« واژه‌های شاملو بر زبان دانشجویان | صفحه اصلی | جان شیفته پر کشید... »
May 29, 2006
خشونت نهادینه مایه‌ی افتخار نیست. آنچه بر سر رویا طلوعی آوردند ...

دوستان، مطلب امشب کوتاه نیست امیدوارم حوصله کنید و بخوانید.

"رويا طلوعي، 40 ساله، هنگامي که از امضا کردن ورقه اعترافاتي که بزور از او گرفته بودند، سر باز زد، مورد ضرب و شتم و تجاوز ماموران وزارت اطلاعات قرار گرفت. زماني که او را تهديد کردند که دو فرزندش را در مقابل چشمانش آتش مي زنند، قبول کرد که نامش را پاي ورقه بنويسد.
شش شب پيا پي در زير زمين زندان از او بازجويي شد و بازجو ها از او مي خواستند که اعتراف کند که تظاهرات را او بر پا کرده و از روي فهرستي که جلويش گذاشته بودند، هويت همکارانش را در اين توطئه فاش کند.
رویا می‌گوید: "وقتي از انجام کاري که خواسته بودند سر باز زدم، به من سيلي زدند. اما بعد از شش شب، روش عوض شد. من را با دو مرد در يک اتاق تاريک کوچک تنها گذاشتند. يکي از آنها که خودش را اميري معرفي کرد، معاون دادستان بود. مرد ديگري بسيار بد دهن بود و حرف هاي رکيک مي زد. آنها پشت سر هم به من سيلي زدند. بقيه شب کاري با من کردند هيچ زني هرگز نبايد تجربه اش بکند. اميري گفت که من تو را به دار مي زنم، اما قبل از آن، بلايي به سرت مي آورم که ديگر هيچ زني جرات کند، دهنش را اينجا باز کند." بعد به او تجاوز کرد.
وقتي او از اميري مي پرسيد که چطور مي تواند دست به چنين کاري بزند؟ اميري به او مي گفت که فقط اسلام و حکم روحانيون براي او اهميت دارد. حمله آنها باعث کبودي و خونريزي اش شده بود، اما او همچنان از امضاي ورقه سر باز مي زد. او در مقابل از حمله کننده خشنش مي خواست که با يک وکيل ملاقات کند و با فعالان بين المللي حقوق بشر گفتگو کند.
شب بعد، به دليل اينکه هنوز خون ريزي مي کرد و به اصطلاح "نجس" شده بود، مورد آزار جنسي قرار نگرفت. در عوض به او گفتند که فرزندانش را در مقابل چشمانش آتش مي زنند.
عاقبت در هم مي شکند. خانم طلوعي مي گويد: "خودم را به پاهاي اميري انداختم و التماس کردم به بچه هايم آسيب نرساند. گفتم که هر کاري که بخواهند انجام مي دهم و هر چيزي را که بخواهند، امضا مي کنم." او اعتراف مي کند که با مصاحبه کردن با رسانه هاي بيگانه و رهبري تظاهرات، عليه رژيم توطئه کرده است، اما مي گويد که همدستي نداشته است."
مصاحبه‌ی رویا طلوعی
را در اینجا بخوانید. امیدوارم که فیلتر نباشد.


چند روز پیش که آقای مسعود بهنود درباره‌ی آدم‌کشی و جنایت توسوکی در بلوچستان، ادعا کرده بود که "این جنایت‌ها در میان ما ایرانیان سابقه ندارد" و چنان از انسان‌دوستی ایرانیان گفته یودند که گویا هیچ خشونت و بیدادی بر ما نرفته، تصمیم گرفتم یادداشتی برای تازه کردن حافظه‌مان در اینجا بنویسم، که مخصوصا ننوشتم. امروز وقتی گفته‌های بانو رویا طلوعی فعال زنان اهل کردستان را که چندین روز مشمول این "عدم خشونت" ایرانی بوده و در زندان مورد تجاوز قرار گرفته است خواندم، از تعلل خودم در نوشتن آن یادداشت شرم کردم.
وقتی که آقای بهنود در گفتگو با روزنامه‌ای جرات می‌کند که چنین ادعا کند: " اين درد که چنين وحشی گری در ميان ما ايرانيان نبود. به نداشتن سابقه و تجربه خشونتی چنين عريان مفتخر بوديم"، ما چرا نباید حقیقت‌ها را عریان کنیم؟ تا ما آنچه را در طول تاریخ بر ما رفته عریان نکنیم چگونه می‌خواهیم بار دیگر همان را تکرار نکنیم؟ با افتخار به دروغ به کجا خواهیم رسید؟

مگر ما نبودیم که همین صدوپنجاه سال پیش بابیان را شمع‌آجین می‌کردیم و در خیابان‌ها در کارنوال هلهله و شادی بر روی آنها آب دهان می‌انداختیم؟ اگر یادمان رفته که شمع‌آجین چیست، همان سوراخ کردن بدن انسان‌های زنده با نوک خنجر و گذاشتن شمع روشن در آن سوراخ‌هاست. مگر هر دسته‌ای از این مردمان را برای پاره‌ پاره شدن میان صنف‌های مختلف تقسیم نکردیم تا در این وحشی‌گری ملی کسی بی‌گناه نماند؟
مگر چند سال بعد روشن‌فکران‌مان را در تبریز زیر درخت نسترنی سر نبریدیم؟ مگر چند سال بعد دسته‌دسته آزادی‌خواهان را در باغ‌شاه نکشتیم و خفه نکردیم؟ و باز دیری نگذشت که قصری را که زندان کرده‌ بودیم و هنوز قصر نام آن بود، به محل شکنجه و تجاوز با بطری به جوانانی که تنها جرمشان خواندن یک نشریه و کتاب بود تبدیل نکردیم و آدم نکشتیم؟ شاید فقط 14-13 سال دیگر لازم داشتیم تا تخت خشونت و بی‌رحمی را در حمام زندان فلکه بزنیم و غوغای خشونت برپا کنیم.

این‌ها گذشته‌های دور است؟ فکر نمی‌کنم پنجاه سال و شصت سال برای ملتی، چندان دور باشد. اما بقیه را می‌گذاریم و جلوتر می‌آییم شاید یادمان باشد که درسال‌های 60 ، دختر نوجوان ترس‌خورده‌ای را که برای فروختن روزنامه‌ای در خیابان فاتحانه صید کرده بودیم و با کمال خلوص و ایمان به حق، به اعدام محکومش کرده بودیم، در شب آخر هم این "رحم و شفقت" ادعایی ما دست از سر او بر نمی‌داشت و با تنی خورد و به زور تصرف‌شده، او را به آخرین صبح‌گاه زندگیش می‌رساندیم. و نه یکی و نه دوتا و "عدم خشونت" ما همچنان قربانی می‌گرفت. تا سال 67 که باز با کامل خلوص و ایمان اما این‌بار با عجله‌ای بی‌مثال هزاران نفر را به دیار نیستی فرستادیم.
و چند سالی بعد روشن‌فکران، حتی پیرمرد ادیبی مانند سعیدی سیرجانی، را طعمه‌ی "عدم خشونت‌مان" کردیم و دیگران و دیگران تا فرج سرکوهی تا نوبت برسد به پیرمرد و پیرزن خانه‌ی قدیمی کوچه‌ی هدایت. که داریوش و پروانه را با خنجر دریدیم.

این‌ها را جوان‌ترین دوستان هم باید یادشان باشد. تا برسد به زهرا کاظمی و امروز که رویا طلوعی در رستورانی در خارج از کشور با هق هق گریه به ما بگوید که ما خشونت‌گریم و مایه‌ی افتخاری هم نیست. که جای شرم برای هر انسانی دارد، بخصوص اگر ایرانی باشی. اینکه در دارفور سودان بچه‌ی شیرخواره را از بغل مادر جدا می‌کنند و در آتش می‌اندازند، وجدان ما را آسوده نسازد که خدا را شکر که ما اینچنین نیستیم. شاید هستیم اما فقط چشمان‌مان را بسته‌ایم تا آبروی‌مان را حفظ کنیم. آدم‌کشی توسوکی از خشونتی که ما در جامعه نهادینه کرده‌ایم جدا نیست. اگر او در صحرا سر می‌برد و جنایت می‌کند، ما در سلول به دخترک نوجوان و زن چهل‌ساله و پیرمرد شصت و چندساله هم رحم نمی‌کنیم.

ما تنها زمانی می‌توانیم از خشونت دوری کنیم که خشونت‌گری امروزمان را نفی نکنیم. اولین گام هر معتاد به الکل یا مواد مخدر این است که بپذیرد معتاد است، گرفتار است.
چشم بستن و انکار خشونتی که در چند قدمی ما در جریان است،‌ افتخار نیست، خودفریبی‌ست.

نوشته شده توسط پویا در 06:41 PM

نظرات (13)


نظرهای نوشته شده:

به این مطلب شما در بلاگ نیوز لینک داده شد.

نوشته شده توسط بلاگ نیوز در May 29, 2006 06:55 PM

اسلام حضرات بهشان این اجازه را می دهد که هر قلطی کنند. خاک بر سر این پیروان دین کنند. امیر و یا فلان جانی جنسی که خودش را در الت می بیند.

ما خشونت هم داشتیم. تاریخ را بخوانیم می دانیم. مگر 20 هزار و یا کمتر جفت چشم در همین زمین روی نداده است؟ بهنود وقتی احساساتی می شود حرفهای خوب و قشنگی می زند ولی اشتباه می زند!

نوشته شده توسط ايران امروز - علي در May 29, 2006 07:45 PM

اسلام حضرات بهشان این اجازه را می دهد که هر قلطی کنند. خاک بر سر این پیروان دین کنند. امیر و یا فلان جانی جنسی که خودش را در الت می بیند.

ما خشونت هم داشتیم. تاریخ را بخوانیم می دانیم. مگر 20 هزار و یا کمتر جفت چشم در همین زمین روی نداده است؟ بهنود وقتی احساساتی می شود حرفهای خوب و قشنگی می زند ولی اشتباه می زند!

نوشته شده توسط ايران امروز - علي در May 29, 2006 07:46 PM

آغا محمد خان قاجار از چشم مردم بم و سر مردم كرمان مناره مي‌ساخت و امتياز ابداع نوعي زجركشي بايد به نامش ثبت شود كه به اين صورت بود كه در ديواري سنگي، سوراخي درست كرده بود و دست و پاي محكوم بينوا را با طناب مي‌بست و طناب‌ها را از سوراخ رد مي‌كرد و در آنسوي سوراخ به چند گاو نر قوي‌هيكل اين طناب ها را متصل مي‌نمود.
به مقعد گاوها نشادر مي‌ماليد و گاوها وحشيانه شروع به رم كردن مي‌كردند و محكوم بدبخت را مثل يك چرخ گوشت از سوراخ با استخوانهاي له شده رد مي‌كردند.
فتحعلي شاه نواده نادر را در كه در خراسان دستگير كرده بودند دستور داد كه چهار دست و پايش را با با شمشيرهاي داغ بريدند كه از خونريزي نميرد و در ايوان قصر او را قرار دادند و تا يك هفته طول كشيد كه بميرد و شاه هر روز از جلوي او رد مي‌شد.
محمد شاه قاجار مخالفينش را در سالن غذاخوري بر طاقچه‌هاي بلندي قرار مي‌داد و جلوي آنها ديوار مي‌كشيد و در تمام مدت چند روزه‌اي كه آنها زنده بگور بودند و جان مي‌دادند در آن اتاق غذا مي‌خورد و به ناله‌ها و التماس‌هاي آنان گوش فرا مي‌داد.
خدا را شكر كه غرب براي گفتگوي تمدنها به سراغ ما نيامد تا با فرهنگ غني ما ‌اشنا شود!

نوشته شده توسط گوشزد در May 29, 2006 08:59 PM

این حقایق تلخ در ابعاد کوچک و بزرگ در این مملکت وجود دارد.من نیز یکی از همین قربانیانم البته نه در حد این خانم.اما با تهمتهای ناروایی چون رشوه اهانت به اسلام و ارتباط ناسالم و تهدیدهایی چون دخالت وزارت اطلاعات مرا از میدان به در بردند.نتیجه این شد که که لقای کشورم را به بقایش بخشیدم و از آنجا خارج شدم...حرف بسیار است که شاید روزی آنرا در وبلاگم که فعلا بیشتر فضای خانوادگی به آن داده ام بنویسم...شاید...ای لعنت بر آنها!

نوشته شده توسط الهام در May 30, 2006 12:26 AM

چه تلخ و تنده واقیعت! ولی پویا جانت چه در گذشته و چجه حالا باید حسای مردم رو از حکمران جدا کرد. البته من هم قبول دارم که نا آگاهی، کمسوادی، خرافه،ساده لوحی و خیلی چیزهای دیگه باعث می شه که مردم با سکوت یا با تایید و حتا در برخی موارد(مثل همون شمع آگین کردن) با همراهی حکمرانان با اونها شریک بشن. ولی در کلیت مطلب موافق نیستم که با بکار بردن این که "ما بودیم که چنین کردیم" قتلهای زنجیزه ای تاریخ چه کارنامه آقامحمد خان قاجار و چه پیش و پس از اون و چه قتلهای امروز رو به حساب خودمون یعنی مردم بذاریم. همه آنچه که نوشتی رخ داده و جزئی از سرمشاری تاریخی این خاکه ولی به نظرم نمی شه حساب حاکم و محکوم رو از هم جدا نکرد!
خوب باشی.

نوشته شده توسط آسیه در May 30, 2006 08:50 AM

آسیه جان می‌دانی که من هم منظورم یک‌کاسه کردن حاکم و محکوم نبود. بیشتر خواستم بگویم که این نابسامانی و خشونت‌گری یک مسئولیت مشترک دارد که بر گردن همه‌ی ماست. این مسئولیت مشترک، اولا پذیرفتن چنین خشونتی‌ست و بعد یک تلاش ملی به سوی کم‌رنگ کردن و از میان بردن چنین خشونتی. همین مانده‌گاری خشونت تاریخی نشان می‌دهد که باید هوشیار باشیم و افتخار ملی را برای وقتی بگذاریم که شایسته است.
من منظور تو را درک کردم و با آن مخالف نیستم.
شاد باشی
پویا

نوشته شده توسط پویا در May 30, 2006 02:46 PM

مایه شرم و تاسف بسیار که در چنین خاکی زندگی می کنیم...
وبلاگ مفیدی دارید.
موفق باشید.

نوشته شده توسط ا.ز.ل در May 31, 2006 06:33 AM

zende bad azadi va demokrasi marg bar diktatori va estekbar marg bar rjime eshghalgar va kohne paraste jmhori eslami iran zende bad kurdistan azad va yek parche

نوشته شده توسط chiman در May 31, 2006 01:03 PM

دوست عزیز لمپنی مثل مسعود بهنود آیا ارزش جواب دادن هم داره ؟ ایشون اپوزیسون قانونی ملا ها در خارج کشور هستند !!! و هنگام انتخابات ایران همراه با زنش به سفارت ملا ها میروند و رای میدهند ... مثلن پناهنده سیاسی هست ولی در انتخابات ملا ها شرکت میکنه وهمیشه هم با مخالفان دولت ایران درگیر هست ! نوشته بسیار با ارزش شما جالب بود ولی کاشکی اشاره ای به یک مزدور نمیکردی که ارزش کار رو پائئن نیاره
موفق باشی :-)

نوشته شده توسط jay در June 1, 2006 11:14 AM

salam moafagh bashi.

نوشته شده توسط sevil در June 10, 2006 09:23 PM

اسلام دینی استکه ناصرسبحانی دربای ان شهیدشدنه دینی به هر طرقی توسط این مزدوران بچرخد

نوشته شده توسط محمد در July 28, 2007 09:49 AM

اين مشخصات چه کشوري است 20ميليون فقير، 7 ميليون بيكار، 4 ميليون معتاد، 300 هزار زن تن فروش ؛ 14 ميليون بيمار روانى ، 600 هزار كودك كارگر ،يك و نيم ميليون محروم از تحصيل،8 ميليون بيسواد، 180 هزار نابغه فرارى با 30 تريليون و400 ميليارد تومان خسارت ناشى از فرارمغز ها، 450 هزار تصادف در سال، 40 هزار بيمار ايدزي، سن بزهکاري زير 10 سال، کف سني فحشا 14 سال، و کف سني اعتياد 13 سال و... اينجا ايران

نوشته شده توسط مهشید در December 11, 2007 01:12 PM

 عضو شوید

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر، نه تایید)











----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی








ویلاگ های دوستان

وبلاگهای دوستان و آشنایان


آخرین نوشته ها
نقاشی های دلارا دارابی - اینبار بدون نقاش در صحنه
از نوشته ی یک سفر به سفری درونی!
اصلاح طلبی و تحول طلبی را خودمان تعریف کنیم - گفتمان مطالبه محور نه فرد محور
برداشتی کوتاه از «بی بی سی (BBC)» فارسی
آینده ی مبهم افغانستان
باخت تیم ملی، برکناری علی دائی - روابط مافیایی و نوشداروی پس از مرگ سهراب
دستگیری فعالان جنبش زنان - تفاوت فرهنگ کمپین 1 میلیون امضا با فرهنگ آقایان
نوروز و بهار مبارکتان باشد
"اصلاحات"
"طالبان میانه رو"- موجودی خودساخته. سرنوشت مردم افغان چه می شود؟

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661