« January 2004 | Main | March 2004 »
February 29, 2004
در این هفته خبری بود

در این هفته خبری بود درباره ی جلوگیری از تشکیل جلسه ی اعضای کانون نویسندگان در ایران. مسعود بهنود در مقاله ای در ایران امروز می نویسد:
«روز پنجشنبه در حالی که اعضای برگزيده کانون نويسندگان جمع شده بودند تا درباره فعاليت‌های آينده شان گفتگو کنند مامورانی به آن حمله برده اند و پس از بازداشت همگی، درست مانند سال 75 آنان را يکی يکی فراخوانده و با لحنی تند هشدار داده اند که حق ندارند دور هم جمع شوند و گرنه منتظر عقوبت‌های سخت باشند و تهديد کرده اند که اگر خبری از اين ماجرا به بيرون درز کند، بد خواهند ديد.»

موضوع حساسیت نسبت فعالیت های کانون به سال های پیش از دوم خرداد بر می گردد و گزارشهای متعددی درباره ی تهدیدها و زندانی کردنها ی نویسندگان و ایجاد محدودیت های شدید برای این کانون منتشر شده است، از جمله نوشته های یکی از قربانیان این زندانی کردنها و زجر و شکنجه ها یعنی فرج سرکوهی که اینک در آلمان زندگی می کند. اوج این محدودیت ها و سرکوب ها هم کشتن دو نفر از اعضای موثر این کانون یعنی زنده یادان محمد مختاری و محمد جعفر پوینده در جریان قتل های زنجیره ای بود. ماجرایی که دولت اصلاحات آقای خاتمی و دوستانشان هیچگاه نتوانستند به آمران قتل روشنفکران حتی اشاره ای داشته باشند. سرنوشت اکبر گنجی یا عمادالدین باقی هم که به قول خودشان تنها «کورسویی بر تاریکخانه ی اشباح تاباندند» جز زجر و زندان نبوده است.

امروز هم که محافظه کاران بادبانها را کشیده اند و بر موج بی تفاوتی و سرخوردگی مردم سوار هستند، شاید عجیب نباشد که حتی از تشکیل یک جلسه ی چند نویسنده هم جلو بگیرند. واقعیت اینست که دولت آقای خاتمی حتی در آن حدودی هم که می توانسته است برای احقاق حقوق مدنی نویسندگان تلاشی نکرده است. در همه ی این سالهای پس از دوم خرداد بسیار درباره ی ایجاد نهادهای مدنی سخنرانی و فلسفه بافی شد بدون اینکه کوچکترین «اقدام عملی» در این جهت صورت بگیرد. از موضوع احزاب سیاسی که بگذریم، نهادهای مدنی صنفی مانند کانون نویسندگان هم تحمل نشده اند.

این روزها نامه احمدپورنجاتی و محسن ميردامادی به رييس جمهور هم منتشر شد که درباره موج تازه ی سرکوب هشدار داده اند. فکر نمی کنم حتی خود این آقایان هم از محمد خاتمی انتظار اقدام عملی داشته باشند. اما خوب به محافظه کاران که نمی توانسته اند نامه را بنویسند!
موضوع عجیب دیگر هم اینکه در بسیاری از وبلاگ هایی که به مسایل اجتماعی و سیاسی هم می پردازند من اشاره ای ندیدم.

نوشته شده توسط پویا در 07:40 AM

February 24, 2004
موضوع آمار واقعی شرکت مردم

موضوع آمار واقعی شرکت مردم در انتخابات اول اسفند هم گویا مانند بسیاری مسائل دیگر در مارپیچ های تبلیغاتی افتاده است. آنها که انتخابات را تحریم کرده بودند از بیست درصد بیشتر را نمی پذیرند. آنها که در حرف برای داغ شدن تنور انتخابات می دمیدند از 60% کمتر را نمی پذیرند و آمار وزارت کشور که حد وسط را گرفته است و به 50% راضی ست.
اما فکر می کنم به حرفهای نماینده ی شجاعی مثل خانم حقیقت جو که می ایستد و رو در روی آقایان حرفش را می زند بیشتر می توان اطمینان کرد:

« انتخاباتی كه عليرغم ادعاها و چشم بندی هائی كه بازی كرده اند در سرانجام آن می رود تا 190 كرسی مجلس را با 10 درصد آرای ريخته شده به صندوق ها دراختيار منصوبين رهبر و شورای نگهبان بگذارد. شورای نگهبانی كه بجای وزارت كشور و مراكز آمارگيری شمار جمعيت رای دهنده ايران را نزديك به 3 ميليون بالا و پائين می كند تا شمار شركت كنندگان درانتخابات را از مرز 50 در صد بگذراند. صندوق هائی كه از درون آنها 16 در صد آراء باطله و سفيد بيرون آمده است و بردن مردم به پای صندوق های رای علاوه بر يورش تبليغاتی و ايجاد انواع دلهره های خارجی و داخلی، استفاده ابزاری از زنان، وعده های ملی و... آلوده به رشوه، وعده وام مسكن، تهديد سربازان و بسيجی ها، ورود بيش از 2 ميليون شناسنامه سفيد از پاكستان و .... است.»

اگر حرفهای ایشان درست باشد، وزارت کشوری که انتخابات فرمایشی را نه تنها برگذار می کند بلکه افزایش تقلبی آرا را هم تایید می کند، می تواند بازوی اجرایی یک دولت اصلاح طلب باشد؟ آنهم با 22 میلیون رای مردم؟
همین پرسش ها ی مردم نبود که روند اصلاحات را به اینجا کشاند؟





نوشته شده توسط پویا در 02:12 PM

February 22, 2004
من فکر می کنم یعنی

من فکر می کنم یعنی به این نتیجه رسیده ام که در جغرافیای ما، به امید، تنها از دریچه ی تاریخی می توان نگریست. یعنی ما در پیچ و تاب ها و چرخش هایی هستیم که گامهای ما هنوز در سنگلاخ قرون و هزاره ها، گاه در سربالایی تندی، گاه در شیب تندی به پایین و گاه بر لب پرتگاهی در حرکتند. نمی گویم که شادی پیروزی های گذرا و درد شکست های گذرا نیست اما اگر امیدی هست، آن، در تلاشی ست که برای برون شدن از این سنگلاخ می کنیم.
این فقط یک برداشت شخصی ست.

و فرزانه ای روزی نوشت:

«من مي دانستم كه آئين برهما يكساني و يگانگي جان ها را تعليم مي دهد ولي در واقع، جهان ما دره ايست از اشك و خون. پيداست كه كار من(كه مرا برهمني دانا مي شمرند) از كار راما* زارتر است. او هر شب با افروختن شمع ها و مشعل ها فروغ مي پراكند و من ظلمت حيرت!
شانكارا گفت: ولي ما را سرانجام چنين حيران مساز! اندرزي بده!
برهمن گفت: كشتي عظيم سرنوشت ما در اقيانوس برهما مي رود و ما تخته پاره اي ناچيزيم. چه گستاخي كنم كه چنين كنيد و چنان كنيد!
بادها كشتي را به سوئي مي برند و چون بخواهند، شما را چون غباري ناچيز بر چهرهً امواج ابدي مي افشانند. بوديد و ديگر نيستيد. ولي تا زماني كه براهما شما را فرا نخوانده، بكوشيد تا براي ديگران سودمند باشيد و اگر به راه كوزه گر توانستيد رفت، برويد! »

* یکی از شاگردان برهمن كرشناچاندرا



خطابه ی آسان، در امید

وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور می نماید؟
امید کجاست
تا خود
جهان
به قرار باز آید؟

هان، سنجیده باش
که نومیدان را معادی مقدر نیست!
*

معشوق در ذره ذره ی جان توست
که باور داشته ای،
و رستاخیز
در چشم انداز همیشه ی تو
به کار است.
در زیج جستجو
ایستاده ی ابدی باش
تا سفر بی انجام ستاره گان بر تو گذر کند،
که زمین
از این گون حقارت باز نمی ماند
اگر آدمی
به هنگام
دیده ی حیرت می گشود.
*
زیستن
و ولایت والای انسان بر خاک را
نماز بردن،
زیستن و معجزه کردن،
مرنه
میلاد تو جز خاطره ی دردی بی هوده چیست:
هم از آن دست که مرگت،
هم از آن دست که عبور قطار عقیم استران تو
از فاصله ی کویری میلاد و مرگت؟
معجزه کن معجزه کن
که معجزه
تنها
دستکار توست
اگر دادگر باشی،
که در این گستره
گرگان اند
مشتاق بر دریدن بی دادگرانه ی آن
که دریدن نمی تواند. -
و دادگری معجزه ی نهایی ست.

و کاش در این جهان
مرده گان را
روزی ویژه بود.
تا چون از برابر این همه اجساد گذر می کنیم
تنها دستمالی برابر بینی نگیریم:
این پر آزار
گند جهان نیست
تعفن بی داد است.

*
و حضور گران بهای ما
هریک
چهره در چهره ی جهان
(این آیینه ای که از بود خود آگاه نیست
مگر آن دم که در او درنگرند) -

تو
یا من،
آدمی ئی
انسانی
هر که خواهد گو باش
تنها
آگاه از دستکار عظیم نگاه خویش -
تا جهان
از این دست
بی رنگ و غم انگیز نماند.

*
یکی از دریچه ی ممنوع خانه
برآن تلّ خشک خاک نظر کن:
آه اگر امید می داشتی
آن خشک سار
کنون این گونه
از باغ و بهار
بی برگ نبود
و آنجا که سکوت به ماتم نشسته
مرغی می خواند.

*
نه نومید مردم را
معادی مقدر نیست.
چاووشی امید انگیز توست
بی گمان
که این قافله را به وطن می رساند.

احمد شاملو (23 تیر 1359)




نوشته شده توسط پویا در 11:17 AM

February 21, 2004
امروز طبیعتا به هر سایت


امروز طبیعتا به هر سایت خبری در اینترنت که سری زدم اخبار اصلی، موضوع تعداد شرکت کنندگان در انتخابات است. اینهم از طنزهای تاریخ ماست. معمولا باید طرح و برنامه های کاندیداها و میزان پشتیبانی مردم از آنها موضوع اصلی باشد. اما انتخابات و بخصوص این آخری بیشتر برای اندازه گرفتن اینست که مردم چقدر این ساختار مافیایی و انحصارگر حکومتی را نمی خواهند. شاید انتظار ما پس از گذشت حدود صد سال از جنبش مشروطیت، باید بیش از این می بود. فقط می توان امید داشت که در چرخش بعدی تاریخ، انتخابات ما برای چیزی بیش از «نه» گفتن باشد.

با اخبار زیادی که در مورد تقلب های انتخاباتی برای زیاد جلوه دادن شرکت مردم منتشر شده بود، گویا حالا باید دید که وزارت کشور که داعیه ی اصلاح طلبی دارد با این موضوع چگونه برخورد می کند. آقای خاتمی هم اگر به ارزش گذاشتن به رای مردم بیش از کلی بافی های فلسفی این سالهای پس از دوم خرداد اعتقاد دارد، حالا شاید آخرین فرصت باشد که نشان دهد میزان شرکت مردم در این بازی انتخابات چقدر بوده است.

اینکه محافظه کاران مجلس و بزودی قوه ی مجریه را هم قبضه خواهند کرد از خیلی پیش از اینها روشن بوده است. من قبل هم نوشتم که محافظه کاران روی موج بی تفاوتی و سرخوردگی مردم سوار هستند و بادبانها را کشیده اند. اینقدر هم به خودشان مطمئن هستند که در شب های قبل از انتخابات معروف ترین روزنامه های اصلاح طلب را ببندند و صدایی از گوشه ای بر نیاید. اما دیدن تلاطم اجتماعی در زیر پوسته ی سرخوردگی دشوار نیست. می توان امیدوار بود که فوران دیر یا زود این تلاطم بتواند به جایی هدایت شود که شایسته ی یک کشور آزاد در دنیای امروز باشد؟

من فکر می کنم در این دوره ی پس از انتخابات، جریانهای جمهوریخواه داخل و خارج از کشور باید بیش از گذشته بتوانند با کار مشترک آگاهانه -نه مقطعی و اتفاقی- راه حل های اصولی بر مبنای یک ساختار جمهوری سکولار فراگیر به مردم ارائه کنند. جمهوری فراگیر به این معنی که مرزبندی های غیرانسانی و حذفی «خودی و غیرخودی» جای خود را به شرکت فعال همه ی دیگاه های اجتماعی در تعیین سرنوشت کشور بدهد. مدت زیادی است که جریانهای دانشجویی چنین می اندیشند. بسیاری از مردم ضرورت وجود چنین ساختاری را در زندگی روزمره ی خودشان می بینند.

شاید باید بیش از گذشته هم این را برای جامعه توضیح داد که ضرورت یک ساختار سیاسی دموکراتیک نه دغدغه ی چند روشنفکر سیر که پایه ی ضروری برای یک اقتصاد پویا و شفاف است. شبکه ی پیچیده ی مافیای اقتصادی امروز پشتوانه ی اصلی خود را در نهادهای سیاسی انتصابی و غیر پاسخگوی حکومتی دارد و به اصطلاح «رانت» های خود را از آنجا می گیرد. من فکر می کنم چگونگی و جزئیات این را باید به طور مستمر برای مردم توضیح داد.

آنچه در سایت های اینترنتی و وبلاگ ها می خوانم، اینست که بسیاری - حداقل از این قشر وبلاگ نویس و اینترنت نویس- با یکپارچه شدن حکومت به یکسره شدن زود هنگام کار مردم و حکومت امید بسته اند و شادی شان از لابلای واژه هایشان پیداست.
من اما با بیم و امید به آینده نگاه می کنم. بی آنکه «فرمول» های از پیش تعیین شده ای را بخواهم ارائه کنم. اما به این معتقدم که راه حل، در یک تفکر جمعی و اقدام آگاهانه جمعی است.




نوشته شده توسط پویا در 04:20 AM

February 18, 2004
بر ما گذشت نيک و



بر ما گذشت نيک و بد اما تو روزگار
فکری به حال خويش کن اين روزگار نيست!
عماد خراسانی

شاعر غزلسرای معاصر عماد خراسانی دیروز در تهران درگذشت. عماد بیشتر عاشقانه و رندانه می سرود. اگر بخواهیم از بهترین غزلسراهای امروز نام ببریم بدون شک عماد، سیمین بهبهانی و سایه در پله های اول خواهند ایستاد. البته من به ترتیب بهترین ننوشتم چون داوری این از عهده ی من که فقط علاقمند به شعر هستم بر نمی آید. عماد و اخوان ثالث از جوانی دوستان یگانه بودند. شاید همشهری بودن شروع این دوستی طولانی بوده است، که فاصله کوتاه و یار در بر.

اخوان درباره ی او می گوید: «اگر شعر را در معنی حقیقیش بجای آوریم (نه فقط فن و صنعتگری و مهارت در تمشیت امر وزن و قافیه و کلمات) بی شک عماد در غزلسرایی از شعرای برجسته و طراز اول است.»

صحبت از اخوان آمد و اینروزها سالروز درگذشت «فروغ شعر» بود. زنی «از اهالی امروز». به فکرم رسید که خاطره ی اخوان را از روز پردرد درگذشت فروغ فرخزاد در اینجا بیاورم و در آهوی سه گوش این هفته هم بگذارم که خوانندگان بیشتری (خیلی بیشتر) دارد.

*« -... من خوابیده بودم. هنوز صبحم-که غالبا پسین می آید- نیامده بود. ساعت نزدیک ده یازده پیش از نیمروز بود (روز سه شنبه بود بیست و پنجم بهمن). هنوز خیلی مانده بود تا صبح من بشود. خوابیده بودم، پسرکم زردشت هم در کنارم خواب. دیگر هیچکس در خانه مان نبود. ضربه های پتک آسایی که بر در می خورد بیدارم کرد. مشتهای از غما خشم درشت شده ی محمود تهرانی بود، میم آزاد که بی آزادی و اختیار می کوفت، مثل پولاد بر آهن. و بعد معلوم شد که خیلی کوفته است. که اگرچه از حجب معهود او دور می نمود، اما خشماغمان وی نه چنان بود که سائقه و سابقه ی حجب بتواند نومید بازش گرداند.

این غم بسیار سنگینتر از آن است که به تنهایی تن، یک دل تحمل بتواند کرد. ناچار باید از آن سهمی نیز به دل دیگران داد و باز این دل دو دیگر چون تنها شد و بی تاب شد سدیگر دل می جوید، و همچنین و چنین موجی و موجی و بی تابانه حضیضی و اوجی، تا افواج امواج دریا گیر شوند. مگر نه اندهان بزرگ این چنین اند؟
با دلخوری خواب آلوده ای در را باز کردم. محمود تنها بود. راحت شدم که دیدم این ناخوانده، نادلخواه و گران نیست که خیلی بیازاردم. محمود تهرانی بود، خوب خزیده و کمی قوز کرده در پالتو سیاهش. به نظرم کمی هم سیه چرده تر آمد، و بینی و گونه هاش سیاسرخ از سرمای نه چندان سرد. سلامی و خواب آلوده علیکی گفتیم به هم. بیداری سحرخیزانه ی من آنقدر هشیار و دقیق نبود که بتواند نمناکی غمناک چشمهایش را خوب دریابد، و البته سرما و تن کم توان او نیز خوب عذر لنگی می توانست باشد. با هولی در نقاب آرامش، محمود گفت:
- آمده ام ... نمی نشینم ... ببین ...
مثل اینکه دویده باشد، نفسش قرار نداشت، دل دل می زد، می جوشید و می گفت:
- لباس بپوش برویم بیرون.
جوش اندرون او سرایت بیدار کننده و شک آوری در من داشت و چشم می مالیدم که گفتم:
- این سر صبحی عزیز جان؟ حالا مگر مجبوریم؟ وانگهی ...
حرف مرا نباید شنیده باشد که گفت:
- ضمنا سری هم به فروغ فرخزاد می زنیم که ...
و من حرف او را شنیده و نشنیده، گفته ی خود را تمام می کردم:
- ... وانگهی، کسی هم در خانه مان نیست. فقط زردشت هست. خوابیده، مادرش به من سپرده ش، یعنی خوابانده ش، رفته، حالا بیا تو.
همان دم در ایستاده بود، یک پا تو یک پا بیرون وظیفه شاق و هولناکی برای خود ساخته بود.
- نه. باید برویم. ببین، مهدی ...
- حالا بیا تو یک کم گرم شو. زیر کرسی.
خبر از آتش دلش نداشتم. همین سیاسرخی گونه هاش را می دیدم. آمد تو. دست راستم را حایل و حمایل بازوی راستش کرده بودم، چنان که بیمار مانندی نقاهتی را مدد می کنند. و او انگار از این یاری بی نیاز هم نبود. سنگینک، تکیه پناهش بر من، می آمد. به اتاق، بالا می بردمش. و او مضطرب، به اکراه لنگان لنگ قدم بر می داشت. و گران می نمود و نگران وقتی نشسته بود.
گرم می شد، گفت و داشت سیگاری روشن می کرد:
- آخر باید زودتر برویم.
- آخر باید اصلاح کنم، ناشتایی هیچ.
اصلاح نمی خواهد بکنی.
من نیز سیگاری روشن کردم. به نظرم او هم ناشتا سیگار می کشید.
سماور روی طاقچه ی درگاهی پنجره بود. توی اتاق. فتیله اش به اندازه پایین کشیده، اما آبش جوش، قوری و استکان و چیزهای دیگر هم حاضر آماده. چایی درست کردن کاری نداشت همین که فتیله را بالا دادم، صدای غلغل و جوش بلند شد.
- گفتی کجا؟ سری به فروغ بزنیم؟ مگر قراری گذاشتی؟ یا ...
گاهی این چنین قرارهای پیشاپیش از طرف من قول داده، با این و آن می گذاشت جاهایی و با کسانی که لازم می دانست. و می دانست که من - گذشته از تنبلیهای خوشبختانه یا مصلحتی - گاهی به راستی تنبلم و دور از مسیر جریانات، و می دید مثلا فلان جا را دیگر باید رفت و شاید حتما نمی شود نرفت. و من حتی گاهی به شکر - می پذیرفتم. می رفتم. و لحن تکیه بر بایدها و شایدهای او را می شناختم.
- نه، ولی باید بیایی، می رویم عیادتش.
من که سر و صدای سماور را در آورده بودم، و می خواستم چایی دم کنم، دل و دستم لرزید.
- عیادتش؟ بسم الله. لابد باز هم تصادف. با آن ماشین راندنش که دیده ای حتما. انشاالله که خیر است.
اما انگار دلم گواهی می داد که خیر نیست. از چایی دم کردن منصرف شدم. با آب جوش دو استکان کاکائو، داشتم درست می کردم.
- نه چندان، خودت می دانی که چطور ماشین می راند. می گفتند حالش تعریفی ندارد.
- می گفتند؟ مگر تو خودت ندیدیش؟ نمی فهمم یعنی چی. تو معلوم هست چی می خواهی بگویی؟
- بله. او دیگر کسی را نمی شناسد. نه می بیند، نه می تواند حرف بزند و نه بشنفد.
- عجب، عجب، پس خیلی تصادف شدید بوده، خوب، خوب.
- همین دیگر، مهدی، چطور بگویم؟
صداش می لرزید. بدجوری هم می لرزید. پتکش را که چند بار غما خشمگین بر در کوفته بود، او وقتی آمده بود توی خانه به دشواری از من پنهان کرده بود، و از سنگینی سندان وار آن پتک بود - آویزان به دلش - که هنگام راه آمدن با من، می لنگید و گران بود. حالا یواش یواش با ضربه های آهسته بر سرم می کوفت. می خواست کم کم به درد عادت کنم. می ترسید اگر ضربه ی سنگین آخر را ناگهان بکوبد، از پا درآیم، شاید و مگر نه این رسمی است دیرین که از مصیبت عزیزان برای بستگان و دلبستگان آهسته پرده بر می دارند؟
- آخر کی تصادف کرد؟ کجا؟
- همین دیروز عصری، نزدیک های خانه اش. به سرش ضربه خورده، خیلی خطرناک.
- لابد یک آمریکایی... باز. می دانی که چند وقت پیش هم یک آمریکایی با ماشین لندهورش زده بود به اتوموبیلی که فروغ و گلستان توش بودند و هر دوشان را شل و پل و خونین مالین کرده بود. البته فروغ زودتر از بیمارستان مرخص شد. افسر راهنمایی آمده بود. طبق معمول البته آمریکاییه را بی تقصیر قلمداد کرده بود ... تو که نمی گویی، درست حرف نمی زنی، هیچ بعید نیست، باز هم یک آمریکایی ...، اینطور که از حرفات معلوم می شد با این تصادف دیگر فروغ فرخزادی برای ما باقی نگذاشته باشد.

اینطور حس کرده بودم که باید چنین اتفاقی- شوم، وحشتناک، یتیم کننده- افتاده باشد محمود به صراحت نگفته بود، اما من اینطور تقریبا حس کرده بودم. دلم می لرزید و از خشمی که بر زمین وزمان داشتم و نمی دانستم خطابم باید با کی باشد، دست آخر التماس کنان گفتم:
- محمود جان، تو مثل اینکه امروز یک باکیت هست، بگو، خواهش می کنم راستش را بگو، نترس، من دلم سالهاست مصیبت باران شده. راست بگو، تو نمی توانی ماهرانه دروغ بگویی.
- گفتم که حالش خیلی خطرناک است. شاید تا حالا خیلی بدتر هم شده باشد. می گفتند دیگر امیدی نیست، یعنی شاید تا الآن ...
- الآن کجاست؟
- پزشکی قانونی.
- آخر آنجا که ... پس بگو کشته شده، محمود، وای محمود، جگرم محمود جان.
- بله بدبختانه. حیف، حیف، بیچاره شدیم.
- بی فروغ شدیم، تاریک شدیم، فقیر شدیم و دیگر ...
دیگر نه به عیادت، که به تماشای یک کشته می رفتیم. و شاید یک شهید. شهید این زندگی، این عهد و اجتماعی که داریم. زندگی بد و آشفته، بی هنجار و حساب. عهدی پر شتابهای شوم و حوادث وحشتناک و غم آجین. اجتماع بی سر و سامان و دردآلود آدمهای نجیب در آن بریده، ناتمام مانده، قطعه قطعه شونده، و سراسیمه و پریشان و طعمه ی مرگهای نه طبیعی و نه بهنگام.

و فروغ، دردا، دریغا فروغ، این زن همه حالاتش عجیب و زندگیش به معصومیت غریب. این زن همه حرکات روحیش مسحورانه ساحر و ساحرانه مسحور. این زن به درستی مریم آسا، زاییده ی عیسایی چند و به راستی زاده و زادگانی معجزه وار و با تولدی دیگر. این زن چند شعرش درست مثل چند لحظه ی سحر آمیز، این زن بوده و هست و خواهد بود، این زن مردانه تر از هر چه مردان ...

* حریم سایه های سبز. مجموعه ی مقالات 2 . مهدی اخوان ثالث (م. امید). ص. 104 تا 108




نوشته شده توسط پویا در 11:44 AM

February 17, 2004
موضوع انتخابات دیگر موضوع روز

موضوع انتخابات دیگر موضوع روز نیست. حالا دیگر آنچه موضوع روز است شرکت نکردن در انتخابات است. اما دانستن اینکه حضور فعال مردم در کجاست شاید بیشتر از همه جالب باشد. موضوعی که دانستن آن برای یک دور از دیار مانند من آسان نیست.

این خبر را در سایت زنان ایران خواندم. آنچه که فکر من را بیشتر از همه چیز به خود مشغول می کند آن ناهنجاری های شخصی و اجتماعی است که در طول همه ی این سالها به زندگی مردم تحمیل شده است. واقعیت اینست که چندهمسری یک ناهنجاری شخصی و بیشتر از آن یک ناهنجاری اجتماعی ست. ناهنجاری اجتماعی بیشتر است چون به این مشکل رسمیت می دهد و آن را ترویج می کند. این یک نمونه ی رسمیت دادن به آن است:
«در فرمهاي استخدامي صدا و سيما که به مردان داده مي شود، جلو ستون نام همسر، دو جاي خالي وجود دارد. به گزارش خبرنگار زنان ايران، به تازگي در فرمهاي استخدامي سازمان صدا وسيما، اين احتمال که ممکن است مردان دو زن داشته باشند، به رسميت شناخته شده و دو جا براي مشخصات همسر در نظر گرفته شده است.»
این نمونه ی ستم مضاعفی ست که بر زنان می رود. از یکسو بی عدالتی اجتماعی و از سوی دیگر تحمل بی عدالتی و تبعیض برای نفس زن بودن.
چندهمسری در هر شکل خودش در هرجای دنیا یک ناهنجاری است. اما آنچه که در جامعه ای مثل ایران بیشتر از همه نگران کننده است، همین رسمیت و ترویج آنست.




نوشته شده توسط پویا در 08:48 AM

February 14, 2004
من عادت ندارم که در

من عادت ندارم که در یک روز دو یادداشت بگذارم اما دیدن این عکس ها برآنم داشت که لااقل یکی را بگذارم و بقیه را خودتان ببینید. هم می شود برداشتی از محیط زیست داشت هم نگاه مردم به انتخابات ...
اما یادداشت اصلی همچنان پایین عکس است.


و بقیه ی این داستان را در اینجا ببینید.


نوشته شده توسط پویا در 12:07 PM

اولین روزهای پس از 22



اولین روزهای پس از 22 بهمن است. و خاطره ی روزهای انقلاب را صرف نظر از آنچه امروز می اندیشیم نمی توان به فراموشی سپرد.
روزنامه نگار قدیمی نصرت الله نوح خاطره ای از آن روزها در یادمانده هایش آورده است که بد نیست با هم بخوانیم و بیاندیشیم که آیا پس از 25 سال تغییری کرده ایم؟ یا چیزی از تاریخی نه چندان دور آموخته ایم؟ یا نه، هنوز می خواهیم زنگی زنگ یا رومی روم باشیم ...

*«در آخرین روزهای دی ماه سال 1357، فضای باز سیاسی، تبدیل به عرصه ی گسترده ای از آزادی، جهت تبلور فریادها و خشم و خروش مردم محرومی شده بود که سالها زیر یوغ فشار و اختناق بودند و فریادها در گلویشان گره خورده بود.
روزنامه ها نیز از گوشه و کنار با استفاده از این فضا انتشار می یافت.
در چنین روزهایی بود که منوچهر محجوبی دوست و همکار قدیم ام بسراغم آمد. محجوبی گفت: محیط برای انتشار یک روزنامه ی فکاهی آماده است، بیا تا با هم روزنامه ی طنزی منتشر کنیم. من آمادگی خود را اعلام کردم و در جلسه ای که برای ایجاد این روزنامه تشکیل شده بودگروهی از طنزنویسان مشهور مطبوعات و تلویزیون از جمله آقایان پرویز کاردان، هادی خرسندی، محمدتقی اسماعیلی، بهمن رضایی و احمد سخاورز (کاریکاتوریست) منوچهر احترامی و عبدالخالق دو تن از نویسندگان روزنامه توفیق حضور داشتند.
برای انتشار اولین شماره روزنامه که آن را «طنز» گذاشته بودیم و قرار بود بصورت شرکتی اداره شود هر یک از آقایان مبلغ پنجهزار تومان در میان گذاشتند و مسئولیت امور مالی این روزنامه هم بعهده ی دوست هنرمند آقای پرویز کاردان گذاشته شد.
تا اینجای کار مشکلی وجود نداشت و مسئله ای پیش نیامد، اما همین که بر سر تعیین خط مشی روزنامه و چگونگی برخورد با گروهها و ایدئولوژی ها وارد گفتگو شدیم، معلوم شد که فقط در عدم توافق توافق داریم و در جمع آبمان بیک جو نمی رود!.
محجوبی گفت: وضع عوض شده، روزنامه باید خط مشی مشخصی داشته باشد، یا طرفدار کارگر باشد و یا طرفدار سرمایه داری. چپ باشد یا راست. طرفدار سوسیالیزم باشد یا امپریالیزم. خلاصه یا زنگی زنگ یا رومی روم.
بعضی از دوستان عقیده داشتند که: روزنامه باید بین دو قطب سوسیالیزم و سرمایه داری بی طرف بماند و وارد درگیری نشود، چون ممکن است یک 28 مرداد دیگری در پیش داشته باشیم.
خلاصه اینکه پس از بحث و فحص بسیار چون به توافقی نرسیدیم لاجرم قرار شد از انتشار روزنامه چشم بپوشیم و جناب کاردان چک های هیئت تحریریه روزنامه منتشر نشده را به آنها برگرداند و دوستان هم بدون ناراحتی از هم جدا شدند و هر کدام به سوی کار وزندگی خود رفتند.»

* یادمانده ها. نصرت الله نوح. ص. 271 .



نوشته شده توسط پویا در 10:17 AM

February 12, 2004
رد صلاحیت های گسترده ی



رد صلاحیت های گسترده ی شورای نگهبان و اعتراض ها و استعفاهای نمایندگان اصلاح طلب مجلس موجب بحرانی در کشور شد که نه تهدیدها و تکفیرهای رهبر می تواند آن را کاهش دهد و نه لاپوشانی ها و یا مماشات کسانی مانند کروبی رئیس مجلس و خود آقای خاتمی. آنچه در همه ی این سال های پس از دوم خرداد و بویژه در همین بحران انتخابات برای مردم مانده است تحلیل ساختاری نظام حاکم بر کشور است. تجربه های کوچک و بزرگ مردم در همه ی این سالها قدم به قدم نشان داد که سد راه های حاکمیت رای و نظر مردم در کجاست.

محافظه کاران، بویژه از نوعی بی تفاوتی و سرخوردگی مردم در این سالها استفاده کردند تا مقدمات کسب یکپارچه ی قدرت را فراهم کنند. از سوی دیگر محافظه کاران برای این تبلیغ می کنند که علیرغم همه ی اینها، حضور مردم در انتخابات وسیع خواهد بود. و آنطور که می توان در خبرها خواند زمینه های نشان دادن «شرکت وسیع مردم» را هم کم کم فراهم می کنند.

اول اینکه خبری بود درباره ی چاپ تعداد زیادی شناسنامه ی ایرانی جعلی در پاکستان که البته به خبرها راه پیدا کرد. با اینکه زیاد مطرح نشد اما معلوم هم نیست که انجام نشود.

دوم خبری است درباره ی شمارش آرا انتخابات بصورت دستی که البته از حالا معلوم است چه نقشه هایی در سر دارند. آن زمان که مردم وسیعترین حضور را داشتند و به بیشترین وجهی اصلاح طلبان را حمایت می کردند، باز هم تقلب هایی در آرای مردم شد که معروفترین آنها سی ام شدن رفسنجانی، رای نیاوردن علیرضا رجایی (کاندیدای نزدیک به ملی-مذهبی ها) و به مجلس رفتن حداد عادل بود. حالا هم با رد پیشنهاد شمارش کامپیوتری باید دید که چه کسانی جا به جا می شوند. گرچه اینبار این جا به جا شوندگان حتما از طیف رقبای خودی هستند و نزدیک به این یا آن محفل محافظه کاران.

سوم هم در خبرها بود که افراد زیادی را از نقاط مختلف به شهرهای بزرگ مثلا تهران بیاورند که همین را «حضور چشمگیر» مردم وانمود کنند. که البته وزارت کشور هشدار داده است. اما تجربه نشان داده است که این هشدارها بخصوص حالا که نیروی مردمی هم در پشت آن نیست، آنچنان اثری ندارد و تصمیم ها در جای دیگر گرفته می شود.
به هر حال با این همه تبلیغ و فتوای شرعی و عرفی آقایان، نمی توانند در روز پس از انتخابات بگویند که هیچکس نیامد.

اینجا و آنجا آمده بود که آقای خاتمی مانده است تا نتوانند در رای گیری و رای شماری انتخابات تقلب کنند. البته تکلیف انتخابات بسیار پیش از انتخابات معلوم شد ولی من فکر می کنم که وزارت کشور و آقای خاتمی نتوانند در برابر عزم جزم محافظه کاران حتی در مرحله ی رای گیری و رای شماری هم بایستند.

چند روز پیش روزنامه نگار روزنامه ی شرق همین مطلب را طرح کرد: «خط قرمز خاتمی کجاست؟» و پاسخ خود او به این سوال این بود: «البته در اينكه خاتمي دغدغه برگزاري يك انتخابات سالم را دارد، ترديدي نيست ولي اين سئوال به طور جدي مطرح است كه آيا رئيس جمهوري به عنوان مظهر اراده ملي در فرصت باقي مانده تا زمان برگزاري انتخابات توانايي استفاده از ابزارهاي لازم به عنوان مجري قانون اساسي براي رفع دغدغه هاي خود را دارد ؟»
به نظر نمی آید پاسخ به این سوال چندان دشوار باشد.




نوشته شده توسط پویا در 09:59 AM

February 11, 2004
در جستجوی مطلبی درباره



در جستجوی مطلبی درباره ی وضعیت کار کودکان از منابع بین المللی به داستان های واقعی از زندگی کودکان برخوردم که به فکر افتادم به فارسی ترجمه کنم و ابتدا برای خوانندگان محدود اینجا بگذارم و بعد برای خوانندگان آهوی سه گوش.
فراموش نکنیم که اینها سرگذشت کسانی ست که این شانس را داشته اند که توسط سازمان های کمک کننده شناسایی شوند. تعداد بسیار زیادتری می آیند و می روند و هیچگاه کسی اطلاعی از این زندگی های تباه شده پیدا نمی کند. از جمله دختران ایرانی که به شیخ نشین های خلیج فارس و یا پاکستان قاچاق می شوند.
لازم نیست زیاد دور هم برویم، در اولین روزهای پس از زلزله ی بم، اخبار مربوط به دزدیده شدن کودکان ایرانی از آن منطقه در روزنامه ها هم منعکس شد.

*شتررانی در خاورمیانه. سرگدشت شاهد اهل بنگلادش.

شاهد امروز 12 ساله است. او وقتی که فقط 7 سال داشت از بنگلادش بصورت قاچاق بیرون برده شد. وقتی که 5 ساله بود پدرش را از دست داد. او با خانواده اش در دلیخال در منطقه ی جات راباریم زندگی می کرد. پدر شاهد راننده ی کامیون بود و دو زن داشت. مادر شاهد در یک کارخانه ی لباس دوزی کار می کرد.

- «پنج سال پیش یک روز که مقابل خانه مان بازی می کردم مردی را دیدم که با خواهر ناتنی من مشغول حرف زدن بود. بعد فهمیدم که آن مرد یک قاچاقچی بود. خواهر ناتنی ام به او کمک کرد که مرا به شهر داکا منتقل کند. بعد ها فهمیدم که خواهر ناتنی ام مرا به آن قاچاقچی فروخته بود.
در شهر داکا مرا به مدت 4 ماه در خانه ای در منطقه ی میرپور نگاه داشتند. من هیچ جا نمی توانستم بروم. در همین مدت آنها پاسپورتی برای من تهیه کردند و مرا از مرز کمیلا ابتدا به کلکته و بعد به بمبئی منتقل کردند. آنها در بمبئی مرا به دو مرد دیگر سپردند. شب بعد آن دو مرد مرا به فرودگاه بمبئی بردند و به یک زن هندی سپردند. صبح روز بعد که من و آن خانم هندی به دوبی رسیدیم، مرا به قیمت 30000 دینار به یک مرد عرب فروختند. آن خانم هندی یک دلال محبت بود. مرد عرب مرا به خانه اش برد و من در آنجا به عنوان شترران به کار مشغول شدم.
ارباب عرب من یک دسته ی 60-50 نفره از شترهای مسابقه ای داشت. در اول کار، ارباب مرا به نگهداری شترها گماشت و همزمان به یک مربی سپرد تا شتررانی را به من یاد بدهد. بعد از گذراندن تمرینات خیلی سخت به عنوان شترران در مسابقات حرفه ای شتررانی به کار مشغول شدم. من دستمزدی از اربابم نمی گرفتم، فقط اگر شترم در مسابقه ای برنده می شد 200-100 دینار به من انعام می دادند. آنها به من غذای کافی نمی دادند و من همیشه نیمه گرسنه بودم. اگر هم غذای بیشتری می خواستم مرا کتک می زدند. من فقط 20 کیلو وزن داشتم. وقتی که کمی بزرگتر شدم و وزنم از 20 کیلو بیشتر شد دیگر نمی توانستم به عنوان شترران کار کنم. من دیگر برای اربام بی مصرف شده بودم و او از کسی خواست تا مرا به بنگلادش بر گردانند.
مرا از همان راه به هند برگرداندند و آن مرد مرا در مرز کمیلا به حال خودم رها کرد. موقع گذشتن از مرز، پلیس مرزی مرا دستگیر کرد و یک ماه و نیم در زندان مرزی بودم تا اینکه توسط یک ان جی او محلی به این محل نگهداری کودکان آورده شدم.»

امروز شاهد بیش از یک سال است که در محل نگهداری کودکان زندگی می کند. او کلاس اول ابتدایی است و در کنار درس به تمرین آواز و رقص و بازی فوتبال می پردازد و به تماشای تلویزیون هم خیلی علاقه دارد. در این مدت که پرونده ی او در دادگاه در جریان است مادرشاهد برای دیدن او به مرکز می آید. مادر شاهد از طریق روزنامه ها از پیدا شدن بچه ی گمشده اش مطلع شد.
شاهد آرزو دارد پس از تحصیلاتش بتواند به کار هنرپیشگی مشغول شود. او می خواهد از مادرش نگهداری کند و خانه ای برای او بسازد.

* به نقل از گزارش (ILO (International Labour Organization در این آدرس.



نوشته شده توسط پویا در 07:49 AM

February 09, 2004
هر سال که روزهای 21

هر سال که روزهای 21 و 22 بهمن می رسد نمی توان به خاطرات آن روزهای پرشور و خروش نیاندیشید. به روزهایی که همین شور و خروش بیشتر از آن بود که بتوان به روزهایی که در پس راهند فکر کرد. اما روزهای بهمن بخشی از چالش تاریخی جامعه ایرانی برای رسیدن به آزادی و حکومت قانون و عدالت اجتماعی است. همانطور که روزهای جنبش مشروطیت بود و همانطور که روز28 مرداد بود. یعنی یک دوره ی فراز و نشیب. روزهای شادی و شور در مشروطیت و بهمن 57 و روزهای اندوه و وحشت و دریغ در 28 مرداد 32 .
امروز 25 سال پس از بهمن 57 هنوز خواست های تاریخی مردم پابرجاست. خواستهایی که دستیابی به آنها در بهمن 57 چقدر آسان و در دسترس جلوه می کرد و واقعیت تلخ نشان داد که چقدر مشکل و دور بوده اند.
درباره ی آنچه همه پس از روزهای انقلاب کردند یا نکردند بسیار می توان نوشت و باید موضوع فکر و تجزیه و تحلیل ما باشد تا بار دیگر همه چیز در یک شور عمومی به بازی گرفته نشود. اما 21 و 22 بهمن بخشی از تاریخ آزادیخواهی جامعه ی ایران است. تاریخ روند تجربه هاست. تجربه های تلخ و شیرین. و گاه بهای یک تجربه را نسل ها می پردازند. و نسل ما که بعضی آن را «نسل سوخته» می نامند هنوز بهای سنگینی این تجربه را می پردازد..

دوم خرداد هم بخش دیگری از این چالش آزادیخواهی بوده است. روزهایی فرزندان نسل جوان بهمن 57 با شوری دیگر جنبشی دیگر آفریدند و امروز پس از 7 سال به قضاوت وعده دهندگان نشسته اند و بدون شک به قضاوت انتخابی که کرده اند. اما این روزهای یاس و سرخوردگی امروز می تواند شکوه تلاش آن روزها را بپوشاند؟
تجربه ی پس از بهمن 57 قدر و منزلت آزادی پایمال شده را به مردم آموخت. امروز نسل بعد در حال قضاوت و آموختن دوم خرداد است. این نامه ها ی دانشجویان را در اینجا و اینجا بخوانید.




نوشته شده توسط پویا در 09:38 PM

February 08, 2004
خبر احضار خانم شادی صدر

خبر احضار خانم شادی صدر را به دادگاه در پیک ایران خواندم. و گویا بار دیگر روند احضار روزنامه نگاران اصلاح طلب آغاز شده. حالا باید دید که آیا به بستن روزنامه ها هم خواهد انجامید یا نه. آقایان که برای قبضه ی قدرت عزم جزم کرده اند، پس لابد باید این چند قلمی هم که هنوز در گوشه ای بی چمداشت به قدرت می نویسند به غلاف کشیده شوند.
در یکی از نوشته های ابراهیم نبوی خواندم که خانم شادی صدر هم از نوجوانی به کار روزنامه نگاری می پرداخته است و خلاصه در همین جامعه پا گرفته و رشد کرده است. با شادی صدر برای گذاشتن لینک فیلم فلش دختران المبارک و فیلم های دیگری در سایت زنان تماس هایی از طریق ایمیل داشتم و او را زنی یافتم مسئول و علاقمند به کارش. احضار او هم به خاطر گفتن نظراتش در یک سخنرانی بوده است. کشور ما باید از معدود کشورهایی در جهان باشد که مردم را به خاطر یک سخنرانی به دادگاه می کشانند. خواستم درباره ی آغاجری هم بنویسم اما چون نام اشخاص در میان آمده است شاید بهتر باشد خاموشی اختیار کرد و بار دیگری به آن پرداخت.

19 بهمن رسیده است و باید از جوانانی یاد کرد که در روز 19 بهمن 1349 با عملیاتی مسلحانه در سیاهکل پایه گذار جنبشی شدند که در طول 8 سال بعدی جوانان مبارز و صادقی را بخود جذب کرد. جوانانی که با پاکی و از جان گذشتگی فراوان برای بهروزی مردم کشورشان پا به میدان گذاشته بودند. امروز بدون شک راهی که آنها برگزیده بودند مورد نقد و تجدید نظرهایی از هر سو قرار گرفته است. اما جانفشانی و صداقت تاریخی آنان هرگز از یاد نخواهد رفت. شاید یکی از مهمترین تاثیرات آنان، الهام بخشیدن به دیگران بود که به سرنوشت کشورشان حساس باشند و برای بهروزی مردمشان به تلاش تاریخی نسلهای مبارزان از پی هم ادامه دهند.

خطابه ی تدفین

غافلان
همسازند،
تنها توفان
کودکان ناهمگون مي زايد.

همساز
سايه سانانند،
محتاط
در مرزهای آفتاب
در هيات زندگان
مردگانند.

وينان
دل به دريا افکنانند،
به پای دارنده آتش ها
زنده گانی
دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ

هماره زنده از ان سپس که با مرگ
و همواره بدان نام
که زیسته بودند،
که تباهي
از درگاه بلند خاطره شان
شرمسار و سرافکنده مي گذرد.

کاشفان چشمه
کاشفان فروتن شوکران
جويندگان شادی
در مجری آتشفشان ها

شعبده بازان لبخند
در شبکلاه درد
با جا پايي ژرف تر از شادی
در گذرگاه پرندگان.

در برابر تندر مي ایستند
خانه را روشن مي کنند،
و مي ميرند.
احمد شاملو





نوشته شده توسط پویا در 01:20 PM

February 07, 2004
موضوع رد صلاحیت ها و

موضوع رد صلاحیت ها و اعتراض نمایندگان مجلس و سرانجام استعفای آنها و اعلام عدم شرکت در انتخابات اسفند ماه موجب ادامه و تعمیق بحران درون حکومت شده است. ارزیابی برخی این بود که این یک بازی ساخته شده است برای گرم کردن تنور انتخابات و کشیدن مردم به پای صندوق ها. بسیاری از این تحلیل گران از دوم خرداد نه به عنوان یک جنبش برآمده از درون جامعه که به عنوان یک پروژه ی ساخته شده یاد می کنند. تعمیق بحران نشان داد که همه چیز را با عبارت «دعواهای ساختگی» نمی توان توضیح داد.

اما موضوع نوشته ی من همین گسترش بحران است. دخالت رهبر به سود محافظه کاران و کشاندن کار به تکفیر و حرام شرعی خواندن اعتراض نمایندگان نشان داد که اینبار محافظه کاران عزمشان را برای یکپارچه کردن و قبضه ی کامل قدرت جزم کرده اند. ولی بی توجهی نمایندگان به فتواهای شرعی رهبر جمهوری اسلامی هم نشان داد که دیگر خواستها و اعتراضات موجود در جامعه را نمی توان با این روشها ساکت کرد.

من فکرمی کنم محافظه کاران با پشت گرمی به سه عامل اینطور برای قبضه کردن کامل همه ی کوشش شان را به کار گرفته اند.
اولین و مهمترین عامل، حسابی است که روی بی تفاوتی مردم و سرخوردگی آنها از اصلاح طلبان حکومتی باز کرده اند. چهارسال پیش آنها می دیدند که یک جنبش اجتماعی وسیع در پشت نمایندگان است و میزان مشارکت و حساسیت مردم به قدری بود که سرانجام مجبور شدند هم بسیاری از اصلاح طلبان را تایید صلاحیت کنند و هم انتخاب آنها را بپذیرند. اینبار اما تصور می کنند که می توانند روی سرخوردگی مردم حساب بزرگی باز کنند. سرخوردگی مردم از اصلاح طلبان حکومتی چیزی نیست که بتوان کتمان کرد و خود اصلاح طلبان حکومتی هم بارها این را گفته اند. اما این هم هست که دلیل سرخوردگی مردم، دقیقا به این خاطر بوده است که آنها ریشه ی مشکلات اجتماعی و اقتصادی کشور را می دانند و به خوبی درک کرده اند که بدون تغییر بنیادی ساختار سیاسی و پایان تقسیم مافیای قدرت، هیچ مشکلی حل نخواهد شد. مردم دیگر بخوبی می دانند که آقایان و آقازادگان چه نقشی در نابسامانی اقتصاد و مشکلات اجتماعی دارند. پس روی این بی تفاوتی و سرخوردگی مقطعی تکیه زدن، دیر یا زود موجب «شنیدن صدای مردم» خواهد شد.

عامل دوم را می توان سرکوب داخلی دانست. اما سرپیچی نمایندگان مجلس نشان می دهد که این روشها حتی دیگر در مورد خود حاضران در حکومت هم کارساز نیست. با تهدید و بگیر و ببند تا جایی می توان کار را از پیش برد. اما وضعیت امروز نشان می دهد که هر چه بگیر و ببند شدیدتر می شود، بی پروایی طرف مقابل هم بیشتر می شود. اگر تا دیروز دانشجویان در خیابانها خواهان تغییرات بنیادی و ساختاری بودند، امروز در خود مجلس شورا کار به تحصن و استعفا کشیده است. آنهم با وجود تهدید و تکفیر.

عامل سوم هم امیدواری به روابط بین المللی است و دادن امتیاز به خارج در قبال پشتیبانی و یا حداقل سکوت کشورهای اروپای غربی و آمریکا. آقایان دیگر علنی می گویند که اطمینان های لازم را به کشورهای غربی داده اند. نهادهای انتخابی و قابل کنترل مردم هم در جریان وعده و وعیدهای آقایان نیستند و معلوم نیست چه اطمینان ها و امتیاز هایی داده می شود. اما آیا محافظه کاران روی همه ی اینها می توانند حساب کنند؟
دولت های اتحادیه ی اروپا و آمریکا بخوبی می دانند که پایه ی اجتماعی آقایان در جامعه بیشتر از 10 یا 15 درصد نیست. این کشورها همچنین از جدایی عمیق جامعه از نهادهای حکومتی و ساختار لرزان و بی اطمینان حکمرانی آقایان آگاه هستند.

شاید همه ی اینها که نوشته شد بیان کلی واقعیت هایی بود که در جریان است. اما گاه لازم است که در میانه ی راه ایستاد و نظری کلی بر راهی که طی شده و راهی که باقیست انداخت. شاید بتوان گفت که بحران کنونی تازه آغاز راهی تازه است. راهی که از روز پس از انتخابات آغاز می شود.




نوشته شده توسط پویا در 11:16 AM

February 04, 2004
خبرگزاری ایلنا یکی از معدود

خبرگزاری ایلنا یکی از معدود منابع خبررسانی اصلاح طلبان است که هنوز فعالیت دارد. یعنی از معدود منابعی که گاهی نظرات اصلاح طلبان خارج از حکومت را هم منتشر میکند، مثلا فریبرز رئیس دانا و دیگران. خبرهای اجتماعی با ارزشی هم مخابره می کند. در خبرها خواندم که حقوق کارکنان این خبرگزاری را نپرداخته اند تا به تعطیلی اجباری برود.
این روش در فشار قرار دادن رسانه های دگراندیش یا کمی دگراندیش هم در جمهوری اسلامی شکل های عجیب و غریبی دارد. یادم هست که زمانی کاغذ مورد نیاز مطبوعات را سهمیه بندی کرده بودند و طبیعتا مطبوعات غیرخودی آنچنان سهمیه ای نمی گرفتند و از کمک های دولتی هم خبری نبود. دو راه در برابر این مطبوعات می ماند، یکی تعطیل اجباری و دیگری خریدن کاغذ از بازار آزاد با آن قیمت های سرسام آور. این هم علاوه شده بود به دادگاه و اتهام توطئه و تهاجم فرهنگی و چه و چه ها ...

یادم هست آقای دهباشی سردبیر مجله ی کلک از خوانندگانش درخواست کمک پولی نمی کرد. درخواست او به عهده گرفتن هزینه ی کاغذ یک یا چند ماه نشریه بود. و تازه «کلک» یک نشریه ی کاملا فرهنگی بود و به سیاست نمی پرداخت (یعنی کدام دگراندیشی می توانست بپردازد؟)
این هم از راههای زیر فشار دادن نشریاتی مثل آدینه و دنیای سخن بود. بعد هم که به انواع اتهام ها این ها را تعطیل کردند.

سالهاست که فرهنگ غیرانسانی خودی و غیرخودی بر همه چیز ما حاکم است. فکر کنید یک کتاب و نشریه ی خودی با 1000 نفر خواننده به تعداد هزاران چاپ بشود و به زور به عنوان سهمیه به کتابخانه ها و ادارات داده بشود و یک نشریه ی پرتیراژ غیرخودی از خواننده اش کاغذ چاپ بخواهد !
حالا هم عجیب نیست اگر حقوق ایلنا را ندهند تا مجبور به تعطیل شود.



نوشته شده توسط پویا در 11:24 AM

February 02, 2004
نتیجه ی نظرسنجی نیما راشدان


نتیجه ی نظرسنجی نیما راشدان را در گویا می خواندم. همینطور نتیجه ی نظرسنجی وزارت کشور. امروز دیگر همه حتی اصلاح طلبان حکومتی هم به تحریم انتخابات رسیده اند حتی اگر بنا به ملاحظات خودشان بگویند «ما در انتخابات شرکت نمی کنیم.»
اما موضوعی که مرا به اندیشه می برد بیشتر این نیست که آیا اکثریت در این انتخابات شرکت می کنند یا نه. شرکت یا عدم شرکت در یک انتخابات یک اقدام سیاسی است که می تواند در مرحله ای برای یک رسیدن به اهداف سیاسی مشخص انجام شود. کمااینکه امروز شرکت نکردن در چنین انتخاباتی اعتراض به فرمایشی بودن این انتخابات است.

آنچه بیشتر نه در میان روشنفکران که در جامعه ی ایران من حس می کنم نوعی قهر و بی تفاوتی و انفعال دربرابر رویدادهای کشور است. رد صلاحیت های گسترده ای انجام شد، نمایندگانی متحصن شدند و اعتراض کردند و سرانجام استعفا دادند و بطور کلی بحران سیاسی بزرگی در طول این چند هفته در جریان بوده است. آنچه که در همه ی این رویدادها بیش از همه چیز غایب بوده است نقش فعال مردم بوده است. دور ماندن مردم از این رویدادها موجب نگرانی است.

شاید خیلی ها از نتایج نظرخواهی هایی مثل نظرخواهی نیما راشدان خوشحال شوند که دیگر آخر کار است. اما عکس العمل مردم بیشتر نوعی بی تفاوتی است تا اعتراض فعال. حالا در پس این بی تفاوتی چه بیاید بستگی به روند رویدادها دارد. یک عصیان عمومی یا انفعال کامل، هر چه باشد به کجا خواهد انجامید؟
می توان این را از پاسخ هایی که جوانان به نیما راشدان می دهند دریافت؟



نوشته شده توسط پویا در 09:28 PM

February 01, 2004
امیر ممبینی به مناسبت فرستادن


امیر ممبینی به مناسبت فرستادن مریخ نوردان اسپیریت و آپورچونيتی مقاله ای دارد در گویا با عنوان «روح مريخ را بنگر، سفري در خويش و فراتر از خويشتن» که از دیدگاه عقل گرایی به پیشرفت دانش بشری پرداخته است.
عقل گرایی آن چیزی است که ضرورت آن امروز شاید بیش از همیشه ی تاریخ ما، جامعه را دانسته یا ندانسته به خود مشغول کرده است. جامعه ی ایرانی امروز بیش از همیشه این را در می یابد که نگریستن به انسان و پیرامون او از پشت پرده ای از توهمات، چگونه راه پیشرفت را سد می کند. نگریستن از ورای پرده ی مه آلود موهوماتی که بیش از آنچه واقعی باشند، تغییرناپذیرند و در هاله ای از تقدس فرو رفته.

اما سنت تفکر و فلسفه ی ایرانی هیچگاه از عقل گرایی خالی نبوده. هرچند که برای در امان ماندن از داغ و درفش و تکفیر این عقل گرایی چه شکل ها که به خود نگرفته است.
این عقل گرایی گاه مانند زکریای رازی شکل آشکار به خود گرفته است و گاه مانند عمادالدین نسیمی متفکر حروفی به صورت شعر بیان شده است. آنگاه هم که از خود گذشته ای چون حلاج در روزگار حکومت فقها و متشرعان ندای «انه الحق» در می افکند، دیر یا زود «سر چوب پاره سرخ می کند» و در میدان شهر مثله می شود.

و امروز در پس همه ی این سالها جامعه ی ایران چاره ای ندارد به جز اینکه کار دنیا را به عقل دنیایی بسپرد. ببیند که مشکلات امروزین را باید با روش های علمی امروزین حل کرد. ببیند که شرکت فعال او و انتخابش در تعیین سرنوشت خود نه یک «واجب شرعی» که یک ضرورت اجتماعی ست. ببیند که سپردن کار به منتخبینش نه یک بیعت دینی که یک قرارداد اجتماعی ست. ببیند که زندگی اجتماعی را نه امور مقدس و تغییرناپذیر که ضرورتهای اجتماعی و راه حل های جمعی تعیین می کنند.

جامعه ی ایران بهای سنگینی برای گذار از وهم گرایی به عقل گرایی می پردازد. اما ما هم جایی و لحظه ای در تاریخ به این موهبت انسانی خواهیم رسید. سوال اینست که حالا چقدر به آن نزدیک شده ایم؟





نوشته شده توسط پویا در 08:38 AM

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر)









----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی







صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661