دیروز مشغول ترجمهای برای شمارهی جدید زنستان بودم که این بار به موضوع «زن و رسانه» اختصاص پیدا کرده است. مطلب ترجمه مربوط به تجربهی زنان مصری در کنترل تصویری است که از زن در رسانههای آن کشور پخش میشود. شاید برای زنان ما که میدانم متخصصان رسانهای در میان آنها بسیار هستند، ایدهی الهامبخشی باشد. به هر حال آگاهی جمعی مردم در اجتماع امروز بیشتر از طریق رسانه شکل میگیرد. شناخت، آگاهی، پیشداوری و تصویر ذهنی ما نسبت به پیرامونمان و از جمله موضوع زنان، خودآگاه یا خیلی وقتها ناخودآگاه تحت تاثیر رسانههاست. بخصوص رسانههای دیداری مثل تلویزیون و سینما که هم مخاطبان بیشتری دارند و هم بهتر میتوانند با احساسات و درون انسانها ارتباط برقرار کنند.
فکر کردم تجربهی مصر میتواند برای ما جالب باشد. چون اولا که نزدیکیها و شباهتهای فرهنگیمان کم نیست (دوستان میدانید که من طرفدار "تئوری"های آریایی پاک و عرب ِ وحشی نیستم چون ریشه، نه در واقعیت که در بعضی سرخوردگیهای تاریخی ما دارد). و از طرف دیگر وقتی از مصر و رسانههای آن حرف میزنیم در واقع از رسانههای دنیای عرب میگوییم. دوستان حتما میدانید که مصر بخاطر زبان مشترک و زمینهی اجتماعی، یکی از مراکز مهم فرهنگی و هنری کشورهای عربی زبان است. از سالهای دور موسیقی و بعدها سینما و تلویزیون مصر بعنوان یک متروپول برای این کشورها مطرح بوده است. پس اگر از اهمیت رسانه میگوییم در واقع به کل خاورمیانهی عربی توجه کردهایم.
به هر حال به نظر من مقالهی جالبی است و ایدههای مطرح شده در آن برای ما، هم عملی است و هم مهم. وقتی منتشر شد خبرش را در اینجا میگذارم.
----------
مطلب غمانگیزی با ذکر نمونهها دربارهی خشونت علیه زنان و بخصوص خودسوزی و خودکشی ِ آنها، در سایت شهرزادنیوز منتشر شده است. یادم هست وقتی که برای ساختن فلش «خشونت علیه زنان» به دنبال آمار واقعی بودم، کتاب خانم پروین بختیار نژاد به نام «زنان خودسوخته» و مطالب سایت تریبون فمینیستی خیلی به من کمک کرد. گویا فیلمی هم در این باره ساخته شده است (بخش پینوشت را در پایین ببینید). همانطور که در این گزارش شهرزادنیوز هم آمده مشکل خودکشیها و خودسوزیهای دختران و زنان جوان در مناطق حاشیهای بیشتر است. بخصوص جوامعی که فرهنگ طایفهای و عشیرهای در یک محیط محدود با شدت زیاد حاکم است، مانند حاشیهنشینان خوزستان یا در لرستان و کردستان. حتما وقتی بگذارید و این گزارش را مروری بکنید.
پینوشت - یاسمن گرامی که در کار فیلم و نمایش است لطف کرده و در ایمیلی مینویسد: "داریوش مهرجویی فیلمی به نام «بمانی» در سال 2002 ساخته که در فستیوال کن هم شرکت داشت و 95 دقیقه است. فیلم دربارهی دختر جوانی است که به زور مجبور به ازدواج با مردی مسن میشود ... و خودسوزی میکند ... به بیضایی کمتر اجازه داده میشود که فیلم بسازد و تا جایی که اطلاع دارم فیلمی در این رابطه نساخته است".
----------
مطلب آخری که میخواهم بنویسم آنقدر روشن و توضیح واضحات است که در واقع برای نوشتنش دو دل هستم. بیشتر هم یک گفتگوی درونی است.
در ایمیلی برای شیرین گرامی که وبلاگ از زندگی را مینویسد، در کنار مطلب اصلی که موضوع لینک یادداشت قبلی به نوشتهی او بود، نوشته بودم (به همین مضمون) که هیچ انسانی بدون احساسات شخصی که خیلی وقتها اینقدر هم با هم متضاد هستند نمیتواند وجود داشته باشد. روان هر انسانی ترکیب پیچیدهای از همین احساسات متضاد است. آدمها برای بیان این احساسات با هم فرق دارند. بعضیها خیلی راحت دربارهی آن مینویسند، بعضی دیگر نه. مهم این است که آدمی احساسات خودش را، شادی و غمش، ناامیدی و امیدواریش، بیحوصلهگی و سرزندهگیاش را انکار و سرکوب نکند. وگرنه کسی مانند من هم که دغدغههایش بیشتر، آنچه در آن دیار میگذرد است، اینطور نیست که مانند یک ماشین خودکار چیزهایی را که در طول روز دیده یا خوانده در ذهنش فیلتر کند و در اینجا بنویسد. همیشه هم یک جور روحیه داشته باشد و زیر و بم دنیا کوچکترین ارتعاشی در درون او پدید نیاورد. فیلمهای چینی که اوایل انقلاب در سینما و تلویزیون نشان میدادند یادتان هست؟ همه در این فیلمها خوشحال بودند، همیشه خوشحال. همیشه خندان. پیروز میشدند میخندیدند. شکست میخوردند، میخندیدند. مزرعه محصول خوب داده بود، میخندیدند. قحطی شده بود، میخندیدند. گویی انقلاب سرخ که آمده بود دیگر تنها خنده وشادی جاودانی برای این انسانها آورده بود! آنقدر غیر واقعی، آنقدر جعلی.
حتما همگیمان به تجربه دریافتهایم که خیلی آدمها به اصطلاح تودار هستند (نه به معنی منفی) و زندگی درونیشان کمتر به بیرون سرریز میکند. خوب، اگر انسان با خودش صداقت داشته باشد طبیعی هم هست که وقتی در اینجا مینویسد، روحیهاش بازتابی واقعی از وجود او داشته باشد.
اما شکی هم نیست که یک وبلاگ میتواند برای آدمهایی، جایی برای بیرون ریختن احساسات درونیاشان باشد. کسانی که دوست ندارند شناخته شوند تا راحت بتوانند در وبلاگشان با خودشان حرف بزنند. برای همین است که برای من واقعا مشکل بوده که تعریفی از وبلاگ بدهم. تعریف به این معنی که بگویم وبلاگ «این» هست و «آن» نیست. وبلاگ هر چیزی و همه چیز میتواند باشد. هیچ دو آدمی مانند هم نیستند، پس هیچ دو وبلاگی هم مانند هم نمیتوانند باشند. شاید فقط یک چیز بتوان پیدا کرد که «وبلاگ بودن» را محدود کند و آن این است که آن چیزی که مینویسی از درون تو بیرون نیامده و فقط نقشی باشد که مدتی بازی میکنی. حالا نقش هر کسی و هر تیپ اجتماعی را که فکرش را بکنی: از یک جوان عاشقپیشه بگیر تا یک عارف ِ اهل مدارا و یا یک مبارز وسازمانده سیاسی.
اما همین که واقعی باشی، آنچه مینویسی وبلاگ است.
نظرهای نوشته شده: