جان شیفته پر کشید. بهآذین را میگویم.
"برمیگردم و میبینم. راهی رفتهام. نه چندان دور. ولی گردنهی دشواری را پشت سر گذاشتهام. دشوار به پاهای من که سایهام -رنگ باخته - از دنبال میآید، و آفتاب فروشونده در پیش رو میگوید که روز گذشت. روز گذشت؟ باکی ندارم. دیگر هم از تلخکامی پیشین در خود اثری نمیبینم. دود و مهی بود که بادش برد. و اینک خنکای بلورین غروب، سرخی شفق. شب بر در است. باشد. شتابی نیست. من و این واپسین روشنایی روز - قطرهای چند شراب گوارنده در ته جام. ... در کاریز من آب زیر خاک و خاشاک زمزمه داشت. کلنگ میبایست و بازوی لجوج که از کندن باز نایستد. کلنگ زدم و به آب رسیدم، - رگهای باریک، فراخور تشنگی امروز خودم.... قلم، در سرشت خویش، راهبر است. بیآنکه خود بدانم، مرا به راهی برد که در پایان آن با خود روبرو شدم. «خود» این لحظه که در پیله مانده بود. میبینم، گویی در آینه. با همهی کم و کاستیاش، پذیرفتنی است. نه بیشتر و نه کمتر از بسا «خود»های دیگر. آری جانور از همه گون باید تا جهان در کار باشد. جهان به ما در کار است و ما افزار کار آنیم. آن کنیم که بهتر میتوانیم. وقت تنگ است؟ نیست. آنگاه تنگ است که نگران پایان کار به دست خود باشیم. ما را چه به پایان کار؟ همیشه آغاز درست است. آغاز، نقطهی خط بیپایان آفرینش."*
مطالب بیشتر دربارهی درگذشت نویسنده و مترجم توانا و انساندوست، زندهیاد محمود اعتمادزاده (بهآذین) را در وبلاگ سهیل آصفی و سایت بیبیسی بخوانید.
* برگرفته از واپسین جملههای «از هر دری».
نظرهای نوشته شده: