![]() |
|
|
« بازگشت به دنیای امروز + نمایش با موضوع خشونت خانوادگی |
صفحه اصلی
| بم - سه سال بعد »
December 25, 2006
اعترافات شب یلدا، هر چند دیرهنگام شب یلدای وبلاگستان، امسال به همت دوستان ادامه دارد و نمیتوان در یلدانویسی شرکت نکرد بخصوص که دوست عزیزی مثل آسیه هم تو را دعوت کرده باشد: - اول از عشق که بنیاد زندگی آدمیست. نمیدانم به احساس مبهمی که در هشت سالگی به خانم خطابی معلم کلاس اول دبستان در شیراز داشتم چه نامی بدهم. عشق کودکانه؟ هر چه بود احساس زیبای آرامش و امنیت بود که هیچوقت از مدرسه فراریم نکرد. دوست دارم این را اولین عشق بدانم. سالهای بعدی کودکی و نوجوانی در شهر کوچک و سنتی در حاشیهی کویر گذشت. از آن شهرها که وقتی عصر از خانه بیرون میزنی گویی همهی اهالی شهر را در خیابان اصلی و آن بازار سرپوشیده میبینی. بقیهی شهر، کوچه پسکوچههایی بود که به همین یک خیابان اصلی میرسید. شهر "عشق-ممنوع". اولین باری که توانستم به روشنی احساس عشق را تعریف کنم، در سالهای پر تب و تاب پس از انقلاب در تهران بود که در همان سن 19 سالگی به ازدواج انجامید و تا امروز ادامه داشته و حس میکنم گرمی آن آنقدر پاگیر شده که دورنمایی از جدایی نمیبینیم. زندگی، بخصوص با مهاجرت و آغاز سفر با 800 دلار در جیب، ساده نبوده. میخواهم بگویم که چگونه عشق را تجربه کردهایم و تا کجاها پشت هم ایستادهایم و اعتراف میکنم او بیشتر. اما عشق، عشق فرزند به پدر هم هست. پدر که اغلب باید بخاطر کاری اداریاش در سفر میبود و حسرت در کنار پدر بودن همیشه با من ماند. لحظههای جوشش این حسرت بر سر سفرهای که همهی بچهها و فامیل جمع بودند یا لحظات بازیهای دستهجمعی یک عصر سیزدهبدر، را هنوز در خاطر دارم. این هم یک اعتراف! بگذریم ... این که قرار نیست خاطرهنویسی باشد. - اگر انقلاب روند دیگری میداشت حتما رشتهی تاریخ یا مردمشناسی را برای تحصیل انتخاب میکردم. گرچه همیشه ریاضیات و فیزیک آن بخش دیگر کنجکاویام را ارضا میکرد. در مهاجرت احساس کردم که چند سالی نیاز دارم خودم را در چیزی بدور از اجتماع غرق کنم. واکنش غریزی در مقابل احساس مهاجرت؟ سرخوردگی کوتاهمدت؟ نیاز به سبک و سنگین کردن گذشته؟ نمیدانم. مهندسی را انتخاب کردم اما خیلی زود دیدم که کار با فرمولها و متدهای حاضر و آماده راضیام نمیکند. ریاضیات کاربردی و مکانیک مایعات را انتخاب کردم و غرق آن شدم. امروز هم سالهاست که کارم تحقیق در همین رشته است. چند سالی طول کشید تا توانستم مطالعهی علوم اجتماعی را از سر بگیرم. اینبار جدیتر، بازتر، عمیقتر. یک سوال برایم مطرح شده بود: ما بعنوان ایرانی، که هستیم و چرا امروز به اینجا که هستیم رسیدهایم؟ در کنار کار روزانه که آن یکی بخش دیگر روحم را ارضا میکند به جستجوی جواب این سوال مشغول بودهام. - دستهای پینهبسته و ادعاهای دور و دراز ندارم. اما مجبور بودهام کارگری کنم (مدتی در یک کارخانهی جوشکاری در سرخهحصار) چرا که آقایان دانشجو نمیخواستند، جوانان سربزیر نمازجمعهرو یا غوغاگران با غیرت دینی و چهرههای سرخ شده از غضب را ترجیح میدادند. من حس کردم که بیدار کردن همکاران افغانیام در ساعت 7 صبح و ساعتها پای دستگاه جوش ایستادن را ترجیح میدهم. معلم خصوصی هم بودهام که هر دو تا این کار را درست تا پیش از مهاجرت داشتیم. پس از مهاجرت و بخصوص در سالهای تحصیل هم زمینشویی کردهام و هم تاکسی راندهام، که بیشتر این آخری. هم شبهای آخر هفته و هر روز تعطیل. - آدم زودجوش و با دوستان نزدیک فراوان نیستم. دوستان اندکی دارم اما دوستشان دارم. اعتراف میکنم که پس از از دوری و از دست دادن دوستم م. در تهران، هیچکس نتوانسته جای خالی او را بعنوان یک دوست صمیمی در زندگیام پر کند. نمیدانم چرا اما هیچگاه آن نوع دوستی را تجربه نکردهام. م. بود که مایهی آشنایی من و آن دخترک زیبارو در خیابان درختی مجاور میدان ولیعصر شد که تا امروز او را در کنارم دارم. عاشق کتاب هستم و سفر. - و اما پنجمین و آخرین اینکه آشپزی را خیلی دوست دارم اما باید همراه با موسیقی باشد! حالا تصور کنید که در ِ آشپزخانه باید باز باشد تا من موسیقی را بشنوم و غذا بپزم و خانه را بوی روغن و ادویه و گوشت و غذا بردارد. و اهل خانه بدوند که خانه و کاشانه را بو برداشت! این هم خودش حکایتیست که هربار تکرار میشود... اعتراف میکنم که غذاهای سنتی مثل قرمهسبزی را همسرم به عهده میگیرد و خودم بیشتر غذاهای روزمره و چیزهایی مثل پیتزا را بعهده دارم. حالا که فکرش را میکنم میبینم این ایدهی یلدانویسی اصلا هم بد نیست. خود آدمی هم گویا نیازی به این مرور درونی دارد. نوشته شده توسط پویا در 01:34 PM سلام فقط وقت کنم. امروز و یا فردا می نویسم.
نوشته شده توسط ایران امروز در December 25, 2006 02:29 PM مرسی :)
نوشته شده توسط آسیه در December 26, 2006 07:46 AM هر جا میری همین بازیه ، عجب ملت بازی دوستی هستیم !
نوشته شده توسط شاه رخ در December 26, 2006 06:14 PM شاهرخ عزیز در این که ملت بازیدوست و از آن بیشتر بازیخوردهای هستیم نمیتوانم با تو کاملا مخالف باشم. ولی به این یلدانویسیها میتوان از دریچههای دیگری هم نگاه کرد. برای خیلیها و از جمله خود من زیاد هم بازی و شوخی نبوده. یک جور نشان دادن این هم بوده که شاید بسیاری از تجربیات ما جدا از آنچه در تاریخ ِ ما گذشته نبوده است. اما هوشیاری شما هم خوب است که وبلاگنویسی لااقل برای آنها که دغدغههای اجتماعیشان را مینویسند (مثلا خود من) در همان مسیر بماند. و حساسیتهای اجتماعی در سایه قرار نگیرد.
نوشته شده توسط پویا در December 26, 2006 06:51 PM پویا جان. چه جالب بوده ازدواجت، مهاجرتت و این همکاری و همیاری با همسرت...
نوشته شده توسط زيتون در December 26, 2006 09:34 PM ممنونم زیتون جان از لطفت.
نوشته شده توسط پویا در December 27, 2006 11:25 AM پویا جان نوشته هایت را خواندم خیلی جذاب بود ممنون از تو
نوشته شده توسط narjess در January 15, 2007 09:21 AM |
![]()
![]()
![]() صبحانه
|
نظرهای نوشته شده: