« September 2004 | Main | November 2004 »
October 31, 2004
تصویری از واقعیت ...


به نظر من یکی از ضعف های اساسی احزاب و جریانات سیاسی در تاریخ معاصر ما این بوده است که به سیاست به عنوان علمی که دارای روشها و قانونمندی های خودش است توجه نمی کرده اند. سیاست همیشه وسیله ی ابراز عقاید ایدئولوژیک بوده است. هیچگاه بطور علمی ارزیابی از توازن قوای سیاسی و رابطه ی آنها با هم و رابطه ی همه ی آنها با اجتماع انجام نشده است. جریانات سیاسی ما ابتدا مدلی ایدئولوژیک از جامعه می سازند و در قدم های بعدی سعی می کنند که درستی برداشتشان را از رویدادهای سیاسی به اثبات برسانند. یعنی کاری که درست برعکس منطق علمی است. بسیاری از این جریانات خود را مارکسیستی می دانسته یا می دانند گرچه سخن هگل را خوشتر دارند که «اگر واقعیت با تئوری من مطابق نبود، بدا به حال واقعیت.»
اینکه هر جریان سیاسی برداشت های خودش را از هستی اجتماعی انسان دارد و راه حل های متفاوتی را برای پیشرفت اجتماعی پیشنهاد می کند یک موضوع روشن است. و همینطور اینکه موضع گیری های نیروهای سیاسی در برآیند خود، بیان منافع طبقات اجتماعی است. اما اینکه نیروهای سیاسی در هر لحظه ی مشخص تاریخی چه وزنه ای در جامعه دارند و رابطه ی آنها با سیر تحول اجتماعی در پایین چیست، دیگر از کلی گویی های پرشور ایدئولوژیک خارج می شود و وارد دنیای سرد مدل سازی ریاضی و جامعه شناختی می شود و روشهای علمی آماری و جامعه شناسی و تاریخی و حقوقی را به خدمت می گیرد. در احزاب سیاسی جدی اروپایی و آمریکایی (از چپ تا راست)، چنین وظیفه ای را مشاوران متخصص به عهده دارند و به تناوب گزارش های علمی به احزاب ارائه می کنند.
بدون شک در طول تاریخ معاصر، این فقدان، هم به شدت سرکوب و محدودیت های جریانات سیاسی برای فعالیت بر می گردد و هم به شکل مبارزاتی بعضی از مهمترین این جریانها که جایی برای تحلیل های سیاسی مبتنی بر بررسی های علمی نمی گذاشت و فعالیت سیاسی را به از خودگذشتگی سربازان فداکار محدود می کرد.
این ضعف عمده بویژه در دورانی که رویدادهای سیاسی شکل پیچیده ای بخودشان می گیرند، جز سرگردانی و به دنبال حوادث دویدن را برای این نیروهای سیاسی به همراه ندارد. مثالهای فراوانی را می توان در طول تاریخ معاصر ما آورد: موضوع روی کار آمدن (یا روی کار آوردن) رضا خان پس از مدتها خلاء سیاسی و موضع گیری های روشنفکران و جریانات سیاسی آن روز، سال های جنبش ملی شدن صنعت نفت، سالهای بلافاصله پس از پیروزی انقلاب بهمن 57، سالهای بلافاصله پیش از جنبش دوم خرداد و سالهای پس از آن و بخصوص (از نظر عملی) این دوره ی پس از انتخابات مجلس هفتم و قبضه ی قدرت توسط محافظه کاران. نوشتم قبضه ی قدرت ونه یکدست شدن حکومت گران محافظه کار که تفاوت عمده ای میان اینها هست.
من فکر می کنم که نیروهای سیاسی مختلف اپوزیسیون هنوز هم به شناخت اینکه این جریانات اصلاح طلب حکومتی و نزدیک به حکومتی چه وزنه ی اجتماعی دارند نرسیده اند. نه آن هنگام که این جریانات دوبار بیشتر از 20 میلیون رای از مردم گرفتند (وچه راحت به باد تاریخ دادند) و نه امروز که دچار بی اقبالی اجتماعی شده اند.
برای همین هم هست که تحلیل های بکلی متفاوتی را از جریانات سیاسی مختلف می بینیم. و گاهی آنچنان متفاوت که گویا اگر مثلا تحلیل سه جریان سیاسی کمی نزدیک به هم را می خوانیم، گویا بحث درباره ی سه جامعه ی مختلف است! و این خود به نظر من زنگ خطری ست برای اینکه عمق شناخت ما از جامعه و تحولات آن و وضع کنونی آن چقدر می تواند کم باشد. بعضی دوست دارند این اختلاف برداشت ها را به مماشات در برابر بورژوازی، برداشتهای رادیکال و انقلابی سنتی و خلاصه توجیهات ایدئولوژیک بکشانند که البته به نظر من متاسفانه مشکل بسیار عمیقتر از اینهاست و به برداشت ضعیف و سطحی ما از سیاست بر می گردد.
این چندروزه که مقالات سیاسی اتحاد جمهوریخواهان (دو طیف) و جمهوریخواهان لائیک و روشنفکران منفرد مختلف را می خواندم، آن چیزی که بیشتر از همه فکر مرا بخودش مشغول کرد ضعف شناخت همه ی اینها و خودم (بعنوان خواننده علاقمند) از وزنه ی واقعی نیروهای سیاسی مختلف در داخل ایران است. خواندن این مقالات بیشتر این را به من القا کرد که گوبا هر جریانی می خواهد آن بخشی را از واقعیت ببیند که مطابق برداشت های از پیش تعیین شده ی آنست. و اینکه چهره ی تمام و کمال واقعیت چیست، از دید خود این تحلیلگران هم پوشیده است.
هر کسی چنان از برداشت خودش از جایگاه اصلاح طلبان (حکومتی، نزدیک به حکومت و غیر حکومتی) و دلایل ضعف جنبش های اجتماعی می نویسد که گویا از منبعی غیبی الهام می گیرد، وگرنه از دلیلی علمی برای آنچه که نوشته می شود خبری نیست. و آنچه را پس از خواندن این مقالات در می یابی باز هم بیشتر اختلافات ایدئولوژیک است تا رقابت برای عرضه ی تصویری عینی تر از جامعه ی امروز و اوضاع سیاسی آن.
طبیعتا بدون داشتن چنین برداشت واقعی و علمی، اختلافات سیاسی، باز هم به جدالهای کلی گویانه ی عقیدتی تبدیل می شود. آنقدر می گوئیم و جدل می کنیم، تا بار دیگر در یک پیچ تاریخی دیگر، حیران رویدادهای اجتماعی می مانیم.

نوشته شده توسط پویا در 12:58 PM

October 27, 2004
نسلی بی هویت ...



در دو پست پیشین نوشتم که یکی از مهمترین و حتی مهمترین عامل بی هنجاری های اجتماعی امروز ایران را باید در درون خود حکومت جستجو کرد. به این معنی که ارگانهای حکومتی و سیاستگزاری های نهادهای حکومتی، جامعه ی ما را به معنی واقعی به سوی یک فروپاشی اجتماعی می برند. قبضه ی همه ی قدرت سیاسی و اقتصادی توسط مافیای حکومتی و نزدیک به آن روز به روز دریچه های تنفسی جامعه را تنگ تر می کند. فقر اقتصادی، محدودیت های اجتماعی و بستن همه ی امکانات مدنی و سیاسی برای مردم، جامعه را به ناکجاآبادی می برد که نشانه های آن از حالا هم قابل دیدن است، حتی اگر کسانی بخواهند همه چیز را کتمان کنند و بهانه های توطئه ی خارجی بتراشند.
از سیاستگزاری آقایان گفتم. دوستی این پلاکات را از ایران با ایمیل فرستاده است. رسانه های جمهوری اسلامی سالهاست که فریاد و ادعا دارند که اخلاق اجتماعی در غرب از میان رفته است. پخش چنین اعلامیه ای در یک کشور غربی بدون شک بازتاب های منفی بسیار رسانه ای و اجتماعی و قانونی خواهد داشت. اما چنین بی اخلاقی هایی در کشور ما صورت قانونی به خودش گرفته است و مایه ی کسب درآمد هم شده است. چیزی مثل رشوه خواری.
اما مسئله تنها مربوط به رابطه ی غیرعلنی «قانونی» (بدون شناسنامه) نیست. مشکل آنجایی شکل براستی غیر انسانی و حاد اجتماعی به خود می گیرد که بدانیم تعداد کودکانی که حاصل چنین رابطه هایی هستند رو به فراوانی وحشتناکی ست. کم کم با نسلی رو به رو می شویم که حتی از نظر قانونی «وجود خارجی» ندارند. نسلی بدون شناسنامه، بدون هویت اجتماعی و محروم از کوچکترین حقوق اجتماعی. دیدن اینکه چنین نسلی چه نقشی در این اجتماع مریض خواهد داشت مشکل است؟

« یک جامعه شناس در گفتگو با خبرنگار سینا در این زمینه گفت: فقط در چند استان کشور حدود ده هزار کودک که از ازدواجهای صیغه ای ثبت نشده متولد شده اند فاقد شناسنامه هستند.
وی که خواست نامش ذکر نشود، افزود: این کودکان مشکل احراز هویت دارند و در واقع بدون داشتن شناسنامه برای تمام عمر از همه چیز محروم می شوند.
وی اظهار داشت: این افراد در آمار جمعیتی کشور محسوب نمی شوند و از تمامی حقوق شهروندی همانند تحصیل، اشتغال مناسب و غیره نیز محروم می شوند.
مدیر کل دفتر امور آسیب دیدگان اجتماعی سازمان بهزیستی کشور نیز گفت: آمار افرادی که فاقد شناسنامه هستند بسیار بالاست و اکثر این افراد از ازدواج های ثبت نشده متولد شده اند.
وی گفت: هیچ راه حل قانونی برای صدور شناسنامه برای این افراد وجود ندارد چون در واقع پدر و مادر و هویت اصلی آنها مشخص نیست.
وی ادامه داد : این گونه افراد مشکل هویت دارند و امکان برنامه ریزی اجتماعی برای این افراد وجود ندارد و همچنین از خدمات اجتماعی و امنیت اجتماعی محرومند.
به گفته وی ، شناسنامه یکی از مهمترین دلایلی است که افراد را به جامعه وابسته می کند و در صورتی که فرد شناسنامه نداشته باشد عملا ارتباط مثبتش با جامعه قطع می شود.
مدیرکل امور آسیب دیدگان اجتماعی سازمان بهزیستی تاکید کرد: این افراد می توانند به راحتی در دام هر گروه خلافکار و بزهکاری بیفتند و اغلب آنان با کار در کارگاههای غیر مجاز به فحشا نیز کشیده می شوند.
معتمدی افزود : این افراد اغلب در اماکن مذهبی یافت شده که تعدادی از آنها نیز به بهزیستی ارجاع داده می شوند و یا اینکه مادران آنها کودکانشان را در اطراف مراکز بهزیستی رها می کنند.
....»

مسائل جامعه ی ما چیزی فراتر، بسیار فراتر از تلاش و مبارزه برای یک دگرگونی سیاسی ست. بدون کار مداوم اجتماعی و آگاهی دهنده، گویا تکرار شعارهای کلی و طرح ایده آل های بدون پشتوانه ی اجتماعی، چیزی مانند آب در هاون کوبیدن باشد.

نوشته شده توسط پویا در 09:09 PM

October 25, 2004
دگر باره بشوريدم، بدان سانم به جانِ تو ...



سماع از بهر جان بیقرار است
سبک برجه چه جای انتظار است

رقصنده ی با ابتکار بنفشه صیاد چند سالی ست که به طراحی شکل جدیدی از رقص دست زده است که تلفیقی ست جالب و گیرا از سماع درویشان و حرکات موزون همراه با موسیقی عرفانی و بویژه نوای دف. حرکت موزون دستها و چرخش های سر وبدن به طرز زیبایی با کوبه های دف هماهنگ می شود. هنگام نغمه ی موسیقی، تنها به چرخیدن، آنچنان که در سماع فرقه ی مولویه است اکتفا نمی کند و حرکت پاها و جابجا شدن، بسیار هماهنگ با موسیقی عرفانی در هم آمیخته می شود. من از محافل درونی صوفیان خبری ندارم و برای همین فکر می کنم حداقل در صحنه های عمومی، بنفشه صیاد کاری اصیل و در عین حال ابتکاری تازه ارائه می کند. بدون شک کار این رقصنده ی خلاق بدون دف پرشور پژمان حدادی نوازنده ی معروف گروه دستان شهرام ناظری (دف و تمبک) و یا بهنام سامانی به این اوج امروزی نمی رسید.
حرکات رقص بیفشه ی صیاد در عین حال تلفیقی با رقص های محلی ما هم هست. معروف است که موسیقی سنتی و اصیل ما غمگین است و بسیاری حتی متاسفانه به این باور رسیده اند که موسیقی شاد و نشاط آور در محدوده ی موسیقی ما نمی گنجد. کار کسانی مثل این گروه ضربانگ و رقص بنفشه صیاد نشان می دهد که بسیار توانایی ها و باصطلاح پتانسیل در موسیقی ما وجود دارد که از شوربختی ما در طول تاریخ همیشه سرکوب شده و امکان رشد پیدا نکرده است. من تلاش کردم در یکی از پستهای این وبلاگ نظر خودم را درباره ی این مشکلات تاریخی مطرح کنم.
امروز هم بدون شک این کار زیبا در ابتدای راه است. و بدون شک با آمدن استعدادهای تازه و خلاق به میدان می توان بسیار طرح های جدیدتر و حرکات تازه تر ارائه داد. تا جایی که می دانم خود بنفشه در آمریکا کلاس رقص دایر کرده و هنر خودش را آموزش می دهد که کاش و صد البته جای شکوفایی چنین هنری در کشور خود ما ایران است که بسیار استعدادها و علاقه ها وجود دارد که متاسفانه به هدر می رود. بخصوص برای دختران و زنان ما که در زمینه ی موسیقی آنچه که هست محدودیت است و نبایدها ...
فکر می کنم چنین ابتکار ها و نوآوری هایی می تواند موسیقیدانهای خوب ما را هم تشویق کند که دستگاه ها و گوشه هایی را که بیشتر امکان ساختن چنین نغمه هایی را دارند بیشتر مطرح کنند و با ارائه ی نغمه های تازه تر، جلوه ی این تلفیق و هماهنگی زیبا را بیشتر کنند.
من نمی دانم که کارهای این گروه همراه با رقص بنفشه صیاد در ایران هست یا نه اما فکر نمی کنم روح ایرانی کار این گروه را ببیند و تاثیر نگیرد.

پی نوشت: بنفشه ی صیاد دختر پرویز صیاد هنرپیشه و کارگردان خلاق ایرانی است.

نوشته شده توسط پویا در 09:16 PM

October 21, 2004
انفجار آسيب هاى اجتماعى آغاز شده است ...


در سر مقاله ی امروز روزنامه ی شرق که در کنار مصاحبه با استاد شجریان منتشر شده مطلبی درباره ی آسیب های اجتماعی آمده است و به عمق فاجعه اشاره شده است. در کنار این بیشتر شدن و وحشیانه تر شدن بی هنجاری های اجتماعی مثل قتل و تجاوز و دزدی و اعتیاد، بی عملی و نبود مدیریت حکومتی کار را بحرانی تر می کند. تازه بی عملی و نبود مدیریت واژه های درستی نیستند. وقتی که حکومتی (نه الزاما این یا آن شخص بلکه سیستم حکومتی) تا بالاترین مقاماتش دستشان در این جنایات غیر انسانی و غارت درآمد های ملی در کار است، ضعف مدیریت بیان درست جریان نیست.
وقتی که پس از آن همه قتل های زنجیره ای که به گفته ی محمد رضا خاتمی تعدادشان از 70 هم می گذشت، موضوع به سادگی و سرعت سرهم بندی شد (وکلای قربانیان قتل های زنجیره ای هموز در زندان هستند !!) دیگر از جنایت پاکدشت چه انتظاری می توان داشت؟ موضوع جنایت پاکدشت گویا از جنایتکاری و بی رحمی دو سه نفر جانی فراتر است. موضوع درآوردن و فروختن اعضای بدن این بچه های بیگناه موضوع ساده ای نیست. این کار نیاز به تخصص و داشتن روابط خاصی دارد که شاید پیگیری همین موضوع دست های بسیاری را آشکار کند.
این روزها بسیار طبیعی است که جامعه سرنخ و رابطه ی جنایات انسانی و اقتصادی را در درون خود حکومتگران جستجو کند. منظورم اینست که بی هنجاری های اجتماعی از یک طرف و تارهای نامرئی (و آشکار) مافیای سیاسی و اقتصادی از طرف دیگر. موضوع سوء استفاده جنسی از دختران مرکز نگهداری کرج گویا هنوز از حافظه ی جمعی مردم نرفته باشد. قاچاق سازمان یافته ی دختران به شیخ نشین های عربی و پاکستان هم هیچگاه آشکار نشده است.
در اوج فاجعه ی زلزله ی بم بودند خبرنگاران با وجدانی که از ربودن شدن بچه ها و دخترها (در کنار ناپدید شدن تریلی های حامل کمک ها) خبرهایی در روزنامه های مجاز منتشر کردند که البته به سرعت کمرنگ شد. بگذریم ازگونی های برنج و کمک های مردمی که سر از بازار تهران در آورد. خواننده ی یکی از روزنامه های مجاز گفته بود که وقتی گونی برنج خریداری شده را بازمی کند ورقه ای می بیند با عنوان «اهدایی ... به زلزله زدگان بم» !
کسی هم از معاملات سران سپاه خبر نداشت تا خود کروبی رئیس مجلس ششم از وجود اسکله هایی خبر داد که واردات و صادرات سپاه پاسداران از آنجا انجام می شود بی اینکه ذره ای کنترل روی آن وجود داشته باشد.
تا وقتی که یک نظارت درست مردمی بر کار حکومتگران وجود نداشته باشد و نهادهای انتخابی مردم بر سیاستها و عملکرد حکومتگران نظارت نداشته باشند در بر همین پاشنه خواهد چرخید. نظارت مردمی هم این نیست که کمیسیون اصل 90 مجلس ششم کار نظارتی انجام بدهد و پس از مدتی دست بدست کردن، گزارشی را در مجلس بخوانند و پس از چند روزی آب ها ازآسیاب بیافتد و کار بر همان ترتیب سابق ...
نهادهای انتخابی مردم باید قدرت اجرایی واقعی داشته باشند، چرا که همین این نهادها بیانگر خواست و اراده ی مردمی هستند. تجربه ی اصلاح طلبان حکومتی در همه ی این سالها نشان داد که اگر تغییرات اساسی ساختاری در نظام سیاسی و اقتصادی صورت نگیرد حتی 2 بار گرفتن رای بیست و دو میلیونی از مردم هم نمی تواند به جایی برسد، مگر تکیه بر همان مردم داشت و نه بر مذاکرات سر سفره ی افطار و چانه زدن های پشت پرده.
متاسفانه امروزه در سکون (هر چند موقتی) جنبش مردمی و قبضه ی قدرت بوسیله ی محافظه کاران، محدودیت های اجتماعی و حرص و ولع این مافیای گسترده، آسیب های اجتماعی بیشتر و غیر انسانی تر می شود. مشکل اینجاست که قربانیان اصلی این بی هنجاری ها که مردم باشند، دستشان از هرگونه کنترل آنچه بر سرشان می آید کوتاه است.
اما من مثل همیشه نمی توانم نگرانی ام را هم پنهان کنم که گستردگی این فرهنگ خشونت و جنایت و غارت، در جریان یک جنبش اجتماعی چه شکلی به خود می گیرد؟ شاید از حالا باید به این فکر کرد.

نوشته شده توسط پویا در 07:23 PM

October 20, 2004
اندوه


به تو برای روزهای وحشت و اندوه و دردت:

بگردید، بگردید در این خانه بگردید
در این خانه غریبید، غریبانه بگردید

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست، پی لانه بگردید

یکی ساقی مست است، پس پرده نشسته است
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید

یکی لذت مستی است، نهان زیر لب کیست؟
از این دست بدان دست چو پیمانه بگردید

یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت، پی دانه بگردید

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبو است
همین جاست، همین جاست، همه خانه بگردید

نوایی نشنیده است که از خویش رمیده است
به غوغاش مخوانید، خموشانه بگردید

سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
در این جوش شراب است، به خمخانه بگردید

چه شیرین و چه خوش بوست، کجا خوابگه اوست؟
پی آن گل پرنوش چو پروانه بگردید

بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید

در این کنج غم آباد نشانش نتوان داد
اگر طالب گنجید، به ویرانه بگردید

کلید در امید، اگر هست شمایید
در این قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

رخ از سایه نهفته است، به افسون که خفته است؟
به خوابش نتوان دید، به افسانه بگردید

تن او به تنم خورد، مرا برد، مرا برد
گرم باز نیاورد، به شکرانه بگردید

ه.ا. سایه - تهران، تیر 1366

نوشته شده توسط پویا در 06:23 PM

October 17, 2004
پس از چند روز ...


موضوع احتمال سنگساردختر 13 ساله ی مریوانی ژیلا فکر مرا مشغول داشته است. در کشورهای پیشرفته به امثال ژیلا بعنوان قربانیانی نگاه می کنند که باید تحت درمان طولانی مدت روانی قرار بگیرند، چون معمولا این روابط اثرات بسیار دردناک روحی روی خود دختر و پسر و اطرافیان می گذارد. این مجازات هایی که در کشور ما اجرا می شود با هیچ منطق انسانی سازگار نیست و نه تنها کمکی به حل مشکلات اجتماعی نمی کند، که بیشتر باعث گسترش فرهنگ خشونت می شود و نتیجه ی عکس می دهد. حالا موضوع این دختر نوجوان و برادر 15 ساله اش که جداست، چون یک مشکل و تراژدی شخصی و خانوادگی ست که دختر قربانی اصلی به نوعی محسوب می شود چرا که شاید مورد تجاوز قرار گرفته باشد و همچنین تازه باید با این نوع مادر شدن هم کنار بیاید، شاید برای تمام عمر. آنچه این دختر و خانواده اش نیاز دارند یک کمک طولانی مدت روانی تخصصی است. اما گویا گوش شنوایی در آنجا نیست و هنوز در بر پاشنه ی سنگسار و اعدام و شلاق می چرخد.
دلیل اینکه چند روزی ست در اینجا ننوشته ام این بود که روی طرح جدید و «ساده تری» برای سایت فلش (http://www.pouyashome.com/flashsite ) کار می کردم. چون فکر کردم که طرح قبلی برای بیننده ای که برای اول بار پا به آنجا می گذارد چندان مفهوم نیست. در دنیای امروز هم با این حجم وسیع اطلاعات و وقت محدود دیگر کمتر کسی وقتی می گذارد برای اینکه از پیچ در پیچ سایت من بگذرد !
یک اصل کلی در طراحی هر سایت اینترنتی مورد قبول قرار گرفته است که برای دسترسی به یک پیام یا موضوع مشحص حداکثر باید با سه کلیک به آن رسید. و البته ساده و روشن و مفهوم بودن یک سایت هم که گویا قابل بحث نباشد. به هر حال وقتی صرف شد برای بعضی تغییرات. آن قسمت سایت برای من بیشتر بعنوان انبار یا آرشیوی ست برای قرار دادن طرح های فلش که فراموش نشوند و شاید هنوز بیننده ی علاقمندی داشته باشند. البته قسمت موسیقی هم دارد که در واقع قسمت کردن لحظاتی زیباست با بیننده ای علاقمند تا گذاشتن آلبوم های خوانندگان.
امروز در گفنگوی کوتاهی که با لیلا داشتم، گفتم که چقدر من شعر و رمان کم می خوانم. چیزهای دیگر را خواندن گویا ارجحیت پیدا می کند بر شعر و رمان، لااقل در این یکی دو ساله و اصلا هم خوب نیست. بدون شک اثر خواندن شعر و داستانی زیبا بر روح آدمی، اثری ماندگار است. آخرین رمانی که در دست گرفتم رمان «درخت انجیر معابد» آخرین اثر شادروان احمد محمود بود و آن موقعی بود که کتاب تازه به بازار آمده بود.
اما امشب بیگمان کتاب «در زلال شعر» نوشته ی کامیار عابدی را شروع خواهم کرد. «در زلال شعر» بررسی شعر شاعر توانا و سوته دل ه.ا. سایه (هوشنگ ابتهاج) است. یادم هست که با شعر گالیا با سایه آشنا شدم. یاد باد آن دبیر خوب ادبیات که آن روز این شعر را در کلاس درس خواند و شرری بر این جان نوجوان زد.

نوشته شده توسط پویا در 02:06 AM

October 11, 2004
آنگاه که هنوز نامی از آسمان برین نبود ...


خبرها مثل همیشه کم نیست. از قدرت گرفتن بیشتر و بیشتر سران سپاه، بگیر و ببندها و محدودیت های جدید روزنامه نگاران و سایت ها تا فشار بر سر مسائل اتمی و موضوع انتخابات آینده ی رئیس جمهوری و جنگ قدرت محافظه کاران و مشکلات روزافزون مردم و موضوع جوانها و زنان و ...

اما من این وبلاگ را در کنار دیگر موضوع ها جایی برای انسجام اندیشه هایم هم می دانم.

این معمول شده است که درتاریخ فلسفه، سرآغاز تفکر فلسفی بشر را از فیلسوفان ملطی یعنی طالس، اناکسیمانس، هراکلیت و اناکسیماندر می دانند. این هم بیشتر به این دلیل است که اینان به جای توضیح جهان از روی اسطوره های مذهبی، به توجیهات این جهانی پرداختند و تلاش کردند با کمک عقل بشری چگونگی روندهای طبیعی را توضیح دهند و نظام علت و معلولی را با توجیهات متافیزیکی به هم نریزند. طالس ماده ی اولیه جهان مادی را آب می دانست، هراکلیت آتش، اناکسیمانس هوا و اناکسیماندر رطوبت. امروزه شاید این با این پیشرفت علوم، این توضیحات ساده و مسخره جلوه کنند اما صبحت بر سر توضیح این جهان از روی عوامل طبیعی است. و این گام بزرگی بود که انسان برای شناخت طبیعت پیرامونش برداشت.
این تقریبا سرآغاز آموزش فلسفه است.
اما بسیار پیش از فیلسوفان ملطی، یعنی حدود 3000 سال پیش از آنها، این متفکرین سومری بودند که اندیشه های طبیعی یا ماتریالیستی بوجود آمدن جهان را مطرح کردند و گسترش دادند. جهان شناسی سومری معتقد بود که جهان مادی از آبهای اولیه و درهم بوجود آمده و سپس زمین و آسمانها شکل گرفته است و خدایان تنها پس از پدید آمدن جهان مادی بوجود می آیند. یک سروده ی سومری می گوید:
«آنگاه که هنوز نامی از آسمان برین نبود،
نام زمین سخت فرودین به وهم نمی گذشت،
...
آنگاه که هرگز هیچ رب النوعی در کار نبود،
نه مردابی پدید آمده بود و نه جزیره ای،
...
فقط آبهای آغازین بود بوجود آورنده ی آنها،
سپس ایزدان پدید آمدند درون آنان ... »*
امروز دیگر آشکار شده است که طبق جهانشناسی سومری، در ابتدا توده ی برهم آبها بود و پس از آن آسمانها و زمین و موجودات زنده پدیدار شدند. و پس از همه انسان در طبیعت ظاهر شد.
موضوع جالبی که هستی شناسی سومری مطرح می کند، توضیح تکامل انسان است که به کلی با توجیهات متافیزیکی تفاوت دارد.
سومریان معتقد بودند که زمان درازی انسان مانند جانوران زندگی می کرد و چهار دست و پا راه می رفت و زراعت نمی دانست. تا اینکه به تدریج بشر به روی دو پا ایستاد و به کار زراعت و اهلی کردن حیوانات پرداخت. و این بر خلاف آموزش های دینی ست که وجود انسانی از انسان کامل آغاز می شود و تکامل مادی و فیزیکی برای انسان قائل نیست.
توجه کردن به این مطالب سرچشمه های تمدن انسانی را به جایی دورتر از آتن، ملیتوس و کرت می برد. گویا سرچشمه های تفکر عقلانی در کنار دجله و فرات یعنی سرزمین سومریان بوده است. هرچند که این تفکر عقلانی در آتن رشد کرد و در سرزمینهای مجاور سومر یعنی بابل و آشور و عیلام و پس از آن ایران ، خدایان و شاه-خدایان به قدرت رسیدند.

باید سعی کنم در پست بعدی این وبلاگ به چگونگی پدیدار شدن تمدن سومری و پدیدار شدن چنین اندیشه های مادی گرایانه اشاره ای کنم.

* تاریخ فکر. فریدون آدمیت. ص. 42

نوشته شده توسط پویا در 07:08 PM

October 09, 2004
رستگاری ....


رومن رولان در مقدمه ی جان شیفته می نویسد:
«... آن مسئله ی بزرگ وجدان که زمانه را یرایر آزار می دهد: آشتی دادن آنچه فردی و آنچه اجتماعی است، مطرح می گردد و حل می شود. چنین چیزی جز با ترک آنچه علت وجودی و مایه سرفرازی دوران گذشته - و منسوخ گشته - بود امکان ندارد: آن فرد گرایی نازا- نازا نه در طبع خویش، بلکه به سبب تباه گشتگی مردمی که از امتیاز هوش و ادراک برخوردارند، اما خود را از نبرد ضروری امروزه و انظباطی که لازمه ی آنست برکنار می دارند و در یک استقلال روحی مغرورانه، انتزاعی، بی خون و بریده از زندگی منزوی می مانند. برای رستگاری خود همان روح فردی از دردی که خود را می خورد و به تحلیل می برد، باید، از راه تفویض فعالانه ی خویش به اجتماع رونده و پیکارگر، آن را از نو در خم جوشان روح اجتماعی غوطه داد. »

نوشته شده توسط پویا در 09:00 PM

October 07, 2004
مشکل شخصی یا اجتماعی؟ ...


همسرم می گوید چرا روی فلشی برای طرح دوباره (حالا بگویید هزاران باره) مشکل اعتیاد، کار نمی کنی؟
بدون اینکه پاسخی داشته باشم، می گویم باید رویش فکر کنم.

در خبرها آمده بود: یک مقام وزارت بهداشت گزارش داد؛ 7/3 میلیون مصرف کننده و 2/1 میلیون نفر معتاد حرفه ای.
بین 80 تا 85 درصد مواد مورد استفاده معتادان در کشور تریاک و مابقی هروئین و حشیش است و البته در سالهای اخیر در بین نوجوانان و جوانان مصرف مواد محرک مثل اکستازی با اسامی خیابانی قرص شادی،کریستال و شیشه افزایش یافته است.

موضوع بحران اجتماعی و بی هنجاری های جامعه ما فکر مرا خیلی به خودش مشغول کرده است. جامعه ای و بخصوص نسل جوانی که با همه ی تلاش بیست و پنج ساله ی حکومتی از تنگه ی سنت بیرون آمده یا تلاش می کند که بیرون بیاید بدون اینکه در آن سوی دیگر، بتواند در هوای تمدن معاصر و مدرنیت نقس بکشد. هنجارهای سنتی در هم می ریزد بدون اینکه هنجارهای مدرن جای آن را بگیرد. آنچه بیشتر از همه چیز در دسترس نسل جدید قرار می گیرد رویه ی نازک و بی بنیادی است که ظاهر تمدن دارد و جلوه مدرنیته. حکومت هم به نوعی با به نعل و به میخ زدن «یک جوری با این نسل کنار می آید». آنجا که پای خودش را محکم می بیند سخت گیری می کند، می گیرد و می بندد و شلاق می زند و به پای دختران رنگ می مالد و آنجا که لازم بداند چشم پوشی می کند. اما آن نهادها و امکانات مدرنی که می توانند هنجارهای امروزی را در زندگی جوانهای ما جا بیاندازند همیشه ممنوع هستند. درباره ی آنها چشم پوشی نمی شود. فرهنگسراها و کافه های اینترنتی و هر محلی که جوانها ، دخنر و پسر، بتوانند دور از هیاهوی اجتماع بنشینند و گپ بزنند و اندیشه بدهند و اندیشه بگیرند اولین جاهایی ست که تعطیل می شوند. هر محل برخورد سازنده ی جوانها به هزار بهانه شرعی و عرفی، محل فساد جلوه داده می شود ! همه چیز مخفی می شود و همه چیز جرم است.
بحثی در گرفنه بود در وبلاگ دوست خوب قاصدک درباره ی وضع بی هنجار جامعه امروز. من نظر خودم را در پاسخ اعتراض کسی به متن آن نظر قاصدک ، اینطور نوشتم:
موضوع اینست که نسل امروز با هزار وسیله با ظاهر تمدن غربی آشنا می شود با فیلم، با ماهواره، با اینترنت و هزار وسیله ی دیگر که من به ذهنم نمی رسد.
اما همین نسل به واقعیت زندگی خودش که نگاه می کند چه امکاناتی برای خودش می بیند. من نمی دانم خاتون آباد کجاست اما شب از بی برقی در کوچه های خاک سفید قدیم گم شده ام. اتفاقا درد قاصدک هم همین است که جوان خاتون آبادی که آقازاده نیست که پول و روابط داشته باشد. رضا جان برای آموزش هم باید امکانات داشت.
امید جوانی که نه امکان تحصیل درستی دارد نه امیدی به کاری و آینده ای چیست؟ از خودت پرسیده ای که چرا اعتیاد وفحشا بیداد می کند؟ چرا رشوه بیداد می کند؟ آنها که تو اسم بردی رضا جان تک نفرهایی بوده اند که از خاتون آبادها بالا کشیده اند. هیچ نگاهی به آن هزارها جوانی کرده ای که راهی به بالا ندارند؟ درد قاصدک شاید اینست که ببینید این نسل در میان قیچی ظاهر تمدن و سنت به چه روزی افتاده است.
موضوع بر سر مشکلاتی است که این نسل جوان هر روز و هر شب با آن روبه روست. جای تاسف ندارد که جوان در هر قدم زندگیش با ممنوعه ها روبه رو است؟ تمام زندگی یک نسل شده است باید و نباید هایی که از هرطرف به او دیکته می شود. از لباسش تا رابطه ی عاطفی اش. در کنار همه ی اینها هم بگذار نداری و زندگی پر حسرت و بی آینده.
این خیلی ساده به نظر می رسد که برای توجیه خودمان از کسانی مثال بیاوریم که از حلبی آبادها و گودها و فقر و نداری بالا کشیده شده اند. فقط م.ضوع اینجاست که وقتی مشکلاتی مثل فقر و اعتیاد و فحشا اینقدر گسترده می شود، معلوم است که دیگر از محیط تنگ زندگی شخصی خارج شده ایم. معلوم است مشکل در آن ساختاری است که جامعه را شکل داده و امکانات اجتماعی را تقسیم می کند. و یا بسیاری از امکانات اجتماعی را از مردم دریغ می کند، به هر بهانه ی مذهبی یا عرفی. معیار سلامت اجتماع در این نیست که پسر همسایه ی من یا آنکه اسمش در روزنامه آمده بود با وجود همه ی مشکلات موفق شده که باصطلاح گلیمش را از آب بیرون بکشد.
معیار سلامت یک جامعه این است که امکانات پیشرفت شخصی و اجتماعی تا چه حد در دسترس مردم قرار می گیرد. مردم شامل آن تعداد زیاد (بسیار زیاد) پسران و دختران سرگردان و معتاد و دخترانی که مجبور به کنار خیابان ایستادن شده اند می شود. شامل کسانی هم می شود که هر روزه در چنگ فقر فرسوده تر می شوند و شمردن این مشکلات گویا تکرار مکررات باشد ...


نوشته شده توسط پویا در 04:58 PM

October 05, 2004
تنها صداست که می ماند ...


بهار سال 1355 است و فصل امتحانات و تعطیلات پس از آن کم کم می رسد. پسرکی 13 ساله با دوستش روی پله های حیاط نشسته است و کتابی را که جلد درست و حسابی هم ندارد ورق می زنند و تند تند صفحات نه چندان زیاد آن را بریده بریده می خوانند.
دوستم می گوید خواندن این کتابها ترس دارد و همینطوری نیست و من در ذهن کودکانه ام هنوز گیج هستم که مگر خواندن اینها که اینجا نوشته شده چه ترسی دارد. خوب راست می گوید دیگر، بچه ی فلان ده کوره که سر سفره می نشیند و همه هم با دست غذا می خورند و یک لیوان آبخوری هم بیشتر در خانه ندارند از کجا بفهمد که چنگال چیست و تا بیاید بفهمد که چیست، سال تمام شده و او به جای یاد گرفتن خواندن و نوشتن به این فکر بوده که چرا دارا با دست غذا نمی خورد و چه و چه ها ...
این بریده بریده خواندن «کند و کاوی در مسائل تربیتی» در آن عصر بهاری و با خواهش و تمنا قرض کردن آن کتاب بی جلد و در روزنامه پیچیده شده را هرگز فراموش نمی کنم. نه به خاطر هیجانی که خواندنش داشت با آن حال آن دوست، بیشتر به خاطر آنکه شاید پس از آن روز عصر، دیگر آن ذهن کودکانه در من نبود. یک چیزی عوض شده بود.
در پست قبلی درباره ی احمد محمود نوشتم. نمی خواهم وبلاگ من یادبود رفته ها باشد. اما در وبگردی های هر روزه دیدن عکس صمد و خواندن مقاله هایی که در گویا بود، خاطره ی آن عصر بهاری را آنقدر تازه کرد که دیدم اگر ننویسم با خودم صادق نبوده ام. چرا که خواسته ام اینجا جایی باشد برای بیان اندیشه و نوعی بلند فکر کردن ...
... مجله ی «آدینه» را از ایران برایم می فرستند. «آدینه» و «دنیای سخن» را از سر تا ته می خوانم. پس از سالها سکوت حرفهای تازه ای می نویسند و اسم کسانی را می بینم که کارشان ارزش خواندن دارد. در یکی از «آدینه» ها مقاله ای ست به قلم آقای فراحتی. صحبت از غرق شدن صمد است و شهید جلوه دادنش به پیشنهاد یا تلاش جلال آل احمد و چه و چه ها ...
بدون شک آدم به فکر فرو می رود که براستی آیا همه ی اینها لازم بوده است یا نه؟ خوب، مطلب تازه است و با باور تو که تا حالا خیال می کردی تفاوت دارد.
آدینه و دنیای سخن امروز دیگر نیستند اما زمان می گذرد و هر چه بیشتر به این فکر می رسی که صمد، شهید یا غیر شهید، صدایش را رسانده و کارش را کرده است.
وقتی آن دو پسرک 13 ساله آن کتاب را می خواندند کجا به فکر این بودند که آنکه اینها را نوشته چگونه از این دنیا رفته است؟ صمد در لابلای واژه هایش زنده بود.
«تنها صداست که می ماند ...»
همین است. آنچه از صمد باقی ست کار اوست. بقیه اش بحثی ست جداگانه و این نوشته با آن کاری ندارد ...

نوشته شده توسط پویا در 10:35 PM

October 03, 2004
دو سال گذشت ...


«خالد، فردا ساعت ده صبح بیا میدون مجسمه.
تک سرما شکسته است. گاهی آسمان پوشیده از ابر می شود، اما نمی بارد. آفتاب اسفندماه داغ است، باد سوز ندارد. کارون سیلابی شده است. بوی بهار می آید.
میدان مجسمه دارد شلوغ می شود. دسته دسته آدمها، از دهانه خیابانها سرازیر می شوند و تو میدان مجسمه هوا آفتابی است. همچنین که آدمها تو میدان مجسمه زیاد می شوند، مغازه داران بنا می کنند به پایین کشیدن کرکره ها، حالا دیگر حساب دستشان است. اگر شلوغ شود و اگر در گوشه ای از میدان حادثه ای رخ بدهد، احتمال شکستن شیشه ها زیاد است.
...
تو میدان، همه جور آدم هست. کارگران آبی پوش نفت و کارگران راه آهن با اندامهای ورزیده و چهره های تیره. کارگران ریسندگی با رنگهای پریده. شاگردان مدرسه، کارمند، کاسب، زن پیر، جوان و همه قاطی هم.
مرد میانه سال حرف می زند. قضیه نفت است و قضیه استعمارگران.
...
ناگهان صدای گلوله می آید. صدای گلوله ای که روی هوا ترکیده است. گلوله دوم و باز گلوله ی سوم. جماعت تکان می خورد. شعارها جمع می شود و تا چشم به هم بزنم رو هوا پر می شود اعلامیه های رنگ به رنگ. از رو نرده ها جست می زنم پائین. جماعت هجوم برده اند به طرف خیابانها. از خیابان پهن شمال میدان، گروهی پاسبان، باتون به دست، به دو می ایند. میدان دارد خالی می شود، انگار غافلگیر شده ام ...
تو دادگاه بدوی به سه سال زندان محکوم شده ام. سه سال! ... عمر یک آدمیزاد است. تا حالا همه اش دو ماه و نوزده روزش گذشته است.
...
با ناصر ابدی و قاضی و بویه، همخوراک شده ام. من ظرفها را می شویم، بویه لباسها را، قاضی خوراک می پزد. ناصر ابدی مثل یک دسته گل می آید و می نشیند سر سفره. اصلا عادت ندارد که به سیاه و سفید دست بزند.
آخه ناصرجون این که نمیشه، تو هم یک کاری بکن.
گردن می گیرد ، باد به غبغب می اندازد و می گوید:
من هوا تونو دارم. *» ...

دوسال از درگذشت احمد محمود نویسنده برجسته ی ایرانی گذشت. زبان رمان نویسی احمد محمود زبان ویژه ی خودش است. جملات کوتاه. واژه های ساده و همه فهم و بکارگیری مناسب اصطلاحات محلی.
احمد محمود داستان نویسی را با مجموعه داستانهای کوتاه شروع کرد که مجموعه ی «پسرک بومی و غریبه ها»یکی از آنهاست. اوج کار داستان نویسی احمد محمود با رمان معروف «همسایه ها» شروع شد و موضوع رمان به سال های پیش از ملی شدن صنعت نفت و جنبش ملی شدن نفت در محیط خوزستان بر می گردد.
خالد قهرمان داستان، جوانی ست که به مبارزه ی سیاسی کشیده می شود و پس از تحمل زندان به سربازی که در واقع تبعید است فرستاده می شود. احمد محمود در سال 1360 رمان «داستان یک شهر» را منتشر کرد که در واقع زندگی خالد را در تبعیدگاه بندر لنگه پی می گیرد. فضای داستان به نوعی بیان روح سالهای پس از کودتای 28 مرداد است. سکون و رخوت پس از شکست یک جنبش پرهیاهو.
یکسال بعد احمد محمود زندگی خالد را در خوزستان جنگ زده دنبال کرد که حاصل آن رمان کوتاهتر «زمین سوخته» بود. این رمان را در دوران نوجوانی خواندم. اما به نظرم آن گیرایی و قدرت «همسایه ها» و «داستان یک شهر» را نداشت.
آخرین رمان احمد محمود «درخت انجیر معابد» بود. وقتی که این رمان را در دست گرفتم، با محمودی دیگر روبه رو شدم. اینبار نویسنده یک تفکر عمیق فلسفی و هستی شناسانه را در بطن داستان نشانده است. در این رمان نویسنده از رویه ی زندگی و سیاست به درون انسانها نقب زده است. یک وجود اجتماعی، یک ماهیت و یک بودن به نوعی جاودانی.
آنچه که کتابهای احمد محمود را خواندنی می کند اینست که با اینکه او درباره ی مردم و سیاست می نویسد، به دنبال شعارهای کلیشه ای نیست. مردم برای او یک بهانه نیستند برای سیاسی نوشتن. خواندن داستان های محمود، تجربه ی شیرین و گاه دردآوری ست از شناخت انسانهای متفاوت جامعه. قهرمانان رمانهای او پهلوانان رویین تن سیاسی نیستند. قهرمانهای رمان های او هم در همین جامعه ریشه دارند و انسانهایی هستند با همه قوت ها و ضعف هایی که همه ی ما به نوعی با خود داریم.

* تکه ای از رمان «همسایه ها» اثر احمد محمود

نوشته شده توسط پویا در 06:07 PM

October 02, 2004
اصفهان ...


از دیروز سه موضوع یا بهتر بگویم رابطه ی بین سه موضوع، ذهنم را به خودشان مشغول کرده است. روزی در وبلاگ لیلای لیلی بحثی درگرفت درباره سوز و غمی که در موسیقی اصیل ما وجود دارد و پس از همه ی این سالها این موسیقی نتوانسته است بر این غم غلبه کند. در آن بحث من ریشه ی این را ستم و فشار تاریخی دانستم که بر کشور ما رفته است. در آن جا مثالهایی هم آوردم از وحشی گری های مغول و نادرشاه افشار. که نگویند با ما آنچه کرد فقط خارجی کرد.
در سال 789 هجری مردم اصفهان که از مالیات های سنگین تیمور برای تامین مخارج لشکریان او به ستوه آمده بودند شورش کردند. تیمور چنان خشمگین شد که دستور داد تمام افراد لشکر از سپاهی و غیر سپاهی باید هریک کله ی یکی از اهالی اصفهان را بیاوردند. آنها که بدست خودشان نمی توانستند سر بزنند، کله می خریدند. در اول روز قیمت هر کله 20 دینار بود و هنگام غروب از بس کشته بودند قیمت به نیم دینار رسیده بود و هنوز می کشتند. به قولی دویست هزار نفر از اهل اصفهان را کشتند. فقط 50 کله منار بالا برده بودند.
حالا 61 سال بعد:
در وبلاگ گیله مرد هم مطلبی بود از جنایاتی که جهانشاه در اصفهان کرد. این جهانشاه هم دست نشانده ی شاهرخ پسر تیمور بود. مسجد معروف گوهرشاد در مشهد ساخته ی گوهرشاد زن همین شاهرخ است.
اما از جهانشاه. او پس از مرگ شاهرخ ادعای استقلال کرد و به جنگ و غارت مشغول شد. و در سال 850 اصفهان را اینبار او «فتح» کرد.
یک جهانگرد ونیزی که فقط پس از بیست سال از جنگ جهانشاه گذارش به اصفهان افتاده بود می نویسد:
«(... پس از شورش مردم) جهانشاه لشکری به اصفهان فرستاد و فرمان داد که شهر را غارت کنند و بسوزانند و هر یک از سپاهیان در بازگشت سر بریده ای همراه بیاورد و لشکریان این فرمان را بدقت اجرا کردند چنانکه از کسانی که در آن لشکرکشی شرکت جسته بودند شنیدم که هر کس نتوانسته بود سر مردی را ببرد، سر زنی را بریده و موهایش را تراشیده بود تا فرمان شاه را اطاعت کرده باشد و آن لشکر به امر سلطان همه ی شهر را ویران کردند. با این همه یک ششم آن اکنون مسکون است.»
61 سال زیاد نیست. و اینکه دوباره شهری مانند اصفهان را آباد کردن جز خون دل چه بهایی دارد؟
از این صحنه ها در تاریخ طولانی کشور ما کم نیست. اتفاقا بیشترین وحشی گری ها هم در متمدترین و هنرپرور ترین مناطق انجام می شود. خراسان، اصفهان و کرمان و مانند آنها.
در چنین سالهای آتش و وحشت و خونریزی و سالهای طولانی غم و اندوه و گوشه نشینی پس از آن، از ساز و آواز یک هنرمند چه چیزی جز اندوه و سوز باید بجوشد؟

نوشته شده توسط پویا در 09:42 PM

October 01, 2004
پنجره نزدیک من ...


پنجره دفتر کار من رو به درخت قدیمی و بلند و پر شاخه وبرگی باز می شود.درختی که مرا به یاد باغ های میگون و آن رودخانه ی کم آب دوران نوجوانی می برد. پای پنجره که باشم تا بلندترین شاخه ها یک متری بیشتر فاصله نیست. موقع کار ساعتها می گذرد و تنها ارتباط من با دنیای بیرون صدای باد در میان شاخه های این درخت است و صدای آن پرنده هایی که می آیند و روی شاخه ها می نشینند. احساس خوشبختی دارم که این پنجره و این درخت و این پرنده ها در این دنیای کوچک من هستند، هر روز. احساس خوشبختی می کنم که برای من از انتگرال معادله اصل اول ترمودینامیک تا سرشار شدن از بوی درخت و صدای آن پرنده ها اینقدر فاصله کوتاه است.
من شاعر نیستم اما شعر را دوست دارم بخصوص که وصف حالی هم باشد:

دلتنگ توام،
تا شادمانه مرا ببینند
شاخه ها
به شکل تو سبز می شوند،
پرنده ی کوچکی که نمی دانم نامش چیست
حروف نام تو را
بر کتابم می ریزد،
آفتاب
به شکل پروانه ای از مس
گرد صدایم
بال می زند،
و می دانم سکوت
فقط به خاطر من سکوت است،
اما من
دلتنگ توام
شعر می نویسم
و واژه هایم را کنار می زنم
که تو را ببینم.

شعر از شمس لنگرودی در دفتر کانون نویسندگان در تبعید، دفتر چهاردهم. فروردین 1381

نوشته شده توسط پویا در 09:37 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661