پای صحبتش نشسته ایم. دوستمان است، خانمی پنجاه و دو سه ساله. تاریخ دان است و کارمند سابق وزارت امور خارجه. درباره ی خاورمیانه و اسرائیل و فلسطینی ها و این جنگ و مبارزه ی طولانی حرف می زنیم. تند و خیلی قاطع حرف می زند. میان فلسطینی ها و اسرائیلی ها دوست و آشنا زیاد دارد و منطقه و جریانات آن را از نزدیک می شناسد. یکدفعه می پرسد: راستی جریان ملاقاتم را با اسحاق شامیر برایتان گفته ام؟ می گوییم نه و معلوم است که کنجکاو می شویم که داستان، چیست.
دوره ای که دکترای اش را می گرفته، همزمان در وزارت خارجه هم کار می کرده است. اوایل سالهای 90 میلادی. می گوید می خواستم در رابطه با موضوع تحقیق ام یک مصاحبه ی دست اول هم با مقامات اسرائیلی داشته باشم. چون با سیستم کاری هم درست آشنا نبودم چندین و چند درخواست مصاحبه برای مسئولان فرستادم و از جمله برای اسحاق شامیر که آن موقع نخست وزیر بود. از همه کمتر از همین نخست وزیر انتظار جواب داشتم که مدت کوتاهی بعد، اوایل هفته به من زنگ زدند و گفتند روز یکشنبه شامیر منتظر شماست! می گوید که دست پاچه شدم. من حتی هنوز سوالها را هم درست تنظیم نکرده بودم چون فکر می کردم اینطور چیزها وقت می برد. خلاصه در هواپیما نشستم و یک راست به تل آویو رفتم. تعریف می کند که چطور او را از پست های بازرسی و چک کردن های امنیتی می گذراندند. اسم محافظان شامیر را گوریل ها گذاشته است. می گوید درست مثل فیلم ها: مردهای عظیم الجثه با کت و شلوار سیاه و عینک و مسلسل یوزی! من هم که یک زن جوان لاغر و دست پاچه.
خلاصه به دفتر شامیر می رسند و او را می فرستند داخل. یک دفتر بزرگ و یک مرد کوچک اندام با چشمان ریز و دقیق. می گوید شامیر پشت میز نشسته است و با دست اشاره می کند که منهم بنشینم. میان ما یک میز چوبی است. با دست پاچه گی چند کلمه ای بنابر تعارف می گویم و از دهانم در می آید که بله ما هم از روند صلح خوشحالیم و داریم کمک می کنیم و امیدواریم که ... که یک دفعه دیدم این مرد کوچک اندام، نیم خیز شد و چکش چوبی کنار دستش را برداشت و محکم روی میزی که میان ما بود کوبید و با لحن عصبانی گفت یا در واقع داد زد: نه، شما هیچ کمکی نمی کنید. اگر می خواهید کاری کنید، کمک کنید این عربهای فلسطینی را از سرزمین اسرائیل بیرون ببرید!
دوستمان می گوید من خشکم زد! این مرد چه می گوید؟ اینها که موضع رسمی شان چیز دیگری است. خلاصه حرف ها شکسته و بسته ادامه پیدا می کند و خشم آقای شامیر هم فروکش نمی کند. دوستمان در طی صحبت ها باز هم می پرسد ما چگونه می توانیم به روند صلح کمک کنیم؟ شامیر جواب می دهد این فلسطینی ها را ببرید اروپا، به کشور خودتان و سواد یادشان بدهید که بفهمند باید از اینجا بروند!
تعریف می کند با اینکه سعی می کردم خونسرد باشم اما خودم هم متوجه بودم که چندین بار کارمان تقریبا به جر وبحث کشید تا اینکه بالاخره وقت تمام شد و تکیه کلام آقای شامیر هم در گوشم ماند که "اینها (فلسطینیها) باید بروند". و خلاصه مصاحبه ی تز دکترای ما هم با آقای شامیر به جایی نرسید.
دوستمان می خواست بگوید که این طور طرز تفکر است که در پشت درهای بسته وجود دارد و با این افکار کجا می توان به صلح رسید؟
می پرسد راستی می دانید که اسحاق شامیر عضو موثر سازمان ایرگون (Irgun) بوده است؟ این را دیگر می دانیم. ایرگون یک سازمان تروریستی صهیونیست ها بود که در سالهای 1935 میلادی پیش از درست شدن دولت اسرائیل بوجود آمد. ایرگون بر ضد عربهای فلسطینی به کارهای تروریستی دست می زد و بعد ها هم بر ضد نیروهای انگلیسی که مجبور شوند کنترل مناطق را به دست صهیونیست ها بسپارند. یک نمونه ی کارهای تروریستی ایرگون قتل عام روستای دیریاسین در 9 آوریل 1948 بود.
بعد از حرفهای مان احساس عجیبی دارم: مخلوطی از بُهت و تاسف و چیزی مثل ناامیدی از اینکه واقعا با این آدم ها و این فکرها به کجا می رویم؟
عده ای از این طرف می گویند مردم اسرائیل را به دریا بریزید یا ببرید در آلاسکا ساکن کنید!
عده ای هم از آن طرف چکش روی میز می کوبند و برای فلسطینی ها در سرزمین خودشان جایی قائل نیستند.
کار هم که مشکل می شود یک طرف پای معبد داود را به میان می کشد و طرف دیگر پای حرم الشریف را تا به این دعواهای سیاسی رنگ دینی هم ببخشند و مشروعیت برای خودشان فراهم کنند.
نظرهای نوشته شده: