![]() |
|
|
« رابطه ی گزارش اطلاعاتی آمریکا و سنتور + دو سه مطلب کوتاه اما مهم |
صفحه اصلی
| از حقوق بشر تا "حقوق بشر" »
December 12, 2007
طلاق عاطفی و طلاق محضری دو موضوعی که امشب می خواهم بنویسم چندان که نه، اصلا به هم مربوط نیستند. همان اول به نظرم رسید چه مفهوم جالبی: "طلاق عاطفی"! چند تا خانواده ی دور و بخصوص نزدیک را می شناسیم که زن و مرد با اینکه در یک خانه زندگی می کنند و یک جا می نشینند و یک جا می خوابند، اما در واقع دو تا آدم بیگانه و بی تفاوت نسبت به هم هستند؟ این، در همه جای دنیا هست. در جامعه ای مثل جامعه ی ما با دنیای کاملا متفاوتی که پسر و دختر در آن بزرگ می شوند، شاید این بیگانگی ها اصلا و از همان ابتدای زندگی زمینه ی آماده و فراهم تری دارند. عده ای این "طلاق عاطفی" را بخاطر مسائل مادی بهتر ترجیح می دهند، عده ای بخاطر ترس از روی پای خودشان ایستادن، عده ای بخاطر نگاه خانواده و اجتماع و عده ای هم بخاطر وجود بچه ها و نداشتن تامین. دلیل ها و بهانه ها متفاوتند اما خود ِ این رابطه ی بیگانه وار وجود دارد و هست. اما یک موضوع هم هست که زن و مرد هر دوی شان با مهارت سعی می کنند این را از دیگران و بخصوص بچه ها پنهان کنند. معلوم است که این بیگانگی و سردی از خیلی جاهای دیگر و به شکل های دیگر بیرون می زند. یکی پنهانی و دور از چشم دیگران رابطه ای عاطفی با دیگری بر قرار می کند. یکی هم شاید بخاطر محدودیت های زیاد اجتماعی و روانی (معمولا مادر)، تمام زندگی اش می شود بچه های اش. صد البته هم این نوع مادرها می شوند "مادر نمونه" بدون اینکه کسی فکر کند این "مادر" اول یک "زن" است. زیاد دور نرویم. من خودم چنین خانواده ای را تجربه کرده ام: مادر ِ نمونه ای که زندگی اش بچه های اش بود و پدری که گرفتار کار و دوستانش. اما این دو موجود که "مادر" و "پدر" بودند، در واقع انسان هایی بودند بیگانه از هم و سایه هایی که از کنار هم می گذشتند. بی تفاوتی و سایه بودن که کم کم عادت هم می شود. حالا که خاطرات کودکی را مرور می کنم بیشتر این طور چیزها را کشف می کنم. و نه فقط در خانه ی بچگی خودم، در اطراف مان بسیار بودند. تکه تکه های خاطره را در ذهنم مرور می کنم. نمی دانم امروز جوانترها چطور فکر می کنند؟ در دوره ای که من ازدواج کردم، خود وقایع انقلاب و بخصوص بعد از آن مثل اینکه وجه مشترکی و "درد مشترکی" فراهم آورده بوند تا دنیاهای بیگانه برای بعضی پسرها و دخترهایی که زندگی مشترکی را شروع می کردند به هم نزدیک تر شود. نه اینکه همه ی این زندگی ها هم یک دوام قابل قبول و واقعی پیدا کند و به "طلاق عاطفی" یا طلاق محضری کشیده نشود. منظورم این است که بهرحال برای بعضی آدم ها آن زمینه ها وجود داشت. اما جامعه راه خودش را می رود و تب و تاب ها می خوابد. دنیاهای بیگانه ی زن و مرد باز هم وجود دارند و پس این سردی ها وبیگانگی ها هم ادامه پبدا می کند، کما اینکه همیشه هم همینطور بوده. اما "طلاق عاطفی" یک ویژگی هم دارد: اینجا دیگر نه مردی است که خودسرانه "طلاق بدهد" و نه زنی که از روی ناچاری "طلاق بگیرد". اینجا دو تا انسان اند که بیگانه از هم اما در کنار هم زندگی می کنند، حالا سر هر کدام شان به چیزی گرم ... خیلی کنجکاوم این کتاب را بخوانم. و از کنجکاوی من مهم تر اینکه، خوب است که جامعه این موضوع ها را به بحث می کشد و ایده آل یا تابوی کهنه ی "تقدس خانواده" را می شکند. نوشته شده توسط پویا در 04:17 PM متوجه نمي شوم كه چرا بايد تقدس و آرمان خانواده را شكست؟؟!! |
![]()
![]()
![]() صبحانه
|
نظرهای نوشته شده: