![]() |
|
|
« حساسیت های ما به آنچه بر ما گذشته ... و همچنان می گذرد |
صفحه اصلی
| تبادل نظری درباره خشونت های فرانسه ... »
November 15, 2005
شبانه ...
نوشته شده توسط پویا در 07:39 PM چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری ست.... دکمه play را میزنم و صدای شاملو می پیچه توی این اتاق، به اولین کلام اشک امان نمی ده، صداش رشته رشته های قلبم را می لرزاند مثل همیشه، مدتها بود این صدا را نشنیده بودم و حالا آسمان وین برف می باره و من هق هق می کنم. یاد صبحِ رفتنش افتادم، چند هفته ای مانده بود به خارج شدنم از ایران : صبح روز مرگش سراسیمه از خواب بیدار شدم. تلفن زنگ می زد، دوباره چشمهایم را بستم و صدای برادرم را شنیدم که به صدای بلند اعلام می کرد کسی زنگ زده بگوید شاملو مرده است، در رختخواب نیم خیز نشستم، تمام تنم می لرزید. با یک تاکسی رسیدیم به بیمارستان شریعتی، جمعیت موج می زد ولی شاملو دیگر نبود.
نوشته شده توسط پرشنگ در November 21, 2005 10:38 AM ali bod daset dard nakone vaghean lezat bordam movafagh bashi edame bede ma hame azat mamnonim edame bede va in weblogo ba seday garm shamlo zibatar va garm tar kon ye donyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyya mamnon
نوشته شده توسط mojdeh در February 5, 2008 10:25 AM |
![]()
![]()
![]() صبحانه
|
نظرهای نوشته شده: