« بازنشستگی عمدی و نگاه تاریخی سروش | صفحه اصلی | راه حل خشونت علیه زنان، روان درمانی آنان است یا حمایت قانونی از قربانیان و کار موثر فرهنگی؟ »
November 25, 2005
تراژدی های آشنا اما پنهان ...

"روز یازدهم فروردین ماه سال 1361 (31 مارس 1982) با سبیل تراشیده و ریش نتراشیده، با چهره ای خسته و درهم "پای آبله و خسته، غریبه و دلمرده، با ترس كبود، راه گم كرده، متحیر و عاجز، خسته و ناتوان، آشنا به هویت خویش، ولی درمانده، اشكی به یك چشم و خونی به چشم دیگر، در حالی كه نمیداند به كجا خواهد رسید؟ به زمهریر هاویه؟ یا به كنار حوض كوثر؟" با كیف دستی كوچكی از فرودگاه "شارل دوگل" بیرون آمد..."

خواندن نوشته ای از مهستی شاهرخی درباره ی آخرین هفته ها و روزهای زندگی غلامحسین ساعدی داستان نویس و نمایشنامه نویس، چند روزی ست که مرا در فکر فرو برده است. تراژدی این زندگی نه ترحم و دلسوزی که یک نوع درک، شاید یک نوع حس کردن دنیایی که او خود را در آن می دیده در آدمی ایجاد می کند.
روشنفکری که تا مغز استخوان با محیط بومی ش خو گرفته و در این هوا تنفس می کرده و سرچشمه ی وجود هنریش بوده است، در پی گردبادی به قلب پاریس پرتاب می شود. و فاجعه ی شکستن آغاز می شود.
دوستانی حتما این را تجربه کرده اند که هر مهاجرتی، بخصوص اگر اجباری باشد، دوره ای بحرانی دارد که باید دندان روی جگر بگذاری و با اشک و خشم فرو خورده کوششی چند ساله کنی تا سکان زندگی ت را دوباره بدست بگیری. اگر در این دوره ی بحرانی بشکنی، دیگر مشکل است تا بعدها کمر راست کنی. شاید روح حساس هنرمند تاب این فشارها را نیاورد. یا مانند ساعدی بمیرد و یا مانند شاملو باز گردد.
شاملو در مصاحبه ای گفته بود (به این مضمون): "نمی توانستم هر صبحم را با Good morning آغاز کنم." نه به این معنی که آنان که تاب می آورند گناهکار باشند. حرف از روح حساس هنرمند است. آنهم هنرمندی که بیشتر سالهای عمر و خلاقیتش را در جامعه ی بومی ش زندگی کرده است.

صحبت از ساعدی که شد این گفته ی امیرحسین چهلتن را هم می آورم که درباره ی روزگاری - بخصوص سالهای آخر دهه ی چهل و پنجاه - می گوید که «تعهد هنرمند» را با ابزار سیاسی یکی می دانست:

"من از خودم می پرسم چطور ممکن است کسی که داستان های "واهمه های بی نام و نشان" يا "عزاداران بيل"را نوشته است با آن نگاه ژرف به هستی و حيات آدمی و با آن تخيل عميقی که در واقعی کردن اتفاقات بعيد نشان داده است، ناگهان نويسنده نمايشنامه هايی از آب در بيايد که تا سطح بيانيه های سياسی در هجو شاه پائين آمده است.
چه چيزی باعث می شود تا نويسنده ايرانی از کشف و بروز همه ظرفيت و توان ادبی خود غافل بماند؟ آيا هواخواه توده های مردم بودن چيز بدی است؟ آيا از عدالت، از آزادی و از هر چيز خوب ديگری که سراغ داريم اگر حرف بزنيم کار بدی کرده ايم؟ مشکل اينجاست که نويسنده ساده دل ايرانی سالهای سال با کتمان همه درونياتش، مفاهيم متعالی را تا سطح درک اقشار ميانمايه جامعه ای که بطور کلی از فقر شعور رنج می برد پايين می آورد و لاجرم هنوز دو سه دهه بيشتر نگذشته از اوج اقتدار خود پائين می آيد."

شاید این تراژدی از روح پاک و بی غل وغش و خسته ای شعله می کشد و بر زمینش می زند، اما این آشنایی پنهانی با "تراژدی ساعدی بودن" از کجاست؟

نوشته شده توسط پویا در 10:12 PM

نظرات (0)


نظرهای نوشته شده:
 عضو شوید

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر، نه تایید)











----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی





صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
سایت پربار جنبش زنان + روز اول ماه مه - سمبل برابری طلبی برای قشرهای وسیع اجتماعی نه یک "قوم برگزیده"
کتابخوانی ما ایرانی ها - به فرهنگ شفاهی خو گرفته ایم
بر رحمان ها در سیبری چه گذشت؟ - نسل گمشده
تصاویری از تاریخ تئاتر ایران در سالهای 20
خانواده ی بدون مشکل یا تابوهای ریشه دار ما؟ -! Perfect family
چارچوب هایی اینقدر متفاوت
«فتنه» ؟
درگذشت زنده یاد فریدون آدمیت- و آرامگاه احمد کسروی کجاست؟
ضرورت استقلال جنبش زنان- به بهانه ی درگذشت مریم فیروز
آلبوم عکس های کارل هوئکر افسر SS آلمان

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661