« حقارت یا آگاهی؟ استیصال یا چون و چرا؟ | صفحه اصلی | این روزها که گذشت: "خستگی" جهانبگلو از "میهمانی" آقایان، یک میلیون امضا و ... »
August 29, 2006
نه مرثیه‌خوانی، نه فراموشی: به یاد اخوان با صدای خودش

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی‌برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش

م. امید

نمی‌دانم شما هم متوجه شده‌اید که سال‌روز و گرامی‌داشت بزرگان ادب و فرهنگ ما که از میان‌مان می‌روند، هر سال که می‌گذرد کم‌رنگ‌تر می‌شود؟ لینک‌ها و یادها بیشتر به حاشیه‌ی صفحه‌ها می‌روند و بعد هم حتی یادی از آنها نمی‌ماند.
منظورم مرده‌پرستی نیست. اگر پویایی فرهنگ ملتی آن‌قدر باشد که با رفتن یکی، دیگری یا دیگر‌ها باشند که جای او را بگیرند و پله‌ای از او بالاتر بروند، خوب، می‌توان امید داشت که قدیمی‌ترها راه را هموار کرده‌اند و حالا اگر نام آنها کم‌رنگ است، اما کارشان در زنده‌گان ادامه دارد. وگرنه ما دستی توانا درغم گذشته را به زاری نشستن داریم. زمانی رهبر دینی‌مان رک و راست به ما گفت که مانده‌گاری دین‌مان هم مدیون گریه‌ها و غم خوردن بر گذشته‌های دانسته و نادانسته‌ی ماست.

پس مرادم از یاد و بزرگ‌داشت، ‌فاتحه‌ای دوباره خواندن نیست. نه، زنده‌ نگاه داشتن یاد کسانی‌ست که کاری شایسته کرده‌اند و مرور کار آنهاست. توشه‌مان را رفته‌رفته از دست می‌دهیم و کورسویی هم از شکفتن و بر پله‌ای بالاتر پا گذاشتن نیست. این را من نمی‌گویم، آنها که جانی در این راه‌ها فرسوده کرده‌اند می‌گویند. شاعر می‌گوید، داستان‌نویس می‌گوید، موسیقی‌دان می‌گوید ...
بگذریم،

می‌گوید: "برای این می‌نویسم که بدانم کیستم، در کجا، کجای عصر و زمانه‌ی خود هستم. بدانم، دانستنی به راستی‌ دانستن، که آیا هنوز هستم، هنوز زنده‌ام؟ چون به اعتقاد من «هستن» تنها در همین کسوت خلق خود بودن، وا ز هوا و آب و نان سهمی بر گرفتن، نیست. در این امر انسان، هر انسانی با انسان و حتی حیوان دیگر مشترک و شاید کمابیش همانند است. نه، این «هستن» نه؛ بلکه آن «هستن» در اوج، آن لحظات نادر و کمیاب که «هستی» با «مستی» توامان است و پیوند و انصالی شگفت، در حد آمیختگی و بلکه «یگانگی» پیدا کرده است. در چنین لحظات است که به اعتقاد من هستی و بودن براستی تحقق می‌یابد و انسان می‌تواند با شوق و شعف بگوید: های زمانه! من هستم، من هم هستم! ..."

امید را می‌گویم،‌ اخوان را: زندیق‌ ِ رند ِ مزدشتی. امسال چهاردهمین سال درگذشت او است. چهارم شهریور. برای همین از لینک‌های به حاشیه رفته و یادآوری‌های کم‌رنگ گفتم.

حتی آشنایی کمی با اشعار اخوان نشان‌دهنده‌ی تسلط بر زبان و فرهنگ کلاسیک ماست، با این که با شعر نو و منطق و تصویرهای حاکم بر آن کار می‌کند.
شکست جنبش مردمی، با کودتای 28 مرداد اثری مانده‌گار بر روح جوان و حساس اخوان گذاشت. بسیاری شعر او را در دوران پس از کودتا، نمونه‌ی شعر نومیدی نام گذاشتند. به نظر من خصلت نومیدی، هیچوقت از تاریخ استبداد بر کشور ما جدا نبوده، بخصوص که توفانی و بگیر وببندی و داغ و درفشی هم از راه برسد و بافته‌‌ها‌ی اندک ما را رشته کند. چه نومید‌ای هم از این بیشتر که ملتی به تماشای این رشته‌کردن‌ها بایستد ...

اخوان مانند بسیاری از هنرمندان و روشن‌فکران مدتی را پس از کودتا در زندان گذراند. ماجرا هم گویا این بوده که یک شعر تند سیاسی از اخوان در نشریه‌ی حزب توده که پس از کودتا مخفیانه چاپ می‌شد، منتشر شده بود. ماموران فرمانداری نظامی که از روی سبک نیمایی شعر، به خود نیما هم شک کرده بودند شبانه به خانه‌ی او می‌روند و با توپ و تشر از او می‌پرسند که خودت این شعر را گفته‌ای یا یکی از شاگردانت؟ پیرمرد نیما هم به سادگی می‌گوید: من به او گفتم از این چیزها نساز ولی او گوش نکرد، جوان است، خام است. و خلاصه این، منجر به دستگیری اخوان می‌شود. با این همه، شاعر بزرگ ما سال‌ها بعد در بزرگ‌داشت نیما مقاله می‌نوشت و یاد او را گرامی می‌داشت.

بیشتر درباره‌ی او و شعر و زندگی او در این جا و این جا بخوانید. در لینک اولی متن تعداد زیادی از اشعار اخوان را پیدا می‌کنید.

من اما به سهم خودم شعر «چاووشی» اخوان را با صدای او در اینجا می‌گذارم که دمی با خودش خلوت کنیم. در سایت فلش پویا در قسمت «لحظات تنهایی» شعر‌های بیشتری با صدای خودش هست. فرصت کردید سری هم به آنجا بزنید.

نوشته شده توسط پویا در 06:13 PM

نظرات (7)


نظرهای نوشته شده:

شناختن، استفاده و ارج نهادن، بدون توجه به مناسبت تولد و مرگ ، راه بهتري است.

نوشته شده توسط سامان در August 29, 2006 08:06 PM

سامان گرامی، با آنچه که می‌گویی موافقم اما فکر می‌کنم شاید این برای جامعه‌ای‌ است که هم مطالعه و شناختن در آن نهادینه است و هم حافظه‌ی تاریخی قوی دارد. در جامعه‌ی ما متاسفانه وقتی که کسی رفت،‌ رفت. مگر برای حلقه‌ی خاصان. به همین خاطر فکر می‌کنم که بزرگ‌داشت‌ها را نباید کم‌رنگ برگزار کرد و با مرور آثار و بحث‌ آنها کاری کرد تا جامعه (نه فقط عده‌ی بخصوصی) گذشته‌ی فرهنگی خودش را فراموش نکند.
شاد باشی
پویا

نوشته شده توسط پویا در August 29, 2006 08:51 PM

به این مطلب شما در بلاگ نیوز لینک داده شد.

نوشته شده توسط Blog News در August 30, 2006 07:21 AM

پویا جان باز هم خوش گفتی عزیز!
به اعتقاد من یکی از وجوه مدرنیت به خصوص در میدان فرهنگ، جمع‌آوری و حفظ و انباشت میراث ارزشمند گذشته است. باید که ما ایرانیان در این راه بکوشیم. در آلمانی که من در آن زنده‌گی میکنم در هر شهر و روستایی بر دیوار بناهایی ، که حتی ممکن است اصل آن در جنگ خراب شده باشد ولی یا دوباره‌سازی‌ و کلاً ساختمان جدیدی در زمین آن بنا شده باشد و همان ساختمان قدیمی نباشد، تابلویی نسب است که در این محل چه کسی ( از بزرگان اهل ادب و معرفت و فرهنگ) میزیسته. و یا بزرگداشتها و تجلیلها از بزرگانشان چه در زمان حیات و چه بعد از مرگ به این تداوم فرهنگی کمک میکنند. ولی پویا جان ما کدام کارمان اصولی است که این یکی باشد؟

نوشته شده توسط مونا در August 30, 2006 07:32 AM

پویا جان عجب شعری قویی!! جقدر هم به حال و روز الان مان میخورد. این شعر را آنزمان که دبیرستان میرفتم خوانده بودم و یادم میآید که آنزمان خیلی مأیوس و دپرس شدم ولی مدتی نگذشت که انقلاب شد و طوفان آن همه چیز را دربر گرفت و امروز که دوباره آنرا میشنوم باز هم مأیوسم میکند.

نوشته شده توسط موناهیتا در August 30, 2006 07:44 AM

Salaam Pouya aziz, Merci az yaad-aavari-y-e yaadvare. dastat dard nakonad
Baa dousti

نوشته شده توسط Yasseman در August 31, 2006 07:59 PM

سلام دوست عزیز
از آشنایی با وبلاگ شما که به طرح مطالب عمیقی پرداخته خوشحالم .
با احترام لینک شدید.

نوشته شده توسط امید حلالی در September 1, 2006 09:44 AM

 عضو شوید

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر، نه تایید)











----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی





صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
ابتکار فتوشاپی آقایان بر سر کوی و برزن + معرفی دو کتاب خواندنی
عصیان نسل جوان های حاشیه نشین اروپا - نمونه ی دانمارک
گزارش سیمور هرش و جنبش مدنی کشور ما
دینخویی و پرسشگری- به بهانه ی نوشته ی آرامش دوستدار
فوتبال ما بعنوان بخشی از اجتماع
آقای پالیزدار و خربنده گان امروزین + فراموش کار نباشیم
خاطرات سرتیپ درخشانی - از رویارویی با جنبش جنگل تا تسلیم پادگان تبریز به فرقه دموکرات
سالروز 22 خرداد - زمینه ساز کمپین 1 میلیون امضا: چهره به چهره با مردم از تهران تا زاهدان
"اسرار مرگ یک نویسنده" + پایان یک دوره در زندگی
هزارفامیل دوره ی ما + ملت-سازی با اسطوره ی تیمور لنگ

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661