« اصلاح طلبی فقط شعار نیست. مهم تر از آن یک فرهنگ است | صفحه اصلی | در سینمای ما اندیشه باید حذف شود »
January 31, 2008
چهل سالگی و احساس خوشبختی - دوره ی سنگین زندگی

دوستان، همه ی ما حتما تا حالا چیزی درباره ی بحران میانسالی شنیده ایم. یا اگر خودمان به 40 سالگی رسیده باشیم چه بسا تجربه اش کرده باشیم. البته شاید خیلی وقت ها برای اطرافیان مان معلوم نباشد چرا که یک مرد یا زن چهل ساله به احتمال زیاد آنقدر به خودش می تواند مسلط باشد تا زیر و بم روح اش برای همه آشکار نشود. احساس عجیبی است: چیزی مثل خالی بودن، راضی نبودن. هر آدمی در نوجوانی و جوانی اش آرزوهایی دارد، کوچک و بزرگ. شاید به چهل سالگی رسیدن وقتی است که می بینی با آنکه به بعضی از آرزوهای ات رسیده ای، اما باز جاهای خالی زیادی مانده است و آن آرزوها دیگر برای ات گیرایی دوران جوانی را ندارند. همزمان آدمی شاید حالا به آنجا می رسد که می بیند بعضی آرزوها که آنقدر در دسترس جلوه می کردند، حالا اینقدر دور و دست نیافتنی اند. آن سبکی و شور جوانی لااقل برای مدتی جای شان را به سنگینی زمان می دهند.

شاید همه ی ما که به چهل سالگی رسیده ایم کمتر یا بیشتر این لحظات و روزها و ماه ها را تجربه کرده ایم. امروز مقاله ای را می خواندم درباره ی تحقیق خیلی بزرگی که درباره ی بحران سال های چهل زندگی آدم ها انجام داده اند. این تحقیق زندگی حدود 2 میلیون نفر زن و مرد را در سنین 40 تا 50 سالگی در 72 کشور مورد بررسی قرار داده است. شرکت کنندگان در این تحقیق به چندین سوال درباره ی برداشت شان از "خوشبختی" در زندگی جواب داده اند. و جالب این است که جواب ها در خیلی از موارد در میان این انسان ها مشترک اند، حالا می خواهند فیلیپینی باشند یا آلمانی. من چند تا از نتیجه های این تحقیق را اینجا می نویسم، بخصوص برای دوستانی که مثل من به چهل سالگی رسیده اند:

هم زنان و هم مردان چنین دوره ی سنگینی را در زندگی شان می گذرانند. فرقی نمی کند که ازدواج کرده باشند یا نه، بچه دار باشند یا نه. حتی فقیر باشند یا مرفه. با اینکه زنان ومردان به یکسان ازاین دوره ی خاص زندگی شان می گویند اما در بعضی از کشورها مثل آمریکا زنان زودتر به این مرحله می رسند. در بعضی از کشورها میانگین سنی که این دوره شروع می شود 40 سال است، در بعضی 44 و در جاهایی تا 49 سال هم می رسد.

با این همه محققان فکر می کنند مهم این است که تقریبا همه ی ما به شکلی این دوره را در بین سال های چهل و پنجاه زندگی مان تجربه می کنیم. با این بررسی ها به این نتیجه رسیده اند که دوره های زندگی آدمی را شاید بتوان با شکل U نشان داد که سال های چهل زندگی پایین ترین نقطه ی زندگی از نظر احساسی به نام خوشبختی یا موفقیت است.

کسانی که روی این موضوع تحقیق کرده اند هنوز مطمئن نیستند که چه عاملی موجب این دوره ی خاص از زندگی آدمی است: زیست شناختی یا بیولوژیک است؟ عامل روحی است؟ عوامل درونی آدمی تعیین کننده اند یا عوامل بیرونی هم دخالت دارند؟ اما همانطور که گفتم مثل اینکه این احساس در همه ی آدم ها صرف نظر از زندگی اجتماعی شان به نوعی مشترک است.

بهر حال دوستان که در این سال های چهل زندگی مان هستیم، ما که دیگر به سال های جوانی برگشت نمی کنیم اما دیدیم که زندگی هم شکل U دارد و ما هنوز به آخر خط نرسیده ایم و هنوز امیدوارم باشیم که یک دوران پر شور دیگر را جلو رو داریم. فقط باید به پنجاه سالگی و بیشتر برسیم!

این نوشته را هم همین حالا دیدم. یک یادداشت در (Scientific American) در مورد همین تحقیق.

آدرس اصل مقاله:

"Is Well-being U-Shaped over the Life Cycle?". A.Oswald, DG. Blanchflower, B. Rauner. Published: Social Science & Medicine.


نوشته شده توسط پویا در 05:37 PM

نظرات (11)


نظرهای نوشته شده:

سلام!
یادداشت جالبی بود. من هم در همین سالها هستم و فکر می کنم علت نارضایتی این باشد که فرد متوجه می شود به خیلی از آرزوهایش که در جوانی فرصت زیادی برای نیل به آنها در پیش رو می دیده دست نیافته و امید خود را برای دستیابی در سالهای بعد هم اندک می بیند. انگار چشم ها تازه باز شده باشد و واقعیت تلخ تر از آنی باشد که تصور می شد !

نوشته شده توسط از زندگی در January 31, 2008 08:56 PM

پویای عزیز
گفته‌اند بین چهل و پنجاه اما به نظر من باید یه خورده عرض این U را بیشتر گرفت! کم بیش "پنجاه"ام رفته است و از شما چه پنهان تا چشم کار می کند دشت صاف تا افق ادامه دارد ;-)
از شوخی بگذریم. مقاله‌ی جالبی بود. باعث شد بطور جدی از خودم سئوال کنم آیا من خوشبختم؟ موفقم؟ احساس فقدان اين دو را دارم يا داشتم؟
اعتراف می‌کنم که احساس عدم موفقیت عمیقی دارم اما "خوش بخت" !؟...فکر می‌کنم هستم. بوده‌ام و هستم. احساس بدبخت بودن ندارم علی‌رغم اینکه همه عوامل لازمه جمعند.
نه...خوشبختم. خوشبختانه!
(گوش شیطون کر :-))))

نوشته شده توسط آشپزباشی در February 1, 2008 08:25 PM

آشپز باشی جان همین که خواندن این یادداشت باعث شد تا به فکر این سوال ها بیافتی، معلوم است که این دوره را پشت سر گذاشته ای یا از آن بهتر، اصلا به این دوره نرسیده ای! می دانی که خوشبختی یک موضوع ذهنی است. بستگی به احساس درونی آدمی دارد. همین داشتن احساس خوشبختی، خودش یک موفقیت است. نه؟
پویا

نوشته شده توسط پویا در February 1, 2008 09:08 PM

چه تصادفیه که درست امشب باید این مطلب رو بخونم...

نوشته شده توسط نکیسا در February 1, 2008 11:50 PM

راستش من هنوز به 40 نرسيدم...اما بحران ميانسالي داره به سراغم مياد!!! حس و حالم يک چيزه و سنم چيزه ديگه، يعني مي گن چهره ام 25 ساله هست، اما روحيه ام به نظر خودم 75 ساله افسرده و سنم هم که يک چيزي اين وسطها!!!
حالا پويا جان، نظرت راجع به شرايط بحراني من چيه؟؟!!
(اينهايي که گفتم، عين حقيقته ها)

نوشته شده توسط غزل در February 2, 2008 01:20 AM

غزل جان اگر منظورت یک مقدرا ناامیدی و از دست دادن و انگیزه و این طور چیزهاست که خوب، آدم ممکن است در هر سنی یک چنین دوره هایی را تجربه کند. یک جوان 20 ساله هم می تواند افسرده باشد. بخصوص اگر عوامل بیرونی، چیزهایی مثل مهاجرت، طلاق یا خیلی از چیزهای دیگر پیش بیاید. در مورد این باصطلاح بحران سالهای چهل زندگی، می بینی که میان بسیاری آدمها مشترک است. باید دنبال علت افسردگی گشت. خیلی وقت ها عوامل بیرون از خود آدم موثراند.
پویا

نوشته شده توسط پویا در February 2, 2008 11:22 AM

:)) اومدم چیزی بنویسم دیدم شما مثل "سنگ صبور " مجله های قدیم به همه جواب می دین! برای این که خیلی هم تجزیه تحلیلم نکنین چیزی در این مورد نمی نویسم. ولی حالا خودمونیم پویا جان، منظورت از این نوشته عنوان کردن حست در این سن و سال بود یا اینکه باید تولد 40 سالگیتو تبریک بگیم؟

نوشته شده توسط آسیه در February 3, 2008 02:14 PM

آسیه جان،نوشته ای "سنگ صبور"! صلا فکر نمی کردم چنین حالتی پیدا کند ((:
بعضی نظرات دوستانم را فکر می کنم چیزی بنویسم که بدون دنباله نماند.
در مورد 40 سالگی و ساگرد تولد، نه! من 44 ساله ام و سالگردی هم نیست. در جایی این مطلب را خواندم و چون خودم هم به نوعی این دوران را تجربه کرده ام (و هنوز هم) گفتم یک چیزی نوشته باشم شاید برای دوستان دیگر هم جالب باشد.
شما هنوز چند سال با این دوره فاصله داری دوست من.

شاد باشی
پویا

نوشته شده توسط پویا در February 3, 2008 03:21 PM

سلام.من 24سالمه.اما قراره با یک فرد 40ساله ازدواج کنم که از هر لحاظ خوب وموفقه.شما نظرتون چیه؟؟؟؟

نوشته شده توسط لاله در June 8, 2008 07:45 AM

سلاممم خوبی؟؟
پست جالبی بود و قابل تامل مرسییییییی
ولی پویا من خودم 40 سالمه از سن و سالم هم راضیم و زندگی خوبی هم دارم و این حس که میتونم خوشبخت زندگی کنم همیشه همراهمه . نمیخوام لفظ قلم بنویسم و از این حرفای کلیشه ای تحویلت بدم کلی گفتم . اگه خواسته هامون نسبی باشه میشه خوشبختی رو هم حس کرد اگه نه هیچ کس نمیتونه این حس رو داشته باشه که خوشبخته
به هر حال از اینکه با وبت اشنا شدم خوشحالم
دوست داشتی بیا پیشم من تو دنیای نت بچه های زیادی دارم با همشون هم صمیمی و دوستم . خوشحال میشم همراهی کنی .
فعلااا

نوشته شده توسط مامی در July 10, 2008 06:05 AM

پویا میخوام بیشتر بشناسمت . چه بیوگرافی جالبی مختصرو مفید .سر فرصت کامل وبتو میخونم ادم جالبی هستی
ایدیمو نوشتم دوست داشتی اد کن خوشحال میشم اگر هم نه که هر جور راحتی ولی بهم سر بزن
راستی...
اگر آرزوهایم از تجسم یک رویا به شکل توهمی گنگ درآمده اند خیالی نیست
به اندازه تمام دلتنگیم در تخیل خسته ام خوشبخت زندگی می کنم
فعلاااا

نوشته شده توسط مامی در July 10, 2008 06:18 AM

 عضو شوید

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر، نه تایید)











----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی





صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
ابتکار فتوشاپی آقایان بر سر کوی و برزن + معرفی دو کتاب خواندنی
عصیان نسل جوان های حاشیه نشین اروپا - نمونه ی دانمارک
گزارش سیمور هرش و جنبش مدنی کشور ما
دینخویی و پرسشگری- به بهانه ی نوشته ی آرامش دوستدار
فوتبال ما بعنوان بخشی از اجتماع
آقای پالیزدار و خربنده گان امروزین + فراموش کار نباشیم
خاطرات سرتیپ درخشانی - از رویارویی با جنبش جنگل تا تسلیم پادگان تبریز به فرقه دموکرات
سالروز 22 خرداد - زمینه ساز کمپین 1 میلیون امضا: چهره به چهره با مردم از تهران تا زاهدان
"اسرار مرگ یک نویسنده" + پایان یک دوره در زندگی
هزارفامیل دوره ی ما + ملت-سازی با اسطوره ی تیمور لنگ

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661