![]() |
|
|
« تصاویری از تاریخ تئاتر ایران در سالهای 20 |
صفحه اصلی
| کتابخوانی ما ایرانی ها - به فرهنگ شفاهی خو گرفته ایم »
April 24, 2008
بر رحمان ها در سیبری چه گذشت؟ - نسل گمشده دوستانی که نوشته های مرا دنبال می کنند می دانند که یکی از دغدغه های بزرگ من کنجکاوی در تاریخ کشورمان و بخصوص تاریخ معاصر ماست. نوشته های ام حتی وقتی درباره ی وقایع امروز می نویسم خواه و ناخواه گوشه ی چشمی به تاریخ دارد. شاید تبعید یا مهاجرت یا هرچه اسم اش را بگذاریم کنجکاوی آدم را بیشتر به چون و چرا کردن در تاریخ جلب می کند. بهرحال مهاجرت، تو را در جوانی از ریشه و جایی که در آن احساس تعلق می کرده ای کنده است. به نوعی سر پنجه ی "روزگار" را روی تن و روح ات حس می کنی. و شاید همین انگیزه ای می شود برای اینکه همیشه بدنبال چراها باشی. نمی دانم دوستان، شاید شما هم کتاب "خانه ی دایی یوسف" را که اتابک فتح الله زاده نوشته خوانده اید. ماجرا بر سر خاطرات شخصی مهاجر جوانی از نسل فدائیان (ازفعالان سابق این جریان) است به شوروی در سالهای 1360 و آن ناملایمات و نکبت ای که خودش و دوستان و همراهان اش در آنجا تجربه کرده اند. جوان هایی با شور و شوق و "ایمان" به عقیده شان که پایه ی این عقیده گاهی به خواندن 5 کتاب هم نمی رسیده و بعد تجربه ی واقعیت تلخ و خشن و بی رحم و نکبت بار در سرزمین "ایده آل" ها یا به گفته ی خودشان سرزمین نوه های کارل مارکس و لنین! بخشی در کتاب "دایی یوسف" است به نام "سالهای معروف ایرانی کُشی". سال های 1936 تا 1938 میلادی که می شود تقریبا 1316 تا 1318 خورشیدی. آخرین سالهای رضا شاه درایران و سالهای به قدرت رسیدن استالین در شوروی. حدود 60 هزار نفر ایرانی در جمهوری های آسیایی شوروی زندگی و کار می کردند. اتفاقا بیشتر آنها هم از انقلابیون و طرفداران حکومت بلشویک ها بوده اند. موج تصفیه های استالینی که به راه می افتد، تعداد بسیاری زیادی از این ایرانی ها را به بهانه های مختلف دستگیر می کنند. خیلی ها را اعدام می کنند و خیلی های دیگر را با شکنجه و آزار برای سالهای طولانی به زندان های سیبری می فرستند. معلوم نمی شود این هیستری ضد ایرانی برای چیست، اما هر چه هست قربانی می گیرد. فراوان. داستان بعضی قربانی ها آدم را بهت زده می کند. اتابک فتح الله زاده، جوان فدائی که بر خلاف دستورهای سازمان اش جرات می کند و با افراد باقی مانده از آن نسل فراموش شده ارتباط می گیرد، سرگذشت پیرمردی را به نام رحمان بازگو می کند. رحمان موقع نوجوانی عضو سازمان جوانان حزب کمونیست شوروی بود و اتفاقا دو مدال افتخار هم به او داده بودند. می گوید وقتی به سازمان امنیت شوروی احضارش می کنند اول فکر می کند که می خواهند تشویق اش کنند. اما با اولین برخوردها می فهمد که سرنوشت کسانی که در همین ماه ها از دور و برش ناپدید می شده اند در انتظارش است. سرهنگ امنیتی سرش فریاد می زند که "آن مدال ها را به مستراح بیانداز ..."! رحمان که فکر می کرده خواب می بیند در طی چند ساعت با یک حکم 25 ساله راهی سیبری می شود. جرم: دشمن خلق! رحمان را به زیرزمینی می برند که با تعداد زیادی زندانی زخمی و سر و دست شکسته بعدا با قطار به سیبری منتقل کنند. قطار سیبری در هر ایستگاهی به تعداد مسافران اش که زندانیان بدبخت و زخمی بوده اند اضافه می شده است. تا به منطقه ی یخبندان می رسند، جایی که دیگر خط آهنی وجود نداشت. رحمان می گوید: "در اینجا اردوگاه بزرگی درست شده بود که ساکنان آن از چند هزار تجاوز می کردند. کار ما ساکنان اردوگاه این بود که درخت های جنگل های انبوه و بی پایان جنوب سیبری را بریده و راه آهن به سمت شمال سیبری بکشیم. هر اندازه جلوتر می رفتیم مجبور بودیم اردوگاه های تازه ای بسازیم. در واقع زندانیان قبلی برای ما اردوگاه ساخته بودند و ما نیز برای زندانیانی که در راه بودند اردوگاه می ساختیم. افراد ضعیف از گرسنگی و فشار روحی می مردند. در زمستان یخبندان، مرده ها را در توی جنگل به روی برف های یخزده می انداختیم، این ماجرای شوم و تلخ هر روز ادامه داشت. انسان های اسیری که از اول دشمن و یا مخالف بلشویک ها بودند کمتر از ما انقلابیون زجر روحی و روانی می کشیدند چون ما انقلابیون آرمانخواه خود در ساختن این رژیم نقش داشتیم ...". رحمان به داستان زندگی اش ادامه می دهد: به گم کردن پدر و مادر و دوستان سر به نیست شده اش، به ازدواج اش با یک دختر ارمنی در اردوگاه سیبری و بالاخره بازگشتن اش پس از 22 سال زندان و گرفتن ورقه ی تبرئه شدن از جرم! جرمی که پایه و اساسی به جز شهادت دروغ دو نفر از دوستان خودش نداشت! می گوید تازه همین ورقه هم نصیب هر کسی نشد. نوشتم که تعداد رحمان ها خیلی بیشتر از این هاست. در این کتاب و چند کتاب دیگر سرگذشت بعضی از آنها هست. اما فقط بعضی از آنها. خیلی های دیگر حتی اسم شان هم باقی نمانده است. در این کتاب صحبت از چند صد بهایی است که به ایجاد مهد کودک و سوادآموزی مشغول بوده اند. بیشتر اینها هیچوقت از سیبری بر نگشتند. محله ی ایرانی ها به نام تزکیف در تاشکند تقریبا خالی شده بوده است. می گوید: "بسیاری از ایرانیان در این محله، تنها زندگی می کردند و از تنهایی در خانه های شان می مردند و کسی خبردار نمی شد. فقط در تابستان ها با بالا گرفتن بوی گند اجساد، همسایه ها به اداره ی مربوطه خبر می دادند که پرسی (اسم تحقیر آمیز روسی برای ایرانی ها) در این جا مرده و بوی گند همه جا را گرفته است. لطفا جنازه را بردارید". بسیاری از این سرگذشت ها هنوز در قالب خاطره و شنیده است. اما این نسل و این آدم ها وجود داشته اند. تازه نسل مهاجران فرقه ی دموکرات هم بوده اند، در سال های بعد از 1325 . بسیاری از آنها که می خواسته اند به وطن شان برگردند، قطارشان سر از سیبری در آورده است و بسیاری از آنها در آن اردوگاه های یخبندان دفن شده اند. فکر می کنم بالاخره یک روزی برای روشن کردن این تاریخ پر درد و رنج برای این همه انسان، باید از خاطره جلوتر برویم. این خاطرات ذهن ما را روشن کرده و حالا می دانیم این چنین روزگاری بر بسیاری انسان ها گذشته. باید این ها را شناسائی کرد، تاریخ این نسل تبعیدی را مدون کرد. اینطور موقع ها معمولا دانشگاه ها هستند که بودجه و نیرو می گذارند و به دنبال روشن کردن و مدون کردن تاریخ مردمان می روند. اما معلوم نیست در دانشگاه های ما اصلا چنین علاقه و اراده ای باشد. نه، من با خواندن اتفاقی یک کتاب، جو زده نشده ام! در طول این چند سال تقریبا آنچه را در اینباره در آمده خوانده ام و درباره اش فکر کرده ام. حالا که یک بار دیگر این کتاب را مرور می کردم گفتم این را در وبلاگم بنویسم. نوشته شده توسط پویا در 05:54 PM پویا جان مرسی که نوشتی. شاید دانشگاههایی که باید برای همچین پروژه های پول بدهند دانشگاه های ایران باشند که آن ها هم بعید میدانم علاقه ای به این موضوعات داشته باشند.
نوشته شده توسط لیلا در April 24, 2008 10:59 PM آفرین
نوشته شده توسط ملا حسنی در April 25, 2008 01:53 AM يک نکته ی کوچک پويا جان.
نوشته شده توسط Mahshid در April 25, 2008 03:01 PM مهشید جان ممنون از توضیحات ات. بله اینها را که نوشتی فکر می کنم در نشریه ی آرش چاپ فرانسه خواندم. حق با توست. این طور نمی توان گذشته ها و کرده ها و نکرده ها را نقد کرد. ضمنا از راهنمایی ات هم ممنون. در متن حالا درست کردم و نوشتم که اتابک از فعالان بوده است و نه از رهبران.
نوشته شده توسط پویا در April 25, 2008 04:39 PM بله لیلا جان معمولا این دانشگاه ها هستند که می توانند با یاری دانشجویان شان دنبال اسناد و آدمها و بازماندگان بروند و یک کار تحقیقی و میدانی خیلی لازم و در عین حال خیلی جالبی هم خواهد بود.
نوشته شده توسط پویا در April 25, 2008 05:18 PM |
![]()
![]()
![]() صبحانه
|
نظرهای نوشته شده: