« یک نگاه تاریخی: محکمه‌ی شرع ملا قربانعلی در زنجان | صفحه اصلی | ما مشروطیت را چگونه تعریف کرده‌ایم و فهمیده‌ایم؟ »
August 03, 2006
نگاهی دیگر: خرافات از دیروز تا امروز، انگیزه‌های مشترک

اول سه موضوع جداگانه:
خبرهای نگران‌کننده‌ای از وضعیت احمد باطبی در زندان منتشر شده است. همسر باطبی می‌گوید: "ما حادثه مرگ زهرا كاظمي را داشتيم، ما مرگ اكبر محمدي را داشتيم، و امروز هم احمد باطبي را داريم".

این روزها ترجمه‌ی مطلبی را درباره‌ی اثرات رسوم جاافتاده‌ی اجتماعی بر روی زندگی و باورهای زنان، تمام کردم که به زودی به همت دوستان منتشر می‌شود و مثل همیشه خبر آن را در اینجا هم خواهم گذاشت.

امروز نشریه‌ی اینترنتی نامه را که نگاه می‌کردم، در قسمت مطالب مربوط به زنان، این میزگرد مربوط به جنبش زنان را دیدم: «عقب‌ماندگی بخش آگاه، پیشتازی بدنه‌ی جنبش زنان». لینک چندمقاله‌ی دیگر هم در این بخش هست.
----------

درباره‌ی رواج خرافات در جامعه زیاد خوانده و شنیده‌ایم. کار به جایی رسیده که امروزه دولت و حکومت، از کیسه‌ی مردم خرج‌های میلیارد تومانی برای رواج خرافات می‌کنند. آقایان که حتی انتخابات مجلس و نمایندگان را هم رسما حاصل صلاح و مصلحت با دنیای غیب می‌دانند.
در نوشته‌ی قبلی درباره‌ی محکمه‌ی شرع ملا قربانعلی در زنجان نوشتم. بدون تردید این محکمه‌ها و زدو بندها و بگیر وببندها و چماق‌ها بدون داشتن یک پشتیبانی یا لااقل بی‌تفاوتی اجتماعی ممکن نمی‌بوده است کم اینکه حالا هم نمی‌تواند باشد. نویسنده‌ی خاطرات یعنی شیخ ابراهیم زنجانی نمونه‌ای از رواج دادن خرافات را آورده است که فکر کردم مرور آن برای ما خالی از فایده نیست. شاید که همین امروز هم ما به این، کم دچار نباشیم. موارد مشابه کم نیست، فقط کافی است نگاهی به دور و بر خودمان بیاندازیم.

مقدمه‌ را طولانی نمی‌کنم. فقط اینکه یادمان هست شیخ ابراهیم مدت 20 سال در عتبات و حوزه‌ی نجف درس خوانده و به زنجان برگشته بود. ملا قربانعلی هم از روحانیون بلندپایه‌ی زنجان بود که شرح دارایی‌ها و دارودسته‌ی او را در یادداشت قبلی خواندیم. و در زمان این خاطره هم ملاقربانعلی در شهر زنجان زندگی می‌کرد.
شیخ ابراهیم پس از مدتی اقامت درزنجان تصمیم می‌گیرد با رفقایش به یک سفر کوتاه به عتبات برود. دیده‌ها و دانسته‌های او از وضعیت آنجا خودش مایه‌ی نوشتن چندین یادداشت بلند است. اما موضوع ما از آنجا شروع می‌شود که شیخ ابراهیم و دوستانش در حال بازگشت به زنجان هستند و او اینطور ادامه می‌دهد:

« واقعا در این سفر به خوشی با رفیقان خوب رفته و برگشتیم. از غرایب اوضاع عامه و بدبختی و نادانی ایرانی چیزی راکه به چشم دیدم و اگر می‌شنیدم باور نمی‌کردم. از همدان به طرف زنجان روانه شدیم. در راه‌ها و دهات جنبش غریبی دیدیم. دسته‌دسته زن و مرد و اطفال با بیرق ها [پرچم‌ها] و چاوش‌ها و صداهای: "بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا" یا ندای "بریده باد زبانی نگوید این کلمات - که بر رسول خدا ختم انبیا صلوات"، آهویی و گوسفند و بار اشیاء با یابو و قاطر و الاغ پیوسته به سمت زنجان می‌بردند، راه‌ها پر شده. پرسیدم: "چه خبر است؟" گفتند: "خبر ندارید؟" گفتیم: "نه! چه خبر؟" گفتند: "پس از این که حضرت حجت‌الاسلام ملا قربانعلی در ظرف یک ساعت در سامره [شهر مذهبی در عراق]، از زنجان حاضر شد و نماز آیت‌الله حاجی میرزا حسن شیرازی را که وفات کرده بود خوانده، زیرا مجتهد اعلم را غیر مجتهد اعلم نمی‌تواند نماز میت بخواند، چنان که امام را غیر امام نمی‌تواند غسل و کفن کند و نماز بخواند، چنان که امام محمد تقی در یک چشم به هم زدن از مدینه به طوس رفت و حضرت امام رضا را غسل داد و نماز خواند، در عتبات هم اعلم از ملا قربانعلی نبود، خدا او را حاضر کرد نماز میرزا را خواند و برگشت. می‌گویند او گفته که دوازده امام و حضرت پیغمبر و حضرت فاطمه فرموده‌اند شیعه در راه زیارت ما زحمت می‌کشند. این سال همگی آمده‌اند به قیدار [دهی کوچک در نزدیکی زنجان با یک زیارت‌گاه] که هم حضرت قیدار را زیارت کنند و هم چهل روز می‌مانند. شیعیان ایران از هر طرف برای زیارت ایشان به قیدار بیایند، حالا از آن سمت همدان و این سمت و از گیلان و قزوین و آذربایجان دسته‌دسته، هزاران هزار مرد و زن پول و نان و گوسفند برداشته می‌روند قیدار یک روز و دو روز یا بیشترمانده چهارده معصوم را در یک جا با حضرت قیدار زیارت می‌کنند".
واقعا دیدم اگر تکذیب کنم می‌زنند و می‌گویند به معجزه شک کردند. پرسیدم: "این را که گفته؟" گفت: " شیخ محمد، خادم قبر قیدار در خواب حضرت عباس را دیده او گفته و خواهرش هم حضرت زینب را دیده،‌ بعد چهارده معصوم حاضر شده‌اند و بالای انگشت مهین خواهر شیخ محمد مُهر زده‌اند که جای مُهر خوانده می‌شود "محمد علی" و مردم همه زیارت می‌کنند و دست او را و جای مُهر را می‌بوسند و از یک قران تا یک تومان پول می‌دهند و در این چهل روز چهارده معصوم قرار داده‌اند که خدام قیدار برای زوار و زنان دعا و طلسم بنویسند، هر چه بخواهند روا شود".
واقعا حیرت کردم. از آن جا چهار منزل تا قیدار راه مانند مور و ملخ مردم می‌آمدند. به قیدار رسیدیم عجب اردوگاهی دیدیم. قطع نظر از خانه‌های قیدار اطراف قریه مسافت مهمی اردوگاه و دسته‌دسته قافله‌ی زوار چادرها زده یا زیر درختان و سنگ‌های بزرگ که آنجا هست و سر چشمه‌ی بزرگی که در آن جا روان است جا گرفته و قربانی‌ها کشته و هدیه‌ها و روغن‌ها و پول‌ها می‌ریزند. چند نفر از رنود زنجان هم پیوسته دعانویسی می‌کنند و از هر طرف کاه و جو و امتعه و از زنجان قند و چای و شیرینی و لوازم دیگر. واقعا بازاری است. صحن قبر قیدار،‌ پر از زن و مرد،‌ می‌روند و می‌آیند. روضه‌خوان‌ها فرصت پیدا کرده سر قبر و حیاط و بیرون روضه می‌خوانند و پول می‌گیرند. تمام مرد و زن گروه‌گروه به خانه‌ی آن زن مُهردار رفته و پول داده، زیارت کرده، رو مالیده از شوق،‌ شیون و ناله و غوغا و صلوات است که بلند است. دست به دست آن زن رساندن دشوار شده، هر کس پول بیشتر داده جلو افتاده است. واقعا محشری است. من دانستم یک دسته شیوخ که یک جمعیت مهم مفت‌خوار توانگرند که تمامی طایفگی می‌گویند خدام قیدارند و هزاران دخل و از عموم اطراف زوار آن قبر دارند این بازی را درآورده‌اند و به اطراف آدم فرستاده و این شهرت را داده‌اند. واقعا از بلوکات قزوین و رودبار و گیلان و از سمت آذربایجان و همدان و گروس و تخت‌ سلیمان و تمام خمسه گروه‌گروه آمده‌اند چهارده معصوم را زیارت کنند. سردسته‌ی این شیوخ شیخ محمد نام رند ِ نابکار ِ قلندری بود که به واسطه‌ی بستگی به ملا قربانعلی و خبر دادن به اطرافیان قدرتی هم داشت. او با سایرین برای دخل خود این بازی را راه انداخته بودند. من آدم فرستاده شیخ محمد را حاضر کردم و به او نصیحت و تهدید کردم: "این چه بازیگری است، من می‌روم به زنجان به علما و حکام بلکه دولت این بازی را می‌گویم، پدرشما را درمی‌آرند، حقیقت حال چیست آن مُهر و آن زن کیست؟" او دید جای انکار و اصرار نیست افتاد به التماس و گفت: "والله انگشتری بود، در آتش سرخ کرده،‌ به دست خواهرم مُهر زدیم و این خواب‌ها را ساختم و به زبان مردم انداختم. نقش هم گرفت، نماز رفتن ملا قربانعلی را هم چند نفر از نوکران او و ما ساختیم. همیشه در این اطراف دهات و میان شاهسون‌ها از کسان ملا قربانعلی گوسفند و روغن و پول و غله جمع می‌کنند، از این معجزات برای او می‌سازند. توبه می‌کنم و از فردا به مردم خبر می‌دهم چهارده معصوم برگشته‌اند. این دستگاه‌ها را هم موقوف می‌کنیم. شما هم به حکام و دیگران اطلاع ندهید." ... با همه‌ی این حالات به شهر زنجان وارد شده دانستیم حاکم و حضرت حجت‌الاسلام [ملا قربانعلی] از این بازی استفاده کرده مبلغی گرفته دنبال نکرده‌اند.»

نوشته شده توسط پویا در 07:59 PM

نظرات (7)


نظرهای نوشته شده:

پویا جان یادت رفته آدرس مرا تغییر بده ای که !

نوشته شده توسط مونا در August 4, 2006 01:45 PM

واووووووووو پویا جان تو تو بار دیگر به زیبایی و مختصر و مفید آنچه را که من میخواستم در پست ام بگویم ، در کامنتی گفتی و باز مرا شگفت زده کردی. مرسی عزیز

نوشته شده توسط مونا در August 4, 2006 06:28 PM

مونا جان ممنونم.
من فقط آنچه را فکر می‌کنم واقعیت دارد نوشتم. موضوع هم از این یا آن رادیو و تلویزیون و روزنامه گسترده‌تر است.
شاد باشی
پویا

نوشته شده توسط پویا در August 4, 2006 06:33 PM

متأسفانه برای دیدن نمود خرافاتی مانند این، نیازی به خواندن خاطرات صد و چند سال پیش نیست. برای نمونه، ۱۵ سال پیش (سال ۶۹ یا شاید ۷۰) در یکی از شهرهای استان اصفهان پیرزنی در ایام محرم ادعا کرده بود که از تنور او خون بیرون زده است. ۱۰ روزی بساط نذر و نیاز و معجزه‌خواهی برپا بود و سیل زائران مؤمن (و یا کنجکاو) به آنجا روانه بود. پس از ۱۰ روز، بساط برچیده شد و دو‌سه نفری که آن را برپا کرده بودند با پولها فرار کردند.

نوشته شده توسط محمود در August 4, 2006 08:02 PM

محمد گرامی‌، ممنونم. همانطور که نوشته‌ای نمونه‌ها نه کم هستند و نه این‌قدر قدیمی که من نوشته‌ام. مشکل آنجاست که خرافات از تریبون‌های رسمی تبلیغ می‌شود و بودجه‌های میلیاردی صرف ترویج آن می‌شود.
البته یک دلیل دیگر نوشتن این یادداشت و نقل خاطره، یادآوری موقعیت اجتماعی ملا قربانعلی و ملا قربانعلی‌ها هم بود.
شاد باشی
پویا

نوشته شده توسط پویا در August 4, 2006 08:25 PM

درباره اکبر محمدی این را دیده‌‌اید؟
http://1384.g00ya.com/politics/archives/051592.php

نوشته شده توسط محمود در August 4, 2006 09:11 PM

دوست من، زمانه‌ی غریبی‌ست. بله آن را دیده‌ام. یک‌ سال و نیم پیش هم باید این یادداشت را درباره‌ی زنده‌یاد زهرا کاظمی می‌نوشتم با خواندنِ آنچه بر سر او آورده بودند.
http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000206.html
و صد البته او را هم با عجله دفن کردند تا کسی چیزی نداند.
مثلی است معروف که می‌گوید: شاید نه بر مرده‌ها که بر زنده‌ها باید گریست. بقول عمران صلاحی نازنین: "حالا حکایت ماست ..."
پویا

نوشته شده توسط پویا در August 4, 2006 09:50 PM

 عضو شوید

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر، نه تایید)











----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی





صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
ابتکار فتوشاپی آقایان بر سر کوی و برزن + معرفی دو کتاب خواندنی
عصیان نسل جوان های حاشیه نشین اروپا - نمونه ی دانمارک
گزارش سیمور هرش و جنبش مدنی کشور ما
دینخویی و پرسشگری- به بهانه ی نوشته ی آرامش دوستدار
فوتبال ما بعنوان بخشی از اجتماع
آقای پالیزدار و خربنده گان امروزین + فراموش کار نباشیم
خاطرات سرتیپ درخشانی - از رویارویی با جنبش جنگل تا تسلیم پادگان تبریز به فرقه دموکرات
سالروز 22 خرداد - زمینه ساز کمپین 1 میلیون امضا: چهره به چهره با مردم از تهران تا زاهدان
"اسرار مرگ یک نویسنده" + پایان یک دوره در زندگی
هزارفامیل دوره ی ما + ملت-سازی با اسطوره ی تیمور لنگ

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661