|
|
|
« January 2004 |
Main
| March 2004 »
February 29, 2004
در این هفته خبری بود
در این هفته خبری بود درباره ی جلوگیری از تشکیل جلسه ی اعضای کانون نویسندگان در ایران. مسعود بهنود در مقاله ای در ایران امروز می نویسد: نوشته شده توسط پویا در 07:40 AM February 24, 2004موضوع آمار واقعی شرکت مردم
موضوع آمار واقعی شرکت مردم در انتخابات اول اسفند هم گویا مانند بسیاری مسائل دیگر در مارپیچ های تبلیغاتی افتاده است. آنها که انتخابات را تحریم کرده بودند از بیست درصد بیشتر را نمی پذیرند. آنها که در حرف برای داغ شدن تنور انتخابات می دمیدند از 60% کمتر را نمی پذیرند و آمار وزارت کشور که حد وسط را گرفته است و به 50% راضی ست. نوشته شده توسط پویا در 02:12 PM February 22, 2004من فکر می کنم یعنی
من فکر می کنم یعنی به این نتیجه رسیده ام که در جغرافیای ما، به امید، تنها از دریچه ی تاریخی می توان نگریست. یعنی ما در پیچ و تاب ها و چرخش هایی هستیم که گامهای ما هنوز در سنگلاخ قرون و هزاره ها، گاه در سربالایی تندی، گاه در شیب تندی به پایین و گاه بر لب پرتگاهی در حرکتند. نمی گویم که شادی پیروزی های گذرا و درد شکست های گذرا نیست اما اگر امیدی هست، آن، در تلاشی ست که برای برون شدن از این سنگلاخ می کنیم. نوشته شده توسط پویا در 11:17 AM February 21, 2004امروز طبیعتا به هر سایت
![]() امروز طبیعتا به هر سایت خبری در اینترنت که سری زدم اخبار اصلی، موضوع تعداد شرکت کنندگان در انتخابات است. اینهم از طنزهای تاریخ ماست. معمولا باید طرح و برنامه های کاندیداها و میزان پشتیبانی مردم از آنها موضوع اصلی باشد. اما انتخابات و بخصوص این آخری بیشتر برای اندازه گرفتن اینست که مردم چقدر این ساختار مافیایی و انحصارگر حکومتی را نمی خواهند. شاید انتظار ما پس از گذشت حدود صد سال از جنبش مشروطیت، باید بیش از این می بود. فقط می توان امید داشت که در چرخش بعدی تاریخ، انتخابات ما برای چیزی بیش از «نه» گفتن باشد. با اخبار زیادی که در مورد تقلب های انتخاباتی برای زیاد جلوه دادن شرکت مردم منتشر شده بود، گویا حالا باید دید که وزارت کشور که داعیه ی اصلاح طلبی دارد با این موضوع چگونه برخورد می کند. آقای خاتمی هم اگر به ارزش گذاشتن به رای مردم بیش از کلی بافی های فلسفی این سالهای پس از دوم خرداد اعتقاد دارد، حالا شاید آخرین فرصت باشد که نشان دهد میزان شرکت مردم در این بازی انتخابات چقدر بوده است. اینکه محافظه کاران مجلس و بزودی قوه ی مجریه را هم قبضه خواهند کرد از خیلی پیش از اینها روشن بوده است. من قبل هم نوشتم که محافظه کاران روی موج بی تفاوتی و سرخوردگی مردم سوار هستند و بادبانها را کشیده اند. اینقدر هم به خودشان مطمئن هستند که در شب های قبل از انتخابات معروف ترین روزنامه های اصلاح طلب را ببندند و صدایی از گوشه ای بر نیاید. اما دیدن تلاطم اجتماعی در زیر پوسته ی سرخوردگی دشوار نیست. می توان امیدوار بود که فوران دیر یا زود این تلاطم بتواند به جایی هدایت شود که شایسته ی یک کشور آزاد در دنیای امروز باشد؟ من فکر می کنم در این دوره ی پس از انتخابات، جریانهای جمهوریخواه داخل و خارج از کشور باید بیش از گذشته بتوانند با کار مشترک آگاهانه -نه مقطعی و اتفاقی- راه حل های اصولی بر مبنای یک ساختار جمهوری سکولار فراگیر به مردم ارائه کنند. جمهوری فراگیر به این معنی که مرزبندی های غیرانسانی و حذفی «خودی و غیرخودی» جای خود را به شرکت فعال همه ی دیگاه های اجتماعی در تعیین سرنوشت کشور بدهد. مدت زیادی است که جریانهای دانشجویی چنین می اندیشند. بسیاری از مردم ضرورت وجود چنین ساختاری را در زندگی روزمره ی خودشان می بینند. شاید باید بیش از گذشته هم این را برای جامعه توضیح داد که ضرورت یک ساختار سیاسی دموکراتیک نه دغدغه ی چند روشنفکر سیر که پایه ی ضروری برای یک اقتصاد پویا و شفاف است. شبکه ی پیچیده ی مافیای اقتصادی امروز پشتوانه ی اصلی خود را در نهادهای سیاسی انتصابی و غیر پاسخگوی حکومتی دارد و به اصطلاح «رانت» های خود را از آنجا می گیرد. من فکر می کنم چگونگی و جزئیات این را باید به طور مستمر برای مردم توضیح داد. آنچه در سایت های اینترنتی و وبلاگ ها می خوانم، اینست که بسیاری - حداقل از این قشر وبلاگ نویس و اینترنت نویس- با یکپارچه شدن حکومت به یکسره شدن زود هنگام کار مردم و حکومت امید بسته اند و شادی شان از لابلای واژه هایشان پیداست. من اما با بیم و امید به آینده نگاه می کنم. بی آنکه «فرمول» های از پیش تعیین شده ای را بخواهم ارائه کنم. اما به این معتقدم که راه حل، در یک تفکر جمعی و اقدام آگاهانه جمعی است. نوشته شده توسط پویا در 04:20 AM February 18, 2004بر ما گذشت نيک و
![]() بر ما گذشت نيک و بد اما تو روزگار فکری به حال خويش کن اين روزگار نيست! عماد خراسانی شاعر غزلسرای معاصر عماد خراسانی دیروز در تهران درگذشت. عماد بیشتر عاشقانه و رندانه می سرود. اگر بخواهیم از بهترین غزلسراهای امروز نام ببریم بدون شک عماد، سیمین بهبهانی و سایه در پله های اول خواهند ایستاد. البته من به ترتیب بهترین ننوشتم چون داوری این از عهده ی من که فقط علاقمند به شعر هستم بر نمی آید. عماد و اخوان ثالث از جوانی دوستان یگانه بودند. شاید همشهری بودن شروع این دوستی طولانی بوده است، که فاصله کوتاه و یار در بر. اخوان درباره ی او می گوید: «اگر شعر را در معنی حقیقیش بجای آوریم (نه فقط فن و صنعتگری و مهارت در تمشیت امر وزن و قافیه و کلمات) بی شک عماد در غزلسرایی از شعرای برجسته و طراز اول است.» صحبت از اخوان آمد و اینروزها سالروز درگذشت «فروغ شعر» بود. زنی «از اهالی امروز». به فکرم رسید که خاطره ی اخوان را از روز پردرد درگذشت فروغ فرخزاد در اینجا بیاورم و در آهوی سه گوش این هفته هم بگذارم که خوانندگان بیشتری (خیلی بیشتر) دارد. *« -... من خوابیده بودم. هنوز صبحم-که غالبا پسین می آید- نیامده بود. ساعت نزدیک ده یازده پیش از نیمروز بود (روز سه شنبه بود بیست و پنجم بهمن). هنوز خیلی مانده بود تا صبح من بشود. خوابیده بودم، پسرکم زردشت هم در کنارم خواب. دیگر هیچکس در خانه مان نبود. ضربه های پتک آسایی که بر در می خورد بیدارم کرد. مشتهای از غما خشم درشت شده ی محمود تهرانی بود، میم آزاد که بی آزادی و اختیار می کوفت، مثل پولاد بر آهن. و بعد معلوم شد که خیلی کوفته است. که اگرچه از حجب معهود او دور می نمود، اما خشماغمان وی نه چنان بود که سائقه و سابقه ی حجب بتواند نومید بازش گرداند. این غم بسیار سنگینتر از آن است که به تنهایی تن، یک دل تحمل بتواند کرد. ناچار باید از آن سهمی نیز به دل دیگران داد و باز این دل دو دیگر چون تنها شد و بی تاب شد سدیگر دل می جوید، و همچنین و چنین موجی و موجی و بی تابانه حضیضی و اوجی، تا افواج امواج دریا گیر شوند. مگر نه اندهان بزرگ این چنین اند؟ با دلخوری خواب آلوده ای در را باز کردم. محمود تنها بود. راحت شدم که دیدم این ناخوانده، نادلخواه و گران نیست که خیلی بیازاردم. محمود تهرانی بود، خوب خزیده و کمی قوز کرده در پالتو سیاهش. به نظرم کمی هم سیه چرده تر آمد، و بینی و گونه هاش سیاسرخ از سرمای نه چندان سرد. سلامی و خواب آلوده علیکی گفتیم به هم. بیداری سحرخیزانه ی من آنقدر هشیار و دقیق نبود که بتواند نمناکی غمناک چشمهایش را خوب دریابد، و البته سرما و تن کم توان او نیز خوب عذر لنگی می توانست باشد. با هولی در نقاب آرامش، محمود گفت: - آمده ام ... نمی نشینم ... ببین ... مثل اینکه دویده باشد، نفسش قرار نداشت، دل دل می زد، می جوشید و می گفت: - لباس بپوش برویم بیرون. جوش اندرون او سرایت بیدار کننده و شک آوری در من داشت و چشم می مالیدم که گفتم: - این سر صبحی عزیز جان؟ حالا مگر مجبوریم؟ وانگهی ... حرف مرا نباید شنیده باشد که گفت: - ضمنا سری هم به فروغ فرخزاد می زنیم که ... و من حرف او را شنیده و نشنیده، گفته ی خود را تمام می کردم: - ... وانگهی، کسی هم در خانه مان نیست. فقط زردشت هست. خوابیده، مادرش به من سپرده ش، یعنی خوابانده ش، رفته، حالا بیا تو. همان دم در ایستاده بود، یک پا تو یک پا بیرون وظیفه شاق و هولناکی برای خود ساخته بود. - نه. باید برویم. ببین، مهدی ... - حالا بیا تو یک کم گرم شو. زیر کرسی. خبر از آتش دلش نداشتم. همین سیاسرخی گونه هاش را می دیدم. آمد تو. دست راستم را حایل و حمایل بازوی راستش کرده بودم، چنان که بیمار مانندی نقاهتی را مدد می کنند. و او انگار از این یاری بی نیاز هم نبود. سنگینک، تکیه پناهش بر من، می آمد. به اتاق، بالا می بردمش. و او مضطرب، به اکراه لنگان لنگ قدم بر می داشت. و گران می نمود و نگران وقتی نشسته بود. گرم می شد، گفت و داشت سیگاری روشن می کرد: - آخر باید زودتر برویم. - آخر باید اصلاح کنم، ناشتایی هیچ. اصلاح نمی خواهد بکنی. من نیز سیگاری روشن کردم. به نظرم او هم ناشتا سیگار می کشید. سماور روی طاقچه ی درگاهی پنجره بود. توی اتاق. فتیله اش به اندازه پایین کشیده، اما آبش جوش، قوری و استکان و چیزهای دیگر هم حاضر آماده. چایی درست کردن کاری نداشت همین که فتیله را بالا دادم، صدای غلغل و جوش بلند شد. - گفتی کجا؟ سری به فروغ بزنیم؟ مگر قراری گذاشتی؟ یا ... گاهی این چنین قرارهای پیشاپیش از طرف من قول داده، با این و آن می گذاشت جاهایی و با کسانی که لازم می دانست. و می دانست که من - گذشته از تنبلیهای خوشبختانه یا مصلحتی - گاهی به راستی تنبلم و دور از مسیر جریانات، و می دید مثلا فلان جا را دیگر باید رفت و شاید حتما نمی شود نرفت. و من حتی گاهی به شکر - می پذیرفتم. می رفتم. و لحن تکیه بر بایدها و شایدهای او را می شناختم. - نه، ولی باید بیایی، می رویم عیادتش. من که سر و صدای سماور را در آورده بودم، و می خواستم چایی دم کنم، دل و دستم لرزید. - عیادتش؟ بسم الله. لابد باز هم تصادف. با آن ماشین راندنش که دیده ای حتما. انشاالله که خیر است. اما انگار دلم گواهی می داد که خیر نیست. از چایی دم کردن منصرف شدم. با آب جوش دو استکان کاکائو، داشتم درست می کردم. - نه چندان، خودت می دانی که چطور ماشین می راند. می گفتند حالش تعریفی ندارد. - می گفتند؟ مگر تو خودت ندیدیش؟ نمی فهمم یعنی چی. تو معلوم هست چی می خواهی بگویی؟ - بله. او دیگر کسی را نمی شناسد. نه می بیند، نه می تواند حرف بزند و نه بشنفد. - عجب، عجب، پس خیلی تصادف شدید بوده، خوب، خوب. - همین دیگر، مهدی، چطور بگویم؟ صداش می لرزید. بدجوری هم می لرزید. پتکش را که چند بار غما خشمگین بر در کوفته بود، او وقتی آمده بود توی خانه به دشواری از من پنهان کرده بود، و از سنگینی سندان وار آن پتک بود - آویزان به دلش - که هنگام راه آمدن با من، می لنگید و گران بود. حالا یواش یواش با ضربه های آهسته بر سرم می کوفت. می خواست کم کم به درد عادت کنم. می ترسید اگر ضربه ی سنگین آخر را ناگهان بکوبد، از پا درآیم، شاید و مگر نه این رسمی است دیرین که از مصیبت عزیزان برای بستگان و دلبستگان آهسته پرده بر می دارند؟ - آخر کی تصادف کرد؟ کجا؟ - همین دیروز عصری، نزدیک های خانه اش. به سرش ضربه خورده، خیلی خطرناک. - لابد یک آمریکایی... باز. می دانی که چند وقت پیش هم یک آمریکایی با ماشین لندهورش زده بود به اتوموبیلی که فروغ و گلستان توش بودند و هر دوشان را شل و پل و خونین مالین کرده بود. البته فروغ زودتر از بیمارستان مرخص شد. افسر راهنمایی آمده بود. طبق معمول البته آمریکاییه را بی تقصیر قلمداد کرده بود ... تو که نمی گویی، درست حرف نمی زنی، هیچ بعید نیست، باز هم یک آمریکایی ...، اینطور که از حرفات معلوم می شد با این تصادف دیگر فروغ فرخزادی برای ما باقی نگذاشته باشد. اینطور حس کرده بودم که باید چنین اتفاقی- شوم، وحشتناک، یتیم کننده- افتاده باشد محمود به صراحت نگفته بود، اما من اینطور تقریبا حس کرده بودم. دلم می لرزید و از خشمی که بر زمین وزمان داشتم و نمی دانستم خطابم باید با کی باشد، دست آخر التماس کنان گفتم: - محمود جان، تو مثل اینکه امروز یک باکیت هست، بگو، خواهش می کنم راستش را بگو، نترس، من دلم سالهاست مصیبت باران شده. راست بگو، تو نمی توانی ماهرانه دروغ بگویی. - گفتم که حالش خیلی خطرناک است. شاید تا حالا خیلی بدتر هم شده باشد. می گفتند دیگر امیدی نیست، یعنی شاید تا الآن ... - الآن کجاست؟ - پزشکی قانونی. - آخر آنجا که ... پس بگو کشته شده، محمود، وای محمود، جگرم محمود جان. - بله بدبختانه. حیف، حیف، بیچاره شدیم. - بی فروغ شدیم، تاریک شدیم، فقیر شدیم و دیگر ... دیگر نه به عیادت، که به تماشای یک کشته می رفتیم. و شاید یک شهید. شهید این زندگی، این عهد و اجتماعی که داریم. زندگی بد و آشفته، بی هنجار و حساب. عهدی پر شتابهای شوم و حوادث وحشتناک و غم آجین. اجتماع بی سر و سامان و دردآلود آدمهای نجیب در آن بریده، ناتمام مانده، قطعه قطعه شونده، و سراسیمه و پریشان و طعمه ی مرگهای نه طبیعی و نه بهنگام. و فروغ، دردا، دریغا فروغ، این زن همه حالاتش عجیب و زندگیش به معصومیت غریب. این زن همه حرکات روحیش مسحورانه ساحر و ساحرانه مسحور. این زن به درستی مریم آسا، زاییده ی عیسایی چند و به راستی زاده و زادگانی معجزه وار و با تولدی دیگر. این زن چند شعرش درست مثل چند لحظه ی سحر آمیز، این زن بوده و هست و خواهد بود، این زن مردانه تر از هر چه مردان ... * حریم سایه های سبز. مجموعه ی مقالات 2 . مهدی اخوان ثالث (م. امید). ص. 104 تا 108 نوشته شده توسط پویا در 11:44 AM February 17, 2004موضوع انتخابات دیگر موضوع روز
موضوع انتخابات دیگر موضوع روز نیست. حالا دیگر آنچه موضوع روز است شرکت نکردن در انتخابات است. اما دانستن اینکه حضور فعال مردم در کجاست شاید بیشتر از همه جالب باشد. موضوعی که دانستن آن برای یک دور از دیار مانند من آسان نیست. نوشته شده توسط پویا در 08:48 AM February 14, 2004من عادت ندارم که در
من عادت ندارم که در یک روز دو یادداشت بگذارم اما دیدن این عکس ها برآنم داشت که لااقل یکی را بگذارم و بقیه را خودتان ببینید. هم می شود برداشتی از محیط زیست داشت هم نگاه مردم به انتخابات ... ![]() و بقیه ی این داستان را در اینجا ببینید. نوشته شده توسط پویا در 12:07 PM اولین روزهای پس از 22
![]() اولین روزهای پس از 22 بهمن است. و خاطره ی روزهای انقلاب را صرف نظر از آنچه امروز می اندیشیم نمی توان به فراموشی سپرد. روزنامه نگار قدیمی نصرت الله نوح خاطره ای از آن روزها در یادمانده هایش آورده است که بد نیست با هم بخوانیم و بیاندیشیم که آیا پس از 25 سال تغییری کرده ایم؟ یا چیزی از تاریخی نه چندان دور آموخته ایم؟ یا نه، هنوز می خواهیم زنگی زنگ یا رومی روم باشیم ... *«در آخرین روزهای دی ماه سال 1357، فضای باز سیاسی، تبدیل به عرصه ی گسترده ای از آزادی، جهت تبلور فریادها و خشم و خروش مردم محرومی شده بود که سالها زیر یوغ فشار و اختناق بودند و فریادها در گلویشان گره خورده بود. روزنامه ها نیز از گوشه و کنار با استفاده از این فضا انتشار می یافت. در چنین روزهایی بود که منوچهر محجوبی دوست و همکار قدیم ام بسراغم آمد. محجوبی گفت: محیط برای انتشار یک روزنامه ی فکاهی آماده است، بیا تا با هم روزنامه ی طنزی منتشر کنیم. من آمادگی خود را اعلام کردم و در جلسه ای که برای ایجاد این روزنامه تشکیل شده بودگروهی از طنزنویسان مشهور مطبوعات و تلویزیون از جمله آقایان پرویز کاردان، هادی خرسندی، محمدتقی اسماعیلی، بهمن رضایی و احمد سخاورز (کاریکاتوریست) منوچهر احترامی و عبدالخالق دو تن از نویسندگان روزنامه توفیق حضور داشتند. برای انتشار اولین شماره روزنامه که آن را «طنز» گذاشته بودیم و قرار بود بصورت شرکتی اداره شود هر یک از آقایان مبلغ پنجهزار تومان در میان گذاشتند و مسئولیت امور مالی این روزنامه هم بعهده ی دوست هنرمند آقای پرویز کاردان گذاشته شد. تا اینجای کار مشکلی وجود نداشت و مسئله ای پیش نیامد، اما همین که بر سر تعیین خط مشی روزنامه و چگونگی برخورد با گروهها و ایدئولوژی ها وارد گفتگو شدیم، معلوم شد که فقط در عدم توافق توافق داریم و در جمع آبمان بیک جو نمی رود!. محجوبی گفت: وضع عوض شده، روزنامه باید خط مشی مشخصی داشته باشد، یا طرفدار کارگر باشد و یا طرفدار سرمایه داری. چپ باشد یا راست. طرفدار سوسیالیزم باشد یا امپریالیزم. خلاصه یا زنگی زنگ یا رومی روم. بعضی از دوستان عقیده داشتند که: روزنامه باید بین دو قطب سوسیالیزم و سرمایه داری بی طرف بماند و وارد درگیری نشود، چون ممکن است یک 28 مرداد دیگری در پیش داشته باشیم. خلاصه اینکه پس از بحث و فحص بسیار چون به توافقی نرسیدیم لاجرم قرار شد از انتشار روزنامه چشم بپوشیم و جناب کاردان چک های هیئت تحریریه روزنامه منتشر نشده را به آنها برگرداند و دوستان هم بدون ناراحتی از هم جدا شدند و هر کدام به سوی کار وزندگی خود رفتند.» * یادمانده ها. نصرت الله نوح. ص. 271 . نوشته شده توسط پویا در 10:17 AM February 12, 2004رد صلاحیت های گسترده ی
![]() رد صلاحیت های گسترده ی شورای نگهبان و اعتراض ها و استعفاهای نمایندگان اصلاح طلب مجلس موجب بحرانی در کشور شد که نه تهدیدها و تکفیرهای رهبر می تواند آن را کاهش دهد و نه لاپوشانی ها و یا مماشات کسانی مانند کروبی رئیس مجلس و خود آقای خاتمی. آنچه در همه ی این سال های پس از دوم خرداد و بویژه در همین بحران انتخابات برای مردم مانده است تحلیل ساختاری نظام حاکم بر کشور است. تجربه های کوچک و بزرگ مردم در همه ی این سالها قدم به قدم نشان داد که سد راه های حاکمیت رای و نظر مردم در کجاست. محافظه کاران، بویژه از نوعی بی تفاوتی و سرخوردگی مردم در این سالها استفاده کردند تا مقدمات کسب یکپارچه ی قدرت را فراهم کنند. از سوی دیگر محافظه کاران برای این تبلیغ می کنند که علیرغم همه ی اینها، حضور مردم در انتخابات وسیع خواهد بود. و آنطور که می توان در خبرها خواند زمینه های نشان دادن «شرکت وسیع مردم» را هم کم کم فراهم می کنند. اول اینکه خبری بود درباره ی چاپ تعداد زیادی شناسنامه ی ایرانی جعلی در پاکستان که البته به خبرها راه پیدا کرد. با اینکه زیاد مطرح نشد اما معلوم هم نیست که انجام نشود. دوم خبری است درباره ی شمارش آرا انتخابات بصورت دستی که البته از حالا معلوم است چه نقشه هایی در سر دارند. آن زمان که مردم وسیعترین حضور را داشتند و به بیشترین وجهی اصلاح طلبان را حمایت می کردند، باز هم تقلب هایی در آرای مردم شد که معروفترین آنها سی ام شدن رفسنجانی، رای نیاوردن علیرضا رجایی (کاندیدای نزدیک به ملی-مذهبی ها) و به مجلس رفتن حداد عادل بود. حالا هم با رد پیشنهاد شمارش کامپیوتری باید دید که چه کسانی جا به جا می شوند. گرچه اینبار این جا به جا شوندگان حتما از طیف رقبای خودی هستند و نزدیک به این یا آن محفل محافظه کاران. سوم هم در خبرها بود که افراد زیادی را از نقاط مختلف به شهرهای بزرگ مثلا تهران بیاورند که همین را «حضور چشمگیر» مردم وانمود کنند. که البته وزارت کشور هشدار داده است. اما تجربه نشان داده است که این هشدارها بخصوص حالا که نیروی مردمی هم در پشت آن نیست، آنچنان اثری ندارد و تصمیم ها در جای دیگر گرفته می شود. به هر حال با این همه تبلیغ و فتوای شرعی و عرفی آقایان، نمی توانند در روز پس از انتخابات بگویند که هیچکس نیامد. اینجا و آنجا آمده بود که آقای خاتمی مانده است تا نتوانند در رای گیری و رای شماری انتخابات تقلب کنند. البته تکلیف انتخابات بسیار پیش از انتخابات معلوم شد ولی من فکر می کنم که وزارت کشور و آقای خاتمی نتوانند در برابر عزم جزم محافظه کاران حتی در مرحله ی رای گیری و رای شماری هم بایستند. چند روز پیش روزنامه نگار روزنامه ی شرق همین مطلب را طرح کرد: «خط قرمز خاتمی کجاست؟» و پاسخ خود او به این سوال این بود: «البته در اينكه خاتمي دغدغه برگزاري يك انتخابات سالم را دارد، ترديدي نيست ولي اين سئوال به طور جدي مطرح است كه آيا رئيس جمهوري به عنوان مظهر اراده ملي در فرصت باقي مانده تا زمان برگزاري انتخابات توانايي استفاده از ابزارهاي لازم به عنوان مجري قانون اساسي براي رفع دغدغه هاي خود را دارد ؟» به نظر نمی آید پاسخ به این سوال چندان دشوار باشد. نوشته شده توسط پویا در 09:59 AM February 11, 2004 در جستجوی مطلبی درباره
![]() در جستجوی مطلبی درباره ی وضعیت کار کودکان از منابع بین المللی به داستان های واقعی از زندگی کودکان برخوردم که به فکر افتادم به فارسی ترجمه کنم و ابتدا برای خوانندگان محدود اینجا بگذارم و بعد برای خوانندگان آهوی سه گوش. فراموش نکنیم که اینها سرگذشت کسانی ست که این شانس را داشته اند که توسط سازمان های کمک کننده شناسایی شوند. تعداد بسیار زیادتری می آیند و می روند و هیچگاه کسی اطلاعی از این زندگی های تباه شده پیدا نمی کند. از جمله دختران ایرانی که به شیخ نشین های خلیج فارس و یا پاکستان قاچاق می شوند. لازم نیست زیاد دور هم برویم، در اولین روزهای پس از زلزله ی بم، اخبار مربوط به دزدیده شدن کودکان ایرانی از آن منطقه در روزنامه ها هم منعکس شد. *شتررانی در خاورمیانه. سرگدشت شاهد اهل بنگلادش. شاهد امروز 12 ساله است. او وقتی که فقط 7 سال داشت از بنگلادش بصورت قاچاق بیرون برده شد. وقتی که 5 ساله بود پدرش را از دست داد. او با خانواده اش در دلیخال در منطقه ی جات راباریم زندگی می کرد. پدر شاهد راننده ی کامیون بود و دو زن داشت. مادر شاهد در یک کارخانه ی لباس دوزی کار می کرد. - «پنج سال پیش یک روز که مقابل خانه مان بازی می کردم مردی را دیدم که با خواهر ناتنی من مشغول حرف زدن بود. بعد فهمیدم که آن مرد یک قاچاقچی بود. خواهر ناتنی ام به او کمک کرد که مرا به شهر داکا منتقل کند. بعد ها فهمیدم که خواهر ناتنی ام مرا به آن قاچاقچی فروخته بود. در شهر داکا مرا به مدت 4 ماه در خانه ای در منطقه ی میرپور نگاه داشتند. من هیچ جا نمی توانستم بروم. در همین مدت آنها پاسپورتی برای من تهیه کردند و مرا از مرز کمیلا ابتدا به کلکته و بعد به بمبئی منتقل کردند. آنها در بمبئی مرا به دو مرد دیگر سپردند. شب بعد آن دو مرد مرا به فرودگاه بمبئی بردند و به یک زن هندی سپردند. صبح روز بعد که من و آن خانم هندی به دوبی رسیدیم، مرا به قیمت 30000 دینار به یک مرد عرب فروختند. آن خانم هندی یک دلال محبت بود. مرد عرب مرا به خانه اش برد و من در آنجا به عنوان شترران به کار مشغول شدم. ارباب عرب من یک دسته ی 60-50 نفره از شترهای مسابقه ای داشت. در اول کار، ارباب مرا به نگهداری شترها گماشت و همزمان به یک مربی سپرد تا شتررانی را به من یاد بدهد. بعد از گذراندن تمرینات خیلی سخت به عنوان شترران در مسابقات حرفه ای شتررانی به کار مشغول شدم. من دستمزدی از اربابم نمی گرفتم، فقط اگر شترم در مسابقه ای برنده می شد 200-100 دینار به من انعام می دادند. آنها به من غذای کافی نمی دادند و من همیشه نیمه گرسنه بودم. اگر هم غذای بیشتری می خواستم مرا کتک می زدند. من فقط 20 کیلو وزن داشتم. وقتی که کمی بزرگتر شدم و وزنم از 20 کیلو بیشتر شد دیگر نمی توانستم به عنوان شترران کار کنم. من دیگر برای اربام بی مصرف شده بودم و او از کسی خواست تا مرا به بنگلادش بر گردانند. مرا از همان راه به هند برگرداندند و آن مرد مرا در مرز کمیلا به حال خودم رها کرد. موقع گذشتن از مرز، پلیس مرزی مرا دستگیر کرد و یک ماه و نیم در زندان مرزی بودم تا اینکه توسط یک ان جی او محلی به این محل نگهداری کودکان آورده شدم.» امروز شاهد بیش از یک سال است که در محل نگهداری کودکان زندگی می کند. او کلاس اول ابتدایی است و در کنار درس به تمرین آواز و رقص و بازی فوتبال می پردازد و به تماشای تلویزیون هم خیلی علاقه دارد. در این مدت که پرونده ی او در دادگاه در جریان است مادرشاهد برای دیدن او به مرکز می آید. مادر شاهد از طریق روزنامه ها از پیدا شدن بچه ی گمشده اش مطلع شد. شاهد آرزو دارد پس از تحصیلاتش بتواند به کار هنرپیشگی مشغول شود. او می خواهد از مادرش نگهداری کند و خانه ای برای او بسازد. * به نقل از گزارش (ILO (International Labour Organization در این آدرس. نوشته شده توسط پویا در 07:49 AM February 09, 2004هر سال که روزهای 21
هر سال که روزهای 21 و 22 بهمن می رسد نمی توان به خاطرات آن روزهای پرشور و خروش نیاندیشید. به روزهایی که همین شور و خروش بیشتر از آن بود که بتوان به روزهایی که در پس راهند فکر کرد. اما روزهای بهمن بخشی از چالش تاریخی جامعه ایرانی برای رسیدن به آزادی و حکومت قانون و عدالت اجتماعی است. همانطور که روزهای جنبش مشروطیت بود و همانطور که روز28 مرداد بود. یعنی یک دوره ی فراز و نشیب. روزهای شادی و شور در مشروطیت و بهمن 57 و روزهای اندوه و وحشت و دریغ در 28 مرداد 32 . نوشته شده توسط پویا در 09:38 PM February 08, 2004خبر احضار خانم شادی صدر
خبر احضار خانم شادی صدر را به دادگاه در پیک ایران خواندم. و گویا بار دیگر روند احضار روزنامه نگاران اصلاح طلب آغاز شده. حالا باید دید که آیا به بستن روزنامه ها هم خواهد انجامید یا نه. آقایان که برای قبضه ی قدرت عزم جزم کرده اند، پس لابد باید این چند قلمی هم که هنوز در گوشه ای بی چمداشت به قدرت می نویسند به غلاف کشیده شوند. نوشته شده توسط پویا در 01:20 PM February 07, 2004موضوع رد صلاحیت ها و
موضوع رد صلاحیت ها و اعتراض نمایندگان مجلس و سرانجام استعفای آنها و اعلام عدم شرکت در انتخابات اسفند ماه موجب ادامه و تعمیق بحران درون حکومت شده است. ارزیابی برخی این بود که این یک بازی ساخته شده است برای گرم کردن تنور انتخابات و کشیدن مردم به پای صندوق ها. بسیاری از این تحلیل گران از دوم خرداد نه به عنوان یک جنبش برآمده از درون جامعه که به عنوان یک پروژه ی ساخته شده یاد می کنند. تعمیق بحران نشان داد که همه چیز را با عبارت «دعواهای ساختگی» نمی توان توضیح داد. نوشته شده توسط پویا در 11:16 AM February 04, 2004خبرگزاری ایلنا یکی از معدود
خبرگزاری ایلنا یکی از معدود منابع خبررسانی اصلاح طلبان است که هنوز فعالیت دارد. یعنی از معدود منابعی که گاهی نظرات اصلاح طلبان خارج از حکومت را هم منتشر میکند، مثلا فریبرز رئیس دانا و دیگران. خبرهای اجتماعی با ارزشی هم مخابره می کند. در خبرها خواندم که حقوق کارکنان این خبرگزاری را نپرداخته اند تا به تعطیلی اجباری برود. نوشته شده توسط پویا در 11:24 AM February 02, 2004نتیجه ی نظرسنجی نیما راشدان
![]() نتیجه ی نظرسنجی نیما راشدان را در گویا می خواندم. همینطور نتیجه ی نظرسنجی وزارت کشور. امروز دیگر همه حتی اصلاح طلبان حکومتی هم به تحریم انتخابات رسیده اند حتی اگر بنا به ملاحظات خودشان بگویند «ما در انتخابات شرکت نمی کنیم.» اما موضوعی که مرا به اندیشه می برد بیشتر این نیست که آیا اکثریت در این انتخابات شرکت می کنند یا نه. شرکت یا عدم شرکت در یک انتخابات یک اقدام سیاسی است که می تواند در مرحله ای برای یک رسیدن به اهداف سیاسی مشخص انجام شود. کمااینکه امروز شرکت نکردن در چنین انتخاباتی اعتراض به فرمایشی بودن این انتخابات است. آنچه بیشتر نه در میان روشنفکران که در جامعه ی ایران من حس می کنم نوعی قهر و بی تفاوتی و انفعال دربرابر رویدادهای کشور است. رد صلاحیت های گسترده ای انجام شد، نمایندگانی متحصن شدند و اعتراض کردند و سرانجام استعفا دادند و بطور کلی بحران سیاسی بزرگی در طول این چند هفته در جریان بوده است. آنچه که در همه ی این رویدادها بیش از همه چیز غایب بوده است نقش فعال مردم بوده است. دور ماندن مردم از این رویدادها موجب نگرانی است. شاید خیلی ها از نتایج نظرخواهی هایی مثل نظرخواهی نیما راشدان خوشحال شوند که دیگر آخر کار است. اما عکس العمل مردم بیشتر نوعی بی تفاوتی است تا اعتراض فعال. حالا در پس این بی تفاوتی چه بیاید بستگی به روند رویدادها دارد. یک عصیان عمومی یا انفعال کامل، هر چه باشد به کجا خواهد انجامید؟ می توان این را از پاسخ هایی که جوانان به نیما راشدان می دهند دریافت؟ نوشته شده توسط پویا در 09:28 PM February 01, 2004امیر ممبینی به مناسبت فرستادن
![]() امیر ممبینی به مناسبت فرستادن مریخ نوردان اسپیریت و آپورچونيتی مقاله ای دارد در گویا با عنوان «روح مريخ را بنگر، سفري در خويش و فراتر از خويشتن» که از دیدگاه عقل گرایی به پیشرفت دانش بشری پرداخته است. عقل گرایی آن چیزی است که ضرورت آن امروز شاید بیش از همیشه ی تاریخ ما، جامعه را دانسته یا ندانسته به خود مشغول کرده است. جامعه ی ایرانی امروز بیش از همیشه این را در می یابد که نگریستن به انسان و پیرامون او از پشت پرده ای از توهمات، چگونه راه پیشرفت را سد می کند. نگریستن از ورای پرده ی مه آلود موهوماتی که بیش از آنچه واقعی باشند، تغییرناپذیرند و در هاله ای از تقدس فرو رفته. اما سنت تفکر و فلسفه ی ایرانی هیچگاه از عقل گرایی خالی نبوده. هرچند که برای در امان ماندن از داغ و درفش و تکفیر این عقل گرایی چه شکل ها که به خود نگرفته است. این عقل گرایی گاه مانند زکریای رازی شکل آشکار به خود گرفته است و گاه مانند عمادالدین نسیمی متفکر حروفی به صورت شعر بیان شده است. آنگاه هم که از خود گذشته ای چون حلاج در روزگار حکومت فقها و متشرعان ندای «انه الحق» در می افکند، دیر یا زود «سر چوب پاره سرخ می کند» و در میدان شهر مثله می شود. و امروز در پس همه ی این سالها جامعه ی ایران چاره ای ندارد به جز اینکه کار دنیا را به عقل دنیایی بسپرد. ببیند که مشکلات امروزین را باید با روش های علمی امروزین حل کرد. ببیند که شرکت فعال او و انتخابش در تعیین سرنوشت خود نه یک «واجب شرعی» که یک ضرورت اجتماعی ست. ببیند که سپردن کار به منتخبینش نه یک بیعت دینی که یک قرارداد اجتماعی ست. ببیند که زندگی اجتماعی را نه امور مقدس و تغییرناپذیر که ضرورتهای اجتماعی و راه حل های جمعی تعیین می کنند. جامعه ی ایران بهای سنگینی برای گذار از وهم گرایی به عقل گرایی می پردازد. اما ما هم جایی و لحظه ای در تاریخ به این موهبت انسانی خواهیم رسید. سوال اینست که حالا چقدر به آن نزدیک شده ایم؟ نوشته شده توسط پویا در 08:38 AM |
![]()
![]() صبحانه
|