« June 2004 | Main | August 2004 »
July 30, 2004
حافظ و شاه شجاع و داوری های ما ...

در ادامه ی پست قبلی تنها می توانم اشاره ای داشته باشم که بسیاری از بزرگان ادب ما از قدیمی ترها مانند علامه قزوینی و دکتر غنی تا شاعران بزرگی مثل شادروان شاملو و ه. ا. سایه دست به تحقیق درباره ی حافظ و ویژگی های شعر او زده اند. زمان بین انتشار «حافظ شاملو» و «حافظ به سعی سایه» بسیار کوتاه بود. این دو شاعر بزرگ هر دو از روی عشق به شعر حافظ این کار را انجام داده اند.
شعر حافظ که همه می دانیم دنیایی پر رمز و راز است و پر از اشاره های فلسفی و عرفانی. می دانیم که او در بند تعصبات دینی و فرقه ای نبوده است.
اما او هم در موقع خود موضع گیری های اجتماعی و سیاسی داشته که شاید با دید امروزی مثبت دیده نشود.
دوران اوج کار حافظ در زمان امیرمبارزالدین و پسر او شاه شجاع از خاندان آل مظفر بود. این ملوک الطوایفی زمان بین مغول و ایلخانان و تیموریان بوده است. حافظ به دربار شاه شجاع راه داشت و شاه شجاع خودش مجموعه ی متضادی بود از احساسات لطیف، شعر و هنرپسندی و استبداد و بیرحمی پادشاهی.
نمونه هم اینکه شاه شجاع و برادرانش پدر را در اصفهان در بامدادی دستگیر کردند و در شب همان روز دو چشم او را کور کردند. و پس از آن بود که شاه شجاع از میان برادران به قدرت رسید و بارها با آنها جنگ و گریز داشت. با اینکه دربار شاه شجاع دربار شعر و شراب بود اما در بیرون، رفتار او با مردم فرقی با دیگر شاهان و حاکمان بیرحم و مستبد نداشت.
اینهمه اما باعث نمی شد که حافظ مدح او را نگوید و شعر در وصفش نسراید.
من فقط می خواهم بگویم که همه ی آدمها جنبه های مختلف و دوره های مختلفی در زندگیشان دارند و باید مجموعه ی کار یک انسان و شاعر و نویسنده را دید. همین.

جبین و چهره حافظ خدا جدا مکناد
ز خاک بارگه کبریای شاه شجاع
یا
خیال آب خضر بست و جام کیخسرو
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

که ابولفوارس لقب شاه شجاع بود.

این غزل را هم حافظ در وصف شاه شجاع و دربارش گفته است: (غزل 300 ، حافظ به سعی سایه)
عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام

ساقی شکر دهان و مطرب شیرین سخن
همنشینی نیک کردار و ندیمی نیکنام

شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی
دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام

بزمگاهی دلنشان چون قصر فردوس برین
گلشنی پیرامنش چون روضه دارالسلام

صف نشینان نیکخواه و پیشکاران با ادب
دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام

باده گلرنگ تلخ تیز خوشخوار سبک
نقلش از لعل نگار و نفلش از یاقوت خام

غمزه ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ
زلف جانان از برای صید دل گسترده دام

نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخن
بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام

هرکه این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه
وانکه این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام

نوشته شده توسط پویا در 05:40 PM

July 28, 2004
پنج شاعر


در پیک نت آمده بود که کتابی از شاعر خوب منوچهر آتشی درباره پنج شاعر مطرح معاصر، نیما، شاملو، فروغ، اخوان و سهراب سپهری منتشر شده است. من فکر می کنم خیلی از ما درباره نظرات سیاسی و اجتماعی این شاعران فکر کرده ایم و هر کس برداشت خودش را دارد. اما ویژگی کتابهایی مثل این کتاب آتشی این است که ما را با دنیایی که شعر شاعر در آن متولد شده است آشنا می کند. با زوایای زبانی و تصویری و شعری. خواندن این کتابها، شعر خواندن و درک تصاویر و زبان ویژه ی شاعر را هم به نوعی یاد می دهد.
من فکر می کنم این اهمیت دارد. قضاوت بسیاری از ما درباره یک شاعر از برداشت سیاسی و اجتماعی او سرچشمه می گیرد. اما این کافی است؟
خلاصه ی نوشته ی پیک نت این بود:

«آتشى در تحليل اشعار شاملو می نويسد كه شاملو يك شاعر مدرن بزرگ بعد از نيماست. آتشى در كتاب ديگرش با عنوان «خيال روزهاى روشن» درباره نيما می نويسد: «نيما با وزن شكنى آشكار و پرهيز از شيوه هاى فصاحت گويى، چنان آغاز به سرودن كرد كه گويى دارد به زبان محاوره با تو حرف مى زند.»
درباره سهراب سپهری آتشی می نويسد: هشت كتاب سهراب سپهرى را مى توانم به جرأت بگويم بيش از چهار بار خوانده ام. پنهان نمى كنم كه هميشه از شعرهاى او لذت برده ام. حتى از شعرهاى بد او،مثل زندگى خواب ها، شرق اندوه.
در كتابی كه به اخوان اختصاص يافته آتشی می نويسد:
اخوان بى اغراق سراپا و هميشه، شعر بود، «اخوان خود شعر بود.»
و سرانجام، آتشی به سراغ فروغ می رود و درباره او می نويسد: فروغ درواقع، از يك سو آخرين حلقه چهره هاى برجسته دهه هاى سى و چهل است و از سوى ديگر، از طريق شعرش اولين سرحلقه شاعران جديد است.»

نوشته شده توسط پویا در 08:24 PM

July 26, 2004
تحریم یا شرکت، مسئله این نیست!

موضوع معرفی میرحسین موسوی برای انتخابات ریاست جمهوری کم کم جای خود را در وبلاگ ها باز می کند و بحث هایی شبیه آنچه که پیش از انتخابات مجلس هفتم بود در می گیرد. نظرها هم بیشتر بر تحریم یا شرکت در این انتخابات است. طبیعتا این موضوع شرکت یا تحریم به خیلی از اوضاع داخلی بستگی دارد و بیشتر از همه به مردم.

این نامعلومی از آنجا سرچشمه می گیرد که مردم ما از تشکل های مدنی خودشان محرومند و هنوز به صورت توده ای و دست جمعی اقدام می کنند. مثلا در دوم خرداد اینکه برنامه ی آقای خاتمی واقعا برای اصلاحات چیست مهم نبود. مهم راهی بود که برای جلوگیری از یکپارچه شدن قدرت مافیای سیاسی و اقتصادی باز شده بود و امید به کمتر شدن محدودیت های اجتماعی. این امید در انتخاب بعدی خاتمی هنوز بر قرار بود. بی آنکه هنوز برنامه ای برای اصلاحات ارائه شده باشد. حتی متفکران اصلاحات نمی دانستند برنامه شان چیست. آقای خاتمی در جایی تغییر قانون اساسی را خیانت نامید. در حالی که حتی بسیاری از خود اصلاح طلبان چنین ضرورتی را دیده بودند.

این امیدهای مردم در انتخابات شوراها به نا امیدی کامل کشید و نتایج مجلس هفتم را هم که می دانیم. اما این هم که اگر در انتخابات شرکت نکنیم پس «آنها» همه چیز را قبضه می کنند به نوعی ساده کردن شرکت مردم در تعیین سرنوشتشان است. من فکر می کنم موضوع چیزی فراتر از شرکت یا تحریم است. موضوع اصلی آگاهی مردم به حقوقشان است و اهمیت رائ شان. این را در نظرخواهی وبلاگ الپر نوشتم، بدون کمترین توضیح بیشتری که شاید بماند برای فردا:

« من فکر می کنم اینطور رای دادن به موسوی یا هر کاندیدای اصلاح طلبان همانطور ساده انگارانه است که بعضی فکر می کنند با تحریم می توانند تاثیری بگذارند. به نظر من باید سعی کرد از طریق افکار عمومی و روزنامه های باقی مانده اصلاح طلبان و کاندیدشان را مجبور کرد که برنامه ارائه کنند. چه می خواهند بکنند؟ تمام دلایلی که شما آوردید این بود که از بد بدتر نشود. این درست است اما همین بی برنامگی و روزمرگی هم موجب شد که جنبش دوم خرداد را عقیم کنند. نتیجه اش بی تفاوتی و بدبینی مردم. پای صندوق رای رفتن وقتی تنها راه است خوب است اما مردم باید کم کم عادت هم بکنند که برنامه بخواهند و رایشان احترام داشته باشد. نه اینکه با پشتوانه 22 میلیون رای، مردم را به خانه بفرستند و چانه زنی کنند. به نظر من مردم با تجربه دوم خرداد می توانند از کاندیدای احتمالی اصلاح طلبان برنامه و مسئولیت بخواهند. این گونه صحبت کردن از رای دادن و شماتت مردم که چرا در شوراها رای ندادند کوچک کردن نقض اصلاح طلبان در عقیم ماندن جنبش 2 خرداد است. البته اگر کار به تایید آن کاندیدا بکشد که من زیاد خوشبین نیستم. »

نوشته شده توسط پویا در 07:49 PM

July 24, 2004
به یاد احمد شاملو


>

نوشته شده توسط پویا در 02:49 PM

July 23, 2004
دده


عکس واقعی دده

موقعی که تاریخ و بویژه تاریخ دوران قاجار را می خوانیم، جابجا در خانه های اعیان و اشراف به نوکران و کنیزهای رنگین پوستی بر می خوریم که در حاشیه ی ماجراها می آیند و می روند. و بخصوص کنیزان فقط خدمتکار و به اصطلاح بیار و ببر نیستند. بیشتر وقتها نقش للگی و نوعی مادرخواندگی را برای فرزندان این اعیان و اشراف داشته اند. تا جایی که حتی تاج السلطنه دختر ناصرالدین شاه را یکی از همین «دده خانم» ها سرپرستی می کرده است. به این فکر کرده ام که آیا روزی کسی دست به تحقیقی می زند که ببینیم اینها که بودند، چگونه به ایران وارد می شدند و خرید و فروش می شدند؟ و در طول نسل ها چه شدند؟
تا حالا مقاله یا کتاب مستقلی در اینبار ندیده ام. خاطرات نجمی علوی خواهر شادروان بزرگ علوی نویسنده معروف را که می خواندم باز جای پایی از این انسان های بی نام و نشان دیدم. به فکر م رسید حداقل در اینجا مطلب کوچکی بنویسم.
اما از آنجا که نوشته ی تاج السلطنه خیلی قدیمی تر است از آنجا شروع می کنم. تاج السلطنه از دوران کودکی اش در حرمسرای شاهی می نویسد:

«دایه ای از اواسط الناس برای من معین شد، دده و ننه هم از همان قسم، و این دده، مخصوصا باید سیاه باشد، زیرا که ، یزرگی و بزرگواری آن عصر، منوط به این بود که در بندگانی که خدا ابدا فرق نگذاشته، الا تغییر جلد، - و اگر به نظر انصاف بنگریم، در درگاه پروردگار سیاه و سفیدی منظور نیست- بیچاره ها را اسیر و ذلیل نموده و اسباب بزرگی و احتشام خود قرار داده، «زرخرید» می گویند، مثل بهایم، این بیچاره ها را با پول بیع و شری، نمایند، وچون سرای سلطنتی بود و مادر من در این حرمسرای محترم بود و پدر مادر من چند سال به حکومت کرمان و بلوچستان مفتخر و سرافراز بود، بدین جهت، از این دده ها، بنده ها، زرخرید ها در منزل ما به وفور بود. پس از همین جنس یک بدل دده ی دیگر گهواره جنبان هم برای ما معین و معلوم شد، و اطاقدار، صندوقدار، رختشوی هم باز از همین جنس.
از آنجایی که به این طایفه ی بدبخت به نظر احتقار همیشه نگاه کرده اند و با بهایم و وحوش فرقی نگذاشته اند، این بیچارگان در وادی جهل نشو نما یافته و واقعا «ح» را از «ب» تمیز نمی دهند، چه رسد به اجرای قوانین و رسومات متمدنه. این ها بودند اشخاصی که باید مرا بزرگ و تربیت نمایند، به اضافه ی خواجه باشی هم از همین جنس، و تکلیف این خواجه باشی هم این بود که: مردم را به تعظیم و تکریم این بچه ی شیرخواره امر نموده، اگر کسی بر حسب اتفاق ملتفت ادای وظیفه نمی شد، با چوب دست باید از قرار مقدور بکوبد. ...» (1)
گویا یکی از محل های اصلی خرید و فروش این برده ها کرمان بوده است چون نجمی علوی هم اشاره به آنجا دارد:
«دده که او را زرافشان صدا می کردیم ... حدود یکسال بعد از اقامتان در مردکان ، در گذشت. دده برایم مظهر عاطفه و مظلومیت بود و خاطره ش همواره برایم جاودانی است.
زرافشان، آخرین نسل از بردگان رنگین پوست در ایران بود. ورود این انسان رنگین پوست به درون خانواده ی مادربزرگم به این شکل شروع شد:
مادربزرگم یگانه دختر دردانه ای داشت به نام قمر. وقتی مادرم قمر به سن 13 سالگی می رسد، مادرش به دلالان برده فروش سفارش می کند تا کنیزی برای هم بازی با دخترش برایش خریداری کنند. در آن روزگار در ایران، خرید و فروش برده رواج داشت. اعیان، الکین و تجار آن زمان یکی از مشتریان پروپاقرص خرید برده ها بودند و دلالان برده از این طریق، کسب و کاری پر منفعت داشتند. دلالان، برده ها را از نقاط مختلف گرد می آوردند و به برخی مناطق از جمله کرمان می آوردند و مانند کالا آنان را برای مشتریان توزیع می کردند و حق دلالی خود را می گرفتند.
یکی از این دلالان به مادر بزرگم خبر می دهد که سه برده را نزد او می آورد و بر حسب سلیقه اش می تواند یکی از آنها را خریداری کند.
دده جریان فروش خود را بعدها بری من به این شکل توصیف کرد: سه سینی که روی آن استکان چای بود به دست ما سه نفر برده دادند و هر یک از ما سه نفر به نوبت با سینی چای وارد اتاق خانم بزرگ شدیم تا از میان ما سه نفر یکی را انتخاب کند و بعد خریداری نماید. نوبت من که رسید، وارد اتاق شدم، چای را تعارف کردم و خانم بزرگ چای آوردن مرا پسندید و به قیمت 150 تومان مرا خرید و حق دلالی هم جداگانه بود.
دده آن موقع 12 سال داشت. من از این سرگذشت غم انگیز زرافشان، برای اولین بار در قزوین وقتی که در روزنامه ی «دوست ایران» کار می کردم واقف شدم. زرافشان برایم حکایت کرد:
پدر و مادرم به عنوان برده توسط یکی از اعیان کرمان خریداری شدند و من در آن خانه اعیان به دنیا آمدم. آن اعیان فرزندانی داشت که من از کودکی با آنها بزرگ شده و خیلی به آنها علاقمند شده بودم و با هم همبازی بودیم. شبی ناگهان بیدار شدم، نه پدرم را نزد خود دیدم و نه مادرم را. بعدها فهمیدم که آن اعیان مرا به دلالی فروخته. مرتب در تنهایی گریه می کردم و مدتی گذشت و فکر می کنم یکی دو سال تا اینکه شبی در خواب بودم و وقتی از خواب بیدارم کردند، دیدم در ظلمت شب گروهی سیاه پوست مثل من در یک جا جمع هستیم. ما را مثل دانه های تسبیح یک به یک شمردند و سپس هر دو نفر را داخل کجاوه قرار دادند و سوار قاطر کردند و برده ها را از کرمان به مقصد نامعلومی حرکت دادند.» (2)

خیلی از موضوع های آشکار نشده و پنهان مانده در تاریخ حتی معاصر ما وجود دارد. موضوع این انسان های به بردگی کشیده شده هم از آن دست.

شاید امروزه مشکل باشد تصور اینکه چنین وضعیتی در گذشته ای نه چندان دور در کشور ما وجود داشته است. شاید هم نه. گویا این بردگی به صورت های جدیدتر و حادتری در آمده است. موضوع قاچاق و فروش دختران ایرانی در شیخ نشین های خلیج فارس و پاکستان نمونه ای از آن.

(1) - خاطرات تاج السلطنه. ص. 16 و 17
(2) - ما هم در این خانه حقی داریم. خاطرات نجمی علوی. ص. 106 - 104

نوشته شده توسط پویا در 07:24 PM

July 22, 2004
اعتصاب غذا


اینکه یک زندانی سیاسی برای اظهار عقیده اش باید در زندان و تحت انواع فشارها باشد به اندازه کافی دردناک هست. حالا این قربانیان سرکوب مجبور هستند به خاطر فشارهایی که در خارج از زندان به خانواده هایشان می آورند اعتصاب غذا کنند. یعنی چقدر این فشارها به خانواده ی این زندانیان باید زیاد بوده باشد که کار به اینجا بکشد.
به رابطه ی برخی از این زندانیان هم با جرمشان که نگاه کنیم، از درجه ی بی قانونی و نبود آزادی فقط می توان تعجب کرد. در کمتر جایی از دنیا موکل و وکیل را با هم زندانی می کنند.

درباره ی جنبش دوم خرداد و آنچه گذشت و آنچه در حال گذر است این مصاحبه را در روزنت بامداد خواندم. گویا یکی از بهانه های توقیف نشریه ی آفتاب همین مقاله بوده است.

نوشته شده توسط پویا در 06:01 PM

July 21, 2004
سی ام تیر 1331 خورشیدی

دیروز سالروز قیام
30 تیر بود.
«انگلیس که در خنثی کردن قانون ملی شدن صنعت نفت با برکناری مصدق ناکام مانده بود و با توجه به اینکه فرد اصلی مورد نظر آن کشور برای تصدی مقام نخست وزیری ایران، در این زمان کاملا بی اعتبار شده بود، به چاره جویی های دیگر پرداخت. به زودی چنین موردی دست داد: احمد قوام، از زمان انتصاب مصدق، بارها با انگلیسی ها تماس گرفته بود و خواهان پشتیبانی بریتانیا برای رسیدن به مقام نخست وزیری شده بود. جولیان آمری، یک عضو محافظه کار پارلمان انگلیس در مارس 1952 در پاریس با قوام دیدار کرد. پس از آن قوام به تهران بازگشت تا زمینه را برای پشتیبانی از رسیدن به مقام نخست وزیری برای خود فراهم آورد. وی صورتی از اعضاء کابینه احتمالی خود تهیه کرده و آن را برای تایید به انگلیسی ها داد. انگلیسی ها طی درخواست از نمایندگان طرفدار انگلیس در مجلس ایران برای کمک به قوام و پشتیبانی از طرح وی برای پایان دادن به کشمکش نفت، از قوام پشتیبانی کردند. در اوائل سال 1952 انگلیسی ها توسط برادران رشیدیان، اقدام های پنهانی را برای ایجاد شکاف میان رهبران جبهه ملی، آغاز کردند.
رابین زائنهر، استاد زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه آکسفورد که در آن زمان در زمینه ایران برای ام آی-6 (سازمان جاسوسی انگلیس) کار می کرد، طی تلگرامی به مقام مافوق خود، ادعا کرد که برادران رشیدیان موجب ایجاد تنش های پدید آمده میان مصدق و برجستگان جبهه ملی و حسین مکی، در اوائل 1952 بوده اند.

ظاهرا، مصدق ار این گونه فعالیت ها آگاه بود. وی ناگهان در 16 ژوئیه، پس از آنکه در کوشش خود برای داشتن کنترل بر ارتش، و دز اختیار گرفتن کنترل آن به جای شاه با ناکامی و پاسخ منفی روبرو شد، با استعفا از مقام نخست وزیری، واکنش نشان داد. شاه قوام را به نخست وزیری بر گزید، اگرچه ظاهرا هنوز طرح های مربوط به نخست وزیری وی تکمیل نشده بودند. جبهه ملی تظاهرات گسترده ای را برای بازگشت مصدق به مقام نخست وزیری، سازمان داد. هنگامی که یگان های ارتش و پلیس به تظاهرکنندگان حمله کردند، دستکم 69 تن کشته و 750 نفر زخمی شدند. از آنجا که قوام محبوبیتی در میان مردم نداشت، پشتیبانان مصدق طی تظاهرات خود بر خیابان های تهران و دیگر شهرها، مسلط شدند و در 21 ژوئیه (30 تیر) ، مصدق پیروزمندانه به قدرت بازگشت.» (1)

(1) - دیپلماسی آمریکا و شاه. مارک گازیوروسکی. ص. 163

نوشته شده توسط پویا در 09:08 PM

July 20, 2004
فصل زنان


درباره مسائل زنان در جامعه امروز ایران برای فلش «خشونت علیه زنان» به نشریه ی کتاب مانند «فصل زنان» رسیدم که به کوشش نوشین احمدی خراسانی در ایران منتشر می شود. عنوان کوچکتر این مجموعه ی چتد جلدی «مجموعه ی آراء و دیدگاه های فمنیستی» است. ویژگی این نشریه اینست که برداشتی که از فمینیسم دارند یک برداشت پیشرونده و مترقی است. پیشرونده و مترقی به این معنی که آگاهی دهنده و هشدار دهنده است برای دستیابی به امکانات برابر اجتماعی همه ی شهروندان صرف نظر از مرد یا زن بودن. و این با مردستیزی بسیار تفاوت دارد که چندان فرقی با تحقیر زنان ندارد.
اما کسی مانند من که سالهاست در خارج از ایران زندگی می کند، دیدن این روح هایی که هنوز برای کمک به دیگران زنده اند ساده نیست. مگر دوم خردادی برسد و خنده و امید را بر لب جوان ها ببینی، یا 18 تیری تا نگاه پر هیجان و کمی ترس خورده ی آن جوان دانشجو را ببینی و طپش قلب او را از هزاران کیلومتر فاصله حس کنی، تا ببینی روح های سوزنده هستند و این سوزندگی باقی ست، پس از قرن ها و هزاره ها ...
و «فصل زنان» را هم که ورق می زنی یا می شنوی که در گوشه ای مشاوره ی حقوقی رایگان در اختیار زنان می گذارند، به خودت می بالی که کسانی هستند که پر تلاش و با علاقه مشغولند، زن و مرد و طبیعتا بیشتر زن. بی هیچ های و هویی تنها کار اجتماعی و کار آگاهی دهنده. و بیابان برهوتی نیست حتی اگر هر از چندی خاموشی سایه گسترده باشد.
طرح مسائل زنان بماند تا فرصتی نه چندان دور.

مصاحبه ی آقای حجاریا ن را که در اینترنت می خواندم، بیشتر به این فکر می کردم که کاش در تمامی این سالها نسل باهوش تر و خلاق تری از متفکران اجتماعی در کشور ما پا گرفته بود. متفکری که در هنگام خود، دینامیک جنبش های اجتماعی را بشناسد و بتواند شور و امید همگانی را در نهاد های مدنی جنبه ی عملی بدهد. نه اینکه در تمام این سالها، مردم را فقط برای صندوق های رای بخواهد و روز پس از آن، آنها را به خانه بفرستد و خود در پشت درهای بسته در پی حل و فصل مشکلات انباشته شده ی سیاسی و اجتماعی باشد. تن به تعطیل دسته جمعی مطبوعات بدهد، قانون مطبوعات را با حکم حکومتی به فراموشی بسپارد، 18 تیر ها و ترور خود این آقای حجاریان و کشتن زهرا کاظمی و دستگیری دانشجویان و بسیاری مسائل دیگر را به مماشات و سکوت برگزار کند، نکوشد که ریشه ی منافع اقتصادی و مافیایی محافظه کاران را توضیح بدهد... و این لیست را می توان ادامه داد.
اتفاقا ایشان به جای اینکه بگویند که مسبب این ناامید و بی تفاوتی همگانی کیست می گویند: چرا مردم دسته دسته و به صورت هزاران نفری به پشتیبانی تحصن نمایندگان مجلس نیامدند؟ درست مانند آقای خاتمی که هر بار در مورد نقش ایشان در جنبش اصلاحات پرسیدند به صورت کلی گفتند که جامعه مدنی قهرمان پرور نیست و مردم نباید دست روی دست گذاشته و منتظر قهرمان باشند. این که بیان یک ویژگی کلی جامعه مدنی است. مشکل آنجاست که در جامعه ای که هرگونه تشکل اجتماعی باید از هفت خوان امنیتی و بوروکراسی دولتی عبور کند، دولت و مجلس اصلاحات چه اقدامات مشخصی برای هموار شدن تشکیل نهادهای مدنی انجام داده اند؟
در اینکه محافظه کاران بنا را بر عقیم کردن جنبش اصلاحات گذاشتند، گویا جای چون و چرایی نباشد. پرسش باید از اصلاح طلبان دولتی باشد که برای باروری این جنبش چه کردند.

نوشته شده توسط پویا در 08:13 PM

July 19, 2004
طرف ما شب نیست


به یاد زهرا کاظمی و مظلومیت او
نگاه کن چه فروتنانه بر درگاه نجابت ... از احمد شاملو

>

نوشته شده توسط پویا در 09:19 PM

July 18, 2004
تحقیر یک ملت ...


وقایع زیادی و حتی در یک زمان در کشور ما اتفاق می افتد بی آنکه عاملانش مانعی در برابر خود ببینند. می خوانم که دادگاه متهم به قتل زهرا کاظمی که تاره متهم اصلی هم نبوده اند پس ار یک روز تعطیل می شود و خانم شیرین عبادی از ناعادلانه بودن دادگاه و رای آن می گوید. در خود مجلس ششم علنا از قاضی سعید مرتضوی به عنوان متهم اصلی یاد شد.
مادر زهرا کاظمی در دادگاه می گوید:
«مادرش عزت کاظمی دیروز در دادگاه به افشای گوشه ای از این جنایت هولناک پرداخت و گفت : سینه اش را سوزانده بودند, انگشتان او را شکستند, دست و پایش شکسته بود, خودم دیدم, دخترم را زجر دادند و زیر شکنجه کشتند. من میخواهم انتقام او گرفته شود.»

خبر توقیف روزنامه ی وقابع اتفاقیه و جلوگیری غیرمستقیم از انتشار روزنامه ی بسیار جوان جمهوریت خبر دیگری بود. کارکنان و نویسندگان این روزنامه ها هم حتما عادت کرده اند که هر از چندی کیف به دست از ساختمان این روزنامه ی توقیف شده به ساختمان آن روزنامه ی تازه تاسیس نقل مکان کنند.

اما بدنبال واکنش های اجتماعی که بگردی، آنچنان چیزی نمی یابی. جوانانی سراغ روزنامه ی جمهوریت را می گرفته اند و خوب، روزنامه در نیامده است. به همین سادگی ...
مدتی پیش در عکسی خبری، نوجوانان و جوانانی را دیدم که بدلایل عجیب و غریب و پیش پا افتاده در گوشه ای از چهارراه خیابان روی زمین نشانده بودند و دست بند به دست و با شکلی بسیار تحقیر آمیز.

جا افتادن چنین رفتارهای غیر انسانی و تحقیر آمیز در جامعه بسیار رقت آور و دردناک است. دردناک است وقتی که می بینی جامعه چگونه از کنار بی قانونی ها و خودسری ها می گذرد. می توان بسیاری دلایل جامعه شناختی و سیاسی آورد که همه هم ریشه در واقعیت امروز کشور ما دارند. اما این از دردناک بودن موضوع چیزی کم نمی کند، اگر چیزی بر آن اضافه نکند.

نوشته شده توسط پویا در 04:39 PM

July 17, 2004
رومن رولان و صحاف باشی ...


امروز در اورکات با گروه طرفداران ایرانی نویسنده معروف فرانسوی رومن رولان آشنا شدم. دو رمان بسیار معروف او «ژان کریستف» و «جان شیفته» هستند که با دست مترجم و نویسنده ی پر توان ما محمود اعتمادزاده، م.ا. به آذین، با استادی به فارسی ترجمه شده اند و بارها تجدید چاپ شده است. کسی از دوستان این گروه طرفداران، خواسته بود بنویسیم که بیشتر تحت تاثیر چه جمله یا عبارتی در نوشته های رومن رولان قرار گرفته ایم. من فکر می کنم که کلیت یک کتاب و یک رمان می تواند روی بخشی از خودآگاه یا ناخودآگاه آدمی تاثیر بگذارد، اگر حرفی از زندگی باشد و نه تنها یک جمله پردازی ادبی زیبا.
اما عبارتی از رومن رولان روی دید و بینش من اثری مانا داشته است که هنوز پس از سالها که برای اولین بار آن را خواندم، هنوز با خودم تکرار می کنم:
ما به فرزندانمان قدرت زندگی و تحمل رنج ها و سختیها را می دهیم. آنها خودشان شیوه ی زیستن را خواهند آموخت.
این را که می نوشتم به یاد نوشته ی یکی از معدود جهانگردان ایرانی به فرنگ رفته افتادم. میرزا ابراهیم صحاف باشی در سال های 1314 و 1315 قمری به اروپا، آمریکا، چین و ژاپن مسافرت کرده است وخاطرات خودش از این سفرها را نوشته است.
میرزا ابراهیم انسان متجددی بود. اولین سالن سینما را در خیابان چراغ گاز نهران دایر کرد. این سالن سینما صندلی نداشت و تماشاچیان مثل مسجد روی قالی می نشستند. این سینما بیش از یکماه دوام نیاورد. مخالفین سیاسی او با تحریک ملایان توانستند این اولین جرقه های مدرنیت را خیلی زود خاموش کنند. او از فعالان جنبش مشروطیت بود ولی پس از به توپ بسته شدن مجلس مورد غضب قرار گرفت و تبعید شد.
اما او درباره ی تربیت بچه ها در فرنگ می نویسد:
«از قراری که معلوم می شود پرستاری پدر و مادر در فرنگ فقط تا سن دوازده سالگی است. بعد باید خودشان محنت کشیده تحصیل معاش نمایند. اگرچه کار صحیح این است. به سن پنج سالگی به مکتب می گذارند. تا سن دوازده سالگی چیزدان می شوند. بعد ترقی و تنزل با خود اولاد است. بیچاره بچه های ما، بیست ساله هم که می شوند هنوز (ایشان را) آقا کوچولو یا آقا موچول صدا می کنند. ده هزار جمعیت زن و مرد در محوطه حرکت می کنند، ابدا صدایی نیست. نعوذبالله اگر آقا کوچولو و خانم کوچولو در محوطه حرکت نمایند. پس تربیت لذیذترین تمام نعمات الهی است برای اولاد، نه ملک و مال وعیال.» (1)
معلوم نیست اگر صحاف باشی ما امروز زنده بود چه می نوشت.

(1) - سفرنامه ی صحاف باشی. ص. 60 . به نقل از کتاب «ایران و جهان» عبدالحسین نوایی. ص. 573

نوشته شده توسط پویا در 07:36 PM

July 16, 2004
روزگاران ...

نمی دانم کتاب «روزگاران» از شادروان دکتر زرین کوب را خوانده اید یا نه؟ «روزگاران» تاریخ نسبتا کامل ایران است از سپیده دمان تاریخ تا انقلاب بهمن 57 . من یکبار آن را خوانده بودم و اینروزها هر از گاهی به گوشه ای از آن نگاهی می اندازم. می دانید که شادروان زرین کوب در ادبیات فارسی هم دست توانایی داشت. این با عث می شود که نثر او در کتابهای تاریخ نه یک نثر خشک بلکه نوشتاری زیبا و جذاب هم هست. اینقدر جذاب که می توان گوشه ای از آن را باز کرد و مثل یک رمان تاریخی خواند، بدون اینکه از کیفیت علمی آن چیزی کاسته باشد.
کسانی مثل من که با زبان موجز ریاضی سخن می گوییم، شاید بیشتر شیفته ی این واژه پردازی ها و جمله سازی های پر معنا و زیبا می شویم.
اما غیر از این نثر زیبا، از آنجایی که بخش مربوط به اشکانیان را بیشتر می خواندم، به این فکر کردم که این شاهنشاهان چقدر پدر کشته اند و پسر سربه نیست کرده اند تا دمی در قدرت بمانند. کسی که بر پدر و پسر و برادر رحم نکند دیگر معلوم است بر سر رعیت بیچاره چه می آورد.
اما آنچه که به این کتاب ارزشی ویژه هم می دهد اینست که تاریخ زندگی مردم ما را در طول هزاره ها هم به بیان می آورد. تلاش برای بیرون کشیدن تارهای مشترک تاریخی که هنوز بر ما تنیده اند هم دردناک است و هم یک نوع کنجکاوی انسانی را ارضا می کند. تارهایی که بر ما تنیده اند، هنوز پس از هزاره ها و قرون
...
حکايت عبرت‌انگيز انسان طرازنوين

این نوشته ی امیر ممبینی طنز است اما طنزی که از واقعیت ها ی تلخی می گوید که حداقل زندگی سه نسل از انسان ها را به گونه ای دیگر رقم زد.
در اینجا یا اینجا می توان خواند.

نوشته شده توسط پویا در 09:07 PM

July 13, 2004
جامعه مدنی یا ...؟

در بحث روز گذشته تلاش من این بود که مفاهیم اجتماعی مانند آزادی و عدالت و حقوق شهروندی در یک جامعه ی مدنی را در چارچوب فضایی که این مفاهیم در آنها پرورانده شده اند در نظر بگیریم. اینکه ما بدنبال مصادیق چنین مفاهیمی در جامعه ای نه چندان پیشرفته در گذشته ی دور بگردیم، کمکی به فهم درست موضوع نکرده ایم. چنین مفاهیمی ابتدا در جوامعی مطرح شد که به کلی از ساختار قبیله ای و تولیدات ابتدایی محلی بریده بودند. و تازه من به عصر روشنگری و رنسانس اروپا نگاه می کنم.

اگر بخواهیم به ریشه های فلسفی و جامعه شناختی برویم سر از دولت شهرهای ایونی و یونانی در می آوریم. جوامعی مبتنی بر کار بردگان و بازرگانان و پیشه وران آزاد. جوامعی که حاکم نیازی نداشت که توجیه الهی داشته باشد، آنگونه که در شرق، در عیلام و آشور و بعدها در امپراطوری های هخامنشی و پس از آن معمول بود. جوامعی مبتنی بر کشاورزی و نظام آبیاری کنترل شده. در دولت شهرهای یونانی اساس حکومت را نه قوانین الهی بلکه قوانین مدنی و ساخته ی عقل انسانها اداره می کرد. فراموش نکنیم که در پی ارزش گذاری این یا آن قانون مدنی نیستیم. شکی نیست که در ابتدا مفهوم شهروندی شامل بردگان و بندگان نمی شد و تنها به اصطلاح شهروندان آزاد را در بر می گرفت، اما تاریخ هم منطق تکاملی خود را دارد و پله پله خود را بالا می کشد.

اینکه آزادی در ادیان الهی مطرح شده است به هیچ رو آن آزادی شهروندان یک جامعه مدنی نیست. در ادیان الهی، انسان به طور فطری به جستجوی خداست و منظور از آزادی او در واقع «بندگی فقط به خدا» است و طبیعتا به قوانینی که خدا بنیان گذاشته است گردن می گذارد. بیش از این وارد این بحث ها نمی شویم که شاید جای آن در یک وبلاگ نباشد. تنها می خواهم بگویم که حدود آزادی یک شهروند جامعه ی مدنی به کلی با مرزهای دینی جداست. در یک جامعه ی مدنی تمام شهروندان از حقوق یکسان برخوردارند و از امکانات اجتماعی یکسان بهره می برند، صرف نظر از اینکه از چه جنسی (زن یا مرد) هستند، چگونه می اندیشند، به چه ایمان دارند یا ندارند، چگونه می پوشند و مانند این ها.

و چنین شهروندانی با آزادی کامل از حق تشکیل احزاب و تشکل ها ی خودشان بهره مند هستند و بر اساس خرد جمعی یا انتخابات آزاد عمومی حکمرانان موقتی را انتخاب می کنند. و همه ی شهروندان صرف نظر از دین و آیین شان در انتخاب شدن و انتخاب کردن آزاد هستند. چنین آزادی هایی اساسا در یک جامعه ی دینی نمی تواند وجود داشته باشد. در چنین جامعه ای مرز بزرگی میان انسانها وجود دارد و آن ایمان به عقیده ی دینی حاکم است.

آن نیروهای سیاسی که امروز در جامعه ی ایرانی می خواهند صادقانه با مردم سخن بگویند، اگر شعار «ایران برای همه ایرانیان» را می دهند، خوب است به این هم اشاره ای داشته باشند که پس امورات کشور را خرد جمعی این «همه ی ایرانیان» تعیین می کند و ایمانهای افراد مسئله ی خصوصی آنها است.

شخصا فکر می کنم که نویسندگان مقاله ی روزنامه ی جمهوریت (به نوشته ی قبلی وبلاگ من نگاه کنید)، ملغمه ای ارائه کرده اند از اندیشه های اصلاح طلبانه و حفظ خطوط قرمز. در چنین ملغمه ای متاسفانه نمی توان به نقد آن مقاله ی مجزا پرداخت و ناچار کلیت اندیشه را می توان نقد کرد. و این طنز تاریخ ماست که گفته های واقعی گاه چنان در پوشش واژه ها پنهان هستند که موضوع وارونه جلوه داده می شود.

یکی از نمونه های چنین درهم آمیزی هایی نوشته های مستشارالدوله روشنفکر دوران قاجار است که تلاش داشت مفاهیم تجددطلبانه را در لباس آیات و احادیث مذهبی به خورد جامعه ی آن زمان بدهد و«صریحا نوشته بود که بدان جهت آن قوانین را به آیات و احادیث و اخبار مستند کرده و براهین آورده بود که دیگر نگویند، فلان چیز مخالف آیین اسلام یا آیین اسلام مانع ترقی و سیویلیزاسیون است.» (1)
در نقد این نوع نظریه پردازی میرزا فتحعلی آخوندزاده، روشنفکر ایرانی در نامه ای به مستشارالدوله می نویسد:
«رساله ی که شما از یوروپا آورده بودید و جمیع آیات و احادیث را نیز به تقویت مدعای خود در آن رساله دلیل شمرده بودید، نتیجه ی خیالات یوروپائیانست. زعم شما چنان بود که اتخاذ آن برای تحصیل مراد کافی است. اما غافل بودید از اینکه ترقی معنوی و خیالی بدین ترقی صوری و فعلی تقدم نجسته است. اتخاذ تجربه ی دیگران حاصلی نخواهد بخشید وقتی که انسان به اسواد خیال و طرح اندازی عقول ارباب تجربه پی نبرده باشد. .. مگر چاره ی این کار آیات و احادیث است؟ باید مردم به قبول خیالات یوروپائیان استعداد بهم رسانند. باید خیالات یوروپائیان در عقول مردم ایران به تجارت و مصنوعات یوروپائیان سبقت و تقدم داشته باشد. خواهید گفت که میرزا فتحعلی، خیال تو نیز امکان پذیر نیست. بلی، علی الحساب این هم راست است، باری، حق در خیال من است و وقتی خواهد رسید که مافی الضمیر ما از خیال من بروز خواهد کرد.» (2)

چرا در کشور ما همیشه راه های گذشته و به نتیجه نرسیده باز پیموده می شود؟ صد سال پیش بسیاری از ما به دنبال تجدد در جاهایی گشتیم که هیچ فایده ای نه برای ما و نه برای هیچکس داشت، جز آنانکه استبداد را در هر دوره ای به گونه ای به ما تحمیل می کنند. زمانی با فره پادشاهی و زمانی با امدادهای غیبی.

(1) - مشروطه ی ایرانی. ماشاالله آجودانی. ص. 47
(2) - همان. ص. 49

نوشته شده توسط پویا در 08:24 PM

July 09, 2004
جامعه ی مدنی و کمی هم چیزهای دیگر


شرح این عکس را در اینجا بخوانید

دیگر کم کم سرگرم کار فلش «خشونت علیه زنان» می شوم که طبیعتا روی نوشتن در این وبلاگ تاثیر می گذارد، چرا که باید فشرده کار کرد و این همه در کنار کار روزانه و زندگی معمولی و دغدغه های روزمره است. اما از آنجا که در اینجا درباره ی آنچه می اندیشم می نویسم تلاش می کنم که فاصله های طولانی نیافتد.

سایت پیک نت روزهای پنج شنبه یک مجله ی فرهنگی هنری منتشر می کند و حال و هوای مطالب با هر روزه فرق می کند. می توان با همه ی نظرات سیاسی این سایت موافق نبود اما باز هم از مطالب مجله ی پنج شنبه شان لذت برد. موسیقی هایی که برای شنیدن می گذارند کمتر در جای دیگر قابل دسترسی است.

گفته بودم که درباره مقاله ی روزنامه ی جمهوریت می نویسم. در شماره ی اول این روزنامه و در صفحه ی اول مطلبی ست با نام «سلام به جمهور». در این مقاله ی کوتاه درباره ی ضرورت آزادی اطلاع رسانی در جامعه بحث شده است و آزادی های مدنی را با نوع آزادی که در آموزش های دینی معرفی می شود یکی دانسته است. امروزه روشن نیست که بسیاری حرفها و موضع گیری ها و اظهارنظرها تا چه حد بیان عقیده واقعی گوینده یا نویسنده است و تا چه حد رعایت ظواهر کار و به اصطلاح در چارچوب خطوط قرمز ماندن.

اما واقعیت اینست که این یکی دانستن آزادی اجتماعی و سیاسی مدنی با آنچه در آموزه های دینی آزادی فطری نامیده می شود، در بزنگاه های تاریخی جنبش های مردمی معاصر موجب سردرگمی و ناروشنی و در نهایت تفرقه و جداییها شده است. نمونه ی بارز آن جنبش مشروطه بود که مفاهیم آزادی و عدالت مدنی با مفاهیم دینی تعریف می شد. برخی بخصوص روحانیون واقعا چنین فکر می کردند که مشروطه ی واقعی اسلامی شدن قوانین و شرکت مستقیم روحانیون در قانونگذاری و سازمان قضاوت است. منشا قانونگذاری را هنوز متون دینی می دانستند و متوجه این موضوع نبودند که در یک نظام قانونگذاری مدنی اولا همه ی مردم صرف نظر از مذهب و عقیده و قومیت و موقعیت اجتماعی سهیم هستند و دوما منشا قوانین چنین مجلسی خرد جمعی نمایندگان است بر اساس مصالح و نیازهای جامعه و نه متون دینی و قوانین بدون تغییر الهی.
نظام قضاوت هم اگر می خواست عادلانه باشدمی بایست حقوق تمام افراد جامعه یکی دانسته می شد. و این از اساس با آموزه های دینی تفاوت داشت. در نظام اسلامی هیچگاه مسلمان و غیر مسلمان یکی نیستند و از حقوق یکسان برخوردار نیستند. و این از همان صدر اسلام وجود داشته است. حتی ایرانیان مسلمان شده با اعراب دارای حقوق برابر نبودند و ایرانیان موالی یا بندگان نامیده می شدند. موالی حق ساخت سلاح و بر اسب نشستن و ازدواج با مسلمانان «حقیقی» را نداشتند. چون اعراب دین آوردن ایرانیان را از روی مصلحت می دانستند، دین داری خود را برتر می دانستند. صاحبان عقاید دینی دیگر هم طبیعتا در همه ی حقوق پیروان دین مسلط برخوردار نیستند

اما دسته ی دیگری هم بودند که دانسته در پی توجیه مذهبی مفاهیم مشروطه خواهی و آزادی و برابری بر می آمدند. بهانه ی این افراد هم همیشه ضروریات و مقتضیات روز بود. اما این در هم ریختن مفاهیم جداگانه و برداشتهای کاملا متفاوت با شکست جنبش مشروطه پایان نگرفت و تا روزگار نزدیک ما ادامه پیدا کرد. تا جایی که برای روشنفکری مانند جلال آل احمد راه مبارزه با وابستگی (آنهم با برداشت ساده انگارانه ی خود او) بازگشت به سنتها دانسته شد. در دوران انقلاب بهمن 1357 هم هیچگاه این در نظر گرفته نشد که مفهوم واژه ای مانند «شیطان بزرگ» چیست و تلاش برای پیشرفت اجتماعی چگونه با مبارزه با این شیطان صورت می گیرد. همه چیز دنیای پیچیده ی معاصر در قالب ها و مفاهیم دینی و سنتی که جامعه سالها و قرن ها با آنها خو گرفته بود ساده می شد و راه سعادت، بازگشت به آموزش های دینی اولیه نمایانده می شد. راه حل های سیاسی و قضایی واقتصادی ازمتون دینی بیرون کشیده می شد و در بسیاری موارد با زور و خشونت در جامعه پیاده می شد.

برای نمونه مخالف سیاسی محارب با خدا نشان داده می شد و خونش هدر بود. در عرصه ی قضایی جای دادگاه ها و دادسراها و وکیل مدافع را حاکم شرعی گرفته بود که هم قاضی بود و هم دادستان. حکمی که در تهران مجازات حبس 6 ماهه بود در شهرستانی کوچک و با قاضی شرع دیگری می توانست به سادگی اعدام باشد و هر دو این قاضیان حکم خود را از متون دینی می گرفتند.

تلاش می کنم این بحث را در همین یک دو روز آینده دنبال کنم.

نوشته شده توسط پویا در 11:49 PM

July 06, 2004
وبلاگ نویس نویسنده ؟


امروز می خواستم درباره ی سرمقاله شماره اول روزنامه تازه وارد «جمهوریت» بنویسم و تداخل مفاهیم جامعه مدنی با مفاهیم جامعه دینی، مشکلی که در چندین دهه ی معاصر گریبانگیر جنبش های مردمی در کشور ما بوده است. ولی در نگاهی به سایت صبحانه خبری دیدم درباره ی پایان کار یکی از وبلاگ نویسان، و فکری که مدتها ذهنم را به خود مشغول کرده بود و تنها یک بار با دوست خوب لیلا مطرح کرده بودم.
پدیده ی وبلاگ نویسی در کشور ما در مدت کوتاهی به صورت عجیبی رشد پیدا کرد. از شروع کار اولین وبلاگ نویس ها و وارد شدن واژه ای به نام وبلاگ تا رشد چندین هزار نفری آن مدت زیادی طول نکشید حتی شاید کمتر از یکسال. ولی ویژگی جامعه ی وبلاگ نویسان ما این بوده و هست که ناگهان بسیاری از افرادی که به نوعی به طور تخصصی و کاری با کامپیوتر سر و کار داشتند وبلاگ نویس شدند. این به هیچ وجه یک جنیه ی منفی نیست. به هر حال در جامعه ای مثل جامعه ی ایران که داشتن کامپیوتر و بالاتر از آن ارتباط با اینترنت هنوز همگانی نشده است، این خیلی هم غیر طبیعی نبود.
مشکل اینجاست که بسیاری از نویسندگان و صاحب نظران و قلم بدستان حرفه ای ما هنوز جایشان در وبلاگستان ایرانی خالی ست. بیشتر وبلاگ نویسان ما را دانشجویان رشته ی کامپیوتر تشکیل می داده اند و یا فارغ التحصیلان و علاقمندان این رشته. برای همین جای نوشته های خوب و پربار فرهنگی و ادبی و اجتماعی به گونه ای خالی بوده است.
به بسیاری از وبلاگ ها که سری بزنیم خیلی زود متوجه می شویم که کار نویسنده ی وبلاگ به گونه ای سرسری است و از پختگی و مطالعه ی لازم در موضوعی که می نویسد نشانه ی زیادی نیست. اما در همان زمان از بهترین قالب های html و گرافیک استفاده کرده است. کارهای زیاد فنی در صفحه اش انجام داده است و حتی در بسیاری موارد اینها را به گونه ای آورده است که مخصوصا به شما نشان داده شود.
دانستن این تکنیک ها چقدر هم خوب است اما باز مشکل ازآنجا آغاز می شود که وزنه ی نوشته هایی را که می کوشند فرهنگی و اجتماعی هم باشند، اینها سنگین می کنند ونه کسانی که مطالعه و تفکری در موضوع نوشته دارند و بحثی را مطرح می کنند.
تمام این نوشته ی بلند این را می خواهد بگوید که چقدر وبلاگستان ایرانی نیاز به افرادی مثل نویسنده ی خوابگرد دارد که کارشان و دغدغه شان در درجه ی اول همان موضوعاتی باشند که درباره شان می نویسند و نه فقط برای پر کردن فضای خالی یک قالب زیبا و با قابلیت های فراوان.
وارد شدن کسانی مانند روزنامه نگاران، و نویسندگانی مانند منیرو روانی پور و امثال اینها مژده بخش وبلاگستانی پر بارتر و با کیفیت تر را می داد. اما رفتن این گونه وبلاگ ها فقط کیسه ی نه چندان پر ما را تهی تر می کند.

نوشته شده توسط پویا در 04:53 PM

July 04, 2004
آسیب های اجتماعی


سایت سینا که «خبرگزاری جامعه جوانان ایرانی» نامیده می شود، خبرها و مطالب بسیاری درباره ی آسیب های اجتماعی ایران امروز دارد. بررسی آسیب های اجتماعی که به مردم یک کشور روزانه وارد می شود می تواند آیینه ای فرض شود که نتایج سیاست های حکمرانان را باز می تاباند. حکمرانان می توانند زیباترین حرف ها را بزنند و جالب ترین وعده ها را بارها و بارها تکرار کنند اما وقتی که دامنه ی ناهنجاری اجتماعی این چنین گسترده است، دیگر چه جایی برای واژه های زیبا می ماند؟

ویژگی کشور ما اینجاست که حکمرانان امروز، بدون توجه به نیازهای اجتماعی و مشکلات روزافزون اجتماعی، به گونه ای دور از هر منطق و عقل اجتماعی حرف می زنند و عمل می کنند که شاید نمونه های مشابه زیادی در دنیای امروز نداشته باشند. نمونه ی آشکار آن همین موضوع تماس های غیبی با امام زمان و ارائه لیست نمایندگان و انتخابات و مانند آن...

گستردگی و جدی بودن آسیب های اجتماعی که به مردم و بویژه جوانان و زنان ما وارد می شود، نمی تواند نگرانی آور نباشد. اما امروز دغدغه ی حکمرانان، مال اندوزی بیشتر و حفظ قدرت است. و اینها به هر قیمتی.

اینروزها سالروز 18 تیر است. در تمام این سالها اراده ای جدی وجود داشته است که با هر وسیله ای می خواسته است امید مردم و بویژه جوانان را به یک تغییر سیاسی و اجتماعی به سخره بگیرد و عقیم بگذارد. 18 تیر یکی از نشانه های آن بود. امروز جناحی که تمامیت خواه ، راست یا هر نامی که بر آن بخواهیم بگذاریم بر موج یک پیروزی بسیار لرزان و بی پشتوانه تاخت گذاشته است. پیروزیی که تنها نتیجه ی مخالفت و به میزان زیادی بی تفاوتی جامعه بوده است.
جامعه ای که امروز به صورت غیرقانونی زندگی می کند، به صورت غیر قانونی لباس می پوشد و به خیابان می آید، به صورت غیرقانونی تفریح می کند، به صورت غیرقانونی رابطه می گیرد، به صورت غیرقانونی تلویریون ماهواره ای می بیند، به صورت غیرقانونی به وبگردی می نشیند.
و از سوی دیگر جامعه ای که بصورت قانونی شلاق می خورد، تحقیر می شود، تهدید می شود ...

جامعه ای که نتایج کارهای این حکمرانان را در زندگی روزانه ی خود دیده است. اینکه این بی تفاوتی تا چه زمان بپاید را شاید نتوان حدس زد و تعیین کرد اما نتایج پایان آن را می توان به سادگی دید.

نوشته شده توسط پویا در 07:53 PM

July 02, 2004

امروز به دنبال مطلبی در اینترت بودم که به این وبلاگ برخوردم که درباره ی قتل یک دختربچه ی ایرانی بدست پدرش نوشته است. نویسنده خبر را در سایت اخبار یاهو دیده بوده است. من تعدادی از نظرهای خوانندگانش را به طور اتفاقی آورده ام که در دنباله ی مطلب می توانید کلیک کنید و بخوانید.


TEHRAN (Reuters) - An Iranian man cut off his seven- year-old daughter's head after suspecting she had been raped by her uncle, the Jomhuri-ye Eslami newspaper said on Sunday.

A post-mortem, however, showed the girl was still a virgin.

"The motive behind the killing was to defend my honor, fame, and dignity," the paper quoted the father as saying.

Rape often goes unreported in Iran where the conservative society sees it as bringing shame on the victim and family.

Local people have called for the man, who has been arrested, to be hanged, but under Iran's Islamic law only the father of the victim has the right to demand the death sentence.

The paper said the father, named as Khazir, has three wives.


I think it's time to realize that vast swaths of the world are suffering from mental illness brought on by state- and Islam-sponsored brainwashing. I actually don't hate people like this as much as I pity them. I pity that an organism that once apparently had all the goods to become a normal, loving human being has devolved into an illogical psychopath. Pathetic.


#3 Arthur Lee 9/9/2002 11:51AM PST


So much for that "it's not Islam, it's cultural" thing people like Queen Rania of Jordan try to push on us.

Unless, of course, it's just coincidence that Islamic countries of many different cultures happen to manifest this particular culturual phenomenon.


#4 Maine's Michael 9/9/2002 11:56AM PST


Maybe, as the father of the victim, he'll do the right thing, and ask for the death sentence.

Nah, lots more wivces and kiddies where that dishonourable little tramp came from.


#5 Capt. Queeg 9/9/2002 11:57AM PST


C'mon Charles...it just what we call the "different". This is what they do. We have no right to judge, remember?


#6 James 9/9/2002 11:57AM PST


Maybe, as the father of the victim, he'll do the right thing, and ask for the death sentence.

For himself, you mean?


#7 Michael Glazer 9/9/2002 11:59AM PST


muslims at their best.

Now I see why europe can't wait to have this there as well.


#8 mapgirl 9/9/2002 12:00PM PST


As a woman I will never understand how the females of the left wing can possibly defend not going in and taking down any Muslim country we have reason to.

I truly believe that this is sexual aparthide. I hope that the failure of the mulim nations in taking advantage of the talents of the female half of their population means that they will never succeed.

They disgust me.


#9 Maine's Michael 9/9/2002 12:05PM PST


James,

Yup.

By his standards, his intentions were correct, but he erred in that the little girl had not been a victim of rape.

Even by his standards, there should be some remorse.

If ti was you or I, and we'd accidentally killed a child of ours . . .

Fat chance, though.

نوشته شده توسط پویا در 06:00 PM

I think it's time to realize that vast swaths of the world are suffering from mental illness brought on by state- and Islam-sponsored brainwashing. I actually don't hate people like this as much as I pity them. I pity that an organism that once apparently had all the goods to become a normal, loving human being has devolved into an illogical psychopath. Pathetic.


#3 Arthur Lee 9/9/2002 11:51AM PST


So much for that "it's not Islam, it's cultural" thing people like Queen Rania of Jordan try to push on us.

Unless, of course, it's just coincidence that Islamic countries of many different cultures happen to manifest this particular culturual phenomenon.


#4 Maine's Michael 9/9/2002 11:56AM PST


Maybe, as the father of the victim, he'll do the right thing, and ask for the death sentence.

Nah, lots more wivces and kiddies where that dishonourable little tramp came from.


#5 Capt. Queeg 9/9/2002 11:57AM PST


C'mon Charles...it just what we call the "different". This is what they do. We have no right to judge, remember?


#6 James 9/9/2002 11:57AM PST


Maybe, as the father of the victim, he'll do the right thing, and ask for the death sentence.

For himself, you mean?


#7 Michael Glazer 9/9/2002 11:59AM PST


muslims at their best.

Now I see why europe can't wait to have this there as well.


#8 mapgirl 9/9/2002 12:00PM PST


As a woman I will never understand how the females of the left wing can possibly defend not going in and taking down any Muslim country we have reason to.

I truly believe that this is sexual aparthide. I hope that the failure of the mulim nations in taking advantage of the talents of the female half of their population means that they will never succeed.

They disgust me.


#9 Maine's Michael 9/9/2002 12:05PM PST


James,

Yup.

By his standards, his intentions were correct, but he erred in that the little girl had not been a victim of rape.

Even by his standards, there should be some remorse.

If ti was you or I, and we'd accidentally killed a child of ours . . .

Fat chance, though.

July 01, 2004
18 تیر فرا می رسد


18 تیر کم کم فرا می رسد و در رسانه های خارج از کشور تب و تاب خاصی به راه افتاده است. همه این رسانه ها از ضرورت بزرگداشت این روز می گویند. ولی در لابلای واژه هایشان می توان شنید و خواند که بدشان نمی آید در این روز شورشی بشود و به قول معروف «کوزه ای بشکند، آبی بریزد ...»
در سایت های خبری اینترنتی هم می توان خواند که حکومت هم از آنسو نیروهایش را بسیج کرده است مبادا صدایی از جایی بلند شود. وقایعی که در جامعه ی ایران می توانند صورت بگیرند غیر قابل پیش بینی هستند و این اساسی ترین نقطه ی ضعف جنبش آزادیخواهی مردم ایران است. نقطه ضعفی که بیش از صد سال است هر از چندی خودی می نمایاند و پس از دوره ای جوش و خروش، آرام پس می نشیند تا در جایی دیگر و زمانی دیگر سر بلند کند. در طول هفت و هشت سال گذشته بارها مطرح شد که جنبش مردمی بدون سازماندهی و تشکل عقیم می ماند، اما تازه اصلاح طلبان پس از گذشت دوره ی حکومتشان به این فکر افتاده اند. در اوج قدرت اصلاح طلبان، آقای بهزاد نبوی در نشریه ی آفتاب می نوشت که ما قادر نیستیم امروز 5000 نفر را به خیابان بیاوریم و کنترلشان کنیم.
امروز در بیشتر روزنامه های اصلاح طلب می توان خواند که اصلاح طلبان حکومتی در اتظار فرصتی هستند برای سازماندهی جنبش اصلاح طلبی مردم.
آیا واقعا مردم هنوز به اقدامات این اصلاح طلبان حکومتی دل بسته اند و یا این حرف ها برای اینست که روش کار خودشان را در برابر رقیب معین کرده باشند. انتخابات مجلس هفتم و آن تحصن پیش از آن که بدون پشتوانه ی مردمی هم شروع و تمام شد، نشان داد که اقبال چندانی در میان مردم ندارند.
من فکر می کنم بر خلاف آنچه در ظاهر جلوه می کند، موضوع این جنبش مردمی با تمام فراگیری آن به خاطر نارضایتی عمومی، بسیار پیچیده است. امیدهای فراوان و سرخوردگی ها و بی تفاوتی های پس از آن نشانه های خوبی نیستند.
این فکر برای بیان یک احساس یاس و ناامیدی نیست. فقط کوششی ست برای بیان چندجانبه بودن یک جنبش بدون سازمان و روحیه ی عصیان گری اجتماعی.

نوشته شده توسط پویا در 07:19 PM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661