من هم وقتی در خبرها خواندم که می خواهند وسایل شخصی زنده یاد احمد شاملو را حراج کنند، مثل خیلی های دیگر فکر کردم که شاملوی شاعر و نویسنده، به فرهنگ ملی ما تعلق دارد و وسایل شخصی او هم که می تواند برای به راه انداختن موزه ی شخصی او بکار برود، طبیعتا باید جزو اموال ملی به حساب بیاید. حالا اگر دادگاهی هم آن وسایل را متعلق به ورثه ی او (مثلا پسرش) می داند، باز هم معمولا این وظیفه ی دولت یا سازمان های فرهنگی است که مبلغی به ورثه بدهند تا این وسایل پراکنده و گم نشوند.
در چنین مواردی هست که سازمان های فرهنگی جامعه ی مدنی مثل کانون نویسندگان یا مثلا "انجمن دوستداران شاملو" می توانند با جمع آوری کمک های مالی وسایل را بخرند و یک موزه ی شخصی برای شاعر تاثیرگذارمان فراهم بیاورند. اما متاسفانه سازمان های مدنی و غیردولتی ما آنقدر با فشار و سرکوب رو به رو هستند که دیگر کار به اینجاها نمی رسد. کانون نویسندگان ما که سالهاست اجازه ی تشکیل یک جلسه ی عادی، در خانه ای دربسته را هم ندارد چه رسد به جمع آوری کمک مالی از مردم و تاسیس یک موزه برای احمد شاملو. تازه خود احمد شاملو هم از نظر دستگاه حکومتی و فرهنگی آقایان مورد تایید نیست و مُهر "غیر خودی" از اول بر پیشانی اش خورده بود.
تاسیس یک موزه ی شخصی مثلا در محل زندگی شاعر یا نویسنده یا هنرمند و دانشمند، اثر خیلی زیادی در زنده نگاه داشتن یاد او دارد. بخصوص نسل های بعدی با رفتن به موزه ی او بهتر می توانند با کارهای او و تاثیر فرهنگی اش آشنا شوند و اثر یک ملاقات با محل زندگی یک شاعر یا دانشمند خیلی بیشتر از دیدن کتاب او در قفسه ی یک کتابخانه یا خواندن نیم صفحه در کتاب درسی است. وای به وقتی که مثل شاملو ممنوع الاسم و ممنوع الصورت هم باشی.
خانه ی چنین آدمی یک نوع حس زنده بودن و حضور او را به آدمی القا می کند. "بودنی" که واقعا هم در زندگی فرهنگی و روح و روان جامعه، هست و وجود دارد. من در کشورهای دیگر دیده ام که حتی برای یک نویسنده یا هنرمند محلی هم پس از درگذشت او، خانه و زندگی اش را به یادگار نگه می دارند چون این طور فکر می کنند که بهرحال آن هنرمند، زاده ی آن محل بوده و یاد آن هنرمند، به شناخته شدن و کسب وجه و احترام برای آن محل هم کمک می کند.
یک خاطره نه چندان بی ربط:
چند سال پیش که با همسرم در جزیره ی کرت یونان بودیم، این خوشبختی را داشتیم که سری هم به موزه ی شخصی نویسنده ی معروف یونانی نیکوس کازانتزاکیس بزنیم. کازانتزاکیس در ایران چهره ی شناخته شده ای است و خیلی از رمان هایش به فارسی ترجمه شده اند: مسیح باز مصلوب، برادرکُشی، فقیر اسیزی، زوربای یونانی و چند تای دیگر. کلیسای ارتودوکس یونان، کازانتزاکیس را تکفیر کرده بود و در سال 1957 که این نویسنده ی صلحدوست درگذشت اجازه ی دفن او را در گورستان مسیحیان ندادند و برای همین در حومه ی شهر هراکلیون مرکز جزیره ی کرت دفن شد. امروز اما، حتی فرودگاه شهر هراکلیون به نام نیکوس کازانتزاکیس است.
حدود ساعت 1 ظهر بود که به دهکده ی "میرتیا" رسیده ایم. کوچه های مارپیج و باریک و با خانه های سفید و آبی تمیز. تابلوهای راهنما از میان کوچه پس کوچه ها به طرف خانه ی کازانتزاکیس هدایت مان می کنند. بالاخره به یک سه راهی می رسیم که بیشتر به محله های سنتی تهران می ماند. درست در نبش این سه راهی، خانه ی دو طبقه ای است که جلوی آن را سنگفرش کرده اند. آن طرف کوچه هم یک کافه ی خلوت با دو سه نفر مشتری. جلوی خانه ی کازانتزاکیس کسی نیست، نه صفی، نه توریستی. در هم بسته است. حالا که این همه راه را تا اینجا آمده ایم راضی به برگشت نیستیم. تازه تابلوی ساعت کار روی در خانه هم چیزی از وقت ناهار ننوشته است. جرات می کنم و زنگ می زنم. یک پیرزن یونانی در را باز می کند و به او می فهمانیم که برای دیدن موزه آمده ایم. با خوشرویی دسته ی بلیط اش را می آورد و با دادن مبلغ خیلی کمی دو تا بلیط می خریم و به داخل راهنمایی مان می کند. حالا پشت سر ما هم دو نفر دیگر رسیده اند: یک زن و مرد جوان. پیرزن ما چهار نفر را به اتاقی در طبقه ی اول می برد. یک فیلم را در دستگاه نمایش فیلم می گذارد و می گوید اول این فیلم را تماشا کنید و بعد هر جای خانه خواستید بروید. فیلمی از زندگی کازانتزاکیس است که 15 دقیقه ای طول می کشد: کودکی و جوانی و دوران نویسندگی و فیلم سازی و سیاست مداری کازانتزاکیس، زن هایی را که دوست داشته و با آنها زندگی کرده و دغدغه های فکری و احساسی اش و همینطور تبعید و سفرهایش.
وقتی پیرزن چراغ اتاق را روشن می کند تازه ویترین های دور اتاق را می بینیم که تمام کتابهای کازانتزاکیس است که به زبان های دنیا ترجمه شده است و برای موزه فرستاده اند. حالا دیگر موقع دیدن این خانه ی دو طبقه است. وسایل زندگی، دست نوشته های کازانتزاکیس و میز کار و خلاصه یک مجموعه از زندگی نویسنده. مثل این است که به میهمانی نویسنده آمده ای و صبر می کنی تا هر لحظه از در وارد شود. احساس یگانه ای است. اینجا سر گور کسی نیست. اینجا محل زندگی است، محل کار، محل بودن.
فکر کنیم چقدر این تصویر می تواند برای نسل جوانی که می خواهد با چهره ی روشنفکری و فرهنگی اش آشنا شود، زنده و پا بر جا خواهد بود. این موزه ها و یادها همه نِمادهایی هستند برای اینکه به خودمان نشان بدهیم که آدم های تاثیرگذار و مورد علاقه و احترام مان را در میان خودمان حفظ کرده ایم و در یک قبرستان دور افتاده برای همیشه به خاک نسپرده ایم تا چند ماه یا چند سال دیگر فراموش شان کنیم. همانطور که شاید جانماز یا صندلی مادربزرگ برای مان اینقدر عزیز و پر خاطره است، مثل اینکه همیشه در میان ماست. تصورش را بکنید.
سلام پو یا عزیز
دستت درد نکند! جالب بود!
شاید ایران تنها کشوری در جهان با پیشینه تاریخی بسیار غنی باشد که اثار باستانی و نویسندگانش اینچنین مورد بی مهری ملت و حکومت قرار میگیرند!!
اما ایا بدون نهادینه شدن هر جریان، پدیده و...در جوامع مختلف و در ایران، می توان امید به تغییر و تحول خواسته ها ی مردم و حاکمیت را داشت؟*
* در این مورد بخصوص!
هر چند که جای خوشحالی ست که فعلا از خیر فروش گذشتند!!
نظرهای نوشته شده: