|
|
|
« August 2004 |
Main
| October 2004 »
September 30, 2004
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست ...
![]() دیروز هفنصد و نود و هفتمین سالروز تولد مولانا بود. عارفی که هفت قرن پیش سرود: دی شیخ بی چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست مولانا از علمای دین بود و دین او شریعت بود. در یکی از حوزه های علمیه ی قونیه (در ترکیه امروزی) درس فقه می گفت. تا اینکه روزی شمس تبریزی را در بازار دید. شمس که به گقته ی بعضی منابع به توصیه ی دوستانش برای ملاقات با مولانا به قونیه رفته بود در همان بازار از او پرسید: یا مثنوی معروف موسی و شبان. پس از مولانا، بسیاری از همین فقیهان او را مرتد می دانستند و کتاب های او را نجس می دانستند و با انبر آن را می گرفتند که دستشان به کتاب های او نخورد ! * تاریخ اجتماعی ایران. مرتضی راوندی. ج. 8 ص. 501 نوشته شده توسط پویا در 06:46 PM September 29, 2004بر ترانه ها چه می رود؟ ...
![]() بیماری و بستری شدن در خانه فرصتی داد تا فیلم «من ترانه 15 سال دارم» را ببینم. البته برای ما خارج نشینان فکر می کنم این فیلم هنوز جزو فیلم های جدید حساب می شود. فیلمی بود که به سادگی روابط درونی آدم های جامعه امروز ایران را به تصویر می کشید. جامعه ای که باید اعتراف کنم پدیده هایش برای من ناآشناتر و ناآشناتر می شود. موضوع اینکه چگونه در یک جامعه مردسالار، زن حتی اگر دختر جوانی مثل ترانه باشد حقوقش و وجود انسانی ش قدم به قدم زیر پا گذاشته می شود و حتی نفی می شود. آنجا هم که توجهی به او می شود یا از سوداگری ست (مادر نامزد ترانه) و یا از روی ترحم (دوست پدر ترانه). حقوقی که باید در جامعه نهادینه و قانونی باشد نه وابسته به این یا آن فرد در اجتماع. گفتم که پدیده ها ناآشناتر می شوند. این موضوع فرار دخترها آنهم با اینکه می دانند در چه جنگلی پا می گذارند. دیالوگی که ترانه با آن دختر همسن و سالش در پارک دارد برای من بسیار دردآور بود. موضوع فساد روزافزون جامعه و مشکلات جوانها. همین امروز یا دیروز در خبرها بود که جوانی خودش را در حضور مردم به دار زده یا خودسوزی کرده است. آن سالها که من در ایران بودم پدیده هایی مثل فرار دخترها از خانه به خیابان، اعتیاد وحشتناک جوانها و فحشا حتی در سن پایین (پیشنهادی از دوست دختر ترانه در این فیلم هم حکایت پوشیده تری ازهمین بود) اصلا به این گستردگی نبود. جامعه بسیار حساستر بود. امروز وقتی با آنها که در ایران زندگی می کنند حرف می زنی خیلی راحت می شنوی «این هست، همه هم می دانند، ما هم می دانیم ...» این منجلابی که این مافیای سیاسی-اقتصادی حاکم مردم را و بخصوص نسل جوان را روز به روز بیشتر به درون آن می برد، نشان از جامعه ای مریض، بسیار مریض دارد. وقتی که نامردمی و بی حقوقی در جامعه عادی شد، جای نگرانی های اساسی دارد. فروپاشی اجتماعی تنها یکی از آنهاست. شاید تنها راهی که برای یک وجدان آگاه و جان شیفته می ماند شرکت فعال در نهادهای مردمی و غیر دولتی ست برای کمک و دادن آگاهی به مردم، همان قدم های کوچک و کمک های خرد. من نخواستم دیدن این فیلم را به عزیزانی در ایران توصیه کنم، اما دیدم عمق فاجعه ی واقعی آنقدر هست که دیگر یک فیلم دلی را نسوزاند و فریادی را بر لب نیاورد. این مشکلات غیر انسانی که بر مردم تحمیل شده است یک طرف، عادی شدن آن طرف دیگر ... نوشته شده توسط پویا در 10:14 PM September 28, 2004معلم خوب «فرهنگ مردم»
![]() عجیب بود که شهریور آمد و مهر و یادی از نویسنده و پژوهشگر برجسته ی ما شادروان انجوی شیرازی نیامد. انجوی شیرازی (سید ریش) از محققان خوب فرهنگ بومی کشور ما بود و بسیار مقاله و کتاب در اینباره نوشته بود. مرحوم انجوی در پیش از انقلاب برنامه ی رادیویی شبانه ای هم به نام فرهنگ و مردم داشت که موضوع آن فرهنگ و بویژه رسم و رسوم در شهرستان های ایران بود. من که خودم در آن زمان شاید نوجوان 12 - 10 ساله ای بودم امروز فقط صدای گرم مردی را در خیال مه آلودم به یاد دارم. بعدها خواندم که بسیاری از مردم از مناطق دورافتاده برای انجوی مطلب می فرستادند. انجوی شیرازی حافظ شناسی برجسته هم بود و تصحیح او از دیوان حافظ هم بسیار با ارزش شناخته شده است. انجوی شیرازی در سالهای جنبش ملی شدن صنعت نفت دستی هم در سیاست داشت. « روزنامه ی «آتشبار» که در سال 1332 به مدیریت روانشاد انجوی شیرازی هر هفته در روزهای شنبه منتشر می شد نام او را در محافل مطبوعاتی و سیاسی بیشتر بر سر زبانها انداخت. این روزنامه که شیوه ای ضد درباری داشت در بین روشنفکران، طرفداران فراوانی پیدا کرد و همین مسئله باعث شد که انجوی بعد از کودتای 28 امرداد در معرض خطر اعدام قرار گیرد و مانند کریمپور شیرازی مدیر روزنامه ی شورش که زنده زنده سوزانده شد به مجازات برسد. اما دوستان و همشهریان انجوی که در دستگاه کودتاچیان نفوذ فراوانی داشتند به دست و پا افتادند و در نتیجه دولت زاهدی با تبعید او به بندرعباس و سپس اعزام او به زندانهای تهران قناعت کرد و دست از سر او برداشت.»* انجوی در زندان کلاس های آموزشی برای دوستان زندانیش می گذاشت و خودش هم در کلاسهای آموزشی دیگران به عنوان شاگرد شرکت می کرد. همبندان انجوی از جمله دوستان شاعر و نویسنده اش بودند مانند اخوان ثالث، احمد شاملو، سیاوش کسرایی، شرف خراسانی، دکتر مهرداد بهار و ... یاد او را با خواندن کتاب هایش می توان گرامی داشت. او دغدغه ی مردم کشورش و فرهنگ آنها را در تمام این سالیان داشت. * یادمانده ها، نوشته ی نصرت الله نوح، ص. 100 نوشته شده توسط پویا در 06:53 PM September 26, 2004حسرت ...
![]() در سایت رادیو فردا گزارشی شنیدم از نمایشگاه بین المللی کتاب در سوئد. مصاحبه ای بوده است و شهرنوش پارسی پور نویسنده ی خوب که حالا در امریکا زندگی می کند می گوید که تصمیم دارد به ایران برگردد و در آنجا برای مردم ایران بنویسد. یک هنرمند برای ادامه ی کارش شاید بیشتر از همه نیاز دارد که در محیط بومی اش زندگی کند. کار هنرمندی که از محیط فرهنگی خودش الهام نگیرد به خوبی رشد نمی کند. یعنی اگر مخاطبش مردم بومی خودش باشد. اما خوب، تاریخ کشور ما هم آنچنان محیط آماده ای برای این نساخته است. هر ازچندی جنبشی مردمی و شر و شوری اجتماعی و پس از آن دوره ی سرکوب و سکون و مهاجرت. در دوره ی پس از 28 مرداد کم نبودند شاعران و نویسندگانی که چند صباحی را در زندان و تبعید گذراندند ولی پس از آن امکان این را پیدا کردند که به میان جامعه ی خودشان برگردند و کار هنری شان را ادامه بدهند. امثال شادروان اخوان ثالث یا شاهرخ مسکوب. اما در همان زمان برخی هم مثل بزرگ علوی ناچار به مهاجرت شدند. عجیب هم نیست که بهترین کارهای علوی مثل «چشمهایش» یا «چمدان» متعلق به زمان کار او در ایران است. دو هفته پیش کتاب «در خلوت دوست» یا نامه های بزرگ علوی به باقر مومنی را می خواندم. امروز که صحبت شهرنوش پارسی پور را می خواندم به یاد نامه های بزرگ علوی افتادم. برداشت من این بود که او پس از سالها فکر می کرد اگر در ایران مانده بود بسیار کارهای بهتر و با ارزش می نوشت. او خودش را مرد سیاسی نمی دانست، یعنی سیاستمدار نمی دانست. ولی سرنوشتی که برایش رقم خورد سرنوشت یک رهبر سیاسی تبعیدی بود، یعنی دقیقا همان چیزی که او نبود و نمی خواست باشد. در کشور ما یا سکون است یا تندباد. قرنها سکون و یکباره تندر جنبش مشروطه. مدت کوتاهی پس از آن بیست سال سکوت پهلوی اول. تندباد پس از شهریور بیست و در 28 مرداد سال 32 سکونی 25 ساله تا تندباد انقلاب 57 و سکون پس از سالهای 60 و جنبش 2 خرداد (منظور جنبش مردمی است) و سکون تدریجی پس از آن .... در آخر کتاب، باقر مومنی سفرنامه ی کوتاهی هم از بزرگ علوی آورده که او (علوی) از سفر کوتاهی در ایران نوشته است. اینهم عجیب نیست که سفرنامه بیشتر به یادداشت های روزانه ی یک توریست خارجی شبیه است تا نویسنده ای برخاسته از درون همین جامعه. شاید کسی بهتر از یک نویسنده یا شاعر بیان کننده ی روح ملتش نباشد. اما این شرط هم دارد. که آن نویسنده یا شاعر در همان فضای فرهنگی تنفس کند و کار کند. صدها کتاب فارسی هم که بخوانی و در جریان آخرین خبرهای فرهنگی کشورت هم که باشی (که علوی بود) باز هم «چیزی» کم است. مقصر در این تراژدی کیست؟ یا چیست؟ من فکر می کنم این چرخه ی استبداد است که رهایمان نکرده است. من نوعی حسرت در حرف های علوی در نامه هایش احساس کردم. حسرت عمری که باید به گونه ای دیگر می گذشت. شهرنوش پارسی پور بیگمان نمی خواهد روزی به این حسرت بنشیند. نوشته شده توسط پویا در 03:54 PM September 23, 2004شبگیر
![]() وقتی که چیزی در درون هست اما واژه ای برایش پیدا نمی کنی. بیشتر از این مبهم گویی ست. این یکی از وقت هایی است که به شاعر رو می کنم و از کلمات او سیراب می شوم. شعر شبگیر با صدای احمد شاملو نوشته شده توسط پویا در 06:36 PM September 22, 2004حرف هایی که مانده بود ...
گرم کار که هستی، به صفحات اینترنت نگاهی می کنی، اما گویی حرف را برای بعد می گذاری. اگر کاری که به آن مشغولی حداقل برای خودت مهم باشد. در این مدت کار فلش هم خبرها را که می خواندم بیشتر از همه دو موضوع بود که مطرح بود. یکی جلسات آژانس اتمی و نزدیک شدن آمریکا و اروپا برای فشار به ایران. دیگری هم افزایش محدودیت ها و بگیر و ببند های کسانی که حرفی زده اند یا اینکه نزده اند ولی باید اعتراف کنند که زده اند. بیشتر از بیست سال است که اعتراف می گیرند. بیشتر از بیست سال است که زندانی می گوید من جاسوس بوده ام، من خیانت کرده ام، من بی اخلاقی کرده ام و چه و چه ها ... از شادروان طبری بگیر تا مرحوم سعیدی سیرجانی و سیامک پورزند. نوشته شده توسط پویا در 05:27 PM September 18, 2004گامی هرچند کوچک ...
![]() کار فلش «خشونت علیه زنان» به پایان رسید و با همکاری دوستان سایت زنان ایران ، لوگوی آن در صفحه ی اول آن سایت قرار داده شد که دوستانی که مایل باشند می توانند آن را ببینند. http://www.womeniniran.org به امید ارائه ی کارهای بهتر در آینده. جز کار آدمی، چه یادی خواهد ماند؟ کار یک نفر جهان را تغییر نخواهد داد، اما گام کوچکی است در آن سو ... نوشته شده توسط پویا در 11:21 AM September 06, 2004بی هنجاری اجتماعی؟ چرا ...
![]() بارها نگرانی خودم را از مشکل بی هنجاری در جامعه نوشته بودم. این نوشته را که خواندم، دیدم که نگرانی بیهوده ای نبوده است. این را از سایت پیک نت نقل می کنم: گزارش از: افسانه نگاهی دختران همچنان و علیرغم تهدبدها ودستگیری ها مانتو (شاید بتوان گفت تونیک ) تنگ و کوتاه را با شلوارهای پاچه کوتاه می پوشند. آرایش صورت نوجوان ها و جوان ها در هوای خاکستری و آلوده تهران، چنان است که گوئی به چهره مردگانی که از کنارت می گذرند رنگ ماتم می بخشند. پاتوق شبانه و عصرانه خیلی از آنها برج میلاد و جام جم و چند مرکز خرید دیگر است. دختران روسری هائی را که کش نمی آید، به اقتضای شرایط گاه تا پیشانی جلو می کشند، چنان که از گردن و ازپشت کشف حجاب می کنند. دربان میلاد و جام جم مرتب به پسرهایی ک موهای بلند و آشفته دارند و در اطراف شانه رها کرده اند توضیح و تذکر می دهد. موی تازه رسته صورت ها را خط ظریفی از دو طرف چانه تا زیر لب تزیین داده است. دربان میگوید: آقا "ورود مجرد ممنوع" ولی بهر حال و بهر شکل آنها به جام جمی که با پرداخت پول و رشوه دوباره باز شده راه می یابند. مردم میگویند: اینجور مراکز متعلق به خود دست اندرکاران رژیم است و گرنه ممکن نبود ادامه حیات دهند. خانم هایی با چادر مشکی در گوشه ای از سالن اینگونه مراکز ایستاده اند و به دختران تذکر می دهند. آنها نیز آنچه را در دل دارند گاه بر زبان می آورند. یکی از آنها میگوید: " دل من خون است. دار وندارم را گرفتند و شوهر جوانم را. شما فکر می کنید از این کار خوشم می آید. چه کنم؟ " دخترها هنوز جرات میکنند گاهی دست پسرها را در پارک و یا خیابان بگیرند. این دست ها دزدانه همدیگر را می گیرند، اما در فاصله ای نزدیک تر، دستهای دیگری برای آلودگی به اعتیاد به هم می رسند. مواد مخدر و داروهای شادی بخش بی پروا رد و بدل می شود. چنان بی پروا و آشکار که دیگر به این رد و بدل کردن نمی توان گفت قاچاق. دیدگاه های سیاسی هم به اندازه شکاف نسل ها متفاوت شده است. نسل جا افتاده با وحشت به رویدادهای عراق می نگرد و آمدن امریکا را مصیبت بزرگی می داند. آنها می ترسند که بوش قبل از پایان دور اول ریاست جمهوری اش " زهر خود را به ایران بریزد". اما علیرغم این بیم و وحشت، وقایع نجف، حداقل در شهر بزرگی مثل تهران چندان همدردی را برنیانگیخت. مردم مقتدا صدر را تروریست می دانند و تمام این درگیری ها را ناشی از حرکات تروریستی. اسمش را گذاشته اند "بچه مارمولک". بهر حال جنگ طولانی باعراق هم تاثیر خودش را در این بی تفاوتی نسبت به سرنوشت عراقی ها گذاشته است. سیمای جمهوری اسلامی هر گزارش خبری مربوط به درگیری در عراق را به تفصیل و با هیجان پخش می کند. در بزرگراه تهران تصاویربزرگ شده ای از عکس هایی نصب شده که مربوط به اسرای فلوجه است. اسرائی که با قلاده بسته شده اند، و یا تصویر اسیر عراقی که به سیم های شوک الکتریکی متصل است. عجیب است که مردم نسبت به این تصاویر هم از خود واکنش نشان نمی دهند. چنان بذر خشونتی در ایران پاشیده شده که مردم با دیدن این نوع تصاویر حتی کنجکاو هم نمی شوند. احساسات ضد عرب در بین مردم واقعیت است. حضور چشمگیر عرب ها در خیابان های تهران بیشتر شده است. مردی عرب با چهار زنی که پوشیه دارند عبور می کند. مردی که از کنارم عبور می کند می گوید: می خواهند ما را این شکلی کنند. قتل زنان چنان عادی شده که تنها اگر جنبه های مرموز داشته باشد توجه مردم را جلب می کند! درروز روشن، زنی شاهد انتقال جسد خون آلوده و پیچیده در ملحفه ای بوده که مرد از منزل خارج می کرده است. ناظر این صحنه، ماجرا را به اگاهی اطلاع می دهد و تازه کاشف به عمل می آید که در ملحفه جسد زنی بوده که با ضربات کارد به قتل رسیده است. افراد مظنون به شاهد نشان داده می شوند تا بلکه قاتل شناخته شود. شاهد می گوید هیچکدام آنان قاتل نیستند. او بازهم مشخصات دقیق قاتل را به ماموران آگاهی می دهد. این بازی آنقدر ادامه پیدا می کند تا سرانجام از طرف حراست آگاهی او را احضار می کنند و می گویند بهتر است بیش از این موضوع را پیگیری نکنی. مگر اینکه جان خودت را دوست نداشته باش! ازبین همین عکس هائی که نشانت می دهند، یکی را بگو قاتل است و برو دنبال زندگی خودت!! تهران شهر وحشت است. برای زنان بیشتر، چنان که گوئی این وحشت را حکومت دامن می زند تا زنان هرچه بیشتر خانه نشین شوند و حضور کم رنگی در خیابان ها داشته باشند. دختران بندرت تنها به خیابان می آیند. معمولا همراه دارند. قرار است پارک های تهران بزودی بین مردان و زنان تقسیم شوند. هر پارکی در تهران پاتوق یک گروه و قشری شده است. مثلا پارک دانشجو پاتوق هم جنس گرایان و دوجنس گرایان مرد شده است. هم جنس گرایی بطور اشکار در بین زنان نیز رایج شده است. امنیت از زیر زمین های متروی تهران هم رخت بربسته است. ترس از جنایت و دزدی و سرقت از روی زمین تهران به زیر زمین متروی تهران راه یافته است. چند وقت پیش متروی شهر اشکال فنی پیدا کرده بود و ساعت ها مردم در دالان مترو مانده بودند. پسرجوانی خود را زیر ریل مترو پرتاب کرده و کشته بود. اشکال فنی این بود. خودکشی و قتل و جنایت آنقدر زیاد است که دیگر این نوع خودکشی نوعی قتل و مرگ لوکس است. این فاجعه است، اما اگر ندانیم و به روی خود نیآوریم فاجعه بار تر است: بسیاری از جوان ها حتی به قیمت ورود امریکا به ایران می خواهند از این وضع خلاص شوند. حتی اگر این را براحتی و با صراحت نگویند، که می گویند، پوسترهائی که حکومت برای ایجاد وحشت از ورود امریکا به ایران به در و دیوار شهر چسبانده و و تبلیغاتی که دراین زمینه تلویزیون می کند، نشان دهنده آنست که حکومت نیز از این نظر و روحیه مردم کاملا آگاه است. خیلی ها استدلالشان اینست که " مگر حکومت الان ایرانی است؟ اگر اجنبی قرار است حکومت کند چه فرق می کند که امریکایی باشد یا عرب و آخوند " نان سنگ شده 150 تا 200 تومان. خیلی ها را در خیابان می توانید ببینید که برای فرار از گرمای تهران، یک بستنی را دو نفره و چند نفره لیس می زنند. فقر بی داد می کند. کم و بیش حرف انتخابات دور بعدی رئیس جمهوری زده می شود و مردم تازه فهمیده اند در انتخابات مجلس چه کلاهی سرشان رفت. دوباره نسبت به رویدادهای سیاسی حساس شده اند. مهاجرانی و رابطه اش با خانمی که در گفتگوی تمدن ها کار می کرده و منشی او بوده را مردم قبول کرده اند، اما همه میدانند که این جنجال برای ضربه زدن به او برپا شد تا رئیس جمهور نشود. در خیلی از محافل مردم منتظرند ببینند چطور موسوی را از میدان به در می کنند. بی اعتمادی و ناباوری همچنان همه گیر و همه جائی است. سینما هنوز در اوج است و فیلمسازان همچنان سرگرم تولید. فیلم "مهمان مامان" ساخته مهرجویی، رفته است روی اکران تا بلکه یاد و خاطره مارمولک را مردم فراموش کنند. از استقبالی که از مارمولک شد، فقط گرانی بلیتش برای مردم مانده است. کی فکرش را می کرد بلیت سینما بشود 1000 تومان؟ مهر جویی خیلی خوب ضعف و قوت های فرهنگ ما را یک شب مهمانی، در یک خانواده فقیر و کم درآمد روی پرده آورده است. فیلم را ببیننده با بغض و خنده میبیند. صحنه های رقص آن یاد فیلم گنج قارون و رقص با دستمال آغاسی است. صحنه ای کوتاه از فیلم رضا موتوری هم چاشنی مهمان مامان شده است. نوستالژیک! تقریبا همه صحنه های شادی و رقص سانسور شده اند و تنها مثل رعد و برق می آیند روی پرده و می روند. اصل فیلم را در دهه فجر نشان داده بودند. آنها که فیلم را کامل دیده اند، به دیگرانی که در سینما فیلم را می بینند پز می دهند که کاملش را دیده اند. همه آنها که فیلم ها را در فستیوال می بینند به نوعی احساس خودبرترفرهنگی شده اند!
جامعه در انتظار انفجار!
هنوز اصغر ترقه را یادتان هست؟ همان سریال تلویزیونی زمان شاه بنام "خانه بدوش" را می گویم. همان که "اصغرسمسارزاده" در آن بازی می کرد. این روزها در خیابان های تهران، کافی است بی جا از کسی حالش را بپرسید تا مثل اصغرترقه از کوره در برود. آدم احساس می کند مردم در مرز انفجار راه می روند. مدام توی خیابانها این و آن یا با هم گلاویز شده اند و یا به هم ناسزا می گویند. شنیدن عربده و فریاد آنقدر عادی است که دیگر کنجکاوی خصلتی مردم ما را هم بر نمی انگیزد. پدیده ای که در گذشته سابقه نداشت، ناسزاگوئی مردان به زنان در خیابان و یا مغازه هاست. این هم دیگر عادی شده است. همانگونه که دعوای زن و شوهر در خیابان و در مقابل چشم رهگذاران عادی شده است. شنیدن صدای جیغ زنان هم عادی است. مردم به خشونت، به فحشاء، به دزدی، جیب بری، کیف زنی، آدم ربائی، چاقوکشی، متلک، دعوت به هم خوابگی و رابطه های آشکار زن با زن و مرد با مرد در خیابان ها عادت کرده اند. زنی درخیابان عباس آباد جیغ می زد. نمی خواست سوار ماشینی شود که چند مرد سرنشین آن بودند. آنها می خواستند زن را به زور سوار کرده و ببرند. هیچکس به فریاد آن زن نرسید. خیلی ها فکر می کردند زن خیابانی است و سر مزد و پول دعوایشان شده، اما وقتی زن توانست خودش را از چنگ آن مردان رها کند و به گوشه پیاده رو برساند معلوم شد از آن گروه نیست. بازهم برای کسی مهم نبود! این ها شاید برای امثال من که بعد از دو سال به ایران سفر کرده اند تعجب آور باشد، اما برای آنها که در تهران زندگی می کنند عادی عادی است. انتر و منتر اسمی است که برای ماموران تازه لباس " امر به معروف" و "نهی از منکر" گذاشته اند. آنها را هم مردم براحتی دست انداخته اند. جلوی خانمی را می گیرند. با همان ادعاهای مذهبی و به ظاهر آرام و اسلامی و درحالیکه چشمشان را به زمین می دوزند به خانم می گویند: خواهر! حجاب شما خوب نیست!" خواهر که کار دارد و می خواهد هر چه زودتر برود به هزار بدبختی بانک و خرید و بچه و خانه داری اش برسد، با عجله روسری را می کشد روی پیشانی اش و به راه خودش ادامه می دهد: آقا! خوب شد؟ عجله دارم به کار و زندگی ام برسم. مثل اینکه خیلی بیکاری؟ البته اگر دختران جوان باشند، انتر و منتر گیر می دهند، که همه می دانند نوعی "لاس خشکه" است!
کردستان را با مین فرش می کنند
آنقدر فاجعه و حادثه در کشور هست که کسی در غم کردستانی که با مین فرش شده نیست. بسیج و سپاه و ارتش و حزب الله و کردها، عراقی ها و مجاهدین خلق و انصاراسلام هرجا که توانسته اند یک مین کاشته اند. حالا هم دوباره، از ترس تجاوز و جنگ جدید و یا تعقیب فرارها به داخل ایران توسط امریکائی ها و لهستانی ها، کشت پائیزه مین در ایران و نوار مرزی آنسوی عراق شروع شده! روزی 2- 3 نفر در کردستان روی مین می روند، که اغلب مردم روستاها هستند. نه تنها کسی به فکر پاکسازی کردستان از مین نیست، بلکه تازه مین کاری تشدید هم شده است. خبرهای مربوط به کشته شدن و یا به بیمارستان منتقل شدن کسانی که روی مین می روند در مطبوعات منتشر نمی شود. نه آنکه سانسور امنیتی شود، که حتما اگر چند بار منتشر شود چنین نیز خواهد شد، بلکه حادثه درایران آنقدر زیاد است که اخبار روی مین رفتن اخبار درجه دو و سه است! ایران، امروز به آدم از بام افتاده ای می ماند که نمرده اما تمام استخوانهایش شکسته و خرد شده و هیچ پزشک و جراحی نمی داند دست به کجای بیماری که روی تخت خوابیده بزند و درمان و جراحی را از کجا شروع کند! با ادامه این وضع، یا ایران ویران میشود و یا به بزرگترین مرکز فساد دنیا تبدیل میشود. شمار آنها که حاضرند یکدیگر را برای پول بفروشند روز به روز بیشتر می شود. مناسبات زن و شوهری مثل آب خوردن بهم می خورد و کار به جدائی می کشد. حتی زن و شوهرها هم حوصله تحمل یکدیگر را ندارند. یکی از دوستان دوران دانشگاه را دیدم. از شوهرش طلاق گرفته و شوهرش همراه پسرش رفته خارج. یکی دیگر از جمع دوران دانشگاه را دیدم. شوهرش او را با بچه رها کرده و رفته دنبال زندگی جدید. سرطان پیشرفته هم همه وجودش را گرفته است. بچه را فرستاده نزد مادربزرگ پیرش. زنها می سوزند و می سازند، اما تا کی؟ همین است که دروازه های ظلم به روی انتقام گشوده شده است. شمار زنان بزه کار رو به فزونی است. آنکه متقلب و دنبال پول از هر راهی است تن فروشی می کند و قید رحم و عشق و مروت را زده است. اکستازی در میان جوان ها قرص اکستازی بیداد می کند. مثل نقل و نبات بالا می اندازند تا برای خود شادی افیونی فراهم کنند. دخترها تا با پدر ومادر اختلافشان می شود تهدید به ترک خانه می کنند و این یعنی آغاز راهی که به ولگردی در خیابان ها و پارک ها و رفتن به خانه های تلفنی ختم می شود. این تهدید آنقدر وسعت گرفته که حتی به خانواده هائی شبیه خانواده سنتی ما هم رسیده است. فیلمی به نام " دوشیزه " روی پرده می آید که ساخته درمبخش است. فیلم ساخت قوی ندارد و نوعی فیلم فارسی خودمان است ولی از آنجا که رشد بزه کاری درمیان زنان را نشان میدهد جالب است. زنی که روی صورتش جای زخم چاقوست با آرایشی غلیظ و بی تاب مواد مخدر، دختر جوانی را مثل برده با خود اینسو و آنسو می برد. اشتباه نکنید! او "قواد" نیست، عاشق آن دختر است و با هم مناسبات دارند. روابط جنسی با هم جنس آنقدر زیاد شده که این نوع صحنه ها را وقتی در رستوران ها و یا سالن سینما و خیابان می بینی تعجب آور نیست. در صحنه ای از فیلم درمبخش، زنان بزه کار فیلم با جسارت شیشه مغازه را می شکنند و دزدی می کنند. از آنجا که مردم در خیابان ها بارها چنین صحنه هائی را دیده اند، این بخش از فیلم درمبخش فقط از آن نظر برای بیننده جلب کننده است که دقت می کند ببیند نقش آفرین زن بزه کار توانسته خوب ایفای نقش کند یا نه! بقیه اش عادی است. ناهار رفتم رستوران ... زنی میان سال با صورت و لب " تتو" (خال کوبی) شده و "لب پوم" لب ها، با دختر جوانی که او هم آرایشی عجیب داشت آمدند و مثل دو دلداده سر یک میز نشستند. حتی با هم معاشقه هم می کردند. شاید من از معدود کسانی بودم که با حیرت این صحنه را می دیدم. برای بقیه عادی بود. گاه در خیابان و رستوران ها و سینماها پسرها را بدشواری می توان از زنان تمیز داد. موهای بلند دارند و فوق العاده لاغر اندام. چرا اینقدر لاغر؟ هنوز نفهمیده ام! جوانانی هستند که خیلی ورزیده به نظر می آیند، اما این ورزیدگی عادی نیست. اغلب آنها در مراکز خصوصی ورزش قرص های مخصوص مصرف می کنند. همان کاری که شاید درابتدا فرماندار کنونی کالیفرنیا می کرد. با یکی از آنها حرف زدم. می گفت در مراکز خصوصی ورزش قرص توزیع می کنند. یکی از این قرص ها را به من هم نشان داد. "تستوسترون" بود. قرصی که می تواند باعث مرگ شود. "تستوسترون" قرص های رشد وهورمونی است. آنها به طرز غیر عادی عضله های سروسینه را رشد می دهند. این همان ورزیدگی کاذبی است که در خیابان ها و در میان جوانان می بینی. در استخرها، جوان ها آنقدر زیر آفتاب می خوابند تا پوستشان بسوزد. بعد خودشان را چرب می کند. با هر روغنی که شد. بعد می روند توی آب. همین است که روی استخرها اغلب یک قشر روغن ایستاده! پوست سوخته مد شده! ماهواره شده کتاب دعای مردم. امیدها به نا امیدی انجامیده و همه شده اند اسیر ماهواره. رهبر ناگهان علمدار ملی شده است. هیچکس نمی داند چطور یکباره به سرش زده و طرح لباس ملی داده است. بهرحال افیون همه گیر است. رفت همدان و طرح لباس ملی را در خطبه هایش برای مردم اعلام کرد. با شایعاتی که پیرامون لباس ها و رنگ آنها وجود دارد، عملا داریم می رویم به سمت آن حال و هوائی که از دوران نازی ها در آلمان و ایتالیا نقل می کنند. یهودی ها با علامت های ستاره پنج پر روی سینه، سازمان های امنیتی با لباس های ویژه، گشتاپو با یک لباس و رنگ و ... و یا کامبوج در دوران "پل پوت" و "ینگ ساری" . جدا کردن زنان از مردان در اتوبوس و صف ها و پارک ها، حالا به جدائی رنگ لباس آنها با مردان هم می خواهد بیانجامد. این طرح های بیمارگونه که تاکنون خیلی ها فکر می کردند فقط از کله انصارحزب الله بیرون می آید، حالا معلوم شده همه ناشی از کابوس های افیونی رهبر است. از رانندگان تاکسی خواسته اند بلوز آبی بپوشند. یکی شان می گفت ما حرفی نداریم، اما به این شرط که مجانی بدهند نه اینکه ما بخریم. هرکس زور و تفنگ داشته باشد، برای خودش یک حکمی می راند. یکباره ممکن است در خیابان گریبان شما را بگیرند که مثلا چرا رنگ مانتویی که به تن داری سفید است؟ کوتاه بیائی 50 هزار تومان جریمه ای. خودم ندیدم، اما شنیدم که مچ پای دخترانی را که شلوارشان تا بالای قوزک پا بوده رنگ کرده اند! پائین شهر هم رفته ام. فکر نکنید فقط در شمال تهران خیابان گردی کرده ام. در آن پائین شمار چادری ها مانند زمان شاه، بیشتر از مانتوئی ها و یا بی حجاب های زمان شاه است. اما در همان محلات هم نسل جدید زبان و خواست دیگری پیدا کرده است. در شهرستان ها هم وضع همین است. هم به گیلان و مازندران رفتم و هم به همدان و کرمان. فرق اساسی با هم ندارند. مثلا دخترهای دانشگاه همدان می گفتند: می خواهیم مثل دخترهای تهرانی باشیم. سکس، پول و نفرت درکنار پرپر زدن برای رهائی از فشاری فرهنگی که حکومت به مردم می آورد همه جائی است. چند رُمان جدید هم خریدم. صد رحمت به رُمان های جواد فاضل و کورس بابائی( امشب اشکی می ریزد- امشب دختری می میرید- فردا پسری می آید و ...). لااقل در آنها عشقی هم با سکس همراه بود، که در این رُمان ها که زیرزمینی چاپ می شود، آن هم حذف شده است. یک سی دی "رپ" خریدم. اسمش هست "اسکناس". از دخترجوانی که فروشنده بود پرسیدم مضمونش چیه؟ گفت: خیلی جالبه. حرف های راست را میگه من که خودم خیلی خوشم می آید. از پسر جوانی که آنجا ایستاده بود و ظاهرا گارد محافظ فروشنده بود پرسیدم. گفت: گوش بده حال کن! آمدم خانه و گوش کردم. اسم " اسکناس" است. چرندیاتی پراز وقاحت و دریدگی سکسی. گداها همچنان در خیابان های تهران ول اند، گرچه شکل و شیوه گدائی به نسبت دو سال پیش تغییر کرده است. نمی دانم چه بلایی سر بچه های خیابانی آورده اند که تعدادشان کمتر از گذشته شده است. کجا رفته اند و یا آنها را برده اند، نمیدونم. گویا بدستور شهردار حزب الهی تهران مثل زباله مرتب از کف خیابان ها جمع می شوند و به مکان های ناشناسی برده می شوند. خیلی دراین باره پرس و جو کردم. معتبر ترین و ترسناک ترین پاسخی که شنیدم این بود: آنها را می برند به پادگان های بسیج برای آموزش. دارند گوشت دم توپ آماده می کنند و یا گارد ضد شورش تربیت می کنند. فکرش را بکنید! پسربچه ها و دختران 10- 13 ساله بزه کار را می برند تا برای مقابله با مردم به خیابان برشان گردانند! معتادها را شهرداری نه می برد و نه می خواهد. مسن تر ها را هم همینطور. حالا اکثر گداها جوان هستند و معتاد. چندتائی از آنها را دیدم که کیسه به دوش و پا برهنه بودند. جلوی مردم را می گرفتند و می گفتند " کفش دارین؟ من پابرهنه ام". این عجیب ترین و نامربوط ترین نحوه گدائی بود که در تهران دیدم، والا بقیه بهانه های گدائی معتادان فراوان و تکراری است. خیلی ها معتقدند وضع بدترمی شود. یک نقشه از گسل های تهران خریدم. این گسل ها نشان میدهد که ترس و وحشت تهرانی ها بیهود نیست و تا زمین در یک نقطه تهران ترک بر میدارد بیخود خبر آن مثل برق در شهر نمی پیچد. فعالیت های فرهنگی مثل دست و پا زدن های نجات غریق های کشتی تیتانیک است. گوئی قرار است همه با هم غرق شوند. اما حیف است اگر ننویسم که در این گرداب، عده ای از جان مایه گذاشته و کار فرهنگی می کنند تا بلکه ایران را و فرهنگ و سنت های انسانی آن را نجات دهند. شاید خانه هنرمندان یکی از فعال ترین این کانون ها باشد. اگر بگذارند و به آن نیز یورش نبرده و درش را نبندند. نوشته شده توسط پویا در 09:02 PM September 02, 2004بیرحمی های روزافزون
![]() این روزها گرم کار فلش «خشونت علیه زنان» هستم و اگر وقت و انرژیی هست بیشتر آنجا صرف می شود. این روزها موج ترور شدت گرفته است، از کشتن 12 شهروند نپال در عراق تا به گروگان گرفتن بیشتر از صد کودک مدرسه ای در روسیه و منفجر کردن خودشان در اسرائیل. آقای بوش هم که بالاخره مجبور شد بگوید که در مورد عراق اشتباه کرده است و همینطور در این شکل جنگ با تروریسم. چگونه با لشکر کشی می توان ریشه های تروریسم را خشکاند؟ جز اینکه کار به بیرحمی بیشتر می رسد؟ باید به دنبال ریشه های اجتماعی و فرهنگی این بود. اما چه بسیار پیوندهای اقتصادی و سیاسی بین المللی است که نمی توان باور کرد که انگیزه ای جدی برای مبارزه با تروریسم وجود داشته باشد. برای یک آشنایی سریع و چند نمونه ی خوب، فیلم فارنهایت 11/9 مایکل مور را ببینید. یادم هست که در اوایل جنگ آمریکا و عراق مقاله ای را از روزنامه ی واشینگتن پست ترجمه کردم که همانموقع در سایت ایران امروز منتشر شد و در آن، نویسنده چقدر خوب پیوندهای تصمیم گیرندگان این جنگ را با کمپانی های نفتی نشان داده بود. لازم نیست حتما آدم بدبینی باشی تا با چشمی نگران به آینده نگاه کنی. ![]() تازه امروز دانستم که خواننده ی خوب خانم دلکش در تهران در گذشته است. دیروز چهارشنبه. برای دوستی نوشتم که ما با آنکه از نسل او نبودیم ولی صدای او از نسل ما هم بود. یادش گرامی باشد. و صدایش پایدار. راست گفت آنکه گفت تنها صداست که می ماند. صدای یکی موسیقی اش است، دیگری نقشی که بر بوم می زند و یا کاری که برای انسانیت می کنی. صدای دلکش را با تصنیف ماندگار «به کنارم بنشین» بشنویم.
نوشته شده توسط پویا در 08:28 PM |
![]()
![]() صبحانه
|