اول مطلبی کوتاه اما نه کم اهمیت:
صبح جمعه (که برای ما روز ِ کاری است) با دلهره ی پس ازخواندن خبر زلزله ی لرستان، شروع شد. با تجربه ی تلخ گذشته، زلزله ی 6 ریشتری در منطقه ای محروم نمی توانست باعث نگرانی نشود. با اینکه مرگ هر انسانی فاجعه ای ست، باید امیدوار بود که لااقل آمار از این بیشتر نشود.
در همین رابطه: هم رئیس جمهور و هم وزیر خارجه ی آمریکا برای مردم ایران پیام فرستادند و اعلام همدردی کردند. در حالیکه بزرگی فاجعه در حد بین المللی نیست (لااقل در آمار رسمی)، می توان این اعلام همدردی ها و خطاب کردن مستقیم ایران را، در چارچوب جنگ روانی علیه حکومت دید؟ به نظر من این طور تمرکز روی مسائل ایران همراه با دیپلماسی فعال آمریکا (که قدم به قدم هم موفق می شود) نشان از بحران های سخت تری در آینده دارد. معلوم نیست آقایان حاکمان تا کجا می خواهند این روش را که روز به روز کشور ما را منزوی تر و تنهاتر می کند ادامه بدهند. پیش از این هم نظرم را گفتم که تا جایی می توان روی وقت کشی و اختلاف اروپا و چین با آمریکا مانوور داد، اما از نقطه ای، ابتکار کار دردست طرف مقابل است و اوست که شرایط بازی را تعیین می کند. به آن نقطه نزدیک شده ایم یا از آن گذشته ایم؟
----
گفتگوی آیت الله منتظری با تلویزیون اتریش را امروز خواندم. با نظرات انتقادی آیت الله منتظری آشنا هستیم که کار امروز و دیروز نیست و سالهاست می گوید. آنها که روزی او را "امید امام و امت" می نامیدند، در چشم بهمزدنی او را "شیخ ساده لوح" لقب دادند. در حبس خانگی نشست و حرفش را زد. من حدود یک سال و چهارماه پیش در مورد نظرات فتواگونه ی آیت الله منتظری یادداشتی نوشتم. پیش از آن هم در یک مقاله ی بلندتر در سایت ایران امروز نوشته بودم.
اما در پاسخ های آیت الله به تلویزیون اتریش جمله ای بود که بی اختیار بار دیگر این آرزو در ذهنم تکرار شد که کاش سیاستمداران ما اینطور شهامت اعتراف به اشتباهات گذشته را داشتند. آیت الله منتظری می گوید: " من مخالفم كه ما با آمريكا روابط نداشته باشيم ، اينكه يك روز سفارت آمريكا را اشغال كرديم نيز كار اشتباهي بود، و بايستي روابط فيمابين بهبود يابد."
اعتراف به اشتباهات گذشته اولا حافظه ی تاریخی مردم را حساس می کند و دوم اینکه در پی اعتراف به اشتباه، به جستجوی «چرا» ها خواهیم رفت تا در قدمی یا چرخشی دیگر دوباره تکرارشان نکنیم. اگر بر آنچه در گذشته کرده ایم و شکستِ آن کرده ها را هم چشیده ایم پای فشاری کنیم، فقط بی اعتمادی مردم را برانگیخته ایم.
نظرم بیشتر به سوی اصلاح طلبانی مانند بهزاد نبوی و دوستانش است که برای نباختن قافیه به محافظه کاران، حاضرند بر اشتباهات گذشته اصرار کنند. اینکه آقای نبوی پای فشاری کند و بگوید که بله ما سفارت را اشغال کردیم، درست بود و امروز هم حرف دیگری را می زنیم اینهم درست است - بی آنکه نتایج آن کار گذشته را باز کنیم- چه کمکی به ما می کند؟
در مورد دیگر، آقای جلایی پور هنوز پس از سالها ادعا می کند که کشتارها و جنگ های کردستان سیاست درستی بوده است و اصلا این را مطرح نمی کند که با سیاست مدارا و قائل شدن به شرکت فعال مردم آن منطقه در امور خودشان وضعیت را می شد به راهی دیگر کشاند. شاید بهتر بود به جای فرستادن امثال آقای جلایی پور، همان هیئت مذاکره ی آقای طالقانی و زنده یاد داریوش فروهر کار مسالمت را پیش می بردند. برای مثال مصاحبه ی سهیل آصفی با استاندار وقت کردستان را بخوانید که در حالیکه هیئت مذاکره کننده مشغول کار بوده، دوستان آقای جلایی پور دیوار صوتی را روی سنندج می شکسته اند. مگر می شود که شعار "ایران برای همه ی ایرانیان" امروز درست باشد ولی دیروز نه؟
مثال دیگر من هم آقای سروش است که هنوز پس از گذشت این همه مدت که از بستن خشن دانشگاهها و تصفیه ی هزاران استاد و دانشجو به نام انقلاب فرهنگی می گذرد مایل است حضور خودش را در شورای انقلاب فرهنگی، به یک حضور فرهنگی محدود کند. آقای سروش در مصاحبه اش می گوید هنوز هم دقیقا نمی داند که چه جریانهایی در پشت پرده به خشونت ها دامن می زدند در حالیکه همین 2-3 سال پیش در مصاحبه ای با یک روزنامه ی اصلاح طلب گفته بود که کار بستن دانشگاه ها درست بود چون گروههای سیاسی آنجا را به ستاد مبارزه ی مسلحانه تبدیل کرده بودند. اشکالی برای تغییر موضع و اندیشه نیست. اما چرا باید اشتباهات گذشته را کتمان و کمرنگ کرد؟ این کمرنگ کردن ها و از آن بدتر کتمان کردن ها کمترین عیبی که دارد این است که بدنبال چرایی آنها نخواهیم رفت.
صرف نظر از اینکه با نظرات آیت الله منتظری موافق باشیم یا نه، باید این شهامت اخلاقی و سیاسی را آفرین گفت. در درجه ی اول بخاطر اینکه در ِ جستجو را برای راهی نو باز می کند.
پویا جان اولین بار که برات کامنت گذاشتم نوشته بودم را یادت میآید؟ برایم از یک طرف خیلی عجیبه و از سوی دیگر جالب که دقیقاً مسائلی را که من دارم در ذهنم سبک و سنگین میکنم که چیزکی بنویسم، تو خیلی کاملتر و جالبتر و با قلمی زیباتر آنرا انجام داده ای. این پستت هم یکی از آآن نمونه ها است. ضمناً در ادامه میخواهم متذکر شوم که من معتقدم اصلاح طلبان ضربه های جبران ناپذیری به جنبش آزادیخواهی و دموکراسی و برابر خواهی ما زده و هنوز میزنند. آنها به نظر من با قاطی کردن، لوث کردن، وارونه جلوه دادن، تغییر ماهیت دادن به دلیل واهی ایرانی و اسلامی کردن و در آخر از معنی اصلی خارج کردن اصطلاحاتی مانند دموکراسی، مدرنیته، سکولاریته، لائیسیته، فمنیسم، جنبش، حزب، جبهه و همیطور تحریف تاریخ و غیرو...آنچنان مباحث روشنفکری ما و کلاً افکار عمومی جامعه مارا دچار سردرگمی و اغتشاش کردهاند که شاید باید چندین نسل بگذرد تا از تأثیر سوء آنها رها شویم.
موناهیتا جان همگی ما با وجود فاصله ی مکانی مان، چیزهای مشترکی را تجربه می کنیم و در ذهنمان بالا و پایین می کنیم. اینکه نوشته ی من چیزی بهتر باشد نظر لطف توست و این ها صفتی نیست که خودم برای آنچه می نویسم قائل باشم (اینها تعارف نبود)
در مورد اصلاح طلبان حکومتی، مشکل اصلی که به نظر من که بارها و بارها نوشته ام این بوده که اصلاح را از حالت یک جنبش اجتماعی به یک مذاکره ی پشت درهای بسته تبدیل کردند. آنهم در شرایطی که از نظر قدرت سیاسی سهم بسیار کوچک تری را در اختیار داشتند. من یک نخبه گرایی مبتذل را در اصلاح طلبان حکومتی دیده ام که تقریبا نسخه ی دیگر همان نخبه گرایی جناح مقابل شان است. نخبه گرایی بر اساس «خودی و غیر خودی» و به خاطر همین مبتذل.
طبیعتا بخاطر در دست داشتن تریبونها برداشت آنها از مفاهیمی که نوشتی در میان نسل جوان غالب می شود. بدون اینکه این مفاهیم مورد بحث های چندطرفه در جامعه (حتی در همان سطح روشنفکری و دانشگاهی) قرار بگیرد.
گفتنی ها زیاد است اما نه حتما در یک نظر وبلاگی.
شاد باشی
پویا
حمیراجان سلام. خسته نباشی. با اینکه اینقدر کار داری اما چرا سکوت؟ می شود برای مدتی کمتر و با فاصله ی بیشتر نوشت تا وقتت بازتر شود.
به نظر من هز وبلاگی که چیزی برای نوشتن دارد و دغدغه ای پشت آن است، با رفتنش وبلاگستان خالی تر می شود. تازه دوستانی هم هستند که می دانم و می دانی می توانند بنویسند و نمی نویسند و جای آنها در اینجا خالی ست.
مهاجر بودن بخصوص اگر باید بدون کمکی و با توان خودت روی پا بایستی اصلا ساده نیست. به نظر ساده می آید اما "کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها".
شاد باشی
پویا
پویا عزیز . حکایت اصلاح طلبان را با گفتمان حقوق بشر می توان قیاس کرد به باورم . همیشه این مطرح است که آمریکا و اروپا حقوق بشر را برای مردم ایران به ارمغان نخواهند آورد . این که آنان به ارزش های حیاتی کشورشان در قالب منافع ملی بیش از استقرار دموکراسی در ایران اهمیت می دهند و از برایش ارزش قائلند بحثی نیست . اما نمی توان از نقش آمریکا و اروپا در گسترش و اشاعه " آرمان حقوق بشر " گذر کرد . اصلاح طلبان موجبات سلب اعتماد و دلزدگی جامعه ایران را فراهم آوردند و از گفتار خودتان هم در کامنت پیش از خودم وام می گیرم . اما خواسته یا نا خواسته. آگاهانه یا نا آگاهانه. به گسترش " آرمان دموکراسی خواهی " و نه دموکراسی؛ کمک کردند . کما اینکه به باور من طرح خواسته های لیبرال در جامعه ایران را که پیش نیاز و بستر دموکراسی را فراهم میکند بر نتافتند و در پی بر آورده ساختنش نیز نبودند و رد لاینشان نیز مشخص .
---------------------------------------
در بلاگ نیوز لینک داده شد .
شاد باشید
آشیل جان از توجه همیشگی ت ممنونم. در مورد گفتمان دموکراسی در جامعه پس از دو خرداد، فکر می کنم این «جنبش اصلاح طلبی» بعنوان یک جنبش اجتماعی بود که به مطرح شدن چنین گفتمانی در جامعه کمک کرد. اجزا این جنبش که البته اصلاح طلبان حکومتی هم از این دسته بودند، جنبش دانشجویی، جنبش زنان و روشنفکران دیگر و بخصوص بخشی از نواندیشان دینی و ملی-مذهبی ها و سکولارها را هم در بر می گرفت و بهتر بگوببم می گیرد چون جنبش اصلاح طلبی به این معنی وجود دارد.
من هم مثل تو فکر می کنم اصلاح طلبان حکومتی را نمی توان سیاه و سفید ارزیابی کرد. نقاط ضعف و قوت در هر فعالیت اجتماعی هست. آنچه من نوشتم در چارچوب توجیه کردن گذشته ی تاریخی بود و این ادعا که هر چه ما کرده ایم و می کنیم درست است. اگر روزی از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتیم یا از پیشگامان تقسیم بندی مردم یک کشور به «خودی و غیرخودی» بودیم درست بود و امروز هم که شعارها و گفته هایی خلاف این را داریم درست است. این به فعال شدن حافظه تاریخی ما کمکی نمی کند.
شاد باشی
پویا
پویا جان در تأیید حرفهایت و یک یآدآوری به آقا یا خانم آشیل ( البته از نظر دید ایشان و شیوه نگارش شان به نظر آقا میآید) باید به قتلهای سیاسی سالهای 67 اشاره کرد که هیچ اصلاح طلبی هنوز به خود جرأت نداده راجع به آن صحبت کند (البته من گنجی را از آنها جدا میکنم) و یا حتی در مورد خود خمینی، هنوز به خیلی از مزخرفات خمینی استناد میشود و.....
خانم موناهیتا .دولت ترکیه قانون اعدام را به کنار زد ، اما تفکر اعدام کماکان در ترکیه پای بر جاست. داریوش همایون به نکته ای در مقاله پیروزی خشم و کین اشاره دارد ،در جایی که می گوید : (آيا کسی در ميان سوگواران شهريور۱۳۶۷ هست که دمی با سوگواران "بهار آزادی" ۵۸ -۱۳۵۷ همدردی کند؟) جامعه استبداد زده ای که به جهت مقابله با استبداد ، بر مستبد دیگری تکیه کرد .
---------------------------------------------
لینک مرتبط با ( پیروزی خشم و کین )
http://www.ayandeh.info/HTfile/Khashm.htm
نظرهای نوشته شده: