« خلوت تنهایی | صفحه اصلی | خشونت و باز هم خشونت »
July 29, 2007
روح ما ملت

وبگردی ها یا پرسه زدن های این چند روزه در سایت ها و وبلاگ ها یک بار دیگر مرا به فکر فرو برده است.
وقتی که هیجان و اهمیت دادن مردم را برای چند جمله ی یک مجری با رئیس پلیس شهر در یک برنامه ی تلویزیونی (کوله پشتی) می بینم، به این فکر می کنم که در آن برنامه و گفته ی مجری واقعا چه چیزی به چالش کشیده شده؟ به این فکر می کنم که حدّ و حدود خود ما برای به چالش کشیدن تا کجاست؟ همین که دختری را با زور و کتک در ماشین پلیس نیاندازند، برای ما کافی ست؟ همین که دختران و زنان و پسران را برای پوشش آنها کتک نزنند کافی است؟ تمام حقوق ما انسانها بعنوان شهروند آن اجتماع در آن است که به زور و هل دادن نرسد؟ پس بازخواست شدن بخاطر پوشش چه می شود؟ همیشه می شود خشونت را بعنوان یک مورد اتفاقی و "عدم مسئولیت مامور خاطی" جلوه داد. به این فکر می کنم که توهین و تحقیر خشن و با سیلی و کتک در خیابان رو به رو شدن خیلی مهم است. اما این فقط حاشیه ای شاید از آن بازی باشد که آقایان قوانین اش را تعیین کرده اند. به این فکر می کنم که آیا خود بازی را پذیرفته ایم و فقط بر سر نحوه ی اجرای آن مسئله داریم؟

نسرین مدتی است که در وبلاگش از برخورد های ضد و نقیض و بی پشتوانه در اداره ی پلیس و اماکن و مانند آنها می نویسد. می گوید می شود حتی خود را "مهرانگیز کار" معرفی کرد و اصلا کسی از ماموران نیست که بداند مهرانگیز کار کیست و حداقل به رویت عصبانی شود. اینها را می خوانم و با این همه به این فکر می کنم که پس خود ِ کار به "اماکن کشیدن" مردم چه؟ آیا این را هم، توهین می دانیم؟ منظورم به نسرین نیست. سوء تفاهم نشود. این حرفهای من به نوعی و از روی قصد کلی گویی است. نوشته ی نسرین را آوردم چون او تجربه ی دست اول این برخوردها را دارد.
آیا فقط سیلی خوردن توهین است؟ یا روی زمین کشیده شدن؟ همین عمل "ساده" ی نگاه داشتن در خیابان و پرس و جو کردن از لباس و مسائل شخصی من و تو چه؟ آیا این ها هم، توهین نیست؟ به این فکر می کنم که حدّی که من و تو و نه "آقایان" برای حفظ شخصیت اجتماعی خودمان گذاشته ایم کجاست؟
سایت رادیو آلمان می نویسد که این چالش تلویزیونی (کوله پشتی) در غرب خیلی عادی است "اما در وضعیت ایران..." و من از خودم می پرسم وضعیت ایران یا وضعیت ایرانی؟ چرا یک دفعه چنین به هیجان می آییم؟ شاید نتیجه ی آن چالش تلویزیونی آن باشد که خود طرح اجراپذیر است اما حالا خشونت عریانش را باید پوشاند. راضی می شویم؟ حد و حدود حق شهروندی مان همان سیلی نخوردن است؟ چقدر به سادگی، آن جمله ی "اما در وضعیت ایران..." به نظرمان عادی جلوه می کند؟

مقاله ی یک روزنامه ی داخلی
را درباره ی سنگسار خیلی با اهمیت می دانیم. چرا که یک مرجع و روحانی پیدا شده که جرات کرده بگوید شاید در اسلامی بودن این حکم ها بتوان چون و چرا کرد. شاید بتوان بجای سنگسار تازیانه زد. من هم می دانم که سنگسار و تازیانه یکی نیستند. اما باز به این فکر می کنم که حد و حدود خود ما برای حقوق انسان در اجتماع مان چیست؟ در دنیای امروز به همین راضی هستیم که تازیانه را به جای سنگسار بنشانیم؟ آنهم تازه اگر آقایان پس از سالها تلاش و بحث و مصلحت (مصلحت خودشان نه جامعه) به آن رضایت بدهند؟
به این فکر می کنم که وقتی به اصلاحات ذره ذره می اندیشیم، این یعنی از سنگسار به تازیانه در ملاء عام؟ ما که بعنوان یک ملت (هر چند با نسلهای متفاوت) پیش از انقلاب گویا سنگسار نداشته ایم. این احکام با حاکم شدن آقایان برقرار شد. امیدمان به این است که تفسیر این آقا با آقا در این جا متفاوت است؟ به این فکر کرده ایم که وزنه ی قدرت در کجاست؟ قدرت تفسیر را تعریف می کند و نه برعکس. ببینید من باز هم می گویم که حد و حدود ما برای این بازی که قوانین اش را آقایان تعیین کرده اند کجاست؟ حدو حدود ما به همین نوسان میان تفسیرهای این و آن برای قانونگذاری است؟ با تفسیر آقای جنتی رو ترش کنیم و با تفسیر آقای صانعی لبخندی به صورتمان بنشانیم؟ و بدنبال اسلامی بودن یا نبودن قانون باشیم؟ در دنیای امروز و با همه ی دستآورهای علوم اجتماعی و طبیعی، حد و حدود خود ما بعنوان شهروندان جامعه تا کجاست؟

من نه از انقلاب حرف می زنم نه از شورش. نه از براندازی نرم یا هر نوع دیگر. من از روح یک ملت حرف می زنم.
ساده ترین کار می تواند این باشد که این نوشته را هم دغدغه های یک روشنفکر خارج نشین دانست و با پوزخندی به وبگردی ادامه داد ...

نوشته شده توسط پویا در 04:17 PM

نظرات (11)


نظرهای نوشته شده:

ديدگاهت در اين مطلب بسيار منطقي و جالب است.
كاملا با تو موافقم. بيشتر وقتها اينگونه مسائل براي مردم حكم سرگرمي دارد. مطالبي است كه وقتي در اداره يا خانه يا نزد دوستان بيكار مي شوند، جهت سرگرمي هم كه شده موضوع صحبتي داشته باشند و از شرايط موجود بنالند.
مجريان تلوزيون هم كه صرفا براي كسب شهرت آن هم در نزد قشري خاص، گهگاه اداي برخي تندرويها و برخوردهاي متهورانه را در مي آورند و پس از چندي نيز هندوانه هاست كه پشت سر هم نثار زير بغل ميهمان محترم مي كنند.
كاش دقيق تر ببينيم و عميق تر بينديشيم.

نوشته شده توسط كاوه در July 29, 2007 05:22 PM

سلام، اين ضرب المثل رو حتما شنيدي كه : به مرگ بگيرند كه به تب راضي شه، ما هم تو همين مايه ها شديم

نوشته شده توسط يلدا در July 30, 2007 06:28 AM

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

نوشته شده توسط Travertine در July 30, 2007 07:04 AM

اين دغدغه خيليهاست. بعضي مي‌گويند يواش يواش بايد جلو رفت و به حركت آرام راضي‌اند. اولين بار براي اينكه بگذارند مدرسه دخترانه باز شود دست به دامن علما شدند و نظر آنها را عوض كردند.اما بعدش مستقل از علما سازماني به نام وزارت فرهنگ و آموزش و پرورش درست شد كه در مورد تحصيل دختران ترديدي به خود راه ندادند. حالا هم مي‌گويند اول علما راضي به حذف سنگسار بشوند بعد كم كم درباره ارزش انتخاب شريك جنسي و حق انساني صحبت كنيم.
از طرفي هم عده اي جز به عوض شدن كامل نظام قانوني و اصلاح ريشه‌اي راضي نمي‌شوند.
آدم واقعاً به راحتي نمي‌تواند تصميم بگيرد جزء كدام گروه باشد.
از يك طرف من هم احساس ضعف و تحقير مي‌كنم كه براي حفظ ارزشهاي بديهي و كاملا مورد قبول فردي‌ام بايد منتظر تحول سخنان فقهي آقايان باشم و دلم مي‌خواست بگويم گور پدر همه‌تان اما از طرفي هم وقتي فكرش را مي‌كنم كه حرف اين آيت‌الله ها ممكن است جان مكرمه را نجات بدهد يا مي‌توانست جان جعفر كياني را نجات بدهد دلم مي‌خواهد همينطور منظر بمانم و ببينم آيات عظام كي لب باز مي‌كنند. بي‌صبرانه منتظر لب باز كردنشان هستم با هر نيتي. حتي اگر به خاطر جاه‌طلبي يا متفاوت بودن يا ژستهاي الكي يا حفظ نظام يا رسيدن به قدرت هم كسي از آقايان لب باز كند و سنگسار را تعطيل كند من خوشحال مي‌شوم و البته به حقارت خودم و به راضي بودنم به تب مي‌خندم.

نوشته شده توسط ساراs در July 30, 2007 09:01 AM

می دونم نمی خوای بگی "انقلاب و شورش" ولی داری میگی! مسلما منم خیلی پیش خودم شرمگینم که چرا وقتی منو برد طرف ماشین پلیس روسریمو از سرم درنیاوردم و نگفتم به تو چه که من چی می پوشم( سناریویی که بارها با خودم تکرار کرده بودم ولی موقع عمل اجراش نکردم!) . مردم ایران حقیرتر از اون هستند که ذره ای منافعشون رو به خطر بندازند و اون معدود ادمایی که این کارو می کنند دیگه واقعا چیزی براشون نمونده که بپردارند. از مال و ثروت و موقعیت شغلی و اعصاب و ...

نوشته شده توسط نسرین در July 30, 2007 02:36 PM

می دونم نمی خوای بگی "انقلاب و شورش" ولی داری یه چیزی تو همون مایه ها میگی! مسلما منم خیلی پیش خودم شرمگینم که چرا وقتی منو برد طرف ماشین پلیس روسریمو از سرم درنیاوردم و نگفتم به تو چه که من چی می پوشم( سناریویی که بارها با خودم تکرار کرده بودم ولی موقع عمل اجراش نکردم!) . مردم ایران حقیرتر از اون هستند که ذره ای منافعشون رو به خطر بندازند و اون معدود ادمایی که این کارو می کنند دیگه واقعا چیزی براشون نمونده که بپردارند. از مال و ثروت و موقعیت شغلی و اعصاب و ...

نوشته شده توسط نسرین در July 30, 2007 02:36 PM

نسرین جان اتفاقا من این را نمی گویم چون در شرایطی که جامعه ی ما دارد - به نظر من- یک شورش و انقلاب مثل آتشی است که دامان خودمان را شاید پیش از هر چیزی بگیرد. به قول عباس عبدی از جامعه ای که فروپاشیده است و تنها دست قدرت آن را نگه داشته، با یک عصیان عمومی دیگر چه خواهد ماند؟
یکی از آن چیزهایی که من می گویم این است که حداقل روشنفکران ما، همان معدود آدمهایی که می گوییم و شاید کمی بیشتر از آنها لااقل فکر کنیم که این اصلاحات که از آن می گوییم چیست؟ اصلاحات یعنی با نوسانات آقایان نوسان کردن؟
و دوست من اگر بخواهم رو راست باشم همان جمله ای را که خودت نوشته ای یعنی "مردم ایران حقیرتر از اون هستند که ذره ای منافعشون رو به خطر بندازند " آزاردهنده است. این همان روح ملت است که من هم نوشتم و این کلی گویی هایم در آن رابطه بود. برای همین است که از این هیجان وبلاگستان برای حرف های یک مجری تعجب می کنم و آزارم می دهد. در بسیاری موارد می بینم که حتی قشر روشن بین ما هم هر چند با واژه های کتابی تر در همان حداقل ها و حاشیه ها مانده. منظورم این است که فشار افکار عمومی روی سیلی زدن به دختر باید قرار بگیرد یا روی نفس این کنترل کردن و تحقیر جمعی؟ اگر تو را یا آدم دیگری را در خیابان می گیرند برای من هم بعنوان یک شهروند آن اجتماع توهین است.
حرف های بعدی همان مجری را حتما خوانده ای. از پاپ کاتولیک تر می گوید. چه را می خواهند به ما القا کنند؟

نوشته شده توسط پویا در July 30, 2007 05:02 PM

سارا جان من هم از همان حس تحقیر شدن خودمان بعنوان ایرانی نوشتم.
پویا

نوشته شده توسط پویا در July 30, 2007 05:04 PM

سلام
هر كسي حداقل 10 نفر از دوستانش را دعوت كند كه در روز 14 مرداد، يكصد و يكمين سالگرد مشروطه، نام وبلاگهايمان را تغيير دهيم به :
"14 مرداد، روز همبستگي وبلاگ نويسان با دانشجويان دربند"
پويا جان شما هم دعوت شده ايد.

نوشته شده توسط علي عبدي در July 31, 2007 08:10 AM

خواندن اين نوشته ات برايم خيلی عجيب بود. انگار که خودم نوشته باشم البته با قدری ملايمت . چون معمولا می شنوم که عصبانی مينويسم و چکشی هستم . نمیدانم که باشم ، ولی لابد پر بیراه هم نمیگویند.
داشتم فکر ميکردم که اين نويسنده نبايد ايران باشد. نميدانم کجا هستی ولی مسلما ايران نيستی.
نه اينکه بگويم بچه های ايران کمتر به حقوق بشر و حقوق های انسانی فکر ميکنند . نه. اتفاقا به نظرم در خيلی موارد ، مثلا مشارکت در جنبش حقوق زنان ، و ديگر حقوق اجتماعی بچهای ايران پيشرفت فکری بيشتری نسبت به خارج از کشور های درگير مسئله ی "من رهبرترم يا تو " نشان ميدهند.
من حتی ميبينم که کم و بيش با وجود تمام مشکلات اجتماعی ، زمزمه هایی از حقوق همجنسگرايان و ديگر اقليت های اجتماعی هم در ميان است. بحث مخالفت با اعدام شکل گرفته و دارد جلو ميرود و خيلی بحث های ديگر که مرا به دنيا اميدوار ميکند.
ولی اين ديد مخصوص ... که يعنی مگر حق من همين است !! را در نوشته های ايران کم ميبنيم.
وقتی با مرگ سر و کار داری از تب خوشحال ميشوی . شايد قضيه همين است.
وقتی در بطن مسئله ايستاده ای ، وقتی تمام حقوقت از صبح تا شام توسط هر کسی که دستش برسد پايمال ميشود ، شايد فکر کردن به اين که : يعنی حق من همين است ؟ ساده نباشد.
برای اين بود که اولين فکری که به ذهنم رسيد اين بود که اين نوشته از ايران نيست. نمیدانم درست است یا نه ولی فکر میکنم برای درک و شناخت درست از حقوق فردی انسان ، لازم است قدری از اين جامعه ی سر و پا آشوب ايران فاصله گرفت .
وگرنه حق ما در حد اين که تذکر بشنويم و هلمان ندهند و سرمان را در سطل آب فرو نکنند محدود ميشود. و حق مسلم ما ميشود همان انرژی هسته ای که خواب مرا آشفته کرده است که آن پسر جوانی که با موهای ژل زده و کاپشن آمريکايی دست در جيب ميگويد که حق مسلم اوست ، چه ميداند که يک اشتباه کوچک در کاربری آن ميتواند باعث فجايعی شود که آثارش تا چندين نسل بر محيط زيست و اجتماع بشری قابل ديدن است. وقتی که با تصادف دو موتور گازی در ایران چندین نفر ، نه به خاطر تصادف بلکه به خاطر مشت و لگد بعدش روانه ی بیمارستان میشوند ، کاربری انرژی هسته ای در این جامعه ی تب دار چگونه طبق اصول بین المللی و با مراقبت های لازم برگزار میشود ؟ حتی اگر صلح طلبانه باشد که همه میدانیم نیست .
چقدر حرف زدم و چقدر بی ربط هم..
فقط خواستم بگم که نوشته ات معرکه بود.

نوشته شده توسط Mahshid در August 2, 2007 07:56 AM

مهشید عزیز از توجه شما ممنونم. همانطور که حدس زده ای من در ایران زندگی نمی کنم. درست می گویی که با فاصله داشتن از بطن ماجراها می تواند جنبه هایی را به آدمی نشان بدهد که در آن داخل کمتر لمس می شوند. همانطور که بودن در بطن ماجرا هم از خیلی جهت ها دید عمیق تر و واقع بینانه تری از آنچه می گذرد می دهد. فکر می کنم ایده آل این است که نوعی همفکری میان دوستان داخل و حارج وجود داشته باشد یا اگر نیست بوجود بیاید. هیچ چیز بدتر از این نیست که دیوار غیر قابل عبوری میان ایرانی داخل و ایرانی خارج از کشور بکشیم. بهترین این است که با هم باشیم و از هم یاد بگیریم. البته فکر می کنم برای خیلی ها و از جمله من چنین همفکری هایی وجود دارد اما در کل باز هم این کم است. بخصوص در موارد حساس مثل انتخابات یا چیزهایی مثل آن حاد هم می شود که در وبلاگستان هم می بینیم. بالاخره باید به یک نوع همفکری رسید. یک تبادل دید و نظر.
از نظرت ممنونم. بی ربط هم نبود و درد دل فراوان است.
شاد باشی
پویا

نوشته شده توسط پویا در August 2, 2007 04:26 PM

 عضو شوید

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر، نه تایید)











----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی





صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
ابتکار فتوشاپی آقایان بر سر کوی و برزن + معرفی دو کتاب خواندنی
عصیان نسل جوان های حاشیه نشین اروپا - نمونه ی دانمارک
گزارش سیمور هرش و جنبش مدنی کشور ما
دینخویی و پرسشگری- به بهانه ی نوشته ی آرامش دوستدار
فوتبال ما بعنوان بخشی از اجتماع
آقای پالیزدار و خربنده گان امروزین + فراموش کار نباشیم
خاطرات سرتیپ درخشانی - از رویارویی با جنبش جنگل تا تسلیم پادگان تبریز به فرقه دموکرات
سالروز 22 خرداد - زمینه ساز کمپین 1 میلیون امضا: چهره به چهره با مردم از تهران تا زاهدان
"اسرار مرگ یک نویسنده" + پایان یک دوره در زندگی
هزارفامیل دوره ی ما + ملت-سازی با اسطوره ی تیمور لنگ

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661