, 2004
امروز، دیروز، فردا ...


امروز*
«گلف نيوز می نويسد كه كارگران ايرانی كه در ايران حقوق بسيار پايينی دريافت می كنند برای گدايی در طول ماه رمضان به دبی می آيند. گلف نيوز ورود آنها را غير قانونی می خواند ولی در عين حال می نويسد كه روزانه 200 ايرانی از طريق بندر راشد دبی با پرداخت 200 هزار تومان بابت ويزا وارد دبی شده و به گدايی ميپردازند.
گلف نيوز از قول يكی از اين متكديان كه پليس بازنشسته در ايران است و در بازار پارچه دبی گدايی می كند مينويسد: حقوق كارگری من در ايران روزی 3000 تومان است و من با گدائی در اينجا چندين برابر اين پول را بدست می آورم.
بنا به سنتی قديمی در امارات بسياری از بازاريان در طول ماه رمضان خمس و ذكات خود را به افراد مستمند پرداخت می كنند و اين افراد با مراجعه به دكانهای اين افراد وجوهی دريافت ميكنند. بهمين خاطر است كه در طول رمضان صف های بسياری در مقابل دكانهای متعددی در شهر برای دريافت كمك مالی تشكيل ميشود. ...»

Mohammad Hussain has been staying in Satwa with his relative, a retired policeman, and leaves daily at dawn to beg in the textile souq at Al Kabeer.
"It's my first time in the UAE. I am a masonry worker in Iran, but I do not earn that much and I have nothing. In Iran, my wage is 3,000 tuman (Dh13.50) a day."
Up and down the souq alleyways, groups of 30 or 40 men queue patiently outside shops waiting for handouts. Even though this is illegal under UAE law, Mohammad Noor Taleb, a textile shopkeeper who is known for distributing part of his wealth, gives away up to Dh2,000 a day.
"They are poor people," he said. "Police can take them away but they are more lenient during Ramadan. Our religion requires us to give 2.5 per cent of our total wealth so it is good to have them here. Some people come every day, others come once and some even try to bargain. I give Dh20 or Dh30 to some people. Sometimes I give up to Dh2,000."

دیروز**
110 سال پیش جایی در شهر باطوم مرز روسیه:
«گفتم: عجب است که در این مملکت به هر طرف می نگریم ایرانی است ولی همه پریشان و پژمرده و بیکار. معلوم می شود که همه بی چیزند. گفت: بلی، همشهری در اینجا بسیار است. چون امروز یکشیبه و کارها همه تعطیل است از آن جهت در اینجا جمع شده اند. فردا بسیاری پی کار می روند. گفتم چه کار دارند؟ گفت همه فعله و حمال مگر چهل پنجاه نفر میوه فروش، آشپز و دست فروشند، مابقی سرگردان و محتاج قوت لایموت. گفتم مگر چقدر هستند؟ گفت: چهار پنج هزار نفر باید باشند. با خود گفتم سبحان الله، در این شهر کوچک پنج هزار نفر ایرانی آنهم بدین و ضع و حالت پریشانی. ....
فردای آنروز در راه شهر تفلیس در واگون قطار:
یک ارمنی می گوید در خاک شما نیز امثال این معادن و سرچشمه های منافع بسیار است. اما از غفلت دولت و تنبلی ملت به اخراج آن گنجهای بی پایان که در دل خاک مملکت شما نهفته است نمی پردازید. این است که همشهریان شما در نهایت مذلت و خواری به ممالک خارجه ریخته به کارهای پست و مشاغل خسیسه مانند فعلگی و حمالی و گلکشی اشتغال می ورزند، و انجام کار بسیاری از آنان نیز بذل گدایی و سوال می کشد. ...
در شهر تفلیس:
پس از طعام به گردش شهر مشغول شده وضع ایرانیان اینجا را خیلی پریشان تر از باطوم یافتم.»

فردا :؟؟؟؟؟

* روزنامه ی گلف نیوز چاپ دوبی. 13/11/2004
** سیاحتنامه ابراهیم بیک. ص 30 تا 32


نوشته شده توسط پویا در 06:26 PM

November 14, 2004
رود جاری تاریخ ...


رود جاری تاریخ ...

«[منصور حلاج] یک بار، از مسجدی که نزدیک دجله بود عبور می کرد. خلقی را در آنجا فارغ یافت، خلقی که به قصه های دیو و پری گوش می داد و می خواست به نوعی، از دنیای واقع به دنیای خیال پناه بجوید. آشوب و درد خاطرش را گرفته بود. بانگ برداشت که مردم، اگر آنچه در قلب من هست بر کوه فرو ریزد کوه را آب می کند. چه خوش فارغ از درد و آشوب مانده اید. قلبهای آسوده ای دارید، نه، گویا هیچ قلب ندارید. حال من بر خلاف شماست. حال درد و شور است - سراپا آتشم، مردم. اگر چنین که هستم در قیامت بر جهنم بگذرم جهنم از شعله ام آتش می گیرد. اگر به آتش درآیم آتش از شعله ام تباه خواهد گشت. شما چگونه دلی دارید؟»*

«چراغی به دست ام چراغی در برابرم.
من به جنگ سیاهی می روم.
گهواره های خستگی
از کشاکش رفت و آمدها
باز ایستاده اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان های خاکستر شده را روشن می کنند.
...»**

و هنوز:
کودکی از خانه ی فقر و خشونت فرار می کند.
و دختری فروخته می شود.
و مردی از شدت فقر خود را به آتش می کشد.
و به زنی در دارفور تجاوز می شود.
و ...

گوشه ای از آنچه بر انسان در دارفور می رود. همین امروز، شاید همین لحظه ای که این واژه ها را می خوانی:


One woman called Hawa told the programme: "Five of them surrounded me I
couldn't move I was paralysed. They raped me, one after the other."

Another woman, called Kalima, spoke of the brutality used in the attacks.
She said: "My son was clinging to my dress. An Arab looking man, in a uniform
with military insignia, stopped his car next to me. He grabbed my son from me
and threw him into a fire."

A third villager Hikma, claimed the Janjaweed hurled racist insults as they carried out their attacks.
She said: "They were saying 'the blacks are slaves, the blacks are stupid catch them alive, catch them alive, take them away with you, tie them up'.


می توان ساکت در بستر نرم بی تفاوتی نشست ؟


* شعله ی طور
** باغ آینه. احمد شاملو

نوشته شده توسط پویا در 02:42 AM

November 11, 2004
جانهای سرگشته ...


امروز بطور رسمی اعلام کردند که عرفات فوت کرد گرچه بطور غیر رسمی روزها بود که همه می دانستند. او مرد بزرگی بود و برای استقلال و آزادی کشورش پایمردی کرد. بی تردید تاریخ را مردم می سازند و شخصیت ها هر چقدر بزرگتر و قویتر تنها روند تاریخ را تند یا کند می کنند. عرفات هم در تمام این سالها به پشتیبانی مردم کشورش و فشار مردم آزادیخواه جهان بود که توانست نام و وجود فلسطین را با تمام فراز و نشیب های یک مبارزه ی بین المللی حفظ کند. نام عرفات بدون شک بعنوان مبارز و آزادیخواهی پیگیر در تاریخ ثبت شده است. حالا درباره ی او و همسرش و اعضای دولتش و سرنوشت کمک های نقدی بین النللی و حسابهای بانکی شخصی بسیار می گویند و چه بسا که مقداری از آن خالی از حقیقت هم نباشد. اما گویا هنوز باید نسلها با این پارادوکس های تاریخی زندگی کرد.
**********

در سفر که هستی شاید بیشتر رمان می خوانی. شاید به خاطر اینکه فشار کار در سفرهای کاری بیشتر است و جان نیاز به آرامش بیشتری دارد. و چه چیزی بهتر از یک رمان خوب به زبان مادری که در لحظه های آسودن و تنهایی ترابا خود ببرد به سالهای دور. سالهایی که حالا دیگر فقط تکه تصویرهایی هستند غرق در مه گذشت زمان.
رمان «سگ و زمستان بلند» نوشته ی شهرنوش پارسی پور را بدست گرفتم و چند روزی را در لحظات آسودگی با آن زندگی کردم. نوشته ی کتاب، تاریخ 1353 خورشیدی را دارد. می دانم که در خارج کشور چاپ شده بود ولی این را که من خواندم چاپ ایران بود. حدیث سرگشتگی و ناهمسازی روشنفکر جوانی ست که در آن سالهای بگیر و ببند آخر دهه ی چهل و اوایل دهه ی پنجاه به زندان افتاده و حتما شاهد زجر و شکنجه ی دوستانش بوده. آدمهایی با روحهای چقدر ظریف و اراده هایی چقدر قوی و افسوس و صد افسوس با شناختی چقدر ساده انگارانه از جامعه و جهان. و این روح حساس پس از آزادی از زندان، سرگشته و دلزده و مایوس کمرنگ تر و کمرنگ تر می شود. گویی جانش هم مانند گوشت تنش روز به روز آب می شود و هر چه بیشتر به یک سایه ی تنها تبدیل می شود.
و داستان در زندگی راوی که خواهر این روشنفکر سرگشته است ادامه پیدا می کند. خواهری که برادرش را عاشقانه دوست دارد. اما دختر که بتدریج به نوجوانی و جوانی می رسد، سایه ی برادرش نیست. زنی ست که در جستجوی خودش است و این خود، از زنانگی ش جدا نیست. استقلال وجود دختر به عنوان یک انسان در جای جای داستان پیداست. هیچگاه حس نمی کنی که برای بودن دخترک چیزی غیر از و بیشتر از وجود خودش لازم است. سایه نیست. وجودی نیست که باید می بوده تا مردی، در متن داستان اثبات می شده است. حوری از اولین سالهای نوجوانی در برابر سنت می ایستد. برادر سرگشته - حتی در نبودش- جای بزرگی در اندیشه و جان او دارد، بی آنکه روح مستقل حوری نفی بشود. حوری آنقدر قوی هست که جرات کند و ته مانده شیشه مشروب پدر را سر بکشد و از روی کنجکاوی کشف خود و موجودی به نام مرد لخت روبه روی بدن لخت پسر همسایه روی تخت بنشیند و تفاوت زن و مرد بودن را کشف کند. حوری حتی آنقدر قوی هست که بخواهد فرزندی خارج از ازدواج داشته باشد و باز هم آنقدر قوی هست که پا را از رویا فراتر بگذارد. گرچه بچه اش را در اثر خشونت پدرش از دست می دهد. اما حتی این پیروزی سنت نابود کننده ی روح حوری نیست. جان سرگشته با وجود مرگ برادر، عشقی نه موفق و از دست دادن بچه ی در شکمش به پرواز جاودانه ی خودش ادامه می دهد.
این موضوع برخورد نسل ها که بیشتر و بیشتر از سالهای چهل و پنجاه به وجود آمد در بسیاری از رمانهای آن دوران مطرح شده است. من یادم هست که کتابی هم با مضمون برخورد نسل جوان آن روز با جامعه ی سنتی از جمال میرصادقی خوانده بودم که نامش حالا در خاطرم نیست.

نوشته شده توسط پویا در 04:38 PM

November 05, 2004
مراحم خسروانی یا آسمانی ...


امیرکبیر چهارسال نخست وزیر ایران بود. اصلاحاتی را بنا گذاشت که پس از مرگش متوقف ماند و فقط پس از سالها توسط یکی از آخرین نخست وزیران ناصرالدین شاه یعنی میرزاحسینخان سپهسالار دنبال شد که آنهم ناتمام ماند.
اما باز خواندن دو فرمان اعلام نخست وزیری و قتل امیرکبیر به لحظه ای فکر کردن می ارزد:

«امیرنظام،
ما تمام امور ایران را به دست شما سپردیم، و شما را مسئول هر خوب و بدی که اتفاق افتد می دانیم. همین امروز شما را شخص اول ایران کردیم، و به عدالت و حسن رفتار شما با مردم کمال اعتماد و وثوق داریم، و بجز شما به هیچ شخص دیگری چنین اعتقادی نداریم. و به همین جهت این دستخط را نوشتیم.»

و چهار سال بعد:

«چاکر آستان ملائک پاسبان، فدوی خاص دولت ابد مدت، حاج علی خان پیشخدمت خاصه، فراشباشی دربار سپهراقتدار مامور است که به فین کاشان رفته میرزا تقی خان فراهانی را راحت نماید. و در انجام این ماموریت بین الاقران مفتخر و به مراحم خسروانی مستظهر بوده باشد.»

و شگفتا که ما هنوز در دایره ی بسته ی استبداد و فساد مانده ایم. حالا اگر نه مراحم خسروانی، که امروز مراحم، آسمانی شده اند. بدون شک اگر امیرکبیر امروز به قدرت می رسید، همان سیاهه (لیست) وظایفی را که برای خود مقرر کرده بود کفایت می کرد ! مشکل تاریخی ما اینجاست.

نوشته شده توسط پویا در 05:36 PM

November 02, 2004
نظر به خیابان ...


امروز انتخابات آمریکاست و صرف نظر از اینکه چه کسی انتخاب می شود، جنگ و ترور و وحشی گری از هر دو سو بیگمان برقرار خواهد بود. که گویا کسی اصلا به فکر ریشه ها و دلایل چیزی نیست. بنیادگرایی اسلامی که در پی یافتن طعمه از میان خیل محرومان و تحقیرشدگان خاورمیانه و شمال آفریقا است. قدرتمندان آن سوی آبها هم در پی سیاست نواستعماری و توجیهات فلسفی (جنگ میان تمدن های ساموئل هانتینگتون)، به لشکرکشی ادامه می دهند. در کشور ما هم حکومتی که هر چه بیشتر به سوی سپاهی شدن پیش می رود، هنوز رویای یک «جنگ محدود» را از سر به در نکرده است. «ضربه محدودی» که به آرزوی آنان می تواند به مدت زیادی ثبات حکومتشان را تضمین کند. غافل از اینکه تا مدت کوتاهی می توان بر غریزه ی دفاع از خود یک توده ی بی شکل تکیه کرد. در آخرین سالهای جنگ با عراق هم دیگر رویای شهادت و بهشت کمتر کسی را فریب می داد. ریشه ی این بی تفاوتی و رویارویی پنهان و آشکار مردم را باید در بحران شدید اجتماعی و فقر و بی عدالتی شدید اقتصادی و فضای بسته ی سیاسی جستجو کرد. هر شوک روحی بر این ملت پیش از آنکه ثباتی برای سفره غارت کسی فراهم آورد، خرابی بیشتری به زندگی مردم تحمیل خواهد کرد.

نوشته ی شمس الواعظین در روزنامه ی شرق (حمایت از دوباره به صحنه آمدن هاشمی رفسنجانی) را هم می توان با طنز و زهرخند برگزار کرد و هم بر حال روشنفکرانی مثل شمس و یا کسانی مثل صادق زیبا کلام تاسف خورد. کسانی مانند شمس و صادق زیبا کلام از سالها پیش هر از گاهی (هر گاه که زمینه ای آماده است) سخن از تندروی اصلاح طلبان و بی توجهی آنان به رفسنجانی می کنند که به نظر اینان موجب کشانده شدن رفسنجانی به طرف محافظه کاران شده است. نکته ای که اینان هیچگاه مطرح نمی کنند این است که منافع مافیایی رفسنجانی در صورت ایجاد یک فضای باز سیاسی به کجا خواهد انجامید؟ در یک فضای باز سیاسی دیگر از هزارتوهای مخفی نمی توان ثروت اندوخت و بر بالاترین پایه های قدرت قدم گذاشت. عباس عبدی (که هنوز در زندان است در کنار اکبر گنجی) کتاب منتشر نشده ای دارد به نام «سراب سازندگی» که حتی در سالهای اولیه ی پس از دوم خرداد اجازه انتشار پیدا نکرد و حتی بسیار کم در روزنامه ها هم مطرح می شد، شاید به خاطر اینکه از همان زمان بدنبال عبدی هم بودند. آنطور که خیلی کوتاه در روزنامه های آن زمان آمده بود، این کتاب درباره ی همان «دستاوردهای اقتصادی» است که آقای شمس امروز متاسف است که چرا به گشودگی سیاسی نیانجامید! بریز وبپاش های اقتصادی و طرح های بلندپروازانه ی روی کاغذ که فقط پر شدن جیب نوکیسه گان را به همراه داشت. تنها سوالی که می توان مطرح کرد و شیرازه ی استدلال های امثال شمس را از هم پاشید اینست که منفعت رفسنجانی از یک فضای باز سیاسی چیست؟ و نقش ایشان در یک فضای باز بحث و رسیدگی به موضوع ادامه دادن جنگ با عراق، فساد اقتصادی و قتل های زنجیره ای و ... چیست؟
اگر آقای شمس دلخوش به داشتن نشریه ای مثل «کیان» است، باید دانست که مطالبات مردم پس از این همه سال بسیار فراتر از بحث های روشنفکری «کیان» و کیهان فرهنگی و حتی روزنامه «جامعه» ایشان است. تجربه ی پس از دوم خرداد و سرنوشت انتخابات شوراها و مجلس هفتم نشان داد که سیاست مانور در بالا و چانه زدن پشت اتاق های بسته دیگر نتیجه نمی دهد. و هم اینکه نیازهای مردم را تنها با اقدامات عملی می توان پاسخ داد. بد نیت اگر سر را از پنجره ی اتاقهای بسته بیرون آورد و دمی به خیابان نگاه کرد. حتی اگر جای خودتان را در پیش خودی ها می دانید.

نوشته شده توسط پویا در 07:10 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661